Forwarded from مجله ادبی-هنری کلمات
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔹شعر «با سایهای یگانه» از منوچهر آتشی
🔹خوانش: عادله رفائی
🔹خوانش: عادله رفائی
Forwarded from مجله ادبی-هنری کلمات
🔹گزیدهای از شعرهای منوچهر آتشی🔹
🔹از «سرد» به «سنگ»
از تخت به سردخانه از سردخانه به سنگ
از سنگ به خاک
از ما عبور کردی
انگار نه انگار که ما گوشت و استخوان بودیم
نه انگار که دیوار
از ما عبور کردی
از سرد به سنگ
(نتوانستم ببینمت
پشت درها و پارچههای بسته
نگذاشتند ببینمت)
تنها بر تخت که بودی میدیدمت
خاموش.
-دوازده روز خاموش- و دور، دورتر از حالا
که هرگز نخواهمت دید.
🔹نامی تازه یا انگشتی بر لبان
نمیتوان با یک دل دو عشق را از گردنهها گذراند
(هرزگان میتوانند)
یکی از دلها- عاشقترین- باید بمیرد
(هرزگان نمیدانند)
[شاید راه دیگری باشد]
تو میگوئی:
میتوان به غریزهی سازش بازگشت
کبک سفید در زمستان قطبی
«بوآ»ی سبز بر درختان جنگلی
آهو برهی خالدار میان بهار گرمسیری
(شیادان میتوانند)
[شاید راه دیگری هم باشد]
من میگویم:
نامی تازه برایت برمیگزینم
-که من بدانم و تو فقط-
نامی که از میان برگهای شعر من پر بکشد
چهچهی بزند یا سوتی بلند
عشوهای بگشاید به شکفتن غنچهوار
اشکی از عذار فرو چکاند
و هر کس گمان کند که مخاطب اوست
امّا فقط من و تو یقین کنیم...
(عاشقان میتوانند)
نمیتوان با یک دل دو عشق را از گردنهها گذراند
اگر میخواهی بمیرم
خنجر و فنجان زهر را دور انداز
لبخندی بخلان در جانم
یا انگشتی بگذار بر لبانم
همین!
🔹زیباتر از شکل قدیم جهان
نسیم از آنسو خوش میآید
هوا به عطر غریبی آغشته
و بوتههای تاریک
دل در سپیده باز میکنند.
بگو، چه نام دارد
گلی که در شکفتهست؟
برق میزند از شبنم، صحرا
واپس نمینگرد غزال
و رود، آرام
پاهای حنائی کوه را میشوید
بگو چه نام دارد
گلی که در تو شکفته؟
که غمگین نمیرود آب
و گلها
دلتنگِ نام خویش
در آب زلال
پشت به خورشید میکنند و به مغرب برمیگردند؟
بیشک
در تو گلی شکفته، که گلها
دلتنگ نام خویشند،
و آسمان
حیرتی شاد،
چتر علفزار شبنم آئین کرده است.
و من
به شعر تازهی دیگر میاندیشم
که جوان برآید از گلوی پیرم
و عطر تازه پراکند در جهان
بگو چه نام دارد آن گل
تا بر میهنم بگذارم
(که نام او را هم
چون پوستین پیرارینش
بر او دریدهاند)
یا بر دیوان تازهی شعرم
که گهوارهی کودکیِ میهنم است
در تو گلی شکفته
زیباتر از شکل قدیم جهان.
🔹جوانها
قوز کرده از درون
دستها در جیب
در مه پرسه میزنند.
مسافران نابلد شهر اندیشه
-از آفتاب گرم به سایه خزیده-
تا عبوری پیرانه داشته باشند در مه.
قوز کرده از درون
-دستها در جیب-
ژرفایِ مه را میکاوند
تا طیفهای رنگین دریابند
از حضور خورشیدی دیگر
در حوالیِ حس.
شراب شبماندهی آفتاب است این مه
-ذخیره به خمخانهی درّهها-
که برمیخیزد، آنک،
تا لاجرعه سرکشدش
با تمامی دشت و درهها.
و روز افشاگر
بتابد بر پیشانی صافتان
و خدنگ اندامتان
و جانتان
به بوی نان گرم
خیز بردارد
طرف تنورهای ملتهب
و دود راستینی
که از کلبههای سپیدهدم فرامیرود.
جوانان مهآلود!
