وب‌نوشته‌های متین
47 members
8 links
اینجا محفلی‌ست برای وب‌نوشته‌هایم...
آی‌دی: @MatinKhosravi
Download Telegram
to view and join the conversation
سلام
من متین خسروی هستم.
بارها شده که تصمیم به انتشار نوشته‌هایم گرفته‌ام.
حرف‌هایی به ذهنم آمده که برای دوستانم بگویم و به ده‌ها دلیل این اتفاق نیفتاده؛ گواه آن، دوره‌های متناوبی است که خانه‌ای دیجیتالی به نام وبلاگ ساخته‌ام و کمی بعد رهایش کرده‌ام.

اما این روزها بیش از پیش به معجزه‌ی نوشتن ایمان آورده‌ام.
چند وقتی‌ست که مرتب به نگارش روزهایم، برای خودم، مشغولم و به اثر بزرگی که بر مدیریت زندگیم گذاشته ایمان آورده‌ام.

قصد دارم دامنه‌ی نوشتنم را به جایی بیش از ذهن خودم گسترش دهم و از چیزهایی که برایم اهمیت دارد، یا برای دوستان و عزیزانم مهم می‌یابم بنویسم و با آن‌ها به اشتراک بگذارم.
می‌دانم که در این دنیای دیجیتال، زمان، ارزشمندترین سرمایه‌ایست که مصرف می‌کنیم. امیدوارم در قیاسِ آن، از این خانه‌ی دیجیتالی برداشتی ارزنده داشته‌باشید.

اگر اولین بار است که به اینجا می‌آیید، می‌توانید کمی درباره‌ی نویسنده‌ی این حرف‌ها اینجا بخوانید:
blog.matink.ir/?page_id=30

باقی بماند برای روزهای بعد...

با احترام
متین خسروی
@Matin_Blog
🔹 نبین: نگاه کن!

ما در شبانه روز بارها از زبان خودمان، دوستانمان، یا شبکه‌های اجتماعی، با بریده‌هایی از جهان روبرو می‌شویم. بریده‌هایی که هر کدام یک واقعه‌ی عجیب، یک استثنا، یا یک جنبه‌ی جالب از دنیا را نشان می‌دهد.
فکر می‌کنید جهان‌بینی‌ای که تنها براساس این بریده‌های عجیب و استثنائی ساخته شده باشد، چقدر با واقعیت جهان منطبق است؟

زمان تقریبی مطالعه ۲ دقیقه
📜 blog.matink.ir/?p=123
🔹 سیاست‌مدار باید کمدین باشد!

می‌گویند سیاست‌مدار باید اهل شوخی و شوخ‌طبعی باشد چون بعضی چیزها را جز با خنده و شوخی نمی‌توان حل کرد. فکر می‌کنم هر کس در هر موقعیت تصمیم‌گیری باید اینطور باشد.
می‌دانید چهار سال پیش روزانه ۳۰۰ پرونده‌ی نزاع خیابانی در تهران و ۱۳۰۰ تای دیگر در سایر شهرهای کشور در پزشکی قانونی تشکیل می‌شد؟ مهم‌ترین دلیلشان به گزارش پلیس؟ جای پارک، رانندگی، فحاشی و توهین!
کمی از اهمیت واژه‌ی «زرشک» در مکالمات روزمره و خطرات کمبود زرشک بر سلامت روحی و روانیمان گفته‌ام!

زمان تقریبی مطالعه ۲ دقیقه
📜 blog.matink.ir/?p=127
🔹 کلید خانه‌ات دست چند نفر است؟

دیده‌اید بعضی‌ها چه آرامشی دارند... مثل آن گربه‌ای که زیر آفتاب دراز کشیده و زغوغای جهان آزاد است.
از آن طرف بعضی دیگر انگار آتشی در جانشان است که با هر خبر و رخدادی زبانه می‌کشد. با آمدن یک نمره‌ی بد به تکاپو می‌افتند، گویی که جهانشان دوپاره شده؛ با بالا رفتن نرخ تبدیل دلار به ریال استرس می‌گیرند و با پایین آمدنش با چنان شوقی خبرش را پخش می‌کنند که خبر ازدواجشان را آنطور پخش نمی‌کنند.
چه می‌شود که بعضی‌ها آنطور متأثر از محیطند و بعضی‌ها اینطور مستقل از آن؟
به شغلشان ربط دارد؟ به سنشان؟ یا...؟

زمان تقریبی مطالعه ۳ دقیقه
📜 http://blog.matink.ir/?p=130
🔹 این دو کلمه هم‌معنی نیستند...

