مأمن؛
62 subscribers
142 photos
5 videos
10 files
27 links
مأمَن: [ م َءْ م َ ] جانْ پناه،
پناهگاه و جای سلامت.

برایِ به اشتراک گذاشتن هرآنچه در مسیر زندگی، علوم اعصاب و بین رشته‌ای یاد می‌گیرم؛


https://t.me/HarfChatBot?start=c6203fc1f9f3
Download Telegram
من هم چندین ماه با خودم کلنجار می‌رفتم که چرا ته وجودم، دلم نمی‌خواد پیوسته ارشد بخونم. میدونستم اگه حتی همین الان می‌گفتن قبولی می‌توني بری دانشگاه من آمادگی نداشتم، آمادگی ذهنی!
حتی اعترافش به خودم و قبول کردنش هم سخت بود چه برسه به اطرافیان بخوای اعلام کنی!
بعد از شرکت توی بوتکمپ هکاتون مدت زیادی دچار یأس فلسفی شده بودم که پس این همه پایان‌نامه و مقاله و پژوهش کدوم مشکل از جامعه رو حل میکنه؟
چون دیدم دنیای واقعی با فضای آکادمیک خیلی فاصله داره. دیدم کاری که وزارت علوم می‌کنه با کاری که وزارت بهداشت می‌کنه تفاوت داره و خیلی شاید در راستای هم نباشن!
ولی این به این معنیه نباید پژوهش کرد؟ شاید خیر! چون فعالیت الان شاید در چندین سال آینده نتیجه بده. ولی انگار من کسی نبودم که بتونم کاری انجام بدم که نشه ازش استفاده کرد...
دیدم چیزی که بیمارستان‌های ما باهاش درگیره با دغدغه ما توی آزمایشگاه یکی نیست!
دیدم توی علوم پایه گاهی آرمان‌گرایانه به مسائل نگاه می‌کنیم. چیزی که درصد خیلی کمی از جامعه شاید بتونن ازش استفاده کنن!
9
با چندین نفر صحبت می‌کردم. انگار دنبال تایید یک نفر بودم که بگه هیچ اشکالی نداره تو یک‌سال گپ تحصیلی داشته باشی!
چون می‌ترسیدم! می‌ترسیدم این تصمیمم از روی فرار کردن باشه نه فرصتی برای رشد و آمادگی ذهنی خودم.
این‌بار ترجیح دادم دیر رسیدن بهتر از اشتباه رسیدن باشه! بهتر از این باشه که وارد مسیری بشم که از فرصت‌هاش به اندازه کافی مطلع نیستم.
نمی‌خواستم وارد دریایی بشم که شنا کردن داخلش رو بلد نیستم!

می‌خواستم کفِ جامعه باشم. چون انگار فقط از این طریق می‌تونی به چالش‌ها پی ببری!
می‌خواستم بدونم اصلا چرا می‌خوام و باید ارشد بخونم؟ قبل و بعد من چه تفاوتی باید داشته باشه؟!

اون روز توی دفتر یکی از اساتید با تجربه و خوبمون (عکس برای همون روزه) گفتم دچار چنین حسی شدم.
استاد گفتن دوست داری واقعیت رو بدونی یا همراه با رویاپردازی بگم؟
گفتم دقیقا دنبال واقعیتم! اینکه بدونم شرایط واقعی چیه تا با آگاهی، پذیرش و دونستنش وارد انجام کاری بشم.
12
این‌ها رو نوشتم که بگم چیز عجیبی نیست اگه تجربه می‌کنیم. حتی اینکه ندونیم چی دوست داریم. چی می‌خوایم.
ولی انگار باید دنبال پیدا کردنش بود. این که آدم منتظر کمک بیرونی و نجات نباشه خیلی خوبه!
حتی به نظرم همه مسیرها از درس خوندن عبور نمی‌کنه!
آدم‌های زیادی رو دیدم که چقدر از محتوای تئوری در عمل، تازه با کارایی بیشتر استفاده می‌کنن و اصلا جاشون سر کلاس نیست! چون آدم‌های اجرایی و مدیریتی فوق‌العاده‌ای هستن!
حتی کار توی صنعت!
11👏2
راستی این هم بگم کلا یادگرفتم در چنین موقعیت‌هایی (همینطور موقعیت شغلی) همیشه باید یک پلن B و C، حتی Z داشته باشیم!
یعنی اگر قرار نیست از مسیری که همه برن برم، چه راه جایگزینی دارم سریع برم سراغش؟
یا اگر این مسیر نشد چه کاری دوست دارم انجام بدم؟
درواقع انعطاف داشته باشیم. اینجوری احساس ناخوشایند بعدش به حداقل میرسه چون تو هنوز یه سری هدف برای خودت داری.
6👏3
ما دوباره برقمون رفت اومدم خدمتتون😂

اینجا آزمایشگاه جانورشناسیه. ترم یک سال ۱۴۰۱ بعد از کرونا کلاس‌ها به صورت رسمی‌تر حضوری شده بود و آزمایشگاه‌ها آماده نبود. با وانیا و بچه‌ها موندیم مرتبش کردیم.
5
اینجا هم امتحان بیوشیمی ساختار داشتیم ترم دو. با فاتوش بودیم. دوتا امتحان همزمان توی یک روز و واقعا واسه اون موقع سخت بود😭😂
هنوز باورم نمیشه چطور نمره اون درس ۲۰ شد. حس می‌کردم حقم نیست تا وقتی دیدم بعد ۴ سال هنوز مطالبش یادمه.
4
مولاژ مغز عزیزم سر کلاس فیزیولوژی جانوری.
هنوز ترتیب فصل‌های زیست دبیرستان رو تا حدی یادمه. اعصاب مال فصل دو کلاس یازدهم بود. الان که فکر می‌کنم از همون موقع به این فصل و ژنتیک و هورمون‌ها خیلی علاقه داشتم.
3
اینجا هم اگه درست یادم باشه سخنرانی برای جایزه مصطفی بود که توی هتل عباسی برگزار شد و چقدر باشکوه و مجلل بود.

