باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادران سیاهپوش
ــ داغداران زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجادهها
سر برنگرفتهاند...
#احمد_شاملو
@mtsra
که مادران سیاهپوش
ــ داغداران زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجادهها
سر برنگرفتهاند...
#احمد_شاملو
@mtsra
🔵دسیسه ی پاتزی ها
استفانو یوسی
#مدونا_لیا
✍️🏻این نقاشی تاریخی اثر «استفانو یوسی»، از نقاشان معروف تاریخیِ نیمه دوم قرن نوزدهم ایتالیاست. یوسی صحنهای مهم در تاریخ را ثبت کرده است. نقاشی درست لحظهی عطف ماجرا را نشان میدهد یعنی خنجر خوردن «جولیانو د مدیچی».
از دسیسهی معروف پاتزی و حال و هوای فلورانس و ماکیاولی بیشتر بخوانید👇
https://telegra.ph/دسیسهی-پاتزیها-05-09
@mtsra
استفانو یوسی
#مدونا_لیا
✍️🏻این نقاشی تاریخی اثر «استفانو یوسی»، از نقاشان معروف تاریخیِ نیمه دوم قرن نوزدهم ایتالیاست. یوسی صحنهای مهم در تاریخ را ثبت کرده است. نقاشی درست لحظهی عطف ماجرا را نشان میدهد یعنی خنجر خوردن «جولیانو د مدیچی».
از دسیسهی معروف پاتزی و حال و هوای فلورانس و ماکیاولی بیشتر بخوانید👇
https://telegra.ph/دسیسهی-پاتزیها-05-09
@mtsra
🔵در تمام رؤیاهایم از دورانهای باستانی ، رد پای تو را میبینم ، ضمناً میدانم همه جا کنارت بودهام ، با نوازش سر انگشتانت به خواب رفتهام . اگر هزار سال بعد هم مثل سبزه از خاک برویم در آوندهایم جریان داری .
#غزاله_علیزاده
خانه ادریسیها
@mtsra
#غزاله_علیزاده
خانه ادریسیها
@mtsra
🔵فکر میکنی دردِ من به خاطرِ خورشید است؟
چه فایده بهار بیاید؟
بادامها شکوفه کنند؟
آخرش مگر مرگ نیست؟
هست، اما مگر من میترسم
از مرگی که خورشید میآوَرَد؟
من که هر فروردین یک سال جوانتر میشوم،
هر بهار عاشقتر میشوم؛
میترسم؟
آه، دوست من، درد من چیز دیگریست...
اورهان ولی
رنگِ قایقها مالِ شما
ترجمهی شهرام شیدایی
@mtsra
چه فایده بهار بیاید؟
بادامها شکوفه کنند؟
آخرش مگر مرگ نیست؟
هست، اما مگر من میترسم
از مرگی که خورشید میآوَرَد؟
من که هر فروردین یک سال جوانتر میشوم،
هر بهار عاشقتر میشوم؛
میترسم؟
آه، دوست من، درد من چیز دیگریست...
اورهان ولی
رنگِ قایقها مالِ شما
ترجمهی شهرام شیدایی
@mtsra
شباهنگم!
تو می توانی هر شب
روی شاخه ها
هق هق مرا بخوانی و
حقم را از زمان بازپس گیری
همین زمانی که دور دست هایم پیچیده
و گردی ساعت
همان گیوتینی ست که بی خون می کشد
چه خشونتی دنبالم افتاده و
هرچه بیش تر می دوم
زنجیرش را تندتر در هوا می چرخاند
عزیزم ببین کبود کبودم!
تو می دانی این لکه های بنفش کی زرد می شوند؟
کی دردهایم می ریزند؟
#عادله_رفایی
سطرهایی از شعر شباهنگ
کتاب #نارنجی_تند
#نشر_چشمه
اثر: بدون عنوان
زجیستوآ بکشینسکی
@mtsra
تو می توانی هر شب
روی شاخه ها
هق هق مرا بخوانی و
حقم را از زمان بازپس گیری
همین زمانی که دور دست هایم پیچیده
و گردی ساعت
همان گیوتینی ست که بی خون می کشد
چه خشونتی دنبالم افتاده و
هرچه بیش تر می دوم
زنجیرش را تندتر در هوا می چرخاند
عزیزم ببین کبود کبودم!
