Little lights in the darkness of life🥀
13 subscribers
54 photos
2 links
Download Telegram
من اینجا چه میکنم
زمان زِ دستم رفته یا خود در زمان فراموش شده ام
شایدم گمراه و گمگشته تمنای نگاهت را میکنم
شاید در انتظار آغوشت هستم
یا بوسه ای معصومانه و پر شرم در پی کوچه های بی غم
یا که حتی دل می‌خواهد فقط ز تو دور نباشد که گاه تو را حتی از دور بیند گهگاهی که تو متوجه نشوی و قلب آرام گیرد
راه دور نیست ، مسیر نزدیک ماست
حتی گر تو گمگشته و گمره باشی راه تو را میابد
هیچ غصه مخور ما کنار هم ادامه خواهیم داد چون خوشی ما نزدیک است

𝓜𝓪𝓱𝓲
Forwarded from [ توییتر ]
خدایا چجوری برنامه ریزی کردی که تمام اتفاقات کیری دنیا باید تو دوران زندگی ما اتفاق بیوفته؟

- @Towiteri | [توییتر]
درسته کسی نیست که بهم گل بده ولی گل فروش سر کوچمون هر وقت میبینتم یه شاخه گل میده دستم میگه ما خیلی دوست داریماا و باعث شادیم میشه :) 🥀
💘1
عیدتون مبارککک
امیدوارم سال خوبی برای همه باشهه و سلامت باشید با دلی شادد
از الان برای پایانش داره دست و دلم میلرزه
امشب گفت زندگی چطوره؟
گفتم میگذره.
گفت داری میسازی باهاش؟
گفتم نه سازشی در کار نیست فقط دارم میگذرونمش.
چون آسمون خیلی قشنگ بود
2
خنده بر لب میزنم تا کس نداند درد نهان چشمم را
خنده بر لب میزنم تا گاهی نفهمند که چه در دل دارم
خنده بر لب میزنم در فرار از بغض های گاه گاه
خنده بر لب میزنم تا خلوته تنهاییم آنجاست که دیگر خنده بر لب نزدم
من می‌مانم و اشک های ناگهانی
من می‌مانم و زل زدن به دیواری
و من می‌مانم و دردی واقعی
من می‌مانم و حرف های شنیده و نشنیده از قلبم
و سعی در فراموشیشان
من دیگر خنده بر لب نمیزنم
من دیگر خنده بر لب نمیزنم و من دیگر خنده بر لب نمیزنمم
کاش میشد تا ابد در تنهایی خود
در پیله ی خودم دور از همه باشم تا که لبخندی بی شادی بر لب هایم مجسم نکنم بالاجبار
این بود وصف سخن امشب من
ساعت و روز را ابدی میکنم 🥀
1
یه جوری نگاهم می‌کرد که انگار من تنها آدم روی این زمین بودم. شاید برای همین بود که عاشقش شدم آره قطعا همین بود ولی تظاهر درون چشم های اون منو لحظه ای رها نکرد و این حس که فقط من بودم که نگاهم، حرفام، آغوشم و حتی بوسه هام واقعی بود
در طی این مدت زمان بارها تلاش کردم تا از این تظاهر رو اتمام ببخشم و خودمو از این دلشکستگی های پیاپی خلاص کنم
انگار امروز وقتش بود و اون نگاه مهر تایید رو برام میزد ولی با دلتنگی بعد از او چه کنم،
با قلبی جدا شده از تنم چه کنم، با بی روح شدن جسمم چطور؛ معلومه تحمل مگه کاری هم می‌شد کرد؛ من مجبور بودم پس باید زودتر انتهای این کار را رقم میزدم پس برای آخرین بار او را در آغوش کشیدم و بوی عطر تنش را به حافظه سپردم حس کردم لبخند خشکی زد مثل همیشه سرد و من لبخندی اشک آلود و قطره ی سمجی که از چشمانم فرو ریخت
طوری به آغوشش کشیدم که حتی خود او هم گویی فهمیده بود این انتهای ماجراست.
از آغوشش بیرون آمدم و برای همیشه جدایی جستم از آن سرزمین برای فراموشی.
زیبایی ببینید
1
امیدوارم هیچوقت دخترت تو آتیش عشق پسر من نیفته :)🥀
امروز مامانم بعد مدت ها خودش دستمو گرفت برام لاک زد (؛