نامه | Mailed
9 subscribers
46 photos
3 files
پستچی هستم. براتون نامه اومده!
Download Telegram
‏فرستنده: #اولگا_کنیپر
گیرنده: #آنتوان_چخوف

📩و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور می‌دهم، به این امیدِ نور کم‌سویی که در دوردست‌ها می‌درخشد.

@Mailed📬
فرستنده: #محمد_مختاری
گیرنده:
#مريم_حسین‌زاده
زمان: نیمه شب بیستم شهریور ۱۳۷۵

📩مریم عزیزم، احساس تاریکی به این فکرم می‌اندازد که چند جمله‌ای از باب یادآوری و شاید هم یادگار برای تو و بچه‌ها بنویسم. می‌دانم که سختی و گرفتاری هم یادگار و هم یادآوری زندگی من بوده است. خوب، این هم مزید بر آنها. آب که از سر گذشت چه یک گز چه صد گز. اضطراب افکار دست از سر ما برنمی‌دارد. مثل من که در هیچ حال دست از سر تو برنمی‌دارم. امشب هم که از در بیرونش کنیم صبح از پنجره به درون می‌آید. اما دلم در این نیمه شب گواهی می‌دهد که این همه از سر عشقی دردناک است، از تبعات راهی‌ست که می‌پیموده‌ایم. طبعاً تو نیز از همین جنسی که همراه شده‌ایم. سرنوشت ما همین «بد»جنسی و «بد»راهی است! اگر چه مسئولیت مشقات و کمبودها را می‌پذیرم. از سیاووش و سهراب هم به ویژه پوزش می‌خواهم چون می‌بینم اگر باز هم باشم همین راه را خواهم رفت. خویی که نشست بر طبیعت! راستی هم گناه این دو چیست که در مهلکه گرفتار مانده‌اند و تاوان جبری را می‌پردازند که انتخاب خودشان نیست؟ شاید این حرف‌ها هم توجیهی بیش نباشد. بخصوص وقتی آدم وصیتی می‌نویسد که از روال و احوال معمول وصیت نامه نویسان بویی نبرده است. پوزخند خودم هم به هر بازمانده‌ای حق می‌دهد که قهقهه بزند. پس فقط ببخشید. حتی دلم نمی‌آید درباره‌ی مشتی نوشته که بر جای می‌ماند سفارشی کنم. کاش بتواند عذرخواه باشد. امیدواری من همیشه این بوده است که رؤیای فرهنگی‌ام، تخیل میهنی‌ام، آرمان بشری‌ام در شعری متشکل شود که در سلوک عاشقانه با تو، و آمیزۀ مهر سیاووش و سهراب است. من فقط یک شاعر و نویسنده‌ام. مستقل از هر گروه و دسته‌ای، از هر دولت و برنامه و سیاستی. خواهان آزادی و عدالتِ تفکیک ناپذیرم برای آدمی، به ویژه برای مردم این مرز و بوم که با همه نابسامانی‌ها و پلشتی‌هایش، با همه مظلومیت‌ها و ستمگری‌هایش، با همه اضطراب‌ها و امیدهایش، با ناکامی‌ها و آرزوهای کوتاه و بلندش، زادگاه من است. بند نافم را با اینجا بریده‌اند. از همین جا به جهان می‌پیوندم و می‌نگرم. با آگاهی و اطمینان می‌گویم اگر وضعی پیش آید که حرفی بر زبانم جاری کنند جز اینها که می‌دانید (و در نوشته‌هایم منعکس است، و بخصوص چکیده‌شان را اخیراً در مصاحبه‌ای آورده‌ام) از من نیست، بلکه فرموده‌ی فشار است که از نظر من ارزشی ندارد. خیال و اندیشه‌ی من در گرو پوست و استخوان و گوشتی که بکنند یا بشکنند یا بچلانند نیست. اگر چه این­ها در آزادی آمیزه همند و واحدند و تجزیه ناپذیرند. مثل اجزاء هماهنگ کلام در آزادی. اما چه کم بود نشاط درون در شفافیت پوست و معرفت چشم. دوست داشتم هم اکنون را هوشمندانه بسازیم که خب نشد. فقط کوشش‌هایی ماند در زبان، و عرقی بر پیشانی. تحمل این سنگینی ناگزیری من بود. پس سبک بگیرید نبودنم را. نشاط کنید که در زندگیم به اندازۀ کافی اندوهگین‌تان داشته‌ام. چشم به آرامش شما دوخته‌ام. مواظب هم باشید. بخندید اگر چه مثل من خنده‌ی این کشور را کم دیده‌اید. افسوس که جرعه فشانی بر خاک هم از شما دریغ شده است. دوستتان دارم. برایتان غصه می‌خورم. می‌بوسمتان. دست همه‌ی دوستانم را می‌فشارم. قربان همه‌تان
محمد مختاری

@Mailed📬
▫️خواندنِ نامه، اثرِ #پابلو_پیکاسو.

