رنگ واژه
3.42K subscribers
1.79K photos
41 videos
21 files
76 links
https://telegram.me/mtsra

نقد و تحلیل آثار نقاشی، تاریخ هنر

عادله رفایی / کارشناسی ارشد نقاشی دانشگاه الزهرا


#ثبت شده در وزارت #ارشاد
(کد شامد 1-1-295216-61-4-1)
Download Telegram
🔹دقایقی با هوشنگ بادیه‌نشین🔹

در مکوبید مرا
ردِ پایم را اندر همه جا گم سازید
بگذارید که من
با سکوتی که چو زنگار
تنم می‌کاهد
پنجه در آویزم!

خبر را در کیهان ۲۶ اسفند ۱۳۵۸ خواندم، کوتاه و مختصر: "هوشنگ بادیه‌نشین (یگانیان) شاعر ایرانی صبح دیروز بر اثر ابتلا به مواد مخدّر درگذشت. بادیه‌نشین از جمله شاعرانی بود که در زمان حکومت پهلوی بارها مورد خشم و شتم ساواک قرار گرفته و چندین بار نیز بازداشت و زندانی شده بود..."

چند سال پیش نیز خبر مرگ بادیه‌نشین پخش شد که بعدها معلوم شد شایعه بوده، امّا این‌ بار دیگر شایعه‌ای در کار نبود. هر چند که او سال‌ها بود که زندگی نمی‌کرد، بلکه تنها نفس می‌کشید.
دهه‌ی سی و چهل، اوج هجوم جوانان پرشور شهرستانی به تهران بود. بادیه‌نشین هم از مهاجرانی بود که در دهه‌ی سی به تهران کوچ کرده بود. هر تازه‌واردی فرهنگِ ولایت خود را آورده بود تا آن را غنا بخشد و پربارتر کند. امّا فرهنگِ ولایت که با طبیعتِ زندگی سنتی انس و الفتی دیرینه داشت، در شهر بزرگ با دود اتومبیل‌ها درمی‌آمیخت و رنگ می‌باخت. بسیاری از آنان که از شهرهای دور و نزدیک آمده بودند، برای زدودن غم غربت و نیز مقابله با تضادهای شهر بزرگ، به کلبه‌های شبانه راه یافتند و یا به محلّه‌های فقیرنشینِ جنوبِ شهر، و در دود و دم غرق شدند. بادیه‌نشین یکی از آنان بود که از شمال آمده بود تا طراوت جنگل‌های گیلان را به رخِ مرکز‌نشینان بکشد، امّا به تدریج طراوت خود را نیز از دست داد.

او به روایتی، در اسفند ۱۳۵۸، از قهوه‌خانه‌ای در خیابان نادری، که پاتوقش بود، بیرون آمد و درختِ حاشیه‌ی خیابان را در بغل گرفت و خشک شد!

بادیه‌نشین یکی از بااستعدادترین و نوآورترین شاعرانِ معاصر بود. او نخستین مجموعه‌ شعرش را به نام "یک قطره خون" در بیست سالگی منتشر کرد. شعرهای این دفتر را در ۱۷ و ۱۸ سالگی سروده بود. دومین مجموعه‌اش شعر بلندی‌ست به نام " چهره‌ی طبیعت". از این شعرها به ویژه از "چهره‌ی طبیعت" بعدها شاعران موج نو و حتّی شاعران نیماییِ هم‌ زمان با او بهره‌ها گرفتند و تاثیر پذیرفتند، امّا به روی مبارکِ خود نیاوردند.

زندگی بادیه‌نشین به زندگی شاعر بزرگ و نامدار فرانسوی "آرتور رمبو" شبیه است. رمبو در یک محدوده‌ی سنّی همه‌ی شعرهایش را گفت و بعد خاموشی گزید، بادیه‌نشین هم که متولد ۱۳۱۴ بود، تمام شعرهایش را در عرضِ پانزده سال گفت و خاموش شد.

