مکث
26 subscribers
119 photos
3 videos
1 file
42 links
گروه پژوهشی مکث بر آنست تا با انتشار دستاوردهای پژوهشی خود عقلانیت و تفکر و تحقیق را در جامعه گسترش دهد و مرهمی باشد بر درد اهل خرد.

ارتباط با مدیر:
https://t.me/admaxrg

دایره امتحانات:
@MaxRGquiz
Download Telegram
✳️ پیش‌بینی سیبیل کوچیک بر سر زبون‌ها افتاده بود و همه مردم شهر درباره‌اش حرف میزدن. مردم میگفتن سیبیل‌کوچیک خواب دیده که روز سیزدهم از ماه سیزدهم سال ۱۳۱۳، یه ذره جدید تو شهر میفته و از شدت نحسی، همه می‌میریم! پس حاکم شهر همه خواب‌گزارهای بزرگ رو جمع کرد و دستور داد که خواب سیبیل‌کوچیک رو تعبیر کنن.

✳️ خواب‌گزارها ستاد تشکیل دادن و ساعت‌ها جلسه گذاشتن و صدها مصوبه داشتن، اما تعبیری برای خواب پیدا نکردن.

✳️ شهر چند ماهی رو با ترس می‌گذروند تا اینکه روزی سروکله جوانی که لباس کیمیاگران بر تنش بود، در شهر پیدا شد. جوان یک‌راست به کاخ حاکم رفت و گفت: «اعلی حضرتا، تصدقتان بشوم ... چاکرتان فرسنگ‌ها دویده تا این لوح را نشان‌تان دهد.»

✳️ آیا اون لوح سایه ترس رو از شهر برمی‌داشت؟

ادامه دارد ...
@MaxRG
✳️ حاکم نگاهی به لوح انداخت و چون چیز خاصی در آن ندید، دستی به دُم سیبیلش کشید و به جلاد اشاره کرد تا گردن کیمیاگر وراج را بزنن. کیمیاگر به پای حاکم افتاد و اشک‌ریزان گفت:
💎💎
«سلطانا! عفوم کن که یاوه نیست لوحم. آن خط باریک که می‌بینید، مسیر حرکت ذره‌ای باردار است که از آسمان آمده و در ظرف کیمیاگری من، در میدانی مغناطیسی قرار گرفته. میدان مغناطیسی بر ذره باردار زور می‌آورد و مسیر حرکت ذره را دایروی می‌کند. نخست گمان می‌کردم این ذره همان الکترون منفی‌بار است که از بالای لوح وارد شده و به پایین می‌رود، چرا که میدان مغناطیسی در راستای قائم، بر لوح وارد می‌شد.

لکن چون صفحه‌ای سربی در میانه ظرف گذاشتم تا سرعت ذره را بکاهد، دیدم شعاع دایره بالایی کمتر است و نتیجه گرفتم ذره از پایین می‌آید. چنین ذره‌ای لاجرم باید بار الکتریکی مثبت داشته باشد. از طرفی، شعاع دایره به جرم ذره بستگی دارد و چون آن را اندازه گرفتم، دیدم جرم ذره به جرم الکترون بسیار نزدیک است.»
💎💎
پ.ن: منظور نوشته روی عکس این نیست که چشم شما میدان مغناطیسی دارد! صرفاً جهتش را مشخص کرده‌ایم.

ادامه دارد ...
@MaxRG
✳️ حاکم که بهت‌زده با سیبیلش بازی می‌کرد و حوصله‌اش از توضیحات کیمیاگر سر رفته بود، فریاد زد: «مردک! این لاطائلات را برای پدرت بباف! اینها تو را از شمشیر من نجات نمی‌دهند.» پس کیمیاگر گفت: «قبله عالم، مخلص کلام این که پیش‌بینی سیبیل‌کوچیک درست است. ذره‌ای در این هستی وجود دارد که همه چیزش مانند الکترون است، جز بار الکتریکی‌اش که مخالف بار الکتریکی الکترون است.»

