فلسفۀ مواجهه
https://www.ibna.ir/vdcftjdmyw6dm0a.igiw.html
بخش اول مصاحبه با ایبنا، خبرگزاری کتاب ایران، دربارهی مباحث و ایدههای اصلی مطرحشده در کتاب «اسمبلی» (۱۴۰۱)، انتشارات نگاه، اثر مایکل هارت و آنتونیو نگری.
@MSandUS
@MSandUS
فلسفۀ مواجهه
https://www.ibna.ir/vdcgnt9wxak9wx4.rpra.html
بخش دوم و پایانی مصاحبه با ایبنا، خبرگزاری کتاب ایران، دربارهی مباحث و ایدههای اصلی مطرحشده در کتاب «اسمبلی» (۱۴۰۱)، انتشارات نگاه، اثر مایکل هارت و آنتونیو نگری.
@MSandUS
@MSandUS
فلسفۀ مواجهه
Photo
فلسفه برای غیرفیلسوفها (۱)
در باب معرفی یه کتاب «خوب»
«گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا/
گفت نیم عمر تو شد در فنا»
من به عنوان کسی که بخش زیاد و لذتبخشی از عمرش رو تو دنیای کتاب سپری کرده، همیشه با این دغدغه دستوپنجه نرم کردم که کتابهای «خوب» رو شناسایی کنم تا به کمکشون بتونم فهم بهتری از خودم، جامعه و جهان داشته باشم. در کنار این دغدغه سالها بعد، به عنوان معلم، نویسنده و مترجم، به این وسوسۀ مضاعف هم گرفتار شدم که چگونه کتابهای «خوب» رو به سایر علاقهمندان کتاب معرفی کنم و تا اونها رو هم در لذتهای فکریای که خودم چشیدم شریک کنم. مثلاً سالها پیش وقتی کتاب درخشان «تجربۀ پلبینی: تاریخی ناپیوسته از نبرد برای آزادی»، اثر مارتین براو، رو خوندم، چنان سر ذوق اومده بودم که برای ترجمهی اون روزی نزدیک به ۱۶ ساعت وقت میذاشتم. و احتمالن مثل هر کتابدوست دیگهای که وقتی کتاب «خوب»ی رو به دوستان و آشنایان معرفی میکنه، فکر میکردم هر کی این کتاب رو نخونه، هیچی نباشه، «نیم عمرش در فنا»ست! اما، خیلی نگذشت که، البته بهتدریج، کلهام به صخرهی سخت واقعیت خورد و فهمیدم که چه اندازه، در واقع این خود منم که با این فهم از نقش و اثر کتاب، «کل عمرم برفنا»ست.
اما چگونه و چه زمانی این اتفاق افتاد؟ راستش بهتدریج فهمیدم که این تلقی از کتاب و قدرت جادوییش چقدر از واقعیت فاصله داره. کم کم فهمیدم، «خوب» بودن یه کتاب نه به خاطر چیزی صرفاً تو اون کتاب، بلکه به دلیل مجموعهای از عوامل بیرون از کتابه. از دانش پیشینی و مقاصد شخصی و روحیات آدمی تا مسائل و نیروهای اجتماعی و فضای حاکم بر جامعه و ... . بنابراین، بهتجربه فهمیدم که این درک از کتاب و در کل مسئلۀ آگاهی بالکل اشتباهه. کتاب، حتی بهترین بهترینهاش، فقط یه قطعهی کوچیک از یه پازل خیلی بزرگتره که بدون این انبوه قطعات دیگه، حتی برای خودشم معنای کامل و قابل فهمی نداره. تصور میکنم نظریۀ اسپینوزا در خصوص مواجهه و ترکیب بدنها، یا نظریۀ ماشینیسم دلوز و گتاری، شرح بسیار دقیق و تبیینکنندهای از این مسئله به دست میده. یه عضو بدن یا یه قطعه از ماشین، هر اندازه که عضو یا قطعهی مهمی هم باشه، فقط در قالب ترکیبش با اعضا و قطعات دیگه معنا و اثر پیدا میکنه. و بدیهیه که «خوب» (یا «بد») بودن هر چیزی، که دقیقن یعنی تأثیر و نتایج شادیافزا، نیروبخش و رشددهنده (یا بهعکس اندوهبار، تضعیفکننده و محدودکننده)، تو دل این پیوندها و اتصالات معلوم میشه.