مگر اندیشه
از تنور آفتاب برنمیآید؟
کلمات
🔹از «سرد» به «سنگ»
از تخت به سردخانه از سردخانه به سنگ
از سنگ به خاک
از ما عبور کردی
انگار نه انگار که ما گوشت و استخوان بودیم
نه انگار که دیوار
از ما عبور کردی
از سرد به سنگ
(نتوانستم ببینمت
پشت درها و پارچههای بسته
نگذاشتند ببینمت)
تنها بر تخت که بودی میدیدمت
خاموش.
-دوازده روز خاموش- و دور، دورتر از حالا
که هرگز نخواهمت دید.
🔹نامی تازه یا انگشتی بر لبان
نمیتوان با یک دل دو عشق را از گردنهها گذراند
(هرزگان میتوانند)
یکی از دلها- عاشقترین- باید بمیرد
(هرزگان نمیدانند)
[شاید راه دیگری باشد]
تو میگوئی:
میتوان به غریزهی سازش بازگشت
کبک سفید در زمستان قطبی
«بوآ»ی سبز بر درختان جنگلی
آهو برهی خالدار میان بهار گرمسیری
(شیادان میتوانند)
[شاید راه دیگری هم باشد]
من میگویم:
نامی تازه برایت برمیگزینم
-که من بدانم و تو فقط-
نامی که از میان برگهای شعر من پر بکشد
چهچهی بزند یا سوتی بلند
عشوهای بگشاید به شکفتن غنچهوار
اشکی از عذار فرو چکاند
و هر کس گمان کند که مخاطب اوست
امّا فقط من و تو یقین کنیم...
(عاشقان میتوانند)
نمیتوان با یک دل دو عشق را از گردنهها گذراند
اگر میخواهی بمیرم
خنجر و فنجان زهر را دور انداز
لبخندی بخلان در جانم
یا انگشتی بگذار بر لبانم
همین!
🔹زیباتر از شکل قدیم جهان
نسیم از آنسو خوش میآید
هوا به عطر غریبی آغشته
و بوتههای تاریک
دل در سپیده باز میکنند.
بگو، چه نام دارد
گلی که در شکفتهست؟
برق میزند از شبنم، صحرا
واپس نمینگرد غزال
و رود، آرام
پاهای حنائی کوه را میشوید
بگو چه نام دارد
گلی که در تو شکفته؟
که غمگین نمیرود آب
و گلها
دلتنگِ نام خویش
در آب زلال
پشت به خورشید میکنند و به مغرب برمیگردند؟
بیشک
در تو گلی شکفته، که گلها
دلتنگ نام خویشند،
و آسمان
حیرتی شاد،
چتر علفزار شبنم آئین کرده است.
و من
به شعر تازهی دیگر میاندیشم
که جوان برآید از گلوی پیرم
و عطر تازه پراکند در جهان
بگو چه نام دارد آن گل
تا بر میهنم بگذارم
(که نام او را هم
چون پوستین پیرارینش
بر او دریدهاند)
یا بر دیوان تازهی شعرم
که گهوارهی کودکیِ میهنم است
در تو گلی شکفته
زیباتر از شکل قدیم جهان.
🔹جوانها
قوز کرده از درون
دستها در جیب
در مه پرسه میزنند.
مسافران نابلد شهر اندیشه
-از آفتاب گرم به سایه خزیده-
تا عبوری پیرانه داشته باشند در مه.
قوز کرده از درون
-دستها در جیب-
ژرفایِ مه را میکاوند
تا طیفهای رنگین دریابند
از حضور خورشیدی دیگر
در حوالیِ حس.
شراب شبماندهی آفتاب است این مه
-ذخیره به خمخانهی درّهها-
که برمیخیزد، آنک،
تا لاجرعه سرکشدش
با تمامی دشت و درهها.
و روز افشاگر
بتابد بر پیشانی صافتان
و خدنگ اندامتان
و جانتان
به بوی نان گرم
خیز بردارد
طرف تنورهای ملتهب
و دود راستینی
که از کلبههای سپیدهدم فرامیرود.
جوانان مهآلود!
مگر اندیشه
از تنور آفتاب برنمیآید؟
کلمات
Forwarded from گروس عبدالملكيان
«کارگاه شعر» برای ترم زمستان هنرجو میپذیرد!
برای کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام میتوانید با شماره ۰۹۱۲۸۹۰۳۲۹۲ از طریق تلفن یا واتساپ هماهنگ نمایید.
