مکث
26 subscribers
119 photos
3 videos
1 file
42 links
گروه پژوهشی مکث بر آنست تا با انتشار دستاوردهای پژوهشی خود عقلانیت و تفکر و تحقیق را در جامعه گسترش دهد و مرهمی باشد بر درد اهل خرد.

ارتباط با مدیر:
https://t.me/admaxrg

دایره امتحانات:
@MaxRGquiz
Download Telegram
حرفی خودمانی .... 🙈🙉

سلام؛ بیش از یک سال هست که مهمان شماییم. نمی‌دانیم فایده‌ای داشته‌ایم یا نه. اگر از پست‌های مناسبتی و بررسی برخی واژه‌ها بگذریم، بحث اصلی‌مان از تعریف دین شروع شد و کم‌کم به بحث‌های پیچیده‌تری رسیدیم که آمیزه و به‌نوعی کاربردی از آن بحث‌های مقدماتی بود.

پیش‌تر در نظر داشتیم ادعاهای کرل را اجمالاً نقد کنیم، اما به دلایل مختلفی پشیمان شدیم. شاید روزی دیگر، سالی دیگر، یا جایی دیگر دوباره این بحث را پیش بکشیم.
🔸🔸🔸🔸🔸
احتمالاً پست بالا آخرین پست و این «حرف خودمانی»، خداحافظی ما باشد. امیدواریم تا حدی سخن تازه گفته باشیم و طبق قاعده
«هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود ** وارهد از حد جهان، بی‌حد و اندازه شود»
عمل کرده باشیم.

البته صفحه اینستاگرام ما کمی دیرتر راکد می‌شود و فعلاً در آنجا با کسی خداحافظی نمی‌کنیم.

زیاده عرضی نیست؛ ممنون از همراهی‌تان؛ یا حق

@MaxRG
@MaxRGquiz
دارییییییییم میاییییییم! سلاااام ......
💎💎💎
خب خب خب! بالاخره کتابچه لینوکسی ما آماده شد. جامع نیست، ولی تصور می‌کنیم برای کسانی که می‌خواهند با لینوکس آشنا بشن، راهنمای خوبی باشه.
سرفصل‌ها تقریبا مطابق با آزمون‌های متداول مدیریت سیستم‌های لینوکسی (مثل Linux Essentials) هست. البته یک فصل فیزیکی هم چاشنی اونا شده.

چند صفحه نخست اون به طور رایگان در سایتمون هست:
maxrg.ir/store

#لینوکس #linux #کامپیوتر

@MaxRG
یکی بود، یکی نبود. سال‌ها پیش، در یه شهر قشنگ، مرد جوانی زندگی میکرد که از دار دنیا، فقط یه سیبیل کوچیک داشت و به همین خاطر، مردم سیبیل‌کوچیک صداش میزدن. یه روز که سیبیل‌کوچیک کنج اتاق نشسته بود و داشت با سیبیلش بازی میکرد، به فکرش رسید که اگه الکترون‌ها با سرعت زیاد حرکت کنن، چه اتفاقی براشون میفته!

اون روز سیبیل‌کوچیک به هیچ نتیجه‌ای نرسید. فردا از کنج اتاق خارج شد و کفشی آهنی پوشید و زد به دل صحرا. رفت و رفت و رفت. بعد از هفت روز و هفت شب، زیر درخت کاج بی‌ثمر، پیرمرد سیبیل‌کلفتی دید که کفش‌هاش رو بالشت سرش کرده بود و چرت میزد. سیبیل‌کوچیک فریاد زد: «پیرمرد برخیز و مرا یاری ده!»

خوشبختانه پیر حلیم بود و جهان‌دیده. پس کظم غیظ کرد و گفت: «جوان، آنچه تو می‌خواهی من ندانم. لکن می‌دانم که مجذور انرژی موجودات باید با مجموع مجذور جرم و مجذور تکانه آنها برابر باشد! آنچنان که در این لوح می‌بینی» و لوحی رو به سیبیل‌کوچیک داد و افزود: «امیدوارم بدانی تکانه چیزی شبیه به حاصل‌ضرب جرم و سرعت است»

سیبیل‌کوچیک لوح رو گرفت و در حالی که از کوچکی سیبیلش شرمنده بود، بی‌هیچ حرفی از پیرمرد دور شد.