تو می دانی این لکه های بنفش کی زرد می شوند؟
کی دردهایم می ریزند؟
#عادله_رفایی
سطرهایی از شعر شباهنگ
کتاب #نارنجی_تند
#نشر_چشمه
اثر: بدون عنوان
زجیستوآ بکشینسکی
@mtsra
Forwarded from مجله ادبی-هنری کلمات
کلود مونه.pdf
1.7 MB
Forwarded from مجله ادبی-هنری کلمات
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔵مرا دفنِ سراشیبها کنید
که تنها نَمی از باران به من رسد
اما سیلابهاش از سر گذر کند
مثل عمری که داشتم
#بیژن_الهی
بنا بر وصیتش ، بر سنگ گور او هیچچیز جز امضایش حک نشد.
@mtsra
که تنها نَمی از باران به من رسد
اما سیلابهاش از سر گذر کند
مثل عمری که داشتم
#بیژن_الهی
بنا بر وصیتش ، بر سنگ گور او هیچچیز جز امضایش حک نشد.
@mtsra
.
🔹️این کارگاه، شامل دو بخش عمده است. اول تدریس مباحث نقد نظری و سپس نقدِ عملی شعرهای هنرجویان بر اساس مباحث نظری مطرح شده. در بخش نقد نظری، مباحثی چون مبانی و مولفههای شعر از جمله فرم، ساختار، موسیقی، تخیل و کارکرد متنوعِ آنها در جریانهای مختلف شعری؛ و همچنین رویکردهای زیباشناسانهی جریانهای شعر معاصر ایران و مکاتب ادبی غرب تدریس خواهد شد. در بخش نقد عملی نیز، خوانش دقیق و بررسی شعرهای هنرجویان و همچنین آثار مهم معاصر بر اساس مباحث مطرح شده صورت خواهد گرفت تا علاوه بر ارتقا شعر هنرجویان و به فعلیت رساندن ظرفیت شعری آنها، در وجود هر شاعر منتقدی پرورش داده شود تا دستکم نقاط قوت و ضعف شعرهای آن شاعر را به خودش نشان دهد و در یافتن ادامهی مسیر شاعریاش، موثر و راهگشا باشد.
لازم به ذکر است که این جلسات علاوه بر شاعران، برای علاقهمندان شعر نیز مفید خواهد بود و کمک میکند تا دنیای شعر را عمیقتر درک کنند و به شکلی گستردهتر با فضای شعر ایران و جهان آشنا شوند.
🔹️دوستان عزیز برای کسب اطلاعات بیشتر میتوانند با مدیر اجرایی کارگاهها -خانم نیلوفر آبها-
با شماره ۰۹۱۲۸۹۰۳۲۹۲ هماهنگ کنند.
@mtsra
🔹️این کارگاه، شامل دو بخش عمده است. اول تدریس مباحث نقد نظری و سپس نقدِ عملی شعرهای هنرجویان بر اساس مباحث نظری مطرح شده. در بخش نقد نظری، مباحثی چون مبانی و مولفههای شعر از جمله فرم، ساختار، موسیقی، تخیل و کارکرد متنوعِ آنها در جریانهای مختلف شعری؛ و همچنین رویکردهای زیباشناسانهی جریانهای شعر معاصر ایران و مکاتب ادبی غرب تدریس خواهد شد. در بخش نقد عملی نیز، خوانش دقیق و بررسی شعرهای هنرجویان و همچنین آثار مهم معاصر بر اساس مباحث مطرح شده صورت خواهد گرفت تا علاوه بر ارتقا شعر هنرجویان و به فعلیت رساندن ظرفیت شعری آنها، در وجود هر شاعر منتقدی پرورش داده شود تا دستکم نقاط قوت و ضعف شعرهای آن شاعر را به خودش نشان دهد و در یافتن ادامهی مسیر شاعریاش، موثر و راهگشا باشد.
لازم به ذکر است که این جلسات علاوه بر شاعران، برای علاقهمندان شعر نیز مفید خواهد بود و کمک میکند تا دنیای شعر را عمیقتر درک کنند و به شکلی گستردهتر با فضای شعر ایران و جهان آشنا شوند.