برای کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام میتوانید با شماره ۰۹۱۲۸۹۰۳۲۹۲ از طریق تلفن یا واتساپ هماهنگ نمایید.
Forwarded from مجله ادبی-هنری کلمات
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔵وقتی یک شهر تا سر حد مرگ رقصید!
سال ۱۵۱۸ تو استراسبورگ، مردم یهو شروع کردن به رقصیدن، نه برای شادی، بلکه بیوقفه و تا حد مرگ! کسی نمیدونست چرا، ولی روز به روز تعدادشون بیشتر میشد. بعضیا از خستگی و سکته افتادن و مردن، اما این جنون ادامه داشت!
حالا یه سری نظریه هست:
🌀 مسمومیت با قارچ توهمزا – یه نوع کپک که باعث توهم و حرکات غیرقابلکنترل میشه.
🌀 هیستری جمعی – فشار روحی زیاد، مخصوصاً توی شرایط سخت قرون وسطی، میتونسته مردم رو دچار یه جنون همگانی کنه.
🌀 یه جور آیین ناشناخته – شاید یه مراسم مذهبی از کنترل خارج شده بود!
حالا که حرف از رقصه، نقاشی «رقص عروسی» از پیتر بروگل پدر رو ببین! بروگل استاد ثبت زندگی مردم عادی بود. تو این اثر، یه عروسی روستایی با یه فضای پر از هیجان و رقص میبینی، اما شاید اگه دقیقتر نگاه کنی، توی این جنبوجوش یه حس جنون هم حس بشه…
🖼 The Wedding Dance, Pieter Bruegel the Elder, 1566, Detroit Institute of Arts
@mtsra
سال ۱۵۱۸ تو استراسبورگ، مردم یهو شروع کردن به رقصیدن، نه برای شادی، بلکه بیوقفه و تا حد مرگ! کسی نمیدونست چرا، ولی روز به روز تعدادشون بیشتر میشد. بعضیا از خستگی و سکته افتادن و مردن، اما این جنون ادامه داشت!
حالا یه سری نظریه هست:
🌀 مسمومیت با قارچ توهمزا – یه نوع کپک که باعث توهم و حرکات غیرقابلکنترل میشه.
🌀 هیستری جمعی – فشار روحی زیاد، مخصوصاً توی شرایط سخت قرون وسطی، میتونسته مردم رو دچار یه جنون همگانی کنه.
🌀 یه جور آیین ناشناخته – شاید یه مراسم مذهبی از کنترل خارج شده بود!
حالا که حرف از رقصه، نقاشی «رقص عروسی» از پیتر بروگل پدر رو ببین! بروگل استاد ثبت زندگی مردم عادی بود. تو این اثر، یه عروسی روستایی با یه فضای پر از هیجان و رقص میبینی، اما شاید اگه دقیقتر نگاه کنی، توی این جنبوجوش یه حس جنون هم حس بشه…
🖼 The Wedding Dance, Pieter Bruegel the Elder, 1566, Detroit Institute of Arts
@mtsra
🔵انگشت گالیله: نماد مقاومت علم در برابر کلیسا
وقتی گالیله در ۱۶۴۲ درگذشت، کلیسا بهخاطر دیدگاههای علمیاش از دفن او در مکانهای مذهبی جلوگیری کرد. اما پس از سالها، در ۱۷۳۷، بقایای او به کلیسای سانتا کروچه (Santa Croce) در فلورانس منتقل شد. اما داستان به اینجا ختم نمیشود!
یکی از طرفداران سرسخت گالیله، انگشت میانهاش را از جسد جدا کرد و بهعنوان نمادی از ایستادگی در برابر محدودیتهای کلیسا نگه داشت. این انگشت بهمرور زمان به یک نماد مقاومت علمی تبدیل شد و در نهایت در موزه تاریخ علم فلورانس به نمایش گذاشته شد.
چه اتفاقی باعث شد که انگشت گالیله تا سالها در گمنامی باقی بماند و چگونه این یادگار بهطور غیررسمی از تاریخ علمی انسان حمایت میکند؟ شاید این حرکت بیشتر از هر چیز دیگری نشاندهنده قدرت علم و حقیقت در برابر موانع تاریخی باشد.
