خرداد ماه 1367 بود جو رعب و وحشت بر سر زندانیان سنگینی می کرد. جو وحشت به حدی سنگین بود که هیچ کدام از زندانیان جرئت نداشتند کوچک ترین اعتراضی کنند. آن سال در گراما گرم جنگ عراق با ایران بود و چندین بار زندان اداره اطلاعات سقز مورد بمباران هوا پیما های صدام حسین قرار گرفت و چند نفر زندانی جان خود را از دست دادند و چندین نفر دیگر زخمی شدند. مسئولان زندان ما زندانیان را به زیر زمین دخانیات سقز منتقل کردند و در عرض چند روز با کار شبانه روزی خود زندانیان بند 1 - 2 - 3 – 4 – 5 و بند اعدامیان که مشهور به بند شش بود ساختند. در همان زیر زمین حدود 5 سلول انفرادی و بند زنان ساخته شد. با ساختن آن زندان در عرض چند روز ما زندانیان از نظر بمباران در امنیت کامل بودیم. اما از نظر هوا خوری در بد ترین شرایط قرار گرفتیم و تنها 4 بار در شبانه روز اجازه می دادند که از بند خارج و به توالت و دستشوی مراجعه کنیم. حمام بود اما هر 10 روز یک بار آن هم در بد ترین شرایط و در عرض چند دقیقه باید دوش می گرفتیم. در آن زندان آب گرم وجود نداشت و ما زندانیان در آن زمستان سرد سقز باید با آب سرد ظرف ها و لباس های خود را می شستیم. با توجه به سردی هوا ما زندانیان به ناچار باید لباس های زیر خود را در حمام می شستیم و این کار ما مورد پسند توابان نبود و به جرم شستن لباس ما را آزار می دادند. وقتی ما زندانیان را برای توالت و حمام می فرستادند، همیشه چند نفر تواب به ما فشار می آوردند که هر چه سریع تر کار خود را تمام کنیم ؛ در غیر اینصورت مورد بی احترامی توابان قرار می گرفتیم. در اصل توابان تعداد زیادی از رفقای خود را لو داده بودند ، علیه رفقای خود تک نویسی می کردند، از رفقای خود بازجویی می کردند، انقلابیان را در خیابان شناسایی می کردند، شکنجه می کردند، افسرنگهبان بودند و در داخل سالن ملاقات حضور داشتند. یعنی همه کاره زندان آنها بودند و هر زندانی یک کلمه صحبت می کرد، سریع آن را به مسئولان زندان گزارش می دادند. خرداد ماه 1367 به دلیل اینکه قرار بود تعدادی از زندانیان را اعدام کنند. همه زندانیان غمگین و بی امید و حتی زندانیان محکوم شده به امید آزادی نبودند. زندانیان بلاتکلیف وضعیتشان مشخص بود و هر لحظه انتظار داشتند تا جهت اجرای حکم اعدام احضار شوند. زندانیان اعدامی همه وسایل خود را در بین دوستان تقسیم و رسما" خودشان را برای اعدام آماده کرده بودند. ما که محکوم به حبس شده بودیم و داشتیم اواخر حبس خود را سپری می کردیم. از آن وحشت داشتیم که ما را نیز برای اعدام ببرند و با توجه به وضعت وحشت ناک آن روز ها ما نیز انتظار نداشتیم که روزی با پایان یافتن حبس خود آزاد شویم. جو سنگین انتظار برای اجرای حکم اعدام تمام زندان را در بر گرفته بود و هر لحظه از طرف توابان برای اینکه جو زندان را سنگین تر کنند خبر می آوردند که در بند .... چند نفر را به نام های .... اعدام کردند و یا برای اعدام بردند و... در بند ما که بزرگ ترین بند زندان ( بند 5 ) بود. هیئت مرگ از روز 27/3/67 احضار ها را شروع کردند و هر شبانه روز چند نفر را احضار و با خود می بردند. یعنی وضعیت بند به شکلی بود که هر زمان کوچک ترین صدا از درب بند می آمد همه 150 نفر زندانی سکوت و چشم ها را به طرف درب بند متوجه می کردند. خنده و شوخی روزهای قبل از سال 1367 از رخ همه زندانیان فرار کرده بود و نفس ها در سینه حبس شده بودند. ما زندانیان تا قبل از خرداد 67 تنها جسم مان زندان بود و بقیه اندام های ما از جمله مغز و فکر ما آزاد بود. ما زندانیان هر زمان که به خواب می رفتیم . دوست داشتیم که از خواب بیدار نشویم، برای اینکه در خواب به دنیای خارج از زندان می رفتیم و خودمان را در میان مردم می دیدم. یعنی ما همگی دوست داشتیم که مرتب در خواب باشیم تا اینکه عزیزان خود را در خواب ملاقات کنیم. اما از خرداد ماه سال 1367 دیگر خواب هم به سراغ ما نمی آمد و خواب نیز از ما بیگانه شده بود و هر کاری می کردیم سر آشتی با ما زندانیان زندان دخانیات سقز را نداشت. هیئت مرگ هر شبانه روز چند نفر از رفقای ما را احضار و با خود می بردند. علی ملکی ، خبات ؛ حسن ، محمود ، حسن آخرخوب، حامد ، صلاح فیضی ، زاهد و بردارش ، شورش ؛ جمعی از نیروهای سازمان خبات ، علی خاتونی ؛ خالد تازه ، زاهد برازنده ، عطا خالدی ، سعید شمسی ، بشه ( بشه اسم کسی بود که به اتهام مجاهد دستگیر شده بود و اسم خود را در بازجوی نگفته بود و ما او را بشه صدا می کردیم ) محمود جعفری، محمد احمد نژاد مشهور به حمه لات و تعداد زیادی از بند های دیگر که اسم و مشخصات آنها را به یاد ندارم. این اسامی نیز تنها مربوط به بند 5 بود که من به احتمال زیاد اسامی چند نفر از آنها را از یاد برده ام.
یکی از روزهای خرداد ماه بود، چند نفر از زندانیانی که به حبس محکوم شده و نصف حبس خود را سپری کرده بودند، همراه اعدامیان احضار کردند. از جمله محمود حسین علی که 10 سال حبس داشت و 5 سال آن را سپری کرده بود. وقتی زندانیان بند 5 متوجه شدند که محمود حسین علی را همراه زندانیان اعدامی احضار و احتمال دارد او را اعدام کنند. دیگر همه زندانیانی که به پایان حبس خود نزدیک شده بودند، امید به زنده ماندن را از دست داده بودند و هر لحظه انتظار آن را داشتند که همچون محمود حسین علی آنها را احضار و اعدام کنند. وقتی محمود حسین علی را با کسانی که قرار بود در چند روز آینده اعدام شوند، با خود بردند. جو وحشت در زندان صد برابر سنگین تر شد و ترس و وحشت وجود همه زندانیان را فرا گرفته بود. حتی زندانیان همچون روزهای گذشته نمی توانستند غذا و یا میوه مصرف کنند. یعنی معده همه زندانیان بسته شده بود و هر کاری می کردیم که جو سنگین زندان را آرام کنیم ، بی فایده بود. قبل از خرداد 67 همه زندانیان حتی کسانی که بلاتکلیف بودند در انتظار آن روزی بودند که از زندان آزاد و به داخل جامعه برگردند و یک زندگی عادی را برای خود انتخاب کنند. البته زندانیانی که شکنجه شده بودند و یا به آنها بی احترامی شده بود به فکر آن بودند که روزی از زندان آزاد و انتقام خود را از کسانی که آنها را شکنجه داده و یا آنها را لو داده اند، بگیرند. در آن روز ها بیشترین مشکل ما توابان بودند که برای مرعوب کردن زندانیان شبانه روز در تلاش بودند. توابان به زندانیان فشار می اوردند و زندانیان را آزار می دادند تا اینکه برگ آزادی خودشان را به دست آوردند. یک روز یکی از توابان بنام ... پیش شخص من امد و گفت" کاک محمود به خدا قسم می خورم که هر کاری برای آزادی کرده ام، از جمله گزارش از زندانیان، خدمت به مسئولان و ایستادن در سالن ملاقات . به خدا قسم تنها زنم مانده که او را برای برادر ...... رئیس زندان بیاورم. با توجه به همه این همکاری ها باز من مطمئن هستم که مرا اعدام خواهند کرد." ( این فرد نیز اعدام شد)
مسئولان قضایی در سال 1367 برای اینکه زندانها را خالی کنند ، همه زندانیان را به سه گروه تقسیم کردند. گروه اول توابان بودند که مرتب در آزار و بی احترامی به ما زندانیان روی مسئولان زندان را سفید کرده بودند و برای آزادی خود به هر عمل ضد انسانی تن می دادند. گروه دوم زندانیانی بودند که به پایان حبس های خود نزدیک شده بودند و توابان و مسئولان زندان به آنها فشار می آوردند تا توبه کنند و یا در حضور جمع بگویند مرگ بر سازمانی که به اتهام آن زندانی شده بودند، در غیر اینصورت آنها را آزاد نمی کردند. بعضی مورد دیده شده بود که زندانی حبس خود را تمام کرده بود، ولی او را آزاد نمی کردند . گروه سوم اعدامیان و زندانیان بلاتکلیف بودند که هر لحظه انتظار آن را داشتند که اعدام شوند. وقتی زندانیان اعدامی را جهت اجرای حکم اعدام منتقل کردند. ما اکثریت زندانیان نگران آن وضعیت بودیم وزندانیان بلاتکلیف را دلداری می دادیم و سعی ما بر آن بود که به شکلی روحیه آنها را تقویت کنیم. اما از سوی دیگر توابان بودند که مرتب ابراز خوشحالی می کردند و زندانیان بلاتکلیف را سرزنشت می کردند که چرا توبه نمی کنند و جان خود را نجات نمی دهند.؟ توابان خوشحال بودند از این بابت که همان زندانیانی که تا امروز به آنها توهین می کردند و آنها را تواب و خائن خطاب می کردند، در استانه اعدام هستند و دیگر آنها را نخواهند دید. آن روزها زندانیان به دو جناح تقسیم شده بودند. اکثریت زندانیان کسانی بودند که نگران وضعیت اعدامیان و زندانیان بلاتکلیف بودند. عده ای دیگری نیز زندانیانی بودند که در زندان توبه کرده بودند و برای اینکه خود از زندان آزاد شوند. به هر عمل ضد انسانی تن می دادند و برایشان مهم نبود که چه کسانی آسیب می بینند.
مسئولان قضایی در سال 1367 برای اینکه زندانها را خالی کنند ، همه زندانیان را به سه گروه تقسیم کردند. گروه اول توابان بودند که مرتب در آزار و بی احترامی به ما زندانیان روی مسئولان زندان را سفید کرده بودند و برای آزادی خود به هر عمل ضد انسانی تن می دادند. گروه دوم زندانیانی بودند که به پایان حبس های خود نزدیک شده بودند و توابان و مسئولان زندان به آنها فشار می آوردند تا توبه کنند و یا در حضور جمع بگویند مرگ بر سازمانی که به اتهام آن زندانی شده بودند، در غیر اینصورت آنها را آزاد نمی کردند. بعضی مورد دیده شده بود که زندانی حبس خود را تمام کرده بود، ولی او را آزاد نمی کردند . گروه سوم اعدامیان و زندانیان بلاتکلیف بودند که هر لحظه انتظار آن را داشتند که اعدام شوند. وقتی زندانیان اعدامی را جهت اجرای حکم اعدام منتقل کردند. ما اکثریت زندانیان نگران آن وضعیت بودیم وزندانیان بلاتکلیف را دلداری می دادیم و سعی ما بر آن بود که به شکلی روحیه آنها را تقویت کنیم. اما از سوی دیگر توابان بودند که مرتب ابراز خوشحالی می کردند و زندانیان بلاتکلیف را سرزنشت می کردند که چرا توبه نمی کنند و جان خود را نجات نمی دهند.؟ توابان خوشحال بودند از این بابت که همان زندانیانی که تا امروز به آنها توهین می کردند و آنها را تواب و خائن خطاب می کردند، در استانه اعدام هستند و دیگر آنها را نخواهند دید. آن روزها زندانیان به دو جناح تقسیم شده بودند. اکثریت زندانیان کسانی بودند که نگران وضعیت اعدامیان و زندانیان بلاتکلیف بودند. عده ای دیگری نیز زندانیانی بودند که در زندان توبه کرده بودند و برای اینکه خود از زندان آزاد شوند. به هر عمل ضد انسانی تن می دادند و برایشان مهم نبود که چه کسانی آسیب می بینند.
خاطره ای به مناسبت درگذشت رفیق محمود محمدی.
22 بهمن ماه سال 1357 مردم ایران با قیام خود دولت شاهنشاهی را سرنگون و دولت جدید را جایگذین آن کردند. دولت تازه به قدرت رسیده دستور داد تا کردستان را از زمین و هوا مورد حمله قرار دهند و نیروهای که به قول آنها ضد انقلاب هستند از شهرها ی کردستان بیرون کنند. جنگ در کردستان شروع شد و دولت جدید از زمین و هوا به شهر سقز حمله کرد. نیروهای مردمی و یا همان پیشمرگه ها در شهر حضور داشتند و با تمام توان از دست آوردهای قیام دفاع می کردند. از سوی دیگر نیروهای دولت که تازه به قدرت رسیده بودند بدون هیچ مسئولیتی شهر های کردستان ، از جمله شهر سقز را از زمین و هوا مورد هجوم قرار داده بودند. جنگ تمام شهر را تحت پوشش خود قرار داده و مردم دسته دسته شهر را تخلیه و به شهر بوکان که آن زمان در تصرف پیشمرگه ها بود مراجعه میکردند. شهر سقز از زمین و هوا مورد حمله قرار گرفته و تمام خیابان و کوچه های شهر زیر آتش نیروهای دولتی بود. نیروهای پیشمرگه نیز با ابتدایی ترین اسلحه در مقابل نیروهای دولت تازه به قدرت رسیده مقاومت می کردند و آماده نبودند که بدون درگیری شهر را به نیروهای دولتی واگذار کنند. نیروهای پیشمرگ چندین شبانه روز مقاومت کردند و سرانجام خیابانهای اصلی شهر به تصرف نیروهای دولتی در آمد. نیروی پیشمرگ که دیگر توان مقاومت را نداشتند ، ظاهرا" شهر را ترک کردند.
من آن زمان زیاد با مسایل نظامی و یا سیاسی آشنا نبودم و به جای اینکه آگاهانه در رابطه با این موضوع صحبت کنم، سکوت می کردم.
اما محمود محمدی اخکند در آن جنگ چند روزه شهر سقز شرکت کرد و از ناحیه سر زخمی شده بود. چندین بار به او پیشنهاد دادم که جهت مداوا به بیمارستان مراجعه کنیم. اما محمود اخکند با توجه به اینکه از سرش خون جاری بود . با پیشنهاد من موافقت نکرد و مرتب می گفت چیزی نیست و اگر با آب سرد سرم را شستشو دهید؛ خونش بند خواهد آمد. در هر صورت من زیاد تلاش کردم که ایشان را به بیمارستان منتقل کنم. اما موفق نشدم و بعدا" متوجه شدم که محمود اخکند خیلی به آمپول حساسیت داشت و بیشتر به این خاطر موافقت نمی کرد تا او را به بیمارستان شهر منتقل کنم. چندین بار سرش را شستشو دادم اما؛ خون بند نمی آمد . ناچارا" سرش را باند پیچی کردم؛ اما باز هم خون بند نیامد و باند ها خونی شده بود. باندها را باز کردم و یه کم زرده چوبه به زخم سرش مالیدم و این بار سرش را باند پیچی کردم که یه کم بهتر شد. ما یک روز در شهر سقز ماندیم تا مطمئن شدیم که شهر سقز به تصرف نیروهای دولتی در آماده است. وقتی شهر به تصرف نیروهای دولتی در آمد ما باید شهر را ترک می کردیم. آن زمان ما در شهر مهاباد مشغول کار نانوایی بودیم و به سقز آمده بودیم تا به خانواده در آن شرایط جنگی سر بزنیم. بعد از اینکه خیابانها شهر به تصرف نیروهای دولتی در آمد ما خود را به ترمینال سقز ؛ بوکان رساندیم و سوار ماشین شدیم تا به شهر مهاباد برگردیم. آن زمان مثل امروز نبود حتما" باید با مینی بوس مسافرت می کردیم. شهر بوکان در تصرف پیشمرگه ها بود و ما بعد از یک شبانه روز استراحت در شهر بوکان عازم مهاباد شدیم.
امروز اکثریت مردم از جاده برهان به مهاباد مراجعه می کنند. اما آن روزها ماشین سواری وجود نداشت و باید از مینی بوس استفاده می کردیم. مینی بوس ها معمولا" از شهر میاندواب به مهاباد می رفتند. جاده بوکان میاندواب چندین بازرسی داشت و اولین بازرسی مربوط به حزب دمکرات کردستان ایران بود که در روستای حسین مامه قرار داشت. بعد از ایست بازرسی حزب دمکرات ایست بازرسی سپاه پاسداران بود که نرسیده به شهر میاندواب و در منطقه ای بنام شین آوی مستقر بود. نیروهای سپاه تمام ماشین ها را بازرسی و از تمام مسافران کارت شناسایی درخواست می کردند.
مینی بوس حامل ما به ایست بازرسی سپاه پاسداران نرسیده بود که راننده مینی بوس گفت" مسافران عزیز، هر کسی از خود می ترسد و یا چیزی همراه خود دارد و یا کارت شناسایی ندارد در این مسیر پیاده شود و خود را به جاده میاندواب ؛ مهاباد برساند تا در این بازرسی برایش مشکل ایجاد نشود.
22 بهمن ماه سال 1357 مردم ایران با قیام خود دولت شاهنشاهی را سرنگون و دولت جدید را جایگذین آن کردند. دولت تازه به قدرت رسیده دستور داد تا کردستان را از زمین و هوا مورد حمله قرار دهند و نیروهای که به قول آنها ضد انقلاب هستند از شهرها ی کردستان بیرون کنند. جنگ در کردستان شروع شد و دولت جدید از زمین و هوا به شهر سقز حمله کرد. نیروهای مردمی و یا همان پیشمرگه ها در شهر حضور داشتند و با تمام توان از دست آوردهای قیام دفاع می کردند. از سوی دیگر نیروهای دولت که تازه به قدرت رسیده بودند بدون هیچ مسئولیتی شهر های کردستان ، از جمله شهر سقز را از زمین و هوا مورد هجوم قرار داده بودند. جنگ تمام شهر را تحت پوشش خود قرار داده و مردم دسته دسته شهر را تخلیه و به شهر بوکان که آن زمان در تصرف پیشمرگه ها بود مراجعه میکردند. شهر سقز از زمین و هوا مورد حمله قرار گرفته و تمام خیابان و کوچه های شهر زیر آتش نیروهای دولتی بود. نیروهای پیشمرگه نیز با ابتدایی ترین اسلحه در مقابل نیروهای دولت تازه به قدرت رسیده مقاومت می کردند و آماده نبودند که بدون درگیری شهر را به نیروهای دولتی واگذار کنند. نیروهای پیشمرگ چندین شبانه روز مقاومت کردند و سرانجام خیابانهای اصلی شهر به تصرف نیروهای دولتی در آمد. نیروی پیشمرگ که دیگر توان مقاومت را نداشتند ، ظاهرا" شهر را ترک کردند.