ادامه دارد ...

@MaxRG
حالا ناراحتی سیبیل‌کوچیک دوتا شده بود: الکترون‌ها و سیبیل کوچیکش! قصه الکترون‌ها عجیب بود. وقتی او لوح رو دید، اول تصور کرد که مشکل حل شده، ولی با کمی دقت فهمید اون رابطه درباره مجذور انرژی بحث کرده و به لحاظ ریاضی خود انرژی میتونه هم مثبت و هم منفی باشه. آیا انرژی منفی اشکالی داشت؟
🤔🤔🧐🧐
سیبیل‌کوچیک از سرمای سخت و جنگل انبوه و حیوانات درنده گذشت تا به خانه سنگی و تاریکی رسید که در اون جادوگر چارچشمی زندگی می‌کرد. سیبیل‌کوچیک ترسید، به‌خصوص وقتی جادوگر با صدای لرزانی پرسید: «اینجا در خانه من به دنبال چه می‌گردی؟ سارقی یا جادوگرکش؟» سیبیل‌کوچیک ماجرا را بازگفت و از جادوگر شنید: «جوانک! اگر روزی آب نیاشامی، با نان نتوانی رفع عطش کنی و اگر روزی نان نخوری، با آب نتوانی شکمت سیر کنی. نان و آب مکمل هم‌اند و به همین سیاق، انرژی مثبت و منفی» و چون سیبیل‌کوچیک پرسید «چرا»، جادوگر گفت: «محض ئِرا!»

ادامه دارد ...

@MaxRG
@MaxRGquiz
حرف جادوگر مُسکنی بر درد سیبیل‌کوچیک بود، چون مطمئن شد که انرژی منفی رو باید نگه داره. پس نگاهی به کفش آهنی‌اش انداخت و با خیالی که اندکی راحت شده بود، به سمت خونه‌اش حرکت کرد. سه روز و سه شب راه رفت تا به آبشار خروشانی رسید و تصمیم گرفت لحظه‌ای اتراق کند. سیبیل‌کوچیک رو به آبشار نشست و بقچه‌ای را که جادوگر بهش داده بود، باز کرد. پنیر و انگور بود. لقمه‌ای گرفت و به دهانش گذاشت، اما هنوز پایین نرفته بود که آبشار رو دید و شیرینی انگور به تلخی زهر بدل شد.
🍇🍇
آب همیشه به پایین می‌ریخت؛ یعنی جایی که انرژیش کمتر بود. حالا اگه قرار باشه سیبیل‌کوچیک انرژی منفی الکترون‌ها رو نگه داره، اونوقت همه الکترون‌هایی که انرژی مثبت داشتن، به طور طبیعی جوری رفتار می‌کردن که انرژی‌شون منفی بشه. درنتیجه، خیلی زود الکترون‌های با انرژی مثبت از بین میرفتن و جهان فقط انرژی می‌شد!
💧💦💧💦
کمر سیبیل‌کوچیک از این تناقض شکست، اما صدای اعتراض شکم پی‌درپی میومد و چاره‌ای جز بلعیدن لقمه نبود.

ادامه دارد ...

@MaxRG
@MaxRGquiz
مکث pinned a photo
سیبیل‌کوچیک خسته و پریشان سر به بیابان گذاشت. بدجوری دلش گرفته بود؛ به‌خصوص وقتی دوباره کوچیکی سیبیلش یادش اومد!