کلمه‌های زیادی هستند که معنای یکسانی ندارند... هر چند شاید در ظاهر مشابه به نظر برسند.
تا به حال به تفاوت پول‌داری و ثروتمندی توجه کرده‌اید؟
یا تفاوت رها کردن با خسته‌شدن...
در ادامه‌ی یادداشت قبلی، دو کلمه‌ی دیگر هم هستند که شاید ظاهری مشابه دارند اما اگر هم‌معنی می‌بودند، جامعه‌مان به ویرانی کشیده می‌شد.

زمان تقریبی مطالعه ۲ دقیقه
📜 blog.matink.ir/?p=133
🔹 شعارهای سرطانی

سرطان، رشد بی‌رویه‌ی سلول‌هایی است که جا را برای دیگران تنگ می‌کند. منابع را مصرف می‌کند و باعث از کار افتادن سایرین می‌شود: یک جور انگلِ داخلی.
آن سلولی که سرطانی شده، قبلاً مفید بود. هنوز هم لازمش داریم. مگر می‌شود بدون کبد و کولون و ریه زندگی کرد؟ اما وقتی چیزی را آنقدر بزرگ کردیم که جای دیگران هم تنگ شد، دیگر می‌شود مضرِ جان؛ نه لازمه‌ی حیات.
خیلی چیزهای بیشتری هم هستند که سرطان می‌گیرند... زندگی‌ها، جوامع، کشورها، شرکت‌ها...

زمان تقریبی مطالعه ۳ دقیقه
📜 blog.matink.ir/?p=137
🔹 چنین نیز هم نخواهد ماند

برای روزهایی که فکر می‌کنی چیزی تا تمام‌شدن دنیا نمانده...
برای آن زمانی که در میان دویدن‌هایت احساس می‌کنی نفس کم آورده‌ای و دیگر قدم از قدم نمی‌توانی برداری...
و برای آن زمانی که، چیزی جز فشار و تلخی در اطرافت پیدا نمی‌کنی...
برای تمام روزهای فشار و تنش و سختی و جنگندگی...

زمان تقریبی مطالعه ۱ دقیقه
📜 http://blog.matink.ir/?p=141
🔹 سمفونی تضادها

دنیای انیمیشن‌ها را دیده‌اید؟ دنیایی با یکسری قانون مشخص، که عده‌ای هم‌سو با آن هستند و عده‌ای نسبت به آن زاویه دارند.
اگر دیده‌باشید اکثر بچه‌ها هم همینطور به دنیا نگاه می‌کنند: نگاهی خطی که اگر این درست است، آن غلط است و همین و بس. ولی دنیای واقعی ما چقدر فانتزی است؟
در تضاد دنیا همین بس که زندگی هر کدام از ما از جمع‌شدن دو مفهوم متضاد به وجود آمده.
و شاید دنیای واقعی، نه مجموعه‌ای از سفیدی‌ها و سیاهی‌ها، که سمفونی‌ای باشد از صداهای زیر و بم... سازهای زهی و بادی و ضربه‌ای...
شاید اگر این صحیح است، متضادش هم صحیح باشد!

زمان تقریبی مطالعه ۲ دقیقه
📜 blog.matink.ir/?p=145
- میدون ولی عصر؟
- بیا بالا...