من آن زمان زیاد با مسایل نظامی و یا سیاسی آشنا نبودم و به جای اینکه آگاهانه در رابطه با این موضوع صحبت کنم، سکوت می کردم.
اما محمود محمدی اخکند در آن جنگ چند روزه شهر سقز شرکت کرد و از ناحیه سر زخمی شده بود. چندین بار به او پیشنهاد دادم که جهت مداوا به بیمارستان مراجعه کنیم. اما محمود اخکند با توجه به اینکه از سرش خون جاری بود . با پیشنهاد من موافقت نکرد و مرتب می گفت چیزی نیست و اگر با آب سرد سرم را شستشو دهید؛ خونش بند خواهد آمد. در هر صورت من زیاد تلاش کردم که ایشان را به بیمارستان منتقل کنم. اما موفق نشدم و بعدا" متوجه شدم که محمود اخکند خیلی به آمپول حساسیت داشت و بیشتر به این خاطر موافقت نمی کرد تا او را به بیمارستان شهر منتقل کنم. چندین بار سرش را شستشو دادم اما؛ خون بند نمی آمد . ناچارا" سرش را باند پیچی کردم؛ اما باز هم خون بند نیامد و باند ها خونی شده بود. باندها را باز کردم و یه کم زرده چوبه به زخم سرش مالیدم و این بار سرش را باند پیچی کردم که یه کم بهتر شد. ما یک روز در شهر سقز ماندیم تا مطمئن شدیم که شهر سقز به تصرف نیروهای دولتی در آماده است. وقتی شهر به تصرف نیروهای دولتی در آمد ما باید شهر را ترک می کردیم. آن زمان ما در شهر مهاباد مشغول کار نانوایی بودیم و به سقز آمده بودیم تا به خانواده در آن شرایط جنگی سر بزنیم. بعد از اینکه خیابانها شهر به تصرف نیروهای دولتی در آمد ما خود را به ترمینال سقز ؛ بوکان رساندیم و سوار ماشین شدیم تا به شهر مهاباد برگردیم. آن زمان مثل امروز نبود حتما" باید با مینی بوس مسافرت می کردیم. شهر بوکان در تصرف پیشمرگه ها بود و ما بعد از یک شبانه روز استراحت در شهر بوکان عازم مهاباد شدیم.
امروز اکثریت مردم از جاده برهان به مهاباد مراجعه می کنند. اما آن روزها ماشین سواری وجود نداشت و باید از مینی بوس استفاده می کردیم. مینی بوس ها معمولا" از شهر میاندواب به مهاباد می رفتند. جاده بوکان میاندواب چندین بازرسی داشت و اولین بازرسی مربوط به حزب دمکرات کردستان ایران بود که در روستای حسین مامه قرار داشت. بعد از ایست بازرسی حزب دمکرات ایست بازرسی سپاه پاسداران بود که نرسیده به شهر میاندواب و در منطقه ای بنام شین آوی مستقر بود. نیروهای سپاه تمام ماشین ها را بازرسی و از تمام مسافران کارت شناسایی درخواست می کردند.
مینی بوس حامل ما به ایست بازرسی سپاه پاسداران نرسیده بود که راننده مینی بوس گفت" مسافران عزیز، هر کسی از خود می ترسد و یا چیزی همراه خود دارد و یا کارت شناسایی ندارد در این مسیر پیاده شود و خود را به جاده میاندواب ؛ مهاباد برساند تا در این بازرسی برایش مشکل ایجاد نشود.
مینی بوس ایستاد و چند نفر پیاده شدند و بعد مینی بوس به راه خود ادامه داد. ما به ایست بازرسی سپاه پاسداران رسیدم و یک نفر از ماموران وارد ماشین شد و از مسافران درخواست کرد تا همگی از ماشین پیاده شوند.( ما وقتی در بوکان بودیم یک کلاه برای محمود تهیه کردم که باندهای سفید سرش دیده نشود.) همگی مسافران از ماشین پیاده شدند و بعد از اینکه ماموران ماشین را تفتیش کردند. نوبت به مسافران رسید و یکی یکی ما را بازدید بدنی کردند و از همه ما کارت شناسایی درخواست میکردند. هنوز نوبت به بازرسی بدنی ما نرسیده بود که محمود محمدی اخکند یک دستمال که روی داشبرد ماشین گذاشته بودند بر داشت و شروع کرد به پاک کردن شیشه های ماشین. من خیلی تعجب کردم که محمود اخکند چرا این کار را انجام می دهد و این کار برای چیست؟ در هر صورت محمود اخکند به کار خود مشغول شد و تمام مسافران توسط چند نفر پاسدار بازرسی بدنی شدند و همگی سوار ماشین شدند. پاسداران فکر میکردند که محمود اخکند شاگرد راننده است و به همین دلیل ایشان را بازرسی نکردند. راننده هم چیزی نگفت و ماشین حرکت کرد. وقتی ماشین از ایست بازرسی دور شد به محمود اخکند گفتم چرا مثل شاگرد راننده شیشه ماشین را پاک می کردید.؟! به نظر من شما از پاسداران وحشت دارید و.... ؟ محمود اخکند بعد از چند لحظه سکوت گفت " محمود جان من از پاسداران وحشت نداشتم ؛ بلکه به خاطر این اسلحه بود که اقدام به تمیز کردند شیشه ماشین کردم ". وقتی من اسلحه را دیدم خیلی تعجب کردم و به محمود اخکند گفتم خیلی خوب هنوز یک بازرسی دیگر مانده در آن بازرسی باید چکار کنیم ؟ مگر راننده نگفت هر کسی چیزی همراه دارد می تواند از این جاده برود تا مشکلی برایش به وجود نیاید؟ چرا از همان اول از ماشین پیاده نشدیم و ...؟ محمود اخکند گفت" محمود جان تو به من کاری نداشته باش از آن بازرسی هم رد خواهیم شد." ما به بازرسی دیگر رسیدم و طبق معمول همه مسافران را پیدا کردند و بعد از بازرسی ماشین ما را نیز بازرسی کردند و محمود اخکند به تمیز کردن شیشه ماشین مشغول شد و بعد از اینکه تک تک مسافران را بازرسی بدنی کردند؛ ماشین حرکت کرد.
به هر حال ما به مهاباد رسیدم و من به دوستانی که هم اتاقی بودیم چیزی نگفتم که ماجرا از چه قرار بوده. از محمود اخکند سئوال کردم ؛ چرا قبلا" به من نگفتی که اسلحه همراه خود دارید؟
محمود اخکند جواب داد" آخر اگر به شما می گفتم صد درصد با من مسافرت نمی کردید و اگر هم همراه من مسافرت می کردید. وقتی به بازرسی ها می رسیدیم رنگ چهره شما تغییر می کرد و به همین دلیل ما را دستگیر می کردند."
سئوال : یعنی چه ما را دستگیر می کردند؟
جواب : محمود جان وقتی ماموران داخل ماشین می شوند ؛ ابتدا به چهره مسافران نگاه می کنند. اگر چهره کسی تغییر کند از او مشکوک و احتمال دستگیری او صد درصد است.
به این ترتیب محمود محمدی اخکند با توجه به اینکه یک اسلحه کمری همراه خود داشت و من متوجه آن نشده بودم و ایشان نیز در این مورد چیزی به من نگفته بود. ولی زمانی که ما به ایست بازرسی سپاه پاسداران رسیدیم و بعد از اینکه از اولین ایست بازرسی گذشتیم، آن وقت من متوجه شدم که محمود محمدی اخکند یک قبضه اسلحه کمری همراه خود دارد. در حقیقت من خیلی نگران بودم که ما را دستگیر کنند.
ولی ما این بار بدون هیچ هزینه ای بازرسی ها را پشت سر گذاشتیم و من متوجه این شدم که حمل اسلحه برای محمود اخکند در آن شرایط سخت خیلی آسان بود. من متوجه شدم که محمود محمدی اخکند در آن شرایط سخت ؛ بدون اینکه از نیروهای دولتی وحشت داشته باشد؛ اسلحه خود را به مقصد رساند و خیلی هم خون سرد در مقابل پاسداران عمل کرد. آن زمان کسی جرت نداشت که در مقابل پاسداران عبور کند، چه رسد به اینکه اسلحه رد کند. رد کردن اسلحه از ایست بازرسی سپاه پاسداران کار هر کسی نبود و هر کسی این شهامت را نداشت. اما محمود محمدی اخکند بدون اینکه ترسی داشته باشد و یا با کسی هماهنگی کند؛ اسلحه خود را بدون هیچ مشکلی رد کرد. این اولین بار بود بعد از قیام من با محمود محمدی اخکند مسافرت می کردم. از آن روز یاد گرفتم که در سخت ترین شرایط باید خون سرد و آرامش خود را حفظ کرد تا دچار مشکل نشوید. محمود محمدی اخکند به حکم اینکه از همه ما رفقاء که با هم زندگی می کردیم بزرگ تر بود تجربه بیشتری در زمینه مبازره داشت و همه دوستان به صحبت های او بیشتر توجه می کردند. ما آن زمان جمع زیادی از کارگران نانوا در شهر مهاباد و در یک منزل مشترک زندگی می کردیم. جسارت محمود محمدی اخکند در مبازره برای ما ستودنی و همه ما او را دوست داشتیم و همیشه از شجاعت او صحبت می کردیم.
ادامه دارد
محمود صالحی 10/9/99
به هر حال ما به مهاباد رسیدم و من به دوستانی که هم اتاقی بودیم چیزی نگفتم که ماجرا از چه قرار بوده. از محمود اخکند سئوال کردم ؛ چرا قبلا" به من نگفتی که اسلحه همراه خود دارید؟
محمود اخکند جواب داد" آخر اگر به شما می گفتم صد درصد با من مسافرت نمی کردید و اگر هم همراه من مسافرت می کردید. وقتی به بازرسی ها می رسیدیم رنگ چهره شما تغییر می کرد و به همین دلیل ما را دستگیر می کردند."
سئوال : یعنی چه ما را دستگیر می کردند؟
جواب : محمود جان وقتی ماموران داخل ماشین می شوند ؛ ابتدا به چهره مسافران نگاه می کنند. اگر چهره کسی تغییر کند از او مشکوک و احتمال دستگیری او صد درصد است.
به این ترتیب محمود محمدی اخکند با توجه به اینکه یک اسلحه کمری همراه خود داشت و من متوجه آن نشده بودم و ایشان نیز در این مورد چیزی به من نگفته بود. ولی زمانی که ما به ایست بازرسی سپاه پاسداران رسیدیم و بعد از اینکه از اولین ایست بازرسی گذشتیم، آن وقت من متوجه شدم که محمود محمدی اخکند یک قبضه اسلحه کمری همراه خود دارد. در حقیقت من خیلی نگران بودم که ما را دستگیر کنند.
ولی ما این بار بدون هیچ هزینه ای بازرسی ها را پشت سر گذاشتیم و من متوجه این شدم که حمل اسلحه برای محمود اخکند در آن شرایط سخت خیلی آسان بود. من متوجه شدم که محمود محمدی اخکند در آن شرایط سخت ؛ بدون اینکه از نیروهای دولتی وحشت داشته باشد؛ اسلحه خود را به مقصد رساند و خیلی هم خون سرد در مقابل پاسداران عمل کرد. آن زمان کسی جرت نداشت که در مقابل پاسداران عبور کند، چه رسد به اینکه اسلحه رد کند. رد کردن اسلحه از ایست بازرسی سپاه پاسداران کار هر کسی نبود و هر کسی این شهامت را نداشت. اما محمود محمدی اخکند بدون اینکه ترسی داشته باشد و یا با کسی هماهنگی کند؛ اسلحه خود را بدون هیچ مشکلی رد کرد. این اولین بار بود بعد از قیام من با محمود محمدی اخکند مسافرت می کردم. از آن روز یاد گرفتم که در سخت ترین شرایط باید خون سرد و آرامش خود را حفظ کرد تا دچار مشکل نشوید. محمود محمدی اخکند به حکم اینکه از همه ما رفقاء که با هم زندگی می کردیم بزرگ تر بود تجربه بیشتری در زمینه مبازره داشت و همه دوستان به صحبت های او بیشتر توجه می کردند. ما آن زمان جمع زیادی از کارگران نانوا در شهر مهاباد و در یک منزل مشترک زندگی می کردیم. جسارت محمود محمدی اخکند در مبازره برای ما ستودنی و همه ما او را دوست داشتیم و همیشه از شجاعت او صحبت می کردیم.
ادامه دارد
محمود صالحی 10/9/99
خاطره به مناسبت درگذشت رفیق محمود محمدی ( 2 )
شب با زنده یاد جعفر عصمتی جلسه داشتیم و خیلی دیر به خانه برگشتم.* محمود محمدی اخکند هنوز نخوابیده و منتظر من بود تا برگشتم. محمود از من توضیح خواست که چرا دیر به خانه برگشتم و من تفره رفتم به او نگفتم که کجا بودم. به دلیل اینکه محمود محمدی اخکند آن زمان با سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر فعالیت می کرد و رسما" پیشمرگ آن سازمان بود. به هر حال ما چند ساعت استراحت کردیم و ساعت 4 صبح جهت کار از خواب بیدار شدیم و به محل کار مراجعه کردیم. معمولا" کارگر نانوا به حکم اینکه صبح ها زود از خواب بیدار می شود همیشه چشم هایش تشنه خواب است. من (محمود صالحی) محرم رشیدی ( محرم ترک ) عزیز صفوت ( عزیز چکول ) سال 1358 در نانوایی علی آغا مشهور به علی آغا ترک واقع در میدان منگوران مهاباد مشغول کار بودیم. شهر مهاباد آن زمان در کنترل نیروهای پیشمرگ بود و دولت هنوز نتوانسته بود آن شهر را به تصرف خود در آورد. معمولا" نانوایی علی آغا وقتی شروع به کار می کرد تا ساعت 9 صبح بدون وقفه کار می کردیم و ساعت 9 تا 10 جهت صرف صبحانه تعطیل می کردیم. روز همان شب که به خانه دیر برگشتم، مشغول صرف صبحانه بودیم که یک نفراز پیشمرگه های حزب دمکرات کردستان ایران جهت تهیه نان به نانوایی ما مراجعه نمود. پیشمرگ حزب دمکرات کردستان ایران درخواست نمود تا 20 عدد نان در اختیار او قرار دهیم. ولی ما کارگران به دلیل اینکه مشغول صرف صبحانه بودیم ، خطاب به پیشمرگ حزب دمکرات گفتیم " چشم بعد از صبحانه در خدمت هستیم و هر چقدر نان لازم داشته باشید در اختیار شما قرار خواهیم داد". اما پیشمرگ حزب دمکرات کردستان ایران حکم کرد که باید هیمن حالا شما ها صبحانه را ول کنید و برای من نان پخت کنید. ما هر چه برای آن پیشمرگ توضیح دادیم که تنور خاموش است ونمیشه سریع آن را روشن کرد و نان پخت کرد. اما پیشمرگ حزب دمکرات گوش نکرد و دستور می داد که هر چه زود تر باید دست از صرف صبحانه برداریم و برای او نان پخت کنیم. توضیحات ما پیشمرگ را قانع نکرد و دستور می داد که ما باید تنور را روشن و دست از صبحانه برداریم تا برای او نان پخت کنیم. عزیز صفوت یکی از کارگران با شوخی گفت" آقای عزیز مگر شما به تنهایی خودمختاری گرفته اید که می خواهید با زور ما را وادار به کار کنید"؟
پیشمرگ حزب دمکرات با شنیدن این جمله با عصبانیت محل نانوایی را ترک کرد و رفت. اما زیاد طول نکشید که همراه چند نفر دیگر از پیشمرگه ها به مغازه نانوایی مراجعه کردند. نیروهای حزب دمکرات نانوایی علی آغا ترک را به محاصره خود در آوردند و از ما کارگران درخواست نمودند تا هر چه سریع تر از کارگاه خارج شویم. مردم زیادی در مقابل نانوایی برای دریافت نان روزانه خود منتظر بودند. وقتی نیروهای حزب دمکرات به ما دستور دادند تا از مغازه خارج شویم. دستور نیروهای حزب دمکرات مورد اعتراض مردمی که منتظر نان بودند ؛ قرار گرفت. اما نیروهای حزب دمکرات به اعتراضات مردم توجه نکردند و تاکید می کردند که ما از مغازه خارج شویم . با توجه به دستور اکید نیروهای حزب دمکرات ما کار را تعطیل و از کارگاه خارج شدیم و آنها ما را بازداشت کردند. وقتی نیروهای حزب دمکرات می خواستند ما را با زور به مقر خود منتقل کنند از مقابل نانوایی سید علی که 6 مغازه پائین تر از نانوایی ما بود، رد می شدیم. کارگران مشغول به کار درآن نانوایی نیز محمود محمدی اخکند، حسن حمه حسن پور( حسن حمه چریک ) و ماجد معرفت بودند. کارگران از ما سئوال کردند که چه خبره و با پای بدون کفش به کجا؟ ( آخر نیروهای حزب دمکرات به ما اجازه ندادند تا کفش بپوشیم ) ما برای کارگران توضیح دادیم که این نیروها به جرم اینکه به یک نفر از پیشمرگ های حزب دمکرات نان ندادیم ما را بازداشت کرده اند. وقتی کارگران کارگاه سید علی موضوع را فهمیدند سریع دست از کار کشیدن و همراه ما به مقر حزب دمکرات آمدند. در مسیر راه نیروهای که مسئول بازداشت ما بودند خیلی به ما بی احترامی و مرتب ما را تهدید میکردند. ما نیز زیاد به تهدید های آنها توجه نمی کردیم و تنها مشکل ما محمود اخکند بود که تحمل تهدید های آنها را نداشته باشد. وقتی ما به درب مقر حزب دمکرات رسیدیم ، یک نفر نگهبان که در مقابل درب مقر ایستاده بود گفت" شما کارگران شش نفر هستید ، اگر دوست داشته باشم همه شما ها را با شش گلوله از پا درمی آورم و..." محمود محمدی اخکند که تا این لحظه سکوت کرده بود، برگشت و به نگهبان گفت" شما اگر جرأت دارید با همان اسلحه ای که در دست شماست ، بیا وسط آن خیابان تا به شما نشان دهم که چه کسی کشته خواهد شد". نیروهای حزب دمکرات با زور و خیلی بی ادبانه ما کارگران را به داخل مقر منتقل کردند. وقتی در کلیدور عبور می کردیم یک نفر از پیشمرگه ها از پشت به محمود محمدی اخکند حمله کرد و او را مورد ضرب و شتم قرار داد.