🔹️دوستان عزیز برای کسب اطلاعات بیشتر میتوانند با مدیر اجرایی کارگاهها -خانم نیلوفر آبها-
با شماره ۰۹۱۲۸۹۰۳۲۹۲ هماهنگ کنند.
@mtsra
🔵پیروزی مرگ
.
.
پیروزی مرگ یک تابلوی رنگ روغن است که پیتر بروگلِ مِهْتَر (Elder) آن را در حدود سال ۱۶۵۲ نقاشی کرده است. این نقاشی از سال ۱۸۲۷ در موزه دل پرادو مادرید قرار دارد. این نقاشی نمایی سراسرنمای از ارتشی از اسکلتها را نشان میدهد که در منظرهای سیاه و متروک در حال نابودی مناظر هستند. در این نقاشی، آتش از دور در حال سوختن است و دریا پر از کشتیهای غرق شده است. چند درخت بیبرگ، تپههایی را پوشاندهاند که به جز این درختها چیز دیگری از پوشش گیاهی ندارند. ماهیها در حال گندیدن در ساحل یک برکه پر از جسد هستند. جیمز اسنایدر، مورخ هنر، بر وجود «زمین سوخته و بایر، عاری از هر گونه حیات تا جایی که چشم کار میکند» در این نقاشی تأکید میکند. یک اسکلت با نواختن نوعی ساز (Hurdy-gurdy) شادی انسانها را تقلید میکند. این در حالی است که چرخهای گاری او مردی را له میکنند که گویی زندگی او اهمیتی ندارد. زنی در مسیر گاری مرگ افتاده است. زن نخ باریکی دارد که عنقریب است که با قیچی در دست دیگرش قطع شود. این صحنه برداشت بروگل از اتروپوس است. اتروپوس یا آیسا (به یونانی: Ἄτροπος) در اساطیر یونانی بزرگترین ایزدبانو در میان سه مویرای یا الهههای سرنوشت، در کنار خواهرانش لاخسیس و کلوتو است. در همان نزدیکی، زنی دیگر در مسیر گاری، دوک و ستونی را در دست دارد که نمادهای کلاسیک شکنندگی زندگی انسان هستند. این شکل برداشت بروگل از کلوتو و لاخسیس دیگر خواهران سرنوشت است.این نقاشی منظرهای متروک را به تصویر میکشد که در آن ارتشی از اسکلتها ویران میکنند و همه چیز را در مسیرشان نابود میکنند. آسمان تاریک و پر از ابرهای شوم است نشانگر که بر حس نابودی است..
.
برخی دیگر از مناظر این عبارت اند از:
.
.
۱- ارتش اسکلت: اسکلتهای متعددی که برخی زرهپوش هستند و برخی دیگر اسلحه حمل میکنند و در حال رژه و حمله به افراد زندهاند. معنی آن مرگ در مقام یک نیروی غیرقابلتوقف است که بدون تبعیض حمله میکند. ارتش اسکلتی نماد جهانی بودن مرگ است که بر افراد متعلق به تمام طبقات و موقعیتهای اجتماعی تأثیر میگذارد.
.
.
۲- اسکلتهای به دار آویخته: اسکلتهایی دیده میشوند که از چوبه دار آویزان شدهاند. این ممکن است هم نماد اعدام مجرمان و هم ماهیت اجتنابناپذیر مرگ حتی برای کسانی که ممکن است توسط جامعه محکوم شده بودند باشد.
.
.
۳- ساعت شنی و ناقوس: یک ساعت شنی و یک ناقوس به شکل برجستهای در صحنه نمایشدادهشدهاند. ساعت شنی نشاندهنده گذشت زمان و اجتنابناپذیر بودن مرگ است. صدای ناقوس هم اغلب با تشییعجنازه همراه است و بهعنوان یادآور مرگ و میر به شمار میرود.
.
.
برخی از تفاسیر نمادین این نقاشی عبارت اند از:
.
.
Memento Mori:
.
.
یکی از کارکردهای این نقاشی "Memento mori" (یادآوری مرگ) است. Memento Mori موضوعی رایج در هنر رنسانس است که بینندگان را تشویق میکند تا در مورد فانی بودن خود و ماهیت گذرا لذتها و دستاوردهای زمینی فکر کنند.(معادل لاتین خودبینی و غرور)
.
