Forwarded from باشگاه مهندسان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با شروع فصل سرما آمار مرگ و میر ناشی از گاز گرفتگی بالا میرود. جهت اطلاع عموم در نشر این کلیپ کوشا باشید.
@engclub
@engclub
⭕️ از خواب بیدار میشوید.
به ساعت نگاه میکنید. باورتان نمیشود که تا 12 ظهر خوابیدهاید و دیر در محل کارتان حاضر میِشوید.
وقتی میخواهید پتو را کنار بزنید، ناگهان از روی تخت پرواز میکنید و به طرف بالا میروید.
نمیفهمید چه اتفاقی افتاده و چه نیرویی شما را به سقف چسبانده است.
با خودتان فکر میکنید که حتما هنوز در خواب هستید و کابوس میبینید.
اما ناگهان کسی را شبیه خودتان میبینید که روی تخت دراز کشیده.
با دقت نگاه میکنید. خودتان هستید.
خودتان را از بالا میبینید و فقط یک دلیل برای این رخداد در ذهنتان دارید. شما مردهاید!
نمیتوانید بفهمید که چرا مرگ به سراغتان آمده، در حالی که کاملا سالم بودید و سابقه هیچ بیماری هم ندارید.
به جنازه نگاهی میاندازید.
نمیدانید باید چه کنید.
از این که قرار است تا جنازهتان در حالت نیمهبرهنه کشف شود، خجالتزده هستید.
ناگهان صدایی میشنوید.
چند ثانیه بعد آتشنشانها داخل خانه میآیند.
نمیتوانید از اتاق بیرون بروید و همچنان بالای اتاق معلق هستید.
در همین لحظه در اتاق باز میشود و دو آتشنشان را میبینید که پنجره را باز میکنند و پتو را از روی شما کنار میزنند:
«اینجاست!...»
یک تکنسین اورژانس بالای سر شما حاضر میشود.
ناگهان روحتان از سقف به طرف جنازهتان کشیده میشود.
چشمهایتان را باز میکنید.
تکنسین اورژانس را میبینید که معاینهتان میکند و نبضتان را میگیرد.
شما زنده هستید.
تصمیم میگیرید حالا که به زندگی بازگشتید، روش دیگری را در پیش بگیرید و دیگر تا آخر عمرتان یک لحظه را هم هدر ندهید.
در همین لحظه یکی از آتشنشانها وضعیت را با بیسیم گزارش میکند:
«اورژانس مشغول احیای قلبی و دادن تنفس مصنوعی به مادر و کودک است.»
فراموش کرده بودید که دیشب همسرتان داخل اتاقی کودک 3 سالهتان خوابیده بود.
ناگهان صدای مادر همسرتان را میشنوید که از داخل راهپله با گریه و جیغ، نام دختر و نوهاش را صدا میزند و به امدادگرها التماس میکند تا اجازه بدهند که داخل خانه بیاید.
ضعیفتر از آن هستید که بتوانید از جایتان تکان بخورید. فقط بخشی از اتفاقاتی که اطرافتان رخ میدهد را میشنوید و میبینید.
صدای یک آتشنشان را میشنوید:
«تایید مرگ مادر و کودک از سوی عوامل اورژانس در ساعت 12 و 4 دقیقه...»
نمیفهمید که چرا این اتفاق رخ داده است.
با دقت به مکالمههای بیسیم آتشنشانها گوش میدهید:
«انتشار گاز CO که در اثر نصب غیراصولی بخاری و استفاده از لوله خرطومی رخ داده...»
ناگهان دنیا روی سرتان خراب میشود.
شما شب قبل بخاری جدید نصب کردید، اما از یک متخصص فنی کمک گرفتید تا این کار اصولی انجام شود. اما نمیدانستید فردی که دیشب بخاری را برایتان نصب کرد، تا دو ماه قبل فروشنده پوشاک بود، اما بساط لباسفروشی خودش را تعطیل کرد، مغازه را به صاحبش تحویل داد و برای آن که بیکار نماند، آچار و پیچ و مهرههای پدربزرگش را از داخل انباری برداشت و آن را داخل یک ساک ورزشی ریخت و کارت ویزیت سفارش داد و هنگامی که شما از صاحب سوپرمارکت پرسیدید آیا نصاب بخاری میشناسد یا نه، او را به شما معرفی کرد.
