بنیاد مرهم 🫀 Marham Foundation
17.2K subscribers
450 photos
527 videos
10 files
1.11K links
تحت حمایت بنیاد کبیر پرشیا

🔱 مجامع حمایتی روانشناسی 👇
🏆 https://t.me/IranaPsychologicalAssociation/789 🎓

با نظارت مستقیم I.P.A (انجمن روانشناسی ایرانا)

@IranaPsychologicalAssociation

۰۷/۰۱/۲۵۸۲
Download Telegram
تحلیل خودزنی از منظر فروید؛غریزه مرگ،تعارضات درونی ومکانیسم های دفاعی

زیگموند فروید، بنیان‌گذار روان‌کاوی، به‌طور مستقیم درباره خودزنی یا آرامش ناشی از دیدن خون صحبت نکرده، اما نظریه‌های بنیادی ا‌و می‌توانند به‌خوبی این رفتارها را توضیح دهند. از نظر فروید، رفتار انسان تحت تأثیر نیروهای ناهشیار، تعارض‌های درونی و غرایز متضاد قرار دارد. در این میان، مفاهیمی مانند غریزه مرگ، ساختار روان (نهاد، من، فرامن) و مکانیسم‌های دفاعی، در درک رفتارهایی مثل خودزنی نقش مهمی دارند.

فروید معتقد بود انسان‌ها علاوه بر غریزه زندگی که میل به بقا، لذت و پیوند با دیگران را در خود دارد، دارای نیرویی ناخودآگاه به نام غریزه مرگ نیز هستند. این غریزه، فرد را به سمت سکون، ویرانی یا مرگ سوق می‌دهد. اگر این میل مخرب نتواند به سمت بیرون هدایت شود، یعنی به سمت محیط یا دیگران تخلیه نشود، ممکن است به درون فرد برگردد. در این حالت، شخص این انرژی را بر بدن خودش وارد می‌کند و دست به خودزنی می‌زند. پس از تخلیه این تنش درونی، فرد ممکن است نوعی احساس آرامش یا سبک‌شدگی را تجربه کند، زیرا فشار روانی ناشی از تعارض‌های درونی کاهش یافته است.

در مدل روان فروید، روان انسان شامل سه بخش اصلی است: نهاد (منبع غرایز و امیال خام و ناخودآگاه)، من (بخش منطقی و مدیریتی که میان نهاد و فرامن میانجی‌گری می‌کند) و فرامن (وجدان اخلاقی درونی‌شده، که معیارهای درست و نادرست را تحمیل می‌کند). در بسیاری از افرادی که خودزنی می‌کنند، فرامن به‌شدت سخت‌گیر و سرزنش‌گر است. این افراد ممکن است به‌طور ناخودآگاه دچار احساس گناه، شرم یا بی‌ارزشی باشند. در چنین حالتی، "من" که تحت فشار هم‌زمان نهاد و فرامن است، برای کاهش اضطراب ناشی از این تعارض، خود را تنبیه می‌کند. این تنبیه می‌تواند در قالب خودزنی ظاهر شود. بنابراین، فرد با این کار به‌طور ناخودآگاه تلاش می‌کند وجدان سرزنش‌گر خود را آرام کند. این فرایند ممکن است برای لحظاتی آرامش‌بخش باشد، چون فشار روانی از روی او برداشته شده است.

از سوی دیگر، فروید مفهوم تخلیه هیجانی یا پالایش روانی (کاتارسیس) را نیز مطرح کرده است. بسیاری از افراد که به خودزنی روی می‌آورند، توانایی ابراز هیجانات منفی مثل خشم، غم، ناامیدی یا ترس را به‌شکل کلامی یا سالم ندارند. این احساسات در درون آن‌ها انباشته می‌شود و راهی برای بیرون آمدن پیدا نمی‌کند. خودزنی، و مخصوصاً دیدن خون، ممکن است به‌صورت نمادین این احساس را به فرد بدهد که انگار چیزی از درونش بیرون آمده و تخلیه شده است. این تجربه می‌تواند به شکل یک رهایی روانی یا آرامش موقت ظاهر شود.

فروید همچنین بر این باور بود که وقتی انسان نتواند هیجانات و تعارضات درونی‌اش را با زبان بیان کند، ممکن است بدنش را به‌عنوان ابزار بروز این احساسات به‌کار بگیرد. در واقع، بدن تبدیل به زبانی برای بیان ناخودآگاه می‌شود. در این شرایط، فرد با زدن آسیب به بدن خود، دارد چیزی را به زبان می‌آورد که درونش گیر کرده است؛ چیزی که شاید نتواند در قالب حرف یا گریه یا حتی فکر بیانش کند. خودزنی در چنین شرایطی شکلی از بیان درد روانی است؛ زبانی برای گفتن آنچه گفتنش ممکن نیست.

اگر این مفاهیم را به زبان ساده‌تر در نظر بگیریم، فروید می‌گوید درون همه ما نیروهایی هست که گاهی با هم درگیر می‌شوند. یکی از این نیروها، تمایل به تخریب یا نابود کردن است که گاهی آن‌قدر شدید می‌شود که فرد نمی‌تواند آن را کنترل کند. اگر این حس نتواند به بیرون تخلیه شود، به درون بازمی‌گردد و فرد به خودش آسیب می‌زند. از طرفی، صدای وجدان سخت‌گیر در درون بعضی‌ها مدام آن‌ها را بابت کارهایی که کرده یا حتی نکرده‌اند سرزنش می‌کند. این سرزنش مداوم باعث می‌شود آن‌ها احساس گناه شدیدی داشته باشند. خودزنی برای آن‌ها مثل یک تنبیه است تا خودشان را از این احساس گناه رها کنند. در لحظه‌ی دیدن خون، ممکن است حس کنند که درد درونی‌شان دیده شده یا حتی بیرون آمده؛ و همین به آن‌ها حس آرامش می‌دهد.

به بیان ساده، خودزنی در نظریه فروید مثل راهی است برای تخلیه تنش‌هایی که جایی برای رفتن ندارند. راهی برای ابراز رنج، گناه یا خشمی که نه گفته شده، نه دیده شده، و نه پذیرفته شده اما همچنان آنجاست.


