فرستنده: #مصطفی_فرزانه
گیرنده: #صادق_هدایت
📩آقای هدایت عزیزم، مدت درازی است که برایتان کاغذ ننوشتهام. نه برای اینکه چون جواب نامهی پیشینم را ندادهاید، بلکه فکر میکردم ممکن است وقتتان را بگیرم. چون به کارهای خصوصیم که علاقه ندارید و چیزهای عمومی را هم بهتر از من میدانید و چیز تازهای برایتان نخواهم داشت.
@Mailed📬
گیرنده: #صادق_هدایت
📩آقای هدایت عزیزم، مدت درازی است که برایتان کاغذ ننوشتهام. نه برای اینکه چون جواب نامهی پیشینم را ندادهاید، بلکه فکر میکردم ممکن است وقتتان را بگیرم. چون به کارهای خصوصیم که علاقه ندارید و چیزهای عمومی را هم بهتر از من میدانید و چیز تازهای برایتان نخواهم داشت.
@Mailed📬
فرستنده: #پابلو_نرودا
گیرنده: #آلبرتینا_رزا
📩ببخش اگر گاهی اوقات نامهای به تو نمیدهم: تقریباً شبها را کاملاً بیدارم، در طول روز میخوابم و میلی به هیچکاری ندارم. خستهام، خسته از خستهگیِ عظیمی که تنها قلبِ تو میتواند من را از آن برهاند…
@Mailed📬
گیرنده: #آلبرتینا_رزا
📩ببخش اگر گاهی اوقات نامهای به تو نمیدهم: تقریباً شبها را کاملاً بیدارم، در طول روز میخوابم و میلی به هیچکاری ندارم. خستهام، خسته از خستهگیِ عظیمی که تنها قلبِ تو میتواند من را از آن برهاند…
@Mailed📬
من، با سطرهای تو به زندگی برمیگردم
که اگر نامهات به دستم میرسید
دقیقههای این دوری سنگین و طاقتفرسا
این ملالِ لحظههای نبودنات
بال درآورده
و تنهاییام به پرواز درخواهد آمد
📝 ناظم حکمت
@Mailed📬
که اگر نامهات به دستم میرسید
دقیقههای این دوری سنگین و طاقتفرسا
این ملالِ لحظههای نبودنات
بال درآورده
و تنهاییام به پرواز درخواهد آمد
📝 ناظم حکمت
@Mailed📬
فرستنده: #اولگا_کنیپر
گیرنده: #آنتوان_چخوف
📩دلم میخواهد همهچیز را بگذارم و بروم، طوری که کسی نداند من که هستم. مرا ببخش عزیزم، احساس وحشتناکی دارم. سوار قطار خواهم شد و تمامی وجودم را گریه خواهم کرد.
@Mailed📬
گیرنده: #آنتوان_چخوف
📩دلم میخواهد همهچیز را بگذارم و بروم، طوری که کسی نداند من که هستم. مرا ببخش عزیزم، احساس وحشتناکی دارم. سوار قطار خواهم شد و تمامی وجودم را گریه خواهم کرد.
@Mailed📬
فرستنده: #آلبر_کامو
گیرنده: #ماریا_کاسارس
📩همهجا پیشِ من بمان. حتی اگر باهم بحث کنیم هم خوب است. با هم بحث میکنیم و بعد میخندی همانطور که خوب بلدی. این لبخندت است که دوست دارم ببوسمش.
@Mailed📬
گیرنده: #ماریا_کاسارس
📩همهجا پیشِ من بمان. حتی اگر باهم بحث کنیم هم خوب است. با هم بحث میکنیم و بعد میخندی همانطور که خوب بلدی. این لبخندت است که دوست دارم ببوسمش.
@Mailed📬
فرستنده: #غادة_السمان
گیرنده: #غسان_کنفانی
📩میدانم که دلتنگم میشوی
ولی در جستوجوی من نیستی
و دوستم داری و نمیگویی
و همانگونه که بودی میمانی،
سکوتت مرا خواهد کشت.
▫️جواب #غسان_کنفانی:
📩ولی من حداقل به یک چیز مطمئنم
و آن ارزش تو نزد من است
تمام وجودم خواهان توست.
@Mailed📬
گیرنده: #غسان_کنفانی
📩میدانم که دلتنگم میشوی
ولی در جستوجوی من نیستی
و دوستم داری و نمیگویی
و همانگونه که بودی میمانی،
سکوتت مرا خواهد کشت.