دیگر برای پشیمانی خیلی دیر شده و شما خانوادهتان را به کشتن دادهاید.
یقه تکنسین اورژانس را میگیرید تا به او بگویید که شما را بکشد و زنده نمانید، اما نمیتوانید حرف بزنید.
میدانید که قاتل همسر و کودک 3 سالهتان هستید. با تمام توان گریه میکنید. نمیتوانید خودتان را ببخشید.
به خاطر میآورید شب قبل همسرتان به خاطر خریدن بخاری جدید خیلی خوشحال بود و میگفت که دیگر نگران سرما خوردن بچه نیست.
صدای آتشنشانها را میشنوید که با یکدیگر صحبت میکنند:
«نگذارید آن خانم داخل بیاید... وقتی هر شب آقای ایمنی در تلویزیون به مردم میگفت که درزهای در و پنجره را ببندید تا انرژی هدر نرود و سازندگان این تبلیغات شعور نداشتند که شعلههای بخاری اکسیژن اتاق را میسوزاند و خانوادهها را خفه میکند، نتیجهاش همین میشود!... الان هم صداوسیما برای آگاهی دادن به مردم درباره این موضوع، میلیاردها تومان پول از شرکت ملی گاز درخواست کرده.»
در همین هنگام متوجه میشوید چون پنجرههای اتاقی که در آن خوابیده بودید درزبندی مناسب ندارد، شانس بیشتری برای زندگی داشتید. اما همسر و فرزندتان در اتاقی بودند که لای پنجرههایش با نوار درزگیر در مقابل نفوذ هوا عایقبندی شده بود.
باورتان نمیشود که به خاطر یک اتفاق ساده، خانوادهتان را به کشتن دادید و از امروز باید بدون آنها زندگی کنید در حالی که میدانید فقط خود شما مقصر مرگ آنها هستید.
فرورتیش رضوانیه
به ساعت نگاه میکنید. باورتان نمیشود که تا 12 ظهر خوابیدهاید و دیر در محل کارتان حاضر میِشوید.
وقتی میخواهید پتو را کنار بزنید، ناگهان از روی تخت پرواز میکنید و به طرف بالا میروید.
نمیفهمید چه اتفاقی افتاده و چه نیرویی شما را به سقف چسبانده است.
با خودتان فکر میکنید که حتما هنوز در خواب هستید و کابوس میبینید.
اما ناگهان کسی را شبیه خودتان میبینید که روی تخت دراز کشیده.
با دقت نگاه میکنید. خودتان هستید.
خودتان را از بالا میبینید و فقط یک دلیل برای این رخداد در ذهنتان دارید. شما مردهاید!
نمیتوانید بفهمید که چرا مرگ به سراغتان آمده، در حالی که کاملا سالم بودید و سابقه هیچ بیماری هم ندارید.
به جنازه نگاهی میاندازید.
نمیدانید باید چه کنید.
از این که قرار است تا جنازهتان در حالت نیمهبرهنه کشف شود، خجالتزده هستید.
ناگهان صدایی میشنوید.
چند ثانیه بعد آتشنشانها داخل خانه میآیند.
نمیتوانید از اتاق بیرون بروید و همچنان بالای اتاق معلق هستید.
در همین لحظه در اتاق باز میشود و دو آتشنشان را میبینید که پنجره را باز میکنند و پتو را از روی شما کنار میزنند:
«اینجاست!...»
یک تکنسین اورژانس بالای سر شما حاضر میشود.
ناگهان روحتان از سقف به طرف جنازهتان کشیده میشود.
چشمهایتان را باز میکنید.
تکنسین اورژانس را میبینید که معاینهتان میکند و نبضتان را میگیرد.
شما زنده هستید.