.
Vanitas:
.
.
هم چنین این نقاشی در حوزهی Vanitas هم قرار میگیرد که بر بیهودگی کارهای دنیوی در برابر مرگ و زندگی پس از مرگ تأکید میکند.
.
.
مضامین اخلاقی و مذهبی:
.
.
این نقاشی منعکسکننده دغدغههای دینی و اخلاقی زمانه، بهویژه پیامدهای گناه و روز قیامت است.
@mtsra
.
.
پیروزی مرگ یک تابلوی رنگ روغن است که پیتر بروگلِ مِهْتَر (Elder) آن را در حدود سال ۱۶۵۲ نقاشی کرده است. این نقاشی از سال ۱۸۲۷ در موزه دل پرادو مادرید قرار دارد. این نقاشی نمایی سراسرنمای از ارتشی از اسکلتها را نشان میدهد که در منظرهای سیاه و متروک در حال نابودی مناظر هستند. در این نقاشی، آتش از دور در حال سوختن است و دریا پر از کشتیهای غرق شده است. چند درخت بیبرگ، تپههایی را پوشاندهاند که به جز این درختها چیز دیگری از پوشش گیاهی ندارند. ماهیها در حال گندیدن در ساحل یک برکه پر از جسد هستند. جیمز اسنایدر، مورخ هنر، بر وجود «زمین سوخته و بایر، عاری از هر گونه حیات تا جایی که چشم کار میکند» در این نقاشی تأکید میکند. یک اسکلت با نواختن نوعی ساز (Hurdy-gurdy) شادی انسانها را تقلید میکند. این در حالی است که چرخهای گاری او مردی را له میکنند که گویی زندگی او اهمیتی ندارد. زنی در مسیر گاری مرگ افتاده است. زن نخ باریکی دارد که عنقریب است که با قیچی در دست دیگرش قطع شود. این صحنه برداشت بروگل از اتروپوس است. اتروپوس یا آیسا (به یونانی: Ἄτροπος) در اساطیر یونانی بزرگترین ایزدبانو در میان سه مویرای یا الهههای سرنوشت، در کنار خواهرانش لاخسیس و کلوتو است. در همان نزدیکی، زنی دیگر در مسیر گاری، دوک و ستونی را در دست دارد که نمادهای کلاسیک شکنندگی زندگی انسان هستند. این شکل برداشت بروگل از کلوتو و لاخسیس دیگر خواهران سرنوشت است.این نقاشی منظرهای متروک را به تصویر میکشد که در آن ارتشی از اسکلتها ویران میکنند و همه چیز را در مسیرشان نابود میکنند. آسمان تاریک و پر از ابرهای شوم است نشانگر که بر حس نابودی است..
.
برخی دیگر از مناظر این عبارت اند از:
.
.
۱- ارتش اسکلت: اسکلتهای متعددی که برخی زرهپوش هستند و برخی دیگر اسلحه حمل میکنند و در حال رژه و حمله به افراد زندهاند. معنی آن مرگ در مقام یک نیروی غیرقابلتوقف است که بدون تبعیض حمله میکند. ارتش اسکلتی نماد جهانی بودن مرگ است که بر افراد متعلق به تمام طبقات و موقعیتهای اجتماعی تأثیر میگذارد.
.
.
۲- اسکلتهای به دار آویخته: اسکلتهایی دیده میشوند که از چوبه دار آویزان شدهاند. این ممکن است هم نماد اعدام مجرمان و هم ماهیت اجتنابناپذیر مرگ حتی برای کسانی که ممکن است توسط جامعه محکوم شده بودند باشد.
.
.
۳- ساعت شنی و ناقوس: یک ساعت شنی و یک ناقوس به شکل برجستهای در صحنه نمایشدادهشدهاند. ساعت شنی نشاندهنده گذشت زمان و اجتنابناپذیر بودن مرگ است. صدای ناقوس هم اغلب با تشییعجنازه همراه است و بهعنوان یادآور مرگ و میر به شمار میرود.
.
.
برخی از تفاسیر نمادین این نقاشی عبارت اند از:
.
.
Memento Mori:
.
.
