🔵وقتی یک شهر تا سر حد مرگ رقصید!
سال ۱۵۱۸ تو استراسبورگ، مردم یهو شروع کردن به رقصیدن، نه برای شادی، بلکه بیوقفه و تا حد مرگ! کسی نمیدونست چرا، ولی روز به روز تعدادشون بیشتر میشد. بعضیا از خستگی و سکته افتادن و مردن، اما این جنون ادامه داشت!
حالا یه سری نظریه هست:
🌀 مسمومیت با قارچ توهمزا – یه نوع کپک که باعث توهم و حرکات غیرقابلکنترل میشه.
🌀 هیستری جمعی – فشار روحی زیاد، مخصوصاً توی شرایط سخت قرون وسطی، میتونسته مردم رو دچار یه جنون همگانی کنه.
🌀 یه جور آیین ناشناخته – شاید یه مراسم مذهبی از کنترل خارج شده بود!
حالا که حرف از رقصه، نقاشی «رقص عروسی» از پیتر بروگل پدر رو ببین! بروگل استاد ثبت زندگی مردم عادی بود. تو این اثر، یه عروسی روستایی با یه فضای پر از هیجان و رقص میبینی، اما شاید اگه دقیقتر نگاه کنی، توی این جنبوجوش یه حس جنون هم حس بشه…
🖼 The Wedding Dance, Pieter Bruegel the Elder, 1566, Detroit Institute of Arts
@mtsra
سال ۱۵۱۸ تو استراسبورگ، مردم یهو شروع کردن به رقصیدن، نه برای شادی، بلکه بیوقفه و تا حد مرگ! کسی نمیدونست چرا، ولی روز به روز تعدادشون بیشتر میشد. بعضیا از خستگی و سکته افتادن و مردن، اما این جنون ادامه داشت!
حالا یه سری نظریه هست:
🌀 مسمومیت با قارچ توهمزا – یه نوع کپک که باعث توهم و حرکات غیرقابلکنترل میشه.
🌀 هیستری جمعی – فشار روحی زیاد، مخصوصاً توی شرایط سخت قرون وسطی، میتونسته مردم رو دچار یه جنون همگانی کنه.
🌀 یه جور آیین ناشناخته – شاید یه مراسم مذهبی از کنترل خارج شده بود!
حالا که حرف از رقصه، نقاشی «رقص عروسی» از پیتر بروگل پدر رو ببین! بروگل استاد ثبت زندگی مردم عادی بود. تو این اثر، یه عروسی روستایی با یه فضای پر از هیجان و رقص میبینی، اما شاید اگه دقیقتر نگاه کنی، توی این جنبوجوش یه حس جنون هم حس بشه…
🖼 The Wedding Dance, Pieter Bruegel the Elder, 1566, Detroit Institute of Arts
@mtsra
🔵انگشت گالیله: نماد مقاومت علم در برابر کلیسا
وقتی گالیله در ۱۶۴۲ درگذشت، کلیسا بهخاطر دیدگاههای علمیاش از دفن او در مکانهای مذهبی جلوگیری کرد. اما پس از سالها، در ۱۷۳۷، بقایای او به کلیسای سانتا کروچه (Santa Croce) در فلورانس منتقل شد. اما داستان به اینجا ختم نمیشود!
یکی از طرفداران سرسخت گالیله، انگشت میانهاش را از جسد جدا کرد و بهعنوان نمادی از ایستادگی در برابر محدودیتهای کلیسا نگه داشت. این انگشت بهمرور زمان به یک نماد مقاومت علمی تبدیل شد و در نهایت در موزه تاریخ علم فلورانس به نمایش گذاشته شد.
چه اتفاقی باعث شد که انگشت گالیله تا سالها در گمنامی باقی بماند و چگونه این یادگار بهطور غیررسمی از تاریخ علمی انسان حمایت میکند؟ شاید این حرکت بیشتر از هر چیز دیگری نشاندهنده قدرت علم و حقیقت در برابر موانع تاریخی باشد.
