رقص قلم م.نظری
3 subscribers
38 photos
58 videos
28 files
48 links
قلمم را به رقص در می آورم و ترجمه ی دردها و ترجمه ی زخم میگردم!!
فریاد بزن قلم دردها و رنج هایم را..
Download Telegram
شیرینی و
تو ایه ی امید وصالی
هرچند که
#ممنوع_ترین_میوه_مایی


دلم ؛ همیشه
غیر ممکن‌ها را میخواست
آغوشت
لبانت
گرمی ِ تن ِ عریانت
دلم تو را میخواست‌و
میدانستم
#هم‌_آغوش_دیگری_هستی
دلم ممنوعہ را میخواهد
جهنمی،ام خواهد کرد
اما دل است ، سیب سرخ را میخواهد
دلم
تو را خواست که مال من نیستی ..!!
‌‌ ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جمعه آمد
آسمان شد نم‌نم اشک خدا
بغض غربت
هم نشسته در دل آدینه‌ها

جمعه یعنی
آه الغوث الامان پیچیده است
در فراق
مهدی صاحب الزمان تا ناکجا

بار الها
خود رسان آن معنی امن یجیت
که جهان مضطر
شده داغی به دل از این جفا

بند بند این دل
#بی‌تاب تب کرده غمی
بارالها
تو رسان مرهم که درمان با شما

گفته‌اند
که یک نفر مانده از اهل بیت عشق
که جهان هم
چشم به راهش مانده تا روز جزا

چون شب تاریکِ دلگیری
شده جان و جهان
بارالها
میشود روشن به نورش چشم ما؟

@MRFSNN
خسته از شهر نامهربانی با خیالاتی از جنس درد ،
گریزان از آدمها بر چهار راه حادثه ها گیج و مبهوت در سکوتی سنگین نشسته بودم و
از عبور مبهم خیالات در ذهن پریشانم نا امید به هر سو مینگریدم که ناگهان یادی از تو روان خسته ام را امیدی دوباره بخشید،پریشان سر بلند نمودم و در

خلوتی از جنس شور و شیدایی،نشسته بر دلم ...
آری نشسته بر دلم
هزاران یاد از روزهای خوش
و ناگه در دهن خواندم..

همین حالا بفکر سرنوشت عشق باید بود/که فرداهای ما بازیچه ی
تقدیر خواهد شد
دم به دم بارانی از شور و عشق
در ذهن تنها و حیرانم جان میگرفت و شور زندگی
غوغا بر پا میکرد که
دوباره یادم امد:
دلم بعد از تو
از جان خودش هم سیر خواهد شد

بیا کاری کن حالا
که فردا دیر خواهد شد

بر دو بال زخمی ام حس پر پرواز عشق
آسمان را دیدم و هر دم پشیمان
میشوم

ابر دل، فریاد بغضم را شنید و گریه کرد
چتری از لالایی غمگین باران می شوم

ناگهان یاد بابونه ها
افتادم و در خیابان احساس با
سرعتی سرسام آور
گاز غرور را گرفتم و بر
زندگی تاختم و ناگه در ذهنم
جرقه ای زده شد:

سرپیچ سبقت مگیر
جانا مگر دیوانه ای

ادامه دارد....
@MRFSNN
می تازند و تازیانه می کوبند
بر جنازه ی باد کرده ی احساسم و
چه بیشرمانه لکد کوب میکنند
پاکی های
مهر وموم شده به شرافت
انسانی ام را....
آنان میخواهند
مسموم بسازندواژه واژه ی حقیقت را و با تبر بی انصافی
بر بت غرور ضربه زنند تا
تخریب گردانند چهره ی حقیقی
خیال را در
کالبد انسانی وجودم را
و من با تبر ابراهیم
به جنگ نابرابری ها میروم
تا مخدوش نگردد ،سیمای
حقیقت و
ویران نشود کومه ی خیال
و جنازه مومیایی فرعون غرور
پس بدان...
چیزی که انسان را
خلیفه الله و
محبوب و زنده نگه می دارد
شرافت است!!
شرافت است و
#شرافت_است!!!
و شرافت
در قلبِ زمان جا باز کرده و میوه ی حقیقت و واقعیت گردیده ،
شرافت جان دارد !
شرافت دکترین دارد!!
شرافت
زیبایی ، آراسته به مهر حقیقت است و
جز این نیست که اگر می پندارید
شیاطین از زیباترین ها بوده اند .

حقیقتی محض است و
شیطان رانده شده و رجیم
درگاه پروردگار زیبایی ها بود و
فرشتگان
رسالتشان نوربود و تابیدن
که تاریکی ها را روشن کنند ، دگردیسی ایجاد نمایند و بیاموزند
که انسان مقرب درگاه پروردگار است و مرتبه و کرسی اش
خلیفه الهی شدن است و
ا هویدا نمودن حقایق ....
پس بدان خلقتِ فرشتگان نور است و نور است و نور خواهد بود..

جهل و نادانی ها هیچ جایگاهی را
پس از مرگ نخواهند داشت
هرآنچه که در زیستن ،
هرگز و هرگز
خوشبختی را تجربه
نخواهند کرد
مگر آمیخته به توهماتی ویرانگر
که نور ، تاریکی ، شیاطین ،
دگردیسی ها و خدا
در ما به حضور هستند
و جهان ، در تنِ پروانه می رقصد
بدان ..!

