محمود صالحي
98 subscribers
117 photos
24 videos
116 files
45 links
٠٩١٨٣٧٤٧٦١٧
Download Telegram
پلیس امنیت به نبال چیست؟
چند سالی است که پلیس امنیت شهر سقز به دنبال بهانه ای است تا به هر شکل ممکن برای خانواده من ( محمود صالحی ) و عثمان اسماعیلی پرونده سازی کنند و ما را به دادگاه بکشانند. در این راستا میشه به چند مورد از آن بهانه ها و پرونده سازیها اشاره کرد.
1 – از تاریخ 5/2/1395 لغایت 25/5/1395 ده ها بار نجیبه صالحزاده همسرم را به پلیس امنیت احضار و برای او به جرم داشتن فیس بوک و نشر نوشته های کومه له پرونده ای برای او تشکیل دادند. چندین بار نجیبه صالحزاده را به دادگاه احضار و در نتیجه رای برائت او صادر شد و پرونده مختومه اعلام شد.
2 – تحقیقب و مزاحمت از سوی ماموران پلیس امنیت برای ما در خیابان به مناسبت های مختلف و بخصوص در روز 18 اسفند سال 1398 .
3 – روز سه شنبه مورخ 16/7/98 ساعت 8 صبح 4 نفر مامور لبلس شخصی که خود را مامور آگاهی معرفی کردند به منزل مسکونی ما حمله کردند و با زور می خواستند وارد منزل ما شوند. به این بهانه که اینجا منزل بهنام مرادی است.من مانع ورود آنها شدم و به آنها گفتم ، بدون مجوز اجازه نخواهم داد تا وارد منزل ما شوید. با توجه به درگیری من با ماموران تمام محله از این واقعه اطلاع پیدا کردند و ماموران بعد از تهدید و .... آن محل را ترک کردند.
4 – روز سه شنبه مورخ 23/7/98 ساعت هشت و سی دقیقه صبح شخصی بنام ...... با منزل ما تماس گرفت و مرا به اداره اماکن احضار کردند که من جواب رد دادم و مراجعه نکردم.
5- احضار تلفنی به اماکن در تاریخ 10/2/99 که من به درخواست فرد مذکور جواب رد دادم و به ایشان گفتم رسما" برای من احضاریه ارسال کنند.
6 – تشکل پرونده در تاریخ 13/2/99 ( به اتهام عدم حضور در مراجع انتظامی ) در شعبه 5 دادیاری و در نتیجه رای به برائت ما صادر شد.
7- این بار طرح یک شکایت دیگر به اتهام اینکه ما در دنیای مجازی آرم کومه له را پخش و برای کومه له تبلیغ کرده ایم.
این مزاحمت ها و پرونده سازی ها برای این است که به هر شکلی که برایشان ممکن است ما را به زندان محکوم کنند. تنها به این جرم که ما به تماس های تلفنی آنها لبیک نگفته و به آن مراکز مراجعه نمی کنیم. ما بارهای به تماس گیرنده محترم پلیس امنیت شهرستان سقز گفته ایم که باید از طریق مراجع قضائی اقدام کنید، در غیر اینصورت ما با تلفن به آن مرکز مراجعه نخواهیم کرد. اظهارات ما برای آنها سنگین و قابل هضم نیست به همین دلیل هر روز به بهانه ای می خواهند ما را به دادگاه بگشانند و ما را با این موضوع درگیر کنند. نتیجه این پرونده سازی ها علیه ما یک بار دیگر و این بار به اتهام نشر آرم کومه له در دنیای مجازی است. پلیس امنیت از ما شکایت کرده است و پرونده ای در شعبه 5 دادیاری دادگستری شهرستان سقز تشکیل و در دست بررسی است .
روز پنجشنبه مورخه 29/3/99 ساعت 50 / 9 دقیقه صبح از سوی دفتر شعبه 5 دادیاری با شماره موبایل من تماس گرفتند و دفتردار وقت جلسه دادگاه ما را روز یک شنبه مورخه 1/4/99 تعیین و به من ابلاغ کرد.
ما روز موعود به دادگاه مراجعه و خودمان را به دفتر شعبه معرفی کردیم. دفتردار شعبه پرونده ما را تحویل داد و اظهار نمود که خود ما به نزد قاضی مراجعه کنیم. قاضی پرونده را از ما تحویل گرفت و اظهار نمود خارج از اتاق منتظر بمانیم تا ما را صدا می کنند.
چند مدت طول نکشید که من ( محمود صالحی ) را صدا کردند و من داخل اتاق قاضی شدم.
قاضی : نام و نام خانوادگی ؟ محمود صالحی .
قاضی : نام پدر ؟ محمد .
قاضی : چند سال سن دارید ؟ 58 سال دارم .
قاضی : شغل شما چیست ؟ بازنشسته هستم .
قاضی : بازنشسته کجا هستی ؟ خبازی ( نانوا )
قاضی : سواد دارید؟ خواندن و نوشتن.
قاضی : سابقه دارید؟ خیلی زیاد.
قاضی : چقدر؟ خیلی زیاد.
قاضی : به چه اتهامی زندان رفتید؟ به اتهام کومه له ، روز جهانی کارگر و روز جهانی زن .
قاضی : چند سال زندان کشیده اید؟ 6 سال قانونی و 2 سال غیر قانونی .
قاضی : ما زندان غیر قانونی نداریم.
جواب: چرا ؟ جناب قاضی در همین شهر که شما حضور دارید من در سال 1374 زندان غیر قانونی بودم و در همان زندان بر اثر سرمازدگی یکی از انگشتان پایم را از دست دادم.
قاضی : شما متهم هستی که در دنیای مجازی آرم کومه له را پخش کرده اید، چه توضیحی دارید؟
جواب: هیچ توضیحی ندارم، به دلیل اینکه این اتهام کذب محض است.
قاضی: یعنی شما آرم کومه له را پخش نکردید؟
جواب : خیر من آرم کومه له را پخش نکردیم.
قاضی: پرچم های سرخ مگر آرم کومه له نیست؟
جواب : خیر پرچم سرخ هیچ چه ربطی به کومه له ندارد و کومه له مدت 45 ساله است که تاسیس شده و پرچم سرخ 170 سال پیش به نماد طبقه کارگر تبدیل شده و هیچ ربطی به کومه له ندارد.
قاضی: مگر ستاره سرخ آرم کومه له نیست ؟
جواب : خیر؛ ستاره سرخ به معنای 5 قاره است و هیچ ربطی به کومه له ندارد.
قاضی : پس آرم کومه له چه شکلی است؟
جواب: کامپیوتر خود را باز کنید تا من آرم کومه له را به شما نشان دهم.
قاضی : شما قبول ندارید که آرم کومه له را پخش کردد؟
جواب: خیر من قبول ندارم. آخر چرا من باید آرم کومه له را پخش کنم.؟ من در سن 16 سالگی کومه له بودم و بعد به اتهام کومه له به زندان رفتیم و جرم آن را متحمل شدم.
قاضی : یعنی حال توبه کرده اید؟
جواب : خیر، من نگفتم توبه کرده ام.
قاضی : پس چه ؟
جواب : جناب قاضی توبه یعنی کسی که از گذشته خود نادم باشد. اما من دیگر با کومه له فعالیت نمی کنیم.
قاضی : شما هر چیزی بگوید من آن را می نویسم .
جواب : درسته من چیزی نگفتم .
قاضی مرا صدا کرد تا نزد ایشان بروم. وقتی به مقابل میز قاضی رفتم ، چند قطعه عکس که روی پرونده بود و آن را پرنت گرفته بودند. عکس ها را به من نشان داد و گفت " شما در این عکس هستید"؟ بلی این عکس من است. ( عکس ها مربوط به اول ماه مه روز جهانی کارگر بود. )
قاضی: آقای صالحی این برگه را مضاء کنید.
من برگه تفهیم اتهام و آن چند سئوال را امضاء کردم.
قاضی: آقای صالحی نباید کار غیر قانونی کرد تا همچون سوریه ، عراق کشور ما نیز ناامن شود و باید ما امنیت داشته باشیم.
جواب : بلی جناب قاضی نباید کار غیر قانونی کرد و ما نیز دوست داریم که امنیت داشته باشیم. اما این چه امنیتی است که 4 نفر مامور آگاهی ساعت 8 صبح به خانه ما حمله می کنند و می خواهند با زور وارد منزل ما شوند؛ به بهانه اینکه آن منزل مربوط به بهنام مرادی است. این چه امنیتی است که هر چند روز یک بار ما را به اماکن احضار و بازجویی می کنند.؟
قاضی : ما حکم ورود به منزل شما را صادر نکرده ایم.