شب با زنده یاد جعفر عصمتی جلسه داشتیم و خیلی دیر به خانه برگشتم.* محمود محمدی اخکند هنوز نخوابیده و منتظر من بود تا برگشتم. محمود از من توضیح خواست که چرا دیر به خانه برگشتم و من تفره رفتم به او نگفتم که کجا بودم. به دلیل اینکه محمود محمدی اخکند آن زمان با سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر فعالیت می کرد و رسما" پیشمرگ آن سازمان بود. به هر حال ما چند ساعت استراحت کردیم و ساعت 4 صبح جهت کار از خواب بیدار شدیم و به محل کار مراجعه کردیم. معمولا" کارگر نانوا به حکم اینکه صبح ها زود از خواب بیدار می شود همیشه چشم هایش تشنه خواب است. من (محمود صالحی) محرم رشیدی ( محرم ترک ) عزیز صفوت ( عزیز چکول ) سال 1358 در نانوایی علی آغا مشهور به علی آغا ترک واقع در میدان منگوران مهاباد مشغول کار بودیم. شهر مهاباد آن زمان در کنترل نیروهای پیشمرگ بود و دولت هنوز نتوانسته بود آن شهر را به تصرف خود در آورد. معمولا" نانوایی علی آغا وقتی شروع به کار می کرد تا ساعت 9 صبح بدون وقفه کار می کردیم و ساعت 9 تا 10 جهت صرف صبحانه تعطیل می کردیم. روز همان شب که به خانه دیر برگشتم، مشغول صرف صبحانه بودیم که یک نفراز پیشمرگه های حزب دمکرات کردستان ایران جهت تهیه نان به نانوایی ما مراجعه نمود. پیشمرگ حزب دمکرات کردستان ایران درخواست نمود تا 20 عدد نان در اختیار او قرار دهیم. ولی ما کارگران به دلیل اینکه مشغول صرف صبحانه بودیم ، خطاب به پیشمرگ حزب دمکرات گفتیم " چشم بعد از صبحانه در خدمت هستیم و هر چقدر نان لازم داشته باشید در اختیار شما قرار خواهیم داد". اما پیشمرگ حزب دمکرات کردستان ایران حکم کرد که باید هیمن حالا شما ها صبحانه را ول کنید و برای من نان پخت کنید. ما هر چه برای آن پیشمرگ توضیح دادیم که تنور خاموش است ونمیشه سریع آن را روشن کرد و نان پخت کرد. اما پیشمرگ حزب دمکرات گوش نکرد و دستور می داد که هر چه زود تر باید دست از صرف صبحانه برداریم و برای او نان پخت کنیم. توضیحات ما پیشمرگ را قانع نکرد و دستور می داد که ما باید تنور را روشن و دست از صبحانه برداریم تا برای او نان پخت کنیم. عزیز صفوت یکی از کارگران با شوخی گفت" آقای عزیز مگر شما به تنهایی خودمختاری گرفته اید که می خواهید با زور ما را وادار به کار کنید"؟
پیشمرگ حزب دمکرات با شنیدن این جمله با عصبانیت محل نانوایی را ترک کرد و رفت. اما زیاد طول نکشید که همراه چند نفر دیگر از پیشمرگه ها به مغازه نانوایی مراجعه کردند. نیروهای حزب دمکرات نانوایی علی آغا ترک را به محاصره خود در آوردند و از ما کارگران درخواست نمودند تا هر چه سریع تر از کارگاه خارج شویم. مردم زیادی در مقابل نانوایی برای دریافت نان روزانه خود منتظر بودند. وقتی نیروهای حزب دمکرات به ما دستور دادند تا از مغازه خارج شویم. دستور نیروهای حزب دمکرات مورد اعتراض مردمی که منتظر نان بودند ؛ قرار گرفت. اما نیروهای حزب دمکرات به اعتراضات مردم توجه نکردند و تاکید می کردند که ما از مغازه خارج شویم . با توجه به دستور اکید نیروهای حزب دمکرات ما کار را تعطیل و از کارگاه خارج شدیم و آنها ما را بازداشت کردند. وقتی نیروهای حزب دمکرات می خواستند ما را با زور به مقر خود منتقل کنند از مقابل نانوایی سید علی که 6 مغازه پائین تر از نانوایی ما بود، رد می شدیم. کارگران مشغول به کار درآن نانوایی نیز محمود محمدی اخکند، حسن حمه حسن پور( حسن حمه چریک ) و ماجد معرفت بودند. کارگران از ما سئوال کردند که چه خبره و با پای بدون کفش به کجا؟ ( آخر نیروهای حزب دمکرات به ما اجازه ندادند تا کفش بپوشیم ) ما برای کارگران توضیح دادیم که این نیروها به جرم اینکه به یک نفر از پیشمرگ های حزب دمکرات نان ندادیم ما را بازداشت کرده اند. وقتی کارگران کارگاه سید علی موضوع را فهمیدند سریع دست از کار کشیدن و همراه ما به مقر حزب دمکرات آمدند. در مسیر راه نیروهای که مسئول بازداشت ما بودند خیلی به ما بی احترامی و مرتب ما را تهدید میکردند. ما نیز زیاد به تهدید های آنها توجه نمی کردیم و تنها مشکل ما محمود اخکند بود که تحمل تهدید های آنها را نداشته باشد. وقتی ما به درب مقر حزب دمکرات رسیدیم ، یک نفر نگهبان که در مقابل درب مقر ایستاده بود گفت" شما کارگران شش نفر هستید ، اگر دوست داشته باشم همه شما ها را با شش گلوله از پا درمی آورم و..." محمود محمدی اخکند که تا این لحظه سکوت کرده بود، برگشت و به نگهبان گفت" شما اگر جرأت دارید با همان اسلحه ای که در دست شماست ، بیا وسط آن خیابان تا به شما نشان دهم که چه کسی کشته خواهد شد". نیروهای حزب دمکرات با زور و خیلی بی ادبانه ما کارگران را به داخل مقر منتقل کردند. وقتی در کلیدور عبور می کردیم یک نفر از پیشمرگه ها از پشت به محمود محمدی اخکند حمله کرد و او را مورد ضرب و شتم قرار داد.
این اولین باری بود که کارگران نانوا جهت حمایت از رفقای خود در مقابل مقرحزب دمکرات کردستان ایران اعتراض و تجمع می کردند. بعد از اینکه ما از مقر حزب دمکرات خارج شدیم از سوی رفقای کارگر که در مقابل مقر حزب تجمع کرده بودند ؛ مورد استقبال گرم قرار گرفتیم و هر کدام از ما به محل کار خود برگشتیم. از آن روز به بعد نیروهای حزب دمکرات همیشه به دنبال بهانه ای بودند که به شکلی به ما کارگران سقزی گیر دهند. نیروهای حزب دمکرات به ما می گفتند" شماها کارگران سقزی همگی کومه له هستید". در آن زمان جو شهر مهاباد به شکلی بود که هر زمان ما کارگران سقزی به خیابان می رفتیم از ترس اینکه از سوی نیروهای حزب دمکرات بازداشت نشویم ؛ جرأت بحث کردن با آنها را نداشتیم. اما به مرور زمان ما دوستانی پیدا کردیم که از ما حمایت می کردند و آن وحشت از حزب دمکرات از میان رفت و دیگرمی توانستیم بدون ترس و وحشت با آنها بحث و گفتگوکنیم.
به این ترتیب اعتراض کارگران نانوا به دستگیری ما در آن شرایط منجر به آزادی ما شد. بعد از این واقعه هر زمان ما کارگران با هم شوخی می کردیم به همدیگر می گفتم " زیاد حرف نزنید. اگر زیاد حرف بزنید با نیروهای حزب دمکرات تماس خواهیم گرفت تا شما ها را بازداشت کنند.
محمود صالحی 17/9/99
ادامه دارد.
* زنده یاد جعفر عصمتی کارگر سد مهاباد بود و هر چند مدت یک بار برای ما جمعی از کارگران جلسه تشکیل می داد و ما را با مبارزات کارگران در طول تاریخ آشنا می کرد و برای ما توضیح می داد که کارگران چطور مبارزه کرده اند. متاسفانه زنده یاد جعفر عصمتی و مصطفی برادرش توسط نیروهای سپاه پاسداران دستگیر و بعد از چند ماه اعدام شدند.
به این ترتیب اعتراض کارگران نانوا به دستگیری ما در آن شرایط منجر به آزادی ما شد. بعد از این واقعه هر زمان ما کارگران با هم شوخی می کردیم به همدیگر می گفتم " زیاد حرف نزنید. اگر زیاد حرف بزنید با نیروهای حزب دمکرات تماس خواهیم گرفت تا شما ها را بازداشت کنند.
محمود صالحی 17/9/99
ادامه دارد.
* زنده یاد جعفر عصمتی کارگر سد مهاباد بود و هر چند مدت یک بار برای ما جمعی از کارگران جلسه تشکیل می داد و ما را با مبارزات کارگران در طول تاریخ آشنا می کرد و برای ما توضیح می داد که کارگران چطور مبارزه کرده اند. متاسفانه زنده یاد جعفر عصمتی و مصطفی برادرش توسط نیروهای سپاه پاسداران دستگیر و بعد از چند ماه اعدام شدند.
وقتی ما این صحنه را دیدیم با آنها درگیر شدیم. ولی ما 6 نفر بودیم و آنها 50 نفر بودند و زور آنها بیشتر از ما بود و ما را به داخل یک اتاق که بازداشتگاه آنها بود انداختند. نیروهای حزب دمکرات بدون اینکه به ما تفهیم اتهام کنند و یا کسی از ما بازجویی کند ، ما را زندانی کردند. ما کارگران نیز به مجرد اینکه وارد اتاق شدیم به حکم اینکه همیشه چشم هایمان تشنه خواب بود؛ بدون اینکه حرفی بزنیم به خواب رفتیم. چند ساعتی از بازداشت ما نگذشته بود که تعداد زیادی از کارگران نانوا در سطح شهر اطلاع پیدا می کنند که حزب دمکرات تعداد 6 نفر ازکارگران نانوا را بازداشت کرده است. چند نفر از کارگران به مقر حزب دمکرات مراجعه می کنند تا از صحت و سقم موضوع اطلاع پیدا کنند. اما نیروهای حزب دمکرات هیچ گونه اطلاعاتی در رابطه با بازداشت ما در اختیار کارگران قرار نمی دهند. از سوی دیگر سید علی کارفرمای محمود محمدی اخکند؛ حسن حمه چریک و ماجد معرفت به حکم اینکه خودش طرفدار حزب دمکرات بود به مقر حزب دمکرات مراجعه می کند و درخواست می نماید که با ما ملاقات کند. اما مسئولان حزب دمکرات نه تنها به درخواست سید علی توجه نمی کنند ؛ بلکه او را تهدید می کنند که اگر آن محل را ترک نکند، او را نیز بازداشت خواهند کرد. سید علی وقتی اظهارات مسئولان حزب دمکرات را شنیده بود، سریع به چند نفراز کارگران نانوا اطلاع می دهد که باید کاری کرد و کارگران را آزاد کنیم. چند نفر از کارگران به مقابل مقر حزب دمکرات مراجعه و در اعتراض به بازداشت همکاران خود تجمع میکنند و به چند نفرکارگر دیگر ماموریت می دهند تا همه کارگران نانوای سطح شهر را مطلع کنند. مدت زیادی از تجمع کارگران نمی گذرد که به مسئولان بالای حزب دمکرات اطلاع می دهند که چند نفر کارگر نانوا توسط نیروهای حزب دمکرات بازداشت شده اند و کارگران شهر تهدید نموده اند؛ اگر کارگران بازداشتی را آزاد نکنند ، در مقابل مقر حزب دمکرات تحصن می کنند و حال چندین نفر کارگر نانوا با لباس کار در مقابل مقر حزب تجمع کرده اند. مدت چند ساعت از بازداشت ما گذشته بود که ما را از خواب بیدار کردند و جهت بازجویی به یک اتاق که دو نفر بازجو نشسته بودند منتقل کردند.
آن دو نفر بازجو ابتدا علت دستگیری ما را سئوال کردند و ما برای آنها توضیح دادیم که یک نفر از نیروهای آنها جهت نان به مغازه ما مراجعه کرده است و ما به دلیل اینکه مشغول صبحانه خوردن بودیم ؛ نتوانستیم نان مورد درخواست او را آماده کنیم و به همین دلیل بازداشت شده ایم. دو نفر بازجو از ما معذرت خواهی کردند و گفتند می توانید این محل را ترک کنید. وقتی نیروهای حزب دمکرات متوجه شده بودند که هر چه زمان بگذرد، معترضان به دستگیری ما در مقابل مقر آنها افزوده می شد. تصمیم می گریدند که هر چه زود تر ما را آزاد کنند. تجمع کارگران نانوا در مقابل مقر حزب دمکرات و تعطیلی چندین کارگاه نانوایی به یک مشکل عمده در آن شرایط که کمبود نان در شهر وجود داشت، تبدیل شده بود. نیروهای حزب دمکرات با مشاهده کارگران معترض و کارفرمایانی که خمیرهایشان در حال خراب شدن بود. ناچار شدند که ما بازداشتی ها را آزاد کنند و از ما درخواست کردند که هر چه زودتر مقر حزب دمکرات را ترک کنیم. اما ما کارگران بازداشتی آماده خروج از مقر حزب دمکرات نشدیم و از دو نفر بازجو درخواست کردیم تا افرادی که محمود محمدی اخکند را از پشت مورد ضرب و شتم قرار داده اند. به ما معرفی کنند تا رسما" از آنها شکایت و یا همان عمل آنها را انجام دهیم که نسبت به دوستمان انجام داده اند. بازجو ها عاجزانه از ما درخواست کردند که آنها را ببخشیم و دیگر این موضوع را پیگیری نکنیم. اما ما درخواست بازجو ها را قبول نکردیم و خواستار معرفی آن چند نفر شدیم. ولی با کمال تاسف مسئولان حزب دمکرات آن ضاربان را به ما معرفی نکردند و به گفته مسئولان حزب آن چند نفر از مقر فرار کرده بودند. بعد از چند ساعت مذاکره با بازجویان و با میانجگری چندین نفر ریش سفید که آنها نیز پیشمرگ حزب بودند. ما و بخصوص محمود محمدی اخکند که مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود ، قبول کردیم که از بازداشتگاه خارج و مقر حزب دمکرات را ترک کردیم.
آن دو نفر بازجو ابتدا علت دستگیری ما را سئوال کردند و ما برای آنها توضیح دادیم که یک نفر از نیروهای آنها جهت نان به مغازه ما مراجعه کرده است و ما به دلیل اینکه مشغول صبحانه خوردن بودیم ؛ نتوانستیم نان مورد درخواست او را آماده کنیم و به همین دلیل بازداشت شده ایم. دو نفر بازجو از ما معذرت خواهی کردند و گفتند می توانید این محل را ترک کنید. وقتی نیروهای حزب دمکرات متوجه شده بودند که هر چه زمان بگذرد، معترضان به دستگیری ما در مقابل مقر آنها افزوده می شد. تصمیم می گریدند که هر چه زود تر ما را آزاد کنند. تجمع کارگران نانوا در مقابل مقر حزب دمکرات و تعطیلی چندین کارگاه نانوایی به یک مشکل عمده در آن شرایط که کمبود نان در شهر وجود داشت، تبدیل شده بود. نیروهای حزب دمکرات با مشاهده کارگران معترض و کارفرمایانی که خمیرهایشان در حال خراب شدن بود. ناچار شدند که ما بازداشتی ها را آزاد کنند و از ما درخواست کردند که هر چه زودتر مقر حزب دمکرات را ترک کنیم. اما ما کارگران بازداشتی آماده خروج از مقر حزب دمکرات نشدیم و از دو نفر بازجو درخواست کردیم تا افرادی که محمود محمدی اخکند را از پشت مورد ضرب و شتم قرار داده اند. به ما معرفی کنند تا رسما" از آنها شکایت و یا همان عمل آنها را انجام دهیم که نسبت به دوستمان انجام داده اند. بازجو ها عاجزانه از ما درخواست کردند که آنها را ببخشیم و دیگر این موضوع را پیگیری نکنیم. اما ما درخواست بازجو ها را قبول نکردیم و خواستار معرفی آن چند نفر شدیم. ولی با کمال تاسف مسئولان حزب دمکرات آن ضاربان را به ما معرفی نکردند و به گفته مسئولان حزب آن چند نفر از مقر فرار کرده بودند. بعد از چند ساعت مذاکره با بازجویان و با میانجگری چندین نفر ریش سفید که آنها نیز پیشمرگ حزب بودند. ما و بخصوص محمود محمدی اخکند که مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود ، قبول کردیم که از بازداشتگاه خارج و مقر حزب دمکرات را ترک کردیم.
خاطره ای به مناسبت درگذشت رفیق محمود محمدی ( 3 )
15/3/1365 ساعت 9 شب جهت تحویل چند قبضه اسلحه که در منزل یکی از دوستان ر- ع گذاشته بودیم ؛ عازم تپه شافعی شدیم. وقتی به سه راه ملکی رسیدیم یک نفر فارس زبان از کنار یک دیوار بیرون آمد و به ما سلام داد. من به ر- ع گفتم فلانی این وقت شب این فارس زبان در این منطقه چکار می کند؟
ر – ع : " چیزی نیست شاید مهمان کسی باشد".
به هر حال ما هنوز به منزل مورد نظر نرسیده بودیم تا اسلحه ها را برداریم. از چهار طرف مورد حمله نیروهای سپاه پاسداران قرار گرفتیم. یعنی نیروهای سپاه برای ما کمین کرده بودند و ما به کمین آنها افتاده بودیم. از چهار طرف تیرندازی به سوی ما شروع شد و ماموران فریاد می زدند که بخوابید روی زمین و دستها را پشت سر نگهدارید .
با توجه به اخطار ماموران ما روی زمین خوابیدیم و بعد از چند ساعت ما را دستگیر و به اولین پایگاه (مکتب قرآن واقع در خیابان معلم ) منتقل کردند. وقتی به مکتب قرآن رسیدیم چند نفر از نیروهای کورد ما را مورد ضرب و شتم قرار دادند و بعد از چندین ساعت ما را به اداره اطلاعات منتقل کردند. وقتی به اداره اطلاعات رسیدیم ماموری که مسئول تحویل ما بود از ما سئوال کرد.
مامور: نام و نام خانوادگی ؟ جواب دادیم.
مامور : کی و کجا دستگیر شده اید ؟
ر- ع گفت " مرا در تپه شافعی دستگیر کرده اند" . من نیز گفتم " من تسلیمی هستم ".
همان شب اول مرا به بند تسلیمی ها منتقل و ر – ع را به سلول انفرادی منتقل کردند.
حدود یک هفته از دستگیری ما گذشته بود و کسی از من سئوال نکرد و بعد از یک هفته مرا صدا کردند و مقابل درب بند از من سئوال شد؟
مامور : شما تسلیمی هستید ؟
جواب : بلی .
مامور : پدر سگ شما را دستگیر کردند چرا دروغ گفتید ؟
جواب : به خدا دروغ نگفتم ، وقتی ماموران مرا ایست دادند من خودم را تسلیم کردم.
مامور: اری جان عمه ات ؛ تو خود را تسلیم کردید ؟ .
به هر حال مرا از بند تسلیمی ها خارج و به سلول انفرادی منتقل کردند.
تفهیم اتهام ؛ 1 - خلع سلاح مردم روستای مرخز(1) 2 – حمل اسلحه بدون مجوز 3 – ارتباط با کومه له و ارسال نامه به افراد ضد انقلاب.
بعد از اینکه مرا به سلول نفرادی منتقل کردند ، بازجوی شروع شد .
اولین روز دو نفر بازجو در اتاق بازجوی حضور داشتند.
بازجو : نام و نام خانوادگی ؟ محمود صالحی .
بازجو : کی و کجا دستگیر شدید؟
جواب : چند شب گذشته در تپه شافعی وقتی ماموران به ما اخطار دادند؛ من خودم را تسلیم کردم.
بازجو : پدر سگ شما خود را تسلیم کردید؟ پس چرا رفیق شما مورد اسابت گلوله قرار گرفته است ؟ (2)
جواب : من نمی دانم.
