مرثیات | اشعار ناب مدح و مرثیه
1.91K subscribers
1 photo
21 videos
1.51K links
"پایگاه تخصصی مدح و مرثیه"

منتظر نظراتتان هستیم 💌
📬 http://t.me/marsiat?direct

📝 instagram.com/marsiat_poem
Download Telegram
#اربعین

لنگان همی‌روم ز پی کاروان دوست
تا هرکه دید گویدم از کاروانمی

ای شاه تاجور، سگ خود خوان مرا، که نیست
یارای آن‌که گویمت از دوستانمی

متن کامل
😭6❤‍🔥1
#اربعین
#مثنوی

کاروان بازآمد از شام بلا
تا سر راه حجاز و کربلا

ساربان گفتا به زین‌العابدین
کای امام و پیشوای ساجدین

این طریق کربلا و این حجاز
حکم فرما رو کجا آریم باز

گفت مولا: حکم، حکم زینب است
آن‌که روز باطل از نطقش شب است

هر کجا این کاروان رو می‌نهد
عمّه‌ی سادات فرمان می‌دهد

ساربان مبهوت از آن قدر و جلال
راه خود را کرد از زینب سؤال

گفت زینب: جان من در کربلاست
جان من، جانان من در کربلاست

کربلا، باغ گل یاس من است
لاله‌ی آن، دست عبّاس من است

کربلا، بیت‌اللَّهِ عشق و وفاست
خیمه‌گاهش مروه، گودالش صفاست

کربلا، منظومه‌ای از اشک و آه
گِرد یک خورشید، هفتاد و دو ماه

لاله‌های پرپر من کربلاست
اصغر من، اکبر من، کربلاست

ساربان، آهنگ رفتن ساز کن
چون مَلَک تا کربلا پرواز کن

دست حیرت ساربان بر لب گرفت
با ادب دستور از زینب گرفت

کاروان آهنگ رفتن ساز کرد
کربلا آغوش خود را باز کرد

کای گرامی‌آلِ ختم‌المرسلین
"فَادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنین"

خاک من آغشته با مُشک شماست
آب من خون بر لب خشک شماست

وای بر من از دل بی‌تابتان!
تشنه بودید و ندادم آبتان

آب می‌زد موج و من افروختم
از تلظّی‌های اصغر سوختم

ز اشتیاق یاس‌های نیلگون
از مزار عاشقان جوشید خون

زخم‌زخم خامس آل عبا
این ندا می‌داد: خواهر! مرحبا

ای فرات از کام عطشانت خجل
ای حسین از چشم گریانت خجل

بر سر قبرم گلاب آورده‌ای
تشنه‌ام دیدیّ و آب آورده‌ای

بشکن این بغضی که داری در گلو
هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو

بر حسینت شام را توصیف کن
از خرابه رفتنت تعریف کن

از درخت خشک و سنگ و سر بگو
از لب و از چوب و طشت زر بگو

صورت خورشید و نوک نی چه بود؟
قصّه‌ی قرآن و بزم می چه بود؟

جان من، بنشین و حرف دل بگو
از جبین و چوبه‌ی محمل بگو

به! چه بزمی! بزم اشک و ماتم است
جمعتان جمع است، یک کودک کم است

خواهرم، من با تو بودم همسفر
تو به پا می‌کوفتی ره، من به سر

غیر آن یک شب که بودم در تنور
این چهل منزل نبودم از تو دور

من به کوفه پیش‌پیش محملت
خوانده‌ام قرآن به تسکین دلت

من به زیر چوب در شام بلا
گریه کردم بر تو در طشت طلا

من در آن ویرانه آن شب با سرم
سر زدم هم بر تو، هم بر دخترم

یاد داری با تو گفتم این کلام
'ای امانت‌دار مظلومم سلام'؟

یاد داری آن دل شب، خواهرم!
از شتر افتاد تنها دخترم؟

من ز نوک نیزه با افغان و آه
در قفای کاروان کردم نگاه

دخترم با دست زینب دفن شد
مثل زهرا مادرم، شب دفن شد

زینبم، خوب آمدی، خوب آمدی
بار دیگر پیش محبوب آمدی

گرچه سرو قامتت از غم خم است
غم مخور، عمر تو بعد از من کم است

یا اخا، دستی برون از خاک کن
اشک چشم زینبت را پاک کن

ای به زینب در یم خون هم‌سخن،
از گلوی چاک‌چاک خویشتن

ای تکلّم کرده پنهانی سرت،
زیر چوب خیزران با خواهرت

این تو و این دیده‌ی دریاییَم
بر مزار تشنگان سقّاییَم

گرچه دیدم محنت ایّام را
فتح کردم کوفه را و شام را

خصم، پای گریه‌ی ما خنده کرد
صوت قرآن تو ما را زنده کرد

خطبه‌ی من، کار صد شمشیر کرد
سوره‌ی کهف تو را تفسیر کرد

تا سرت بر نوک نی قاری نشد
خون ز پیشانیّ من جاری نشد

آن‌چه گفتی زینبت با خون نوشت
بر همه آزادگان قانون نوشت

من نوشتم: این شعار خون ماست
رخ به خون آراستن، قانون ماست

من نوشتم: عشق یعنی سوختن
مثل آتش، بی‌صدا افروختن

آن‌قدر دور تو گشتم یا حسین
تا به خون خود نوشتم یا حسین

قامت خم، شرح ماتم‌نامه‌ام
پیکر مجروح من غم‌نامه‌ام

هیچ دانی داغ تو با من چه کرد؟
هیچ پرسی با دلم دشمن چه کرد؟

آن‌قدر دشمن به ما دشنام داد
سیرمان در کوچه‌های شام داد

آن به فرقت بر سر نی سنگ زد
دیگری پیش ربابت چنگ زد

جای گُل می‌ریخت در آن سرزمین
سنگ بر ما از یسار و از یمین

آن‌که جسمت را به خون آغشته بود
کاش اوّل زینبت را کشته بود

کاش تیری کز‌ کمان خصم جَست
جای تو بر قلب زینب می‌نشست

کاش من جای تو، ای خورشیدِ نور
می‌نهادم چهره بر خاک تنور

کاش آن‌کو چوب می‌زد بر لبت
شرم می‌کرد از نگاه زینبت

کاش می‌مردم، نمی‌رفتم وطن
تا ز شش یوسف برم یک پیرهن

کاش می‌شد بوسه‌ای در قعر خاک
می‌زدم بر آن گلوی چاک‌چاک

کاش این‌جا چشم نامحرم نبود
می‌گشودم بر تو رخسار کبود

آن‌که داغت می‌کند آبش، منم
شاهدم این اشکِ دامن‌دامنم

گرچه از من دور آنی غم نگشت
قامتم خم گشت، پایم خم نگشت

من که بر گِرد امامم سوختم
پشت در از مادرم آموختم

ما دو هم‌رزمیم و دو هم‌سنگریم
هم تو هم من هر دو از یک مادریم

شد مشخص تا قیامت راه ما
دامن زهراست دانشگاه ما

Marsiat

غلامرضا سازگار
#میثم
2❤‍🔥2
#اربعین
#غزل

اربعین آمد و اشکم ز بصر می‌آید
گوییا زینب محزون ز سفر می‌آید

باز در کرب‌وبلا شیون و شِینی برپاست
کز اسیران ره شام خبر می‌آید

جرس از سوز جگر نالد و گوید به ملا
که سکینه به سر قبر پدر می‌آید

گرچه پایش بُود از خار مغیلان مجروح
به سر قبر پدر باز به سر می‌آید

'رود رود'ی شنوم از طرف شام، مگر
امّ‌لیلا به سر نعش پسر می‌آید؟

کاش می‌داد کسی بر علی‌اکبر پیغام
کای جوان! مادر پیرت ز سفر می‌آید

باخبر نیست مگر قاسم داماد که باز
نوعروس از پی دیدار ز سر می‌آید؟

به شب عیش جدا گشت گر از وصل عروس
نخلِ ناکامیِ وی باز به بر می‌آید

گر علی‌اصغر بی‌شیر بداند که رباب
با دو چشمانِ پر از خونِ جگر می‌آید،

از پر تیر و لب تشنه فراموش کند
بلبل آیا دگر از شوق به پر می‌آید؟

ای صبا! گوی به عباس که از جا برخیز
امّ‌کلثومِ تو خم‌گشته‌کمر می‌آید

بعد از این نام کنیزی نبرد کس به بَرَش
که دلِ سوخته‌ی وی به خبر می‌آید

«صامتا» از چه نگفتی که سر قبر حسین
عابدین خون‌جگر و دیده‌ی تر می‌آید؟

Marsiat

میرزا محمدباقر #صامت_بروجردی
❤‍🔥21
#یا_اباعبدالله سلام الله علیک
#غزل

ديده درياى اشک ماتم اوست
دل بهشتِ مبارک غم اوست

هر مه نو که سر زند ز سپهر
گوییا اولین محرم اوست

قرص خورشید بر فراز سپهر
نقطه‌ای از کتاب ماتم اوست

از دو عالم گذشتم و دل من
پرزنان گرم سير عالم اوست

هر كه بى‌او بهشت می‌طلبد
هر كجا رو كند، جنهم اوست

محفل گرم اولياى خداست
هر كجا سایه‌اى ز پرچم اوست

کشته‌ی راه کشته‌ای گردم
که خداوند صاحب دم اوست

سایه بر آفتاب حشر زند
سرِ هر کس که خاک مقدم اوست

در حریم وصال حق با خویش
هر که نامحرم است، محرم اوست

دو جهان را به درهمی نخرد
عاشق صادقی که دَرهم اوست

همه‌شب یاد زخم‌های تنش
گریه باید که اشک، مرهم اوست

یافتم ره از آن به کعبه‌ی دل
که دو چشمم همیشه زمزم اوست

دار عشقش ز دار جنّت به
به خدا این یقین «#میثم» اوست

Marsiat

غلامرضا سازگار
3
#رسول_الله صلی الله علیه و آله و سلم
قسمتی از #ترکیب_بند

بعد مرگ پدر از شدت غم خير نسا
داشت اين ناله‌ی جانسوز به هر صبح و مسا:


تا ز مرگ تو سيه كرد فلک مِعجر من
شد جهان يكسره تاریک به چشم تر من

در برِ خلق جهان عزت من گشت تمام
رفت تا سایه‌ات -ای جان پدر- از سر من

كاش می‌بود كنون مادرم، اما چه كنم؟
رفته پیش از تو از این دار فنا مادر من

ای فلک! زود نهادی به دلم داغ پدر
كه نرفته‌ست غم مادرم از خاطر من

عزتم: ذلت و شادی: غم و اندوه، مباد
اختری را برسد حادثه چون اختر من

اندر این امت بی‌رحم نهادی تو مرا
رفتی و هيچ نگفتی چه كند دختر من

غصب كردند فدک از من و مسند ز علی
نه ز من شرم نمودند و نه از شوهر من

Marsiat
1
#رسول_الله صلی الله علیه و آله و سلم
#رباعی

ای ذات تو در دو کون مقصود وجود
نام تو محمد و مقامت محمود

دل بر لب دریای شفاعت بستم
زآن روی روان می‌کنم از دیده دو رود

Marsiat
3
#رسول_الله صلی الله علیه و آله و سلم
#رباعی

ای ختم رسل، دو کون پیرایه‌ی توست
افلاک، یکی منبرِ نُه پایه‌ی توست

گر شخص تو را سایه نیفتد چه عجب؟
تو نوری و آفتاب خود سایه‌ی توست

Marsiat
3
#امام_مجتبی علیه السلام
#مثنوی

نور چشم مصطفی و مرتضی
شمع جمع انبیا و اولیا

جمع کرده حُسن خَلق و حسن ظن
جمله‌ی افعال چون نامش حسن

روی او در گیسوی چون پرّ زاغ
همچو خورشیدی همه چشم و چراغ

در مروّت چون جهان پرپیچ دید
خواست تا جمله ببخشد، هیچ دید

جدّ وی کز وی دو عالم بود پُر
ساختی خود را برای او شتر

در نمازش بر کَتِف بنشانَدی
قرّةالعین نمازش خوانَدی

این‌چنین عالی اَب و جد کآنِ اوست
جمله‌ی آفاق، ابجدخوان اوست

زهر را با جدّ خود شد این پسر
قتل را شد آن دِگَریِک با پدر

آن لبی کو شیر زهرا خورد باز
مصطفی دادش بدآن لب قُبله باز

چون توان کردن گذر که زهر را،
خون توان کردن جگر این قهر را؟

نام خصمش گرچه پرسیدند باز
تن زد و تن کشته، در دل داد راز

نوش کرد آن زهر و غمّازی نکرد
جان بداد و ترک جان‌بازی نکرد

زهر شد زیر و برافکند از زبر
آن جگرگوشه‌یْ پیمبر را جگر

لخت‌لختش از جگر خون اوفتاد
تا که در خون، جانْش بیرون اوفتاد

سرخ دید از خونِ جان صد جای او
هر که شد در خونِ جانش، وای او!

Marsiat

فریدالدین ابوحامد محمد #عطار_نیشابوری
3
#امام_رضا علیه السلام
#قصیده

همایون‌مظهری باشد خدا را در خراسانش
که اطلاق وجوب است آشِکار از قید امکانش

"عَلَی العَرشِ اسْتَوَی الرَّحمٰن" اگر خواهی، بیا بنگر
به طوس اینک که عرش است و ولیّ‌الله، رحمانش

نخوانم ساحتش را عرش اعظم تا به وحی دل
"تَعالیٰ شأنُهُ" فرمود ربّ‌العرش در شأنش

بوَد در نعت او قرآن و در این دعویَم صادق
از آن کاین دعوی‌ام را جمله قرآن است برهانش

از او هر سوره‌ی نعمت به جز او نیست تعبیرش
در او هر آیه‌ی رحمت به جز او نیست عنوانش

دو فرّاشند در ایوان رفعت ماه و خورشیدش
دو هندویند در هنگام خدمت تیر و کیوانش

رهایی بخشد اندر حشر زوار حریمش را
صراط‌ُاللهِ اعظم از صراط و سوز نیرانش

اَفاضَ اللهُ اِنعامَه! که در دنیاست چون عقبیٰ
جمیعِ ماسِویَ‌اللَّه میهمان بر خوان احسانش

اَدامَ اللهُ اَلطافَه! که در فردوس چون دنیا
تمام اولیا بر خوان احسانند مهمانش

ثریا را چسان چون رفعت خرگاه اجلالش؟
ملایک را کجا، کی، رتبه‌ی خدام ایوانش؟

وَلایش گشت اسباب نجات آدم خاکی
"عَصیٰ آدَم فَتاب" اینک ببین شاهد به فرقانش

شعیب و اَشعیا و شیث و صالح، ارمیا، یحیی
ذبیح‌الله و خضر، الیاس و هود و پورِ صَفوانش

خلاصی ز آتش دوزخ دهد او دوست‌داران را
نه تنها بر خلیل‌الله شد آتش گلستانش

فدا گشتی به راهش خواست، واین فیضش نشد حاصل
چو اسماعیل را آمد فدا در روز قربانش

حیات جاودان بخشد زلال لطف او ما را
اَدامَ الله! باد ارزانی خضر آب حیوانش

وَلای او به یوسف داد اندر مصرِ جان شاهی
وگرنه تا قیامت بود جا در چاه کنعانش

به ذکر او خلاصی یافت یونس از دل ماهی
وگرنه تا به محشر بطن ماهی بود زندانش

توسل جست چون بر حضرتش عیسی بن مریم را
به سوی چرخ چهارم برد از دار یهودانش

کُلَه در پا به نزد پیشگه فرزند داودش
عصا بر کف به پای کفش‌کَن موسی بن عمرانش

یکی شطر است در نعتش به موسی بین و توراتش
یکی سطر است در مدحش به احمد بین و فرقانش

چه جویم اندر این صحرا؟ که ظاهر نیست انجامش
چه پویم اندرین بیدا؟ که پیدا نیست پایانش

به هرکس هرچه واصل فیض گردد، اوست بنیادش
به هرکس هرچه عاید خیر گردد، اوست بنیانش

کلامی کاولیا گفتند، شطری بود در مدحش
حدیثی کانبیا خواندند، سطری بود در شأنش

گر انسان است مقصود حق از ایجاد این عالم
ببین در مرتبه انسانِ عین و عینِ انسانش

فغانا! کاین جهان از جور بنمودند بنیادش
دریغا! کآسمان از ظلم بنهادند عنوانش

اگر موسی‌وشی آید، دهد در دست فرعونش
دگر اهریمنی جوید، دهد ملک سلیمانش!