@mtsra
وقتی گالیله در ۱۶۴۲ درگذشت، کلیسا بهخاطر دیدگاههای علمیاش از دفن او در مکانهای مذهبی جلوگیری کرد. اما پس از سالها، در ۱۷۳۷، بقایای او به کلیسای سانتا کروچه (Santa Croce) در فلورانس منتقل شد. اما داستان به اینجا ختم نمیشود!
یکی از طرفداران سرسخت گالیله، انگشت میانهاش را از جسد جدا کرد و بهعنوان نمادی از ایستادگی در برابر محدودیتهای کلیسا نگه داشت. این انگشت بهمرور زمان به یک نماد مقاومت علمی تبدیل شد و در نهایت در موزه تاریخ علم فلورانس به نمایش گذاشته شد.
چه اتفاقی باعث شد که انگشت گالیله تا سالها در گمنامی باقی بماند و چگونه این یادگار بهطور غیررسمی از تاریخ علمی انسان حمایت میکند؟ شاید این حرکت بیشتر از هر چیز دیگری نشاندهنده قدرت علم و حقیقت در برابر موانع تاریخی باشد.
@mtsra
🔵گالیله: برخلاف تصور همگان، این جهان باعظمت و همه صورتهای فلکیاش به دور زمین کوچک و ناچیز ما نمیگردد.
▪️ ساگردو: یعنی همه اینها فقط ستارهاند؟ پس خدا کجاست؟
▪️ گالیله: منظورت چیست؟
▪️ ساگردو: خدا! خدا کجاست؟
▪️ گالیله: آن بالا نیست. همانطور که اگر موجوداتی آن بالا باشند و بخواهند خدا را در اینجا بیابند، در زمین او را پیدا نمیکنند.
▪️ ساگردو: پس خدا کجاست؟
▪️ گالیله: من در الهیات تخصصی ندارم؛ من ریاضیدانم.
▪️ ساگردو: تو پیش از هر چیز، یک انسان هستی. و من از تو میپرسم: در دستگاه دنیایی تو، خدا کجاست؟
▪️ گالیله: یا در ما، یا هیچ جا...
---
از کتاب زندگی گالیله
برتولت برشت
"گالیله نظریههای جدید نجومی خود را در دانشگاه پادوا نشان میدهد"
اثر: فلیکس پارا / رنگ روغن روی بوم / ۱۸۷۳ م
#FélixParra
@mtsra
▪️ ساگردو: یعنی همه اینها فقط ستارهاند؟ پس خدا کجاست؟
▪️ گالیله: منظورت چیست؟
▪️ ساگردو: خدا! خدا کجاست؟
▪️ گالیله: آن بالا نیست. همانطور که اگر موجوداتی آن بالا باشند و بخواهند خدا را در اینجا بیابند، در زمین او را پیدا نمیکنند.
▪️ ساگردو: پس خدا کجاست؟
▪️ گالیله: من در الهیات تخصصی ندارم؛ من ریاضیدانم.
▪️ ساگردو: تو پیش از هر چیز، یک انسان هستی. و من از تو میپرسم: در دستگاه دنیایی تو، خدا کجاست؟
▪️ گالیله: یا در ما، یا هیچ جا...