بازجو : چطور نمی دانید کسی که اسلحه های شما را پنهان کرده بود، زخمی و حال در بیمارستان است.
جواب : من اطلاع ندارم.
بازجو: " اف 14 کجاست ؟
جواب : سکوت .
بازجو : اف 14 کجاست ؟
جواب : سکوت .
بازجو یک بار دیگر سئوال کرد و من همچنان سکوت کردم مثل اینکه با من نباشد.
این بار بازجو عصبانی شد و فریاد زد. پدر سگ با شما هستم چرا جواب نمی دهید؟ در این لحظه یک ضربه کابل سیا نوشن جانم کرد و من گفتم " با منی جناب "؟
بازجو : بلی با شما هستم پدر سگ ، اف 14 کجاست؟
جواب : من اف 14 ندارم .
بازجو : پدر سگ چرا خودت را به نه فهمی می زنید؟
جواب : نه به خدا من اف 14 ندارم.
بازجو : پدر سگ عوضی محمود محمدی اخکند را می گویم ؛ کجاست ؟ ( 3 )
جواب : من نمی دانم کجاست من خیلی وقت است که از او اطلاع ندارم.
بازجو : اری جان عمه ات از او اطلاع ندارید؛ ولی تازه یک کلیه خودت را به او دادید. ( 4 )
جواب : جناب بازجو من خودم کلیه هایم مشکل دارد؛ چطور یک کلیه خودم را به او دادم.!؟
در هر صورت آن روز بازجویی با ضرب و شتم بازجو ها تمام شد و چند ساعت بعد مرا از سلول انفرادی خارج و به داخل حیاط آوردند. چندین ماشین مملو از نیروآماده بودند تا مرا به منزل خودمان جهت بازرسی ببرند. ماموران مرا به خانه خودمان آوردند و تمام خانه را بازرسی کردند که شاید محمود محمدی اخکند را پیدا کنند. اما محمود محمدی منزل ما نبود واصلا" به منزل ما نیامده بود و من در حقیقت هیچ خبر ی از او نداشتم. ماموران در حین بازرسی تمام آلبوم های ما را با خود به اداره اطلاعات منتقل کردند و بعد از چند روز مرا صدا زدند و تمام عکس های که مربوط به اف 14 ( محمود محمدی ) به قول آنها بود از آلبوم در آوردند و بقیه عکس ها را به من تحویل دادند. اداره اطلاعات کلیه عکس های که مربوط به محمود محمدی اخکند بود مصادره کردند.
به هر حال من مدت 6 ماه زیر شدید ترین شکنجه بودم به جرم اهدای کلیه به محمود محمدی اخکند و اسحله های مردم مسلح روستای مرخز.
15/3/1365 ساعت 9 شب جهت تحویل چند قبضه اسلحه که در منزل یکی از دوستان ر- ع گذاشته بودیم ؛ عازم تپه شافعی شدیم. وقتی به سه راه ملکی رسیدیم یک نفر فارس زبان از کنار یک دیوار بیرون آمد و به ما سلام داد. من به ر- ع گفتم فلانی این وقت شب این فارس زبان در این منطقه چکار می کند؟
ر – ع : " چیزی نیست شاید مهمان کسی باشد".
به هر حال ما هنوز به منزل مورد نظر نرسیده بودیم تا اسلحه ها را برداریم. از چهار طرف مورد حمله نیروهای سپاه پاسداران قرار گرفتیم. یعنی نیروهای سپاه برای ما کمین کرده بودند و ما به کمین آنها افتاده بودیم. از چهار طرف تیرندازی به سوی ما شروع شد و ماموران فریاد می زدند که بخوابید روی زمین و دستها را پشت سر نگهدارید .
با توجه به اخطار ماموران ما روی زمین خوابیدیم و بعد از چند ساعت ما را دستگیر و به اولین پایگاه (مکتب قرآن واقع در خیابان معلم ) منتقل کردند. وقتی به مکتب قرآن رسیدیم چند نفر از نیروهای کورد ما را مورد ضرب و شتم قرار دادند و بعد از چندین ساعت ما را به اداره اطلاعات منتقل کردند. وقتی به اداره اطلاعات رسیدیم ماموری که مسئول تحویل ما بود از ما سئوال کرد.
مامور: نام و نام خانوادگی ؟ جواب دادیم.
مامور : کی و کجا دستگیر شده اید ؟
ر- ع گفت " مرا در تپه شافعی دستگیر کرده اند" . من نیز گفتم " من تسلیمی هستم ".
همان شب اول مرا به بند تسلیمی ها منتقل و ر – ع را به سلول انفرادی منتقل کردند.
حدود یک هفته از دستگیری ما گذشته بود و کسی از من سئوال نکرد و بعد از یک هفته مرا صدا کردند و مقابل درب بند از من سئوال شد؟
مامور : شما تسلیمی هستید ؟
جواب : بلی .
مامور : پدر سگ شما را دستگیر کردند چرا دروغ گفتید ؟
جواب : به خدا دروغ نگفتم ، وقتی ماموران مرا ایست دادند من خودم را تسلیم کردم.
مامور: اری جان عمه ات ؛ تو خود را تسلیم کردید ؟ .
به هر حال مرا از بند تسلیمی ها خارج و به سلول انفرادی منتقل کردند.
تفهیم اتهام ؛ 1 - خلع سلاح مردم روستای مرخز(1) 2 – حمل اسلحه بدون مجوز 3 – ارتباط با کومه له و ارسال نامه به افراد ضد انقلاب.
بعد از اینکه مرا به سلول نفرادی منتقل کردند ، بازجوی شروع شد .
اولین روز دو نفر بازجو در اتاق بازجوی حضور داشتند.
بازجو : نام و نام خانوادگی ؟ محمود صالحی .
بازجو : کی و کجا دستگیر شدید؟
جواب : چند شب گذشته در تپه شافعی وقتی ماموران به ما اخطار دادند؛ من خودم را تسلیم کردم.
بازجو : پدر سگ شما خود را تسلیم کردید؟ پس چرا رفیق شما مورد اسابت گلوله قرار گرفته است ؟ (2)
جواب : من نمی دانم.
بازجو : چطور نمی دانید کسی که اسلحه های شما را پنهان کرده بود، زخمی و حال در بیمارستان است.
جواب : من اطلاع ندارم.
بازجو: " اف 14 کجاست ؟
جواب : سکوت .
بازجو : اف 14 کجاست ؟
جواب : سکوت .
بازجو یک بار دیگر سئوال کرد و من همچنان سکوت کردم مثل اینکه با من نباشد.
این بار بازجو عصبانی شد و فریاد زد. پدر سگ با شما هستم چرا جواب نمی دهید؟ در این لحظه یک ضربه کابل سیا نوشن جانم کرد و من گفتم " با منی جناب "؟
بازجو : بلی با شما هستم پدر سگ ، اف 14 کجاست؟
جواب : من اف 14 ندارم .
بازجو : پدر سگ چرا خودت را به نه فهمی می زنید؟
جواب : نه به خدا من اف 14 ندارم.
بازجو : پدر سگ عوضی محمود محمدی اخکند را می گویم ؛ کجاست ؟ ( 3 )
جواب : من نمی دانم کجاست من خیلی وقت است که از او اطلاع ندارم.
بازجو : اری جان عمه ات از او اطلاع ندارید؛ ولی تازه یک کلیه خودت را به او دادید. ( 4 )
جواب : جناب بازجو من خودم کلیه هایم مشکل دارد؛ چطور یک کلیه خودم را به او دادم.!؟
در هر صورت آن روز بازجویی با ضرب و شتم بازجو ها تمام شد و چند ساعت بعد مرا از سلول انفرادی خارج و به داخل حیاط آوردند. چندین ماشین مملو از نیروآماده بودند تا مرا به منزل خودمان جهت بازرسی ببرند. ماموران مرا به خانه خودمان آوردند و تمام خانه را بازرسی کردند که شاید محمود محمدی اخکند را پیدا کنند. اما محمود محمدی منزل ما نبود واصلا" به منزل ما نیامده بود و من در حقیقت هیچ خبر ی از او نداشتم. ماموران در حین بازرسی تمام آلبوم های ما را با خود به اداره اطلاعات منتقل کردند و بعد از چند روز مرا صدا زدند و تمام عکس های که مربوط به اف 14 ( محمود محمدی ) به قول آنها بود از آلبوم در آوردند و بقیه عکس ها را به من تحویل دادند. اداره اطلاعات کلیه عکس های که مربوط به محمود محمدی اخکند بود مصادره کردند.
به هر حال من مدت 6 ماه زیر شدید ترین شکنجه بودم به جرم اهدای کلیه به محمود محمدی اخکند و اسحله های مردم مسلح روستای مرخز.
بعد از 6 ماه فردی که اسلحه های مردم مرخز را در منزل خود نگهداری کرده بود ( رشید صالحی ) دستگیر و به آن اعتراف نمود. اداره اطلاعات نیز در این مدت تحقیق کرده بودند که محمود صالحی خودش ازمشکلات کلیه رنج می برد و چطور میشه به محمود محمدی اخکند کلیه اهداء کرده باشد. به این ترتیب بعد از 6 ماه شکنجه مرا نزد حاکم شرع فرستادند و به سه سال زندان تعزیری بدون حق اعتراض محکوم شدم.
محمود صالحی 27/9/99
(1 ) قبل از دستگیری 15/3/65 همراه زنده یاد محمود حسنی ( مرخز ) جهت خلع سلاح افراد مسلح روستای مرخز به آن روستا مراجعه کردیم. اما به دلیل اینکه حزب دمکرات کردستان ایران قبل از ما به روستا رفته بود. ما نتوانستیم هیچ کاری انجام دهیم و حزب دمکرات همه مردم مسلح را خلع سلاح کرده بود. وقتی ما دستگیر شدیم دولت مدعی بود که ما افراد مسلح روستا را خلع سلاح کردیم.
( 2 ) ر – ع با دوست خودش که من ایشان را نمی شناختم قرار گذاشته بود که ساعت 9 شب جهت تحویل اسلحه ها به منزل آنها مراجعه کنیم. اما قبل از اینکه ما به درب منزل دوست ر – ع برسیم افتادیم توی کمین نیروهای سپاه و ما را دستگیر کردند. به گفته نیروهای سپاه فرد صاحب خانه آن شب زخمی شده بود.
( 3 ) آن دوران ماموران امنیتی به محمود محمدی اخکند می گفتند اف 14 و این اسم برای همه کسانی که محمود را از نزدیک می شناختند ؛ آشنا بود و همه می دانستیم که به محمود محمدی اخکند می گویند اف 14 .
( 4 ) محمود محمدی آخکند و زنده یادان بهروز کرمی و محمد سعیدی در تاریخ 22/10/64 در یک عملیات در بلوار کشاورز جنب اداره راه با نیروهای محلی کورد درگیر و بهروز کرمی همان روز جان باخت و محمود محمدی نیز در آن عملیات زخمی شد. جاسوسان گزارش داده بودند که محمود محمدی اخکند از ناحیه شکم زخمی شده و یک کلیه خود را از دست داده است. بعد از اینکه او را از شهر خارج می کنند ؛ محمود صالحی به دیدارش رفته و یک کلیه خود را به او اهداء کرده است.
محمود صالحی 27/9/99
(1 ) قبل از دستگیری 15/3/65 همراه زنده یاد محمود حسنی ( مرخز ) جهت خلع سلاح افراد مسلح روستای مرخز به آن روستا مراجعه کردیم. اما به دلیل اینکه حزب دمکرات کردستان ایران قبل از ما به روستا رفته بود. ما نتوانستیم هیچ کاری انجام دهیم و حزب دمکرات همه مردم مسلح را خلع سلاح کرده بود. وقتی ما دستگیر شدیم دولت مدعی بود که ما افراد مسلح روستا را خلع سلاح کردیم.
( 2 ) ر – ع با دوست خودش که من ایشان را نمی شناختم قرار گذاشته بود که ساعت 9 شب جهت تحویل اسلحه ها به منزل آنها مراجعه کنیم. اما قبل از اینکه ما به درب منزل دوست ر – ع برسیم افتادیم توی کمین نیروهای سپاه و ما را دستگیر کردند. به گفته نیروهای سپاه فرد صاحب خانه آن شب زخمی شده بود.
( 3 ) آن دوران ماموران امنیتی به محمود محمدی اخکند می گفتند اف 14 و این اسم برای همه کسانی که محمود را از نزدیک می شناختند ؛ آشنا بود و همه می دانستیم که به محمود محمدی اخکند می گویند اف 14 .
( 4 ) محمود محمدی آخکند و زنده یادان بهروز کرمی و محمد سعیدی در تاریخ 22/10/64 در یک عملیات در بلوار کشاورز جنب اداره راه با نیروهای محلی کورد درگیر و بهروز کرمی همان روز جان باخت و محمود محمدی نیز در آن عملیات زخمی شد. جاسوسان گزارش داده بودند که محمود محمدی اخکند از ناحیه شکم زخمی شده و یک کلیه خود را از دست داده است. بعد از اینکه او را از شهر خارج می کنند ؛ محمود صالحی به دیدارش رفته و یک کلیه خود را به او اهداء کرده است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مراسم خاکسپاری رفیق جانباخته محمود محمدی آحکند در تاریخ 18/12/2020 میلادی برابر با 28/9/1399 شمسی در کشور فلاند.
ما جمعی از کارگران خباز شهرهای سقز، بوکان و مهاباد از همه کسانی که در طول این یک ماه با خانواده رفیق محمود محمدی همدردی کردند سپاسگذارم و از همه دوستانی که در مراسم خاکسپاری شرکت کردند نهایت تشکر را داریم.
رفیق محمود محمدی آخکند برای احقاق حق ما کارگران چهار ده با کارفرمایان و دولت حامی آنها مبارزه کرد و یک لحظه برای رسیدن طبقه کارگر به قدرت سیاسی قصور نکرد و تا آخرین دقایق زندگی به آرمانهای خود پابند بود.
ما جمعی از کارگران خباز از صمیم قلب به خانواده محمود محمدی از جمله فریده عزیز همسرش؛ زانیار و کامیار فرزندان دلبند ؛ محمد محمدی برادرش و خواهران او تسلیت عرض می نمایم.
محمود صالحی به نمایندگی از طرف جمعی از کارگران خباز . 30/9/
ما جمعی از کارگران خباز شهرهای سقز، بوکان و مهاباد از همه کسانی که در طول این یک ماه با خانواده رفیق محمود محمدی همدردی کردند سپاسگذارم و از همه دوستانی که در مراسم خاکسپاری شرکت کردند نهایت تشکر را داریم.
رفیق محمود محمدی آخکند برای احقاق حق ما کارگران چهار ده با کارفرمایان و دولت حامی آنها مبارزه کرد و یک لحظه برای رسیدن طبقه کارگر به قدرت سیاسی قصور نکرد و تا آخرین دقایق زندگی به آرمانهای خود پابند بود.
ما جمعی از کارگران خباز از صمیم قلب به خانواده محمود محمدی از جمله فریده عزیز همسرش؛ زانیار و کامیار فرزندان دلبند ؛ محمد محمدی برادرش و خواهران او تسلیت عرض می نمایم.
محمود صالحی به نمایندگی از طرف جمعی از کارگران خباز . 30/9/
قطعنامه به مناسبت اول ماه مه روز جهانی کارگر ( 1400 )
کارگران، مردم زحمتکش.
امسال در حالی به پیشواز اول ماه مه (روز جهانی کارگر ) می رویم که نظام سرمایه داری کماکان در بحران ساختاری خود دست و پا می زند. نظام سرمایه داری در طول حیات خود برای بقاء انسانها را به تباهی کشانده تا اینکه بتواند چند صباحی عمر زالوسفتانه خود را طولانی کند. این روزها دولت های سرمایه داری جهانی در برابر رشد همه گیری ویروس کرونا مستاصل شده و برای مقابله با آن تنها راهشان این بود که مردم را بدون تامین نیازهای معیشت روزانه قرنطینه خانگی کنند. با قرنطینه خانگی مردم ، نظام سرمایه داری پیش از بیش دچار بحران مالی شد، به شکلی که امروز یارای مقابله با آن را ندارد. با آمدن این غول بی دست و پا ( کووید 19 ) بحران ساختاری نظام سرمایه داری را در سراسر جهان صد چندان کرده است. نظامی که قرنهاست انباشت سود می کند در مقابل این ویروس به هراس افتاده و توان مقابله با آن را ندارد و امید به زنده ماندن را از دست داده است . نظام سرمایه داری بدون آنکه توانسته باشند بحران ساختاری قبل از ویروس کرونا را کنترل کنند ؛ بحران بیکاری و گرانی مربوط به این ویروس را نیز به بحرانهای او اضافه شده و در فکر بازگشت از قرنطینه خانگی مردم هستند.
کشور ما نیز از تغییر و تحولات حاکم بر اقتصاد جهان بدور نمانده و تاکنون نتوانسته از بحرانی که سالهاست گریبان اقتصاد کشور را گرفته رهایی یابد و بحران کرونا و بیکاری کارگران مربوط به این ویروس به آن اضافه شده است. بیکاری در جامعه ما همچنان بیداد میکند، سفره کارگران زیر سایه گرانی و تورم لجام گسیخته، دستمزدهای بشدت زیر خط فقر، عدم امنیت شغلی با رواج قراردادهای موقت و سفید امضاء و... به طوریکه طی سالهای اخیر تمامی برنامه های اقتصادی ارائه شده برای برون رفت از بحران ،کاملا تابعی از برنامه های ریاضتی دیکته شده از سوی بانک جهانی و صندوق بین المللی پول بوده است. از قانونی کردن اخراج کارگران در قانون کار گرفته تا افزایش سن بازنشستگی به صورت پله کانی و پرداخت حقوق پله کانی به بازنشسته ها و...
با وجود تعرضات جبهه سرمایه علیه معیشت طبقه کارگر، هر چند کارگران بصورت پراکنده و گاها متحدانه و سراسری علیه بی حقوقی های اعمال شده اعتراض کرده اند. اما این اعتراضات نتوانسته آنچنان باید و شاید کارفرمایان و حامیانشان را به عقب برانند. به همین خاطر هم بوده که هر سال دولت و کارفرمایان بسته به اوضاع و احوال خودشان دستمزدها را تعیین می نمایند. ما می دانیم که طبقه کارگر در تعیین دستمزد هیچ گونه نقشی ندارد و تنها برای عریضه خالی نبودن جلسات سه جانبه گرایی است که آنها را به جلسات دعوت می کنند. سال 1399 این حقیقت برملا شد که حتی نماینده کارگران که از سوی شورهای اسلامی کار بعنوان نماینده ما کارگران در شورای عالی کار در جلسات شرکت می کنند. اگر هم مصوبات شورای عالی کار را امضاء نکنند هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و بدون امضای نماینده به اصطلاح کارگران بحشنامه شورای عالی کار جهت اجراء به تمام مراکز های مربوطه ابلاغ خواهد شد.
با توجه به وضعیت معیشتی کارگران و مردم محروم جامعه در این شرایط بحرانی که اکثریت کارگاه های کوچک بر اصل ویروس کرونا تعطیل و کارگران آن بیکار شده اند. ما کارگران امضاء کننده این قطعنامه خواست و مطالبات آنی کارگران را به شرح زیر رو به دولت حاکم بر ایران اعلام خواهیم کرد.