بنابراین، الان وقتی کسی ازم میپرسه چه کتابی رو پیشنهاد میدی برای خوندن، سعی میکنم اول بپرسم برای چه کسی، با چه هدفی و به چه ترتیبی؟ اون بخش معروف از یکی از ترانههای آنی دی فرانکو که میگه، «هر وسیله یه سلاحه، اگه درست تودستات بگیریش» به نظرم تاحد زیادی این نکته رو نشون میده. نهتنها «یک کتاب بهتنهایی ارزش چندانی ندارد» و مسئله سیلانها و جریاناتیه که کتاب رو دربرمیگیره و اونو به سلاحی، یا حتی دقیقاً به وسیلهای برای تخریب و تباهی یا ساختن و کاشتن، تبدیل میکنه؛ نهفقط مسئله تقویت (یا تضعیف) متقابل نیروهاست، بین کتاب و انبوهی از نیروها و عناصر جهان بیرون، بلکه خود معنای درونی کتاب رو هم تا حد خیلی زیادی همین جهان بیرون تعیین میکنه. کتاب، مثل هر متن و محصول دیگه، تصویر یا بازتابی از هیچ چیزی نیست. کتاب هم مثل مابقی چیزها بخش منحصربهفردی از جهانه. بخشی که معناش نه صرفاً تو خودش، بلکه بر اساس عواملی تعیین میشه مثل: ترکیب عناصرش، کاری که میکنه و قدرتی که داره، به علاوهی مواجهاتش، اتصالاتش و تأثیر و تأثراتی که ایجاد میکنه و میپذیره.
با این تلقی از یه کتاب، باید ببینیم که آیا میتونه در تغییر و گسترش مرزهای جهان ذهنی و مادی بیرون اثرگذار باشه یا نه. و آیا میتونه در جریان این روند، پیش بره و خودش رو هم تغییر بده. کتابهای «خوب» و تأثیرگذار همیشه اینجوری بودن. کتابهایی که در پیوند با بیرون از خودشون تونستن نقشی در تغییر مرزهای جهان بازی کنن و در نتیجه مرزها و محدودههای خودشونم گسترش دادن. بنابراین، مسئله نهفقط معنای درونی و خاص یک متن نیست، بلکه حتی ارائۀ تفسیر درخشانی از اون هم نیست. مسئله اینه که یک کتاب، به عنوان یه عضو یا قطعه، تو چه بدن و ماشینی قرار میگیره و در نتیجه، چه جریانی رو متوقف و چه جریانی رو فعال میکنه. عبث بودن جنگهای ابدی دربارۀ معنای نهفته در متنها ناشی از همینه. کتاب «خوب» کتابیه که «خوب» عمل میکنه، «خوب» استفاده میشه و به سمت «خوب»ی جهتگیری شده. و به نظر من، اینه معنای دقیق آموزۀ حیاتی کشتیبان در مثنوی معنوی: «محو میباید نه نحو اینجا بدان/گر تو محوی بیخطر در آب ران». محو در میانۀ سیلانهای انرژی، غرق در بطن گردابهای هستی، اما رو به سوی زندگی شادمانه و خردمندانه.
#فلسفه_برای_غیرفیلسوفها
#فلسفه_در_خیابان
#فلسفه_و_زندگی
در باب معرفی یه کتاب «خوب»
«گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا/
گفت نیم عمر تو شد در فنا»
من به عنوان کسی که بخش زیاد و لذتبخشی از عمرش رو تو دنیای کتاب سپری کرده، همیشه با این دغدغه دستوپنجه نرم کردم که کتابهای «خوب» رو شناسایی کنم تا به کمکشون بتونم فهم بهتری از خودم، جامعه و جهان داشته باشم. در کنار این دغدغه سالها بعد، به عنوان معلم، نویسنده و مترجم، به این وسوسۀ مضاعف هم گرفتار شدم که چگونه کتابهای «خوب» رو به سایر علاقهمندان کتاب معرفی کنم و تا اونها رو هم در لذتهای فکریای که خودم چشیدم شریک کنم. مثلاً سالها پیش وقتی کتاب درخشان «تجربۀ پلبینی: تاریخی ناپیوسته از نبرد برای آزادی»، اثر مارتین براو، رو خوندم، چنان سر ذوق اومده بودم که برای ترجمهی اون روزی نزدیک به ۱۶ ساعت وقت میذاشتم. و احتمالن مثل هر کتابدوست دیگهای که وقتی کتاب «خوب»ی رو به دوستان و آشنایان معرفی میکنه، فکر میکردم هر کی این کتاب رو نخونه، هیچی نباشه، «نیم عمرش در فنا»ست! اما، خیلی نگذشت که، البته بهتدریج، کلهام به صخرهی سخت واقعیت خورد و فهمیدم که چه اندازه، در واقع این خود منم که با این فهم از نقش و اثر کتاب، «کل عمرم برفنا»ست.