من هم آن سال‌ها (اوایل دهه چهل) از شمال آمده بودم و در تهران ساکن شده بودم. گاهی که فرصتی دست می‌داد به "کافه فیروز" سر می‌زدم تا سلامی به دوستان بگویم. بعد از ظهرهای "کافه فیروز" جالب بود!پاتوقی بود برای بازنشسته‌ها، فروشندگان مواد مخدر، هنرمندان، جوانان تازه از شهرستان آمده که می‌خواستند فلان شاعر یا نویسنده را ببینند و زنانی که از خرید در خیابان نادری خسته شده بودند و می‌خواستند با چای و بستنی رفع خستگی کنند.

خسرو، مهدی، شبان، آستیم، خیرکار و.. اغلب درکافه فیروز می‌نشستند و هر چند یک‌ بار بادیه‌نشین از راه می‌رسید.
بادیه‌نشین گاهی می‌رفت و سه چهار ماه گم می‌شد و گاهی هم هر روز به کافه فیروز می‌آمد. می‌گفتند: بادیه‌نشین وقتی بی‌پول می‌شود به روستاها می‌رود و در نقشِ دراویش دوره‌گرد شعر می‌خواند. همین که مقداری پول جمع کرد به کافه فیروز برمی‌گردد و آن‌ قدر بستنی و چای می‌خورد و دوا مصرف می‌کند تا پولش ته می‌کشد و باز به روستاها می‌رود. خسرو از همه بیشتر بادیه‌نشین را دوست می‌داشت. خسرو می‌گفت: بادیه‌نشین از همه‌ی شاعرانِ معاصر شاعرتر و بااستعدادتر است. وقتی بادیه‌نشین می‌گفت، ای بابا! من دیگر چای اندیش و دوا اندیش شده‌ام، شاعر نیستم! خسرو با لبخندی می‌گفت، حتّی از همین اندیش‌های تو یکی از دوستانِ شاعر تاثیر پذیرفته است، آن جا که می‌گوید:

من به دریا نیندیشیده‌ام
فکرهای مرا، دریا اندیشیده است.(یدالله رویایی)

بادیه‌نشین گاهی که حال خوشی داشت، از خاطرات گذشته می‌گفت و این که وقتی به خانه‌ی نیما می‌رفتند او از همه بیشتر به نیما علاقه‌مند بود. نیما به او گفته بود این جوان‌ها حرف مرا نفهمیده‌اند و نمی‌دانند در شعر به دنبال چه فضاهایی هستم. بادیه‌نشین با بسیاری از شاعران دوست بود و حشر و نشر داشت، از جمله با یدالله رویایی و اسماعیل شاهرودی. شعر "توکلت علی الله" را که در سال ۱۳۵۰ سروده شد، سه شاعر نوشته‌اند. شاهرودی در برگزیده‌ی شعرهایش توضیح می‌دهد که " این شعر مشترک، یادبودی‌ست از شبی و گوشه‌ای، که در هر بند مصرع اوّل را من، مصرع دوم را هوشنگ بادیه‌نشین و سومین مصرع را یدالله رویایی ساخته است."

مرد ماهیگیر با نجوای بسم‌الله
قایق خود را بسان قایق خورشید
روی ناهموار موج آهسته می‌راند.

دست‌هایش می‌سراید آیة‌الکرسی به هر آمدشدِ پارو
و نگاهش می‌دهد پرواز صدها مرغ سبز یادها را در فضای قصرهای موج
آفتاب گرم را با جلوه‌ی هر یاد می‌خواند
آفتاب اما نمی‌داند...
وینک آیا در درون تور ماهیگیر
حسرت صد ماهی چالاک می‌ماند؟

بادیه‌نشین در جمع دوستانِ دوشنبه شب هم گهگاه حاضر می‌شد و در آن جمع بیشتر از همه حبیب را دوست می‌داشت و حبیب هم او را. بی‌سبب نیست که هم در ستایش "حبیب" شعر سرود، هم شعر "سرودی برای تنهایی" را در جنگِ "شعر دیگر" به حبیب پیشکش کرده است.
اکنون با حسرت بگویم که سال‌ها پیش، هنگامی‌ که برای شنیدن شعرهای "م.امید" به انستیتو گوته می‌رفتم، بادیه‌نشین را در خیابان نادری دیدم. گفت: من هم می‌آیم؛ رفتیم. هنگامی که به شعر "امید" گوش سپرده بودم، یک بار که سر برگرداندم او را ندیدم، نمی‌دانم کجا رفته بود. و دیگر او را ندیدم.