---
از کتاب زندگی گالیله
برتولت برشت
"گالیله نظریههای جدید نجومی خود را در دانشگاه پادوا نشان میدهد"
اثر: فلیکس پارا / رنگ روغن روی بوم / ۱۸۷۳ م
#FélixParra
@mtsra
🔵#سال_نو
نمیدانم منظورمان از سال جدید چیست. سالی که کاملاً جدید است؟ چیزی که هرگز اتفاق نیفتاده باشد؟ وقتی میگوییم چیز جدید - در حالی که میدانیم هیچ چیز زیر این خورشید جدید نیست- وقتی میگوییم سال نو، آیا بهراستی برایمان سالی نو است؟ یا همان الگوی تکراری قدیمی است که مدام تکرار میشود؟ همان تشریفات و سنتها و عادتهای قدیمی، و استمراری از آنچه انجام دادهایم و انجام میدهیم و امسال هم همانها را تکرار خواهیم کرد؟
پس آیا چیز جدیدی اصلاً وجود دارد؟ چیزی که واقعاً تازه باشد؟ چیزی که هرگز قبلاً دیده نشده؟ این سوال نسبتاً مهمی است، اگر آن را دنبال کنید، تمام روزهای زندگیمان به چیزی تبدیل میشود که قبلاً هرگز ندیدهاید. آن بدین معناست که ذهن خودش را از شرایط، ویژگیها، مشخصه های فردی و از نظرات و قضاوتها و عقاید خودش آزاد کرده باشد. آیا میتوانیم همه اینها را کنار بگذاریم و حقیقتاً یک سال نو را آغاز کنیم؟ بسیار شکوهمند خواهد بود اگر بتوانیم چنین کنیم.
کریشنا مورتی
@mtsra
🔵#سال_نو
نمیدانم منظورمان از سال جدید چیست. سالی که کاملاً جدید است؟ چیزی که هرگز اتفاق نیفتاده باشد؟ وقتی میگوییم چیز جدید - در حالی که میدانیم هیچ چیز زیر این خورشید جدید نیست- وقتی میگوییم سال نو، آیا بهراستی برایمان سالی نو است؟ یا همان الگوی تکراری قدیمی است که مدام تکرار میشود؟ همان تشریفات و سنتها و عادتهای قدیمی، و استمراری از آنچه انجام دادهایم و انجام میدهیم و امسال هم همانها را تکرار خواهیم کرد؟
پس آیا چیز جدیدی اصلاً وجود دارد؟ چیزی که واقعاً تازه باشد؟ چیزی که هرگز قبلاً دیده نشده؟ این سوال نسبتاً مهمی است، اگر آن را دنبال کنید، تمام روزهای زندگیمان به چیزی تبدیل میشود که قبلاً هرگز ندیدهاید. آن بدین معناست که ذهن خودش را از شرایط، ویژگیها، مشخصه های فردی و از نظرات و قضاوتها و عقاید خودش آزاد کرده باشد. آیا میتوانیم همه اینها را کنار بگذاریم و حقیقتاً یک سال نو را آغاز کنیم؟ بسیار شکوهمند خواهد بود اگر بتوانیم چنین کنیم.
کریشنا مورتی
@mtsra
🔵مگر چند روز می شود حقیقت را
لای بیدمشک ها پنهان کرد وقتی
غروب سیزده یأس را ورق می زند
و بی حوصلگی
زودتر از ما روی مبل می نشیند
پیک شادی حل می کند
لباس های رسمی فردا را اتو می زند
و خوب می داند فردا باید رفت
و دهان کجی های زندگی را با خستگی
گل گرفت!
برشی از شعر قراردادصوری
#عادله_رفایی
#نارنجی_تند
@mtsra
لای بیدمشک ها پنهان کرد وقتی
غروب سیزده یأس را ورق می زند
و بی حوصلگی
زودتر از ما روی مبل می نشیند
پیک شادی حل می کند
لباس های رسمی فردا را اتو می زند
و خوب می داند فردا باید رفت
و دهان کجی های زندگی را با خستگی
گل گرفت!