جواب : من می دانم که قوه قضائیه حکم ورود به منزل ما را صادر نکرده است.
قاضی : این پرونده مربوط به احضار تلفنی شما به اماکن نیست.
جواب : پس این یک پرونده جدید است؟
قاضی : بلی این یک پرونده جدید است.
بعد از تفهیم اتهام و چندین سئوال از سوی قاضی پرونده، من اتاق قاضی را ترک و عثمان اسماعیلی وارد اتاق شد. عثمان اسماعیلی نیز مورد اتهامی را رد و اظهار نموده که آن را قبول ندارد. به این ترتیب پرونده جدید برای ما تشکیل و پلیس امنیت به اتهام نشر آرم کومه له در دنیای مجازی از ما شکایت کرده است.
نکته جالب این است، افرادی که علیه ما شکایت کرده اند، اسم خود را پلیس امنیت گذاشته اند.!
واقعا"این چه پلیس امنیتی است که درطول یک ماه دو بار از چند نفر کارگر به اتهامات واهی شکایت کنند؟ با توجه به وضعیت امروز جهان و با توجه به اینکه مسئولان بهداشتی و دولتی در سراسر جهان مردم را تشویق می کنند که از منازل خود خارج نشوید. اما پلیس امنیت شهر ما هر چند روز یک بار ما را به اماکن احضار و بدون دلیل و بدون اینکه جرمی مرتکب شده باشیم و یا دستور قضایی داشته باشند، از ما بازجویی می کنند.
از سوی دیگر و با توجه به اینکه پلیس امنیت مرتب منزل ما را تحت کنترل خود دارد، که من از این بابت خوشحالم . اما در طول 2 سال چند بار از سوی افراد یا افرادی شیشه های منزل مسکونی ما را شکسته اند و یا منزل ما را به آتش کشیدند. اما آن زمان در این شهر که مسئولان امنیتی ادعا می کنند که امنیت مردم را تامین کرده ایم؛ خبری از پلیس امنیت نبوده و کسی در این مورد دستگیر نشد.
مردم ، حقوق دانان و مسئولان محترم قضایی به نظر شما این امنیت است ؟.
آیا احضار ما از سوی پلیس امنیت هر چند مدت یک بار در این شرایط کرونایی، استرس و اظطراب را در خانواده ما ایجاد نمی کند؟.
نظر خوانندگان محترم این نوشته برای من مهم است.
محمود صالحی 3/4/99
خوشبختی در انسانیت و انسان بودن است

مصطفی عرب تو هم خوشبخت بودی و هم انسانها را دوست داشتی و این یکی از عمل نیک شما در طول زندگی بود.
شادی عزیز همسر ، ساکو ، آروین و شوانکو پسران ، شعری خواهر و محمد صالح و حسام براداران مصطفی عزیز ، می دانیم هیچ جمله ای درد شما عزیزان و ما رفقای مصطفی عرب را سبک نمی کند. می دانیم همه ما داغداریم ، می دانیم هیچ چیزی نمی تواند غم از دست دادن مصطفی الهی عزیز و مهربانی های او را جبران کند. اما نمیشه کاری کرد و باید این غم بزرگ را بر دوشمان حمل کنیم .
عزیزان وقتی کسانی در دل مردم جای دارند، مطمئن باشید که همیشه زنده اند. ما مهربانیهای مصطفی و خنده های او را همیشه در فکر و ذهن خود داریم و احساس می کنیم که مصطفی همیشه در کنار ماست و باید سعی کنیم که همچون وی زندگی کنیم تا اینکه مثل او در میان مردم محبوب باشیم.
مصطفی عزیز و انقلابی ، ای رفیق روز های سخت زندان دخانیات سقز. ما رفقای تو به شما قول می دهیم که برای آن اهدافی که سالها برایش تلاش کردید ، مستحکم و استور به پیش حرکت کنیم. ما به شما قول می دهیم که تا رسیدن به هدف های شما که یک هدف انسانی و احترام به انسانیت بود، یک لحظه قصور نکنیم.
دوستان و رفقاء در اینجا ضرروی می بینم که یک خاطره از مصطفی برایتان تعریف کنم.
سال 1367 ما تعداد زیادی از جوانان سقز به اتهام همکاری با کومه له در زندانی دخانیات سقز زندانی بودیم. در اواخر خرداد ماه 67 درچند روز متوالی تعداد زیادی از رفقای هم بند ما را جهت اجرای حکم اعدام از بند خارج کردند. ما همگی نگران و از این وضعیت به ستوه آماده بودیم و حتی هیچ یک از زندانیان توان خوردن نان روزانه را نداشتند. من با مسئولان زندان درگیر شدم و مرا به خارج بند 5 منتقل کردند و در مقابل چشم زندانیان بند های دیگر به من توهین و مرا آزار می دادند و در سالن بندها مرا با دستبند و پابند گذاشته بودند. توابان در سالن زندان یک میز و چند جلد دفتر گذاشته بودند و برای اینکه جو رعب و وحشت ایجاد کنند. هر چند لحظه یک نفر از زندانیان را احضار و از آنها سئوال می پرسیدند که چند سال زندان دارید؟ چند مدت است که در زندان هستید؟ اتهام شما چیست؟ آیا توبه کرده اید یا ... ؟ چند مدت از احکام شما باقی مانده است؟ آیا آماده هستید با ما همکاری کنید؟ اگر آزاد شدید چکار خواهید کرد و...؟
چندی طول نکشید که مصطفی عرب را آوردند.
مصطفی عرب به اتهام همکاری با کومه له به 4 سال زندان تعزیری محکوم شده بود و به پایان احکام خود رسیده بود.
توابان : نام و نام خانوادگی ؟ مصطفی الهی .
توابان : نام مستعار ؟ مصطفی عرب .
توابان : چند سال ضد انقلاب بودید و علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی مسلحانه جنگیدید؟
مصطفی : مدت چند سالی .
توابان : یعنی چه چند سالی ؟
مصطفی خنده ای کرد و گفت " خوب چند سال من پیشمرگ کومه له بودم. "
توابان : در چند جنگ علیه نظام شرکت کردید؟
مصطفی : به یاد ندارم .
توابان : وقتی شما خود را تسلیم کردید ، باز چرا با کومه له همکاری کردید؟
مصطفی : من با کومه له همکاری نکردم ، بلکه من خودم کومه له هستم.
توابان : یعنی شما هنوز سرموضوعی هستی ؟
مصطفی : شاید، ولی در این شرایط زیاد از خود مطمئن نیستم.
توابان : یعنی چه از خود مطمئن نیستی ؟
مصطفی : یعنی شرایط به حدی خراب است که هیچ کس جایگاه خود را پیدا نمی کند و همه ما زندانیان از نظر روحی دچار مشکل هستیم. ما در چند روز گذشته شاهد اعدام ده ها نفر از رفقای خود بودیم.
توابان : چرا شما به آن جنایتکاران رفیق می گوید؟
مصطفی : چون همه آنها از جمله ، حسن آخر خوب ، علی خاتونی ، زاهد برازنده ، خالد تازه و ....همگی رفیق من بودند و با هم کار کردیم و بعد همگی با هم در یک زندان بودیم.
توابان تمام پرسش و پاسخ ها را در آن دفتر ثبت می کردند و زندانی باید آن را امضاء می کرد. یکی از توابان بنام ...... رو به چند تواب دیگر کرد و گفت" بگذارید کاک مصطفی به بند خود برگردد". مصطفی خنده ای کرد و به توابان گفت " مشکلی نیست اگر شما دوست داشته باشید ، من آماده هستم تا صبح به سئوال های شما پاسخ دهم.
به دنبال این پرسش و پاسخ ها توابان مصطفی را به بند منتقل کرد و مصطفی به همه آنها طبق معمول می خندید.
یادت گرامی مصطفی عزیز.
از طرف خانواده محمود صالحی ، نجیبه صالحزاده ؛ سامرند و سیامند صالحی ، هانا توحیدی و هایا صالحی .
27/4/99
آیا توابان باز هم توبه کرده اند؟
مرگ رفیق مصطفی الهی مشهور به مصطفی عرب مرا واداشت تا به مناسبت مرگ ایشان خاطراتی در مورد روز های سخت زندان سقز در دهه شصت بنویسم.