بادیه‌نشین، در شعر، به راه ویژه‌ای می‌رفت و این ویژگی، شعرش را از دیگران متمایز می‌کرد. "یک قطره خون" او که در سال ۱۳۳۴ منتشر شد، یادگار بیست سالگی شاعر است. در شعرهای این مجموعه‌ی کوچک، شاعر در لحظاتی تحت تاثیر نیماست. این تاثیر به گونه‌ای‌ست که گاهی نوع ترکیب‌سازی و نحوه‌ی کاربرد فعل، برخی از شعرهای نیما را به یاد آدمی می‌آورد؛ امّا این تاثیر از هویّت شعر بادیه‌نشین نمی‌کاهد. از طرفی انگار او خود می‌دانست راه دیگری را دنبال می‌کند و خوش ندارد قدم بر جای پای دیگری بگذارد.

وقتی به شعرهای نخستین سال‌های دهه‌ی سی نگاه می‌کنیم، بادیه‌نشین را، با همه‌ی جوانی و کم‌تجربه‌گی، پیشروتر از دیگران می‌بینیم. امّا متاسفانه، درخشش این شاعر در حدّ جرقّه‌ باقی می‌ماند و شعله‌ور نمی‌شود.
"چهره‌ی طبیعت" بادیه‌نشین، شعری توصیفی روایی‌ست. در این شعر از شگرد‌ داستانی استفاده شده است. قهرمان داستان در آغاز معرفی نمی‌شود، بلکه پس از چند سطر به صورتِ سوم شخص سرک می‌کشد.
یکی از شگردهای داستان، عنایت به ذهن و عین و خیال و واقعیّت است که گاهی شاعر آنچنان از لایه‌ای به لایه‌ی دیگر می‌رود و خیال و واقعیّت را در هم می‌آمیزد که خواننده سر در گم می‌شود، امّا پس از تامل مختصری از آن چه اتّفاق افتاده سر در می‌آورد. پرش‌های مدامِ شاعر از حال به گذشته، از بیرون به درون و از واقعیّت به خیال سبب شده است که بر پیچیدگیِ "چهره‌ی طبیعت" افزوده شود و شعری دشوار پیش چشم خواننده قرار گیرد. امّا آن‌ چه "چهره‌ی طبیعت" را از دیگر شعرهای بادیه‌نشین و شعرهای دیگر شاعران متمایز می‌کند، نخست نحوه‌ی بیان است و بعد نوعِ نگاه شاعرانه‌ به پیرامون که با نگاه دیگران فرق دارد برای مثال:

"دختری مرده‌ست، گورش در فضای خالیِ آهی‌ست"

و نیز بیان مفاهیم فلسفی با کمک گرفتن از پدیده‌های طبیعی.
سومین دفتر شعرهای منتشر نشده‌ی بادیه‌نشین (آتش تلخ) از پاییز ۱۳۳۵ تا بهار ۱۳۴۷ سروده شده است.
در این شعرها با شاعری روبه‌رو هستیم که دارای رفتار و کرداری ویژه است؛ گاهی از مکان‌های مرموز و ناشناخته سر در می‌آورد و گاهی در فضاهای ملموس و آشنا گام می‌نهد. قدرت توصیف شاعر چنان است که وصف او در برخی از شعرها به برخی صحنه‌های سینمایی به ویژه وسترن شبیه می‌شود و در برخی از شعرها به صحنه‌های احساساتی فیلم‌های کلاسیک. به طور مثال در شعر "فاجعه" ، تصویرها سینمایی‌ست، به گونه‌ای که در برخی شعرهای موفّق دهه‌ی شصت نظیر آن را می‌بینیم، در حالی که "فاجعه" در آغاز دهه‌ی چهل سروده شده است.