برشی از شعر قراردادصوری
#عادله_رفایی
#نارنجی_تند
@mtsra
🔵نگاهی بر زندگی و آثار ادوارد هاپر،
به قلم بنده
در مجله ی ادبی _ هنری کلمات👇
به قلم بنده
در مجله ی ادبی _ هنری کلمات👇
Forwarded from مجله ادبی-هنری کلمات
Edward Hopper (1).pdf
914.6 KB
Forwarded from مجله ادبی-هنری کلمات
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from گروس عبدالملكيان
شعر امکانات در رابطه دیالکتیکی با دیگر مانیفستها / تازگیهای یگانه در شعر معاصر ایران - ایبنا
https://www.ibna.ir/news/532980/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C
https://www.ibna.ir/news/532980/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C
ایبنا
شعر امکانات در رابطه دیالکتیکی با دیگر مانیفستها / تازگیهای یگانه در شعر معاصر ایران
ما در هر دوره با بنبستهایی مواجهیم اما همین رویارویی با بنبستها سبب جریانسازی خواهد شد و اگر مواجهه عمیق با چالش، ما را به وضعیتی برساند که در مسیر آگاهی از آن موقعیت بکوشیم و با استفاده از ظرفیتهای شعر دیروز و امروز به مبارزه با آن برخیزیم، خودِ چالش…
Forwarded from گروس عبدالملكيان
نمونهای از شعر امکانات که در گفتگو از آن یاد شده است:
🔵مِرلو پونتی* کوچک
مرلو پونتی کوچک!
نفهمیدی هنوز
فلسفه فکرهایش را یکجا جار نمیزند
خورشید خودش میداند چطور
اندیشههایم در آفتاب خوابیدند وُ سوختند وُ هیچ نگفتی
جایگاه زبان تنها روی میز است؟
با سس سفید و خامهی شل ؟
واژهها را کجا
خاک کردی
که کارم واکاوی واوها شده
واوهایی که میخواستند
زمین را به آسمان وصل کنند
واو حرف عجیبیست
از شوق ربط
در رابطه تب میکند و
کاری انجام نمیدهد
چرا گفتی بگویم بگونیاها بنویسند
وقتی که آن غروب قول داده بودی
بخوانی وُ نخواندی
چرا گذاشتی رنگها رقیق شوند
وقتی میدانستی امپرسیونیستها
شرهها را تحویل نمیگیرند؟!
مرلو پونتی کوچک!
من خستهام
از صاعقهای که ساعت را نشانه گرفته
تا تو بسوزی و
از ابرها سیاه بباری
باید حق داد
اگر علفهای دریایی دیگر نمیرقصند
اگر سفره ماهی آنقدر خسیس شده
که دیگر حاضر نیست
لحظهای اوقاتش را کف دریا پهن کند
و مرجانهای آبی
همانهایی که بیهوده خودشان را به خاک زدند
روی میزهای چوبی
عمرشان را خشک کردند
یک نفر انتقام پروانهها را خواهد گرفت
پروانهها
لکههای رنگیِ بالدار بودند
که در تله ی زیباشناسی افتادند و
من دیدم
چگونه شاخکهای شان روی خطوط حامل
صدا را نوشتند
چه رنجی در هوا بال میزد وُ نبودی
حالا میفهمم
چرا هیچ سازی در دستانت
حقیقتی را نمینوازد
چرا خطر نمیکنی
تا انفجار آرای متفکرین غرب و شرق؟
فلسفه در کورههای آدم سوزی
باید سوختن را امتحان کند!
آخر
جایی که عشق نباشد
خورشید از حمامهای گاز
طلوع خواهد کرد
#عادله_رفایی
#نارنجی_تند
[1] موریس مرلو- پونتی : فیلسوف فرانسوی قرن بیستم
@mtsra
مرلو پونتی کوچک!
نفهمیدی هنوز
فلسفه فکرهایش را یکجا جار نمیزند
خورشید خودش میداند چطور
اندیشههایم در آفتاب خوابیدند وُ سوختند وُ هیچ نگفتی
جایگاه زبان تنها روی میز است؟
با سس سفید و خامهی شل ؟
واژهها را کجا
خاک کردی
که کارم واکاوی واوها شده
واوهایی که میخواستند
زمین را به آسمان وصل کنند
واو حرف عجیبیست
از شوق ربط
در رابطه تب میکند و
کاری انجام نمیدهد
چرا گفتی بگویم بگونیاها بنویسند
وقتی که آن غروب قول داده بودی
بخوانی وُ نخواندی
چرا گذاشتی رنگها رقیق شوند
وقتی میدانستی امپرسیونیستها
شرهها را تحویل نمیگیرند؟!