✳️ بالاخره دوزاری حاکم افتاد و برقی در چشم‌هاش درخشید. در این هنگام، بادی به غبغب انداخت و با خونسردی گفت: «خواب‌گزاران ما نوید این ذره را به ما داده بودند. آن را پوزیترون نامیده‌ایم. حال برو!»
💡💡💎💎
✳️ کیمیاگر که از برخورد حاکم هم ناراحت شده بود و هم ترسیده بود، به‌سرعت از کاخ بیرون آمد و با خودش می‌گفت: «چقدر خوب شد که به حاکم نگفتم من این ذره جدید را پادالکترون نامیده‌ام و بر الکترون همان اثری را دارد که پادزهر بر زهر دارد. اگر می‌فهمید پوزیترون و الکترون یکدیگر را نابود می‌کنند، حتماً سرم را گوش تا گوش می‌برید!»

ادامه دارد ...
@MaxRG
@MaxRGquiz
✳️ پس از اینکه حاکم برای ذره سیبیل‌کوچیک اسم انتخاب کرد و کیمیاگر هم از شهر رفت، ستادهای خواب‌گزاری منحل شدند و دوباره آرامش به شهر برگشت. البته هنوز سیبیل‌کوچیک از ته دلش راضی نبود. گرچه او از کشف کیمیاگر خیلی خوشحال بود و مطمئن شد که پیش‌بینیش درسته، ولی از ایده «اقیانوس الکترون‌های منفی‌انرژی» چندان خوشش نمیومد! حداقل به این دلیل که این اقیانوس، فقط مشکل الکترون‌ها رو حل می‌کرد. در واقع، طبق راهنمایی پیر سیبیل‌کلفت و جادوگر چارچشم، به ازای همه ذرات باید انرژی منفی رو در نظر گرفت؛ اما طبق راهنمایی دوست قدیمی کچلش، بعضی از ذراتِ کاملاً مشابه میتونن کنار همدیگه بشینن. یعنی به ازای برخی ذرات، حالت‌های مثبت‌انرژی همواره به داخل اقیانوس منفی‌انرژی سقوط می‌کردن (مثل آبشار).
🌨💧🌊
✳️باری! سیبیل‌کوچیک با اون شادی آمیخته به غم، سوخت و ساخت. از طرف دیگه، حاکم بیکار ننشست و با اشتیاق آمیخته به غرور، همه جا جارچی فرستاد تا نام پوزیترون رو به گوش مردم جهان برسونن. یکی از کسانی که داستان پوزیترون رو شنید، لات قدبلندی به نام «خوش‌خنده» بود.

ادامه دارد ...
@MaxRG
@MaxRGquiz
خوش‌خنده آدم عجیبی بود. هم اهل بزم بود و هم اهل رزم؛ گاهی دعوا می‌کرد، گاهی نقاشی می‌کشید، گاهی هم توی قهوه‌خونه محل می‌نشست و از خواص زنجفیل و گل‌گاوزبون می‌گفت. اصلاً توی همون قهوه‌خونه بود که ماجرای پوزیترون رو شنید؛ و همون‌طور که گل‌گاوزبونشو توی نعلبکی می‌ریخت، به اشتباه سیبیل‌کوچیک پی برد.
🍀☘️🍀☘️
البته خوش‌خنده راه‌حلی برای مشکل نداشت، ولی از اینکه بهش فکر کنه لذت می‌برد. چند روزی گذشت و پیچیدگی مسأله، لذت خوش‌خنده رو به عذاب تبدیل کرد! پس موضوع رو با باباش که شرخر باهوشی بود، در میون گذاشت. باباش هم گفت: «پسرُم، عزیزُم! خاک تو سر خرت بکنن که می‌خوای همو راهی بری که سیبیل‌کوچیک رفته. اگه انرژی مشکل‌گشا بود، الان سیبیل‌کوچیک با دمش گردو می‌شکس. بیبین پوزیترون دیه چه داره که الکترون نداره؛ همونو بکن کلید. ضمناً من پول ندارم کفش آهنی برات بوسونم مث سیبیل‌کوچیک بیابونا رو گز بکنی. هر غلطی می‌خوای بکنی تو خونه خودمون بکن.»

