Forwarded from درویدوس
گاهی به خودم میام و میبینم دارم به زمانی که، ناگزیر، تو رو از دست خواهم داد، فکر میکنم. یکی از ما زودتر خواهد رفت. جهان برای دیگری چطور خواهد شد؟ خورشید مثل همیشه خواهد تابید، یا کمی سردتر خواهد شد؟ شاید کمرمقتر، کوتاهتر، و از دورتر. ماه مثل همیشه جادویی خواهد بود، یا کمی گوشهگیر خواهد شد؟ درختها و آواز پرندگان، کوهها و ابرها، آسمان و زمین، صبح و شب، ناهار و شام، اخبار، بازیها، ریلها، خندهها و گریهها. همهی این چیزها چطور خواهد شد؟ میدونم که قدرت روزمرگی زیاده و زودتر یا دیرتر، کنار خاطرهها خواهد نشست. و زندگی از ما انتظار داره که ادامه بدیم. اما باید بدونی که یک نقطهی روشن کوچک در قلب من، همیشه برای تو خواهد درخشید. و هیچ تکراری نمیتونه خاموشش کنه.
ما مسافرت که اومدیم میمونیم خونه یکی از فامیلای مامانم. اما خونهشون فقط توالت فرنگی داره و بنده به عنوان یک استفادهکنندهی قهار از توالت سنتی، خیلی اذیتم. حالا اومدیم مهمونی خونه یکی دیگه از فامیلا و من فقط به این نیت اومدهم که برم دسشویی نامبر ۲😭
Ledsome
امیدوارم جمعتون خوب بگذره چون ۹۹ درصد جمعه ها خوب نمیگذرن
تا اینجا که برای بنده فرخنده بوده چون فرصت پیپی کردن روی تُوالت ایرانی را پیدا کردم✨
زن پسرعمهی مامانم ازم تعریف کرد گفت ایشالا یکی لیاقت دیدن اون چشمای قشنگ تو رو داشته باشه. خیلی تعریف جالبی بود قربونش برم😭
لباس خونگیام گم شده. حاضرم کونلخت بگردم ولی با بدن کثیف یه دست لباس تمیز نپوشم.
Forwarded from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
رها کردنِ یه هدف، میتونه نشونهی رشد باشه نه لزوماً شکست. بعضی اهداف مالِ نسخهی قبلیِ ما بودن و دیگه به کارِ این نسخه نمیآن. «تغییرِ مسیر» رو با «تسلیم» اشتباه نگیر.
این عکس غذای ناهارم بود ولی چون آنتن نداشتم الان بپذیرین (غذای شامم خیلی رعیتی بود عکس گرفتن نداشت متاسفانه)
نمیدونم شما هم اینطورین یا نه ولی من از روی عادت غذا میخورم نه از روی گرسنگی.
دارم سریال موردعلاقهم رو ریواچ میکنم و لحظه به لحظهای که شخصیت اصلیو میبینم دلم میخواد صفحه لپتاپو لیس بزنم.
هیچ چیز مثل یک آقایی وایت چشمآبی ۴۰ ساله که موهاش داره مثل دندونای بنده سفید میشه نمیتونه منو ترنآن کنه✨
البته که با اون یکی آقایی شخصیت اصلی شیپش میکنم. منظورتون چیه که شخصیت سریالیهای موردعلاقهم گی نباشن؟ امکان نداره.
این heated rivalry که همه دربارهش حرف میزدن چرته. Gay lore فقط وقتی دو تا آقایی که نویسندههای سریال واضحاً استریت نوشتنشون رو بر اساس کوچیکترین نشونهها با هم شیپ میکنی.