آخرین لاکپشت نینجا
99 subscribers
664 photos
185 videos
5 files
57 links
He/They
Nursing student (2/8) who doesn't know what the hell he's doing exactly.
Obsessed with cinema, super long nails, metal music, piercings and languages. Struggling with sensory issues, dysphoria and life in general.

To contact me:
@SashaNBBot
Download Telegram
یکی از فامیلامون عرزشیه و چند وقت پیش داشتیم با دخترش حرف می‌زدیم. می‌گفت "بابام می‌دونه وضع مملکت چطوره ولی براش خیلی سخته که باور کنه ۵۰ سال عقایدش دروغ بوده. واسه همین هنوزم از حکومت طرفداری می‌کنه."
داشتم فکر می‌کردم این تا حدی درسته، ولی یه روزی می‌رسه که اون و امثال اون باید انتخاب کنن کدوم سخت‌تره: باور کردن اینکه ۵۰ سال عقایدت غلط بوده، یا اینکه نتونی نون شبتو تامین کنی و پیش خونواده‌ت شرمنده شی؟
Forwarded from Pantea’s Dump🧺🐇
اینکه مجبور باشی ثابت کنی به اندازه‌ی کافی داری رنج می‌کشی تا مستحق کمک باشی،خیلی ناراحت‌کننده هست.
باید ثابت کنی دردت واقعیه. ثابت کنی دردت رو بزرگ‌نمایی نمی‌کنی. ثابت کنی داری تمام تلاشت رو می‌کنی. ثابت کنی به اندازه‌ی کافی مریضی، به اندازه‌ی کافی ناتوانی، به اندازه‌ی کافی به آخر خط رسیدی.
تصور کن توی بدترین و سخت‌ترین نقطه‌ی زندگیت باشی و با این حال هنوز مجبور باشی برای بقیه توضیح بدی و دلیل جمع کنی که چرا باید دردت رو جدی بگیرن و چرا اصلا لیاقت این رو داری که درخواست کمک کنی.
ایده‌ی بیرون رفتن می‌دم و دو ثانیه بعد از اینکه از دهنم بیرون اومد، ازش پشیمون می‌شم. متاسفانه ولی همه به به و چه چه می‌کنن و دیگه راه برگشتی وجود نداره😭
Forwarded from nobody's daughter (Andréa)
جمله‌ی "بد شروعش کن و بعداً بهترش کن" رو خیلی قبول دارم. فایل ورد رو باز می‌کنم و کیری‌ترین ترجمه‌ی دنیا رو تایپ می‌کنم و یک ماه بعد اصلاحش می‌کنم و به هیچکس هم ربطی نداره. دفترم رو باز می‌کنم و چنان غلط‌غلوط فرانسوی می‌نویسم که روح ویکتور هوگو در گور بلرزه و بعداً هروقت حوصله داشتم چک می‌کنم ببینم چی رو اشتباه نوشتم و به هیچکس هم ربطی نداره‌. قلاب بافتنی رو برمی‌دارم و فجیع‌ترین گره‌های جهان رو می‌بافم و چند هفته بعد که بافت‌هام مرتب‌تر شد، تازه شروع می‌کنم به بافتن با یه هدف مشخص و به هیچکس هم ربطی نداره. مدادشمعی برمی‌دارم و نقاشی‌ای می‌کشم که انگار یه خردسال کشیده و هروقت باز حوصله‌م کشید، سعی می‌کنم یه ورژن بهترش رو بکشم و به هیچکس هم ربطی نداره.
شروع می‌کنم تا ببینم بعداً چی می‌شه.
بازم کابوس. کابوس کشتار و گشت ارشاد و خائنایی که بین ما راه می‌رن. و وقتی بیدار می‌شم هنوزم می‌بینمشون.
مامانم واقعاً نمی‌دونه خجالت چیه.
بعد من واسه گرفتن حق خودمم هزار بار می‌گم ببخشید و خجالت می‌کشم.
از کسایی که همه‌ش بقیه رو به لقب صدا می‌زنن خوشم نمیاد.
Forwarded from مخفیگاه من (Agent 30na)
نه از آدم‌ها خسته‌م، نه از تنهایی. فقط گاهی بین این دوتا گیر می‌کنم؛ جایی که نه شلوغی حالم رو بهتر می‌کنه، نه خلوت با خودم بهم آرامش می‌ده.
تو این روزا بیشتر حواسمون به این باشه که حجاب نمی‌تونه انتخاب باشه
حجاب یک چیز مقدس نیست
حجاب آلوده به خون هزاران زن بیگناهه
حجاب ابزار سرکوبه
حجاب سلیقه شخصی نه و سلیقه مردسالاریه و هیچ جایی تو آزادی نداره
دقیقاً روزی که مهمون داریم، چشمام دو برابر کله‌م شده‌ن.
اون لحظه که تو آینه نگاه می‌کنی و یهو یادت میاد بدنت چه شکلیه<<<<<
نمی‌دونم از استرسه که خوابم نمی‌بره یا کلاً به خاطر ساعت خواب تخمیمه.
Forwarded from Pantea’s Dump🧺🐇
من عاشق آدم‌هایی‌ام که خیلی چیزها می‌دونن، ولی هیچ‌وقت کاری نمی‌کنن که به خاطر کمتر دونستن، احساس احمق بودن کنی.
آدم‌هایی که می‌تونن فوق‌العاده باهوش و باسواد باشن، ولی در کنارشون انقدر احساس راحتی می‌کنی که می‌تونی سوال بپرسی، چیزی رو که نمی‌دونی بگی و با خیال راحت کنجکاو باشی و یاد بگیری.
از چیزهایی که می‌دونن برای این استفاده نمی‌کنن که ثابت کنن از تو بهترن. برعکس، کمکت می‌کنن چیزهایی رو ببینی که قبل از اون نمی‌تونستی ببینی.
به نظرم این قشنگ‌ترین نوع باهوش بودنه.