┏━━━━━━━━━━━
🏛🎭📔📕
@Marham_Foundation

@IranaPsychologicalAssociation
┗━━━━━━━━━━━━
❤‍🔥11👍1🔥1👏1🙏1💯1💔1💘1
اختلال دوقطبی از منظر روانکاوی بررسی دیدگاه فروید ولکان

فروید روان انسان را به سه بخش تقسیم می‌کند: نهاد (id)، من (ego) و فرامن (superego). در این چارچوب:

مانیا:فروید مانیا را در پی افسردگی می‌داند. در مقاله‌ی "عزا و مالیخولیا"، او توضیح می‌دهد که در افسردگی، موضوع عشقی از دست رفته درون‌فکنی می‌شود (سوژه آن را در خود فرو می‌برد) و خود را سرزنش می‌کند.در مانیا، این سوگواری ناتمام به‌طور ناگهانی به پایان می‌رسد؛ نه به این دلیل که حل شده، بلکه چون واپس‌زده شده است. در نتیجه، انرژی روانی آزاد می‌شود و خلق بالا می‌رود، ولی این شادی، در واقع دفاعی است، نه واقعی.نوعی انکار فقدان در کار است. شور و انرژی مانیا، شاید طغیانی علیه سوگواری باشد؛ به شکلی افراطی و دفاعی.

افسردگی:در افسردگی، «من» در برابر فشارهای «فرامن» تسلیم می‌شود. سرزنش‌ها، احساس گناه، و کاهش لیبیدو (میل زندگی) همه نشانه‌ی این است که سوژه با درونی‌سازیِ یک فقدان، به خود حمله می‌کند.

از دید لکان:لکانی‌ها با مفاهیمی مانند سوژه‌ی شقاق‌یافته، میل، ابژه‌ی a، و نظم‌های خیالی، نمادین، و واقع کار می‌کنند. از این منظر، دوقطبی نوعی شکست در تنظیم جایگاه سوژه در زبان و میل است.

مانیا:در وضعیت مانیایی، سوژه وارد نوعی فقدانِ فقدان می‌شود. یعنی آن فاصله‌ای که میان سوژه و میل‌اش هست (که باعث حرکت و معنا می‌شود)، از بین می‌رود.سوژه‌ی مانیایی ممکن است خود را کاملاً با "نام پدر" یا نظم نمادین یکی بپندارد؛ گویی قانون را پشت سر گذاشته، در مرکز جهان ایستاده، و دیگر میل ندارد چون همه‌چیز دارد. این یک توهم است، اما توهمی شدیداً پرنشاط.مانیا می‌تواند شکلی از انکار شکاف سوژه باشد.شورکاذب،نتیجه‌ی عدم پذیرش خلأ بنیادین میل است.

افسردگی:در افسردگی، این بار سوژه با واقعِ فقدان مواجه می‌شود، اما نه به‌شیوه‌ای که آن را بپذیرد، بلکه در شکل انفعال کامل. گویی ابژه‌ی میل به‌کلی محو شده، و هیچ دلیلی برای کنش یا سخن وجود ندارد.اینجا هم ما با میل مواجه‌ایم، اما نه به‌شکل حرکت، بلکه به‌شکل فلج روانی.

👁‍🗨در اختلال دوقطبی، سوژه نوسان می‌کند بین انکار فقدان (مانیا) و غرق‌شدن در فقدان (افسردگی). این وضعیت، نوعی گسست در رابطه با میل، ابژه‌ی میل، و جایگاه سوژه در زبان است. فروید آن را از منظر کارِ سوگواری و لیبیدو می‌بیند، و لکان آن را بر بستر فقدان نمادین و ساختار زبان تحلیل می‌کند.

┏━━━━━━━━━━━
🏛🎭📔📕
@Marham_Foundation

@IranaPsychologicalAssociation
┗━━━━━━━━━━━━
1❤‍🔥1👍1👏1🙏1🕊1💯1🏆1🤝1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
◈ ━━ 𝐕𝐈𝐃𝐄𝐎 𝐏𝐎𝐒𝐓 ━━ ◈

گفتگو با یڪ فرد اسڪیزوفرن🔞

اشارہ بہ علامت‌ها:اسڪیزوفرنے یا روان گسیختگےیڪ بیمارے روانے است ڪہ در آن مرز میان خیال و واقعیت مخدوش می‌شود.در واق؏ بہ عنوان سایڪوز یا روان‌پریشی‌ ثبت شدہ است.


╭┈──────••••~「🎞
@Marham_Foundation
╰─┈➤
👍2💔2❤‍🔥1👏1🙏1🕊1💯1🏆1🤝1
Forwarded from انجمن روانشناسی ایرانا (I.P.A) | Irana Psychological Association (IPA) (محمد جواد باغشینی | فیلسوف و روانشناس)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎓 #محمدجوادباغشینی :

💎 مرز‌گزاری همیشه خوب است!
اما اگر سلسله مراتبی در آن رعایت نشود، بجای یک رفتار سالم، به یک رفتار پاتولوژیک بدل می گردد؛
البته که مرزگزاری ناسالم بهتر از بدون مرز و حریم بودم است!



📝 سلسله مراتب مرزبندی :

۱. مرزها مبتنی بر واقعیت باشند؛

۲. بیان حد و حدودات ها به شکل سالم و متناسب باشرایط باشد.

۳. رفتار مقابله ای با متجاوزان متناسب با نوع و میزان تجاوز ایشان باشد.

۴. در نهایت بپذیریم گاهی محکوم به مورد تجاوز واقع شدنیم و این جبرا بخت تلخ ماست!

۵. مرزها و معیارهای ما باید شناور و پویا باشد و نه بدون انعطاف.


🎓 نکات تکميلی در #پادکست زیر 👇
https://t.me/IranaPsychologicalAssociation/1441 ✔️


🏅 ارتباط با مدیر و موسس IPA و IPC و دیگر مجامع بین المللی روانشناسی ، استاد #محمد_جواد_باغشینی 🎖 :
👑 https://instagram.com/mohammad.javad.baghshany


گفتمان تخصصی روانشناسی و #مشاوره در Ψ شورای بین المللی روانشناسی (I.P.C) :
🏯 @InternationalPsychologyCouncil 💬

🏛 انجمن روانشناسی ایرانا (I.P.A) Ψ مرجعی معتبر برای ارتقای سواد #روانشناسی عموم و روانشناسان :
♥️ @IranaPsychologicalAssociation 🧠
👍41🕊1💯1
♥️ زیر ساخت های روانی #مرز_گزاری چیست؟