@Mailed📬
فرستنده: #داستایوسکی
گیرنده: برادرش
زمان: ۱۸۴۹، بعد از لغو حکم اعدامش

📩امروز ۲۲ دسامبر به مدت بیست دقیقه ما را در سرمای ۲۱ درجه زیر صفر در دو گروه سه نفره به جرم قصد راه اندازی یک ‏چاپخانه مخفی زیرزمینی، در مرکز شهر و در میان ازدحام مردم کنجکاو تماشاچی برای اعدام به پای چوبه دار نگه داشتند. در حالی‌که گوش‌ها و انگشتان پایمان از سرما یخ زده بودند، بیش از ۱۰ کیلو زنجیر آهنین نیز به پاهایمان بسته شده بود. ابتدا حکم اعدام ما را قرائت کردند، سپس کشیشی از ‏کلیسای شهر و صلیبی برای زدودن گناهان و بوسیدن، آوردند. برای خاکسپاری بعد از اعدام، لباس سفید کفن‌مانندی تن‌مان کردند. یک دقیقه مانده به اعدام گروه اول، من با هم‌سرنوشتم ، رفیق پلاشچو و برادر دورح، که در دو طرفم در زنجیر بودند، روبوسی کردم. در این حین‌وبین پیام جدیدی از طرف ‏دربار تزاری رسید و حکم اعدام را تبدیل به حبس ابد در سیبری، به این شکل اعلام کردند: اعلیحضرت والامقام تزار آلکساندر دوم فرزند تزار پطر کبیر سوم و نوه نیکلای چهارم‌، به شما زندگی دوباره‌ای می‌بخشد. یکی از افراد گروه اول در آن لحظه جنون گرفت و دیوانه شد. زنی از میان تماشاچیان، ‏انجیلی را به من هدیه داد که آن‌ را به‌عنوان تنها کتاب مجاز به اردوگاه خلافکاران در سیبری همراه خود خواهم برد.

@Mailed📬
‏فرستنده: #صادق_هدایت
گیرنده: #مجتبی_مینوی

📩عجالتاً من هم دست و دلم پی کار نمی‌رود. روزها را به‌طور احمقانه‌ای به شب می‌آورم و شب هم احمقانه‌تر از روز می‌گذرد. از احوال بروبچه‌ها خواسته باشی، پناه بر خدا همه زنده‌اند و در کثافت خودشان غوطه‌ور می‌باشند.

@Mailed📬
‏فرستنده: #فروغ_فرخزاد
گیرنده: #ابراهیم_گلستان

📩کاش می‌مردم و دوباره زنده می‌شدم و می‌دیدم که دنیا شکل دیگری‌ست. دنیا این همه ظالم نیست و مردم این خست همیشگی خود را فراموش کرده‌اند و هیچکس دور خانه‌اش دیوار نکشیده است.

@Mailed📬
فرستنده: #ابوالحسن_نجفی
گیرنده: #بهرام_صادقی
زمان و مکان: آنتونی، ۲۴ مهر ۱۳۴۰

📩‏اکثر روزها تنهای تنها هستم. بد هم نیست، این هم برای خودش عالمی دارد، جز اینکه آدم اندک‌اندک خرف می‌شود. اخیراً داستانی به فرانسه نوشتم، بعد که خواندم خنده‌ام گرفت، پاره‌اش کردم.

@Mailed📬
فرستنده: #آلن‌پو
گیرنده: #هلن

📩چشمان تو روحِ مرا از زیبایی "که نام دیگرش امیدست" پر می‌کنند.

@Mailed📬
فرستنده: #نیما_یوشیج
گیرنده: #عالیه

📩میل داشتم پیش تو باشم. چه فایده یک شمعِ افسرده خانه‌ات را روشن نخواهد کرد بلکه حالت حزن‌انگیزی به آشیانه‌ی تو خواهد داد.
به من بگو از چه راه قلبم را فریب بدهم. زندگانی یعنی غفلت. چه چیز جز مرورِ زمان این غفلت را به قلب شکسته یاد بدهد؟ عالیه! چه وقت مهتاب می‌تابد؟

@Mailed📬
‏فرستنده: #فروغ_فرخزاد
گیرنده: #پرویز_شاپور

📩گاهی‌اوقات از خودم می‌پرسم که برای چه زنده‌ام. زندگی وقتی خالی از عشق و نوازش بود، وقتی چشم‌های مردی با محبّتی سرشار پیوسته نگران انسان نبود، وقتی انسان احساس کرد که تنهاست به چه درد می‌خورد؟

@Mailed📬
فرستنده: #فروغ_فرخزاد
گیرنده: مجله‌ی امید ایران

📩‏برای من که یک زن هستم خیلی مشکل است که بتوانم در این محیط فاسد در عین حال روحیه‌ی خودم را حفظ کنم من زندگی خود را وقف هنرم و حتی می‌توانم بگویم که فدای هنرم کرده‌ام.