@mtsra
وقتی گالیله در ۱۶۴۲ درگذشت، کلیسا بهخاطر دیدگاههای علمیاش از دفن او در مکانهای مذهبی جلوگیری کرد. اما پس از سالها، در ۱۷۳۷، بقایای او به کلیسای سانتا کروچه (Santa Croce) در فلورانس منتقل شد. اما داستان به اینجا ختم نمیشود!
یکی از طرفداران سرسخت گالیله، انگشت میانهاش را از جسد جدا کرد و بهعنوان نمادی از ایستادگی در برابر محدودیتهای کلیسا نگه داشت. این انگشت بهمرور زمان به یک نماد مقاومت علمی تبدیل شد و در نهایت در موزه تاریخ علم فلورانس به نمایش گذاشته شد.
چه اتفاقی باعث شد که انگشت گالیله تا سالها در گمنامی باقی بماند و چگونه این یادگار بهطور غیررسمی از تاریخ علمی انسان حمایت میکند؟ شاید این حرکت بیشتر از هر چیز دیگری نشاندهنده قدرت علم و حقیقت در برابر موانع تاریخی باشد.
@mtsra
🔵گالیله: برخلاف تصور همگان، این جهان باعظمت و همه صورتهای فلکیاش به دور زمین کوچک و ناچیز ما نمیگردد.
▪️ ساگردو: یعنی همه اینها فقط ستارهاند؟ پس خدا کجاست؟
▪️ گالیله: منظورت چیست؟
▪️ ساگردو: خدا! خدا کجاست؟
▪️ گالیله: آن بالا نیست. همانطور که اگر موجوداتی آن بالا باشند و بخواهند خدا را در اینجا بیابند، در زمین او را پیدا نمیکنند.
▪️ ساگردو: پس خدا کجاست؟
▪️ گالیله: من در الهیات تخصصی ندارم؛ من ریاضیدانم.
▪️ ساگردو: تو پیش از هر چیز، یک انسان هستی. و من از تو میپرسم: در دستگاه دنیایی تو، خدا کجاست؟
▪️ گالیله: یا در ما، یا هیچ جا...
---
از کتاب زندگی گالیله
برتولت برشت
"گالیله نظریههای جدید نجومی خود را در دانشگاه پادوا نشان میدهد"
اثر: فلیکس پارا / رنگ روغن روی بوم / ۱۸۷۳ م
#FélixParra
@mtsra
▪️ ساگردو: یعنی همه اینها فقط ستارهاند؟ پس خدا کجاست؟
▪️ گالیله: منظورت چیست؟
▪️ ساگردو: خدا! خدا کجاست؟
▪️ گالیله: آن بالا نیست. همانطور که اگر موجوداتی آن بالا باشند و بخواهند خدا را در اینجا بیابند، در زمین او را پیدا نمیکنند.
▪️ ساگردو: پس خدا کجاست؟
▪️ گالیله: من در الهیات تخصصی ندارم؛ من ریاضیدانم.
▪️ ساگردو: تو پیش از هر چیز، یک انسان هستی. و من از تو میپرسم: در دستگاه دنیایی تو، خدا کجاست؟
▪️ گالیله: یا در ما، یا هیچ جا...
---
از کتاب زندگی گالیله
برتولت برشت
"گالیله نظریههای جدید نجومی خود را در دانشگاه پادوا نشان میدهد"
اثر: فلیکس پارا / رنگ روغن روی بوم / ۱۸۷۳ م
#FélixParra
@mtsra
🔵#سال_نو
نمیدانم منظورمان از سال جدید چیست. سالی که کاملاً جدید است؟ چیزی که هرگز اتفاق نیفتاده باشد؟ وقتی میگوییم چیز جدید - در حالی که میدانیم هیچ چیز زیر این خورشید جدید نیست- وقتی میگوییم سال نو، آیا بهراستی برایمان سالی نو است؟ یا همان الگوی تکراری قدیمی است که مدام تکرار میشود؟ همان تشریفات و سنتها و عادتهای قدیمی، و استمراری از آنچه انجام دادهایم و انجام میدهیم و امسال هم همانها را تکرار خواهیم کرد؟
پس آیا چیز جدیدی اصلاً وجود دارد؟ چیزی که واقعاً تازه باشد؟ چیزی که هرگز قبلاً دیده نشده؟ این سوال نسبتاً مهمی است، اگر آن را دنبال کنید، تمام روزهای زندگیمان به چیزی تبدیل میشود که قبلاً هرگز ندیدهاید. آن بدین معناست که ذهن خودش را از شرایط، ویژگیها، مشخصه های فردی و از نظرات و قضاوتها و عقاید خودش آزاد کرده باشد. آیا میتوانیم همه اینها را کنار بگذاریم و حقیقتاً یک سال نو را آغاز کنیم؟ بسیار شکوهمند خواهد بود اگر بتوانیم چنین کنیم.