♦️ اصول تعیین
#چهارچوب و #حریم هایمان در زندگی؛

♦️ آیا همیشه باید با
#متجاوز مقابله کنیم!؟


🎧 #پادکست سفارشی در توضیح تکمیلی این پست 👇
https://t.me/c/1723710843/1424 ✔️


🎓 برترین کانال تخصصی #آموزش #ACT فارسی 👇
🩺
@Acceptance_Commitment_Therapy 💎

🗣 معتبر ترین مجمع گفتمان و
#پرسش و #پاسخ #اکت 👇
🩺
@AcceptanceCommitmentTherapy 💎


🏅 ارتباط با مدیر و موسس IPA و IPC و دیگر مجامع بین المللی روانشناسی ، استاد محمد جواد باغشینی 🎖 :
👑 https://instagram.com/mohammad.javad.baghshany


گفتمان تخصصی روانشناسی و #مشاوره در، Ψ شورای بین المللی روانشناسی (I.P.C) :
🛕 @InternationalPsychologyCouncil 💬

🏛 انجمن روانشناسی ایرانا (I.P.A) Ψ مرجعی معتبر برای ارتقای سواد #روانشناسی عموم و روانشناسان :
♥️ @IranaPsychologicalAssociation 🧠
👍1🔥1🙏1🕊1💯1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درفلسفه‌ی سقراط، حتی نیکی باید در تعادل باشد؛ نیکی بی‌پاسخ، مایه‌ی اضطراب است، نه آرامش.🕊🤍

#سقراط #حکمت #روانشناسی
❤‍🔥2👍21🙏1🕊1💯1😇1
سائق مرگ در عصر سرمایه داری:ریشه ها، دلایل و راه های رهایی

در روانکاوی کلاسیک، مثل فروید،میل به ویرانگری را به «سائق مرگ»(Thanatos) نسبت می‌دهند. سائق مرگ، میل ناخودآگاه انسان به بازگشت به وضعیت بی‌تنش، یعنی سکون، یعنی مرگ. برخلاف سائق زندگی (Eros)، که به ساختن، به پیوند، به تکرار و زایش میل دارد، سائق مرگ تمایل به تخریب، تجزیه، و بازگشت به وضعیت پیش از زندگی دارد.

در نگاه ماتریالیستی به روانکاوی (مثل چیزی که در آثار کسانی مثل مارکوزه، ژیژک یا آلتوسر می‌بینی)، این سائق‌ها دیگر فقط امیال طبیعی و خام نیستن، بلکه در بستر تاریخ و اقتصاد شکل می‌گیرند.

«بخشی از ما نیاز به چیزی دراماتیک دارد.» در دنیای سرمایه‌داریِ مدرن، که زندگی تبدیل به تکرار بی‌پایانِ تولید، مصرف، و تلاش برای موفقیت شده، درام، یعنی «تفاوت»، یعنی «برهم‌زدن یکنواختی».انسانِ مدرن در جهانی زندگی می‌کند که همه‌چیز کم‌کم خنثی می‌شود.لذت، درد، عشق، حتی شکست، کالایی می‌شوند که باید «تجربه»کنی تا حس کنی زنده‌ای. پس درام، حتی درد، تبدیل به شکلی از مقاومت ناخودآگاه می‌شود:اگر همه‌چیز بیش‌ازحد توان و بی‌مسئله پیش رود، حس می‌کنی دیگر وجود نداری. پس ذهن شروع می‌کند به ساختن مشکل، یا تخریب چیزهایی که هستن، تا احساس واقعی‌بودن را پس بگیری.

«وقتی مشکلی نیست، یکی می‌سازیم؛ وقتی چیزی برای خراب کردن نیست، خودمان را خراب می‌کنیم.» در روانکاوی ماتریالیستی، این جمله بسیار معنادارد.چرا؟ چون «خود» هم محصولی است درون یک نظم اجتماعی خاص.ما یاد می‌گیریم خودمان را از بیرون ببینیم—از نگاه والدین، معلم‌ها، رسانه‌ها، جامعه.و اگر آن تصویری که در درونمان شکل گرفته با واقعیت بیرونی‌ همخوانی نداشته باشد، تضاد، انزجار از خود، و خودتخریبی شکل می‌گیرد.

اما چرا خودتخریبی؟چون در جهانی که ارزش تو به موفقیت، زیبایی، پول، محبوبیت و "خوشی" وابسته‌ است، کوچک‌ترین فاصله با این تصویرها، نوعی «شکست هستی‌شناختی» به‌نظر می‌رسد.پس به‌جای تخریب نظم بیرونی که ما را به این وضعیت کشانده، ناخودآگاه ترجیح می‌دهد خود را نشانه بگیرد.یعنی: تو نمی‌توانی جامعه را خراب کنی، پس خودت را خراب کن.

ما گونه‌ای عجیب نیستیم؛ ما گونه‌ای هستیم که در ساختارهای بیمار اجتماعی-اقتصادی زیست می‌کند، و ناخودآگاه‌هامون، مثل آینه، درد این ساختارها رو بازتاب می‌دهند. خودتخریبی و تمایل به مرگ، واکنشی‌ است به پوچی، فشار و بی‌معنایی‌ که نظام سرمایه‌داری در قلب انسان تزریق می‌کند.و شاید تنها راه نجات، نه مبارزه با خود، بلکه دیدن و شناختن این ساختارها و مبارزه با آن‌هاست.تا زمانی که تخریب جهت پیدا نکند، همواره به سوی خود برمی‌گردد.

از منظر لکان" فقدان و میل":لکان می‌گوید انسان همیشه دنبال "چیزی" است که هیچ‌وقت نمی‌تواند به آن برسد "ابژه‌ی میل". ما فکر می‌کنیم اگر فلان چیز را داشته باشیم (عشق، پول، موفقیت، زیبایی، فلان آدم...) کامل می‌شویم، ولی هر بار که به ان چیز می‌رسیم، باز یه «خلأ» باقی می‌ماند. چرا؟ چون این خلأ ذاتیِ هستی ماست.حال اگر این خلأ ذاتی رو نشناسی، ممکن است دائم درفکرباشی که کمبودی هست. و وقتی نمی‌توانی جهان بیرون رو کنترل کنی، این خلأ رو «تجربه می‌کنی» از طریق خودتخریبی.تو خودتو می‌زنی چون فکر می‌کنی مشکل از توئه، نه از اون چیزی که همیشه فرار می‌کنه.