ادامه دارد ...
@MaxRG
@MaxRGquiz
بارزترین تفاوت الکترون و پوزیترون، بار الکتریکی‌شون بود. هرچند یه حس درونی به خوش‌خنده می‌گفت تنها بررسی بار الکتریکی دردی رو دوا نمی‌کنه، چرا که هیچ الکترونی یکجا ننشسته. پس بهتر بود به جای بار الکتریکی، «جریان بار الکتریکی» یا همون «جریان الکتریکی» رو در نظر بگیره.
🐎🐎🐎
با این حال، نکته مرموزی خوش‌خنده رو آزار می‌داد. او مطمئن بود که آدم‌ها به‌خوبی مسیر حرکت آب رو تشخیص میدن؛ اما آیا مسیر حرکت ذره باردار هم به‌راحتی قابل تشخیصه؟
🧜‍♂️🧜‍♂️🧞‍♂️🧞‍♂️
خوشبختانه در همسایگی خوش‌خنده، شعبده‌باز لاغری زندگی می‌کرد که همون روزها داشت با الکترون‌ها شیوه‌های جدید تردستی رو امتحان می‌کرد. خوش‌خنده به خانه او رفت و نظرش رو پرسید. گرچه شعبده‌باز دوست نداشت اسرار کارش رو برای کسی فاش کنه، ولی چون از بابای خوش‌خنده می‌ترسید، دستگاهی به خوش‌خنده نشان داد و گفت: «ببین پسر جان! وقتی چراغ خاموشه، الکترون‌هایی که از سوراخ‌های ۱ و ۲ گذشتن، طرح موجی رو روی پرده ایجاد می‌کنن. با روشن شدن چراغ، نزدیک سوراخ‌های ۱ و ۲ جرقه‌ای زده میشه و روی پرده اثری از طرح موج‌گونه نیست! برای شعبده‌بازی جالبه؛ نه؟!»

ادامه دارد ...
@MaxRG
@MaxRGquiz
✳️ تردستی شعبده‌باز نشون می‌داد که رفتار الکترون‌ها پیچیده‌تر از ذرات معمولی هست. مثلاً اگر شعبده‌باز به جای تفنگ الکترونی، مسلسل معمولی می‌گذاشت و از گلوله معمولی استفاده می‌کرد، هیچ وقت نمی‌تونست طرحی موج‌گونه روی پرده ایجاد کنه. یعنی مسیر حرکت الکترون‌ها چندان خوش‌تعریف نیست و صرفاً میشه گفت که الکترون‌ها با چه احتمالی از فلان مسیر رد میشن.

✳️ خوش‌خنده از این بی‌قانونی کمی ناراحت شد. او ناامیدانه مقداری ذرت داخل قابلمه ریخت تا پف‌فیلی درست کنه و غم دنیا نخوره. از قضای روزگار، در قابلمه شیشه‌ای بود و کمی بعد، خوش‌خنده دید که چطور ذرت‌ها داخل قابلمه جست‌وخیز می‌کنند. ناگهان خوش‌خنده در قابلمه را باز کرد. چندتا ذرت بیرون پریدند. وای! زنده‌باد پف‌فیل! تغییر ذرت‌های داخل قابلمه برابر بود با ذرت‌هایی که از قابلمه بیرون رفته‌اند؛ چرا که تعداد کل ذرت‌ها ثابت بود.

✳️ اگر ذرت‌های خارج‌شده را «جریان ذرت» بنامیم، به طریق مشابه می‌توانیم برای الکترون‌ها هم «جریان احتمال» تعریف کنیم، چون مجموع احتمال پیموده شدن تمام مسیرها، (در طول زمان) ثابت و برابر با یک است.
@MaxRG
✳️ گرچه تردستی شعبده‌باز با الکترون‌ها انجام می‌شد، ولی هیچ چیز خوش‌خنده را از تعریف جریان احتمال برای «همه» ذرات منع نمی‌کرد. هر ذره‌ای با احتمال خاصی از فلان مسیر می‌گذره و می‌تونیم براش جریان احتمال تعریف کنیم.