اما چگونه و چه زمانی این اتفاق افتاد؟ راستش بهتدریج فهمیدم که این تلقی از کتاب و قدرت جادوییش چقدر از واقعیت فاصله داره. کم کم فهمیدم، «خوب» بودن یه کتاب نه به خاطر چیزی صرفاً تو اون کتاب، بلکه به دلیل مجموعهای از عوامل بیرون از کتابه. از دانش پیشینی و مقاصد شخصی و روحیات آدمی تا مسائل و نیروهای اجتماعی و فضای حاکم بر جامعه و ... . بنابراین، بهتجربه فهمیدم که این درک از کتاب و در کل مسئلۀ آگاهی بالکل اشتباهه. کتاب، حتی بهترین بهترینهاش، فقط یه قطعهی کوچیک از یه پازل خیلی بزرگتره که بدون این انبوه قطعات دیگه، حتی برای خودشم معنای کامل و قابل فهمی نداره. تصور میکنم نظریۀ اسپینوزا در خصوص مواجهه و ترکیب بدنها، یا نظریۀ ماشینیسم دلوز و گتاری، شرح بسیار دقیق و تبیینکنندهای از این مسئله به دست میده. یه عضو بدن یا یه قطعه از ماشین، هر اندازه که عضو یا قطعهی مهمی هم باشه، فقط در قالب ترکیبش با اعضا و قطعات دیگه معنا و اثر پیدا میکنه. و بدیهیه که «خوب» (یا «بد») بودن هر چیزی، که دقیقن یعنی تأثیر و نتایج شادیافزا، نیروبخش و رشددهنده (یا بهعکس اندوهبار، تضعیفکننده و محدودکننده)، تو دل این پیوندها و اتصالات معلوم میشه.
بنابراین، الان وقتی کسی ازم میپرسه چه کتابی رو پیشنهاد میدی برای خوندن، سعی میکنم اول بپرسم برای چه کسی، با چه هدفی و به چه ترتیبی؟ اون بخش معروف از یکی از ترانههای آنی دی فرانکو که میگه، «هر وسیله یه سلاحه، اگه درست تودستات بگیریش» به نظرم تاحد زیادی این نکته رو نشون میده. نهتنها «یک کتاب بهتنهایی ارزش چندانی ندارد» و مسئله سیلانها و جریاناتیه که کتاب رو دربرمیگیره و اونو به سلاحی، یا حتی دقیقاً به وسیلهای برای تخریب و تباهی یا ساختن و کاشتن، تبدیل میکنه؛ نهفقط مسئله تقویت (یا تضعیف) متقابل نیروهاست، بین کتاب و انبوهی از نیروها و عناصر جهان بیرون، بلکه خود معنای درونی کتاب رو هم تا حد خیلی زیادی همین جهان بیرون تعیین میکنه. کتاب، مثل هر متن و محصول دیگه، تصویر یا بازتابی از هیچ چیزی نیست. کتاب هم مثل مابقی چیزها بخش منحصربهفردی از جهانه. بخشی که معناش نه صرفاً تو خودش، بلکه بر اساس عواملی تعیین میشه مثل: ترکیب عناصرش، کاری که میکنه و قدرتی که داره، به علاوهی مواجهاتش، اتصالاتش و تأثیر و تأثراتی که ایجاد میکنه و میپذیره.
با این تلقی از یه کتاب، باید ببینیم که آیا میتونه در تغییر و گسترش مرزهای جهان ذهنی و مادی بیرون اثرگذار باشه یا نه. و آیا میتونه در جریان این روند، پیش بره و خودش رو هم تغییر بده. کتابهای «خوب» و تأثیرگذار همیشه اینجوری بودن. کتابهایی که در پیوند با بیرون از خودشون تونستن نقشی در تغییر مرزهای جهان بازی کنن و در نتیجه مرزها و محدودههای خودشونم گسترش دادن. بنابراین، مسئله نهفقط معنای درونی و خاص یک متن نیست، بلکه حتی ارائۀ تفسیر درخشانی از اون هم نیست. مسئله اینه که یک کتاب، به عنوان یه عضو یا قطعه، تو چه بدن و ماشینی قرار میگیره و در نتیجه، چه جریانی رو متوقف و چه جریانی رو فعال میکنه. عبث بودن جنگهای ابدی دربارۀ معنای نهفته در متنها ناشی از همینه. کتاب «خوب» کتابیه که «خوب» عمل میکنه، «خوب» استفاده میشه و به سمت «خوب»ی جهتگیری شده. و به نظر من، اینه معنای دقیق آموزۀ حیاتی کشتیبان در مثنوی معنوی: «محو میباید نه نحو اینجا بدان/گر تو محوی بیخطر در آب ران». محو در میانۀ سیلانهای انرژی، غرق در بطن گردابهای هستی، اما رو به سوی زندگی شادمانه و خردمندانه.