« لذتِ تخریب» از نگاه ژیژک :طبق تحلیل وی ما فقط از چیزهای خوب لذت نمی‌بریم؛ گاهی از رنج کشیدن هم لذت می‌بریم. چون رنج، به شکلی عجیبی، به ما هویت می‌دهد.در جهانی که همه‌چیز سطحی و مصرفی شده، رنج کشیدن می‌تواند مآمنی باشد یا نوعی از فریاد:"که من هنوز انسانم، من هنوز احساس می‌کنم!"پس وقتی شرایط واقعی برای معنا وجود ندارد، خودتخریبی یه جور «اکت سیاسی ناخودآگاهانه» می‌شود.یعنی: "اگر قراراست دراین سیستم ازمن چیزی ساخته نشود، پس بگذار خود را نابود کنم—حداقل این کار از منِ خودم صادر شده."

مسئولیت آزادی از نگاه اگزیستانسیالیسم: "ما محکوم به آزادی هستیم." این سخن سارتر اشاره به مسئولیت انتخابهای ما دارد حتی وقتی که حق انتخاب نداریم دراین چارچوب، خودتخریبی واکنشی هست به «اضطراب آزادی».اینکه آدمی حس میکند وجود دارد و ندارد یعنی نوعی نهیلیسم.پس چه میتوان کرد؟ خودویرانگری، گاهی تبدیل به تنها شکلی از "کنترل" میگردد.خودزنی میکنی چون حداقل ان‌جاست که «انتخاب‌گر» هستی.

در لکان، خودتخریبی حاصل میل به چیزی‌ست که همیشه از ما می‌گریزه.در ژیژک، خودتخریبی یه جور لذت پیچیده‌ست، در جهانی که توش حتی درد هم مصرفی شده.و در اگزیستانسیالیسم، خودتخریبی گاهی واکنشی‌ست به سنگینیِ بار آزادی.


┏━━━━━━━━━━━
🏛🎭📔📕
@Marham_Foundation

@IranaPsychologicalAssociation
┗━━━━━━━━━━━━
👍21🔥1🥰1👏1🙏1🕊1🏆1😇1
تحلیل روانشناختی:آسیب شناسی یک سیستم ناکارآمد

این تصویر به شکلی گویا، نمایانگر یک سیستم خانوادگی ناکارآمد است که در آن، پویایی‌های قدرت و الگوهای ارتباطی مختل، منجر به آسیب‌های روانی برای اعضای خانواده می‌شود. در این ساختار، مفهوم "خانواده" به عنوان یک واحد سالم و حمایت‌کننده، دچار انحراف شده و به بستری برای ارضای نیازهای فردیِ ناکام و سرکوب‌شده تبدیل می‌شود.

مادر: انکار "خودِ اصیل" و تبدیل شدن به "ابزار": تصویر مادر در قالب یک اسب، استعاره‌ای قوی از ازخودبیگانگی (Alienation) و سرکوب نیازهای فردی است. او در این سیستم، دیگر به عنوان یک فرد مستقل با خواسته‌ها، احساسات و هویت منحصربه‌فرد، دیده نمی‌شود؛ بلکه به ابزاری برای حمل و نقل و رفع نیازهای دیگران تقلیل یافته است. این وضعیت، ناشی از فرایندهای روان‌شناختی مختلفی می‌تواند باشد، از جمله:

فداکاری مرضی (Pathological Altruism): تمایل وسواس‌گونه به برآوردن نیازهای دیگران، به قیمت نادیده گرفتن سلامت و رفاه خود.

الگوهای دلبستگی ناایمن (Insecure Attachment Patterns): ترس از طرد شدن و تلاش برای جلب رضایت دیگران، به منظور حفظ پیوند عاطفی.

درونی‌سازی نقش‌های جنسیتی سنتی (Internalization of Traditional Gender Roles): پذیرش نقش‌های کلیشه‌ای و انتظارات جامعه مبنی بر فداکاری و ازخودگذشتگی زنان.

در نتیجه این فرایندها، مادر "خودِ اصیل" خود را انکار کرده و به "خودِ کاذب" (False Self) متکی می‌شود؛ هویتی که بر اساس انتظارات دیگران شکل گرفته و با نیازها و خواسته‌های واقعی او همخوانی ندارد.

پدر: خودشیفتگی آسیب‌زا و فقدان همدلی: سوار شدن پدر بر مادر با چهره‌ای آرام و راضی، نشان‌دهنده‌ی وجود اختلال شخصیت خودشیفته (Narcissistic Personality Disorder) یا ویژگی‌های خودشیفتگی قوی در اوست. این افراد، معمولاً فاقد همدلی (Empathy) بوده و توانایی درک و پاسخگویی به احساسات دیگران را ندارند. آنها نیازمند تحسین و تایید دائمی هستند و از دیگران به عنوان ابزاری برای تقویت حس ارزشمندی خود استفاده می‌کنند. ریشه‌های این اختلال، معمولاً در دوران کودکی و تجربیات آسیب‌زا نهفته است؛ فقدان بازتاب عاطفی مناسب از سوی والدین، انتقادهای مداوم و یا برآورده نشدن نیازهای اساسی کودک، می‌تواند منجر به شکل‌گیری "خودِ شکننده" (Fragile Self) و نیاز به تایید و تحسین بیرونی شود.

کودک: محرومیت عاطفی و آسیب‌های رشدی: موقعیت کودک در پشت پدر و دور از مادر، بیانگر انزوا، احساس نادیده‌گرفته‌شدن و محرومیت عاطفی است. کودک برای رشد سالم و شکل‌گیری هویت منسجم، نیازمند موارد زیر است:

بازتاب عاطفی (Emotional Mirroring): پاسخ همدلانه و تاییدکننده به احساسات کودک از سوی مراقبین (به‌ویژه مادر).

همسان‌سازی ایده‌آل‌ساز (Idealizing Identification): الگوبرداری از شخصیت‌های قوی و توانمند (به‌ویژه پدر) و درونی‌سازی ویژگی‌های مثبت آنها.

دوقلویی روانی (Twinship): احساس تعلق و شباهت با دیگران و تجربه هویت مشترک.

در این تصویر، کودک از هر سه مورد محروم است؛

✔️مادر به دلیل فرسودگی وازخودبیگانگی، قادر به ارائه بازتاب عاطفی مناسب نیست؛

✔️ پدر به دلیل خودشیفتگی، نمی‌تواند الگوی ایده‌آلی برای همسان‌سازی باشد؛

✔️و کودک به دلیل انزوا و فقدان ارتباط عاطفی، احساس تعلق و هویت مشترک را تجربه نمی‌کند.