مرلو پونتی کوچک!
من خستهام
از صاعقهای که ساعت را نشانه گرفته
تا تو بسوزی و
از ابرها سیاه بباری
باید حق داد
اگر علفهای دریایی دیگر نمیرقصند
اگر سفره ماهی آنقدر خسیس شده
که دیگر حاضر نیست
لحظهای اوقاتش را کف دریا پهن کند
و مرجانهای آبی
همانهایی که بیهوده خودشان را به خاک زدند
روی میزهای چوبی
عمرشان را خشک کردند
یک نفر انتقام پروانهها را خواهد گرفت
پروانهها
لکههای رنگیِ بالدار بودند
که در تله ی زیباشناسی افتادند و
من دیدم
چگونه شاخکهای شان روی خطوط حامل
صدا را نوشتند
چه رنجی در هوا بال میزد وُ نبودی
حالا میفهمم
چرا هیچ سازی در دستانت
حقیقتی را نمینوازد
چرا خطر نمیکنی
تا انفجار آرای متفکرین غرب و شرق؟
فلسفه در کورههای آدم سوزی
باید سوختن را امتحان کند!
آخر
جایی که عشق نباشد
خورشید از حمامهای گاز
طلوع خواهد کرد
#عادله_رفایی
#نارنجی_تند
[1] موریس مرلو- پونتی : فیلسوف فرانسوی قرن بیستم
@mtsra
Forwarded from مجله ادبی-هنری کلمات
آلبرتو جاکومتی.pdf
983.4 KB
Forwarded from مجله ادبی-هنری کلمات
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from مجله ادبی-هنری کلمات
عادله رفایی، متولد ۱۹ اردیبهشت ۱۳۶۱ در تهران است.
وی فارغالتحصیل رشتهی گرافیک در مقطع کارشناسی و نقاشی در مقطع کارشناسی ارشد از دانشگاه الزهرای تهران است.
رفایی که نوشتن را از سالها قبل آغاز کرده بود، از سال ۱۳۹۵ با حضور پیوسته در کارگاههای شعر گروس عبدالملکیان، مسیر ادبی خود را به شکلی حرفهای ادامه داد و نخستین مجموعه شعرش را با عنوان «نارنجی تند» در سال ۱۴۰۱ توسط نشر چشمه منتشر نمود.
وی در کنار شعر، در زمینهی هنرهای تجسمی نیز فعال است. آثار تصویرسازی او در چندین نمایشگاه انفرادی در نگارخانهی بانو به نمایش درآمدهاند و همچنین در مقام مدیر هنری با نمایشگاههای بینالمللی نقاشی و تصویرگری همکاری داشته است.
همچنین عادله رفایی در فضای فعالیتهای پژوهشی، مقالات متنوعی را در رابطه با موضوع تصویرسازی و هنر مدرن در ایران، ایتالیا و کانادا منتشر کرده است.
کلمات
وی فارغالتحصیل رشتهی گرافیک در مقطع کارشناسی و نقاشی در مقطع کارشناسی ارشد از دانشگاه الزهرای تهران است.
رفایی که نوشتن را از سالها قبل آغاز کرده بود، از سال ۱۳۹۵ با حضور پیوسته در کارگاههای شعر گروس عبدالملکیان، مسیر ادبی خود را به شکلی حرفهای ادامه داد و نخستین مجموعه شعرش را با عنوان «نارنجی تند» در سال ۱۴۰۱ توسط نشر چشمه منتشر نمود.
وی در کنار شعر، در زمینهی هنرهای تجسمی نیز فعال است. آثار تصویرسازی او در چندین نمایشگاه انفرادی در نگارخانهی بانو به نمایش درآمدهاند و همچنین در مقام مدیر هنری با نمایشگاههای بینالمللی نقاشی و تصویرگری همکاری داشته است.