جفاجویی، ستم‌خویی، بر اخیارش، بر ابرارش
چه می‌خواهی، چه می‌جویی، ز هنجارش، ز سامانش؟

ز زهرِ زاده‌ی هارون، دریغا، پور موسی را
شرار افتاد در قلب و ز جا شد کنده بنیانش

به غربت شد شهید از زهر مأمون، آه و واویلا!
نه خواهر، نه برادر، نه پسر در بر، نه اخوانش

رضا حکم قضا را شد رضا، با آن‌که در امضا
قضا را چون قدر می‌بود سر بر خطّ فرمانش

به غربت داد جان، واحسرتا، از زهرِ مأمون شد
جهانِ جان، نه بل جانِ جهان از تن برون جانش

نمود از حیله مأمون پا و سر عریان و شد نالان
که بُد با شیرمردان گریه‌ی حیلت در انبانش

شد اندر طوس غوغایی که در محشر نظیر آن
نخواهد دید کس این ماجرا اندر بیابانش

اگر خواهی به غربت خار بینی شهریاری را
بیا در کربلا، بنگر حسین و جسم عریانش

سری خورشیدآسا بین به روی نیزه‌ی اعدا
تنی چون توتیا بنگر به زیر سمّ اسبانش

ستمگر آسمانا! این چه مهمانی‌ست در دورت؟
لب آب روان، لب‌تشنه، کی کشته است مهمانش؟

چرا آن آفتاب برج دین را تا سه روز از کین
میان آفتاب افتاد تابان جسم عریانش؟

همانا پیکری کز عرش برتر بود، جا دادی
گهی دوش پیمبر، گاه در خاک بیابانش

تلاوت کرد قرآن مجید و خصمِ بی‌پروا
ز چوب خیزران افسرد لب، آزرد دندانش

صحیفه‌یْ دفتر ایجاد را چون خامه‌ی «یحیی»
ببین با چشم دل تا حشر، اوراق پریشانش

Marsiat

میرزا یحیی #مدرس_اصفهانی بیدآبادی
3
#قصیده در ماتم #امام_رضا علیه السلام

دلم ز گردشِ گردون چرا کباب نباشد؟
به‌جاست گر به دل از غم توان و تاب نباشد

رسیده لشکرِ غم -آه- بر دلم پی غارت
چرا ز خوفْ دلم اندر اضطراب نباشد؟

دمی تو مُطربکا دست از طرب بردار
که دل به عیشِ جهانم علی‌الحساب نباشد

مُغنّیا! پس از این غم اگر دهی انصاف
که استماعِ نی و بربط و رَباب نباشد

به جای خویش نشین ساقیا تو هم دیگر
که رندِ مجلس را حاجتِ شراب نباشد

چو پیرِ میکده از کینه تلخ شد کامش
چرا به ساکن میخانه انقلاب نباشد؟

به کام پیر خرابات، زهرِ قاتل شد
شراب بهر خراباتیان صواب نباشد

فتاده پیر خرابات روی خاک مذلّت
رواست حال خراباتیان خراب نباشد؟

رضا نهاده سرِ خویش گه به خاک و گهی خشت
کدام دل ز برایش ز غصّه آب نباشد؟

سرش نهاد ز سوزِ جگر به رویِ ترابْ او
به گریه گفت خبر مر ابوتراب نباشد

گهی به زانویِ ماتم نشست و گفت: تقی جان!
بیا، دم دگرت بابِ مستطاب نباشد

رضا غریب و دل‌افسرده، زهرِ کین خورده
مگر تو را خبر از باب -ای جناب- نباشد؟

چو سر به دامنِ فرزندِ خویش دید، بگفت او:
خوش آمدی، که مرا دیگر اضطراب نباشد

تقی، هزار دریغ! عیشِ تو ندیدم من
چرا ز چشم، مرا اشک چون سحاب نباشد؟

کند سؤال چو معصومه از رضای غریبش
به غیرِ گریه تقی جان تو را جواب نباشد

پس از وفات، چو شد وقتِ کفن و دفنِ تنِ او
نبود دیده‌ای کز بهر او پرآب نباشد

دلا، بسوز تو از بهر روز عاشورا
کسی به‌سانِ حسینْ او به پیچ و تاب نباشد

ز زهرِ کینه رضا گر سبز شد بدنش
ولی چو جسمِ حسینش به خون خضاب نباشد

نه یار و مادر و نی اقربا و نی فرزند
به غیرِ شمر، کسی نزد آن جناب نباشد

به نظم و نثر اگر شه کند مدد «ذاکر»
به روزِ حشر، تو را ذرّه‌ای حساب نباشد

Marsiat

ملا محمود خطیب روضه‌خوان
#ذاکر
• مستفاد از درگاه مدایح و مراثی
1
#یا_امیرالمؤمنین روحی فداک
#ترکیب_بند

از خدا گر دم زنی، نامش علی‌ست
ور ز احمد، ساقی جامش علی‌ست

وز شریعت گر سرایی، فاش گو
هرچه هست، اِکمال و انجامش علی‌ست

وز سلوک و جذبه و راه طلب،
دم زنی، آغاز و انجامش علی‌ست

ور ز خُضرِ جنّت و باغ بهشت
خانه و سقف و در و بامش علی‌ست

وز صلاتِ حج اگر جویی مراد
مقصد از تحریم و احرامش علی‌ست

ور ز مصحف گویی و سرّ کتاب
راز حق از "کهف" و "اِنعام"ـَش علی‌ست

ور دم از تورات و انجیل و زبور،
می‌زنی، آیات و احکامش علی‌ست

وز پیام دوست با پیغمبران،
گر زنی دم، بُشرِ پیغامش علی‌ست

وز درون صوفیِ صافی‌ضمیر،
گر سرایی، وحی و الهامش علی‌ست

وز دل آشفته‌ی عشاق اگر،
بازجویی، صبر و آرامَش علی‌ست

در حقیقت باطن و ظاهر هم‌اوست
در طریقت اول و آخِر هم‌اوست


گر زنی از سرّ یزدان دم، علی‌ست
ور سرایی از پیمبر، هم علی‌ست

ور ز اسم اعظم آرایی سخن
از همه اسماء حق اعظم علی‌ست

ور ز اسرار نبوّت پی بری
انبیا از خاتم و آدم علی‌ست

آن دمی کاندر تن آدم دمید،
حضرت حق جان و دل، آن دم علی‌ست

ور ز سرّ خاتم پیغمبران،
می‌سرایی، نقشِ آن خاتم علی‌ست

معجزات موسیِ عمران علی‌ست
مُبیِنات عیسی مریم علی‌ست

هرچه می‌جویی ز اسرار نهان
از علی جو، چون که جام جم علی‌ست

لَیسَ یَدعُوا غَیرَهُ اَهلُ النُهیٰ
فَاتَّقی خَمراً فَقُل لی اِنّها


شاد باش ای دل که پیر ما علی‌ست
در دو عالم دستگیر ما علی‌ست

این سخن از پیر درویشان جنید،
می‌رسد ما را که 'پیر ما علی‌ست'