دوستان و رفقاء همه ما به خوبی مصطفی الهی ( عرب ) را می شناختیم و همه ما می دانیم که او هیچ وقت با کسی درگیر نمی شد و همیشه لبهایش خندان و به دور از هر گونه غرضی بود. ما همه می دانیم که او همیشه مثبت فکر می کرد و هیچ وقت نسبت به دیگران و اطرافیان با دید منفی نگاه نمی کرد. لبهای مصطفی همیشه خندان و آرام صحبت می کرد تا مورد رنجش دیگران نشود. این صفات مصطفی عرب بر کسی پوشیده نیست و حتی در خانواده پر جمعیت خود نیز رفتاری سالم و به دور از هر گونه خشونت داشت. از نظر سیاسی هم مصطفی به جریانی تعلق داشت که سالهای برای رسیدن به آرمانهای آن مبارزه کرده بود و در داخل شهر نیز بعد از سالها همان جریان را در قلب خود جای داد و هر بار که با هم صحبت می کردیم، شخصا" از او انرژی می گرفتم.
مصطفی عرب سال 1365 به اتهام همکاری با کومه له دستگیر و به 4 سال زندان تعزیری بدون حق اعتراض محکوم شد. ما مدت زیادی در یک بند با هم زندانی بودیم و با خصوصیات ایشان آشنا هستیم. ما در زندان با همه نوع تواب از جمله تواب دادسرا ، تواب اداره اطلاعات و تواب زندان مرز بندی داشتیم و به همین دلیل همیشه مورد غضب مسئولان زندان بودیم. ولی در حین خاک سپاری مصطفی عرب در روستای پیریونس ، شاهد حضور چند نفر از توابانی بودیم که زمانی برای ما زندانیان هزاران مشکل ایجاد کرده بودند. مصطفی عرب با توابها سر آشتی نداشت و به گفته خودش هیچ وقت آنها را نمی بخشید . اما وقتی من در مراسم خاک سپاری مصطفی چند نفر از توابان را دیدم. به خود گفتم نمیشه کاری کرد و سکوت بهترین گذینه در این شرایط است. ما زندانیان دهه شصت همیشه این توابان را به خوبی به یاد داریم و یک لحظه عملکرد ضد انسانی آنها را از یاد نبرده ایم و نخواهیم برد. ولی به دلیل اینکه امروز نفعشان در آن نسیت که به ما پشت کنند، به همین دلیل خود را خودی نشان می دهند. تا اینکه نسل جوان به آنها بعنوان یک زندانی سیاسی دهه شصت نگاه کنند و به آنها احترام بگذارند. هر چند من دوست ندارم که در این شرایط با نام و مشخصات معیین آنها را معرفی کنم. اما سکوت در مقابل آن افراد جایز نیست و باید آنها را برای تاریخ افشاء کرد. ما می دانیم که توابان در هر شرایطی به فراخور وضعیت موجود زندگی و روابط خود را با جامعه و افراد جامعه تنظیم می کنند. توابان فکر می کنند که ما هم همچون آنها حافظه مان پاک شده و چیزی را به یاد نداریم. اما اینطور نیست، ما همه چیز را به یاد داریم وامروز این سئوال به وجود خواهد آمد که آیا توابان از عملکرد ضد انسانی خود علیه زندانیان در دهه شصت ، باز هم توبه کرده اند و از اینکه ما را شکنجه و علیه تک تک زندانیان اعتراف کردند ، پشیمان شده اند؟.
برای شخص من ، توابان مهم نبودند و نیستند. اما یک لحظه عمل ضد انسانی آنها را در داخل زندان از ذهنم دور نمی شود. مصطفی به جد مخالف توابان بود و مرتب مرا سرزنشت می کرد که چرا من در مقابل توابها سکوت کرده ام و حتی از من انتقاد می کرد که چرا با تعدادی از آنها روابط دارم. اما جواب من به مصطفی این بود که انسان قابل تغییر است و ما نباید این حقیقت را پنهان کنیم. با توجه به صحبت های مصطفی در مورد توابان ، امروز بعد از مرگ او تصمیم گرفتم تا چند نکته در رابطه با توابان برای نسل جوان ، همان نسلی که بر مزارمصطفی سرود مورد علاقه او را سر دادند و صدها چشم نظارگر آن بود، بنویسم تا جنایت توابان در سینه ما به خاک سپرده نشود.
دوست داشتم که این خاطره را در مراسم سه روزه رفیق همیشه زنده ام ( مصطفی عرب ) برای شرکت کنندگان تعریف کنم تا اینکه نسل جوان از آن اطلاع داشته باشند که در گذشته چه اتفاقاتی افتاده است و .. اما به دلیل اینکه در شهر سقز حضور نداشتم ، از شرکت در مراسم محروم شدم و به همین خاطر می خواهم این خاطرات را نشر و به خانواده و دوستان مصطفی عرب تقدیم کنم.
در آن روزهای سخت مصطفی عرب هیچ وقت با کسی درگیر نمی شد و انسانی آرام و خنده رو بود. همه زندانیان او را می شناختند و احترامی خاص در میان زندانیان داشت. غروب یک روز خرداد ماه در آن جو وحشت زندان مصطفی عرب با یکی از توابان که در رابطه با اعدام زندانیان اظهار خوشحالی کرده بود، درگیر می شود. یک مرتبه بند 5 به هم ریخت و 150 نفر زندانی همه به طرف درب خروجی زندان حمله ور شدند. وقتی ما نیز به طرف درب خروجی رفتیم یک نفر تواب زیر دست مصطفی عرب بود و داشت او را کتک می زد. زندانیان مصطفی را از روی تواب کنار آوردند و تواب کتک خورد مرتب فوش می داد و مصطفی را تهدید می کرد. اما مصطفی می خندید و در حین درگیری یک زندانی دیگر که اهل سردشت بود بنام یوسف از دور فریاد می زد" عرب له ده می ده " ( یعنی عرب تودهنش بزن) آن روز همه زندانیان به طرفداری از مصطفی عرب موضع گرفتند و توابان نیز جرت شکایت را نداشت. از آن روز به بعد هر زمان عرب را صدا می کردیم و یا با هم شوخی می کردیم ، می گفتیم " عرب له ده می ده " یعنی رسما" اسم مصطفی الهی را گذشته بودیم " عه رب له ده می ده " .
یادت گرامی رفیق روز های سخت .