همچنین عادله رفایی در فضای فعالیتهای پژوهشی، مقالات متنوعی را در رابطه با موضوع تصویرسازی و هنر مدرن در ایران، ایتالیا و کانادا منتشر کرده است.
کلمات
Forwarded from مجله ادبی-هنری کلمات
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from مجله ادبی-هنری کلمات
🔹️دو شعر از عادله رفایی🔹️
🔹️فتوسنتز
صدایم روی زمین دست و پا میزند و
کاری نداری به زخمی که زیر سنگها ضجه
میزند
غرق در جنازهام خوابیدهام
و صدای شنهای خیس را میشنوم :
هنوز جواب پرسشهایت از دریا باز نگشته است
هیچکس نمیداند چرا
قرمز
توحشِ کوسه را در آب پخش میکند
و روی خاک
روی سرِ تاج خروسها مخمل را چین میدهد!
آیا خاک میداند
همان خاکی که بارها دید
هر صبح
اسمت دور ساقهام میپیچید
تا چشمانم بالا میآمد و
با حلزون حنایی کوچکی
ردِ محزونی روی باغچه میانداخت
اگر میماندی
نیازی به آفتاب نبود
برای یک وجب فتوسنتز مجانی
تو رفتهای
و این حیات هر حقارتی را جارو میکند
چرا به بند رخت پوسیده اخم میکنی؟
من آن لباس جوان سفیدم
که آبرویش را
لای چینهایش پنهان کرد و
امیدهایش را یکجا شست
حالا تو
میتوانی جواب این خون تازه را بدهی
که میخواست تمام زندگیاش را
در شیشه ی عطرت بریزد و
دست بردارد از فوارهزدنهای بیهوده؟
این روزها بنفشهها
کبودی پوستشان را
پارگیِ حقشان میدانند
اما عزیزم
حقیقت چاقوییست
که سالها ترس را زیر گردن مان نگهداشته
ما سرمان را بالا گرفتیم شاید شهابی رد شود
اما
سنگی که جَوی سنگین آن را سوزانده
بر خاک میافتد
گُر میگیرد
دست وپا میزند
سرم را برای دیدنش خم میکنم
و حقیقت
تا عمق در گلویم فرو میرود
🔹️فتوسنتز
صدایم روی زمین دست و پا میزند و
کاری نداری به زخمی که زیر سنگها ضجه
میزند
غرق در جنازهام خوابیدهام
و صدای شنهای خیس را میشنوم :
هنوز جواب پرسشهایت از دریا باز نگشته است
هیچکس نمیداند چرا
قرمز
توحشِ کوسه را در آب پخش میکند
و روی خاک
روی سرِ تاج خروسها مخمل را چین میدهد!
آیا خاک میداند
همان خاکی که بارها دید
هر صبح
اسمت دور ساقهام میپیچید
تا چشمانم بالا میآمد و
با حلزون حنایی کوچکی
ردِ محزونی روی باغچه میانداخت
اگر میماندی
نیازی به آفتاب نبود
برای یک وجب فتوسنتز مجانی
تو رفتهای
و این حیات هر حقارتی را جارو میکند
چرا به بند رخت پوسیده اخم میکنی؟
من آن لباس جوان سفیدم
که آبرویش را
لای چینهایش پنهان کرد و
امیدهایش را یکجا شست
حالا تو
میتوانی جواب این خون تازه را بدهی
که میخواست تمام زندگیاش را
در شیشه ی عطرت بریزد و
دست بردارد از فوارهزدنهای بیهوده؟
این روزها بنفشهها
کبودی پوستشان را
پارگیِ حقشان میدانند
اما عزیزم
حقیقت چاقوییست
که سالها ترس را زیر گردن مان نگهداشته
ما سرمان را بالا گرفتیم شاید شهابی رد شود
اما
سنگی که جَوی سنگین آن را سوزانده
بر خاک میافتد
گُر میگیرد
دست وپا میزند
سرم را برای دیدنش خم میکنم
و حقیقت
تا عمق در گلویم فرو میرود
Forwarded from مجله ادبی-هنری کلمات
🔹️نسبیت
یأس چمدانم را پر کرده و
دیگر قفلهایش به هم نمیرسند
تنهایی
با امروزم ناخنهایش را سوهان میزند
با امروزم پلکهایش را سایه میزند
و دیگر کودک نیست که برای داشتنت
پایش را به زندگی بکوبد
حالا با کفشهای پاشنهسیگاری
از روی هر فقدانی میپرد
و با ظلمت قرار میگذارد
عزیزم قبول داری
تقابلهای زیادی
در شهر پرسه میزنند
و هیچکس حواسش نیست!