کریشنا مورتی
@mtsra
🔵#سال_نو
نمیدانم منظورمان از سال جدید چیست. سالی که کاملاً جدید است؟ چیزی که هرگز اتفاق نیفتاده باشد؟ وقتی میگوییم چیز جدید - در حالی که میدانیم هیچ چیز زیر این خورشید جدید نیست- وقتی میگوییم سال نو، آیا بهراستی برایمان سالی نو است؟ یا همان الگوی تکراری قدیمی است که مدام تکرار میشود؟ همان تشریفات و سنتها و عادتهای قدیمی، و استمراری از آنچه انجام دادهایم و انجام میدهیم و امسال هم همانها را تکرار خواهیم کرد؟
پس آیا چیز جدیدی اصلاً وجود دارد؟ چیزی که واقعاً تازه باشد؟ چیزی که هرگز قبلاً دیده نشده؟ این سوال نسبتاً مهمی است، اگر آن را دنبال کنید، تمام روزهای زندگیمان به چیزی تبدیل میشود که قبلاً هرگز ندیدهاید. آن بدین معناست که ذهن خودش را از شرایط، ویژگیها، مشخصه های فردی و از نظرات و قضاوتها و عقاید خودش آزاد کرده باشد. آیا میتوانیم همه اینها را کنار بگذاریم و حقیقتاً یک سال نو را آغاز کنیم؟ بسیار شکوهمند خواهد بود اگر بتوانیم چنین کنیم.
کریشنا مورتی
@mtsra
🔵مگر چند روز می شود حقیقت را
لای بیدمشک ها پنهان کرد وقتی
غروب سیزده یأس را ورق می زند
و بی حوصلگی
زودتر از ما روی مبل می نشیند
پیک شادی حل می کند
لباس های رسمی فردا را اتو می زند
و خوب می داند فردا باید رفت
و دهان کجی های زندگی را با خستگی
گل گرفت!
برشی از شعر قراردادصوری
#عادله_رفایی
#نارنجی_تند
@mtsra
لای بیدمشک ها پنهان کرد وقتی
غروب سیزده یأس را ورق می زند
و بی حوصلگی
زودتر از ما روی مبل می نشیند
پیک شادی حل می کند
لباس های رسمی فردا را اتو می زند
و خوب می داند فردا باید رفت
و دهان کجی های زندگی را با خستگی
گل گرفت!
برشی از شعر قراردادصوری
#عادله_رفایی
#نارنجی_تند
@mtsra
🔵نگاهی بر زندگی و آثار ادوارد هاپر،
به قلم بنده
در مجله ی ادبی _ هنری کلمات👇
به قلم بنده
در مجله ی ادبی _ هنری کلمات👇
Forwarded from مجله ادبی-هنری کلمات
Edward Hopper (1).pdf
914.6 KB
Forwarded from مجله ادبی-هنری کلمات
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from گروس عبدالملكيان
شعر امکانات در رابطه دیالکتیکی با دیگر مانیفستها / تازگیهای یگانه در شعر معاصر ایران - ایبنا
https://www.ibna.ir/news/532980/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C
https://www.ibna.ir/news/532980/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%AA%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C
ایبنا
شعر امکانات در رابطه دیالکتیکی با دیگر مانیفستها / تازگیهای یگانه در شعر معاصر ایران
ما در هر دوره با بنبستهایی مواجهیم اما همین رویارویی با بنبستها سبب جریانسازی خواهد شد و اگر مواجهه عمیق با چالش، ما را به وضعیتی برساند که در مسیر آگاهی از آن موقعیت بکوشیم و با استفاده از ظرفیتهای شعر دیروز و امروز به مبارزه با آن برخیزیم، خودِ چالش…
Forwarded from گروس عبدالملكيان
نمونهای از شعر امکانات که در گفتگو از آن یاد شده است:
🔵مِرلو پونتی* کوچک
مرلو پونتی کوچک!