در اون گرما و با اون حال خراب، ناگهان جرقه‌ای در ذهنش روشن شد. او به کل دوست قدیمی کچلش رو فراموش کرده بود. اصلاً یادش رفته بود که کچل رو به خاطر عشقش به الکترون‌ها، برده بودند دارالمجانین. حتما کچل یه چیزهایی می‌دونست. پس سریع بقچه‌اش رو باز کرد و پری رو که جادوگر بهش داده بود، آتیش زد. اسنپ رسید! سوار شد و پُرسون‌پُرسون خودشو به دارالمجانین رسوند و ماجرا رو برای کچل تعریف کرد. کچل ترسان و لرزان دهانشو به نزدیک گوش سیبیل‌کوچیک برد و گفت: «رفیق قدیمی! هیچ مُلکی دو پادشاه ندارد. به همین شیوه، هیچ دو الکترونی که همه چیزشان یکسان است، در یک حالت نمی‌نگنجند.» سیبیل‌کوچیک پرسید: «و حالت چیست؟» کچل گفت: «مرا به زور اینجا آورده‌اند؛ اما اگر تو به مسأله حالت مشغول شوی، با پای خودت اینجا می‌آیی! فکر کن حالتِ موجود چیزیست که از آن به ویژگی‌های موجود پی می‌بری»

سیبیل‌کوچیک جواب سرراستی نگرفته بود، ولی چون نمی‌خواست مثل کچل اسیر بشه، فرار رو بر قرار ترجیح داد.
🐒🐒🧞‍♂️🧞‍♂️
ادامه دارد ...
@MaxRG
@MaxRGquiz
یه صدایی به سیبیل‌کوچیک می‌گفت که دیگه راه رفتن و به این در و اون در زدن کافیه. وقت فکر کردن بود. باید اتاق فکری پیدا می‌شد؛ و هیچ جا بهتر از اتاق فکر خانه خود آدم نیست، چه اگر بود، «محل استراحت» نمی‌خواندندش!
🙊🛁🛁
سیبیل‌کوچیک به خونه‌اش رسید. لباسش رو عوض کرد. با خیال راحت در اتاق فکر نشست و دستش رو زیر چانه‌اش زد و غرق افکار شد. دیری نپایید که نتیجه آمد! فی‌الفور دستش رو شست و خشک کرد و بر کاغذی از زر ناب، نوشت:

✳️ «یحتمل این عالم چنان است که همه حالت‌های متناظر با انرژی منفی، با الکترونی پر شده‌اند و چون هیچ دو الکترون کاملا مشابهی در یک حالت نگنجند، پس هیچ الکترونی که انرژی مثبت دارد، به حالت متناظر با انرژی منفی سقوط نکند. انگار اقیانوسی بیکران از الکترون‌های منفی‌انرژی داریم که الکترون‌های مثبت‌انرژی را یارای ورود به آن نیست. لکن اگر به طریقی (مثلا جذب انرژی نور) یک الکترون منفی‌انرژی به حالت مثبت‌انرژی برود، جای خالی آن را می‌توان با الکترون مثبت‌انرژی پر کرد.»

ادامه دارد ...
@MaxRG
@MaxRGquiz
✳️ سیبیل‌کوچیک از نوشتن اون جملات احساس رضایت می‌کرد، هرچند که مفهوم «جای خالی» کمی عجیب می‌نمود. «جای خالی» چی بود؟ «نیستی»؟ چرا باید «نیستی» مهم باشه؟ قاعدتا چیزی که نیست، نیست! به همین سادگی! ولی الان او داشت به «نیستی» معنا می‌داد. چیزی که نبود، ولی مهم بود!

✳️ سیبیل‌کوچیک برای اینکه از شر این مسأله عجیب‌وغریب خلاص بشه، در ادامه بر اون کاغذ زرین می‌نویسه:

«اگر نیستی الکترون منفی‌انرژی را معادل با هستی ذره‌ای مجهول بدانم، آن ذره مجهول باید انرژی مثبت و بار الکتریکی مثبت داشته باشد (به خاطر بیاور که بار الکتریکی الکترون را منفی فرض کرده‌اند). به دیگر سخن، نبود الکترون منفی منفی‌انرژی، معادل است با وجود ذره مثبت مثبت‌انرژی.»