▫️جواب #غسان_کنفانی:
📩ولی من حداقل به یک چیز مطمئنم
و آن ارزش تو نزد من است
تمام وجودم خواهان توست.
@Mailed📬
فرستنده: #پرویز_شاپور
گیرنده: #کامیار_شاپور
📩بهطور کلی روح هم مثل جسم است گاهی سرحال است و گاهی مریض و گاهی هم کسل.
@Mailed📬
گیرنده: #کامیار_شاپور
📩بهطور کلی روح هم مثل جسم است گاهی سرحال است و گاهی مریض و گاهی هم کسل.
@Mailed📬
فرستنده: #اسماعیل_شاهرودی
گیرنده: #مینا
📩من رفتنی هستم و تو ماندنی
بمان
تا ابد بمان!
در خود در من در کلامِ من
تا آنچه که میماند؛
تو میمانی و کلام من میماند!
@Mailed📬
گیرنده: #مینا
📩من رفتنی هستم و تو ماندنی
بمان
تا ابد بمان!
در خود در من در کلامِ من
تا آنچه که میماند؛
تو میمانی و کلام من میماند!
@Mailed📬
فرستنده: #ونسان_ونگوگ
گیرنده: #تئو برادرش
زمان: ۱۸۸۸
📩امروز بطور کلی روز خوشی بود. بامداد از درخت زردآلو که شکوفان و پر از گل بود، نقاشی کردم. ناگهان باد و بورانی شدید برخاست و اثری پدید آورد که هرگز و هیچجا ندیده بودم؛ اثری که گاهبهگاه تکرار میشد. در فاصلههای معین هم، خورشید خود را نشان میداد و گلهای کوچک و سفید درخت در برابر نور آن میدرخشید. منظرهای دلانگیز داشت.
من از اینکه مبادا حالت و روحیهی منظره دگرگون شود به کار ادامه دادم. در این روشنایی، رنگهای زیادی از زرد، آبی و بنفش وجود داشت و آسمان، سفید و آبی بود.
دربارهی رنگهایی که هنگام نقاشی در هوای آزاد روی بوم نقاشی پدید میآید چه خواهند گفت؟ رنگهایی که امپرسیونیسم رواج و رونق داده، لرزان و فرّارند. به این جهت باید آنها را با جرأت و بیپروا روی بوم گذاشت، زیرا گذر زمان به خودیِ خود آنها را نرم خواهد کرد.
آه! یقیناً متوجه این نکته میشوی که تابلوی گلیرنگ درخت هلو با عشق و شور فراوان ساخته شده است. باز هم دلم میخواهد از آسمان پرستاره با درخت سرو یا گندمزارِ رسیده نقاشی کنم. شبهای آرل بسیار زیباست و من پیوسته گرم کار هستم.
@Mailed📬
گیرنده: #تئو برادرش
زمان: ۱۸۸۸
📩امروز بطور کلی روز خوشی بود. بامداد از درخت زردآلو که شکوفان و پر از گل بود، نقاشی کردم. ناگهان باد و بورانی شدید برخاست و اثری پدید آورد که هرگز و هیچجا ندیده بودم؛ اثری که گاهبهگاه تکرار میشد. در فاصلههای معین هم، خورشید خود را نشان میداد و گلهای کوچک و سفید درخت در برابر نور آن میدرخشید. منظرهای دلانگیز داشت.
من از اینکه مبادا حالت و روحیهی منظره دگرگون شود به کار ادامه دادم. در این روشنایی، رنگهای زیادی از زرد، آبی و بنفش وجود داشت و آسمان، سفید و آبی بود.
دربارهی رنگهایی که هنگام نقاشی در هوای آزاد روی بوم نقاشی پدید میآید چه خواهند گفت؟ رنگهایی که امپرسیونیسم رواج و رونق داده، لرزان و فرّارند. به این جهت باید آنها را با جرأت و بیپروا روی بوم گذاشت، زیرا گذر زمان به خودیِ خود آنها را نرم خواهد کرد.
آه! یقیناً متوجه این نکته میشوی که تابلوی گلیرنگ درخت هلو با عشق و شور فراوان ساخته شده است. باز هم دلم میخواهد از آسمان پرستاره با درخت سرو یا گندمزارِ رسیده نقاشی کنم. شبهای آرل بسیار زیباست و من پیوسته گرم کار هستم.
