خنده بر لب میزنم تا کس نداند درد نهان چشمم را
خنده بر لب میزنم تا گاهی نفهمند که چه در دل دارم
خنده بر لب میزنم در فرار از بغض های گاه گاه
خنده بر لب میزنم تا خلوته تنهاییم آنجاست که دیگر خنده بر لب نزدم
من میمانم و اشک های ناگهانی
من میمانم و زل زدن به دیواری
و من میمانم و دردی واقعی
من میمانم و حرف های شنیده و نشنیده از قلبم
و سعی در فراموشیشان
من دیگر خنده بر لب نمیزنم
من دیگر خنده بر لب نمیزنم و من دیگر خنده بر لب نمیزنمم
کاش میشد تا ابد در تنهایی خود
در پیله ی خودم دور از همه باشم تا که لبخندی بی شادی بر لب هایم مجسم نکنم بالاجبار
این بود وصف سخن امشب من
ساعت و روز را ابدی میکنم 🥀
خنده بر لب میزنم تا گاهی نفهمند که چه در دل دارم
خنده بر لب میزنم در فرار از بغض های گاه گاه
خنده بر لب میزنم تا خلوته تنهاییم آنجاست که دیگر خنده بر لب نزدم
من میمانم و اشک های ناگهانی
من میمانم و زل زدن به دیواری
و من میمانم و دردی واقعی
من میمانم و حرف های شنیده و نشنیده از قلبم
و سعی در فراموشیشان
من دیگر خنده بر لب نمیزنم
من دیگر خنده بر لب نمیزنم و من دیگر خنده بر لب نمیزنمم
کاش میشد تا ابد در تنهایی خود
در پیله ی خودم دور از همه باشم تا که لبخندی بی شادی بر لب هایم مجسم نکنم بالاجبار
این بود وصف سخن امشب من
ساعت و روز را ابدی میکنم 🥀
❤1
یه جوری نگاهم میکرد که انگار من تنها آدم روی این زمین بودم. شاید برای همین بود که عاشقش شدم آره قطعا همین بود ولی تظاهر درون چشم های اون منو لحظه ای رها نکرد و این حس که فقط من بودم که نگاهم، حرفام، آغوشم و حتی بوسه هام واقعی بود
در طی این مدت زمان بارها تلاش کردم تا از این تظاهر رو اتمام ببخشم و خودمو از این دلشکستگی های پیاپی خلاص کنم
انگار امروز وقتش بود و اون نگاه مهر تایید رو برام میزد ولی با دلتنگی بعد از او چه کنم،
با قلبی جدا شده از تنم چه کنم، با بی روح شدن جسمم چطور؛ معلومه تحمل مگه کاری هم میشد کرد؛ من مجبور بودم پس باید زودتر انتهای این کار را رقم میزدم پس برای آخرین بار او را در آغوش کشیدم و بوی عطر تنش را به حافظه سپردم حس کردم لبخند خشکی زد مثل همیشه سرد و من لبخندی اشک آلود و قطره ی سمجی که از چشمانم فرو ریخت
طوری به آغوشش کشیدم که حتی خود او هم گویی فهمیده بود این انتهای ماجراست.
از آغوشش بیرون آمدم و برای همیشه جدایی جستم از آن سرزمین برای فراموشی.
در طی این مدت زمان بارها تلاش کردم تا از این تظاهر رو اتمام ببخشم و خودمو از این دلشکستگی های پیاپی خلاص کنم
انگار امروز وقتش بود و اون نگاه مهر تایید رو برام میزد ولی با دلتنگی بعد از او چه کنم،
با قلبی جدا شده از تنم چه کنم، با بی روح شدن جسمم چطور؛ معلومه تحمل مگه کاری هم میشد کرد؛ من مجبور بودم پس باید زودتر انتهای این کار را رقم میزدم پس برای آخرین بار او را در آغوش کشیدم و بوی عطر تنش را به حافظه سپردم حس کردم لبخند خشکی زد مثل همیشه سرد و من لبخندی اشک آلود و قطره ی سمجی که از چشمانم فرو ریخت
طوری به آغوشش کشیدم که حتی خود او هم گویی فهمیده بود این انتهای ماجراست.
از آغوشش بیرون آمدم و برای همیشه جدایی جستم از آن سرزمین برای فراموشی.
Little lights in the darkness of life🥀
مامی سارد و خاشان هستم •~•
دلم براش خیلی تنگ شده
خیلی خیلیی
خیلی خیلیی
Forwarded from 𝖫𝗈𝗁𝗒𝗎𝗇'𝗌 (𝖫𝗈𝗁𝗒𝗎𝗇)
آدم ضعیفی نبود. اما دیگه حوصله سختیارو نداشت. میل عجیبی به فرار پیدا کرد، به ندیدن، ندونستن، رفتن برای همیشه.