صندلی عقب سمند زرد امروز، کودک خردسالی نشسته بود که به زور به کلاس دوم یا سومی‌ها می‌خورد. کنارش، آقایی میان‌سال نشسته‌بود که گویی پدرش بود.
کاپشن قهوه‌ای پر از کثیفی و رنگ و لک و پارگی، شلوار مشکیِ رنگ و رورفته‌ای که حتی تلاشی برای دوختن قلوه‌کن شدگی‌هایش نشده‌بود...
همین وضعیت در موهای جوگندمیِ فر و ریش‌های بلند و نامرتبش هم مشهود بود.

یک چهارراه گذشت...
- آقا ما اینجا پیاده می‌شیم.
جلوی دبستان پسرانه‌ای ایستادیم و به اقتضای "سر" نشینی، پیاده شدم، در انتظار پیاده‌شدن پسر محصل و پدرش.
کمی طول کشید... فکر کردم اشتباه فهمیده‌ام که می‌خواهند پیاده شوند...
نشستم، دیدم جر و بحث است، سر کرایه...
سر کرایه‌ی مسیر، کرایه‌ی پسرک محصل... سر سه هزار تومان... یا شاید پنج هزار تومان...
با داد و بیدادهای راننده، پسرک و پدرش پیاده شدند و جر و بحث از کنار پنجره‌ی صندلی شاگرد ادامه پیدا کرد...
لازم نبود بیشتر از یک سال در این شهر بوده‌باشی که التماس پشت داد و ناسزاهای پدر را بشنوی... و گرد خستگی و ملولی را روی فریادهای صدای خروسک‌گرفته‌ی راننده...
گفتم آقا کرایه‌ی پسرک با من... گفت بشین شما: من باید کرایه را از این بگیرم...
دو تومنیت را بده... تو پنج‌تومنیت را بده...
پسرک نگاه می‌کرد... چشم‌ها و صورتش پشت کلاه بافتنی‌ای پنهان شده‌بود که بچه بودیم روی صورتمان می‌کشیدیم و دزد و پلیس بازی می‌کردیم.
خدا رو شکر... که ندیدم چشم‌هایش را...
دو تومنی را داد، پنج‌تومنی را انداخت، گفت از بچه‌ات خجالت بکش، گفت از سنت خجالت بکش، و رفتند...
مرتیکه‌ی کت و شلوار پوشی که هیکلش صندلی جلو را پر کرده‌بود حقیرانه برگشت و به پدرِ پسرک که داشت عرض خیابان را طی می‌کرد نگاه کرد و بزدلانه گفت، بی‌تربیت...

و پسرک... پسرک... پسرک...
پسرک محصل تو قرار است چه کنی؟
پدرت، نمی‌دانم داستان زندگیش را... تو، اول داستانت را دیدم... باقیش را نه...
پسرک... پسرک محصل... می‌خواهم نشانت بدهم که جبر جغرافیایی نداریم... می‌خواهم ملتمسانه بگویمت که پدرت پدرش را و پدرش پدرانش را که این سرزمین را به این نقطه رسانده‌اند مقصر می‌داند اما خواهش می‌کنم تو نگو...
اگر امروز راننده کمی کمتر گرد و خاک زندگی نفس‌هایش را به شماره انداخته‌بود، یا آن مردک کت و شلوار پوش نبود، یا شاید پدرت در راهی دیگر می‌بود، تو امروز قهرمان زندگیت، قهرمان پولادینی بود.
هیچ کس مقصر نیست پسرک... پاک کن اشکت را عزیزم... نه آن آقای راننده و نه پدرت که آنطور پوشیده‌بود و تو را اینطور پوشانده‌بود...
هر چند، شرمم می‌آید که پسوند تحبیب و تحقیر هر دو کاف است و هم تو را پسرک خطاب می‌کنم و هم آن یکی را مردک. اما بگذار مرزش همینقدر باریک بماند...
پسرک... پسرکِ محصل... بیا دوتایی دهن‌کجی کنیم به این جبرهای اطرافمان... بیا داستان سه هزار تومانی امروز را فراموش کنیم... تو، زندگیت، خیلی بیشتر از این‌ها می‌ارزد...

۲۹ بهمن ۱۳۹۸