از جمله ویژگی‌های شعر بادیه‌نشین، گذشته از تصویرسازی، کاربرد واژه‌های بیگانه است. به هنگام خواندن شعرهای بادیه‌نشین دو نکته ذهن آدمی را به خود مشغول می‌کند؛ ۱) تخیل قوی که گویی شاعر در بسیاری از رویدادها که توصیف می‌کند حضور داشته است و به اصطلاح شاهد ماجرا بوده است‌. ۲) تصویرسازی با بهره‌گیری از عناصر طبیعت، که در آن شاعر راه افراط نمی‌پیماید؛ گاهی با شخصیت بخشیدن به اشیاء و پدیده‌ها و گاهی با ساختنِ ترکیب‌هایی با صفت و موصوف و مضاف و مضاف‌الیه، به گونه‌ای دلنشین و رسا و ساده منظور خود را بیان می‌کند.
به هر حال از شاعری با چنین استعداد و ذوق سرشار شاعری، توقّع این است که در میان‌سالی و سال‌های پختگی شعرهای بهتری بسراید، امّا انگار او مجال نیافت تا به مرحله‌ی "تجربه بردن به کار" گام نهد و یا روحِ سرگردان و ذهن پریشانِ او این مجال را از او دریغ کرد.

با " مرغ سپیده‌دم" با بادیه‌نشین هم‌صدا می‌شویم:

مرغ سپیده‌دم
تا دمدمان صبح
بر باغ جان دمید
ولی خویش جان سپرد.
وینک به سوی چشمه‌ی نزدیک، هر پگاه
دوشیزگانِ ده چو از این راه بگذرند
آوازِ مرغ را ز گمِ باغ بشنوند!

"کاظم سادات اشکوری"

کلمات
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔹️شعر: هوشنگ بادیه‌نشین
🔹️خوانش: هستی خاوری
🔹گزیده‌ای از شعرهای هوشنگ بادیه‌نشین🔹


🔹آتش تلخ

من و تصویر خزان
ما دو تن کولیِ آشفته‌سریم
دل من سخت گرفته‌ست ز باران غروب
جادّه پوشیده ز برگ و مرطوب
باد در کار گریز
می‌روم با پاییز

می‌روم قصّه‌ی من قصّه‌ی سردارِ اسیر
پیش رویم گودال
پشت سر یاد تو، ای چشمه‌ی صحرای خیال
سایه‌ی کولیِ پیر

گِرد آتشکده‌های اشجار
رقصِ خورشید کنون رقصِ غم است
این همه شعله و خاکستر چیست
باز در روحِ من و قصر خزان؟

با تو، ای دخترِ غم
دخترِ آتش تلخِ پاییز
می‌روم از رهِ این دهکده‌ی سردِ غریب

باد در کارِ گریز...


🔹در قطار..‌.

در پس مرموز کوهی کاو
دیرگاهی با قطار ماست
پیکر خورشید، با موجی مکدّر در دهان لکّه‌های شب فرود آمد

در اتاقک‌ها
دود سیگار و سکوت و فکر
کودکان را این سفر حالی‌ست
می‌گریزد دشت
باد با ما و قطار ماست
لحظه‌هایی پیش
خلوتی بود از "سفر بدرود"
عدّه‌ای را چشم‌ها و گونه‌ها مرطوب
عدّه‌ای را نیز- کانان را نه مادر بود و نه معشوق-
چشم‌ها خونسرد و مغموم و تماشاگر
گوش‌ها در انتظار آخرین سوت قطار


کوپه‌ها را دود سیگار و سکوت و فکر
سرعت ما بازگوی روزگار ماست
می‌گریزد دشت
باد با ما و قطار ماست!


🔹عطر

روح
در زندان بی‌شکل زمان
محبوس
میوه‌های لحظه‌ها بر شاخسار زرد عریان عبوس زندگی بی‌طعم
در پی دیوارهای آهنین روز و شب‌ها، از عدم‌آور


جادّه‌ها را چیست پایان‌ها و راه‌آهن‌ دانش به سوی مرزها و نقطه‌ی مجهول
آهن و زنجیرها بر گرده‌ی احساس و اندیشه فضای سرنوشت آلوده با خاکستر و آتش

نبض انسان و گیاهان صفر و دنیا را نفس‌های پراکنده
در تونل‌ها
زیر سرپوشی زدود و شعله: آینده!