محمود صالحی 8/5/99
خرداد ماه 1367 بود جو رعب و وحشت بر سر زندانیان سنگینی می کرد. جو وحشت به حدی سنگین بود که هیچ کدام از زندانیان جرئت نداشتند کوچک ترین اعتراضی کنند. آن سال در گراما گرم جنگ عراق با ایران بود و چندین بار زندان اداره اطلاعات سقز مورد بمباران هوا پیما های صدام حسین قرار گرفت و چند نفر زندانی جان خود را از دست دادند و چندین نفر دیگر زخمی شدند. مسئولان زندان ما زندانیان را به زیر زمین دخانیات سقز منتقل کردند و در عرض چند روز با کار شبانه روزی خود زندانیان بند 1 - 2 - 3 – 4 – 5 و بند اعدامیان که مشهور به بند شش بود ساختند. در همان زیر زمین حدود 5 سلول انفرادی و بند زنان ساخته شد. با ساختن آن زندان در عرض چند روز ما زندانیان از نظر بمباران در امنیت کامل بودیم. اما از نظر هوا خوری در بد ترین شرایط قرار گرفتیم و تنها 4 بار در شبانه روز اجازه می دادند که از بند خارج و به توالت و دستشوی مراجعه کنیم. حمام بود اما هر 10 روز یک بار آن هم در بد ترین شرایط و در عرض چند دقیقه باید دوش می گرفتیم. در آن زندان آب گرم وجود نداشت و ما زندانیان در آن زمستان سرد سقز باید با آب سرد ظرف ها و لباس های خود را می شستیم. با توجه به سردی هوا ما زندانیان به ناچار باید لباس های زیر خود را در حمام می شستیم و این کار ما مورد پسند توابان نبود و به جرم شستن لباس ما را آزار می دادند. وقتی ما زندانیان را برای توالت و حمام می فرستادند، همیشه چند نفر تواب به ما فشار می آوردند که هر چه سریع تر کار خود را تمام کنیم ؛ در غیر اینصورت مورد بی احترامی توابان قرار می گرفتیم. در اصل توابان تعداد زیادی از رفقای خود را لو داده بودند ، علیه رفقای خود تک نویسی می کردند، از رفقای خود بازجویی می کردند، انقلابیان را در خیابان شناسایی می کردند، شکنجه می کردند، افسرنگهبان بودند و در داخل سالن ملاقات حضور داشتند. یعنی همه کاره زندان آنها بودند و هر زندانی یک کلمه صحبت می کرد، سریع آن را به مسئولان زندان گزارش می دادند. خرداد ماه 1367 به دلیل اینکه قرار بود تعدادی از زندانیان را اعدام کنند. همه زندانیان غمگین و بی امید و حتی زندانیان محکوم شده به امید آزادی نبودند. زندانیان بلاتکلیف وضعیتشان مشخص بود و هر لحظه انتظار داشتند تا جهت اجرای حکم اعدام احضار شوند. زندانیان اعدامی همه وسایل خود را در بین دوستان تقسیم و رسما" خودشان را برای اعدام آماده کرده بودند. ما که محکوم به حبس شده بودیم و داشتیم اواخر حبس خود را سپری می کردیم. از آن وحشت داشتیم که ما را نیز برای اعدام ببرند و با توجه به وضعت وحشت ناک آن روز ها ما نیز انتظار نداشتیم که روزی با پایان یافتن حبس خود آزاد شویم. جو سنگین انتظار برای اجرای حکم اعدام تمام زندان را در بر گرفته بود و هر لحظه از طرف توابان برای اینکه جو زندان را سنگین تر کنند خبر می آوردند که در بند .... چند نفر را به نام های .... اعدام کردند و یا برای اعدام بردند و... در بند ما که بزرگ ترین بند زندان ( بند 5 ) بود. هیئت مرگ از روز 27/3/67 احضار ها را شروع کردند و هر شبانه روز چند نفر را احضار و با خود می بردند. یعنی وضعیت بند به شکلی بود که هر زمان کوچک ترین صدا از درب بند می آمد همه 150 نفر زندانی سکوت و چشم ها را به طرف درب بند متوجه می کردند. خنده و شوخی روزهای قبل از سال 1367 از رخ همه زندانیان فرار کرده بود و نفس ها در سینه حبس شده بودند. ما زندانیان تا قبل از خرداد 67 تنها جسم مان زندان بود و بقیه اندام های ما از جمله مغز و فکر ما آزاد بود. ما زندانیان هر زمان که به خواب می رفتیم . دوست داشتیم که از خواب بیدار نشویم، برای اینکه در خواب به دنیای خارج از زندان می رفتیم و خودمان را در میان مردم می دیدم. یعنی ما همگی دوست داشتیم که مرتب در خواب باشیم تا اینکه عزیزان خود را در خواب ملاقات کنیم. اما از خرداد ماه سال 1367 دیگر خواب هم به سراغ ما نمی آمد و خواب نیز از ما بیگانه شده بود و هر کاری می کردیم سر آشتی با ما زندانیان زندان دخانیات سقز را نداشت. هیئت مرگ هر شبانه روز چند نفر از رفقای ما را احضار و با خود می بردند. علی ملکی ، خبات ؛ حسن ، محمود ، حسن آخرخوب، حامد ، صلاح فیضی ، زاهد و بردارش ، شورش ؛ جمعی از نیروهای سازمان خبات ، علی خاتونی ؛ خالد تازه ، زاهد برازنده ، عطا خالدی ، سعید شمسی ، بشه ( بشه اسم کسی بود که به اتهام مجاهد دستگیر شده بود و اسم خود را در بازجوی نگفته بود و ما او را بشه صدا می کردیم ) محمود جعفری، محمد احمد نژاد مشهور به حمه لات و تعداد زیادی از بند های دیگر که اسم و مشخصات آنها را به یاد ندارم. این اسامی نیز تنها مربوط به بند 5 بود که من به احتمال زیاد اسامی چند نفر از آنها را از یاد برده ام.
یکی از روزهای خرداد ماه بود، چند نفر از زندانیانی که به حبس محکوم شده و نصف حبس خود را سپری کرده بودند، همراه اعدامیان احضار کردند. از جمله محمود حسین علی که 10 سال حبس داشت و 5 سال آن را سپری کرده بود. وقتی زندانیان بند 5 متوجه شدند که محمود حسین علی را همراه زندانیان اعدامی احضار و احتمال دارد او را اعدام کنند. دیگر همه زندانیانی که به پایان حبس خود نزدیک شده بودند، امید به زنده ماندن را از دست داده بودند و هر لحظه انتظار آن را داشتند که همچون محمود حسین علی آنها را احضار و اعدام کنند. وقتی محمود حسین علی را با کسانی که قرار بود در چند روز آینده اعدام شوند، با خود بردند. جو وحشت در زندان صد برابر سنگین تر شد و ترس و وحشت وجود همه زندانیان را فرا گرفته بود. حتی زندانیان همچون روزهای گذشته نمی توانستند غذا و یا میوه مصرف کنند. یعنی معده همه زندانیان بسته شده بود و هر کاری می کردیم که جو سنگین زندان را آرام کنیم ، بی فایده بود. قبل از خرداد 67 همه زندانیان حتی کسانی که بلاتکلیف بودند در انتظار آن روزی بودند که از زندان آزاد و به داخل جامعه برگردند و یک زندگی عادی را برای خود انتخاب کنند. البته زندانیانی که شکنجه شده بودند و یا به آنها بی احترامی شده بود به فکر آن بودند که روزی از زندان آزاد و انتقام خود را از کسانی که آنها را شکنجه داده و یا آنها را لو داده اند، بگیرند. در آن روز ها بیشترین مشکل ما توابان بودند که برای مرعوب کردن زندانیان شبانه روز در تلاش بودند. توابان به زندانیان فشار می اوردند و زندانیان را آزار می دادند تا اینکه برگ آزادی خودشان را به دست آوردند. یک روز یکی از توابان بنام ... پیش شخص من امد و گفت" کاک محمود به خدا قسم می خورم که هر کاری برای آزادی کرده ام، از جمله گزارش از زندانیان، خدمت به مسئولان و ایستادن در سالن ملاقات . به خدا قسم تنها زنم مانده که او را برای برادر ...... رئیس زندان بیاورم. با توجه به همه این همکاری ها باز من مطمئن هستم که مرا اعدام خواهند کرد." ( این فرد نیز اعدام شد)
مسئولان قضایی در سال 1367 برای اینکه زندانها را خالی کنند ، همه زندانیان را به سه گروه تقسیم کردند. گروه اول توابان بودند که مرتب در آزار و بی احترامی به ما زندانیان روی مسئولان زندان را سفید کرده بودند و برای آزادی خود به هر عمل ضد انسانی تن می دادند. گروه دوم زندانیانی بودند که به پایان حبس های خود نزدیک شده بودند و توابان و مسئولان زندان به آنها فشار می آوردند تا توبه کنند و یا در حضور جمع بگویند مرگ بر سازمانی که به اتهام آن زندانی شده بودند، در غیر اینصورت آنها را آزاد نمی کردند. بعضی مورد دیده شده بود که زندانی حبس خود را تمام کرده بود، ولی او را آزاد نمی کردند . گروه سوم اعدامیان و زندانیان بلاتکلیف بودند که هر لحظه انتظار آن را داشتند که اعدام شوند. وقتی زندانیان اعدامی را جهت اجرای حکم اعدام منتقل کردند. ما اکثریت زندانیان نگران آن وضعیت بودیم وزندانیان بلاتکلیف را دلداری می دادیم و سعی ما بر آن بود که به شکلی روحیه آنها را تقویت کنیم. اما از سوی دیگر توابان بودند که مرتب ابراز خوشحالی می کردند و زندانیان بلاتکلیف را سرزنشت می کردند که چرا توبه نمی کنند و جان خود را نجات نمی دهند.؟ توابان خوشحال بودند از این بابت که همان زندانیانی که تا امروز به آنها توهین می کردند و آنها را تواب و خائن خطاب می کردند، در استانه اعدام هستند و دیگر آنها را نخواهند دید. آن روزها زندانیان به دو جناح تقسیم شده بودند. اکثریت زندانیان کسانی بودند که نگران وضعیت اعدامیان و زندانیان بلاتکلیف بودند. عده ای دیگری نیز زندانیانی بودند که در زندان توبه کرده بودند و برای اینکه خود از زندان آزاد شوند. به هر عمل ضد انسانی تن می دادند و برایشان مهم نبود که چه کسانی آسیب می بینند.
خاطره ای به مناسبت درگذشت رفیق محمود محمدی.