#فلسفه_برای_غیرفیلسوفها
#فلسفه_در_خیابان
#فلسفه_و_زندگی
اسمبلی به چه فرامی_خواند (1).pdf
429.1 KB
متن کامل مصاحبه با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) دربارهی آخرین کتاب مشترک مایکل هارت و آنتونیو نگری، «اسمبلی» (Assembly).
@MSandUS
@MSandUS
فلسفۀ مواجهه
Photo
فلسفه برای غیرفیلسوفها (2)
معرفی یه فیلم «بد»
کسانی که اهل فیلمان یا دستکم هر از چندگاهی فیلم میبینن، با این تعبیر آشنا هستن که فلان فیلم واقعاً عالیه چون بهمان مسئله رو بهخوبی نشون داده یا همهچیز رو دربارهاش گفته. یعنی بهنحوی «منطق بازنمایی» در ارزیابیهای عمومی از فیلمها حرف اول رو میزنه. بر اساس این منطق فیلمی خوبه که «جهان واقعی» رو با بیشترین درجۀ صحت و شباهت «بازنمایی» کنه. این منطق فقط دربارۀ فیلمهای اجتماعی و واقعگرا اعمال نمیشه؛ حتی گاهی فیلمهای علمی ـ تخیلی هم بر این اساس داوری میشن. و فیلمی «خوب» تلقی میشه که، مثلن، به کمک نشانهها و دالهای استعاری تصویر «درستی» از جهان واقعی نشون میده، یا «بد» خوانده میشه چون خیلی از این جهان فاصله داره. بنابراین، بهطرزی پارادوکسیکال، هنوز در جهان افلاطونی رونوشتهای درجه چندم از عالم مثل زمینی به سر میبریم. بر این اساس فیلم «خوب» باید بتونه درون مرزهای همین جهان بمونه و برای ما قصههای قدیمی و همیشگی رو، ولو با پیرنگی متفاوت، بازگو کنه. از دل این منطق هستش که هر ساله صدها فیلم در گیشه با هم بر میزان «واقعنمایی» و البته فروش رقابت میکنن.
در مقابل این منطق رایج نزد مخاطبان عمومی، جشنوارههای فرهنگی و هنری بسیاری هستند که تقریباً بیتوجه به گیشه، بر مبنای اصول هنری و سینمایی به ارزیابی فیلمها میپردازن. گاهی شاهد فیلمهای پرفروشی هستیم که در اینجا ناکام میمونن و البته، بالعکس، چه بسیار فیلمهای موفق درجشنوارهها که از سوی مخاطبان سینما مورد استقبال چندانی قرار نمیگیرن. منطق حاکم بر این میدان هنری خاص، بهاصطلاح «زیبایی» و اجرای «عالی» متدها و تکنیکهای هنری در سطح بسیار بالاست. به همین جهت اغلب به جای بازنمایی، در این جشنوارهها بر اساس اجرای زیبای یک نقش، انتخابها و تصمیمهای خلاقانه در کارگردانی و بیان تصویری درخشان یک مسئله، به فیلمهای برتر جایزه داده میشه.
اما این دو منطق به ظاهر متفاوت، منطق بازنمایی و منطق زیبایی، یعنی میل به «تکرار بیتفاوت جهان» و «بیتفاوتی به تکرار جهان»، یا به عبارت سادهتر دوگانۀ سینمای عامهپسند و سینمای هنری در یک نقطه به هم میرسن و با هم وارد یک همدستی تلویحی میشن: نفی گرایشهای نهفته در همین «جهان واقعی» به جانب دگرگونی و شدن. منطق بازنمایی چنان گرفتار تصویر کنونی از جهانه که هر امکانی برای شدن و تفاوت رو با چماق ناهمخوانی با «جهان واقعی» میرونه، و منطق زیبایی چنان بیتفاوته به آنچه در همین هستی و جهان موجود ساخته و دگرگون میشه که به همون اندازه در حفظ و بازتولید هستی و جهان موجود ایفای نقش میکنه. بنابراین، در برابر این دو فهم غالب از سینما، اگه عوامل تعیینکنندۀ جایگاه و نیروی یک فیلم، مثل هر بدن و ماشینی، ترکیببندی عناصرش، توانشی که داره، کاری که میکنه، مواجهات، اتصالات و تأثیر و تأثراتش باشه، باید گفت که نه فروش تو گیشه و نه جوایز جشنوارهها، هیچکدوم معیار درستی برای ارزیابی قدرت و پیامد و معنای یک فیلم نیست.