🔹او با غروب رفت

یک لحظه زیستم
در زیر آسمان بلورین دست او
باران لطف‌ها
سرشار کرد پهنه‌ی خشک کویر را


آن لحظه زیستم
در لحظه‌ای که طعم دگر داشت زندگی
گلدانِ هر نفس
پر بود از ترانه‌ی زرّین یاس‌ها
این زندگی و قصّه‌ی تلخِ نبود و بود
یک لحظه کاش بود

یک لحظه زیستم
آن لحظه سرکشید ز من قصرهای یاد
بر ساحل طلایی تن
تایید موج آتش و رقصید موج باد
آن لحظه جان گرفت
هر مرده‌ای که بود به گودال روحِ من

بود از کدام مرز؟
آن آفتاب کز رگ من شعله می‌کشید
در قطب‌های منجمد فکر
آن جا که جسم شعر
چون جسم پاک سرد خدا اوفتاده بود
موّاج بر کرانه‌ی الماس‌های نور
گویی که روح پاک مسیح ایستاده بود

یک لحظه زیستم
آن لحظه زیستم
در تنگنای معبد تاریکِ سردِ تن
او بر فراز نیلی معبد
سیّاره‌ی سپید
پس سویِ جاودانه‌ی این لحظه‌ی وسیع
می‌خواستم چو بال گشایم
از معبد وجود
دیدم که با غروب
او نیز رفته بود!


🔹بازگشت نیست

زنگ ساعت کوبید
یاد آینده به دل شور افکند:
اژدهایی‌ست که آینده و ره بسته به کس!

من چو آن عقربه در خویش فرو
که ندارم ره پس!

کلمات
🔵برای دوستداران شعر👆
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔹️آفتابکاران جنگل (سر اومد زمستون)

🔹️متن ترانه: سعید سلطان‌پور
🔹️ساخت و تنظیم: مهرداد برآن
(با الهام از ملودی قطعه‌ای ارمنی)
🔹️اجرای ارکستر فیلارمونیک پاریس شرقی
🔹️رهبر ارکستر: آرش فولادوند

کلمات
راستی اول فروردین چه روزی ست
پای کوبی پامچال در باغچه؟
یا رنگ دواندن بنفش در سبز؟
نه!
جایی که
کهنگی در من خاک گرفته
مرگ
زیر گرد زمان خس خس می کند
و سفره ی هفت سین هم هر سال
عمرکوتاه ماهی قرمز را به تنگ می اندازد


مگر چند روز می شود حقیقت را
لای بیدمشک ها پنهان کرد وقتی
غروب سیزده یأس را ورق می زند
و بی حوصلگی
زودتر از ما روی مبل می نشیند
پیک شادی حل می کند
لباس های رسمی فردا را اتو می زند
و خوب می داند فردا باید رفت
و دهان کجی های زندگی را با خستگی
گل گرفت و روی خاک باغچه
منتظر آمدنت از ساقه ی گیاهی شد
که ریشه هایش
افکارش را کرک کرده است.

برشی از شعر قراردادصوری
#نارنجی_تند
#نشر_چشمه
#عادله_رفایی
می‌دانی خاطره دام بزرگی‌ست و من تا می‌توانستم تلاش می‌کردم به دام نیفتم. اجازه ندهم به سراغم بیایند. ولی اخیرا هر روز بیشتر در خاطرات گذشته
فرو می‌روم و گاه می‌خواهم در آن حال بمانم.

کشور آخرین‌ها
#پل_استر

نقاشی: ویلهم همرشوی
@mtsra
پابلو پیکاسو.pdf
952.8 KB
🔹️نقشخانه کلمات
🔹️پابلو پیکاسو

کلمات
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔹️مروری تصویری بر اثرگذارترین نقاشی‌های پیکاسو؛ به ترتیب دوره‌های تاریخی فعالیت نقاش!