✳️ از طرفی، جریان الکتریکی با توجه به مسیر حرکت بار الکتریکی شناسایی می‌شد. بنابراین معقول بود که جریان الکتریکی به صورت حاصل‌ضرب جریان احتمال در بار الکتریکی تعریف بشه. یعنی بگیم با چه احتمالی «بار الکتریکی» از فلان مسیر رد میشه.

✳️ البته خوش‌خنده قید دیگری هم به تعریف جریان الکتریکی افزود. او برای تأکید بر معقول بودن تعریفش، جریان احتمال را برای حالت‌های مثبت‌انرژی در نظر گرفت.

✳️ ضمناً قابلمه پف‌فیل نشون داده بود هرچه سرعت دانه‌های پف‌فیل بیشتر میشه، با احتمال بیشتری مسیرهای مختلف را طی می‌کنند؛ حتی اگه در قابلمه را برداریم، میتونن مسیرهای خارج از قابلمه را نیز طی کنند. پس احتمال پیمودن مسیر، و درنتیجه، جریان احتمال، با تکانه ذرات متناسبه. به عبارتی ساده‌تر، هر چی ذرات بیشتر تکان بخورند و جنب‌وجوش بیشتری داشته باشند، مسیرهای متنوع‌تری رو طی می‌کنند.

ادامه دارد ...
@MaxRG
❇️ خوش‌خنده به جای خوبی رسیده بود. او رابطه بین احتمال و تکانه را فهمیده بود. همچنین احساس می‌کرد انرژی و تکانه ارتباط نزدیکی با هم دارند، چون وقتی چیزی آزاد باشه، فرقی نمی‌کنه که بگیم اون چیز انرژی زیادی داره، یا زیاد تکون می‌خوره. به همین ترتیب، احتمال و جریان احتمال نیز ارتباط نزدیکی با هم دارند و از یک جنس هستند.

❇️ پس می‌شد مفاهیم انرژی و تکانه را با مفهومی مثل «دوتایی تکانه»، و مفاهیم احتمال و جریان احتمال را با مفهومی مثل «دوتایی احتمال» جایگزین کرد (تصویر بالا). سپس خوش‌خنده دو ذره باردار پی مثبت و پی منفی را در نظر گرفت (که پاد یکدیگر بودند). دوتایی جریان الکتریکی پی مثبت، طبق رابطه ۱ و دوتایی جریان الکتریکی پی منفی، طبق رابطه ۲ بود. با این حال، خوش‌خنده رابطه ۲ را به‌صورت رابطه ۳ نوشت. اتفاق جالبی داشت می‌افتاد: رابطه ۳ ادعای سیبیل‌کوچیک بود و حالت منفی‌انرژی ذره پی مثبت را نشان می‌داد؛ در حالی که رابطه ۲ حالت انرژی‌مثبت ذره پی منفی بود. روابط ۲ و ۳ به لحاظ ریاضی یکسان بودند، اما به لحاظ فیزیکی در رابطه ۲ نیازی به «دریای پی» (مشابه با دریای الکترونی) نبود. معما داشت حل می‌شد!

ادامه دارد ...
@MaxRG
❇️ جریان الکتریکی معمای پادذره را حل کرده بود، ولی از آنجا که خوش‌خنده دوست نداشت فقط یک راه‌حل برای مشکلات پیدا کنه، به مسأله دیگری هم فکر کرد.

❇️ او پیش خودش گفت:
1️⃣ اگر توپی ذره پی مثبت را جذب کنه، بار الکتریکش یک واحد مثبت بالا میره؛ انرژی و تکانه‌اش هم به مقدار مثبتی افزایش پیدا میکنه.
2️⃣ اگر توپی، ذره پی منفی را گسیل کنه، بار الکتریکیش یک واحد مثبت بالا میره، ولی انرژی و تکانه‌اش به مقدار مثبتی کاهش پیدا میکنه. یا به عبارتی، انرژی و تکانه توپ، به مقداری منفی افزایش پیدا میکنه.