@Mailed📬
Forwarded from نامه | Mailed (Morteza Eftekhari)
فرستنده: #عباس_کیارستمی
گیرنده: پسر کوچکش، #بهمن
زمان: 1 مرداد 64
📩آدم وقتی داره بزرگ میشه باید کارهای مختلفی رو بکنه و چیزهای زیادی یاد بگیره. وقتی هم بخواد یاد بگیره چون بلد نیست اشتباه میکنه و وقتی هم اشتباه کرد یه کم تو دردسر میافته. منظورمو که میفهمی؟!
@Mailed📬
گیرنده: پسر کوچکش، #بهمن
زمان: 1 مرداد 64
📩آدم وقتی داره بزرگ میشه باید کارهای مختلفی رو بکنه و چیزهای زیادی یاد بگیره. وقتی هم بخواد یاد بگیره چون بلد نیست اشتباه میکنه و وقتی هم اشتباه کرد یه کم تو دردسر میافته. منظورمو که میفهمی؟!
@Mailed📬
Forwarded from نامه | Mailed (Morteza Eftekhari)
فرستنده: #اسکار_وایلد
گیرنده: یکی از طرفدارانش
📩جدّیت در رفتار، لباس بدلی است که شخص احمق بر تن میکند. حال آنکه جنون و دیوانگی، با شیوههای بیاندازه جالب خود که از بیتفاوتی، سطحی بودن، ابتذال و فقدان ابراز اهمیت به هر چیز تشکیل شدهاست، ردای انسان خردمند و فرزانه است.
@Mailed📬
گیرنده: یکی از طرفدارانش
📩جدّیت در رفتار، لباس بدلی است که شخص احمق بر تن میکند. حال آنکه جنون و دیوانگی، با شیوههای بیاندازه جالب خود که از بیتفاوتی، سطحی بودن، ابتذال و فقدان ابراز اهمیت به هر چیز تشکیل شدهاست، ردای انسان خردمند و فرزانه است.
@Mailed📬
فرستنده: #غسان_كنفاني
گیرنده: #غادة_السمان
📩لا تكتبي لي جواباً،
لا تكترثي لا تقولي شيئاً،
إنني أعود إليك مثلما يعود اليتيم، إلى ملجأه الوحيد،
وسأظل أعود!
📩پاسخی برایم ننویس
بی اعتنایی کن،
سخنی نگو...
من به سوی تو بازمیگردم
همچو یتیمی که به تنها پناهگاهش بازمیگردد
و مدام باز خواهم گشت
@Mailed📬
گیرنده: #غادة_السمان
📩لا تكتبي لي جواباً،
لا تكترثي لا تقولي شيئاً،
إنني أعود إليك مثلما يعود اليتيم، إلى ملجأه الوحيد،
وسأظل أعود!
📩پاسخی برایم ننویس
بی اعتنایی کن،
سخنی نگو...
من به سوی تو بازمیگردم
همچو یتیمی که به تنها پناهگاهش بازمیگردد
و مدام باز خواهم گشت
@Mailed📬
Forwarded from روانشناسی|مرتضی افتخاری
فرستنده: #اولگا_کنیپر
گیرنده: #آنتوان_چخوف
📩و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور میدهم، به این امیدِ نور کمسویی که در دوردستها میدرخشد.
@Mailed📬
گیرنده: #آنتوان_چخوف
📩و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور میدهم، به این امیدِ نور کمسویی که در دوردستها میدرخشد.