یکی از کارکردهای این نقاشی "Memento mori" (یادآوری مرگ) است. Memento Mori موضوعی رایج در هنر رنسانس است که بینندگان را تشویق میکند تا در مورد فانی بودن خود و ماهیت گذرا لذتها و دستاوردهای زمینی فکر کنند.(معادل لاتین خودبینی و غرور)
.
.
Vanitas:
.
.
هم چنین این نقاشی در حوزهی Vanitas هم قرار میگیرد که بر بیهودگی کارهای دنیوی در برابر مرگ و زندگی پس از مرگ تأکید میکند.
.
.
مضامین اخلاقی و مذهبی:
.
.
این نقاشی منعکسکننده دغدغههای دینی و اخلاقی زمانه، بهویژه پیامدهای گناه و روز قیامت است.
@mtsra
🔵همه مىگويند من آدم شجاعى هستم. وقتى كه بينايىام را از دست دادم، همه گفتند شـجاع هسـتم. وقتى پدرم رفت، گفتند شجاع هستم، اما اين شجاعت نيست. چون من چارهى ديگرى ندارم. من از جايم بلند ميشوم و زندگى را ادامه مىدهم. مگر تو همين كار را نمىكنى؟ مگر تمام مردم اين كار را نمىكنند؟!
تمام نورهایی که نمیتوانیم ببینیم
#آنتونى_دوئر
@mtsra
تمام نورهایی که نمیتوانیم ببینیم
#آنتونى_دوئر
@mtsra
🔵در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست...
یاد و خاطرش جاوید
#محمدعلی_بهمنی
@mtsra
اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست...
یاد و خاطرش جاوید
#محمدعلی_بهمنی
@mtsra
Forwarded from مجله ادبی-هنری کلمات
🔹دقایقی با محمّدعلی بهمنی🔹
«من
دلِ رفتن نداشتم
درختِ خانهات ماندم
تو
رفتن را
دل دل نکن!
ریزش برگهایم آزارت میدهد.»
🔹زمانی که بیشتر از ۹ سال نداشت، اوّلین شعرش را با عنوانِ «برای مادر» در مجلّهی روشنفکر، در سال ۱۳۳۰ به چاپ رساند؛ آن روزها فریدون مشیری، مسئول صفحهی شعر و ادبِ هفت تار چنگ، از مجلهی روشنفکر بود. آشنایی و دوستیِ عمیقِ وی و مشیری از همینجا آغاز شد.
بله... محمّدعلی بهمنی یکی از موثرترین و خوشذوقترین غزلسرایانِ عصرِ حاضر، در ۲۷ فروردینِ سال ۱۳۲۱ در دزفول چشم به جهان گشود. خود دربارهی تولدِ خویش چنین میگوید: «دو ماه تا زمان تولدم باقی مانده بود که برادرم در دزفول بیمار شد. خانواده راهیِ دزفول شدند تا به عیادتش بروند. این شد که در قطار به دنیا آمدم و داییام در ثبت احوالِ آن منطقه بود؛ شناسنامهام را همان زمان میگیرد و در شناسنامهام، متولد دزفول درج شد. هر چند زیاد نماندیم، حدود ۱۰ روز یا یک ماه را در آنجا سپری کردیم. پدرم برای دِه ونک، و مادرم برای اوین است و تهرانی هستیم. و در اصل ساکن خودِ بندرعباس بودیم.»
خانوادهی بهمنی متشکل از ۵ فرزند پسر و سه فرزند دختر است که خود بهمنی فرزند هشتم و آخر خانواده است؛ پدر ایشان «محمّدحسین بهمنی» و مادر «امالبنین باباخانوکیل» نام داشت. بهمنی از کودکی به دلیل علاقهی مادر و برادران به مطالعه و شعر، به طور مستقیم، در همنشینیِ شعر و جهانِ شعر قرار گرفت و اوّلین درسها و خطِمشیهای ادبیاش را از مادرِ مسلط به شاهنامه، سعدی و حافظ یاد گرفت. مادر علاوهبر علاقه به شعر و ادبیات، مسلط به زبان فرانسه نیز بود؛ از این رو بهمنی با مکتبِ مادر، راه برایش هموارتر و انگیزهاش روشنتر شد. پدرش در راهآهن کار میکرد و ماموریتهای ایستگاهی داشت، از این رو دوران کودکیِ بهمنی در تهران، بخش شمیرانات، شهر ری، کرج و... به صورت پراکنده گذشت. بهمنی از همان دوران کودکی به کار کردن در چاپخانه مشغول شد. و جهان شعریاش با رنگ و جوهر و حروف سربی و... مزیّن شد.
