آخرین لاکپشت نینجا
99 subscribers
665 photos
185 videos
5 files
57 links
He/They
Nursing student (2/8) who doesn't know what the hell he's doing exactly.
Obsessed with cinema, super long nails, metal music, piercings and languages. Struggling with sensory issues, dysphoria and life in general.

To contact me:
@SashaNBBot
Download Telegram
اینجا یه مرغی دارن که به دلایل نامعلومی کل پرای قسمت تحتانی بدنشو زده‌ن. یعنی کلا از سینه به پایین لخت لخته، یه جوری که وقتی نفس می‌کشه باز و بسته شدن سوراخ کونشو می‌تونیم ببینیم. واقعاً نمی‌دونم چطوری زنده‌ست چون من با دو لایه تیشرت و یه کاپشن انقدر لرزیده‌م که کلیه‌هام له شده‌ن.
Forwarded from • رایمون
رفته بودم خرید. چند بار قیمت‌ها را نگاه کردم (کاری که تا سال گذشته هرگز انجام نمی‌دادم). قیمت‌ها را نگاه کردم و داغ شدم و فحش نثارش کردم (خودتان می‌دانید نثارِ کی) و بعد بعضی چیزهایی که برداشته بودم را گذاشتم سر جایش. این مدت یاد گرفته‌ام که دیگر نگویم فلان چیز گران شده؛ یاد گرفته‌ام که فلان چیز را نخرم. و نمی دانم این «نخریدن‌ها» قرار است تا کِی ادامه داشته باشد. اصلن برای چی داریم کار می‌کنیم پس؟ چندتا چیز خریدم و چندده‌تا چیز را هم نخریدم و برگشتم خانه، وسایل را گذاشتم روی میز و برای خودم چای ریختم. کاش این چای را از ما نگیرند لااقل. زندگی عجب‌تر شده. چیزی نمی‌خری، پولت را نگه می‌داری (چقدر هم که زیاد است) و آخر ماه نمی‌فهمی پولت را به کجای گاو زده‌ای. خوش به حالِ گاو. دشمنِ قاتلِ احمقِ گنده‌گوز ندارد لااقل.
امروز یکی از دوستام وقتی فکر می‌کرد حواسم نیست، به اون یکی دوستم گفت "از ساشا خوشم میاد. باحاله". و اینو واقعاً نیاز داشتم بشنوم چون اکثر اوقات وقتی یه نفر توی روم ازم تعریف می‌کنه، باورش نمی‌کنم و فکر می‌کنم احتمالاً به خاطر رودروایسی داره این چیزا رو می‌گه.
هر وقت یه جا می‌شنوم "انرژی زنانه" دلم می‌خواد خودمو آتیش بزنم.
حالا هم دارم فکر می‌کنم که خوبه آدم بلد باشه چطور چیزهایی رو که «اتفاق افتاده» بپذیره و یک قدم هم فراتر برداره و به پذیرفتن «چیزهایی هم که می‌تونست اتفاق بیفته و هیچ‌وقت نیفتاد» نزدیک بشه. هرچند که هر دوی اینها خیلی سخته.
دیگه از اخبار ممنوع شدن تست‌های مختلف خارجی که برای مهاجرت نیازن برای ایرانیا حتی ناراحتم نمی‌شم. این وضع رو پذیرفته‌م و تلاش برای دور زدنش دیگه هیچ فایده‌ای نداره. تقصیر من هم نیست و درست کردنش هم دست من نیست. خیلی وقت هم هست که دیگه به هیچ آرزویی پر و بال نمی‌دم تا ناامید نشم. اینم مثل همه چیزایی که می‌خواستم و نشد.
معده‌م داره سوراخ می‌شه نمی‌دونم چمه باز. هر روز یه درد جدید، انگار نه انگار ۲۰ سالمه.
بعضی وقت‌ها برای اینکه احساس کنترل داشته باشی، ترجیح می‌دی خودت رو مقصر بدونی. با خودت می‌گی «حتماً مشکل از من بوده». این جمله دردناک و تخریب‌کننده‌ست، اما یک مزیت روانی داره: اگه مشکل از من بوده، پس شاید دفعه‌ی بعد بتونم درستش کنم.
Sometimes I wish I was a cisgender woman. Then maybe I would've fitted better. Maybe I would've felt like I was enough. Maybe, just maybe, I could've liked and more importantly, accepted myself.
And for a long time, I tried to be one. I tried so hard to fit. I lied to myself to be "normal". But I guess you simply can't be who you're not.
آخرین لاکپشت نینجا
Sometimes I wish I was a cisgender woman. Then maybe I would've fitted better. Maybe I would've felt like I was enough. Maybe, just maybe, I could've liked and more importantly, accepted myself. And for a long time, I tried to be one. I tried so hard to fit.…
For the most part though, I know this is not true. Being a cis woman wouldn't have solved all my problems. But from time to time, I'd like to think it would. I'd like to think that I'm just a bit further from true happiness, not light-years away _where I actually am.
نمی‌تونم صبر کنم تا بتونم دوباره خودمو تو درس و کار غرق کنم تا بگاییامو یادم بره.
دوستام گفتن بیا بریم بیرون. برنامه داشتم تو خونه انقدر گریه کنم تا خوابم ببره، پس گفتم نه. اصرار کردن و بهم فهموندن اضافی نیستم. خودشون شاید هیچوقت نفهمن ولی با همین کار نجاتم دادن. حداقل واسه یه شب دیگه.
یه ارتباطی بین موی چرب و افکار تاریک و تسخیر کننده هست که نمی‌دونم چطوری توضیح بدم.
خب زندگیم برگشت به همون روند بدون اتفاق قبلی.
می‌گم برام مهم نیست ولی روز به روز بیشتر تیک می‌زنم.
پذیرش کلا اتفاق عجیبیه. آدمی که توی یک هدفِ خاص پذیرفته شکست خورده و راهی براش نیست، هرچقدر هم که قوی باشه، باز هم توی اون مبحث خاص، همیشه در نقش قربانی حاضر می‌شه.
دارم بعد از مدت‌ها هیولاها علیه بیگانگان می‌بینم. خیلی نوستالژیکه عاشقشم.
رفتم شهربازی هدهد سوار شدم. انقدر یارو بد می‌رفت که نزدیک بود غش کنم.
#جدی