برای مثال، در هیاهویی که حول فیلم «برادران لیلا» درگرفته، به جای تأویل متن به سبک ابنسیرین و نمادشناسی نقش پدر، برادر و خانواده و پیدا کردن مصادیق «واقعی» و جمعی برای این شخصیتها، یا بحث دربارۀ ضعفهای آشکار فیلم در قصهگویی، بازیگری، کارگردانی و، مهمتر از همه، نزاع بر سر موفقیت یا ناکامی در «بازنمایی درست جهان واقعی»، چیزی که این فیلم رو به کاندیدای یکی از «بدترین» فیلمهای محبوب سالهای اخیر تبدیل میکنه نهفقط محتوا و فرم درهمشکستۀ فیلم، بلکه غیاب محتوا و فرم در فیلم هستش. در «برادران لیلا» تقریباً با غیاب هولناک سناریو، شخصیتپردازی، قصهگویی، بازی، و کارگردانی روبرو هستیم. بنابراین، به جای رفتن دنبال نخود سیاه تأویل و متر کردن قدوبالای فیلم و مقایسه با پیکر جامعه، که کاریست از اساس بیاساس، باید خود سازۀ مخروبهای رو که جلومون قرار داره، به صرف خودش، ارزیابی کنیم.
اگه فیلم خوب فیلمیه که به مدد ترکیببندی قدرتمند و اثربخش اجزایی که داره، توانش آزادسازی میل، ترغیب مواجهات شادمانه و خردمندانه، ایجاد اتصال بین بدنهای شورمند و کنشورز، و ایجاد تأثیراتی ماندگار همچون هر اثر ماندگار و رهاییبخشی، باور به این جهان و میل به دگرگونی اون رو احیا و تقویت میکنه، فیلمهایی مثل «برادران لیلا»، ورای همۀ ستایشها و بدگوییها، دقیقاً به این معنا بد هستن که بدن ـ ماشینهایی ضعیف و بهشدت شکنندهان. نهتنها جهانی وامانده، متعفن و مخروبه میسازن، بلکه هیچ میلی به ساختن جهانی بهتر ایجاد نمیکنن. فیلمهای بد حتی وقتی تو گیشه و جشنوارهها میدرخشن در نهایت به جای تولید شادمانی، خردمندی و زندگی، پایانی ندارن مگر تصویری اگزوتیک از رقص ابلهانۀ مرگ.
#فلسفه_برای_غیرفیلسوفها
#فلسفه_در_خیابان
#فلسفه_و_زندگی
معرفی یه فیلم «بد»
کسانی که اهل فیلمان یا دستکم هر از چندگاهی فیلم میبینن، با این تعبیر آشنا هستن که فلان فیلم واقعاً عالیه چون بهمان مسئله رو بهخوبی نشون داده یا همهچیز رو دربارهاش گفته. یعنی بهنحوی «منطق بازنمایی» در ارزیابیهای عمومی از فیلمها حرف اول رو میزنه. بر اساس این منطق فیلمی خوبه که «جهان واقعی» رو با بیشترین درجۀ صحت و شباهت «بازنمایی» کنه. این منطق فقط دربارۀ فیلمهای اجتماعی و واقعگرا اعمال نمیشه؛ حتی گاهی فیلمهای علمی ـ تخیلی هم بر این اساس داوری میشن. و فیلمی «خوب» تلقی میشه که، مثلن، به کمک نشانهها و دالهای استعاری تصویر «درستی» از جهان واقعی نشون میده، یا «بد» خوانده میشه چون خیلی از این جهان فاصله داره. بنابراین، بهطرزی پارادوکسیکال، هنوز در جهان افلاطونی رونوشتهای درجه چندم از عالم مثل زمینی به سر میبریم. بر این اساس فیلم «خوب» باید بتونه درون مرزهای همین جهان بمونه و برای ما قصههای قدیمی و همیشگی رو، ولو با پیرنگی متفاوت، بازگو کنه. از دل این منطق هستش که هر ساله صدها فیلم در گیشه با هم بر میزان «واقعنمایی» و البته فروش رقابت میکنن.