✳️ سیبیل‌کوچیک قصه ما داشت پاشو از گلیمش بیرون میذاشت! او خبر از وجود ذره‌ای می‌داد که کسی اونو ندیده بود. آیا اون ذره مجهول واقعا وجود داشت یا اینکه سیبیل‌کوچیک از چاله الکترون‌ها در اومده و داخل چاه ذره‌ای ناشناخته افتاده بود؟

ادامه دارد ...
@MaxRG
✳️ پیش‌بینی سیبیل کوچیک بر سر زبون‌ها افتاده بود و همه مردم شهر درباره‌اش حرف میزدن. مردم میگفتن سیبیل‌کوچیک خواب دیده که روز سیزدهم از ماه سیزدهم سال ۱۳۱۳، یه ذره جدید تو شهر میفته و از شدت نحسی، همه می‌میریم! پس حاکم شهر همه خواب‌گزارهای بزرگ رو جمع کرد و دستور داد که خواب سیبیل‌کوچیک رو تعبیر کنن.

✳️ خواب‌گزارها ستاد تشکیل دادن و ساعت‌ها جلسه گذاشتن و صدها مصوبه داشتن، اما تعبیری برای خواب پیدا نکردن.

✳️ شهر چند ماهی رو با ترس می‌گذروند تا اینکه روزی سروکله جوانی که لباس کیمیاگران بر تنش بود، در شهر پیدا شد. جوان یک‌راست به کاخ حاکم رفت و گفت: «اعلی حضرتا، تصدقتان بشوم ... چاکرتان فرسنگ‌ها دویده تا این لوح را نشان‌تان دهد.»

✳️ آیا اون لوح سایه ترس رو از شهر برمی‌داشت؟

ادامه دارد ...
@MaxRG
✳️ حاکم نگاهی به لوح انداخت و چون چیز خاصی در آن ندید، دستی به دُم سیبیلش کشید و به جلاد اشاره کرد تا گردن کیمیاگر وراج را بزنن. کیمیاگر به پای حاکم افتاد و اشک‌ریزان گفت:
💎💎
«سلطانا! عفوم کن که یاوه نیست لوحم. آن خط باریک که می‌بینید، مسیر حرکت ذره‌ای باردار است که از آسمان آمده و در ظرف کیمیاگری من، در میدانی مغناطیسی قرار گرفته. میدان مغناطیسی بر ذره باردار زور می‌آورد و مسیر حرکت ذره را دایروی می‌کند. نخست گمان می‌کردم این ذره همان الکترون منفی‌بار است که از بالای لوح وارد شده و به پایین می‌رود، چرا که میدان مغناطیسی در راستای قائم، بر لوح وارد می‌شد.

لکن چون صفحه‌ای سربی در میانه ظرف گذاشتم تا سرعت ذره را بکاهد، دیدم شعاع دایره بالایی کمتر است و نتیجه گرفتم ذره از پایین می‌آید. چنین ذره‌ای لاجرم باید بار الکتریکی مثبت داشته باشد. از طرفی، شعاع دایره به جرم ذره بستگی دارد و چون آن را اندازه گرفتم، دیدم جرم ذره به جرم الکترون بسیار نزدیک است.»
💎💎
پ.ن: منظور نوشته روی عکس این نیست که چشم شما میدان مغناطیسی دارد! صرفاً جهتش را مشخص کرده‌ایم.

ادامه دارد ...
@MaxRG
✳️ حاکم که بهت‌زده با سیبیلش بازی می‌کرد و حوصله‌اش از توضیحات کیمیاگر سر رفته بود، فریاد زد: «مردک! این لاطائلات را برای پدرت بباف! اینها تو را از شمشیر من نجات نمی‌دهند.» پس کیمیاگر گفت: «قبله عالم، مخلص کلام این که پیش‌بینی سیبیل‌کوچیک درست است. ذره‌ای در این هستی وجود دارد که همه چیزش مانند الکترون است، جز بار الکتریکی‌اش که مخالف بار الکتریکی الکترون است.»

✳️ بالاخره دوزاری حاکم افتاد و برقی در چشم‌هاش درخشید. در این هنگام، بادی به غبغب انداخت و با خونسردی گفت: «خواب‌گزاران ما نوید این ذره را به ما داده بودند. آن را پوزیترون نامیده‌ایم. حال برو!»
💡💡💎💎
✳️ کیمیاگر که از برخورد حاکم هم ناراحت شده بود و هم ترسیده بود، به‌سرعت از کاخ بیرون آمد و با خودش می‌گفت: «چقدر خوب شد که به حاکم نگفتم من این ذره جدید را پادالکترون نامیده‌ام و بر الکترون همان اثری را دارد که پادزهر بر زهر دارد. اگر می‌فهمید پوزیترون و الکترون یکدیگر را نابود می‌کنند، حتماً سرم را گوش تا گوش می‌برید!»