جام عشق از حوض کوثر خورده‌ایم
ساقی و خمّ و غدیر ما علی‌ست

پنجه‌ی شیر فلک را بشکنیم
زآن‌که شاه شیرگیر ما علی‌ست

گفت پیر [ما] که موسی را وزیر،
بود اگر هارون، وزیر ما علی‌ست

داد ما را دست حق تاج و سریر
صاحب تاج و سریر ما علی‌ست

Marsiat

میرزا حبیب‌الله مجتهد شهیدی حسینی
#حبیب_خراسانی
1😭1
#یا_اباعبدالله سلام الله علیک
#مثنوی

عشق‌بازی کار هر شیاد نیست
این شکارِ دامِ هر صیاد نیست

عاشقی را قابلیت لازم است
طالب حق را حقیقت لازم است

عشق از معشوق اول سر زند
تا به عاشق جلوه‌ی دیگر کند

تا به حدی که بَرَد هستی از او
سر زند صد شورش و مستی از او

شاهدِ این مدّعیٰ خواهی اگر
بر حسین و حالت او کن نظر

روز عاشورا در آن میدان عشق
کرد رو را جانب سلطان عشق

بارالها! این سرم، این پیکرم
این علمدار رشید، این اکبرم

این سکینه، این رقیه، این رباب
این عروسِ دست و پا از خون خضاب

این من و این ساربان، این شمر دون
این تن عریان میان خاک و خون

این من و این ذکرِ 'یا رب یا رب'ـَم
این من و این ناله‌های زینبم

پس خطاب آمد ز حق کای شاه عشق!
ای حسین، ای یکه‌تاز راه عشق!

گر تو بر من عاشقی ای محترم
پرده برکش، من به تو عاشق‌ترم

غم مخور که من خریدار تواَم
مشتری بر جنس بازار تواَم

هرچه بودت داده‌ای در راه ما
مرحبا! صد مرحبا! خود هم بیا

خود بیا که می‌کشم من ناز تو
عرش و فرشم جمله پاانداز تو

لیک خود تنها نیا در بزم یار
خود بیا و اصغرت را هم بیار

خوش بوَد در بزم یاران بلبلی
خاصّه در منقار او باشد گلی

خود تو: بلبل، گل: علیّ اصغرت
زودتر بشتاب سوی داورت

Marsiat

#ناصرالدین_شاه
4😭2
#غزل در #تبری

شهی که بگذرد از نُه سپهر افسر او
اگر غلام علی نیست، خاک بر سر او

علیّ عادل والا، امیر عرش‌جناب
که هست خسروِ خاور کمینه‌چاکر او

در مدینه‌ی علم، آن‌که از کمال شرف
فتاده‌اند سران همچو خاک بر در او

ز قید خسروی هر دو کون آزاده است
کسی که از دل و جان شد غلام قنبر او

محبت شه مردان مجو ز بی‌پدری
که دست غیر گرفته‌ست پای مادر او

شها! غلامِ تو «بیرم» گر از محبت تو
شده‌ست سلطنتِ ظاهری میسر او،

ولی به خاک درت چون رخ نیاز نسود
از آن چه سود که بر چرخ سود افسر او؟

Marsiat

#بیرم‌خان_هندی
5❤‍🔥3
دو بیت در #تبری

روز محشر که خداوند جهان از سر لطف
درِ جنّت به غلامان علی بگشاده‌ست

ای محبان فلانیّ و فلان، غم مخورید
که خدا بهر شما هم درکی بگشاده‌ست

Marsiat

• مستفاد از درگاه مدایح و مراثی
8❤‍🔥2
#تبری
#رباعی

گفتی که از آن چهار کسِ بی‌تزویر
بر خلق کدام‌یک به‌حقّند امیر

من شاعرم و جز این ندانم که به شعر
مقصد ز رباعی است مصراع اخیر

Marsiat

نورالدین محمد #نجیب_کاشانی
7
#یا_امیرالمؤمنین روحی فداک
#تبری
#قصیده (نیم اول) در مدح هژبر سالب علی بن ابی‌طالب صلوات ا‌لله و سلامه علیه ‌گوید:

رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن
یا ز جانان یا ز جان بایست دل برداشتن

ناجوانمردی‌ست چون جانوسیار و ماهیار
یار دارا بودن و دل با سِکندر داشتن

یا اسیر حکم جانان باش یا در بند جان
زشت باشد نوعروسی را دو شوهر داشتن

شِکّرستان ‌کن درون از عشق؛ تا کی بایدت
دست حسرت چون مگس از دور بر سر داشتن؟!