22 بهمن ماه سال 1357 مردم ایران با قیام خود دولت شاهنشاهی را سرنگون و دولت جدید را جایگذین آن کردند. دولت تازه به قدرت رسیده دستور داد تا کردستان را از زمین و هوا مورد حمله قرار دهند و نیروهای که به قول آنها ضد انقلاب هستند از شهرها ی کردستان بیرون کنند. جنگ در کردستان شروع شد و دولت جدید از زمین و هوا به شهر سقز حمله کرد. نیروهای مردمی و یا همان پیشمرگه ها در شهر حضور داشتند و با تمام توان از دست آوردهای قیام دفاع می کردند. از سوی دیگر نیروهای دولت که تازه به قدرت رسیده بودند بدون هیچ مسئولیتی شهر های کردستان ، از جمله شهر سقز را از زمین و هوا مورد هجوم قرار داده بودند. جنگ تمام شهر را تحت پوشش خود قرار داده و مردم دسته دسته شهر را تخلیه و به شهر بوکان که آن زمان در تصرف پیشمرگه ها بود مراجعه میکردند. شهر سقز از زمین و هوا مورد حمله قرار گرفته و تمام خیابان و کوچه های شهر زیر آتش نیروهای دولتی بود. نیروهای پیشمرگه نیز با ابتدایی ترین اسلحه در مقابل نیروهای دولت تازه به قدرت رسیده مقاومت می کردند و آماده نبودند که بدون درگیری شهر را به نیروهای دولتی واگذار کنند. نیروهای پیشمرگ چندین شبانه روز مقاومت کردند و سرانجام خیابانهای اصلی شهر به تصرف نیروهای دولتی در آمد. نیروی پیشمرگ که دیگر توان مقاومت را نداشتند ، ظاهرا" شهر را ترک کردند.
من آن زمان زیاد با مسایل نظامی و یا سیاسی آشنا نبودم و به جای اینکه آگاهانه در رابطه با این موضوع صحبت کنم، سکوت می کردم.
اما محمود محمدی اخکند در آن جنگ چند روزه شهر سقز شرکت کرد و از ناحیه سر زخمی شده بود. چندین بار به او پیشنهاد دادم که جهت مداوا به بیمارستان مراجعه کنیم. اما محمود اخکند با توجه به اینکه از سرش خون جاری بود . با پیشنهاد من موافقت نکرد و مرتب می گفت چیزی نیست و اگر با آب سرد سرم را شستشو دهید؛ خونش بند خواهد آمد. در هر صورت من زیاد تلاش کردم که ایشان را به بیمارستان منتقل کنم. اما موفق نشدم و بعدا" متوجه شدم که محمود اخکند خیلی به آمپول حساسیت داشت و بیشتر به این خاطر موافقت نمی کرد تا او را به بیمارستان شهر منتقل کنم. چندین بار سرش را شستشو دادم اما؛ خون بند نمی آمد . ناچارا" سرش را باند پیچی کردم؛ اما باز هم خون بند نیامد و باند ها خونی شده بود. باندها را باز کردم و یه کم زرده چوبه به زخم سرش مالیدم و این بار سرش را باند پیچی کردم که یه کم بهتر شد. ما یک روز در شهر سقز ماندیم تا مطمئن شدیم که شهر سقز به تصرف نیروهای دولتی در آماده است. وقتی شهر به تصرف نیروهای دولتی در آمد ما باید شهر را ترک می کردیم. آن زمان ما در شهر مهاباد مشغول کار نانوایی بودیم و به سقز آمده بودیم تا به خانواده در آن شرایط جنگی سر بزنیم. بعد از اینکه خیابانها شهر به تصرف نیروهای دولتی در آمد ما خود را به ترمینال سقز ؛ بوکان رساندیم و سوار ماشین شدیم تا به شهر مهاباد برگردیم. آن زمان مثل امروز نبود حتما" باید با مینی بوس مسافرت می کردیم. شهر بوکان در تصرف پیشمرگه ها بود و ما بعد از یک شبانه روز استراحت در شهر بوکان عازم مهاباد شدیم.
امروز اکثریت مردم از جاده برهان به مهاباد مراجعه می کنند. اما آن روزها ماشین سواری وجود نداشت و باید از مینی بوس استفاده می کردیم. مینی بوس ها معمولا" از شهر میاندواب به مهاباد می رفتند. جاده بوکان میاندواب چندین بازرسی داشت و اولین بازرسی مربوط به حزب دمکرات کردستان ایران بود که در روستای حسین مامه قرار داشت. بعد از ایست بازرسی حزب دمکرات ایست بازرسی سپاه پاسداران بود که نرسیده به شهر میاندواب و در منطقه ای بنام شین آوی مستقر بود. نیروهای سپاه تمام ماشین ها را بازرسی و از تمام مسافران کارت شناسایی درخواست می کردند.
مینی بوس حامل ما به ایست بازرسی سپاه پاسداران نرسیده بود که راننده مینی بوس گفت" مسافران عزیز، هر کسی از خود می ترسد و یا چیزی همراه خود دارد و یا کارت شناسایی ندارد در این مسیر پیاده شود و خود را به جاده میاندواب ؛ مهاباد برساند تا در این بازرسی برایش مشکل ایجاد نشود.
مینی بوس ایستاد و چند نفر پیاده شدند و بعد مینی بوس به راه خود ادامه داد. ما به ایست بازرسی سپاه پاسداران رسیدم و یک نفر از ماموران وارد ماشین شد و از مسافران درخواست کرد تا همگی از ماشین پیاده شوند.( ما وقتی در بوکان بودیم یک کلاه برای محمود تهیه کردم که باندهای سفید سرش دیده نشود.) همگی مسافران از ماشین پیاده شدند و بعد از اینکه ماموران ماشین را تفتیش کردند. نوبت به مسافران رسید و یکی یکی ما را بازدید بدنی کردند و از همه ما کارت شناسایی درخواست میکردند. هنوز نوبت به بازرسی بدنی ما نرسیده بود که محمود محمدی اخکند یک دستمال که روی داشبرد ماشین گذاشته بودند بر داشت و شروع کرد به پاک کردن شیشه های ماشین. من خیلی تعجب کردم که محمود اخکند چرا این کار را انجام می دهد و این کار برای چیست؟ در هر صورت محمود اخکند به کار خود مشغول شد و تمام مسافران توسط چند نفر پاسدار بازرسی بدنی شدند و همگی سوار ماشین شدند. پاسداران فکر میکردند که محمود اخکند شاگرد راننده است و به همین دلیل ایشان را بازرسی نکردند. راننده هم چیزی نگفت و ماشین حرکت کرد. وقتی ماشین از ایست بازرسی دور شد به محمود اخکند گفتم چرا مثل شاگرد راننده شیشه ماشین را پاک می کردید.؟! به نظر من شما از پاسداران وحشت دارید و.... ؟ محمود اخکند بعد از چند لحظه سکوت گفت " محمود جان من از پاسداران وحشت نداشتم ؛ بلکه به خاطر این اسلحه بود که اقدام به تمیز کردند شیشه ماشین کردم ". وقتی من اسلحه را دیدم خیلی تعجب کردم و به محمود اخکند گفتم خیلی خوب هنوز یک بازرسی دیگر مانده در آن بازرسی باید چکار کنیم ؟ مگر راننده نگفت هر کسی چیزی همراه دارد می تواند از این جاده برود تا مشکلی برایش به وجود نیاید؟ چرا از همان اول از ماشین پیاده نشدیم و ...؟ محمود اخکند گفت" محمود جان تو به من کاری نداشته باش از آن بازرسی هم رد خواهیم شد." ما به بازرسی دیگر رسیدم و طبق معمول همه مسافران را پیدا کردند و بعد از بازرسی ماشین ما را نیز بازرسی کردند و محمود اخکند به تمیز کردن شیشه ماشین مشغول شد و بعد از اینکه تک تک مسافران را بازرسی بدنی کردند؛ ماشین حرکت کرد.
به هر حال ما به مهاباد رسیدم و من به دوستانی که هم اتاقی بودیم چیزی نگفتم که ماجرا از چه قرار بوده. از محمود اخکند سئوال کردم ؛ چرا قبلا" به من نگفتی که اسلحه همراه خود دارید؟
محمود اخکند جواب داد" آخر اگر به شما می گفتم صد درصد با من مسافرت نمی کردید و اگر هم همراه من مسافرت می کردید. وقتی به بازرسی ها می رسیدیم رنگ چهره شما تغییر می کرد و به همین دلیل ما را دستگیر می کردند."
سئوال : یعنی چه ما را دستگیر می کردند؟
جواب : محمود جان وقتی ماموران داخل ماشین می شوند ؛ ابتدا به چهره مسافران نگاه می کنند. اگر چهره کسی تغییر کند از او مشکوک و احتمال دستگیری او صد درصد است.