نفهمیدی هنوز
فلسفه فکرهایش را یکجا جار نمیزند
خورشید خودش میداند چطور
اندیشههایم در آفتاب خوابیدند وُ سوختند وُ هیچ نگفتی
جایگاه زبان تنها روی میز است؟
با سس سفید و خامهی شل ؟
واژهها را کجا
خاک کردی
که کارم واکاوی واوها شده
واوهایی که میخواستند
زمین را به آسمان وصل کنند
واو حرف عجیبیست
از شوق ربط
در رابطه تب میکند و
کاری انجام نمیدهد
چرا گفتی بگویم بگونیاها بنویسند
وقتی که آن غروب قول داده بودی
بخوانی وُ نخواندی
چرا گذاشتی رنگها رقیق شوند
وقتی میدانستی امپرسیونیستها
شرهها را تحویل نمیگیرند؟!
مرلو پونتی کوچک!
من خستهام
از صاعقهای که ساعت را نشانه گرفته
تا تو بسوزی و
از ابرها سیاه بباری
باید حق داد
اگر علفهای دریایی دیگر نمیرقصند
اگر سفره ماهی آنقدر خسیس شده
که دیگر حاضر نیست
لحظهای اوقاتش را کف دریا پهن کند
و مرجانهای آبی
همانهایی که بیهوده خودشان را به خاک زدند
روی میزهای چوبی
عمرشان را خشک کردند
یک نفر انتقام پروانهها را خواهد گرفت
پروانهها
لکههای رنگیِ بالدار بودند
که در تله ی زیباشناسی افتادند و
من دیدم
چگونه شاخکهای شان روی خطوط حامل
صدا را نوشتند
چه رنجی در هوا بال میزد وُ نبودی
حالا میفهمم
چرا هیچ سازی در دستانت
حقیقتی را نمینوازد
چرا خطر نمیکنی
تا انفجار آرای متفکرین غرب و شرق؟
فلسفه در کورههای آدم سوزی
باید سوختن را امتحان کند!
آخر
جایی که عشق نباشد
خورشید از حمامهای گاز
طلوع خواهد کرد
#عادله_رفایی
#نارنجی_تند
[1] موریس مرلو- پونتی : فیلسوف فرانسوی قرن بیستم
@mtsra
مرلو پونتی کوچک!
نفهمیدی هنوز
فلسفه فکرهایش را یکجا جار نمیزند
خورشید خودش میداند چطور
اندیشههایم در آفتاب خوابیدند وُ سوختند وُ هیچ نگفتی
جایگاه زبان تنها روی میز است؟
با سس سفید و خامهی شل ؟
واژهها را کجا
خاک کردی
که کارم واکاوی واوها شده
واوهایی که میخواستند
زمین را به آسمان وصل کنند
واو حرف عجیبیست
از شوق ربط
در رابطه تب میکند و
کاری انجام نمیدهد
چرا گفتی بگویم بگونیاها بنویسند
وقتی که آن غروب قول داده بودی
بخوانی وُ نخواندی
چرا گذاشتی رنگها رقیق شوند
وقتی میدانستی امپرسیونیستها
شرهها را تحویل نمیگیرند؟!
مرلو پونتی کوچک!
من خستهام
از صاعقهای که ساعت را نشانه گرفته
تا تو بسوزی و
از ابرها سیاه بباری
باید حق داد
اگر علفهای دریایی دیگر نمیرقصند
اگر سفره ماهی آنقدر خسیس شده
که دیگر حاضر نیست
لحظهای اوقاتش را کف دریا پهن کند
و مرجانهای آبی
همانهایی که بیهوده خودشان را به خاک زدند
روی میزهای چوبی
عمرشان را خشک کردند
یک نفر انتقام پروانهها را خواهد گرفت
پروانهها
لکههای رنگیِ بالدار بودند
که در تله ی زیباشناسی افتادند و
من دیدم
چگونه شاخکهای شان روی خطوط حامل
صدا را نوشتند
چه رنجی در هوا بال میزد وُ نبودی
حالا میفهمم
چرا هیچ سازی در دستانت
حقیقتی را نمینوازد
چرا خطر نمیکنی
تا انفجار آرای متفکرین غرب و شرق؟
فلسفه در کورههای آدم سوزی
باید سوختن را امتحان کند!
آخر
جایی که عشق نباشد
خورشید از حمامهای گاز
طلوع خواهد کرد
#عادله_رفایی
#نارنجی_تند
[1] موریس مرلو- پونتی : فیلسوف فرانسوی قرن بیستم
@mtsra