@Mailed📬
فرستنده: #محمد_مختاری
گیرنده: #مريم_حسینزاده
زمان: نیمه شب بیستم شهریور ۱۳۷۵
📩مریم عزیزم، احساس تاریکی به این فکرم میاندازد که چند جملهای از باب یادآوری و شاید هم یادگار برای تو و بچهها بنویسم. میدانم که سختی و گرفتاری هم یادگار و هم یادآوری زندگی من بوده است. خوب، این هم مزید بر آنها. آب که از سر گذشت چه یک گز چه صد گز. اضطراب افکار دست از سر ما برنمیدارد. مثل من که در هیچ حال دست از سر تو برنمیدارم. امشب هم که از در بیرونش کنیم صبح از پنجره به درون میآید. اما دلم در این نیمه شب گواهی میدهد که این همه از سر عشقی دردناک است، از تبعات راهیست که میپیمودهایم. طبعاً تو نیز از همین جنسی که همراه شدهایم. سرنوشت ما همین «بد»جنسی و «بد»راهی است! اگر چه مسئولیت مشقات و کمبودها را میپذیرم. از سیاووش و سهراب هم به ویژه پوزش میخواهم چون میبینم اگر باز هم باشم همین راه را خواهم رفت. خویی که نشست بر طبیعت! راستی هم گناه این دو چیست که در مهلکه گرفتار ماندهاند و تاوان جبری را میپردازند که انتخاب خودشان نیست؟ شاید این حرفها هم توجیهی بیش نباشد. بخصوص وقتی آدم وصیتی مینویسد که از روال و احوال معمول وصیت نامه نویسان بویی نبرده است. پوزخند خودم هم به هر بازماندهای حق میدهد که قهقهه بزند. پس فقط ببخشید. حتی دلم نمیآید دربارهی مشتی نوشته که بر جای میماند سفارشی کنم. کاش بتواند عذرخواه باشد. امیدواری من همیشه این بوده است که رؤیای فرهنگیام، تخیل میهنیام، آرمان بشریام در شعری متشکل شود که در سلوک عاشقانه با تو، و آمیزۀ مهر سیاووش و سهراب است. من فقط یک شاعر و نویسندهام. مستقل از هر گروه و دستهای، از هر دولت و برنامه و سیاستی. خواهان آزادی و عدالتِ تفکیک ناپذیرم برای آدمی، به ویژه برای مردم این مرز و بوم که با همه نابسامانیها و پلشتیهایش، با همه مظلومیتها و ستمگریهایش، با همه اضطرابها و امیدهایش، با ناکامیها و آرزوهای کوتاه و بلندش، زادگاه من است. بند نافم را با اینجا بریدهاند. از همین جا به جهان میپیوندم و مینگرم. با آگاهی و اطمینان میگویم اگر وضعی پیش آید که حرفی بر زبانم جاری کنند جز اینها که میدانید (و در نوشتههایم منعکس است، و بخصوص چکیدهشان را اخیراً در مصاحبهای آوردهام) از من نیست، بلکه فرمودهی فشار است که از نظر من ارزشی ندارد. خیال و اندیشهی من در گرو پوست و استخوان و گوشتی که بکنند یا بشکنند یا بچلانند نیست. اگر چه اینها در آزادی آمیزه همند و واحدند و تجزیه ناپذیرند. مثل اجزاء هماهنگ کلام در آزادی. اما چه کم بود نشاط درون در شفافیت پوست و معرفت چشم. دوست داشتم هم اکنون را هوشمندانه بسازیم که خب نشد. فقط کوششهایی ماند در زبان، و عرقی بر پیشانی. تحمل این سنگینی ناگزیری من بود. پس سبک بگیرید نبودنم را. نشاط کنید که در زندگیم به اندازۀ کافی اندوهگینتان داشتهام. چشم به آرامش شما دوختهام. مواظب هم باشید. بخندید اگر چه مثل من خندهی این کشور را کم دیدهاید. افسوس که جرعه فشانی بر خاک هم از شما دریغ شده است. دوستتان دارم. برایتان غصه میخورم. میبوسمتان. دست همهی دوستانم را میفشارم. قربان همهتان
محمد مختاری
@Mailed📬
گیرنده: #مريم_حسینزاده
زمان: نیمه شب بیستم شهریور ۱۳۷۵
📩مریم عزیزم، احساس تاریکی به این فکرم میاندازد که چند جملهای از باب یادآوری و شاید هم یادگار برای تو و بچهها بنویسم. میدانم که سختی و گرفتاری هم یادگار و هم یادآوری زندگی من بوده است. خوب، این هم مزید بر آنها. آب که از سر گذشت چه یک گز چه صد گز. اضطراب افکار دست از سر ما برنمیدارد. مثل من که در هیچ حال دست از سر تو برنمیدارم. امشب هم که از در بیرونش کنیم صبح از پنجره به درون میآید. اما دلم در این نیمه شب گواهی میدهد که این همه از سر عشقی دردناک است، از تبعات راهیست که میپیمودهایم. طبعاً تو نیز از همین جنسی که همراه شدهایم. سرنوشت ما همین «بد»جنسی و «بد»راهی است! اگر چه مسئولیت مشقات و کمبودها را میپذیرم. از سیاووش و سهراب هم به ویژه پوزش میخواهم چون میبینم اگر باز هم باشم همین راه را خواهم رفت. خویی که نشست بر طبیعت! راستی هم گناه این دو چیست که در مهلکه گرفتار ماندهاند و تاوان جبری را میپردازند که انتخاب خودشان نیست؟ شاید این حرفها هم توجیهی بیش نباشد. بخصوص وقتی آدم وصیتی مینویسد که از روال و احوال معمول وصیت نامه نویسان بویی نبرده است. پوزخند خودم هم به هر بازماندهای حق میدهد که قهقهه بزند. پس فقط ببخشید. حتی دلم نمیآید دربارهی مشتی نوشته که بر جای میماند سفارشی کنم. کاش بتواند عذرخواه باشد. امیدواری من همیشه این بوده است که رؤیای فرهنگیام، تخیل میهنیام، آرمان بشریام در شعری متشکل شود که در سلوک عاشقانه با تو، و آمیزۀ مهر سیاووش و سهراب است. من فقط یک شاعر و نویسندهام. مستقل از هر گروه و دستهای، از هر دولت و برنامه و سیاستی. خواهان آزادی و عدالتِ تفکیک ناپذیرم برای آدمی، به ویژه برای مردم این مرز و بوم که با همه نابسامانیها و پلشتیهایش، با همه مظلومیتها و ستمگریهایش، با همه اضطرابها و امیدهایش، با ناکامیها و آرزوهای کوتاه و بلندش، زادگاه من است. بند نافم را با اینجا بریدهاند. از همین جا به جهان میپیوندم و مینگرم. با آگاهی و اطمینان میگویم اگر وضعی پیش آید که حرفی بر زبانم جاری کنند جز اینها که میدانید (و در نوشتههایم منعکس است، و بخصوص چکیدهشان را اخیراً در مصاحبهای آوردهام) از من نیست، بلکه فرمودهی فشار است که از نظر من ارزشی ندارد. خیال و اندیشهی من در گرو پوست و استخوان و گوشتی که بکنند یا بشکنند یا بچلانند نیست. اگر چه اینها در آزادی آمیزه همند و واحدند و تجزیه ناپذیرند. مثل اجزاء هماهنگ کلام در آزادی. اما چه کم بود نشاط درون در شفافیت پوست و معرفت چشم. دوست داشتم هم اکنون را هوشمندانه بسازیم که خب نشد. فقط کوششهایی ماند در زبان، و عرقی بر پیشانی. تحمل این سنگینی ناگزیری من بود. پس سبک بگیرید نبودنم را. نشاط کنید که در زندگیم به اندازۀ کافی اندوهگینتان داشتهام. چشم به آرامش شما دوختهام. مواظب هم باشید. بخندید اگر چه مثل من خندهی این کشور را کم دیدهاید. افسوس که جرعه فشانی بر خاک هم از شما دریغ شده است. دوستتان دارم. برایتان غصه میخورم. میبوسمتان. دست همهی دوستانم را میفشارم. قربان همهتان
محمد مختاری
@Mailed📬
فرستنده: #داستایوسکی
گیرنده: برادرش
زمان: ۱۸۴۹، بعد از لغو حکم اعدامش
📩امروز ۲۲ دسامبر به مدت بیست دقیقه ما را در سرمای ۲۱ درجه زیر صفر در دو گروه سه نفره به جرم قصد راه اندازی یک چاپخانه مخفی زیرزمینی، در مرکز شهر و در میان ازدحام مردم کنجکاو تماشاچی برای اعدام به پای چوبه دار نگه داشتند. در حالیکه گوشها و انگشتان پایمان از سرما یخ زده بودند، بیش از ۱۰ کیلو زنجیر آهنین نیز به پاهایمان بسته شده بود. ابتدا حکم اعدام ما را قرائت کردند، سپس کشیشی از کلیسای شهر و صلیبی برای زدودن گناهان و بوسیدن، آوردند. برای خاکسپاری بعد از اعدام، لباس سفید کفنمانندی تنمان کردند. یک دقیقه مانده به اعدام گروه اول، من با همسرنوشتم ، رفیق پلاشچو و برادر دورح، که در دو طرفم در زنجیر بودند، روبوسی کردم. در این حینوبین پیام جدیدی از طرف دربار تزاری رسید و حکم اعدام را تبدیل به حبس ابد در سیبری، به این شکل اعلام کردند: اعلیحضرت والامقام تزار آلکساندر دوم فرزند تزار پطر کبیر سوم و نوه نیکلای چهارم، به شما زندگی دوبارهای میبخشد. یکی از افراد گروه اول در آن لحظه جنون گرفت و دیوانه شد. زنی از میان تماشاچیان، انجیلی را به من هدیه داد که آن را بهعنوان تنها کتاب مجاز به اردوگاه خلافکاران در سیبری همراه خود خواهم برد.