این محرومیت‌ها، می‌توانند منجر به مشکلات متعددی در رشد روانی و عاطفی کودک شوند، از جمله:

♨️ اضطراب و افسردگی
♨️ مشکلات در روابط بین فردی
♨️ اختلالات هویت
♨️ ضعف عزت نفس


این تصویر، یک آسیب‌شناسی روان‌شناختی از روابط خانوادگی ارائه می‌دهد. در این سیستم ناکارآمد، هر یک از اعضا به شکلی قربانی الگوهای ارتباطی مخرب و نیازهای برآورده‌نشده‌ی خود هستند. برای بهبود این وضعیت، لازم است که هر یک از اعضا به شناخت و درک عمیق‌تری از الگوهای رفتاری خود دست یابند و با کمک متخصصان، به ترمیم آسیب‌های روانی و ایجاد روابط سالم‌تر بپردازند.


┏━━━━━━━━━━━
🏛🎭📔📕
@Marham_Foundation

@IranaPsychologicalAssociation
┗━━━━━━━━━━━━
2❤‍🔥1🙏1🕊1💯1🏆1🍓1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زن ها تمام زندگیشون رو در حال جنگ با کسانی هستند که "خودشون به دنیا اوردن وبزرگ کردن" برای چیزهایی که حقشونه ...💔
👍6💔6❤‍🔥1🙏1🕊1💯1🍓1
روان‌درمانی دیالکتیکی (DBT)

روان‌درمانی دیالکتیکی (DBT) روشی موثر برای مدیریت اختلالات هیجانی و رفتارهای خودتخریبی است که بر اساس مفهوم "دیالکتیک"، یعنی ترکیب دو ایده متضاد (پذیرش و تغییر) بنا شده است. این دو مفهوم به افراد کمک می‌کند تا واقعیت‌های دشوار زندگی را بپذیرند و در عین حال به سمت تغییر مثبت حرکت کنند.

چهار مهارت اصلی DBT شامل:

ذهن‌آگاهی (Mindfulness):
~ توجه آگاهانه به تجربیات بدون قضاوت.
~ شامل تمرین‌های مشاهده، توصیف و مشارکت کامل در لحظه.

تحمل پریشانی (Distress Tolerance):
~یادگیری مدوام در شرایط دشوار بدون گرایش به رفتارهای خودتخریبی.
~ تکنیک‌های کلیدی شامل پرت کردن حواس و آرام‌سازی خود با پنج حس.

تنظیم هیجانی (Emotion Regulation):
~شناسایی و مدیریت هیجانات.
~تقویت هیجانات مثبت و کاهش شدت هیجانات منفی.

ارتباط بین‌فردی (Interpersonal Effectiveness):
~برقراری ارتباط مؤثر با دیگران.
~بیان نیازها و حفظ روابط سالم.

پذیرش رادیکال: چتری در میان باران
مفهوم "پذیرش رادیکال" یکی از مهم‌ترین عناصر DBT است که با استعاره تصویر همخوانی عمیقی دارد. رابینز و چاپمن این مفهوم را به عنوان "پذیرش کامل واقعیت بدون مقاومت" تعریف می‌کنند.

پذیرش رادیکال به معنای:

✔️ تصدیق کامل: وجود مشکلات، بیماری‌ها، فقدان‌ها)
✔️درک اینکه مقاومت در برابر واقعیت غیرقابل تغییر، تنها رنج را افزایش می‌دهد
✔️گشودگی به تجربه لحظه حاضر، حتی اگر دردناک باشد


رویکرد DBT به ما می‌آموزد که:

رنج بخشی از زندگی است و نمی‌توان آن را حذف کرد (باران)
ما می‌توانیم مهارت‌هایی بیاموزیم که به ما کمک کنند در میان رنج، روشنایی و معنا را حفظ کنیم (چتر)
این مهارت‌ها نیازمند تلاش، آموزش و ممارست مستمر هستند (بالا رفتن از نردبان)

روان درمانی دیالکتیک به افراد این امکان را می‌دهد که با یادگیری این مهارت‌ها، کیفیت زندگی خود را بهبود بخشند و به زندگی‌ای ارزشمند و سالم دست یابند. این رویکرد همچنین به ترمیم آسیب‌های هیجانی و بهبود روابط بین‌فردی کمک می کند.


┏━━━━━━━━━━━
🏛🎭📔📕
@Marham_Foundation

@IranaPsychologicalAssociation
┗━━━━━━━━━━━━
❤‍🔥11🔥1🙏1🏆1💘1
غیاب دال؛ رابطه ابژه وتنبیه

کودک، پیش از آنکه سخن بگوید، در زبان دیگری متولد می‌شود زبان میل دیگران. مادر، پدر، اجتماع؛ همگی حامل دال‌هایی‌ هستند که ناخودآگاه کودک را می‌سازند. کودک نمی‌فهمد، بلکه تجربه می‌کند؛ و آنچه تجربه می‌کند، بعدها در ناخودآگاهش، چون زخمی نمادین، تکرار خواهد شد.

وقتی تنبیه، نخستین دالی‌ست که کودک با آن مواجه می‌شود، این دال به ساختار روانی او راه می‌یابد. خشونت، تنها رفتاری بیرونی نیست؛ بدل می‌شود به زبان درونی ذهن. تشویق، اگر هیچ‌گاه حاضر نباشد، غایب نمی‌ماند بلکه چون «امر واقع» لکانی، بازمی‌گردد: در سکوت، در لکنت، در ترس بی‌نام. کودک به زبان سکوت، از چیزی حرف می‌زند که هرگز بر زبان نیاورده‌اند: دالِ محبت.

فروید می‌گفت که ابرمن، وجدان سخت‌گیر درونی، از تنبیه بیرونی متولد می‌شود. هرچه خشونت بیرونی بیشتر، ابرمن درونی بی‌رحم‌تر. کودک نه تنها تنبیه می‌شود، بلکه خود را مستحق آن می‌داند؛ این همان لحظه‌ای‌ست که میل، تحت امر سرکوب درمی‌آید.

لکان اما نشان می‌دهد که فاجعه، در ندانستن نیست، در غیاب دال است. کودک نمی‌تواند «تشویق» را بفهمد، زیرا آن را در نظام نمادین خود ندارد. این ندانستن، ناآگاهانه نیست بلکه ساختاری‌ست. او تشویق را تجربه نکرده، پس نمی‌تواند آن را بازنمایی کند.