بندگی کن خواجه را تا آسمان بر خاک تو
از پی تعظیم خواهد پشت چنبر داشتن

ای‌ که جویی‌ کیمیای‌ عشق، پرخون کن دو چشم
هست شرط‌ کیمیا گوگرد احمر داشتن

تا کی از نقل کرامت‌های مردان بایدت
عشوه‌ها همچون زنان در زیر چادر داشتن؟

از کرامت عار آید مرد را، کانصاف نیست
دیده از معشوق بربستن، به زیور داشتن

گرچه گاهی از پی بوجهل‌جهلان لازم است
ماه را جوزا نمودن، سنگ را زر داشتن

عَمْرو را حاصل چه از نقل کرامت‌های زید
جز که بر نقصان ذات خویش مَحضر داشتن؟

خود کرامت شو؛ کرامت چند جویی زآن و این
تا توانی برگِ بی‌برگی میسر داشتن؟

چرخ اگر گردد به فرمانت بر آن هم دل مبند
ای برادر، کار طفلان است فِرفِر داشتن

از نبی باید نبی را خواست، کز بوجهلی است
چشم اعجاز و کرامات از پیمبر داشتن

عارفْ اشیا را چنان خواهد که یزدان آفرید
قدرت از یزدان چرا باید فزون‌تر داشتن؟

گنج شو، نَه گنج جو! خوش‌تر کدام؟ انصاف ده
طعم شِکّر داشتن یا طمْعِ شِکّر داشتن؟

در سرِ هر نیش خاری صدهزاران جنت است
چند باید دیده نابینا چو عبهر داشتن؟

مردم‌ِ چشم جهان شو تا توان در چشم خلق
خویش را در عین تاریکی منوّر داشتن

دیدن خلق است فرض و دیدن حق فرض‌تر
دیده باید گاه احول، گاه اعور داشتن

ظلّ یزدان بایدت بر فرق، نَه ظلّ همای
تا توانی عرش را در زیر شهپر داشتن

پرتو حقّ است در هر چیز، ماهی شو به طبع
تا ز آب شور یابی طعم‌ کوثر داشتن

کوش «قاآنی» که رخش هستی آری زیر ران
چند خواهی چون امیران اسب و استر داشتن؟

تن‌ رها کن تا چو عیسی بر فلک ‌گردی سوار
ورنه‌ عیسی می‌نشاید شد ز یک خر داشتن

میخِ مرکب ر‌ا به‌ گِل زن، نه به دل! ‌کآسان بود
در لباس خسروی خود را قلندر داشتن

دل سرای حق بود، در سروبالایان مبند
سرو را پیوند نتوان با صنوبر داشتن

غوطه گه در آتش دل زن گهی در آب چشم
خویش باید گاه ماهی‌ گه سمندر داشتن

گوهر جان را به‌دست آور، که‌ زنگی‌بچه را
می‌نیفزاید بها از نامِ جوهر داشتن

هم دو جعفر بود کاین صادق بُد آن ‌کذاب بود
نیست تنها صادقی در نام جعفر داشتن

چون قلم از سر قدم ساز از خموشی گفتگو
گر نمی‌خواهی سیه‌رویی چو دفتر داشتن

رستگاری جوی تا در حشر گردی رستگار
رستگاری چیست؟ در دل مهر حیدر داشتن

همچو احمد پای تا سر گوش باید شد تو را
تا توانی امتثال حکم داور داشتن

امر حق فوری‌ست، باید مصطفی را در غدیر
از جهاز اشتران ناچار منبر داشتن

بایدش دست ‌خدا را فاش بگرفتن به دست
روبهان را آگه از سهمِ غضفر داشتن

ذات حیدر افسر لولاک را زیبد گهر
تاج را نتوان شَبَه بر جای گوهر داشتن

از تعصب چند خواهی بر سپهر افتخار
نحس اکبر را به جای سعد اکبر داشتن؟

نیستی معذور باللَّه گَرْت باید ز ابلهی
عیسی‌ِ جان‌بخش را هم‌سنگ عازر داشتن

Marsiat

مجتهدالشعرا حکیم میرزا حبیب‌الله #قاآنی_شیرازی
3
#یا_امیرالمؤمنین روحی فداک
#تبری
#قصیده (نیم دوم) در مدح هژبر سالب علی بن ابی‌طالب صلوات ا‌لله و سلامه علیه ‌گوید:

ای کم از سگ! تا کی این آهو که خواهی از خری
شیر را همسایه با روباه لاغر داشتن؟

شیرمردی چون علی را تاج سلطانی سزاست
وآن زنان را یک دو گَز شلوار و مِعجر داشتن

طفل هم داند یقین کاندر مصاف پور زال
پیرزالی را نشاید دِرع و مِغفر داشتن

خجلتت نآید ربودن خاتم از انگشت جم
وآن‌گه آن را زیبِ دستِ دیوِ ابتر داشتن

در بر داود کز مزمار کوه آرد به وجد
لولیان را کی سزد در دست مِزهر داشتن؟

زشت باشد نُزل‌های آسمانی پیش روی
همچو بیماران نظر سوی مزوَّر داشتن

چون صراط‌المستقیمت هست، تا کی ز ابلهی
دیده در فحشا و دل در بغی و منکر داشتن؟

نعشت ار در گل رود، خوش‌تر، گرت بایست چشم
با فروغ مهر خاور در سه خواهر داشتن

‌گر چو کودک وارهی از ننگ ظلْمات ثلاث
آفرین‌ها بایدت بر جانِ مادر داشتن

بر زمین نام علی از نوک ناخُن برنگار
تا توانی نقشِ دل بر گل مصوّر داشتن

شمع بودن سود ندْهد، شمس شو از مهر او
تا توانی روی‌ گیتی را منوّر داشتن

ذره‌ای از مهر او روشن ‌کند آفاق را
چند باید منّت از خورشید خاور داشتن؟

عطر سایی چند بر خود؟ رمزی از خُلقش بگو
تا توانی مغز گیتی را معطر داشتن

رقصد از وجد و طرب خورشید در وقت کسوف
زآن‌که خواهد خویش را هم‌رنگ قنبر داشتن

علم از او آموز کآسان است با تعلیم او
نُه‌صحیفه‌یْ آسمان را جمله از بر داشتن

مِهر او سرمایه‌ی آمال‌ کن‌ گر بایدت
خویش را در عین‌ درویشی توانگر داشتن

طینت ‌خویش ‌ار حَسَن ‌خواهی بباید چون حسین
در وَلای او ز خون در دستْ ساغر داشتن

پشت بر وی ‌کرد روزی مهر در وقت غروب
تا ابد باید ز بیمش چهره اصفر داشتن

زورق دین را به بحر روزگار از بیم غرق
ز آهنین‌شمشیر او فرض است لنگر داشتن

روی‌ خود را روزی او از شرق سوی‌ غرب‌ تافت
رجعت خورشید را بایست باور داشتن

ای ‌خلیفه‌یْ مصطفی، ای ‌دست ‌حق، ای پشت دین،
کآفرینش را ز توست این زینت و فر داشتن!