@Mailed📬
گیرنده: برادرش
زمان: ۱۸۴۹، بعد از لغو حکم اعدامش
📩امروز ۲۲ دسامبر به مدت بیست دقیقه ما را در سرمای ۲۱ درجه زیر صفر در دو گروه سه نفره به جرم قصد راه اندازی یک چاپخانه مخفی زیرزمینی، در مرکز شهر و در میان ازدحام مردم کنجکاو تماشاچی برای اعدام به پای چوبه دار نگه داشتند. در حالیکه گوشها و انگشتان پایمان از سرما یخ زده بودند، بیش از ۱۰ کیلو زنجیر آهنین نیز به پاهایمان بسته شده بود. ابتدا حکم اعدام ما را قرائت کردند، سپس کشیشی از کلیسای شهر و صلیبی برای زدودن گناهان و بوسیدن، آوردند. برای خاکسپاری بعد از اعدام، لباس سفید کفنمانندی تنمان کردند. یک دقیقه مانده به اعدام گروه اول، من با همسرنوشتم ، رفیق پلاشچو و برادر دورح، که در دو طرفم در زنجیر بودند، روبوسی کردم. در این حینوبین پیام جدیدی از طرف دربار تزاری رسید و حکم اعدام را تبدیل به حبس ابد در سیبری، به این شکل اعلام کردند: اعلیحضرت والامقام تزار آلکساندر دوم فرزند تزار پطر کبیر سوم و نوه نیکلای چهارم، به شما زندگی دوبارهای میبخشد. یکی از افراد گروه اول در آن لحظه جنون گرفت و دیوانه شد. زنی از میان تماشاچیان، انجیلی را به من هدیه داد که آن را بهعنوان تنها کتاب مجاز به اردوگاه خلافکاران در سیبری همراه خود خواهم برد.
@Mailed📬
فرستنده: #صادق_هدایت
گیرنده: #مجتبی_مینوی
📩عجالتاً من هم دست و دلم پی کار نمیرود. روزها را بهطور احمقانهای به شب میآورم و شب هم احمقانهتر از روز میگذرد. از احوال بروبچهها خواسته باشی، پناه بر خدا همه زندهاند و در کثافت خودشان غوطهور میباشند.
@Mailed📬
گیرنده: #مجتبی_مینوی
📩عجالتاً من هم دست و دلم پی کار نمیرود. روزها را بهطور احمقانهای به شب میآورم و شب هم احمقانهتر از روز میگذرد. از احوال بروبچهها خواسته باشی، پناه بر خدا همه زندهاند و در کثافت خودشان غوطهور میباشند.
@Mailed📬
فرستنده: #فروغ_فرخزاد
گیرنده: #ابراهیم_گلستان
📩کاش میمردم و دوباره زنده میشدم و میدیدم که دنیا شکل دیگریست. دنیا این همه ظالم نیست و مردم این خست همیشگی خود را فراموش کردهاند و هیچکس دور خانهاش دیوار نکشیده است.
@Mailed📬
گیرنده: #ابراهیم_گلستان
📩کاش میمردم و دوباره زنده میشدم و میدیدم که دنیا شکل دیگریست. دنیا این همه ظالم نیست و مردم این خست همیشگی خود را فراموش کردهاند و هیچکس دور خانهاش دیوار نکشیده است.
@Mailed📬
فرستنده: #ابوالحسن_نجفی
گیرنده: #بهرام_صادقی
زمان و مکان: آنتونی، ۲۴ مهر ۱۳۴۰
📩اکثر روزها تنهای تنها هستم. بد هم نیست، این هم برای خودش عالمی دارد، جز اینکه آدم اندکاندک خرف میشود. اخیراً داستانی به فرانسه نوشتم، بعد که خواندم خندهام گرفت، پارهاش کردم.
@Mailed📬
گیرنده: #بهرام_صادقی
زمان و مکان: آنتونی، ۲۴ مهر ۱۳۴۰
📩اکثر روزها تنهای تنها هستم. بد هم نیست، این هم برای خودش عالمی دارد، جز اینکه آدم اندکاندک خرف میشود. اخیراً داستانی به فرانسه نوشتم، بعد که خواندم خندهام گرفت، پارهاش کردم.
@Mailed📬