1 - دولت سرمایه داری حاکم بر ایران باید همه تشکلهای که توسط خود کارگران تاسیس شده اند ؛ به رسمیت بشناسد و آنها را ثبت کند.
2 – دولت باید برابری کامل زن و مرد را در تمام جوانب زندگی از جمله اجتماعی ؛ سیاسی ؛ اقتصادی به رسمیت بشناسد و به کلیه قوانین تبعیض آمیز علیه زنان پایان دهد.
3 - لغو کلیه احکام غیر قانونی زندان، شلاق، تبعید و... علیه فعالین کارگری و معلمان و آزادی کلیه زندانیان سیاسی .
4 - ممنوعیت کار کودکان و تامین هزینه خانواده های که نیاز به کار کودک دارند ، حق تحصیل رایگان برای همه کودکان از جمله کودکان اتباع خارجی .
5 - توقف اخراج و بیکارسازی ها، لغو کلیه قراردادهای موقت و سفید امضاء و پرداخت بیمه بیکاری بدون در نظر گرفتن سوابق بیمه ای به کلیه کارگران بیکار از جمله کارگران ساختمانی تا مشغول به کار.
6 – پرداخت بیمه بیکاری به کلیه کارگران بیکار که این روزها به خاطر ویروس کرونا کار خود را از دست داده اند تا پایان اعلام رسمی ویروس کرونا از سوی وزارت بهداشت.
7 – ما کارگران بر این عقیده ایم که طبقه کارگر می بایست مستقیما در تعیین سرنوشت خود دخیل باشد و ضمن اینکه هرگونه تعیین تکلیف برای کارگران از بالا را امری غیر کارگری می دانیم، خواستار لغو اصل سه جانبه گرایی شورای عالی کار در تعیین دستمزد کارگران هستیم.
کارگران، مردم زحمتکش.
امسال در حالی به پیشواز اول ماه مه (روز جهانی کارگر ) می رویم که نظام سرمایه داری کماکان در بحران ساختاری خود دست و پا می زند. نظام سرمایه داری در طول حیات خود برای بقاء انسانها را به تباهی کشانده تا اینکه بتواند چند صباحی عمر زالوسفتانه خود را طولانی کند. این روزها دولت های سرمایه داری جهانی در برابر رشد همه گیری ویروس کرونا مستاصل شده و برای مقابله با آن تنها راهشان این بود که مردم را بدون تامین نیازهای معیشت روزانه قرنطینه خانگی کنند. با قرنطینه خانگی مردم ، نظام سرمایه داری پیش از بیش دچار بحران مالی شد، به شکلی که امروز یارای مقابله با آن را ندارد. با آمدن این غول بی دست و پا ( کووید 19 ) بحران ساختاری نظام سرمایه داری را در سراسر جهان صد چندان کرده است. نظامی که قرنهاست انباشت سود می کند در مقابل این ویروس به هراس افتاده و توان مقابله با آن را ندارد و امید به زنده ماندن را از دست داده است . نظام سرمایه داری بدون آنکه توانسته باشند بحران ساختاری قبل از ویروس کرونا را کنترل کنند ؛ بحران بیکاری و گرانی مربوط به این ویروس را نیز به بحرانهای او اضافه شده و در فکر بازگشت از قرنطینه خانگی مردم هستند.
کشور ما نیز از تغییر و تحولات حاکم بر اقتصاد جهان بدور نمانده و تاکنون نتوانسته از بحرانی که سالهاست گریبان اقتصاد کشور را گرفته رهایی یابد و بحران کرونا و بیکاری کارگران مربوط به این ویروس به آن اضافه شده است. بیکاری در جامعه ما همچنان بیداد میکند، سفره کارگران زیر سایه گرانی و تورم لجام گسیخته، دستمزدهای بشدت زیر خط فقر، عدم امنیت شغلی با رواج قراردادهای موقت و سفید امضاء و... به طوریکه طی سالهای اخیر تمامی برنامه های اقتصادی ارائه شده برای برون رفت از بحران ،کاملا تابعی از برنامه های ریاضتی دیکته شده از سوی بانک جهانی و صندوق بین المللی پول بوده است. از قانونی کردن اخراج کارگران در قانون کار گرفته تا افزایش سن بازنشستگی به صورت پله کانی و پرداخت حقوق پله کانی به بازنشسته ها و...
با وجود تعرضات جبهه سرمایه علیه معیشت طبقه کارگر، هر چند کارگران بصورت پراکنده و گاها متحدانه و سراسری علیه بی حقوقی های اعمال شده اعتراض کرده اند. اما این اعتراضات نتوانسته آنچنان باید و شاید کارفرمایان و حامیانشان را به عقب برانند. به همین خاطر هم بوده که هر سال دولت و کارفرمایان بسته به اوضاع و احوال خودشان دستمزدها را تعیین می نمایند. ما می دانیم که طبقه کارگر در تعیین دستمزد هیچ گونه نقشی ندارد و تنها برای عریضه خالی نبودن جلسات سه جانبه گرایی است که آنها را به جلسات دعوت می کنند. سال 1399 این حقیقت برملا شد که حتی نماینده کارگران که از سوی شورهای اسلامی کار بعنوان نماینده ما کارگران در شورای عالی کار در جلسات شرکت می کنند. اگر هم مصوبات شورای عالی کار را امضاء نکنند هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و بدون امضای نماینده به اصطلاح کارگران بحشنامه شورای عالی کار جهت اجراء به تمام مراکز های مربوطه ابلاغ خواهد شد.
با توجه به وضعیت معیشتی کارگران و مردم محروم جامعه در این شرایط بحرانی که اکثریت کارگاه های کوچک بر اصل ویروس کرونا تعطیل و کارگران آن بیکار شده اند. ما کارگران امضاء کننده این قطعنامه خواست و مطالبات آنی کارگران را به شرح زیر رو به دولت حاکم بر ایران اعلام خواهیم کرد.
1 - دولت سرمایه داری حاکم بر ایران باید همه تشکلهای که توسط خود کارگران تاسیس شده اند ؛ به رسمیت بشناسد و آنها را ثبت کند.
2 – دولت باید برابری کامل زن و مرد را در تمام جوانب زندگی از جمله اجتماعی ؛ سیاسی ؛ اقتصادی به رسمیت بشناسد و به کلیه قوانین تبعیض آمیز علیه زنان پایان دهد.
3 - لغو کلیه احکام غیر قانونی زندان، شلاق، تبعید و... علیه فعالین کارگری و معلمان و آزادی کلیه زندانیان سیاسی .
4 - ممنوعیت کار کودکان و تامین هزینه خانواده های که نیاز به کار کودک دارند ، حق تحصیل رایگان برای همه کودکان از جمله کودکان اتباع خارجی .
5 - توقف اخراج و بیکارسازی ها، لغو کلیه قراردادهای موقت و سفید امضاء و پرداخت بیمه بیکاری بدون در نظر گرفتن سوابق بیمه ای به کلیه کارگران بیکار از جمله کارگران ساختمانی تا مشغول به کار.
6 – پرداخت بیمه بیکاری به کلیه کارگران بیکار که این روزها به خاطر ویروس کرونا کار خود را از دست داده اند تا پایان اعلام رسمی ویروس کرونا از سوی وزارت بهداشت.
7 – ما کارگران بر این عقیده ایم که طبقه کارگر می بایست مستقیما در تعیین سرنوشت خود دخیل باشد و ضمن اینکه هرگونه تعیین تکلیف برای کارگران از بالا را امری غیر کارگری می دانیم، خواستار لغو اصل سه جانبه گرایی شورای عالی کار در تعیین دستمزد کارگران هستیم.
8 - تعیین دستمزد دو میلیون و ششصد هزار تومانی از سوی شورای عالی کار را تحمیل مرگ تدریجی بر میلیون ها کارگر دانسته و خواهان افزایش دستمزدها متناسب با تورم موجود در جامعه هستیم.
9 – دستور قرنطینه و در خانه ماندن مردم محروم جامعه و کارگران به خاطر جلوگیری از ویروس کرونا بدون تأمین معیشت میسر نیست. دولت باید با پرداخت حقوق کافی به همه مردم محروم و کارگران بیکارشده اقدام کند.
10 – ما حمایت خود را از بازنشستگان که هر هفته روزهای یک شنبه در بستر خیابان هستند اعلام می کنیم و حمایت از بازنشستگان وظیفه همه کسانی می دانیم که خود را با طبقه کارگر تداعی می کند.
11 – دولت حاکم بر ایران بجای روز کارگر یک هفته را بنام کارگر نام گذاری کرده است. این خیانت به طبقه کارگر است و باید لغو گردد.
12 – اول ماه مه برابر با یازده اردیبشت باید کلیه مراکزهای کار تعطیل و در آن روز معیین کارگران بتوانند مراسم های خود را برگزار کنند.
این قطعنامه با یک مقدمه و 12 بند به تصویب امضاء کنندگان زیر رسید و بنابه درخواست جمعی از کارگران صنف ها مختلف آن را در فضای مجازی منتشر خواهیم کرد.
1 – عثمان اسماعیلی 2 – علی حسینی 3 – کاوه حکیمی 4 – نجیبه صالحزاده 5 – محمود صالحی 6 – فردین میرکی 7 یدالله صمدی .
تاریخ نشر ساعت 12 شب روز پنجشنبه مورخ 9/2/1400
9 – دستور قرنطینه و در خانه ماندن مردم محروم جامعه و کارگران به خاطر جلوگیری از ویروس کرونا بدون تأمین معیشت میسر نیست. دولت باید با پرداخت حقوق کافی به همه مردم محروم و کارگران بیکارشده اقدام کند.
10 – ما حمایت خود را از بازنشستگان که هر هفته روزهای یک شنبه در بستر خیابان هستند اعلام می کنیم و حمایت از بازنشستگان وظیفه همه کسانی می دانیم که خود را با طبقه کارگر تداعی می کند.
11 – دولت حاکم بر ایران بجای روز کارگر یک هفته را بنام کارگر نام گذاری کرده است. این خیانت به طبقه کارگر است و باید لغو گردد.
12 – اول ماه مه برابر با یازده اردیبشت باید کلیه مراکزهای کار تعطیل و در آن روز معیین کارگران بتوانند مراسم های خود را برگزار کنند.
این قطعنامه با یک مقدمه و 12 بند به تصویب امضاء کنندگان زیر رسید و بنابه درخواست جمعی از کارگران صنف ها مختلف آن را در فضای مجازی منتشر خواهیم کرد.
1 – عثمان اسماعیلی 2 – علی حسینی 3 – کاوه حکیمی 4 – نجیبه صالحزاده 5 – محمود صالحی 6 – فردین میرکی 7 یدالله صمدی .
تاریخ نشر ساعت 12 شب روز پنجشنبه مورخ 9/2/1400
آیا سلول انفرادی رام خواهد شد ؟.
محمود صالحی
سلول انفرادی جایست که حاکمان برای مرعوب کردن متهمان مختلف در نقاطی از شهر ها و یا قسمتی از زندان های عمومی تاسیس کرده اند تا متهمی که از نظر حاکمان به جرم انتسابی اعتراف نمی کند در سلول انفرادی نگهداری و او را تحت شدیدترین فشارهای روحی ؛ روانی و شکنجه فیزیکی قرار دهند تا به قول بازجوها او را تخلیه کنند . نگهداری متهمان سیاسی درسلول انفرادی بیشتر به این خاطر است که روحیه متهم را بشکنند و به جرایمی که به او انتساب می دهند ؛ اعتراف کند. محل این سلول ها معمولا" باید مخوف و بی روح و سرد باشند تا اینکه متهمان را از نظر روحی دچار مشکل روحی و روانی کنند و فرد زندانی احساس نماید که اینجا آخر خط است و هیچ امیدی به آزادی نیست. حاکمان معمولا" در داخل این سلول ها از افرادی ( پاسیاریا افسر نگهبان داخله ) جهت خدمات استفاده میکنند که از هر نظر با وجدان انسانی بیگانه باشند و یا با کلمه ای بنام انسانیت آشنایی نداشته باشند. پاسیار و یا افسرنگهبان این سلول های مخوف کسانی هستند که از هر نظر مورد تائید مسئولان امنیتی هستند و باید هیچ عاطفه انسانی در آن افراد وجود نداشته باشد تا آنها را گذینش کنند. سلول انفرادی معمولا" به مکانی گفته میشود که تک نفره و مخوف هستند و متهم را ماه ها و سالها در آن نگهداری می کنند تا از جامعه پیرامون خود بی اطلاع باشد. وقتی متهم وارد این سلولها می شود؛ دیگر به امید آزادی نیست و در این سلول ها فرهنگ ناامیدی هر لحظه توسط ماموران ریز و درشت بازداشتگاه بازتولید می شود.
اولین بار وقتی متهم وارد سلول انفرادی می شود با یک دنیای بی روح و بی احساس روبرو خواهد شد. متهمانی که دارای سوابق و یا تجربه زندان نداشته باشد، به محض ورود به سلول انفرادی احساس می کند که اینجا آخر خط است و هیچ وقت از آن مکان آزاد نخواهد شد. البته زندانبانانی که درمحدوده این سلولها فعالیت می کنند جو رعب و وحشت را می کارند تا اینکه متهمان باور کند که واقعا" اینجا آخر خط است و امید به آزادی نیست.
این متهمان تازه وارد و بدون سابقه ، دیگر به فکر آزادی نیستند و همیشه در حال فکر کردن می باشند که چه اتفاقی خواهد افتاد و چه می شود. این متهمان مدتی با گریه، مدتی با فکر کردن، مدتی با خواندن قرآن ، مدتی با خواندن نماز، مدتی به فکرانتقام ؛ مدتی به یاد بچه هایشان ؛ مدتی به یاد پدر و مادر و مدتی به توبه کردن و... خود را مشغول می کنند. اما کسانی نیز هستند که هیچ وقت به فکر این چند گذینه نیستند که در بالا به آن اشاره کردم. بلکه به فکر آن هستند که چطور موضوعات امنیتی تشکیلات خود را از دید بازجو ها پنهان کنند. ولی باید این را بگویم که این افراد انگشت شمارند وکسانی از این افراد ( سر موضوعی ) در مقابل حفظ اطلاعات تشکیلاتی جان خود را از دست داده اند.
از سوی دیگر متهمانی هستند که دارای سابقه می باشند و افکار خود رابه موارد ی که در بالا به آن اشاره کردم ، مشغول نمی کنند و هیچ وقت فکر نمی کنند که سلول انفرادی پایان زندگی و آخر خط است.
وقتی انسان وارد سلول انفرادی می شود و روزها و هفته ها با کسی هم صحبت نیست و همیشه در حال فکر کردن می باشد، ده ها فکر و ایده به مغز انسان راه پیدا می کند و این فکر ها هیچ وقت شاید جامه عمل به تن نکند. اما زندانی سلول انفرادی چاره ای ندارد جز اینکه همیشه فکر کند و در فکر خود به هر جا که مایل باشد سرکی بکشد. زندانی سلول انفرادی به حکم اینکه با کسی هم صحبت نیست همیشه با فکرهای که یک لحظه او را تنها نمی گذارد مشغول و چشم های خود را می بندد تا شاید به خواب برود. زندانی سلول انفرادی برای آینده خود و رفقای همفکر و خانواده اش برنامه ریزیهای میکند. بعضی از زندانیان سلول انفرادی که اولین بار راهشان به آنجا خورده، قسم به جان مادر؛ پدر و فرزندان خود می خورند که دیگر هیچ کاری انجام ندهند تا یک بار دیگر به این مکان بیایند و مورد تحقیر و توهین مسئولان امنیتی قرار گیرند. آن عده از زندانیان تا روزی که آزاد خواهند شد؛ از آن وحشت دارند که رفقایشان را دستگیر و آنها را مورد شکنجه قرار دهند تا علیه همدیگر اعتراف و یا آنها را رودررو همدیگر قرار دهند تا از این طریق بتوانند آنها را مرعوب کنند.
اما برای متهمانی که از قانون جزایی کشور مقیم خود آگاهی دارند. وحشت معنایی ندارد بلکه تنها به فکر آن هستند که چطور به مبارزه خود علیه حاکمان ادامه دهند.
محمود صالحی
سلول انفرادی جایست که حاکمان برای مرعوب کردن متهمان مختلف در نقاطی از شهر ها و یا قسمتی از زندان های عمومی تاسیس کرده اند تا متهمی که از نظر حاکمان به جرم انتسابی اعتراف نمی کند در سلول انفرادی نگهداری و او را تحت شدیدترین فشارهای روحی ؛ روانی و شکنجه فیزیکی قرار دهند تا به قول بازجوها او را تخلیه کنند . نگهداری متهمان سیاسی درسلول انفرادی بیشتر به این خاطر است که روحیه متهم را بشکنند و به جرایمی که به او انتساب می دهند ؛ اعتراف کند. محل این سلول ها معمولا" باید مخوف و بی روح و سرد باشند تا اینکه متهمان را از نظر روحی دچار مشکل روحی و روانی کنند و فرد زندانی احساس نماید که اینجا آخر خط است و هیچ امیدی به آزادی نیست. حاکمان معمولا" در داخل این سلول ها از افرادی ( پاسیاریا افسر نگهبان داخله ) جهت خدمات استفاده میکنند که از هر نظر با وجدان انسانی بیگانه باشند و یا با کلمه ای بنام انسانیت آشنایی نداشته باشند. پاسیار و یا افسرنگهبان این سلول های مخوف کسانی هستند که از هر نظر مورد تائید مسئولان امنیتی هستند و باید هیچ عاطفه انسانی در آن افراد وجود نداشته باشد تا آنها را گذینش کنند. سلول انفرادی معمولا" به مکانی گفته میشود که تک نفره و مخوف هستند و متهم را ماه ها و سالها در آن نگهداری می کنند تا از جامعه پیرامون خود بی اطلاع باشد. وقتی متهم وارد این سلولها می شود؛ دیگر به امید آزادی نیست و در این سلول ها فرهنگ ناامیدی هر لحظه توسط ماموران ریز و درشت بازداشتگاه بازتولید می شود.
اولین بار وقتی متهم وارد سلول انفرادی می شود با یک دنیای بی روح و بی احساس روبرو خواهد شد. متهمانی که دارای سوابق و یا تجربه زندان نداشته باشد، به محض ورود به سلول انفرادی احساس می کند که اینجا آخر خط است و هیچ وقت از آن مکان آزاد نخواهد شد. البته زندانبانانی که درمحدوده این سلولها فعالیت می کنند جو رعب و وحشت را می کارند تا اینکه متهمان باور کند که واقعا" اینجا آخر خط است و امید به آزادی نیست.
این متهمان تازه وارد و بدون سابقه ، دیگر به فکر آزادی نیستند و همیشه در حال فکر کردن می باشند که چه اتفاقی خواهد افتاد و چه می شود. این متهمان مدتی با گریه، مدتی با فکر کردن، مدتی با خواندن قرآن ، مدتی با خواندن نماز، مدتی به فکرانتقام ؛ مدتی به یاد بچه هایشان ؛ مدتی به یاد پدر و مادر و مدتی به توبه کردن و... خود را مشغول می کنند. اما کسانی نیز هستند که هیچ وقت به فکر این چند گذینه نیستند که در بالا به آن اشاره کردم. بلکه به فکر آن هستند که چطور موضوعات امنیتی تشکیلات خود را از دید بازجو ها پنهان کنند. ولی باید این را بگویم که این افراد انگشت شمارند وکسانی از این افراد ( سر موضوعی ) در مقابل حفظ اطلاعات تشکیلاتی جان خود را از دست داده اند.