چرا رفتار خوبی با تاریکی نداری؟
ندیدی آن کسی که روبهرویش زانو زد
نور را در خیابان گم کرد
و آن کسی که آفتاب را
تنها نجاتدهنده میدانست
تمام اوقاتش تاول زد وُ سوخت
بر لبهی بلند نسبیت ایستادهام
حالا پذیرشی خنک
موهایم را تکان میدهد
آیا از این بالا تو را خواهم دید؟
تو
با آن صورت رنگ پریده
که زندگی را به شک میاندازد
تو
با آن پاهای خسته
که رفتن را روی زمین میکشند
چقدر عقربه ها پشت در اتاقت
دور زدند تا کمی وقت بگیرند!
مضحک نیست؟
شیای، پدیدهای،انسانی
برای دیدن نیم دیگرش معطل شود؟
نگو نمیدانی از چه حرف میزنم
از آن رُز سفید
که هنگام دیدنت گونههایش گل انداخت
و آنقدر در استوانهی شیشهای
یک لنگه پا ایستاد تا زیباییاش خشک شد
یا عکسی که با گلهای نرگس انداختی
تا آمدم کنارت باشم آن لحظه را و
جرقهی فلش سوزاند
و من
تنها خاکسترش را قاب کردم
تا روی میز بگذاری
کلمات
یأس چمدانم را پر کرده و
دیگر قفلهایش به هم نمیرسند
تنهایی
با امروزم ناخنهایش را سوهان میزند
با امروزم پلکهایش را سایه میزند
و دیگر کودک نیست که برای داشتنت
پایش را به زندگی بکوبد
حالا با کفشهای پاشنهسیگاری
از روی هر فقدانی میپرد
و با ظلمت قرار میگذارد
عزیزم قبول داری
تقابلهای زیادی
در شهر پرسه میزنند
و هیچکس حواسش نیست!
چرا رفتار خوبی با تاریکی نداری؟
ندیدی آن کسی که روبهرویش زانو زد
نور را در خیابان گم کرد
و آن کسی که آفتاب را
تنها نجاتدهنده میدانست
تمام اوقاتش تاول زد وُ سوخت
بر لبهی بلند نسبیت ایستادهام
حالا پذیرشی خنک
موهایم را تکان میدهد
آیا از این بالا تو را خواهم دید؟
تو
با آن صورت رنگ پریده
که زندگی را به شک میاندازد
تو
با آن پاهای خسته
که رفتن را روی زمین میکشند
چقدر عقربه ها پشت در اتاقت
دور زدند تا کمی وقت بگیرند!
مضحک نیست؟
شیای، پدیدهای،انسانی
برای دیدن نیم دیگرش معطل شود؟
نگو نمیدانی از چه حرف میزنم
از آن رُز سفید
که هنگام دیدنت گونههایش گل انداخت
و آنقدر در استوانهی شیشهای
یک لنگه پا ایستاد تا زیباییاش خشک شد
یا عکسی که با گلهای نرگس انداختی
تا آمدم کنارت باشم آن لحظه را و
جرقهی فلش سوزاند
و من
تنها خاکسترش را قاب کردم
تا روی میز بگذاری
کلمات