کلمات
🔵👆نگاهی بر زندگی و آثار پابلو پیکاسو
🔵خورشید نقاله ای ست فرو رفته در افق
این شب را
از هر زاویه ای نگاه می کنم تاریک است...
#توماج_صالحی

برشی از، شعر نیستی
مجموعه #نارنجی_ تند
#عادله_رفایی
#نشر_چشمه
🔵تصمیم گرفته‌ام شما را فراموش کنم
و مطمئن باشید فراموش خواهم کرد. به عقیده و فکر شما بی‌اندازه اهمیت می‌دادم ولی بی‌ثباتی آن بر من ثابت شد. دنیا خیلی بزرگ است، من اگر شما را که صورت آرزوها و امیال باطنم بودید از دست داده‌ام مسلماً در این دنیای بزرگ کسی را پیدا خواهم کرد که به عواطف و احساسات من بی‌اعتنا نباشد و قدر مرا بداند و به‌علاوه، اگر من شما را از دست داده‌ام، شما هم در عوض دلی را از دست داده‌اید که تپش‌های عاشقانه آن را در هیچ جای دیگر نخواهید یافت.


اولین تپش‌های عاشقانه‌ی قلبم
بخشی از نامه‌ی فروغ به پرویز شاپور

@mtsra
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادران سیاه‌پوش
ــ داغداران زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده‌ها
سر برنگرفته‌اند...


#احمد_شاملو
@mtsra
من در واقع خسته نیستم ولی بی‌حس و سنگینم و نمی‌توانم کلمات مناسب را پیدا کنم.
آنچه می‌توانم بگویم این است که: در کنارم بمان و تنهایم نگذار...
زندگی خیلی دشوار و غم‌انگیز است.

-نامه به فلیسه
-فرانتس کافکا
@mtsra
🔵دسیسه‌ ی پاتزی‌ ها
استفانو یوسی
#مدونا_لیا


✍️🏻این نقاشی تاریخی اثر «استفانو یوسی»، از نقاشان معروف تاریخیِ نیمه دوم قرن نوزدهم ایتالیاست. یوسی صحنه‌ای مهم در تاریخ را ثبت کرده است. نقاشی درست لحظه‌ی عطف ماجرا را نشان می‌دهد یعنی خنجر خوردن «جولیانو د مدیچی».

از دسیسه‌ی معروف پاتزی و حال و هوای فلورانس و ماکیاولی بیشتر بخوانید👇


              


https://telegra.ph/دسیسه‌ی-پاتزی‌ها-05-09


@mtsra
🔵در تمام رؤیاهایم از دوران‌های باستانی ، رد پای تو را می‌بینم ، ضمناً می‌دانم همه جا کنارت بوده‌ام ، با نوازش سر انگشتانت به خواب رفته‌ام . اگر هزار سال بعد هم مثل سبزه از خاک برویم در آوندهایم جریان داری .


#غزاله_علیزاده
خانه ادریسی‌ها
@mtsra
🔵فکر می‌کنی دردِ من به خاطرِ خورشید است؟
چه فایده بهار بیاید؟
بادام‌ها شکوفه کنند؟
آخرش مگر مرگ نیست؟
هست، اما مگر من می‌ترسم
از مرگی که خورشید می‌آوَرَد؟
من که هر فروردین یک سال جوان‌تر می‌شوم،
هر بهار عاشق‌تر می‌شوم؛
می‌ترسم؟
آه، دوست من، درد من چیز دیگری‌ست...


اورهان ولی
رنگِ قایق‌ها مالِ شما
ترجمه‌ی شهرام شیدایی

@mtsra
شباهنگم!
تو می توانی هر شب
روی شاخه ها
هق هق مرا بخوانی و
حقم را از زمان بازپس گیری
همین زمانی که دور دست هایم پیچیده
و گردی ساعت
همان گیوتینی ست که بی خون می کشد
چه خشونتی دنبالم افتاده و
هرچه بیش تر می دوم
زنجیرش را تندتر در هوا می چرخاند
عزیزم ببین کبود کبودم!

تو می دانی این لکه های بنفش کی زرد می شوند؟
کی دردهایم می ریزند؟


#عادله_رفایی
سطرهایی از شعر شباهنگ
کتاب #نارنجی_تند
#نشر_چشمه

اثر: بدون عنوان
زجیستوآ بکشینسکی
@mtsra
🔵بررسی آثار کلود مونه به قلم بنده در مجله ادبی کلمات👇