این کودکان، نه از راه بدن، بلکه از راه زبان تنبیه شده‌اند.و جهانِشان، بازنمایی خشونت است؛ چون جهان ناخودآگاه، همان زبان است.و آن‌که زبانش، زبانِ کتک است،عشق را یا فراموش می‌کند، یا با ترس می‌شناسد.

┏━━━━━━━━━━━
🏛🎭📔📕
@Marham_Foundation

@IranaPsychologicalAssociation
┗━━━━━━━━━━━━
❤‍🔥32🙏1🕊1💯1🏆1😇1💘1
روابط ابژه و پیامدهای فقدان پیوندهای ایمن: تحلیل روان‌شناختی

این دیدگاه به اختلال در ایجاد پیوندهای امن و پایدار با دیگری اشاره دارد. طبق نظریه روابط ابژه، این فقدان معمولاً به دلیل تجربیات دوران کودکی است، به‌ویژه در مواجهه با والدین یا مراقبینی که قادر نبوده‌اند به‌طور مناسب پاسخگو و مراقب باشند. در این شرایط، فرد به‌طور ناخودآگاه ترس از طرد شدن را در درون خود تجربه می‌کند و برای مقابله با این ترس، به جای جستجوی روابط سالم، به سوگواری انفصالی روی می‌آورد. این رفتار، نوعی انکار است که در آن فرد به طور نمادین رابطه‌ها را قطع می‌کند تا از درد رها شدن و طرد شدن پیشدستی کند. به عبارت دیگر، فرد به جای اینکه اجازه دهد دیگری او را رها کند، خود به‌طور ناخودآگاه تصمیم به قطع ارتباط می‌گیرد تا درد طرد شدن را تجربه نکند. در اینجا، انکار نیاز به دیگری به‌عنوان یک مکانیسم دفاعی عمل می‌کند که باعث می‌شود فرد از احساس وابستگی به دیگران دوری کند.

تثبیت در مرحله «خودشیفتگی اولیه» یکی دیگر از ابعاد این تحلیل است. در این مرحله، فرد به‌طور ابتدایی جهان را تنها به‌عنوان امتداد خود تجربه می‌کند و نیاز به دیگری یا ابژه بیرونی برای تکمیل خود را احساس نمی‌کند. این وضعیت، که می‌تواند در نتیجه‌ی تجربیات اولیه‌ی منفی یا نادرست در دوران کودکی شکل بگیرد، انکار نیاز به دیگری و وابستگی به آن را تقویت می‌کند. در واقع، فرد به این باور می‌رسد که به طور کامل قادر به مدیریت خود و نیازهایش است و بنابراین هرگونه وابستگی به دیگران را رد می‌کند. این وضعیت همه‌توانی پنداری نامیده می‌شود و در آن فرد خود را مستقل و بی‌نیاز از دیگران می‌بیند.

در نهایت، تکرار اجباری (Compulsive Repetition) به معنای تکرار ناخودآگاه سناریوهای تروماتیک و آسیب‌زا برای تلاش برای مسلط شدن بر آن‌ها است. در اینجا، طبق نظر فروید، فرد می‌خواهد با مواجهه مجدد با موقعیت‌های دردناک، احساس قدرت و کنترل را تجربه کند. در مورد قطع روابط مکرر، این تکرار به نوعی بازسازی موقعیتی است که در آن فرد به‌جای آنکه رها شده باشد، خود را در موقعیت رهاکننده قرار می‌دهد. به عبارت دیگر، فرد از یک قربانی به عاملیت تبدیل می‌شود تا احساس قدرت کند. اما این تکرار نه تنها تروما را حل نمی‌کند، بلکه آن را مزمن و درگیر کننده می‌کند. در واقع، فرد به جای حل و فصل تجربه‌های منفی، آن‌ها را به یک چرخه تکراری تبدیل می‌کند که در نهایت باعث تثبیت آسیب‌های روانی می‌شود.

در مجموع، این فرآیندها به نوعی بازگشت به مراحل اولیه رشد روانی و اختلال در ایجاد ارتباط سالم با دیگران مرتبط هستند. فردی که به دلیل فقدان ابژه قابل اتکا دچار انزوای روانی می‌شود، با تکرار اجباری موقعیت‌های آسیب‌زا سعی دارد به یک نوع کنترل و مسلط شدن بر تروما دست یابد، ولی در نهایت این چرخه به جای درمان، آسیب‌های روانی را تثبیت می‌کند و مانع از رشد و بهبود روابط واقعی می‌شود.

┏━━━━━━━━━━━
🏛🎭📔📕
@Marham_Foundation

@IranaPsychologicalAssociation
┗━━━━━━━━━━━━
👍2❤‍🔥11🔥1🙏1🕊1
چنگ دل
کویتی پر
  ・💫 ·̩   。 ☆ 🌙  ゚。
*   。*  +   *  ・ 。☆͙
 ☆  ⭐️ *   *   。
💥   ゚・  。゚・  ☆゚ 
. ∩∩
 (。・-・)
━OuuO━━┓
1❤‍🔥1👍1🔥1🙏1🕊1💘1
از حفاظ روانی تا میل دیگری: اهمیت نوازش مادر در نظریه‌های فروید و لکان

کودک در نخستین سال‌های زندگی‌اش برای بقا، رشد و شکل‌گیری روان‌اش نیازمند حضور و نگاه مراقبانه‌ی والد است؛ به‌ویژه مادر، که نخستین ابژه‌ی عشق و اولین دیگریِ مهم زندگی کودک است. نوازش، توجه و نگاه مادر تنها کنش‌های بدنی یا عاطفی نیستند، بلکه حامل معناهای عمیق روانی‌اند که بنیان تجربه‌ی زیسته‌ی کودک را می‌سازند.

از منظر فروید، کودک موجودی است با امیال ناهشیار که در تقابل دائمی با واقعیت بیرونی قرار دارد. اضطراب، نتیجه‌ی این تقابل و ناتوانی من در مهار فشارهای نهاد و فرامن است. نوازش و محبت مادر، در این زمینه، نقشی حفاظتی ایفا می‌کنند؛ آن‌ها همچون سپری روانی عمل می‌کنند که به کودک امکان می‌دهد تا تعادل نسبی خود را حفظ کند.