استادش فریدون مشیری شعر را در او تقویّت کرد و دلسوزانه و ماهرانه مشوّقش شد. در اصل بهمنی با ورود به دنیای چاپخانه به دنیایِ شعر و اهالیِ نابش راه یافت و الحق که اکنون خود نیز از اهالیِ اصلیِ این خانه به شمار میرود. بهمنی با شاعر و هنرمندانِ خوش ذوقِ زیادی چون نیستاتی، منزوی، بهبهانی، آتشی، شهداد روحانی، محمد نوری و... آشنا و یار شد و اینگونه ادبیّات و موسیقی را درهم آمیخت و آثارِ نابی خلق کرد.
در سال ۱۳۴۵ با رادیو همکاری کرد و سپس شغل آزاد داشت. حضورش در تلویزیون و رادیو، برای برنامههای ادبی، و همکاری با شورای شعر دفتر موسیقیِ وزارت ارشاد، بخشهایی از کارنامهی فرهنگی-دولتیِ اوست. بهمنی تا سال ۱۳۵۲ در تهران بود و بعد ساکن بندرعباس شد؛ وی مجدداً بعد از انقلاب ۵۷، به تهران بازگشت. در سال ۱۳۵۸ با همسرش پروانه میرعلیقرهگوزلو، در انجمنهای شعری آن زمان آشنا شد و این آشنایی به وصال انجامید؛ ثمرهی این وصال ۵ فرزند دختر و یک فرزند پسر با نامهای آیه، واژه، بهمن، ترانک، ساده و غزل است.
بهمنی راجعبه سرایش شعرهایش چنین میگوید: «من آزادنه شعر مینویسم و خود را ادامه دهندهی راه نیما میدانم. وقتی کسی کتابم را بخواند متوجّه خواهد شد که شاعرِ زمانهی خودم هستم. البته باید به این نکته نیز توجّه داشت که تنها بخشی از پتانسیل شاعر برای زمانهی خودش است و ظرفیتهای اصلی او برای آیندگان به جای خواهد ماند.»
درواقع او، مهمترین ویژگیِ شاعر را عمق شعرهایش میداند و این امر که عمقِ شعر برای نسلهای بعد چه چیز به ارمغان میآورد.
سرانجام محمّدعلی بهمنی، چهرهی شاخص و تاثیرگذار غزل، درروز جمعه ۹ شهریور ۱۴۰۳، جهان را با تمامِ تعلّقاتش وداع گفت.
«در مرور خود به درک بیحضوری میرسم
زندهام، اما خودم را سوگوارم خوب نیست
مرگ هم آرامش خوبیست، میفهمم ولی
این که تا کی در صفِ این انتظارم خوب نیست.»
کلمات
«من
دلِ رفتن نداشتم
درختِ خانهات ماندم
تو
رفتن را
دل دل نکن!
ریزش برگهایم آزارت میدهد.»
🔹زمانی که بیشتر از ۹ سال نداشت، اوّلین شعرش را با عنوانِ «برای مادر» در مجلّهی روشنفکر، در سال ۱۳۳۰ به چاپ رساند؛ آن روزها فریدون مشیری، مسئول صفحهی شعر و ادبِ هفت تار چنگ، از مجلهی روشنفکر بود. آشنایی و دوستیِ عمیقِ وی و مشیری از همینجا آغاز شد.
بله... محمّدعلی بهمنی یکی از موثرترین و خوشذوقترین غزلسرایانِ عصرِ حاضر، در ۲۷ فروردینِ سال ۱۳۲۱ در دزفول چشم به جهان گشود. خود دربارهی تولدِ خویش چنین میگوید: «دو ماه تا زمان تولدم باقی مانده بود که برادرم در دزفول بیمار شد. خانواده راهیِ دزفول شدند تا به عیادتش بروند. این شد که در قطار به دنیا آمدم و داییام در ثبت احوالِ آن منطقه بود؛ شناسنامهام را همان زمان میگیرد و در شناسنامهام، متولد دزفول درج شد. هر چند زیاد نماندیم، حدود ۱۰ روز یا یک ماه را در آنجا سپری کردیم. پدرم برای دِه ونک، و مادرم برای اوین است و تهرانی هستیم. و در اصل ساکن خودِ بندرعباس بودیم.»