خشم با خصمت ‌کند مریخ یا سرمست توست
کز غضب یا سُکر خیزد دیده احمر داشتن؟

غالیان گویند هم خود موسی‌ای هم سامری
بهر گاو زر چه باید جنگ زرگر داشتن

چرخ هشتم خو‌است مداحت چو «قاآنی» شود
تا تواند مُلک معنیٰ را مسخر داشتن

عقل گفت این خرده‌کوکب‌های زشت خود بپوش
نیست «قاآنی»شدن صورت مجدّر داشتن

گیتی ار کوهی شود از جرم، باللَّه می‌توان
کاهی از مهر تو با آن ‌کُه برابر داشتن

کی تواند جز تو کس در نهروان هفتاد نهر
جاری از خونِ بداندیشانِ کافر داشتن؟

کی تواند جز تو کس یک ضربتِ شمشیر او
از عبادت‌های جنّ و انس برتر داشتن؟

کی تواند جز تو کس در روزِ کین افلاک را
پرخروش از نعره‌ی "الله اکبر" داشتن؟

کی تواند جز تو کس در عهدِ مَهد از پردلی
اژدهایی را به یک قوّت دوپیکر داشتن؟

شاه ما را میر شاهان ‌کن‌ که باید مر تو را
هم ز شاهان لشکر و هم‌ میرِ لشکر داشتن

خسرو غازی، محمّدشه‌، که در سنجار دهر
ننگش آید خویش را هم‌سنگِ سنجر داشتن

رشکم آید مدح او گویم که شاهان بشنوند
کز گدایان ‌گنج را باید مستّر داشتن

نه خجل ‌گردم ز مدح او، که دانم ذرّه را
نیست امکان مدح مهر چهر خاور داشتن

سال عمرش قرن‌ها بادا ز حشر آن‌سوتَرَک
تا که برْهد ز انتظار روز محشر داشتن

شه ‌چو اسکندر جوان و خواجه همچون خضر، پیر
ای سکندر، لازم است این خضر رهبر داشتن

Marsiat

مجتهدالشعرا حکیم میرزا حبیب‌الله #قاآنی_شیرازی
2
#یا_اباعبدالله سلام الله علیک
#غزل

کنگره‌ی عشق نیست منزل هر بوالهوس
طایر این آشیان جانِ حسين است و بس

قله‌ی قاف وجود منزل عنقا بود
بر سر این آشیان پر نگشاید مگس

پایه‌ی اوصاف او فوق اشارات ماست
رفعت این پایه نيست افئده را دسترس

محفل ایجاد را اوست چراغ ابد
تا ابد از نور او مشعله‌ها مقتبس

گشت چو کرب‌وبلا عارج معراج عشق
روح امينش فشاند گرد ز سمّ فرس

او قفس تن شکست تا به قفس‌ماندگان
در پی او بشکند قالَب تن را قفس

کشته بسی ديده‌ام در هوسی داده جان
زنده چو او کس ندید کشته به ترک هوس

رفت و شد اندر پی‌اش قافله‌ی دل روان
ما پی این کاروان شاد به بانگ جرس

ای شهِ با فرّ و نور، عرشِ مقام تو را
لامسه‌ی عقل ما دم زند از "لا يَمَسّ"

بحر ثنای تو را قول نبی زورق است
جنبش ما اندر او جنبش خار است و خس

کشته‌ی غفلت بود هرکه تو را کشته خواند
ای دمِ جان‌پرورت زنده‌دلان را نفس

جانِ «فؤاد» از ازل ملتزم نور توست
چون ز ازل نور توست افئده را ملتمس

کرد دل از چشم دل در همه عالم نظر
غیر تو کس را نیافت تا بدهد دل به کس

Marsiat

فتح‌الله قدسی
#فؤاد_کرمانی
4
#شعر_نو در ولادت #رسول_الله صلی الله علیه و آله و سلم (نیم اول)

زمین و آسمان مکه آن شب نورباران بود؛
و موج عطر گل در پرنیان باد می‌پیچید؛
امید زندگی در جان موجودات می‌جوشید؛
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود.

شبی مرموز و رؤیایی،
به شهر مکه، مهد پاک‌جانان، دختر مهتاب می‌خندید.
شبانگه ساحت ام‌ّالقریٰ در خواب می‌خندید.
ز باغِ آسمانِ نیلگونِ صاف و مهتابی،
دمادم بس ستاره می‌شکفت و آسمان پولک‌نشان می‌شد.
صدای حمد و تهلیلِ شباویزانِ خوش‌آهنگ،
به سوی کهکشان می‌شد.

دل سیاره‌ها در آسمان حال تپیدن داشت؛
و دست باغبان آفرینش در چُنان حالت،
سرِ گل‌آفریدن داشت.

شگفتی‌خانه‌ی ام‌ّالقری در انتظار رویدادی بود.
شب جهل و ستمکاری،
به امّید طلوع بامدادی بود.
سراسر دستگاه آفرینش اضطرابی داشت؛ 
و نبض کائنات از انتظاری دم‌به‌دم می‌زد.

همه سیاره‌ها در گوش هم آهسته می‌گفتند
که: امشب نیمه‌شب خورشید می‌تابد؛
ز شرق آفرینش اختر امّید می‌تابد.

در آن حال آمنه در عالم سرگشتگی می‌دید
به بام خانه‌اش بس آبشار نور می‌بارد؛
و هر دم یک ستاره در سرایش می‌چکد رنگین و نورانی؛
وز این قدرت‌نمایی‌ها نصیب او
شگفتی بود و حیرانی.