توجه مادر به کودک، به‌ویژه در زمان نیاز و ترس، سازوکارهای دفاعی من را تقویت کرده و پایه‌ای برای ثبات روانی در سال‌های بعد فراهم می‌کند. در غیاب این توجه، کودک برای مقابله با اضطراب‌های اولیه، به مکانیسم‌های ناسالمی چون سرکوب، انکار یا جابه‌جایی پناه می‌برد؛ چیزی که می‌تواند منجر به اختلالات اضطرابی، وسواس یا افسردگی در بزرگ‌سالی شود.

لکانی‌ها اما به لایه‌ای عمیق‌تر و نمادین‌تر می‌نگرند. لکان می‌گوید کودک در آغاز در جهانی خیالی زندگی می‌کند که در آن، خود و مادر یکی هستند. در این جهان، نوازش مادر نشانه‌ای از حضورِ بی‌قید و شرط عشق است؛ نشانه‌ای از این‌که تو برای من معنا داری .اما با ورود کودک به نظم نمادین  جهان زبان، قانون و دیگری بزرگ  او ناگزیر فقدان را تجربه می‌کند: فقدان مادر، فقدان یگانگی، و فقدان میل کامل. در این وضعیت، توجه و نوازش مادر حامل پیامی وجودی است ،تأیید جایگاه کودک در میل دیگری. اگر این پیام قطع یا مبهم باشد، اضطراب هستی‌شناختی پدید می‌آید: آیا من دیده می‌شوم؟ آیا وجودم برای دیگری معنا دارد؟

در هر دو رویکرد، اهمیت نوازش و توجه مادر فراتر از یک کنش فیزیکی یا عاطفی ساده است. در فروید، نوازش یک حفاظ در برابر طوفان‌های روانی کودک است. در لکان، نوازش زبان بدنِ میل است که کودک از خلال آن، جایگاه خود را در جهان می‌یابد. در نبود آن، کودک در میان امیال ناتمام و فقدان‌های بی‌پاسخ، مضطرب، گم‌گشته و آسیب‌پذیر می‌ماند.نوازش، در نهایت، پاسخی است به نیاز کودک برای دیده‌شدن، پذیرفته‌شدن و معناداشتن. چیزی که نه‌فقط روان، بلکه هستی انسان را شکل می‌دهد.


┏━━━━━━━━━━━
🏛🎭📔📕
@Marham_Foundation

@IranaPsychologicalAssociation
┗━━━━━━━━━━━━
❤‍🔥1👍1🔥1🙏1🕊1💯1🏆1🍓1
جنون آینه ای از هستی : نقد عقلانیت در نظریه‌های دلوز و فروید

دلوز عقلانیت را محدودکننده می‌داند و جنون را به‌منزله‌ی نیرویی مولد و آینه‌ای از هستی معرفی می‌کند. در نگاه نخست، چنین تعبیری از جنون ممکن است در تقابل با گفتمان سنتی روان‌پزشکی قرار گیرد که جنون را نشانه‌ی اختلال روانی و انحراف از هنجار تلقی می‌کند، اما در چارچوب روان‌کاوی فرویدی، این تلقی نه‌تنها قابل درک، بلکه قابل تأیید است.

در نظریه‌ی روان‌کاوی، عقل یا من (Ego) همواره در تلاش است تا میان مطالبات نهاد (Id)، فرامن (Superego) و واقعیت بیرونی تعادل برقرار کند. این تعادل از طریق فرآیندهای دفاعی چون سرکوب (Repression) ممکن می‌شود. عقل، برای بقا، مجبور به نادیده‌گرفتن یا دفن کردن بسیاری از امیال و افکار ناخوشایند است. در این مسیر، بسیاری از محتویات ناهشیار از آگاهی طرد می‌شوند. فروید بر این باور است که این طردشدگی مطلق نیست؛ بلکه آن‌چه سرکوب شده، دیر یا زود، به شکلی دیگر بازخواهد گشت گاه در قالب رؤیا، لغزش زبان، علائم روان‌نژندی، و حتی جنون.

دلوز، در ستایش از جنون، آن را نه‌فقط انحراف، بلکه نوعی حضور رادیکال ناخودآگاه در جهان می‌داند؛ نوعی آگاهی متفاوت که از منطق عقلانیت روزمره می‌گریزد. در این معنا، جنون بازتاب حقیقتی‌ست که عقل تابِ مواجهه با آن را ندارد. از منظر فرویدی، این می‌تواند بازگشت امر سرکوب‌شده تلقی شود: ظهور پنهان‌کرده‌های روان، در قالب‌هایی که عقل از درک مستقیم‌شان ناتوان است. جنون، تجسمی از تناقض‌های حل‌نشده‌ی درون انسان است.

اما فروید جنون را تنها به ویرانی نمی‌سپارد؛ او معتقد است که انرژی روانی ناهشیار می‌تواند مسیر دیگری یابد: تصعید (Sublimation). تصعید، فرایندی‌ست که در آن میل‌های ناهشیار، به جای سرکوب، به شکل‌های والاتری چون هنر، علم یا فلسفه متجلی می‌شوند. از این روست که بسیاری از شاعران، نویسندگان، فیلسوفان و هنرمندان، به‌گونه‌ای با «جنون آفرینش» در تماس‌اند. مثال روشن آن در تحلیل فروید از زندگی لئوناردو داوینچی دیده می‌شود، جایی که او نشان می‌دهد چگونه میل‌های واپس‌زده‌ی لئوناردو، در قالب عطش دانایی و شکوه هنری، به حیات ادامه داده‌اند. همچنین، نقاشی سوررئالیستی سالوادور دالی را می‌توان نوعی بیان هنری ناخودآگاه دانست—که با توسل به تصویرهای فراعقلی، بافتار روان ناهشیار را روی بوم می‌آورد.

از این منظر، آن‌چه دلوز ستایش می‌کند، همان چیزی‌ست که فروید نیز بدان اذعان دارد: عقل، در تمامیت خود، نه حامل حقیقت روان، بلکه نگهبان نظم اجتماعی وفرهنگی‌ست. اما حقیقت روان، گاه از مسیر عقل نمی‌گذرد؛ بلکه از طریق رخنه‌هایی چون جنون، خلاقیت، رؤیا یا لغزش زبانی، خود را می‌نمایاند. دلوز با گفتن اینکه «جنون آینه‌ای از وجود است»، تصویری فلسفی از همین ایده‌ی فرویدی را به دست می‌دهد: جنون نه‌فقط شکست عقل، بلکه ظهورِ لایه‌های عمیق‌تری از هستی انسانی‌ست—لایه‌هایی که در آن‌ها، تخیل، میل، ترس و حقیقت در هم تنیده‌اند.پس آنچه در ظاهر بیماری یا گسست روانی جلوه می‌کند، در نگاهی فرویدی، می‌تواند پرده‌ای گشوده بر حقیقتی عمیق‌تر از انسان باشد. حقیقتی که زبان عقل آن را نمی‌فهمد، اما شعر، هنر و جنون آن را بازگو می‌کنند.