در مقابل این منطق رایج نزد مخاطبان عمومی، جشنوارههای فرهنگی و هنری بسیاری هستند که تقریباً بیتوجه به گیشه، بر مبنای اصول هنری و سینمایی به ارزیابی فیلمها میپردازن. گاهی شاهد فیلمهای پرفروشی هستیم که در اینجا ناکام میمونن و البته، بالعکس، چه بسیار فیلمهای موفق درجشنوارهها که از سوی مخاطبان سینما مورد استقبال چندانی قرار نمیگیرن. منطق حاکم بر این میدان هنری خاص، بهاصطلاح «زیبایی» و اجرای «عالی» متدها و تکنیکهای هنری در سطح بسیار بالاست. به همین جهت اغلب به جای بازنمایی، در این جشنوارهها بر اساس اجرای زیبای یک نقش، انتخابها و تصمیمهای خلاقانه در کارگردانی و بیان تصویری درخشان یک مسئله، به فیلمهای برتر جایزه داده میشه.
اما این دو منطق به ظاهر متفاوت، منطق بازنمایی و منطق زیبایی، یعنی میل به «تکرار بیتفاوت جهان» و «بیتفاوتی به تکرار جهان»، یا به عبارت سادهتر دوگانۀ سینمای عامهپسند و سینمای هنری در یک نقطه به هم میرسن و با هم وارد یک همدستی تلویحی میشن: نفی گرایشهای نهفته در همین «جهان واقعی» به جانب دگرگونی و شدن. منطق بازنمایی چنان گرفتار تصویر کنونی از جهانه که هر امکانی برای شدن و تفاوت رو با چماق ناهمخوانی با «جهان واقعی» میرونه، و منطق زیبایی چنان بیتفاوته به آنچه در همین هستی و جهان موجود ساخته و دگرگون میشه که به همون اندازه در حفظ و بازتولید هستی و جهان موجود ایفای نقش میکنه. بنابراین، در برابر این دو فهم غالب از سینما، اگه عوامل تعیینکنندۀ جایگاه و نیروی یک فیلم، مثل هر بدن و ماشینی، ترکیببندی عناصرش، توانشی که داره، کاری که میکنه، مواجهات، اتصالات و تأثیر و تأثراتش باشه، باید گفت که نه فروش تو گیشه و نه جوایز جشنوارهها، هیچکدوم معیار درستی برای ارزیابی قدرت و پیامد و معنای یک فیلم نیست.
برای مثال، در هیاهویی که حول فیلم «برادران لیلا» درگرفته، به جای تأویل متن به سبک ابنسیرین و نمادشناسی نقش پدر، برادر و خانواده و پیدا کردن مصادیق «واقعی» و جمعی برای این شخصیتها، یا بحث دربارۀ ضعفهای آشکار فیلم در قصهگویی، بازیگری، کارگردانی و، مهمتر از همه، نزاع بر سر موفقیت یا ناکامی در «بازنمایی درست جهان واقعی»، چیزی که این فیلم رو به کاندیدای یکی از «بدترین» فیلمهای محبوب سالهای اخیر تبدیل میکنه نهفقط محتوا و فرم درهمشکستۀ فیلم، بلکه غیاب محتوا و فرم در فیلم هستش. در «برادران لیلا» تقریباً با غیاب هولناک سناریو، شخصیتپردازی، قصهگویی، بازی، و کارگردانی روبرو هستیم. بنابراین، به جای رفتن دنبال نخود سیاه تأویل و متر کردن قدوبالای فیلم و مقایسه با پیکر جامعه، که کاریست از اساس بیاساس، باید خود سازۀ مخروبهای رو که جلومون قرار داره، به صرف خودش، ارزیابی کنیم.
اگه فیلم خوب فیلمیه که به مدد ترکیببندی قدرتمند و اثربخش اجزایی که داره، توانش آزادسازی میل، ترغیب مواجهات شادمانه و خردمندانه، ایجاد اتصال بین بدنهای شورمند و کنشورز، و ایجاد تأثیراتی ماندگار همچون هر اثر ماندگار و رهاییبخشی، باور به این جهان و میل به دگرگونی اون رو احیا و تقویت میکنه، فیلمهایی مثل «برادران لیلا»، ورای همۀ ستایشها و بدگوییها، دقیقاً به این معنا بد هستن که بدن ـ ماشینهایی ضعیف و بهشدت شکنندهان. نهتنها جهانی وامانده، متعفن و مخروبه میسازن، بلکه هیچ میلی به ساختن جهانی بهتر ایجاد نمیکنن. فیلمهای بد حتی وقتی تو گیشه و جشنوارهها میدرخشن در نهایت به جای تولید شادمانی، خردمندی و زندگی، پایانی ندارن مگر تصویری اگزوتیک از رقص ابلهانۀ مرگ.