❇️ پس اگر دوتایی تکانه در حالت ۱، منفی دوتایی تکانه در حالت ۲ باشه، هیچ فرقی بین حالت‌های ۱ و ۲ نیست.

✴️ یعنی جذب ذره‌ای که دوتایی تکانه آن منفی است و به لحاظ شهود معمولی ما معقول نیست (تنها انرژی مثبت را عادی می‌پنداریم)، کاملاً معادل با گسیل پادذره‌ای است که دوتایی تکانه آن مثبت است و هیچ چیز عجیبی ندارد.

✴️ به همین ترتیب، گسیل ذره‌ای که دوتایی تکانه آن منفی است، معادل با جذب پادذره‌ای است که دوتایی تکانه آن مثبت است.

ادامه دارد ...
@MaxRG
✳️ خوش‌خنده پس از چند روز که درگیر معمای پادذره بود، به قهوه‌خونه برگشت و بین دوستاش نشست و بادی به غبغب انداخت و در حالی که لبخند همیشگی‌اش روی لبش بود، گفت: «پادذره چیز عجیبی نیست! ذره‌ای که میره مثل پادذره‌ای هست که میاد! والسلام»

✳️ این جمله خوش‌خنده برای رفقاش خیلی جذاب بود. یکی از اون رفقا، جوانکی بود که توی مکانیکی کار می‌کرد و دوستاش اونو «اِدی گیریس» صدا میزدن. ادی گیریس همشهری سیبیل‌کوچیک بود که برای کار به شهر خوش‌خنده اومده بود و با اون حسابی رفیق شده بود. البته او از کار توی مکانیکی راضی نبود و بیشتر دوست داشت از چیزهای خاص نقاشی کنه. شب که میشد، بچه‌های محل رو به جون هم مینداخت و صحنه دعوای اونا رو روی پوستی از آهو نقاشی میکرد.

✳️ وقتی خوش‌خنده قصه پادذره رو تعریف کرد و اون جمله کلیدی رو گفت، ادی گیریس فکر نابی به ذهنش رسید. او پیش خودش گفت: «اگه رفتن ذره با آمدن پادذره مساوی باشه، پس رفتن هر دوی اونا به این معناست که زمان برای یکیشون به جلو و برای دیگری به عقب میره.»

ادامه دارد ...
@MaxRG
✳️ ادی گیریس چشم‌هاش رو به لیوان قهوه دوخته بود و در افکارش غرق شده بود: «آیا موجودی هست که از پادذره ساخته شده باشه؟» صدای خوش‌خنده جواب او را داد: «ذره و پادذره در کنار هم نمی‌تونن زندگی کنن. به محض اینکه به هم می‌خورن، هر دو از بین میرن.»

✳️ سپس ادی گیریس پرسید: «رفیق! اگه هر ذره‌ای، پادذره‌ای داره، پس پادهای ما کجا هستن؟» و خوش‌خنده گفت: «همه‌مون میدونیم که دوروبر ما موجودات پادذره‌ای نیستن، چون اگه بودن، الان هیچی از ما باقی نمونده بود! البته کیمیاگرها رد پادذره رو میگیرن، ولی نمیتونن چیزی باهاش بسازن؛ یا اگر بسازن، نمیتونن تو کوچه و خیابون ولش کنن، چون دنیای طبیعی ما مملو از ذره است.»

✳️ این چیزها برای ادی گیریس خیلی عجیب بود. پس طرحی کشید تا برای آیندگان بماند. با این حال، چون تنها حرکت، تمایز ذره و پادذره را نشان می‌داد، مجبور شد نقاشی‌هایش را به حرکت درآورد.

✳️ مردم فوج‌فوج برای دیدن نقاشی‌های ادی گیریس هجوم آوردند و او را «استاد» و «پدر پادذره» نامیدند. چند روز بعد، خوش‌خنده آن‌قدر به این ماجرا خندید که مُرد؛ و سیبیل‌کوچیک در گوشه سرد و نمور خانه‌اش، به سخنان پیر سیبیل‌کلفت می‌اندیشید.

@MaxRG