┏━━━━━━━━━━━
🏛🎭📔📕
@Marham_Foundation

@IranaPsychologicalAssociation
┗━━━━━━━━━━━━
👍62❤‍🔥1🔥1🙏1🕊1💯1🏆1
چگونه روان انسان از خود محافظت می کند: بررسی مکانیسم های دفاعی روان

روان انسان طاقت ناراحتی، استرس یا رنج روانی زیاد را ندارد. وقتی اتفاقی، حقیقتی یا احساسی ما را ناراحت می‌کند، ذهن سعی می‌کند به هر شکلی خودش را نجات بدهد. اگر حقیقت باعث ناراحتی شود، ذهن ترجیح می‌دهد آن حقیقت را تحریف کند یا اصلاً انکارش کند تا بتواند آرام بماند.

فرض کن کودکی از یک سگ گاز گرفته می‌شود. در این موقع، کودک ممکن است از سگ‌ها بترسد و از آن‌ها فاصله بگیرد تا خودش را حفظ کند. این نوعی فرار از خطر بیرونی است.اما اگر رنج و ناراحتی از درون خود فرد بیاید، مثلاً احساس گناه، خشم نسبت به والدین، حسادت یا احساس بی‌ارزشی اینجا دیگر نمی‌شود از آن فرار کرد چون این خطر درونی است و در خود فرد حضور دارد.

👁‍🗨در اینجا، ایگو وارد عمل می‌شود. برای محافظت از فرد، ذهن شروع می‌کند به تحریف واقعیت درونی

مثلاً کسی که در کودکی از طرف مادرش محبت ندیده، اما نمی‌خواهد بپذیرد که مادرش به او آسیب زده، ممکن است ناخودآگاه او را ایده‌آل و فوق‌العاده جلوه دهد. این یک دفاع روانی به نام ایده‌آل‌سازی است. یا کسی که به خودش اجازه نمی‌دهد احساس حسادت را بپذیرد، ممکن است ناخودآگاه دیگران را متهم به حسادت کند (که به آن فرافکنی می‌گویند).

برای حفظ آرامش روان، ما گاهی خودمان را فریب می‌دهیم. نه از روی بدی، بلکه چون ذهن‌مان نمی‌تواند رنج بعضی واقعیت‌ها را تحمل کند. این همان جایی است که مکانیزم‌های دفاعی روان شکل می‌گیرند: برای محافظت، حتی به قیمت تحریف حقیقت.


┏━━━━━━━━━━━
🏛🎭📔📕
@Marham_Foundation

@IranaPsychologicalAssociation
┗━━━━━━━━━━━━
🔥31❤‍🔥1👍1🥰1🙏1🕊1💯1
در جستجوی سکون : جایی که من پایان می یابد و دیگری آغاز می شود

بغلم کن ملینا؛ بغلم کن که حرف زدن کافی نیست...

آغوش مامنی است امن، برای کشورگشایی قلمرو وجود.
لمس، مرزی است که در آن «من» پایان می‌یابد و «دیگری» آغاز می‌شود چهرهٔ دیگری به من می‌گوید: "مرا نکش" ... و این فرمانی است برای پذیرفتن او.» (با بودنِ بودن هست شویم تا ماشویم.)

در تعریفی دیگر "آغوش، حوزه توپولوژیکی است که در آن دو فرد، نقاطی در یک فضای مشترک می‌شوند و نزدیکی آن‌ها، ارتباطی را تعریف می‌کند که مستقل از فاصله‌ی فیزیکی و تنها وابسته به نیت و کیفیت پیوستگی است."

نوع دیگر آغوش دوست داشتن رنج خود است اینکه جهنم خود را دوست بداری و آن را در آغوش بگیری؛


«پیدانکردن راه خود در شهر شاید بسیار ملال‌آور و مضحک باشد.لازمه‌اش نابلدیست؛
همین و بس...
امّا گم کردنِ خود در شهر،همچون زمانی که کسی خود را در جنگل گم می‌کند،

آموزشی به کل متفاوت می‌طلبد

گم کردنِ خود یعنی تسلیمی لذت بخش،
گم شده در آغوشِ خود،
بی‌اعتنا به جهان،
یکسره غرق در آنچه حاضر است طوری که همه چیز اطرافش محو شود.

گم شدن نیاز به تمرین دارد!

«جمله ی بیقراری ات از طلبِ قرار توست / طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت»

آرام و قرار طالبِ بی قرار شو :آدمی همیشه در آغوش آرام می‌گیرد این آرامش را،یا از بطن مادر یا در لحظه تولد (آغوش مادر، نخستین دستگاه ایدئولوژیک است : جایی که عشق با انضباط گره میخورد. آغوش مادر شرطی است)
و یا با پارتنر (رابطه دوسویه و بر اساس منفعت)
و یا در خاک (ناامیدی وگسست)
خواهی یافت. حال بگو
تو کدامین سکون را در می طلبی.


┏━━━━━━━━━━━
🏛🎭📔📕
@Marham_Foundation

@IranaPsychologicalAssociation
┗━━━━━━━━━━━━
2🔥2❤‍🔥1🙏1🕊1💯1🏆1😇1
پرخورے یـعنی:می خواهم باشـم،چون «خالی بودن» ترسـناڪ است.
❤‍🔥11👍1🕊1💯1💘1
پر خوری همیشہ غذا نیست گاهی تلاشی ست براے بلعیدن چیزی ڪہ هیچوقت داده «نشده».
💯31❤‍🔥1🕊1🍓1
درمان یعنی بتوانی چیزی را بخواهی،«ڪہ نہ با شرم ،نہ با ولع»
1❤‍🔥1👍1🔥1🙏1🕊1💯1🍓1
پرخوری شڪل دیگری از گریہ است ؛فقط «بی صدا»
👍31❤‍🔥1🔥1🙏1🕊1💯1🍓1