خانوادهی بهمنی متشکل از ۵ فرزند پسر و سه فرزند دختر است که خود بهمنی فرزند هشتم و آخر خانواده است؛ پدر ایشان «محمّدحسین بهمنی» و مادر «امالبنین باباخانوکیل» نام داشت. بهمنی از کودکی به دلیل علاقهی مادر و برادران به مطالعه و شعر، به طور مستقیم، در همنشینیِ شعر و جهانِ شعر قرار گرفت و اوّلین درسها و خطِمشیهای ادبیاش را از مادرِ مسلط به شاهنامه، سعدی و حافظ یاد گرفت. مادر علاوهبر علاقه به شعر و ادبیات، مسلط به زبان فرانسه نیز بود؛ از این رو بهمنی با مکتبِ مادر، راه برایش هموارتر و انگیزهاش روشنتر شد. پدرش در راهآهن کار میکرد و ماموریتهای ایستگاهی داشت، از این رو دوران کودکیِ بهمنی در تهران، بخش شمیرانات، شهر ری، کرج و... به صورت پراکنده گذشت. بهمنی از همان دوران کودکی به کار کردن در چاپخانه مشغول شد. و جهان شعریاش با رنگ و جوهر و حروف سربی و... مزیّن شد.
استادش فریدون مشیری شعر را در او تقویّت کرد و دلسوزانه و ماهرانه مشوّقش شد. در اصل بهمنی با ورود به دنیای چاپخانه به دنیایِ شعر و اهالیِ نابش راه یافت و الحق که اکنون خود نیز از اهالیِ اصلیِ این خانه به شمار میرود. بهمنی با شاعر و هنرمندانِ خوش ذوقِ زیادی چون نیستاتی، منزوی، بهبهانی، آتشی، شهداد روحانی، محمد نوری و... آشنا و یار شد و اینگونه ادبیّات و موسیقی را درهم آمیخت و آثارِ نابی خلق کرد.
در سال ۱۳۴۵ با رادیو همکاری کرد و سپس شغل آزاد داشت. حضورش در تلویزیون و رادیو، برای برنامههای ادبی، و همکاری با شورای شعر دفتر موسیقیِ وزارت ارشاد، بخشهایی از کارنامهی فرهنگی-دولتیِ اوست. بهمنی تا سال ۱۳۵۲ در تهران بود و بعد ساکن بندرعباس شد؛ وی مجدداً بعد از انقلاب ۵۷، به تهران بازگشت. در سال ۱۳۵۸ با همسرش پروانه میرعلیقرهگوزلو، در انجمنهای شعری آن زمان آشنا شد و این آشنایی به وصال انجامید؛ ثمرهی این وصال ۵ فرزند دختر و یک فرزند پسر با نامهای آیه، واژه، بهمن، ترانک، ساده و غزل است.
بهمنی راجعبه سرایش شعرهایش چنین میگوید: «من آزادنه شعر مینویسم و خود را ادامه دهندهی راه نیما میدانم. وقتی کسی کتابم را بخواند متوجّه خواهد شد که شاعرِ زمانهی خودم هستم. البته باید به این نکته نیز توجّه داشت که تنها بخشی از پتانسیل شاعر برای زمانهی خودش است و ظرفیتهای اصلی او برای آیندگان به جای خواهد ماند.»
درواقع او، مهمترین ویژگیِ شاعر را عمق شعرهایش میداند و این امر که عمقِ شعر برای نسلهای بعد چه چیز به ارمغان میآورد.
سرانجام محمّدعلی بهمنی، چهرهی شاخص و تاثیرگذار غزل، درروز جمعه ۹ شهریور ۱۴۰۳، جهان را با تمامِ تعلّقاتش وداع گفت.
«در مرور خود به درک بیحضوری میرسم
زندهام، اما خودم را سوگوارم خوب نیست
مرگ هم آرامش خوبیست، میفهمم ولی
این که تا کی در صفِ این انتظارم خوب نیست.»
کلمات