ادامه دارد ...
@MaxRG
@MaxRGquiz
✳️ پس از اینکه حاکم برای ذره سیبیل‌کوچیک اسم انتخاب کرد و کیمیاگر هم از شهر رفت، ستادهای خواب‌گزاری منحل شدند و دوباره آرامش به شهر برگشت. البته هنوز سیبیل‌کوچیک از ته دلش راضی نبود. گرچه او از کشف کیمیاگر خیلی خوشحال بود و مطمئن شد که پیش‌بینیش درسته، ولی از ایده «اقیانوس الکترون‌های منفی‌انرژی» چندان خوشش نمیومد! حداقل به این دلیل که این اقیانوس، فقط مشکل الکترون‌ها رو حل می‌کرد. در واقع، طبق راهنمایی پیر سیبیل‌کلفت و جادوگر چارچشم، به ازای همه ذرات باید انرژی منفی رو در نظر گرفت؛ اما طبق راهنمایی دوست قدیمی کچلش، بعضی از ذراتِ کاملاً مشابه میتونن کنار همدیگه بشینن. یعنی به ازای برخی ذرات، حالت‌های مثبت‌انرژی همواره به داخل اقیانوس منفی‌انرژی سقوط می‌کردن (مثل آبشار).
🌨💧🌊
✳️باری! سیبیل‌کوچیک با اون شادی آمیخته به غم، سوخت و ساخت. از طرف دیگه، حاکم بیکار ننشست و با اشتیاق آمیخته به غرور، همه جا جارچی فرستاد تا نام پوزیترون رو به گوش مردم جهان برسونن. یکی از کسانی که داستان پوزیترون رو شنید، لات قدبلندی به نام «خوش‌خنده» بود.

ادامه دارد ...
@MaxRG
@MaxRGquiz
خوش‌خنده آدم عجیبی بود. هم اهل بزم بود و هم اهل رزم؛ گاهی دعوا می‌کرد، گاهی نقاشی می‌کشید، گاهی هم توی قهوه‌خونه محل می‌نشست و از خواص زنجفیل و گل‌گاوزبون می‌گفت. اصلاً توی همون قهوه‌خونه بود که ماجرای پوزیترون رو شنید؛ و همون‌طور که گل‌گاوزبونشو توی نعلبکی می‌ریخت، به اشتباه سیبیل‌کوچیک پی برد.
🍀☘️🍀☘️
البته خوش‌خنده راه‌حلی برای مشکل نداشت، ولی از اینکه بهش فکر کنه لذت می‌برد. چند روزی گذشت و پیچیدگی مسأله، لذت خوش‌خنده رو به عذاب تبدیل کرد! پس موضوع رو با باباش که شرخر باهوشی بود، در میون گذاشت. باباش هم گفت: «پسرُم، عزیزُم! خاک تو سر خرت بکنن که می‌خوای همو راهی بری که سیبیل‌کوچیک رفته. اگه انرژی مشکل‌گشا بود، الان سیبیل‌کوچیک با دمش گردو می‌شکس. بیبین پوزیترون دیه چه داره که الکترون نداره؛ همونو بکن کلید. ضمناً من پول ندارم کفش آهنی برات بوسونم مث سیبیل‌کوچیک بیابونا رو گز بکنی. هر غلطی می‌خوای بکنی تو خونه خودمون بکن.»