از سوی دیگر متهمانی هستند که دارای سابقه می باشند و افکار خود رابه موارد ی که در بالا به آن اشاره کردم ، مشغول نمی کنند و هیچ وقت فکر نمی کنند که سلول انفرادی پایان زندگی و آخر خط است.
وقتی انسان وارد سلول انفرادی می شود و روزها و هفته ها با کسی هم صحبت نیست و همیشه در حال فکر کردن می باشد، ده ها فکر و ایده به مغز انسان راه پیدا می کند و این فکر ها هیچ وقت شاید جامه عمل به تن نکند. اما زندانی سلول انفرادی چاره ای ندارد جز اینکه همیشه فکر کند و در فکر خود به هر جا که مایل باشد سرکی بکشد. زندانی سلول انفرادی به حکم اینکه با کسی هم صحبت نیست همیشه با فکرهای که یک لحظه او را تنها نمی گذارد مشغول و چشم های خود را می بندد تا شاید به خواب برود. زندانی سلول انفرادی برای آینده خود و رفقای همفکر و خانواده اش برنامه ریزیهای میکند. بعضی از زندانیان سلول انفرادی که اولین بار راهشان به آنجا خورده، قسم به جان مادر؛ پدر و فرزندان خود می خورند که دیگر هیچ کاری انجام ندهند تا یک بار دیگر به این مکان بیایند و مورد تحقیر و توهین مسئولان امنیتی قرار گیرند. آن عده از زندانیان تا روزی که آزاد خواهند شد؛ از آن وحشت دارند که رفقایشان را دستگیر و آنها را مورد شکنجه قرار دهند تا علیه همدیگر اعتراف و یا آنها را رودررو همدیگر قرار دهند تا از این طریق بتوانند آنها را مرعوب کنند.
اما برای متهمانی که از قانون جزایی کشور مقیم خود آگاهی دارند. وحشت معنایی ندارد بلکه تنها به فکر آن هستند که چطور به مبارزه خود علیه حاکمان ادامه دهند.
برای مثال آخرین باری که شخصا" در سال 1394 دستگیر شدم. وقتی وارد سلولهای انفرادی مخوف اداره اطلاعات شهرستان سنندج شدم خیلی بی تفاوت و در فکر آن نبودم که چطور وارد آن شدم و یا چطور باید آزاد شد. این بی تفاوتی در سلول انفرادی برای حاکمان که با سلول انفرادی متهمان را می ترسانند. چیز خوبی نیست و برای بازجوها و کسانی که در داخل سلولها مشغول کار هستند؛ از سم هم بدتر است. آخر وقتی متهم وارد سلول انفرادی می شود بازجو ها و افرادی که بعنوان افسرنگهبان انجام وظیفه می کنند. هر چند لحظه یک بار از پشت دریچه کوچک سلول متهم را نگاه می کنند تا ببینند ؛ چقدر استرس دارد ویا وحشت زده است.!
اما وقتی من وارد سلول انفرادی شدم ، خنده از دَر و دیوار سلول بلند شد. وقتی سرم را بلند و به اطراف خود نگاه کردم، درب سلول و دیوارها به پاس احترام به چهره خندان من، مرا نگاه می کردند. آخر آنها مرا خوب می شناختند و می دانستند که همکارانم ( کارگران ) در ساختن آنها نقش داشته اند وتمام مصالحی که در ساختن آن سلولهای انفرادی به کار رفته اند ؛ با دستان ما کارگران ساخته شده و همان دیوارها ی مخوف و بی احساس را ما کارگران اگر هر زمانی اراده کنیم با همان دستانی که آنها را ساختیم می توانیم آنها را تخریب و آن محلهای مخوف را به پارک کودک برای بچه ها تبدیل کنیم.
با این روحیه با دیوارهای سلول انفرادی به گفتگو پرداختم و از آنها درخواست کردم تا در سپری کردن این وضعیت که از نظر جسمی مریض احوال هستم ، کمک کنند تا زندگی برایم راحت تر شود. در واقع درب و دیوارهای سلول انفرادی خیلی با من مهربان بودند و هیچ وقت مرا آزار ندادند و در عرض دو روز آن دیوارها ی مخوف رام شدند و من احساس غریبی نمی کردم. ( آخر مسئولان بازداشتگاه وقتی بخواهند زندانی را آزار دهند سلول او را عوض می کنند )
اما تنها چیزی که مرا آزار می داد، درد شدید از ناحیه کلیه ها و سر درد شدیدی بود که یک لحظه مرا تنها نمی گذاشتند و مرتب مهمان ناخوانده من بود. به هر حال من وقتی وارد سلول انفرادی شدم سریع خوابیدم و اما سلول به اندازه ای گرم بود که نمی شد خوابید. یعنی سلولی که مرا در آن جایی داده بودند محل عبور لوله شوفاژ بود و خیلی گرم بود.
وقتی وضعیت سلول برایم قابل تحمل نبود رفتم سر اوپن و همانجا خوابیدم و به فکر فرو رفتم که چطور یک قدم طبقه کارگر را هر چند کوچک به جلو هدایت کنم. من این را به خوبی می دانستم که در کشور ما طبق اصل 38 قانون اساسی "هرگونه شكنجه برای گرفتن اقرار و يا كسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت ؛ اقرار يا سوگند مجاز نيست و چنين شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است. متخلف از اين اصل طبق قانون مجازات می شود." ولی با توجه به شفافیت این اصل از قانون اساسی ؛ مسئولان قضایی به درخواست مسئولان امنیتی کشور مرتب متهمان را در سلول انفرادی ماه ها و سالها نگهداری می کنند تا اینکه به قول خودشان به جرایمی که مرتکب شده و یا نشده اعتراف کنند.
من در آخرین بازداشتم که در تاریخ 8/2/94 صورت گرفت و به بازداشتگاه مخوف اداره اطلاعات استان کردستان منتقل شدم، چیزی بنام شکنجه بدنی و فیزیکی مشاهده نکردم ویا شخص خودم شکنجه فیزیکی نشدم. اما در عوض شکنجه سفید آنقدر زیاد است که زندانی بعد از یک مدت روانی خواهد شد. به نظرم هر نوع اذيت و آزار روحی و روانی را باید جزء شکنجه نوشت. نگهداری متهم در سلول انفرادی يا تحت فشار قراردادن متهمان يا بیخوابی دادن آنها و مسائلی از اين دست هم از مصاديق شكنجه سفید هستند. متهمانی که در سلول انفرادی نگهداری و از نظر جسمی شکنجه فیزیکی نمی شوند. شاید جسماشان سالم بماند ؛ اما روحشان شکسته و تا زنده هستند مداوا نخواهد شد. بلی متهمان سلول انفرادی از روی ظاهر مشکلی پیدا نمی کنند. ولی از درون ویران و بعد از آزادی نیز روح و روان آنها دچار مشکل خواهد شد که تا زنده هستند ؛ باید با این روح و روان آسیب دیده زندگی کنند.
برای نمونه می توان به چند مورد از شکنجه سیفد در سلول انفرادی اشاره کرد.
1 - هرگونه اذيت يا آزار زندانی از نظر روحی برای گرفتن اقرار و نظاير آن .
2- نگهداری زندانی به صورت انفرادی و تهدید او به احکام سنگین.
3ـ چشم بند زدن به زندانی در محيط زندان يا بازداشتگاه و یا در حین بازجویی.
4 - بازجويی از متهم در ساعت های غیر اداری و در شب و نگهداری متهم به مدت چند ساعت دراتاق بازجویی بدون اینکه کسی از او بازجویی کند.
5 – بی خوابی دادن به زندانی برای اعتراف گرفتن.
6 - انجام اقداماتی كه عرفاً" اعمال فشار روانی بر زندانی تلقی میشود. از جمله فحاشی و بهكاربردن كلمات ركيك؛ توهين يا تحقير زندانی درحين بازجويی و غیره ...
7 - استفاده از داروهای روانگردان و كم و زياد كردن داروهای زندانيانی که مريضی زمینه ای دارند.
8 - محرومكردن زندانیان بیمار از دسترسی به خدمات درمانی و ضروری .
اما وقتی من وارد سلول انفرادی شدم ، خنده از دَر و دیوار سلول بلند شد. وقتی سرم را بلند و به اطراف خود نگاه کردم، درب سلول و دیوارها به پاس احترام به چهره خندان من، مرا نگاه می کردند. آخر آنها مرا خوب می شناختند و می دانستند که همکارانم ( کارگران ) در ساختن آنها نقش داشته اند وتمام مصالحی که در ساختن آن سلولهای انفرادی به کار رفته اند ؛ با دستان ما کارگران ساخته شده و همان دیوارها ی مخوف و بی احساس را ما کارگران اگر هر زمانی اراده کنیم با همان دستانی که آنها را ساختیم می توانیم آنها را تخریب و آن محلهای مخوف را به پارک کودک برای بچه ها تبدیل کنیم.
با این روحیه با دیوارهای سلول انفرادی به گفتگو پرداختم و از آنها درخواست کردم تا در سپری کردن این وضعیت که از نظر جسمی مریض احوال هستم ، کمک کنند تا زندگی برایم راحت تر شود. در واقع درب و دیوارهای سلول انفرادی خیلی با من مهربان بودند و هیچ وقت مرا آزار ندادند و در عرض دو روز آن دیوارها ی مخوف رام شدند و من احساس غریبی نمی کردم. ( آخر مسئولان بازداشتگاه وقتی بخواهند زندانی را آزار دهند سلول او را عوض می کنند )
اما تنها چیزی که مرا آزار می داد، درد شدید از ناحیه کلیه ها و سر درد شدیدی بود که یک لحظه مرا تنها نمی گذاشتند و مرتب مهمان ناخوانده من بود. به هر حال من وقتی وارد سلول انفرادی شدم سریع خوابیدم و اما سلول به اندازه ای گرم بود که نمی شد خوابید. یعنی سلولی که مرا در آن جایی داده بودند محل عبور لوله شوفاژ بود و خیلی گرم بود.
وقتی وضعیت سلول برایم قابل تحمل نبود رفتم سر اوپن و همانجا خوابیدم و به فکر فرو رفتم که چطور یک قدم طبقه کارگر را هر چند کوچک به جلو هدایت کنم. من این را به خوبی می دانستم که در کشور ما طبق اصل 38 قانون اساسی "هرگونه شكنجه برای گرفتن اقرار و يا كسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت ؛ اقرار يا سوگند مجاز نيست و چنين شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است. متخلف از اين اصل طبق قانون مجازات می شود." ولی با توجه به شفافیت این اصل از قانون اساسی ؛ مسئولان قضایی به درخواست مسئولان امنیتی کشور مرتب متهمان را در سلول انفرادی ماه ها و سالها نگهداری می کنند تا اینکه به قول خودشان به جرایمی که مرتکب شده و یا نشده اعتراف کنند.
من در آخرین بازداشتم که در تاریخ 8/2/94 صورت گرفت و به بازداشتگاه مخوف اداره اطلاعات استان کردستان منتقل شدم، چیزی بنام شکنجه بدنی و فیزیکی مشاهده نکردم ویا شخص خودم شکنجه فیزیکی نشدم. اما در عوض شکنجه سفید آنقدر زیاد است که زندانی بعد از یک مدت روانی خواهد شد. به نظرم هر نوع اذيت و آزار روحی و روانی را باید جزء شکنجه نوشت. نگهداری متهم در سلول انفرادی يا تحت فشار قراردادن متهمان يا بیخوابی دادن آنها و مسائلی از اين دست هم از مصاديق شكنجه سفید هستند. متهمانی که در سلول انفرادی نگهداری و از نظر جسمی شکنجه فیزیکی نمی شوند. شاید جسماشان سالم بماند ؛ اما روحشان شکسته و تا زنده هستند مداوا نخواهد شد. بلی متهمان سلول انفرادی از روی ظاهر مشکلی پیدا نمی کنند. ولی از درون ویران و بعد از آزادی نیز روح و روان آنها دچار مشکل خواهد شد که تا زنده هستند ؛ باید با این روح و روان آسیب دیده زندگی کنند.
برای نمونه می توان به چند مورد از شکنجه سیفد در سلول انفرادی اشاره کرد.
1 - هرگونه اذيت يا آزار زندانی از نظر روحی برای گرفتن اقرار و نظاير آن .
2- نگهداری زندانی به صورت انفرادی و تهدید او به احکام سنگین.
3ـ چشم بند زدن به زندانی در محيط زندان يا بازداشتگاه و یا در حین بازجویی.
4 - بازجويی از متهم در ساعت های غیر اداری و در شب و نگهداری متهم به مدت چند ساعت دراتاق بازجویی بدون اینکه کسی از او بازجویی کند.
5 – بی خوابی دادن به زندانی برای اعتراف گرفتن.
6 - انجام اقداماتی كه عرفاً" اعمال فشار روانی بر زندانی تلقی میشود. از جمله فحاشی و بهكاربردن كلمات ركيك؛ توهين يا تحقير زندانی درحين بازجويی و غیره ...
7 - استفاده از داروهای روانگردان و كم و زياد كردن داروهای زندانيانی که مريضی زمینه ای دارند.
8 - محرومكردن زندانیان بیمار از دسترسی به خدمات درمانی و ضروری .
چرا؟ چون زندانیان سیاسی خود را مقصر و یا مجرم نمی دانند و مسئولان امنیتی به خاطر اینکه بیکار نباشند برای آنها پرونده سازی می کنند و آن را بزرگ نمایی می کنند. اگر مسئولان امنیتی برای انسانهای سالم و مفید جامعه پرونده سازی و آنها را بازداشت نکنند. این دو نهاد یعنی نیروهای امنیتی و همه قضات دادگاه های انقلاب بیکار و محاکمه ای نیز در کار نخواهد بود. آن دو نهاد یعنی قضات دادگاه های انقلاب و نهاد های امنیتی باید به جان زندانیان سیاسی دعا کنند که همیشه وجود داشته باشند. در غیر اینصورت همه کارکنان آن دو نهاد بیکار و منحل خواهند شد و عملا" تعدادی از شاغلین آن دو نهاد کار خود را از دست می دهند. پس این دو نهاد باید کاری کنند که همیشه فعال باشند و برای تک تک انسانهای مفید و انقلابی در جامعه به هر بهانه ای پرونده ای تشکیل دهند. پرونده تشکیل دادن برای انسانهای مبارز و مفید جامعه از سوی این دو نهاد به یک حرفه تبدیل شده و حرفه ایی نیزعمل می کنند.
این دو نهاد هر پرونده ای که برای مبارزان سیاسی تشکیل می دهند ؛ تحت نام امنیتی است. با توجه به این موضوع مبارزان سیاسی نیز تحت تاثیر این فرهنگ قرار گرفته اند و خودشان را بنام امنیتی به اذهان عمومی معرفی می کنند. هر چند سالهاست که ما با همه کسانی که بعنوان متهمان امنیتی برایشان پرونده سازی شده ؛ صحبت کردیم که شما ها مبارزان سیاسی هستید و شما ها به هیچ عنوان امنیت مردم را مخل نکردید. بلکه شما بدون دریافت حقوق و مزایا برای تامین نیازهای جامعه که توسط حاکمان بلوکه شده است ؛ مبارزه می کنید.
بنابراین مبارزان سیاسی امنیتی نیستند و هیچ جرمی مرتکب نشده اند و باید هر چه زودتر آزاد شوند.
ما باید شعار آزادی زندانیان سیاسی را به شعار روز تبدیل کنیم.
تاریخ 6/4/140
این دو نهاد هر پرونده ای که برای مبارزان سیاسی تشکیل می دهند ؛ تحت نام امنیتی است. با توجه به این موضوع مبارزان سیاسی نیز تحت تاثیر این فرهنگ قرار گرفته اند و خودشان را بنام امنیتی به اذهان عمومی معرفی می کنند. هر چند سالهاست که ما با همه کسانی که بعنوان متهمان امنیتی برایشان پرونده سازی شده ؛ صحبت کردیم که شما ها مبارزان سیاسی هستید و شما ها به هیچ عنوان امنیت مردم را مخل نکردید. بلکه شما بدون دریافت حقوق و مزایا برای تامین نیازهای جامعه که توسط حاکمان بلوکه شده است ؛ مبارزه می کنید.
بنابراین مبارزان سیاسی امنیتی نیستند و هیچ جرمی مرتکب نشده اند و باید هر چه زودتر آزاد شوند.
ما باید شعار آزادی زندانیان سیاسی را به شعار روز تبدیل کنیم.
تاریخ 6/4/140
9 - نگهداری زندانی در محلهايی با سروصدای آزاردهنده.
10 – گرسنگی يا تشنگی دادن به زندانی و عدم رعايت استانداردهای بهداشتی و محرومكردن زندانی از امكانات مناسب بهداشتی.
11 - عدم طبقهبندی زندانيان سیاسی و نگهداری جوانان يا زندانيان عادی در كنار زندانيان خطرناك.
12 - جلوگيری از هواخوری روزانه زندانی .
13 ـ ممانعت از دسترسی به نشريات و كتب مجاز كشور.
14 - ممانعت از ملاقات هفتگی يا تماس تلفنی زندانی با خانواده .
15 - فشار روانی به زندانی از طريق اعمال فشار به اعضای خانواده اش.
16 - ممانعت از ملاقات متهم با وكيل بعد از دستگیری و در حین بازجویی .
17 - عدم استفاده از تلویزیون و رادیو در سلول انفرادی .
18 - نگهداری متهم شبانه روز در سلولی که هیچ وقت چراغ های آن خاموش نمی شود.
19 - . توهین به اعتقادات متهم از سوی نگهبان ها و یا بازجویان .
20 - روبرو کردن دو نفر هم جرم در حین بازجویی .
21 - استفاده اجباری زندانی از غذا های که توسط مسئولان برای مصرف تعیین شده است.
22 - تهدید متهم به محکومیت زیاد از طرف بازجویان .
23 - بی احترامی به متهم توسط افرادی که بعنوان خدمه در داخل بازداشتگاه مشغول کار هستند.
24 - بی اطلاعی از وضعیت جامعه و تحقیر خانواده زندانی از سوی بازجو ها و خدمه.
25 - توهین به اقوام و دوستان متهم از سوی بازجویان .
26 - توهین به تشکیلاتی که متهم به اتهام آن در بازداشت است.
27 – پخش اخبار نادرست از سوی بازجویان و رساندن آن به متهم .
28 - فشار از سوی بازجویان تحت نام دلسوزی به متهم برای اعترافگیری .
29 - قطع ملاقات با خانواده به هر دلیل.
30 - عدم استفاده متهم از توالت خارج از محل زیست .
31 - عدم استفاده متهم از آب گرم در زمستان و آب سرد در تابستان.
32 - عدم استفاده متهم از شستشوی لباس .
33 - درست کردن تابوت مرگ در مقابل متهم به هر بهانه ای .
34 - شستشوی مغزی متهم توسط نادمین و با همکاری مسئولان زندان .
35 - اعدام های سوری و تهدید به اعدام .
36 – تهدید متهم در حین بازجویی که بازجویان می گویند" در صورتی که اعتراف نکنید؛ خانواده شما را بازداشت خواهیم کرد ".
37 – آوردن قاضی به داخل سلول انفرادی جهت تفهیم اتهام به متهم.
38 – اتهام های ناروا و اظهارت بازجو که می گوید" رفقای خود تان به ما گزارش داده اند که شما چکارهای کرده اید ".