تصمیم میگیرید حالا که به زندگی بازگشتید، روش دیگری را در پیش بگیرید و دیگر تا آخر عمرتان یک لحظه را هم هدر ندهید.
در همین لحظه یکی از آتشنشانها وضعیت را با بیسیم گزارش میکند:
«اورژانس مشغول احیای قلبی و دادن تنفس مصنوعی به مادر و کودک است.»
فراموش کرده بودید که دیشب همسرتان داخل اتاقی کودک 3 سالهتان خوابیده بود.
ناگهان صدای مادر همسرتان را میشنوید که از داخل راهپله با گریه و جیغ، نام دختر و نوهاش را صدا میزند و به امدادگرها التماس میکند تا اجازه بدهند که داخل خانه بیاید.
ضعیفتر از آن هستید که بتوانید از جایتان تکان بخورید. فقط بخشی از اتفاقاتی که اطرافتان رخ میدهد را میشنوید و میبینید.
صدای یک آتشنشان را میشنوید:
«تایید مرگ مادر و کودک از سوی عوامل اورژانس در ساعت 12 و 4 دقیقه...»
نمیفهمید که چرا این اتفاق رخ داده است.
با دقت به مکالمههای بیسیم آتشنشانها گوش میدهید:
«انتشار گاز CO که در اثر نصب غیراصولی بخاری و استفاده از لوله خرطومی رخ داده...»
ناگهان دنیا روی سرتان خراب میشود.
شما شب قبل بخاری جدید نصب کردید، اما از یک متخصص فنی کمک گرفتید تا این کار اصولی انجام شود. اما نمیدانستید فردی که دیشب بخاری را برایتان نصب کرد، تا دو ماه قبل فروشنده پوشاک بود، اما بساط لباسفروشی خودش را تعطیل کرد، مغازه را به صاحبش تحویل داد و برای آن که بیکار نماند، آچار و پیچ و مهرههای پدربزرگش را از داخل انباری برداشت و آن را داخل یک ساک ورزشی ریخت و کارت ویزیت سفارش داد و هنگامی که شما از صاحب سوپرمارکت پرسیدید آیا نصاب بخاری میشناسد یا نه، او را به شما معرفی کرد.
دیگر برای پشیمانی خیلی دیر شده و شما خانوادهتان را به کشتن دادهاید.
یقه تکنسین اورژانس را میگیرید تا به او بگویید که شما را بکشد و زنده نمانید، اما نمیتوانید حرف بزنید.
میدانید که قاتل همسر و کودک 3 سالهتان هستید. با تمام توان گریه میکنید. نمیتوانید خودتان را ببخشید.
به خاطر میآورید شب قبل همسرتان به خاطر خریدن بخاری جدید خیلی خوشحال بود و میگفت که دیگر نگران سرما خوردن بچه نیست.
صدای آتشنشانها را میشنوید که با یکدیگر صحبت میکنند:
«نگذارید آن خانم داخل بیاید... وقتی هر شب آقای ایمنی در تلویزیون به مردم میگفت که درزهای در و پنجره را ببندید تا انرژی هدر نرود و سازندگان این تبلیغات شعور نداشتند که شعلههای بخاری اکسیژن اتاق را میسوزاند و خانوادهها را خفه میکند، نتیجهاش همین میشود!... الان هم صداوسیما برای آگاهی دادن به مردم درباره این موضوع، میلیاردها تومان پول از شرکت ملی گاز درخواست کرده.»
در همین هنگام متوجه میشوید چون پنجرههای اتاقی که در آن خوابیده بودید درزبندی مناسب ندارد، شانس بیشتری برای زندگی داشتید. اما همسر و فرزندتان در اتاقی بودند که لای پنجرههایش با نوار درزگیر در مقابل نفوذ هوا عایقبندی شده بود.
باورتان نمیشود که به خاطر یک اتفاق ساده، خانوادهتان را به کشتن دادید و از امروز باید بدون آنها زندگی کنید در حالی که میدانید فقط خود شما مقصر مرگ آنها هستید.
فرورتیش رضوانیه