@Mailed📬
1
فرستنده: #بهمن_محصص
گیرنده: #سهراب_سپهری

📩‏زمانی، گلی چون نرگس، وجودی بود، داستانی داشت، روحی در آن زندگی می‌کرد، عشق بود، زندگی بود.
امروزه همان گل مقداری کربن است، اتم است و ملکول!
برای مقداری کربن و هر کوفت و زهرمار دیگر چه میخواهی بسازی؟ به او میخواهی چه بگویی؟

@Mailed📫
فرستنده: #برامس
گیرنده: دوستش #یولیوس_آلگایر

📩‏نیازی نیست برایت تشریح کنم که چگونه می‌توان درباره دوستان، بهترین و عالی‌ترین عقیده‌ها را داشت و با وجود این به‌دلیل شخصی از معاشرتِ صمیمانه و مانوس اجتناب می‌ورزم. آیا زیاده از حد بی‌روح و یک‌بعدی هستم؟ خودت را جای من بگذار!

@Mailed📬
2
‏فرستنده: #آندره_بازن، در دفاع از روسلینی
گیرنده: #گوئیدو_اریستارکو

📩انتظار ندارم متقاعد شده باشی. در هر حال، هیچ گاه با استدلال نمی‌توان بر دیگری غلبه یافت. اغلب ایمانی در استدلال نهفته که از خود استدلال مهم‌تر است. اگر فقط ایمان من بتواند ایمان تو را برانگیزاند برای من کافی‌ست.

@Mailed📬
فرستنده: #فرانتس_کافکا
گیرنده: #میلنا

📩‏پس اندیشه‌ی مرگ تو را می‌ترساند؟ من تنها از دردها به‌ طور وحشتناکی تشویش دارم. این نشانه‌ی بدی است. مرگ را طلبیدن بی‌آنکه دردهای آن را بپذیری نشانه‌ی بدی است. اگر چنین نبود آدمی می‌توانست برای مردن جرئت داشته باشد.

@Mailed📬
فرستنده: #پل‌سلان
گیرنده: #اینگه‌بورگ_باخمن

📩باید بیایم، نگاه‌ات کنم، بیرون بیارمت، در آغوش بگیرمت و ببوسمت طوری که نتوانی بگریزی.

@Mailed📬
فرستنده: #آلبر_کامو
گیرنده: #ماریا_کاسارس

📩‏من نیاز ندارم که تو مرا جذاب بدانی یا فهمیده یا هر چه. من نیاز دارم که مرا دوست بداری و قسم می‌خورم که این دو یکی نیست.

@Mailed📬
فرستنده: #فروغ_فرخزاد
گیرنده: #ابراهیم_گلستان
زمان: ‏یکشنبه شب؛ ۱۷ ژوئیه

📩شاهی‌جانم! چرا دنیا این‌قدر پر از چیزهای وحشتناک است؟ پر از محکومیت‌های وحشتناک است؟ پر از نیاز‌های وحشتناک است؟ پر از بیماری و جنون است؟

@Mailed📬
فرستنده: #ریلکه
گیرنده: #فردریس_وست_هوف

📩به ندرت بتوان چیزی دشوارتر از "‌دوست داشتن" یافت. دوست داشتن یک‌کار است.
کسی که عشق می‌ورزد باید بکوشد چنان رفتار کند که انگار کار بزرگی دارد؛ او باید بسیار تنهایی بکشد و در خود فرو رود و خود را جمع و محکم نگاه دارد. باید کار کند؛ باید چیزی بشود!

@Mailed📬
‏فرستنده: #تنسر
گیرنده:
#گشنسب

📩و حقیقت بدان که در عالم هیچ شرّی و بلایی و فتنه‌ای و وبایی را آن اثرِ فساد نیست که فرومایه به مرتبه‌ی بزرگان رسد.

@Mailed📬
فرستنده: #سان_میکله
گیرنده: #اکسل_مونته

📩‏پزشک مانند هر کس دیگر حق دارد برای تقویت روحیه‌ی خویش گاه به ریش خود و شاید هم ـــ اگر حاضر باشد با چنین خطری روبه‌رو شود ـــ به ریش همکاران خود بخندد، ولی هیچ حق ندارد بر بیمارانِ خود بخندد.

@Mailed📬