#فلسفه_برای_غیرفیلسوفها
#فلسفه_در_خیابان
#فلسفه_و_زندگی
جلسهی نمایش و نقد فیلم «ترومن شو»،
چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت، ساعت ۱۳-۱۶،
تالار فردوسی دانشکدهی انسانی، دانشگاه کردستان.
@MSandUS
چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت، ساعت ۱۳-۱۶،
تالار فردوسی دانشکدهی انسانی، دانشگاه کردستان.
@MSandUS
Forwarded from انتشارات ققنوس
انتشارات ققنوس
Photo
به زودی منتشر میشود
جنگ، رنج، فلاکت، و استثمار به طرز فزایندهای به وجه معرف دنیای در حال جهانی شدن ما بدل شده است. دلایل بسیاری وجود دارد برای جستجوی پناهگاهی در قلمروی «بیرونی»، جایی رها از انضباط و کنترل امپراتوریِ در حال ظهور امروزین یا حتی یافتن اصول و ارزشهایی متعالی یا استعلایی که بتواند زندگیمان را هدایت کند و شالودۀ کنش سیاسیمان قرار گیرد. اما، یکی از پیامدهای عمدۀ جهانیشدن آفرینش جهانی مشترک است، جهانی که، بد یا خوب، همۀ ما در آن شریکیم، جهانی فاقد «بیرون».
در این کتاب ما به مفصلبندی پروژهای اخلاقی میپردازیم، اخلاقی ناظر بر کنش سیاسی دموکراتیک در درون و در برابر امپراتوری؛ و بررسی خواهیم کرد که جنبشها و کردارهای #انبوه_خلق چه بوده است و چه میتواند باشد تا روابط اجتماعی و فرمهای نهادی خاص یک #دموکراسی_جهانی ممکن را کشف کنیم.
«#شهریار_شدن» فرایندی است که طی آن انبوه خلق هنر فرمانروایی بر خویش و ابداع فرمهای دموکراتیک پایدار سازماندهی اجتماعی را میآموزد.
#ثروت_مشترک #آنتونیو_نگری #مایکل_هارت #فواد_حبیبی #انتشارات_ققنوس #گروه_انتشاراتی_ققنوس #ققنوس
@qoqnoospub
جنگ، رنج، فلاکت، و استثمار به طرز فزایندهای به وجه معرف دنیای در حال جهانی شدن ما بدل شده است. دلایل بسیاری وجود دارد برای جستجوی پناهگاهی در قلمروی «بیرونی»، جایی رها از انضباط و کنترل امپراتوریِ در حال ظهور امروزین یا حتی یافتن اصول و ارزشهایی متعالی یا استعلایی که بتواند زندگیمان را هدایت کند و شالودۀ کنش سیاسیمان قرار گیرد. اما، یکی از پیامدهای عمدۀ جهانیشدن آفرینش جهانی مشترک است، جهانی که، بد یا خوب، همۀ ما در آن شریکیم، جهانی فاقد «بیرون».
در این کتاب ما به مفصلبندی پروژهای اخلاقی میپردازیم، اخلاقی ناظر بر کنش سیاسی دموکراتیک در درون و در برابر امپراتوری؛ و بررسی خواهیم کرد که جنبشها و کردارهای #انبوه_خلق چه بوده است و چه میتواند باشد تا روابط اجتماعی و فرمهای نهادی خاص یک #دموکراسی_جهانی ممکن را کشف کنیم.
«#شهریار_شدن» فرایندی است که طی آن انبوه خلق هنر فرمانروایی بر خویش و ابداع فرمهای دموکراتیک پایدار سازماندهی اجتماعی را میآموزد.
#ثروت_مشترک #آنتونیو_نگری #مایکل_هارت #فواد_حبیبی #انتشارات_ققنوس #گروه_انتشاراتی_ققنوس #ققنوس
@qoqnoospub
فلسفۀ مواجهه
جلسهی نمایش و نقد فیلم «ترومن شو»، چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت، ساعت ۱۳-۱۶، تالار فردوسی دانشکدهی انسانی، دانشگاه کردستان. @MSandUS
نقد_فیلم_«ترومن_شو»،_دانشگاه_کردستان_.aac
25.9 MB
نقد فیلم «ترومن شو»،
انجمن علمی دانشجویی گروه جامعهشناسی دانشگاه کردستان.
بیستم/ اردیبهشت/ هزار چهارصد و دو.
@MSandUS
انجمن علمی دانشجویی گروه جامعهشناسی دانشگاه کردستان.
