Forwarded from سهم من از جهان
حالا هم دارم فکر میکنم که خوبه آدم بلد باشه چطور چیزهایی رو که «اتفاق افتاده» بپذیره و یک قدم هم فراتر برداره و به پذیرفتن «چیزهایی هم که میتونست اتفاق بیفته و هیچوقت نیفتاد» نزدیک بشه. هرچند که هر دوی اینها خیلی سخته.
دیگه از اخبار ممنوع شدن تستهای مختلف خارجی که برای مهاجرت نیازن برای ایرانیا حتی ناراحتم نمیشم. این وضع رو پذیرفتهم و تلاش برای دور زدنش دیگه هیچ فایدهای نداره. تقصیر من هم نیست و درست کردنش هم دست من نیست. خیلی وقت هم هست که دیگه به هیچ آرزویی پر و بال نمیدم تا ناامید نشم. اینم مثل همه چیزایی که میخواستم و نشد.
معدهم داره سوراخ میشه نمیدونم چمه باز. هر روز یه درد جدید، انگار نه انگار ۲۰ سالمه.
Forwarded from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
بعضی وقتها برای اینکه احساس کنترل داشته باشی، ترجیح میدی خودت رو مقصر بدونی. با خودت میگی «حتماً مشکل از من بوده». این جمله دردناک و تخریبکنندهست، اما یک مزیت روانی داره: اگه مشکل از من بوده، پس شاید دفعهی بعد بتونم درستش کنم.
Sometimes I wish I was a cisgender woman. Then maybe I would've fitted better. Maybe I would've felt like I was enough. Maybe, just maybe, I could've liked and more importantly, accepted myself.
And for a long time, I tried to be one. I tried so hard to fit. I lied to myself to be "normal". But I guess you simply can't be who you're not.
And for a long time, I tried to be one. I tried so hard to fit. I lied to myself to be "normal". But I guess you simply can't be who you're not.
آخرین لاکپشت نینجا
Sometimes I wish I was a cisgender woman. Then maybe I would've fitted better. Maybe I would've felt like I was enough. Maybe, just maybe, I could've liked and more importantly, accepted myself. And for a long time, I tried to be one. I tried so hard to fit.…
For the most part though, I know this is not true. Being a cis woman wouldn't have solved all my problems. But from time to time, I'd like to think it would. I'd like to think that I'm just a bit further from true happiness, not light-years away _where I actually am.
نمیتونم صبر کنم تا بتونم دوباره خودمو تو درس و کار غرق کنم تا بگاییامو یادم بره.
دوستام گفتن بیا بریم بیرون. برنامه داشتم تو خونه انقدر گریه کنم تا خوابم ببره، پس گفتم نه. اصرار کردن و بهم فهموندن اضافی نیستم. خودشون شاید هیچوقت نفهمن ولی با همین کار نجاتم دادن. حداقل واسه یه شب دیگه.
Forwarded from برج ستاره شناسی قلعه (T)
یه ارتباطی بین موی چرب و افکار تاریک و تسخیر کننده هست که نمیدونم چطوری توضیح بدم.
Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
پذیرش کلا اتفاق عجیبیه. آدمی که توی یک هدفِ خاص پذیرفته شکست خورده و راهی براش نیست، هرچقدر هم که قوی باشه، باز هم توی اون مبحث خاص، همیشه در نقش قربانی حاضر میشه.
دارم بعد از مدتها هیولاها علیه بیگانگان میبینم. خیلی نوستالژیکه عاشقشم.
رفتم شهربازی هدهد سوار شدم. انقدر یارو بد میرفت که نزدیک بود غش کنم.
#جدی
#جدی
اگه تا پسفردا ناخونامو ترمیم نکنم امکان اینکه خودمو آتیش بزنم زیاده.