ادامه دارد ...
@MaxRG
@MaxRGquiz
بارزترین تفاوت الکترون و پوزیترون، بار الکتریکی‌شون بود. هرچند یه حس درونی به خوش‌خنده می‌گفت تنها بررسی بار الکتریکی دردی رو دوا نمی‌کنه، چرا که هیچ الکترونی یکجا ننشسته. پس بهتر بود به جای بار الکتریکی، «جریان بار الکتریکی» یا همون «جریان الکتریکی» رو در نظر بگیره.
🐎🐎🐎
با این حال، نکته مرموزی خوش‌خنده رو آزار می‌داد. او مطمئن بود که آدم‌ها به‌خوبی مسیر حرکت آب رو تشخیص میدن؛ اما آیا مسیر حرکت ذره باردار هم به‌راحتی قابل تشخیصه؟
🧜‍♂️🧜‍♂️🧞‍♂️🧞‍♂️
خوشبختانه در همسایگی خوش‌خنده، شعبده‌باز لاغری زندگی می‌کرد که همون روزها داشت با الکترون‌ها شیوه‌های جدید تردستی رو امتحان می‌کرد. خوش‌خنده به خانه او رفت و نظرش رو پرسید. گرچه شعبده‌باز دوست نداشت اسرار کارش رو برای کسی فاش کنه، ولی چون از بابای خوش‌خنده می‌ترسید، دستگاهی به خوش‌خنده نشان داد و گفت: «ببین پسر جان! وقتی چراغ خاموشه، الکترون‌هایی که از سوراخ‌های ۱ و ۲ گذشتن، طرح موجی رو روی پرده ایجاد می‌کنن. با روشن شدن چراغ، نزدیک سوراخ‌های ۱ و ۲ جرقه‌ای زده میشه و روی پرده اثری از طرح موج‌گونه نیست! برای شعبده‌بازی جالبه؛ نه؟!»

ادامه دارد ...
@MaxRG
@MaxRGquiz
✳️ تردستی شعبده‌باز نشون می‌داد که رفتار الکترون‌ها پیچیده‌تر از ذرات معمولی هست. مثلاً اگر شعبده‌باز به جای تفنگ الکترونی، مسلسل معمولی می‌گذاشت و از گلوله معمولی استفاده می‌کرد، هیچ وقت نمی‌تونست طرحی موج‌گونه روی پرده ایجاد کنه. یعنی مسیر حرکت الکترون‌ها چندان خوش‌تعریف نیست و صرفاً میشه گفت که الکترون‌ها با چه احتمالی از فلان مسیر رد میشن.

✳️ خوش‌خنده از این بی‌قانونی کمی ناراحت شد. او ناامیدانه مقداری ذرت داخل قابلمه ریخت تا پف‌فیلی درست کنه و غم دنیا نخوره. از قضای روزگار، در قابلمه شیشه‌ای بود و کمی بعد، خوش‌خنده دید که چطور ذرت‌ها داخل قابلمه جست‌وخیز می‌کنند. ناگهان خوش‌خنده در قابلمه را باز کرد. چندتا ذرت بیرون پریدند. وای! زنده‌باد پف‌فیل! تغییر ذرت‌های داخل قابلمه برابر بود با ذرت‌هایی که از قابلمه بیرون رفته‌اند؛ چرا که تعداد کل ذرت‌ها ثابت بود.

✳️ اگر ذرت‌های خارج‌شده را «جریان ذرت» بنامیم، به طریق مشابه می‌توانیم برای الکترون‌ها هم «جریان احتمال» تعریف کنیم، چون مجموع احتمال پیموده شدن تمام مسیرها، (در طول زمان) ثابت و برابر با یک است.
@MaxRG
✳️ گرچه تردستی شعبده‌باز با الکترون‌ها انجام می‌شد، ولی هیچ چیز خوش‌خنده را از تعریف جریان احتمال برای «همه» ذرات منع نمی‌کرد. هر ذره‌ای با احتمال خاصی از فلان مسیر می‌گذره و می‌تونیم براش جریان احتمال تعریف کنیم.

✳️ از طرفی، جریان الکتریکی با توجه به مسیر حرکت بار الکتریکی شناسایی می‌شد. بنابراین معقول بود که جریان الکتریکی به صورت حاصل‌ضرب جریان احتمال در بار الکتریکی تعریف بشه. یعنی بگیم با چه احتمالی «بار الکتریکی» از فلان مسیر رد میشه.

✳️ البته خوش‌خنده قید دیگری هم به تعریف جریان الکتریکی افزود. او برای تأکید بر معقول بودن تعریفش، جریان احتمال را برای حالت‌های مثبت‌انرژی در نظر گرفت.