بیستم/ اردیبهشت/ هزار چهارصد و دو.
@MSandUS
Forwarded from انتشارات ققنوس
منتشر شد...
چگونه میتوان بر ماتریکس سرمایه غلبه یافت اگر چنانکه هارت و نگری اصرار دارند که هیچ «بیرونی» برای امپراتوری وجود ندارد؟ «ثروت مشترک» پاسخی مفصل، روشن و جذاب به این پرسش کلیدی است. مایکل هارت و آنتونیو نگری در «ثروت مشترک» نشان میدهند که تنها راه برای حل فجایع گوناگون اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و محیطزیستی جهان معاصر، مغتنم شمردن توانشها، امکانها و فرصتهایی است که درست در بطن وضع موجود سر برمیآورد. و ثروت مشترک همان وسیله و هدفی است که هر نوعی از زیستسیاست، مقاومت و مبارزهای باید به مدد و حول آن شکل بگیرد. «ثروت مشترک» در میان آثار مشترک مایکل هارت و آنتونیو نگری یکی از شفافترین و جاندارترین متونی است که این دو فیلسوف ایتالیایی و آمریکایی در آن هم به برخی از مهمترین نقدها بر پروژۀ فکری ـ سیاسی خود پاسخ میدهند، و هم این پروژه را چند گام دیگر، تا سر حد طرح اصول موضوعۀ هر تلاشی برای تأسیس جامعهای شادمان و سعادتمند، پیش میبرند.
@qoqnoospub
چگونه میتوان بر ماتریکس سرمایه غلبه یافت اگر چنانکه هارت و نگری اصرار دارند که هیچ «بیرونی» برای امپراتوری وجود ندارد؟ «ثروت مشترک» پاسخی مفصل، روشن و جذاب به این پرسش کلیدی است. مایکل هارت و آنتونیو نگری در «ثروت مشترک» نشان میدهند که تنها راه برای حل فجایع گوناگون اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و محیطزیستی جهان معاصر، مغتنم شمردن توانشها، امکانها و فرصتهایی است که درست در بطن وضع موجود سر برمیآورد. و ثروت مشترک همان وسیله و هدفی است که هر نوعی از زیستسیاست، مقاومت و مبارزهای باید به مدد و حول آن شکل بگیرد. «ثروت مشترک» در میان آثار مشترک مایکل هارت و آنتونیو نگری یکی از شفافترین و جاندارترین متونی است که این دو فیلسوف ایتالیایی و آمریکایی در آن هم به برخی از مهمترین نقدها بر پروژۀ فکری ـ سیاسی خود پاسخ میدهند، و هم این پروژه را چند گام دیگر، تا سر حد طرح اصول موضوعۀ هر تلاشی برای تأسیس جامعهای شادمان و سعادتمند، پیش میبرند.
@qoqnoospub
Forwarded from انتشارات ققنوس
#اسپینوزا_و_ما سومین اثری است که آنتونیو نگری، پس از نابهنجاری وحشی و اسپینوزای برانداز، به طورکامل به اسپینوزا اختصاص داده است. نگری در اثر حاضر علاوه بر اشارات تلویحی به اهمیت اسپینوزا به لحاظ روی برتافتن از درکی دیالکتیکی از هستی (درکی آغشته به قسمی غایتشناسی کمابیش مکتوم و محتوم، تداوم امر قدیم از رهگذر آوفهبونگ، و ناممکن ساختن پدید آمدن "امر نو"ی یکسره رادیکال)، تاًکیدی مکرر و وسواسی بر این دارد که اسپینوزا را نمیتوان به هیچ وجه مدرن دانست. اسپینوزا به سبب تن ندادن به فلسفۀ سوژه و قراردادگرایی و، در عوض، پافشاری بر طرح قسمی هستیشناسی که امکان درک قدرت برسازندۀ انبوه خلق را میسر میسازد، نهفقط ربطی به فلسفه مدرن ندارد بلکه صرفا بدین معنا در دورۀمدرن قرار دارد تا به نقد و افشای این دوران و همۀ آن چیزهایی بپردازدکه تفکر و سیاست مدرن از آغاز طرد کردهاند. لذا به جای تلقی فردگرایانه از سوژه، با آن آزادی ادعایی خواستها و انتخابهایش، افراد را مجموعههای متغیری از بدنها و امیال میبیند که، در جهانی سرشار از تاًثیر و تاًثر، به نسبت قدرتشان حق و پایداریِ خویش را در هستی بر کرسی مینشانند
@qoqnoospub
@qoqnoospub