39 – احضار زندانی در شب و نگهداری او برای چندین ساعت با چشمان بسته در داخل کلیدوربدون بازجویی.
40 – اظهارت خدمه بازداشتگاه از جمله : به متهم می گویند ؛ برو اعتراف کن تا آزاد شوید. خروس را به این مکان آورده اند بعد از چند ماه با گذاشتن چند عدد تخم مرغ آزاد شده ؛ شما نیز تا زمانی که اعتراف نکنید آزاد نخواهید شد ؛ اگر اعتراف کنید و با بازجو ها همکاری نماید، آزاد خواهید شد؛ چرا به خود و خانواده ات رحم نمی کنید ؛ تو مرد عاقلی هستید برو هر کاری که کردید به بازجو ها بگو و خود ت را از این زندان نجات دهید.
در قسمت بالا به آن اشاره کردم که در بازداشتگاه مخوف اداره اطلاعات سنندج مورد شکنجه بدنی و فیزیکی قرار نگرفتم . اما من که سالها تجربه زندان رفتن را داشتم و شکنجه ها ی دهه شصت را از نزدیک لمس کرده ام . اگر یک نفر خبرنگار از من سئوال کند که در میان دو نوع شکنجه ؛ یعنی شکنجه سفید و شکنجه بدنی و فیزیکی کدام یک را انتخاب می کنید؟ جواب من به خبرنگار این است که شکنجه بدنی و فیزیکی را انتخاب می کنم.
چرا ؟ چون شکنجه بدنی و فیزیکی تنها به جسم زندانی آسیب میرساند. اما شکنجه سفید به جسم و روان زندانی آسیب می رساند. یعنی شکنجه سفید که امروز در تمام سلول های انفرادی کشور ما به یک امر طبیعی تبدیل شده است. خیلی از شکنجه بدنی و فیزیکی بدتر و زندانی را به کام مرگ نزدیک می کند. نتیجتا" هر متهمی که دستگیر می شود و او را به سلول انفرادی منتقل می کنند. بعد از مدتی نگهداری در سلول انفرادی ، مکان جدید برایش عادی خواهند شد و دیگر احساس غریبی نمی کند و عملا" سلول انفرادی در مقابل زندانیان رام خواهد شد.
10 – گرسنگی يا تشنگی دادن به زندانی و عدم رعايت استانداردهای بهداشتی و محرومكردن زندانی از امكانات مناسب بهداشتی.
11 - عدم طبقهبندی زندانيان سیاسی و نگهداری جوانان يا زندانيان عادی در كنار زندانيان خطرناك.
12 - جلوگيری از هواخوری روزانه زندانی .
13 ـ ممانعت از دسترسی به نشريات و كتب مجاز كشور.
14 - ممانعت از ملاقات هفتگی يا تماس تلفنی زندانی با خانواده .
15 - فشار روانی به زندانی از طريق اعمال فشار به اعضای خانواده اش.
16 - ممانعت از ملاقات متهم با وكيل بعد از دستگیری و در حین بازجویی .
17 - عدم استفاده از تلویزیون و رادیو در سلول انفرادی .
18 - نگهداری متهم شبانه روز در سلولی که هیچ وقت چراغ های آن خاموش نمی شود.
19 - . توهین به اعتقادات متهم از سوی نگهبان ها و یا بازجویان .
20 - روبرو کردن دو نفر هم جرم در حین بازجویی .
21 - استفاده اجباری زندانی از غذا های که توسط مسئولان برای مصرف تعیین شده است.
22 - تهدید متهم به محکومیت زیاد از طرف بازجویان .
23 - بی احترامی به متهم توسط افرادی که بعنوان خدمه در داخل بازداشتگاه مشغول کار هستند.
24 - بی اطلاعی از وضعیت جامعه و تحقیر خانواده زندانی از سوی بازجو ها و خدمه.
25 - توهین به اقوام و دوستان متهم از سوی بازجویان .
26 - توهین به تشکیلاتی که متهم به اتهام آن در بازداشت است.
27 – پخش اخبار نادرست از سوی بازجویان و رساندن آن به متهم .
28 - فشار از سوی بازجویان تحت نام دلسوزی به متهم برای اعترافگیری .
29 - قطع ملاقات با خانواده به هر دلیل.
30 - عدم استفاده متهم از توالت خارج از محل زیست .
31 - عدم استفاده متهم از آب گرم در زمستان و آب سرد در تابستان.
32 - عدم استفاده متهم از شستشوی لباس .
33 - درست کردن تابوت مرگ در مقابل متهم به هر بهانه ای .
34 - شستشوی مغزی متهم توسط نادمین و با همکاری مسئولان زندان .
35 - اعدام های سوری و تهدید به اعدام .
36 – تهدید متهم در حین بازجویی که بازجویان می گویند" در صورتی که اعتراف نکنید؛ خانواده شما را بازداشت خواهیم کرد ".
37 – آوردن قاضی به داخل سلول انفرادی جهت تفهیم اتهام به متهم.
38 – اتهام های ناروا و اظهارت بازجو که می گوید" رفقای خود تان به ما گزارش داده اند که شما چکارهای کرده اید ".
39 – احضار زندانی در شب و نگهداری او برای چندین ساعت با چشمان بسته در داخل کلیدوربدون بازجویی.
40 – اظهارت خدمه بازداشتگاه از جمله : به متهم می گویند ؛ برو اعتراف کن تا آزاد شوید. خروس را به این مکان آورده اند بعد از چند ماه با گذاشتن چند عدد تخم مرغ آزاد شده ؛ شما نیز تا زمانی که اعتراف نکنید آزاد نخواهید شد ؛ اگر اعتراف کنید و با بازجو ها همکاری نماید، آزاد خواهید شد؛ چرا به خود و خانواده ات رحم نمی کنید ؛ تو مرد عاقلی هستید برو هر کاری که کردید به بازجو ها بگو و خود ت را از این زندان نجات دهید.
در قسمت بالا به آن اشاره کردم که در بازداشتگاه مخوف اداره اطلاعات سنندج مورد شکنجه بدنی و فیزیکی قرار نگرفتم . اما من که سالها تجربه زندان رفتن را داشتم و شکنجه ها ی دهه شصت را از نزدیک لمس کرده ام . اگر یک نفر خبرنگار از من سئوال کند که در میان دو نوع شکنجه ؛ یعنی شکنجه سفید و شکنجه بدنی و فیزیکی کدام یک را انتخاب می کنید؟ جواب من به خبرنگار این است که شکنجه بدنی و فیزیکی را انتخاب می کنم.
چرا ؟ چون شکنجه بدنی و فیزیکی تنها به جسم زندانی آسیب میرساند. اما شکنجه سفید به جسم و روان زندانی آسیب می رساند. یعنی شکنجه سفید که امروز در تمام سلول های انفرادی کشور ما به یک امر طبیعی تبدیل شده است. خیلی از شکنجه بدنی و فیزیکی بدتر و زندانی را به کام مرگ نزدیک می کند. نتیجتا" هر متهمی که دستگیر می شود و او را به سلول انفرادی منتقل می کنند. بعد از مدتی نگهداری در سلول انفرادی ، مکان جدید برایش عادی خواهند شد و دیگر احساس غریبی نمی کند و عملا" سلول انفرادی در مقابل زندانیان رام خواهد شد.
اما از سوی دیگر زندانی سلول انفرادی به دلیل اینکه هم صحبتی ندارد باید روز و شب خود را تقسیم کند که چطور زمان را پشت سر بگذارد. هر زندانی سلول انفرادی باید صبح زود یعنی زمانی که ارابه غذا در کلیدور به صدا در می آید ازخواب بیدار و صبحانه خود را تحویل بگیرد و بعد از صرف صبحانه منتظر آن بماند تا جهت بازجویی به اتاق بازجویی منتقل گردد. بعد از پایان بازجویی او را به سلول انفرادی برمیگرداند. وقتی متهم به سلول انفرادی برگشت آن وقت به فکر فرو می رود که ، آیا بازجوی را خوب پس داده و یا بد پس داده است. روزهای که زندانی بازجویی ندارد بعد از صرف صبحانه در خیال خود به خارج از زندان رفته و میان دوستان و رفقا به گشت زنی مشغول است و برای رفقاء نسخه پیچی می کند. زندانیان عاطفی نیز در خیال به خانواده های خود سر می زنند و بعضی وقت ها نیز به حال خود گریه می کنند، که چرا به زندان افتاده و رفقای او هر کدام در میان خانواده هایشان هستند؟. زندانیان سلول انفرادی همیشه به فکر آن هستند که آیا روزی آزاد خواهند شد؟ آیا روزی خواهد رسید که انتقام تمام این بی عدالتی ها را گرفت و یک زندگی سالم و بدور از مشکلات داشته باشد؟ آیا روزی خواهد رسید که از آن بازجویان که به او و تمام بشریت توهین و بی احترامی کردند؛ انتقام بگیرند؟ آیا روزی خواهد رسید که آنهای که علیه او توطئه کرده اند به سزای اعمالشان برساندند؟. آیا هدفی که زندانی سیاسی به دونبال آن است و تمام هستی خود را فدای آن کرده به پیروزی خواهد رسید.؟ آیا بازجویان بیشتر از این به او فشار نخواهد آورد تا به کارهای که نکرده است و نیروهای امنیتی برای او پاپوش درست کرده اند و می خواهند به کاری که نکرده ، اعتراف کند و برای همیشه در زندان بماند.؟ آیا کسانی که با آنان فعالیت کرده است و به همه چیز اعتراف کرده اند در آینده آنها را خواهد دید.؟ آیا فلان... رفیق توان مقاومت دارد.؟ آیا محل کاری که در انجا کار کرده در چه شرایطی است.؟ آیا خانواده اش بعد از بازداشت او ، چطور زندگی می کنند.؟ آیا بچه هایش توان پرداخت شهریه مدرسه را دارند.؟ آیا چه کسانی کرایه منزل مسکونی خانواده او را پرداخت می کنند؟ آیا اگر ایشان محکوم شود، همسرش ازش جدا نخواهد شد؟ سرنوشت بچه هایش چه خواهد شد؟. بچه هایش می توانند بعد از او زندگی کنند؟. آیا امکان دارد یک بار دیگر دنیای آزاد را ببیند؟. آیا اگر به زندان محکوم شد چه کسانی هزینه زندانی او را به عهده خواهند گرفت.؟ آیا اگر از زندان آزاد شد می تواند به محل کار قبلی برگردد؟. آیا دوستان مثل گذشته به او اعتماد دارند و......؟
زندانی سلول انفرادی بعد از این تخیلات این بار از خود سئوال می کند. اصلا" چرا من را دستگیر کردند و هزاران اما و اگرهای دیگر فکر زندانی را با خود به تمام نقاطی که در حافظه او وجود دارد خواهد برد. بعد از تمام این اما و اگرها ، این بار زندانی سلول انفرادی هر چند خودش از زندان و بازداشت متنفر است و یکی از خواست های اصلی او در مبارزه بسته شدن تمام زندانها است.
اما از سوی دیگر در فکر آن است که چطور از بازجو ها و کسانی که به شکلی به او بی احترامی کرده اند، انتقام بگیرد و برای این منظور یک زندان تاسیس کند و شخص خودش به زندانبان و یا به بازجو تبدیل شود تا همان کاری را انجام دهد که امروز خودش ازآن متنفر است. یعنی زندانی سلول انفرادی تمام وقت خود را با این اما و اگرها سپری می کند. تنها چیزی که زندانی سلول انفرادی را دلگرم نگاه می دارد، این است که یکی از بازجو ها او را دلداری دهد و یا یکی از خدمه های بازداشتگاه به روی او لبخند بزند. تنها چیزی که زندانی سلول انفرادی را سرسخت می کند. این است که بازجویان و خدمه به او بی احترامی کنند. هر چقدر بازجو ها و خدمه بازداشتگاه با زندانی سلول انفرادی برخورد خشن و دور از انسانیت داشته باشند به همان اندازه زندانی سلول انفرادی جهت رسیدن به اهداف خود و گرفتن انتقام از تمام افرادی که در بازداشت و شکنجه و محاکمه او نقش داشته اند، مستحکم تر خواهند شد. زندانی سلول انفرادی هرچقدر بیشتر در سلول انفرادی نگهداری شود بیشتر از آن سیستم متنفر خواهد شد. در کشور ما بعد از 42 سال هنوز جرم سیاسی تعریف نشده و افرادیکه به دنبال جامعه بهتر برای احاد مردم هستند، توسط حاکمان دستگیر و زندانی می شود. این افراد ( متهمان سیاسی ) به استناد قانون مجازات های اسلامی محاکمه می شوند. بنابراین متهمان سیاسی بیشتر از متهمان عادی از این سیستم متنفر خواهند شد.
زندانی سلول انفرادی بعد از این تخیلات این بار از خود سئوال می کند. اصلا" چرا من را دستگیر کردند و هزاران اما و اگرهای دیگر فکر زندانی را با خود به تمام نقاطی که در حافظه او وجود دارد خواهد برد. بعد از تمام این اما و اگرها ، این بار زندانی سلول انفرادی هر چند خودش از زندان و بازداشت متنفر است و یکی از خواست های اصلی او در مبارزه بسته شدن تمام زندانها است.
اما از سوی دیگر در فکر آن است که چطور از بازجو ها و کسانی که به شکلی به او بی احترامی کرده اند، انتقام بگیرد و برای این منظور یک زندان تاسیس کند و شخص خودش به زندانبان و یا به بازجو تبدیل شود تا همان کاری را انجام دهد که امروز خودش ازآن متنفر است. یعنی زندانی سلول انفرادی تمام وقت خود را با این اما و اگرها سپری می کند. تنها چیزی که زندانی سلول انفرادی را دلگرم نگاه می دارد، این است که یکی از بازجو ها او را دلداری دهد و یا یکی از خدمه های بازداشتگاه به روی او لبخند بزند. تنها چیزی که زندانی سلول انفرادی را سرسخت می کند. این است که بازجویان و خدمه به او بی احترامی کنند. هر چقدر بازجو ها و خدمه بازداشتگاه با زندانی سلول انفرادی برخورد خشن و دور از انسانیت داشته باشند به همان اندازه زندانی سلول انفرادی جهت رسیدن به اهداف خود و گرفتن انتقام از تمام افرادی که در بازداشت و شکنجه و محاکمه او نقش داشته اند، مستحکم تر خواهند شد. زندانی سلول انفرادی هرچقدر بیشتر در سلول انفرادی نگهداری شود بیشتر از آن سیستم متنفر خواهد شد. در کشور ما بعد از 42 سال هنوز جرم سیاسی تعریف نشده و افرادیکه به دنبال جامعه بهتر برای احاد مردم هستند، توسط حاکمان دستگیر و زندانی می شود. این افراد ( متهمان سیاسی ) به استناد قانون مجازات های اسلامی محاکمه می شوند. بنابراین متهمان سیاسی بیشتر از متهمان عادی از این سیستم متنفر خواهند شد.
گزارش به کارگران و رفقاء .
کارگران ؛ رفقاء ، سازمانهای کارگری و اتحادیه های کارگری در سراسر جهان .
همچنان که اطلاع دارید ما کارگران ( محمود صالحی و عثمان اسماعیلی ) روز سه شنبه مورخ 21/2/1400 طی ابلاغیه شماره 140048100002349310 به شعبه سوم بازپرسی دادسرای عمومی و انقلاب شهرستان سقز احضار شدیم. به استناد ابلاغیه فوق بعد از روئیت باید ظرف مدت 5 روز خود را به شعبه مذکور جهت دفاع از اتهام انتسابی معرفی می کردیم.
خیلی ها از ما سئوال می کردند که دلیل احضار شما ها چیست ؟. ما به دلیل اینکه مرتکب جرمی نشده بودیم و نمی دانستیم که اتهام انتسابی دادگاه علیه ما چیست. از توضیحات برای دوستان و خانواده قبل از مراجعه به دادگاه خودداری کردیم.
اما قبل از اینکه ما به دادگاه برسیم من به عثمان اسماعیلی گفتم " اگر قاضی پرونده برای ما قرار وثیقه صادر کند ، من شخصا" آماده نیستم تا آن را تامین کنم " . عثمان اسماعیلی نیز گفت " من نیز آماده نیستم تا قرار وثیقه را قبول و آن را تامین کنم."
در هر حال ما روز یکشنبه مورخ 26/2/1400 ساعت 11 صبح به دادگاه مراجعه و خودمان را به شعبه مذکور معرفی کردیم.
قاضی : نام و نام خانوادگی ؟ محمود صالحی .
قاضی : اسم پدر : محمد .
قاضی : سابقه دارید ؟ 21 بار.
قاضی : آقای صالحی شما متهم هستید که در فضای مجاز عکس و تصاویر خودتان را انتشار دادید و انتشار این تصاویر در راستای خدمت به احزاب معاند نظام بوده .
جواب : جناب قاضی من به هیچ عنوان این تهام را قبول ندارم.
قاضی : مگر این عکس شما نیست ؟ ( چند قطعه عکس داخل پرونده بود و آن را نشان داد )
جواب : چرا این عکس ماست ؛ مگر گرفتن عکس جرم است؟.
قاضی : دادستان از شما ها شاکیست .
جواب : پس اگر دادستان شاکی است ؛ چرا خود دادستان تشریف ندارند؟. جناب قاضی به استناد قانون باید شاکی و متشاکی در دادگاه حضور داشته باشند.
قاضی : شما برای برگزاری روز جهانی کارگر مجوز داشتید؟.
جواب : جناب قاضی ، برگزاری مراسم روز جهانی کارگر نیاز به مجوز ندارد و در ثانی امسال ما به دلیل (کرونا )کووید 19 مراسمی برگزار نکردیم. تنها به گرفتن چند قطعه عکس اکتفا کردیم و آن هم جرم نیست.
قاضی : اماعکس های شما درفضای مجازی پخش شده و احزاب معاند از آن علیه نظام استفاده کرده اند.
جواب : جناب قاضی ما عکس را در صحفه فیس بوک شخصی خود گذاشتیم و این هم جرم نیست. شما به جای اینکه ما را محاکمه کنید. چرا کسانی که از عکس های ما سوء استفاده کرده اند دستگیر ومحاکمه نمی کنید؟ این چه اتهامی است که به ما می زنید. وقتی رهبر انقلاب سخنرانی می کند ؛ بعد از یک دقیقه تمام رسانه های جهان آن را پخش می کنند از جمله تلویزیون اسرائیل ، باید ما بگویم رهبر انقلاب اسرائیلی است ؟ !
قاضی : رهبر عمومی صحبت می کند.
جواب : ما هم عمومی صحبت می کنیم. ما در صحفه فیس بوک شخصی خود مطلب گذاشتیم و دیگر نمی توانیم به مردم بگویم که کپی پست نکنند. شما باید آنها یی را دستگیر کنید که کپی پست می کنند. مطلب و یا تصاویر تا زمانی مربوط به شخص است که آن را منتشر نکرده باشند. اما زمانی که مطلب و تصاویر پخش شد دیگر مربوط به شخص نیست و همه کس می توانند از آن استفاده کنند.
قاضی : آخرین دفاع ؟
جواب : جناب قاضی برگزاری روز جهانی کارگر جرم نیست و ما نیز جرمی مرتکب نشدیم تا از آن دفاع کنیم .