به این ترتیب محمود محمدی اخکند با توجه به اینکه یک اسلحه کمری همراه خود داشت و من متوجه آن نشده بودم و ایشان نیز در این مورد چیزی به من نگفته بود. ولی زمانی که ما به ایست بازرسی سپاه پاسداران رسیدیم و بعد از اینکه از اولین ایست بازرسی گذشتیم، آن وقت من متوجه شدم که محمود محمدی اخکند یک قبضه اسلحه کمری همراه خود دارد. در حقیقت من خیلی نگران بودم که ما را دستگیر کنند.
ولی ما این بار بدون هیچ هزینه ای بازرسی ها را پشت سر گذاشتیم و من متوجه این شدم که حمل اسلحه برای محمود اخکند در آن شرایط سخت خیلی آسان بود. من متوجه شدم که محمود محمدی اخکند در آن شرایط سخت ؛ بدون اینکه از نیروهای دولتی وحشت داشته باشد؛ اسلحه خود را به مقصد رساند و خیلی هم خون سرد در مقابل پاسداران عمل کرد. آن زمان کسی جرت نداشت که در مقابل پاسداران عبور کند، چه رسد به اینکه اسلحه رد کند. رد کردن اسلحه از ایست بازرسی سپاه پاسداران کار هر کسی نبود و هر کسی این شهامت را نداشت. اما محمود محمدی اخکند بدون اینکه ترسی داشته باشد و یا با کسی هماهنگی کند؛ اسلحه خود را بدون هیچ مشکلی رد کرد. این اولین بار بود بعد از قیام من با محمود محمدی اخکند مسافرت می کردم. از آن روز یاد گرفتم که در سخت ترین شرایط باید خون سرد و آرامش خود را حفظ کرد تا دچار مشکل نشوید. محمود محمدی اخکند به حکم اینکه از همه ما رفقاء که با هم زندگی می کردیم بزرگ تر بود تجربه بیشتری در زمینه مبازره داشت و همه دوستان به صحبت های او بیشتر توجه می کردند. ما آن زمان جمع زیادی از کارگران نانوا در شهر مهاباد و در یک منزل مشترک زندگی می کردیم. جسارت محمود محمدی اخکند در مبازره برای ما ستودنی و همه ما او را دوست داشتیم و همیشه از شجاعت او صحبت می کردیم.
ادامه دارد
محمود صالحی 10/9/99
خاطره به مناسبت درگذشت رفیق محمود محمدی ( 2 )
شب با زنده یاد جعفر عصمتی جلسه داشتیم و خیلی دیر به خانه برگشتم.* محمود محمدی اخکند هنوز نخوابیده و منتظر من بود تا برگشتم. محمود از من توضیح خواست که چرا دیر به خانه برگشتم و من تفره رفتم به او نگفتم که کجا بودم. به دلیل اینکه محمود محمدی اخکند آن زمان با سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر فعالیت می کرد و رسما" پیشمرگ آن سازمان بود. به هر حال ما چند ساعت استراحت کردیم و ساعت 4 صبح جهت کار از خواب بیدار شدیم و به محل کار مراجعه کردیم. معمولا" کارگر نانوا به حکم اینکه صبح ها زود از خواب بیدار می شود همیشه چشم هایش تشنه خواب است. من (محمود صالحی) محرم رشیدی ( محرم ترک ) عزیز صفوت ( عزیز چکول ) سال 1358 در نانوایی علی آغا مشهور به علی آغا ترک واقع در میدان منگوران مهاباد مشغول کار بودیم. شهر مهاباد آن زمان در کنترل نیروهای پیشمرگ بود و دولت هنوز نتوانسته بود آن شهر را به تصرف خود در آورد. معمولا" نانوایی علی آغا وقتی شروع به کار می کرد تا ساعت 9 صبح بدون وقفه کار می کردیم و ساعت 9 تا 10 جهت صرف صبحانه تعطیل می کردیم. روز همان شب که به خانه دیر برگشتم، مشغول صرف صبحانه بودیم که یک نفراز پیشمرگه های حزب دمکرات کردستان ایران جهت تهیه نان به نانوایی ما مراجعه نمود. پیشمرگ حزب دمکرات کردستان ایران درخواست نمود تا 20 عدد نان در اختیار او قرار دهیم. ولی ما کارگران به دلیل اینکه مشغول صرف صبحانه بودیم ، خطاب به پیشمرگ حزب دمکرات گفتیم " چشم بعد از صبحانه در خدمت هستیم و هر چقدر نان لازم داشته باشید در اختیار شما قرار خواهیم داد". اما پیشمرگ حزب دمکرات کردستان ایران حکم کرد که باید هیمن حالا شما ها صبحانه را ول کنید و برای من نان پخت کنید. ما هر چه برای آن پیشمرگ توضیح دادیم که تنور خاموش است ونمیشه سریع آن را روشن کرد و نان پخت کرد. اما پیشمرگ حزب دمکرات گوش نکرد و دستور می داد که هر چه زود تر باید دست از صرف صبحانه برداریم و برای او نان پخت کنیم. توضیحات ما پیشمرگ را قانع نکرد و دستور می داد که ما باید تنور را روشن و دست از صبحانه برداریم تا برای او نان پخت کنیم. عزیز صفوت یکی از کارگران با شوخی گفت" آقای عزیز مگر شما به تنهایی خودمختاری گرفته اید که می خواهید با زور ما را وادار به کار کنید"؟
پیشمرگ حزب دمکرات با شنیدن این جمله با عصبانیت محل نانوایی را ترک کرد و رفت. اما زیاد طول نکشید که همراه چند نفر دیگر از پیشمرگه ها به مغازه نانوایی مراجعه کردند. نیروهای حزب دمکرات نانوایی علی آغا ترک را به محاصره خود در آوردند و از ما کارگران درخواست نمودند تا هر چه سریع تر از کارگاه خارج شویم. مردم زیادی در مقابل نانوایی برای دریافت نان روزانه خود منتظر بودند. وقتی نیروهای حزب دمکرات به ما دستور دادند تا از مغازه خارج شویم. دستور نیروهای حزب دمکرات مورد اعتراض مردمی که منتظر نان بودند ؛ قرار گرفت. اما نیروهای حزب دمکرات به اعتراضات مردم توجه نکردند و تاکید می کردند که ما از مغازه خارج شویم . با توجه به دستور اکید نیروهای حزب دمکرات ما کار را تعطیل و از کارگاه خارج شدیم و آنها ما را بازداشت کردند. وقتی نیروهای حزب دمکرات می خواستند ما را با زور به مقر خود منتقل کنند از مقابل نانوایی سید علی که 6 مغازه پائین تر از نانوایی ما بود، رد می شدیم. کارگران مشغول به کار درآن نانوایی نیز محمود محمدی اخکند، حسن حمه حسن پور( حسن حمه چریک ) و ماجد معرفت بودند. کارگران از ما سئوال کردند که چه خبره و با پای بدون کفش به کجا؟ ( آخر نیروهای حزب دمکرات به ما اجازه ندادند تا کفش بپوشیم ) ما برای کارگران توضیح دادیم که این نیروها به جرم اینکه به یک نفر از پیشمرگ های حزب دمکرات نان ندادیم ما را بازداشت کرده اند. وقتی کارگران کارگاه سید علی موضوع را فهمیدند سریع دست از کار کشیدن و همراه ما به مقر حزب دمکرات آمدند. در مسیر راه نیروهای که مسئول بازداشت ما بودند خیلی به ما بی احترامی و مرتب ما را تهدید میکردند. ما نیز زیاد به تهدید های آنها توجه نمی کردیم و تنها مشکل ما محمود اخکند بود که تحمل تهدید های آنها را نداشته باشد. وقتی ما به درب مقر حزب دمکرات رسیدیم ، یک نفر نگهبان که در مقابل درب مقر ایستاده بود گفت" شما کارگران شش نفر هستید ، اگر دوست داشته باشم همه شما ها را با شش گلوله از پا درمی آورم و..." محمود محمدی اخکند که تا این لحظه سکوت کرده بود، برگشت و به نگهبان گفت" شما اگر جرأت دارید با همان اسلحه ای که در دست شماست ، بیا وسط آن خیابان تا به شما نشان دهم که چه کسی کشته خواهد شد". نیروهای حزب دمکرات با زور و خیلی بی ادبانه ما کارگران را به داخل مقر منتقل کردند. وقتی در کلیدور عبور می کردیم یک نفر از پیشمرگه ها از پشت به محمود محمدی اخکند حمله کرد و او را مورد ضرب و شتم قرار داد.