✳️ ضمناً قابلمه پف‌فیل نشون داده بود هرچه سرعت دانه‌های پف‌فیل بیشتر میشه، با احتمال بیشتری مسیرهای مختلف را طی می‌کنند؛ حتی اگه در قابلمه را برداریم، میتونن مسیرهای خارج از قابلمه را نیز طی کنند. پس احتمال پیمودن مسیر، و درنتیجه، جریان احتمال، با تکانه ذرات متناسبه. به عبارتی ساده‌تر، هر چی ذرات بیشتر تکان بخورند و جنب‌وجوش بیشتری داشته باشند، مسیرهای متنوع‌تری رو طی می‌کنند.

ادامه دارد ...
@MaxRG
❇️ خوش‌خنده به جای خوبی رسیده بود. او رابطه بین احتمال و تکانه را فهمیده بود. همچنین احساس می‌کرد انرژی و تکانه ارتباط نزدیکی با هم دارند، چون وقتی چیزی آزاد باشه، فرقی نمی‌کنه که بگیم اون چیز انرژی زیادی داره، یا زیاد تکون می‌خوره. به همین ترتیب، احتمال و جریان احتمال نیز ارتباط نزدیکی با هم دارند و از یک جنس هستند.

❇️ پس می‌شد مفاهیم انرژی و تکانه را با مفهومی مثل «دوتایی تکانه»، و مفاهیم احتمال و جریان احتمال را با مفهومی مثل «دوتایی احتمال» جایگزین کرد (تصویر بالا). سپس خوش‌خنده دو ذره باردار پی مثبت و پی منفی را در نظر گرفت (که پاد یکدیگر بودند). دوتایی جریان الکتریکی پی مثبت، طبق رابطه ۱ و دوتایی جریان الکتریکی پی منفی، طبق رابطه ۲ بود. با این حال، خوش‌خنده رابطه ۲ را به‌صورت رابطه ۳ نوشت. اتفاق جالبی داشت می‌افتاد: رابطه ۳ ادعای سیبیل‌کوچیک بود و حالت منفی‌انرژی ذره پی مثبت را نشان می‌داد؛ در حالی که رابطه ۲ حالت انرژی‌مثبت ذره پی منفی بود. روابط ۲ و ۳ به لحاظ ریاضی یکسان بودند، اما به لحاظ فیزیکی در رابطه ۲ نیازی به «دریای پی» (مشابه با دریای الکترونی) نبود. معما داشت حل می‌شد!

ادامه دارد ...
@MaxRG
❇️ جریان الکتریکی معمای پادذره را حل کرده بود، ولی از آنجا که خوش‌خنده دوست نداشت فقط یک راه‌حل برای مشکلات پیدا کنه، به مسأله دیگری هم فکر کرد.

❇️ او پیش خودش گفت:
1️⃣ اگر توپی ذره پی مثبت را جذب کنه، بار الکتریکش یک واحد مثبت بالا میره؛ انرژی و تکانه‌اش هم به مقدار مثبتی افزایش پیدا میکنه.
2️⃣ اگر توپی، ذره پی منفی را گسیل کنه، بار الکتریکیش یک واحد مثبت بالا میره، ولی انرژی و تکانه‌اش به مقدار مثبتی کاهش پیدا میکنه. یا به عبارتی، انرژی و تکانه توپ، به مقداری منفی افزایش پیدا میکنه.

❇️ پس اگر دوتایی تکانه در حالت ۱، منفی دوتایی تکانه در حالت ۲ باشه، هیچ فرقی بین حالت‌های ۱ و ۲ نیست.

✴️ یعنی جذب ذره‌ای که دوتایی تکانه آن منفی است و به لحاظ شهود معمولی ما معقول نیست (تنها انرژی مثبت را عادی می‌پنداریم)، کاملاً معادل با گسیل پادذره‌ای است که دوتایی تکانه آن مثبت است و هیچ چیز عجیبی ندارد.

✴️ به همین ترتیب، گسیل ذره‌ای که دوتایی تکانه آن منفی است، معادل با جذب پادذره‌ای است که دوتایی تکانه آن مثبت است.

ادامه دارد ...
@MaxRG