جایزه مصطفی، یک جایزهٔ علم و فناوری ایرانی است که هر دو سال یک بار به دانشمندان برتر جهان اسلام اعطا می‌شود. این جایزه به نام محمد بنیان‌گذار اسلام و به دلیل تأکید بسیار او بر علم‌آموزی، به نام یکی از القاب او، مصطفی، به معنای برگزیده نام‌گذاری شده‌است.
6🔥1
سال اول و دوم با دانشگاه و نرگس رفتیم مشهد و از بهترین سفر‌های زندگیم بود. رفتیم موزه‌های مشهد رو دیدیم. کلی گشتیم.
قشنگ توی حرم زندگی می‌کردیم.
اینجا هم جاییه که گل‌های ضریح رو خشک و بسته‌بندی می‌کنن🥲
8
هرموقع اسم چای حرم میاد یاد این شعر میفتم:
وَ چای
دغدغه‌ عاشقانه‌ خوبی‌ست؛
برای با تو نشستن بهانه خوبی‌ست...
5
مجموعه مدال‌های جهان پهلوان تختی در موزه‌ی حرم رضوی.
6
مدال‌های اهدایی رشته ورزشی کشتی

دو مدال پایینی از حسن یزدانی هستن.
7
سال اول با بچه‌ها اسنپ گرفتیم رفتیم توس.

کاش تهش مثل استاد برای من هم بنویسن:
«خاکِ پایِ مردمِ ایران»
8
صبحانه‌ای که بعد از شب تا صبح حرم بودن اصلا جالب نبود و تهش گرسنه موندیم. چون میخواستیم بریم موزه و وقت نبود برگردیم محل اقامت دوباره بیایم پیش بچه‌ها😂
5
مأمن؛
بین الطلوعین؛ بین الطلوعین: به فاصله زمانی میان طلوع صبح و طلوع آفتاب، بین الطلوعین می‌گویند.
روزی که داشتیم از این موکب میرفتیم توی عراق با یک دوست عراقی عزیز آشنا شدیم و شماره هم رو گرفتیم.
الان داشتیم خیلی کوتاه صحبت می‌کردیم به کمک مترجم. دیدم چقدر عربی فصیح با لهجه فرق می‌کنه.

مثلا به سارا میگن ساره🥲
به قلبي (قلبم) میگن کلبي

بعد این رو نوشته:
«فدوه اروحلج اني بخير يروحي انتي»
فدای تو بشم، من خوبم ای جان خودم.
خیلییی قشنگه😭❤️

این اصطلاح قشنگ هم پیدا کردم برای جواب دادن:
«ولعينج ما تصيبج إلا الخير»
یعنی چشمت به جز خیر نبینه
4
فتبارک الله احسن الخالقين!
جناب حافظ در این بیت می‌فرمایند اگر صد لشکر از زیبارویان بخواهند به قصد دل من کمین کنند، اما به لطف و نعمت خداوند، من بتی دارم که می‌تواند تمام آن لشکرها را شکست دهد.
2
مأمن؛
جناب حافظ
گَرَم صد لشکر از خوبان به قصدِ دل کمین سازند
بِحَمْدِ الله و الْمِنَّه بُتی لشکرشِکن دارم
1
مرا عهدی‌ست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوادارانِ کویش را چو جانِ خویشتن دارم

صفایِ خلوتِ خاطر از آن شمعِ چِگِل جویم
فروغِ چشم و نورِ دل از آن ماهِ خُتَن دارم

به کام و آرزویِ دل، چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خُبثِ بدگویان، میانِ انجمن دارم؟

مرا در خانه سروی هست کاندر سایهٔ قَدَّش
فَراغ از سروِ بستانی و شمشادِ چمن دارم

گَرَم صد لشکر از خوبان به قصدِ دل کمین سازند
بِحَمْدِ الله و الْمِنَّه بُتی لشکرشِکن دارم

سِزَد کز خاتمِ لَعلَش زَنَم لافِ سلیمانی
چو اسمِ اعظمم باشد، چه باک از اهرِمَن دارم؟

الا ای پیرِ فرزانه، مَکُن عیبم ز میخانه
که من در تَرکِ پیمانه دلی پیمان‌شِکن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نِه
که من با لَعلِ خاموشش نهانی صد سخن دارم

چو در گل‌زارِ اِقبالش خرامانم بِحَمْدِالله
نه میلِ لاله و نسرین، نه برگِ نسترن دارم

به رندی شهره شد حافظ میانِ همدمان، لیکن
چه غم دارم که در عالم قَوامُ‌الدّین حَسَن دارم
2
یه کم شعرش برای خودم سخت بود با معنیش می‌خونم
چه کلمات قشنگ و جدیدی داره!