قاضی : عثمان اسماعیلی شما متهم هستید که در فضای مجازی عکس پخش کردید ؟
عثمان اسماعیلی : من این عکس ها را در صحفه فیسبوک شخصی خود پخش کردم. پخش عکس در صحفه شخصی خودم جرم نیست و این اتهام را قبول ندارم.
قاضی : مگر شما مجوز داشتید ؟
عثمان اسماعیلی : ما مجوز نداشتیم و نیازی به مجوز نیست . مگر ما چکار کردیم تا مجوز بگیریم؟.
قاضی : شما عکس و تصاویر خودتان را در فضای مجازی پخش کردید ومراسم روز کارگر را بدون مجوز برگزار کردید و این جرم است؟
عثمان اسماعیلی : ما به دلیل اینکه مریضی کرونا در جهان وجود دارد . امسال مراسم روز کارگر را برگزار نکردیم و تنها چند قطعه عکس گرفتیم و آن عکسها را در صحفه فیسبوک شخصی خود منتشر کردیم که آن هم جرم نیست.
عثمان اسماعیلی رو به قاضی گفت " آقای قاضی اجازه هست صحبت کنم.؟
قاضی : بفرما صحبت کنید.
عثمان اسماعیلی : جناب قاضی امیدوارم شما و آقای صالحی صدها سال زنده بمانید. اما اگر من در قید حیاط نباشم و جمهوری اسلامی هم نباشد. یک دولت دیگر طبیعتا" جایگذین جمهوری اسلامی خواهد شد. اگر یک عده قضات جدید بیایند سر کار و پرونده های شما ها را بررسی کنند. تعجب خواهند کرد که شماها در دولت جمهوری اسلامی ما کارگران را به چه جرمی محاکمه کردید.!
کارگران ؛ رفقاء ، سازمانهای کارگری و اتحادیه های کارگری در سراسر جهان .
همچنان که اطلاع دارید ما کارگران ( محمود صالحی و عثمان اسماعیلی ) روز سه شنبه مورخ 21/2/1400 طی ابلاغیه شماره 140048100002349310 به شعبه سوم بازپرسی دادسرای عمومی و انقلاب شهرستان سقز احضار شدیم. به استناد ابلاغیه فوق بعد از روئیت باید ظرف مدت 5 روز خود را به شعبه مذکور جهت دفاع از اتهام انتسابی معرفی می کردیم.
خیلی ها از ما سئوال می کردند که دلیل احضار شما ها چیست ؟. ما به دلیل اینکه مرتکب جرمی نشده بودیم و نمی دانستیم که اتهام انتسابی دادگاه علیه ما چیست. از توضیحات برای دوستان و خانواده قبل از مراجعه به دادگاه خودداری کردیم.
اما قبل از اینکه ما به دادگاه برسیم من به عثمان اسماعیلی گفتم " اگر قاضی پرونده برای ما قرار وثیقه صادر کند ، من شخصا" آماده نیستم تا آن را تامین کنم " . عثمان اسماعیلی نیز گفت " من نیز آماده نیستم تا قرار وثیقه را قبول و آن را تامین کنم."
در هر حال ما روز یکشنبه مورخ 26/2/1400 ساعت 11 صبح به دادگاه مراجعه و خودمان را به شعبه مذکور معرفی کردیم.
قاضی : نام و نام خانوادگی ؟ محمود صالحی .
قاضی : اسم پدر : محمد .
قاضی : سابقه دارید ؟ 21 بار.
قاضی : آقای صالحی شما متهم هستید که در فضای مجاز عکس و تصاویر خودتان را انتشار دادید و انتشار این تصاویر در راستای خدمت به احزاب معاند نظام بوده .
جواب : جناب قاضی من به هیچ عنوان این تهام را قبول ندارم.
قاضی : مگر این عکس شما نیست ؟ ( چند قطعه عکس داخل پرونده بود و آن را نشان داد )
جواب : چرا این عکس ماست ؛ مگر گرفتن عکس جرم است؟.
قاضی : دادستان از شما ها شاکیست .
جواب : پس اگر دادستان شاکی است ؛ چرا خود دادستان تشریف ندارند؟. جناب قاضی به استناد قانون باید شاکی و متشاکی در دادگاه حضور داشته باشند.
قاضی : شما برای برگزاری روز جهانی کارگر مجوز داشتید؟.
جواب : جناب قاضی ، برگزاری مراسم روز جهانی کارگر نیاز به مجوز ندارد و در ثانی امسال ما به دلیل (کرونا )کووید 19 مراسمی برگزار نکردیم. تنها به گرفتن چند قطعه عکس اکتفا کردیم و آن هم جرم نیست.
قاضی : اماعکس های شما درفضای مجازی پخش شده و احزاب معاند از آن علیه نظام استفاده کرده اند.
جواب : جناب قاضی ما عکس را در صحفه فیس بوک شخصی خود گذاشتیم و این هم جرم نیست. شما به جای اینکه ما را محاکمه کنید. چرا کسانی که از عکس های ما سوء استفاده کرده اند دستگیر ومحاکمه نمی کنید؟ این چه اتهامی است که به ما می زنید. وقتی رهبر انقلاب سخنرانی می کند ؛ بعد از یک دقیقه تمام رسانه های جهان آن را پخش می کنند از جمله تلویزیون اسرائیل ، باید ما بگویم رهبر انقلاب اسرائیلی است ؟ !
قاضی : رهبر عمومی صحبت می کند.
جواب : ما هم عمومی صحبت می کنیم. ما در صحفه فیس بوک شخصی خود مطلب گذاشتیم و دیگر نمی توانیم به مردم بگویم که کپی پست نکنند. شما باید آنها یی را دستگیر کنید که کپی پست می کنند. مطلب و یا تصاویر تا زمانی مربوط به شخص است که آن را منتشر نکرده باشند. اما زمانی که مطلب و تصاویر پخش شد دیگر مربوط به شخص نیست و همه کس می توانند از آن استفاده کنند.
قاضی : آخرین دفاع ؟
جواب : جناب قاضی برگزاری روز جهانی کارگر جرم نیست و ما نیز جرمی مرتکب نشدیم تا از آن دفاع کنیم .
قاضی : عثمان اسماعیلی شما متهم هستید که در فضای مجازی عکس پخش کردید ؟
عثمان اسماعیلی : من این عکس ها را در صحفه فیسبوک شخصی خود پخش کردم. پخش عکس در صحفه شخصی خودم جرم نیست و این اتهام را قبول ندارم.
قاضی : مگر شما مجوز داشتید ؟
عثمان اسماعیلی : ما مجوز نداشتیم و نیازی به مجوز نیست . مگر ما چکار کردیم تا مجوز بگیریم؟.
قاضی : شما عکس و تصاویر خودتان را در فضای مجازی پخش کردید ومراسم روز کارگر را بدون مجوز برگزار کردید و این جرم است؟
عثمان اسماعیلی : ما به دلیل اینکه مریضی کرونا در جهان وجود دارد . امسال مراسم روز کارگر را برگزار نکردیم و تنها چند قطعه عکس گرفتیم و آن عکسها را در صحفه فیسبوک شخصی خود منتشر کردیم که آن هم جرم نیست.
عثمان اسماعیلی رو به قاضی گفت " آقای قاضی اجازه هست صحبت کنم.؟
قاضی : بفرما صحبت کنید.
عثمان اسماعیلی : جناب قاضی امیدوارم شما و آقای صالحی صدها سال زنده بمانید. اما اگر من در قید حیاط نباشم و جمهوری اسلامی هم نباشد. یک دولت دیگر طبیعتا" جایگذین جمهوری اسلامی خواهد شد. اگر یک عده قضات جدید بیایند سر کار و پرونده های شما ها را بررسی کنند. تعجب خواهند کرد که شماها در دولت جمهوری اسلامی ما کارگران را به چه جرمی محاکمه کردید.!
جناب قاضی من به شما پیشنهاد می دهم که برای ما قرار وثیقه صادر نکنید و شما مطمئن باشید که ما فرار نخواهیم کرد. آقای قاضی آخر ؛ این چه دولتی است که بعد از 42 سال هنوز یک تشکل کارگری و یا یک حزب سیاسی نمی تواند فعالیت کنند؟. این چه دولتی است که بعد از 42 سال هر کسی نفس بکشد فوری برای او یک پرونده تشکیل و او را به جرم تبلیغ علیه نظام محاکمه و او را زندانی می کنید. ؟ اتهام تبلیغ علیه نظام به یک امر طیبعی تبدیل شده و هر کسی را دستگیر میکنید ؛ این اتهام را به او می زنید.!
قاضی : آقای اسماعیلی آخرین دفاع شما چیست؟.
عثمان اسماعیلی : ما هیچ جرمی مرتکب نشدیم و به همین دلیل حرفی برای گفتن ندارم.
بعد از بازپرسی قاضی محترم شعبه سوم بازپرسی رای صادر نمود و هر کدام از ما را به مبلغ 40 میلیون تومان قرار وثیقه محکوم و با قید کفالت از دادگاه آزاد می شدیم. وقتی قاضی رای مذکور را صادر و چاپ کرد از او درخواست کردم تا رای مورد نظر را برای مطالعه در اختیار من قرار دهد. قاضی با احترام رای صادره را در اختیار من قرار داد و من بعد از مطالعه به قاضی گفتم " جناب قاضی من به هیچ عنوان آماده نیستم تا برای آزادی خود کفالت تامین کنم. من هیچ جرمی مرتکب نشدم و به همین دلیل آماده نیستم تا کفالت را تامین کنم. ضمنا" من 60 سال سن دارم و هر سال 3 الی 4 بار دستگیر می شوم و باید هر بار با قرار وثیقه آزاد شوم ؟. من آماده نیستم تا قرار کفالت را تامین کنم و به زندان خواهم رفت تا روز دادگاه .
قاضی : شما می دانید کفالت یعنی چه ؟.
جواب : بلی می دانم کفالت یعنی چه ؛ یعنی باید یک نفر برای ما جواز کسب بگذارد تا آزادی خود را به دست آوریم. اما ما آماده نیستم تا این کفالت را تامین کنم و ترجیع می دهم به زندان بروم تا کفالت را تامین کنم.
قاضی : به رای صادره اعتراض دارید؟
جواب : بلی به رای صادره اعتراض دارم .
قاضی : می توانید اعتراض خود را کتبا" بنویسید.
همان لحظه زیر دادنامه فوق اعتراض خود را نوشتم و عثمان اسماعیلی هم از من درخواست کرد تا اعتراض او را نیز نسبت به دادنامه بنویسم.
به این ترتیب ما بعد از اینکه به دادنامه صادره از سوی شعبه سوم بازپرسی اعتراض کردیم. همان لحظه قاضی دفتردار شعبه را احضار و پرونده ما را تحویل او داد. دفتردار رای صادره را مطالعه و با تعجب گفت" چرا به رای صادره اعتراض کردید؛ این قرار زیادی نیست !؟"
جواب : جناب دفتردار ما مجرم نیستیم به همین دلیل ؛ هیچ گونه قرار وثیقه ای را قبول نداریم و آماده نیستیم تا آن را تامین کنیم.
دفتردار ما را از اتاق قاضی خارج و از نیروهای امنیتی درخواست کرد تا ما را به اتاقی که بازداشتگاه دادگستری است منتقل کنند.
همان لحظه پرونده ما را به یک شعبه دیگر ارجاع دادند و شعبه مذکور مبلغ 40 میلیون تومان قرار وثیقه را به 30 میلیون تومان کاهش داد. اما ما آن را قبول نکردیم . دفتردار همسرم نجیبه صالحزاده را احضار و به ایشان می گوید که کاری کنند تا این دو نفر به زندان نروند. همسرم نجیبه صالح زاده اظهار می دارد که آنها هیچ جرمی مرتکب نشده اند و به همین دلیل قرار کفالت را تامین نمی کنند.
بعد از چند ساعت نگهداری در بازداشتگاه موقت دادگستری سقز.
ساعت 3 بعدازظهر ماموران نیروی انتظامی ما را به زندان مرکزی سقز منتقل کردند.
ما وقتی وارد زندان مرکزی سقز شدیم . بعد از تحویل وسایل های شخصی به قرنطینه منتقل شدیم و شب اول در یک اتاق 20 متری 33 نفر را جا داده بودند. اولین روز در قرنطینه تست کرونا را از تک تک ما گرفتند. برابر قانون هر زندانی باید چندین روز را در قرنطینه باشد تا اینکه وارد بند شود.
اما صبح روز 27/2/1400 یعنی یک روز بعد به افسرنگهبانی مراجعه و به وضعیت قرنطینه در آن شرایط اعتراض کردم و همان روز ما را به بند منتقل کردند.
ماموران زندان به دلیل اینکه مرا می شناختند مرتب به ما پیشنهاد می دادند تا کفالت را قبول و از زندان آزاد شوم. اما ما پیشنهاد مسئولان مربوطه را قبول نکردیم و به آنها گفتیم" بجای اینکه از ما درخواست کنید تا قرار کفالت بگذاریم . چرا از دادگاه درخواست نمی کنید که هر چه زودتر جلسه محاکمه را برگزار کنند "؟.
سرانجام روز سه شنبه مورخ 4/3/1400 آنلاین توسط قاضی شعبه اول دادگاه انقلاب محاکمه شدیم و توجه شما عزیزان را به قسمتهای از جلسه دادگاه جلب می نمایم.
قاضی : متهم ردیف اول محمود صالحی شما متهم هستید که روز جهانی کارگر مراسم برگزار کردید و عکس آن را در فضای مجازی پخش کردید.؟
جواب : جناب قاضی امسال به دلیل مریضی کرونا ما مراسم روز جهانی کارگر را برگزار نکردیم و این اتهام را کاملا" رد می کنم. اما ما چندین نفر کارگر در آن روز معیین به یکی از پارکهای شهر رفته و چندین قطعه عکس گرفتیم و آن را در صحفه فیسبوک شخصی خود پخش کردیم.
قاضی : آقای صالحی شما مجوز برگزاری مراسم و تجمع را داشتید؟.
قاضی : آقای اسماعیلی آخرین دفاع شما چیست؟.
عثمان اسماعیلی : ما هیچ جرمی مرتکب نشدیم و به همین دلیل حرفی برای گفتن ندارم.
بعد از بازپرسی قاضی محترم شعبه سوم بازپرسی رای صادر نمود و هر کدام از ما را به مبلغ 40 میلیون تومان قرار وثیقه محکوم و با قید کفالت از دادگاه آزاد می شدیم. وقتی قاضی رای مذکور را صادر و چاپ کرد از او درخواست کردم تا رای مورد نظر را برای مطالعه در اختیار من قرار دهد. قاضی با احترام رای صادره را در اختیار من قرار داد و من بعد از مطالعه به قاضی گفتم " جناب قاضی من به هیچ عنوان آماده نیستم تا برای آزادی خود کفالت تامین کنم. من هیچ جرمی مرتکب نشدم و به همین دلیل آماده نیستم تا کفالت را تامین کنم. ضمنا" من 60 سال سن دارم و هر سال 3 الی 4 بار دستگیر می شوم و باید هر بار با قرار وثیقه آزاد شوم ؟. من آماده نیستم تا قرار کفالت را تامین کنم و به زندان خواهم رفت تا روز دادگاه .
قاضی : شما می دانید کفالت یعنی چه ؟.
جواب : بلی می دانم کفالت یعنی چه ؛ یعنی باید یک نفر برای ما جواز کسب بگذارد تا آزادی خود را به دست آوریم. اما ما آماده نیستم تا این کفالت را تامین کنم و ترجیع می دهم به زندان بروم تا کفالت را تامین کنم.
قاضی : به رای صادره اعتراض دارید؟
جواب : بلی به رای صادره اعتراض دارم .
قاضی : می توانید اعتراض خود را کتبا" بنویسید.
همان لحظه زیر دادنامه فوق اعتراض خود را نوشتم و عثمان اسماعیلی هم از من درخواست کرد تا اعتراض او را نیز نسبت به دادنامه بنویسم.
به این ترتیب ما بعد از اینکه به دادنامه صادره از سوی شعبه سوم بازپرسی اعتراض کردیم. همان لحظه قاضی دفتردار شعبه را احضار و پرونده ما را تحویل او داد. دفتردار رای صادره را مطالعه و با تعجب گفت" چرا به رای صادره اعتراض کردید؛ این قرار زیادی نیست !؟"
جواب : جناب دفتردار ما مجرم نیستیم به همین دلیل ؛ هیچ گونه قرار وثیقه ای را قبول نداریم و آماده نیستیم تا آن را تامین کنیم.
دفتردار ما را از اتاق قاضی خارج و از نیروهای امنیتی درخواست کرد تا ما را به اتاقی که بازداشتگاه دادگستری است منتقل کنند.
همان لحظه پرونده ما را به یک شعبه دیگر ارجاع دادند و شعبه مذکور مبلغ 40 میلیون تومان قرار وثیقه را به 30 میلیون تومان کاهش داد. اما ما آن را قبول نکردیم . دفتردار همسرم نجیبه صالحزاده را احضار و به ایشان می گوید که کاری کنند تا این دو نفر به زندان نروند. همسرم نجیبه صالح زاده اظهار می دارد که آنها هیچ جرمی مرتکب نشده اند و به همین دلیل قرار کفالت را تامین نمی کنند.
بعد از چند ساعت نگهداری در بازداشتگاه موقت دادگستری سقز.
ساعت 3 بعدازظهر ماموران نیروی انتظامی ما را به زندان مرکزی سقز منتقل کردند.
ما وقتی وارد زندان مرکزی سقز شدیم . بعد از تحویل وسایل های شخصی به قرنطینه منتقل شدیم و شب اول در یک اتاق 20 متری 33 نفر را جا داده بودند. اولین روز در قرنطینه تست کرونا را از تک تک ما گرفتند. برابر قانون هر زندانی باید چندین روز را در قرنطینه باشد تا اینکه وارد بند شود.
اما صبح روز 27/2/1400 یعنی یک روز بعد به افسرنگهبانی مراجعه و به وضعیت قرنطینه در آن شرایط اعتراض کردم و همان روز ما را به بند منتقل کردند.
ماموران زندان به دلیل اینکه مرا می شناختند مرتب به ما پیشنهاد می دادند تا کفالت را قبول و از زندان آزاد شوم. اما ما پیشنهاد مسئولان مربوطه را قبول نکردیم و به آنها گفتیم" بجای اینکه از ما درخواست کنید تا قرار کفالت بگذاریم . چرا از دادگاه درخواست نمی کنید که هر چه زودتر جلسه محاکمه را برگزار کنند "؟.
سرانجام روز سه شنبه مورخ 4/3/1400 آنلاین توسط قاضی شعبه اول دادگاه انقلاب محاکمه شدیم و توجه شما عزیزان را به قسمتهای از جلسه دادگاه جلب می نمایم.
قاضی : متهم ردیف اول محمود صالحی شما متهم هستید که روز جهانی کارگر مراسم برگزار کردید و عکس آن را در فضای مجازی پخش کردید.؟
جواب : جناب قاضی امسال به دلیل مریضی کرونا ما مراسم روز جهانی کارگر را برگزار نکردیم و این اتهام را کاملا" رد می کنم. اما ما چندین نفر کارگر در آن روز معیین به یکی از پارکهای شهر رفته و چندین قطعه عکس گرفتیم و آن را در صحفه فیسبوک شخصی خود پخش کردیم.
قاضی : آقای صالحی شما مجوز برگزاری مراسم و تجمع را داشتید؟.