این اولین باری بود که کارگران نانوا جهت حمایت از رفقای خود در مقابل مقرحزب دمکرات کردستان ایران اعتراض و تجمع می کردند. بعد از اینکه ما از مقر حزب دمکرات خارج شدیم از سوی رفقای کارگر که در مقابل مقر حزب تجمع کرده بودند ؛ مورد استقبال گرم قرار گرفتیم و هر کدام از ما به محل کار خود برگشتیم. از آن روز به بعد نیروهای حزب دمکرات همیشه به دنبال بهانه ای بودند که به شکلی به ما کارگران سقزی گیر دهند. نیروهای حزب دمکرات به ما می گفتند" شماها کارگران سقزی همگی کومه له هستید". در آن زمان جو شهر مهاباد به شکلی بود که هر زمان ما کارگران سقزی به خیابان می رفتیم از ترس اینکه از سوی نیروهای حزب دمکرات بازداشت نشویم ؛ جرأت بحث کردن با آنها را نداشتیم. اما به مرور زمان ما دوستانی پیدا کردیم که از ما حمایت می کردند و آن وحشت از حزب دمکرات از میان رفت و دیگرمی توانستیم بدون ترس و وحشت با آنها بحث و گفتگوکنیم.
به این ترتیب اعتراض کارگران نانوا به دستگیری ما در آن شرایط منجر به آزادی ما شد. بعد از این واقعه هر زمان ما کارگران با هم شوخی می کردیم به همدیگر می گفتم " زیاد حرف نزنید. اگر زیاد حرف بزنید با نیروهای حزب دمکرات تماس خواهیم گرفت تا شما ها را بازداشت کنند.
محمود صالحی 17/9/99
ادامه دارد.
* زنده یاد جعفر عصمتی کارگر سد مهاباد بود و هر چند مدت یک بار برای ما جمعی از کارگران جلسه تشکیل می داد و ما را با مبارزات کارگران در طول تاریخ آشنا می کرد و برای ما توضیح می داد که کارگران چطور مبارزه کرده اند. متاسفانه زنده یاد جعفر عصمتی و مصطفی برادرش توسط نیروهای سپاه پاسداران دستگیر و بعد از چند ماه اعدام شدند.
وقتی ما این صحنه را دیدیم با آنها درگیر شدیم. ولی ما 6 نفر بودیم و آنها 50 نفر بودند و زور آنها بیشتر از ما بود و ما را به داخل یک اتاق که بازداشتگاه آنها بود انداختند. نیروهای حزب دمکرات بدون اینکه به ما تفهیم اتهام کنند و یا کسی از ما بازجویی کند ، ما را زندانی کردند. ما کارگران نیز به مجرد اینکه وارد اتاق شدیم به حکم اینکه همیشه چشم هایمان تشنه خواب بود؛ بدون اینکه حرفی بزنیم به خواب رفتیم. چند ساعتی از بازداشت ما نگذشته بود که تعداد زیادی از کارگران نانوا در سطح شهر اطلاع پیدا می کنند که حزب دمکرات تعداد 6 نفر ازکارگران نانوا را بازداشت کرده است. چند نفر از کارگران به مقر حزب دمکرات مراجعه می کنند تا از صحت و سقم موضوع اطلاع پیدا کنند. اما نیروهای حزب دمکرات هیچ گونه اطلاعاتی در رابطه با بازداشت ما در اختیار کارگران قرار نمی دهند. از سوی دیگر سید علی کارفرمای محمود محمدی اخکند؛ حسن حمه چریک و ماجد معرفت به حکم اینکه خودش طرفدار حزب دمکرات بود به مقر حزب دمکرات مراجعه می کند و درخواست می نماید که با ما ملاقات کند. اما مسئولان حزب دمکرات نه تنها به درخواست سید علی توجه نمی کنند ؛ بلکه او را تهدید می کنند که اگر آن محل را ترک نکند، او را نیز بازداشت خواهند کرد. سید علی وقتی اظهارات مسئولان حزب دمکرات را شنیده بود، سریع به چند نفراز کارگران نانوا اطلاع می دهد که باید کاری کرد و کارگران را آزاد کنیم. چند نفر از کارگران به مقابل مقر حزب دمکرات مراجعه و در اعتراض به بازداشت همکاران خود تجمع میکنند و به چند نفرکارگر دیگر ماموریت می دهند تا همه کارگران نانوای سطح شهر را مطلع کنند. مدت زیادی از تجمع کارگران نمی گذرد که به مسئولان بالای حزب دمکرات اطلاع می دهند که چند نفر کارگر نانوا توسط نیروهای حزب دمکرات بازداشت شده اند و کارگران شهر تهدید نموده اند؛ اگر کارگران بازداشتی را آزاد نکنند ، در مقابل مقر حزب دمکرات تحصن می کنند و حال چندین نفر کارگر نانوا با لباس کار در مقابل مقر حزب تجمع کرده اند. مدت چند ساعت از بازداشت ما گذشته بود که ما را از خواب بیدار کردند و جهت بازجویی به یک اتاق که دو نفر بازجو نشسته بودند منتقل کردند.
آن دو نفر بازجو ابتدا علت دستگیری ما را سئوال کردند و ما برای آنها توضیح دادیم که یک نفر از نیروهای آنها جهت نان به مغازه ما مراجعه کرده است و ما به دلیل اینکه مشغول صبحانه خوردن بودیم ؛ نتوانستیم نان مورد درخواست او را آماده کنیم و به همین دلیل بازداشت شده ایم. دو نفر بازجو از ما معذرت خواهی کردند و گفتند می توانید این محل را ترک کنید. وقتی نیروهای حزب دمکرات متوجه شده بودند که هر چه زمان بگذرد، معترضان به دستگیری ما در مقابل مقر آنها افزوده می شد. تصمیم می گریدند که هر چه زود تر ما را آزاد کنند. تجمع کارگران نانوا در مقابل مقر حزب دمکرات و تعطیلی چندین کارگاه نانوایی به یک مشکل عمده در آن شرایط که کمبود نان در شهر وجود داشت، تبدیل شده بود. نیروهای حزب دمکرات با مشاهده کارگران معترض و کارفرمایانی که خمیرهایشان در حال خراب شدن بود. ناچار شدند که ما بازداشتی ها را آزاد کنند و از ما درخواست کردند که هر چه زودتر مقر حزب دمکرات را ترک کنیم. اما ما کارگران بازداشتی آماده خروج از مقر حزب دمکرات نشدیم و از دو نفر بازجو درخواست کردیم تا افرادی که محمود محمدی اخکند را از پشت مورد ضرب و شتم قرار داده اند. به ما معرفی کنند تا رسما" از آنها شکایت و یا همان عمل آنها را انجام دهیم که نسبت به دوستمان انجام داده اند. بازجو ها عاجزانه از ما درخواست کردند که آنها را ببخشیم و دیگر این موضوع را پیگیری نکنیم. اما ما درخواست بازجو ها را قبول نکردیم و خواستار معرفی آن چند نفر شدیم. ولی با کمال تاسف مسئولان حزب دمکرات آن ضاربان را به ما معرفی نکردند و به گفته مسئولان حزب آن چند نفر از مقر فرار کرده بودند. بعد از چند ساعت مذاکره با بازجویان و با میانجگری چندین نفر ریش سفید که آنها نیز پیشمرگ حزب بودند. ما و بخصوص محمود محمدی اخکند که مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود ، قبول کردیم که از بازداشتگاه خارج و مقر حزب دمکرات را ترک کردیم.
خاطره ای به مناسبت درگذشت رفیق محمود محمدی ( 3 )
15/3/1365 ساعت 9 شب جهت تحویل چند قبضه اسلحه که در منزل یکی از دوستان ر- ع گذاشته بودیم ؛ عازم تپه شافعی شدیم. وقتی به سه راه ملکی رسیدیم یک نفر فارس زبان از کنار یک دیوار بیرون آمد و به ما سلام داد. من به ر- ع گفتم فلانی این وقت شب این فارس زبان در این منطقه چکار می کند؟
ر – ع : " چیزی نیست شاید مهمان کسی باشد".
به هر حال ما هنوز به منزل مورد نظر نرسیده بودیم تا اسلحه ها را برداریم. از چهار طرف مورد حمله نیروهای سپاه پاسداران قرار گرفتیم. یعنی نیروهای سپاه برای ما کمین کرده بودند و ما به کمین آنها افتاده بودیم. از چهار طرف تیرندازی به سوی ما شروع شد و ماموران فریاد می زدند که بخوابید روی زمین و دستها را پشت سر نگهدارید .