در آن دم مرغکی را دید با پرهای یاقوتی 
و منقاری زمرّدفام
که سویش پر کشید از بام
و در صحنِ سرا پر زد
و پرهای پرندین را به پهلوی زنِ دردآشنا سایید؛
به ناگه درد او آرام شد، آرام.
به کوته‌لحظه‌ای گرداند سر را آمنه با هاله‌ی امّید؛
تنش نیرو گرفت و در دلش نور خدا تابید،
چو دید آن حاصل کون و مکان و لطف سرمد را؛
دو چشمش برق زد تا دید رخشان‌چهر احمد را؛
شنید از هر کران عطر دلاویز محمد را.
سپس بشنید این گفتارِ وحی‌آمیز:
الا، ای آمنه، ای مادر پیغمبر خاتم!
سرایت خانه‌ی توحید ما باد و مشیّد باد!
سعادت همره جان تو و جان محمد باد!

بدو بخشیده‌ایم ای آمنه، ای مادر تقوا!
صدای دلکَش داوود و حبّ دانیال و عصمت یحییٰ.
به فرزند تو بخشیدیم
کردار خلیل و قول اسماعیل و حسن چهره‌ی یوسف،
شکیب موسی عمران و زهد و عفت عیسیٰ؛
بدو دادیم خُلق آدم و نیروی نوح و طاعت یونس،
وقار و صولت الیاس و صبر بی‌حد ایوب.
بوَد فرزند تو یکتا،
بود دلبند تو محبوب؛
سراسر پاک،
سراپا خوب.

دو گوش آمنه بر وحیِ ذاتِ پاکِ سرمد بود؛
دو چشم آمنه در چشم رخشان محمد بود،
که ناگه دید روی دخترانی آسمانی را؛
به دست این‌یکی ابریقِ سیمین،
در کف آن‌دیگری طشت زمرد بود.
دگر حوری، پرندی چون گل مهتاب در کف داشت.
محمد را چو مرواریدِ غلطان شست‌وشو دادند؛
به نام پاک‌یزدان بوسه‌ها بر روی او دادند.
سپس از آستین کردند بیرون دست قدرت را؛
زدند از سوی درگاه خداوندی،
میان شانه‌های حضرتش مهر نبوّت را؛
سپس در پرنیانی نقره‌گون آرام پیچیدند،
وز آنجا آسمانی‌دختران بر عرش کوچیدند.

Marsiat

#مهدی_سهیلی
3
#شعر_نو در ولادت #رسول_الله صلی الله علیه و آله و سلم (نیم دوم)

همان شب قصه‌پردازان ایرانی خبر دادند
که آمد تکسواری در مدائن سوی نوشِروان
و گفت: ای پادشه! آتشکده‌ی آذرگشسب ما
که صدها سال روشن بود،
هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش!
به یثرب یک یهودی بر فراز قلعه‌ای فریاد را سرداد
که: امشب اختری تابنده پیدا شد؛
و این نجم درخشان، اخترِ فرزند عبدالله
نوین‌پیغمبر پاک خداوند است،
و انسانی کرامند است.

یکی مرد عرب اما بیابانگرد و صحرایی،
قدم بگذاشت در امّ‌القری وین شعر را برخواند
که: «ای یاران! مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟
چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟
که دید از مکّیان آن ماهتاب پرنیانی را؟
زمین و آسمان مکه دیشب نورباران بود.
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود.
بیابان بود و تنهاییّ و من دیدم
که از هرسو ستاره در زمین ما فرود آمد.
به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند؛
ز هرسو در بیابان عطر مشک و بوی عود آمد.
بیابان بود و من؛ اما چه مهتاب دلارایی!
بیابان بود و من؛ اما چه اخترهای زیبایی!
بیابان، رازها دارد؛
ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست؛
بیابان، نقش‌ها دارد که در شهر آشکارا نیست.
کجا بودید ای یاران؟!
که دیشب آسمانی‌ها زمین مکه را کردند گلباران؛
ولی گل نه، ستاره بود جای گل!
زمین و آسمان مکه دیشب نورباران بود.
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود.»

به شعر آن عرب، مردم همه حالی عجب دیدند
به آهنگِ عرب این شعر را خواندند و رقصیدند:
که: «ای یاران! مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟
چه کس دید از شما آن روشنان آسمانی را؟
که دید از مکّیان آن ماهتاب پرنیانی را؟
زمین و آسمان مکه دیشب نورباران بود.
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود.
بیابان بود و تنهاییّ و من دیدم
که از هرسو ستاره در زمین ما فرود آمد.
به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند؛
ز هرسو در بیابان عطر مشک و بوی عود آمد.
بیابان بود و من؛ اما چه مهتاب دلارایی!
بیابان بود و من؛ اما چه اخترهای زیبایی!
بیابان، رازها دارد؛
ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست؛
بیابان، نقش‌ها دارد که در شهر آشکارا نیست.
کجا بودید ای یاران؟!
که دیشب آسمانی‌ها زمین مکه را کردند گلباران؛
ولی گل نه، ستاره بود جای گل!
زمین و آسمان مکه دیشب نورباران بود.
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود.»

روانت شادمان بادا!
کجایی ای عرب، ای ساربان پیر صحرایی؟!
کجایی ای بیابانگرد روشن‌رأی بطحایی؟!
که اینک برفراز چرخ، یابی نام احمد را
و در هر موج بینی اوج گلبانگ محمد را
محمد زنده و جاوید خواهد ماند.
محمد تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند.
جهانی نيک می‌داند
که نامی همچو نام پاک پیغمبر مؤید نیست
و مردی زیر این سبزآسمان همتای احمد نیست.
زمین ویرانه باد و سرنگون باد آسمان پیر
اگر بینیم روزی در جهان نام محمد نیست.

Marsiat

#مهدی_سهیلی
2