با توجه به اخطار ماموران ما روی زمین خوابیدیم و بعد از چند ساعت ما را دستگیر و به اولین پایگاه (مکتب قرآن واقع در خیابان معلم ) منتقل کردند. وقتی به مکتب قرآن رسیدیم چند نفر از نیروهای کورد ما را مورد ضرب و شتم قرار دادند و بعد از چندین ساعت ما را به اداره اطلاعات منتقل کردند. وقتی به اداره اطلاعات رسیدیم ماموری که مسئول تحویل ما بود از ما سئوال کرد.
مامور: نام و نام خانوادگی ؟ جواب دادیم.
مامور : کی و کجا دستگیر شده اید ؟
ر- ع گفت " مرا در تپه شافعی دستگیر کرده اند" . من نیز گفتم " من تسلیمی هستم ".
همان شب اول مرا به بند تسلیمی ها منتقل و ر – ع را به سلول انفرادی منتقل کردند.
حدود یک هفته از دستگیری ما گذشته بود و کسی از من سئوال نکرد و بعد از یک هفته مرا صدا کردند و مقابل درب بند از من سئوال شد؟
مامور : شما تسلیمی هستید ؟
جواب : بلی .
مامور : پدر سگ شما را دستگیر کردند چرا دروغ گفتید ؟
جواب : به خدا دروغ نگفتم ، وقتی ماموران مرا ایست دادند من خودم را تسلیم کردم.
مامور: اری جان عمه ات ؛ تو خود را تسلیم کردید ؟ .
به هر حال مرا از بند تسلیمی ها خارج و به سلول انفرادی منتقل کردند.
تفهیم اتهام ؛ 1 - خلع سلاح مردم روستای مرخز(1) 2 – حمل اسلحه بدون مجوز 3 – ارتباط با کومه له و ارسال نامه به افراد ضد انقلاب.
بعد از اینکه مرا به سلول نفرادی منتقل کردند ، بازجوی شروع شد .
اولین روز دو نفر بازجو در اتاق بازجوی حضور داشتند.
بازجو : نام و نام خانوادگی ؟ محمود صالحی .
بازجو : کی و کجا دستگیر شدید؟
جواب : چند شب گذشته در تپه شافعی وقتی ماموران به ما اخطار دادند؛ من خودم را تسلیم کردم.
بازجو : پدر سگ شما خود را تسلیم کردید؟ پس چرا رفیق شما مورد اسابت گلوله قرار گرفته است ؟ (2)
جواب : من نمی دانم.
بازجو : چطور نمی دانید کسی که اسلحه های شما را پنهان کرده بود، زخمی و حال در بیمارستان است.
جواب : من اطلاع ندارم.
بازجو: " اف 14 کجاست ؟
جواب : سکوت .
بازجو : اف 14 کجاست ؟
جواب : سکوت .
بازجو یک بار دیگر سئوال کرد و من همچنان سکوت کردم مثل اینکه با من نباشد.
این بار بازجو عصبانی شد و فریاد زد. پدر سگ با شما هستم چرا جواب نمی دهید؟ در این لحظه یک ضربه کابل سیا نوشن جانم کرد و من گفتم " با منی جناب "؟
بازجو : بلی با شما هستم پدر سگ ، اف 14 کجاست؟
جواب : من اف 14 ندارم .
بازجو : پدر سگ چرا خودت را به نه فهمی می زنید؟
جواب : نه به خدا من اف 14 ندارم.
بازجو : پدر سگ عوضی محمود محمدی اخکند را می گویم ؛ کجاست ؟ ( 3 )
جواب : من نمی دانم کجاست من خیلی وقت است که از او اطلاع ندارم.
بازجو : اری جان عمه ات از او اطلاع ندارید؛ ولی تازه یک کلیه خودت را به او دادید. ( 4 )
جواب : جناب بازجو من خودم کلیه هایم مشکل دارد؛ چطور یک کلیه خودم را به او دادم.!؟
در هر صورت آن روز بازجویی با ضرب و شتم بازجو ها تمام شد و چند ساعت بعد مرا از سلول انفرادی خارج و به داخل حیاط آوردند. چندین ماشین مملو از نیروآماده بودند تا مرا به منزل خودمان جهت بازرسی ببرند. ماموران مرا به خانه خودمان آوردند و تمام خانه را بازرسی کردند که شاید محمود محمدی اخکند را پیدا کنند. اما محمود محمدی منزل ما نبود واصلا" به منزل ما نیامده بود و من در حقیقت هیچ خبر ی از او نداشتم. ماموران در حین بازرسی تمام آلبوم های ما را با خود به اداره اطلاعات منتقل کردند و بعد از چند روز مرا صدا زدند و تمام عکس های که مربوط به اف 14 ( محمود محمدی ) به قول آنها بود از آلبوم در آوردند و بقیه عکس ها را به من تحویل دادند. اداره اطلاعات کلیه عکس های که مربوط به محمود محمدی اخکند بود مصادره کردند.
به هر حال من مدت 6 ماه زیر شدید ترین شکنجه بودم به جرم اهدای کلیه به محمود محمدی اخکند و اسحله های مردم مسلح روستای مرخز.
بعد از 6 ماه فردی که اسلحه های مردم مرخز را در منزل خود نگهداری کرده بود ( رشید صالحی ) دستگیر و به آن اعتراف نمود. اداره اطلاعات نیز در این مدت تحقیق کرده بودند که محمود صالحی خودش ازمشکلات کلیه رنج می برد و چطور میشه به محمود محمدی اخکند کلیه اهداء کرده باشد. به این ترتیب بعد از 6 ماه شکنجه مرا نزد حاکم شرع فرستادند و به سه سال زندان تعزیری بدون حق اعتراض محکوم شدم.
محمود صالحی 27/9/99
(1 ) قبل از دستگیری 15/3/65 همراه زنده یاد محمود حسنی ( مرخز ) جهت خلع سلاح افراد مسلح روستای مرخز به آن روستا مراجعه کردیم. اما به دلیل اینکه حزب دمکرات کردستان ایران قبل از ما به روستا رفته بود. ما نتوانستیم هیچ کاری انجام دهیم و حزب دمکرات همه مردم مسلح را خلع سلاح کرده بود. وقتی ما دستگیر شدیم دولت مدعی بود که ما افراد مسلح روستا را خلع سلاح کردیم.
( 2 ) ر – ع با دوست خودش که من ایشان را نمی شناختم قرار گذاشته بود که ساعت 9 شب جهت تحویل اسلحه ها به منزل آنها مراجعه کنیم. اما قبل از اینکه ما به درب منزل دوست ر – ع برسیم افتادیم توی کمین نیروهای سپاه و ما را دستگیر کردند. به گفته نیروهای سپاه فرد صاحب خانه آن شب زخمی شده بود.
( 3 ) آن دوران ماموران امنیتی به محمود محمدی اخکند می گفتند اف 14 و این اسم برای همه کسانی که محمود را از نزدیک می شناختند ؛ آشنا بود و همه می دانستیم که به محمود محمدی اخکند می گویند اف 14 .
( 4 ) محمود محمدی آخکند و زنده یادان بهروز کرمی و محمد سعیدی در تاریخ 22/10/64 در یک عملیات در بلوار کشاورز جنب اداره راه با نیروهای محلی کورد درگیر و بهروز کرمی همان روز جان باخت و محمود محمدی نیز در آن عملیات زخمی شد. جاسوسان گزارش داده بودند که محمود محمدی اخکند از ناحیه شکم زخمی شده و یک کلیه خود را از دست داده است. بعد از اینکه او را از شهر خارج می کنند ؛ محمود صالحی به دیدارش رفته و یک کلیه خود را به او اهداء کرده است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مراسم خاکسپاری رفیق جانباخته محمود محمدی آحکند در تاریخ 18/12/2020 میلادی برابر با 28/9/1399 شمسی در کشور فلاند.
ما جمعی از کارگران خباز شهرهای سقز، بوکان و مهاباد از همه کسانی که در طول این یک ماه با خانواده رفیق محمود محمدی همدردی کردند سپاسگذارم و از همه دوستانی که در مراسم خاکسپاری شرکت کردند نهایت تشکر را داریم.
رفیق محمود محمدی آخکند برای احقاق حق ما کارگران چهار ده با کارفرمایان و دولت حامی آنها مبارزه کرد و یک لحظه برای رسیدن طبقه کارگر به قدرت سیاسی قصور نکرد و تا آخرین دقایق زندگی به آرمانهای خود پابند بود.
ما جمعی از کارگران خباز از صمیم قلب به خانواده محمود محمدی از جمله فریده عزیز همسرش؛ زانیار و کامیار فرزندان دلبند ؛ محمد محمدی برادرش و خواهران او تسلیت عرض می نمایم.
محمود صالحی به نمایندگی از طرف جمعی از کارگران خباز . 30/9/