پس پاک بمان
ای خلیفه ی خدا در زمین..‌
@MRFSNN
میفروشم
عشق را از جنس غربت میخری؟
میفروشم
غربتم از جنس ظلمت میخری ؟

شاعری هستم شکسته،
مونس من دفترم
میفروشم
شعرها از جنس حسرت میخری؟

گاه گاهی گریه کردم،
در میان شعرها
میفروشم
اشکها از جنس محنت میخری؟

کاسه ی صبرم
شده لبریز از نامردمی
میفروشم طاقتم
از جنس غیرت میخری؟

زخم خنجر یادگاری،
داده است دوست
میفروشم
این نشان از جنس تهمت میخری؟

من ندارم هیچ در دست،
کلبه ای ویرانه ام
میفروشم هستیم
از جنس خلوت میخری؟
@MRFSNN
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 صادق زیباکلام: چه‌جوری بگم من مخالف احمدی‌نژاد هستم؛ ولی من سر تعظیم در برابر احمدی‌نژاد فرود می‌آورم برای اینکه احمدی‌نژاد خیلی با شهامت است. یعنی شهامت هاشمی رفسنجانی، خاتمی و روحانی سه تایی روی هم، جمع کنیم به گرد پای جسارت و شهامت احمدی‌نژاد هم نمی‌رسد!
آن شب که از درد درونم
باخبر بودی ..
باید کمی از من
به من نزدیک تر بودی !

باید حضورت
زخمهایم را  رفو می کرد ،
باید برای
ساقه ی دردم تبر بودی ؛

وقتی که
ساعات ملاقاتم عمومی شد ،
حتی شده
یک دفعه باید پشت در بودی !

دیدی که من
در انتظارت غصّه می خوردم..
می آمدی
توجیهش اینکه رهگذر بودی ؛

یا لااقل در وقت جان کندن تو
هم باید
مثل یکی
از دوستان بالای سر بودی !

از تو چه کم می آمد
آخر من که می رفتم
خیر سرت
روزی به فکر خیر و شر بودی ؛

حالا دگر
فرقی ندارد من که خوابیدم
شاید تو هم
در فکر فردایی دگر بودی !

وقتی که من
را شعله های عشق می سوزاند
عاقل تو بودی
که به فکر خشک و تر بودی ..

تقصیر من شد
قدر یک دنیا تو را دیدم
حق داشتی آخر
تو تنها یک نفر بودی...!
#نظری
@MRFSNN
روزی
که سایه روشن تصویر ما کشید
مارا گدا نوشت
و شمارا خدا کشید

از ابتدا نگفت
که داردچه می کشد
وقتی
کشید طرح دلی بی وفا کشید

چشمت گرفت
دست مرا تاحضور عشق
تا این که دید
عاشقم،از صحنه پا کشید

نازت کشیدنی ست
به هر قیمتی که هست
باید که ناز چشم تو را بارها کشید

نزدیک بود
کوه بیفتد به پای سنگ
وقتی مرا صدات، ته دره ها کشید

باهر چه
کفترست کشیدم خیال تو
بر بوم
می شود پر پرواز را کشید

در برکه ها نشد
که تو را زندگی کنم
باید تو را به
گستره ی رودها کشید
✴️وکالت بلاعزل را چگونه بلا اثر کنید؟

#پاسخ

گاهی طرف وکالت می دهد تا وکیل مستقلاً اقدام کند در این صورت وکیل شخصاً اقدام به انجام آنچه به او اجازه داده شده می کند یعنی در واقع موضوع وکالت را انجام میدهد.

🔸 اما گاهی اوقات این وکالت استقلالی به وکالت اجتماعی تبدیل می شود یعنی یک وکیل دیگری ضمیمه و پیوست وکیل اولیه می گردد در این صورت وکیل اولیه مجاز نیست به تنهایی مورد وکالت را انجام دهد بلکه وکیل دوم هم باید همراهی کند و اگر موافقت ننمود عملاً وکالت یعنی هیچ.


🔸 فرض کنید زوج به زوجه وکالت بلاعزل می دهد که همسرش با مراجعه به دادگاه خود را مطلقه کند بعد زوج پشیمان می شود و به قصد بی اثر کردن وکالت بلاعزل به دفترخانه مراجعه می کند و یک وکیل دیگری را ضمیمه وکیل قبلی که همسرش باشد می کند.
مثلاً برادرش را ضمیمه می کند در اینجا زوجه اگر بخواهد طلاق بگیرد باید برادر را هم راضی کند.

@MRFSNN
من
پاره‌های قلبم و در اشک جاری‌ام
خونابه‌ای
به وسعت یک زخم کاری‌ام

چون
قلب دیرسال تراشیده بر درخت
تنهاترین نشانه یک یادگاری‌ام

یلدای
من که ثانیه شوم ساعت است
ای وای
بر حکایت شب زنده داری‌ام

زندان
شیشه بود جوابم که چون گلاب
دیدم سزای خنده شوم بهاری‌ام

من
دست بر کمر زده ام از خمیدگی
جز
دست من نکرده کسی دستیاری‌ام

غم‌زوزه
جراحت گرگم به کوهسار
با درد
خویش هم نفس بی قراری‌ام

چون
سایه ی طویل درختم که در غروب
هر لحظه بیشتر ز تن خود فراری‌ام

بندی
به پای دارم و باری گران به دوش
در حیرتم
که شهره به بی بند و باری‌ام

@MRFSNN
✴️#آيا_ميدانستيد زن مي تواند #مهريه خود را از #ديه_همسر خود طلب كند؟

#پاسخ


#دیه عضو، جزو دارایی فرد می باشد؛ لذا همسر فرد #دیه گیرنده، می تواند دیه را توقیف و #مهریه خود را از آن مطالبه نماید.

🔸در خصوص دیه نفس یا همان دیه قتل نیز، وضع به همین صورت می باشد و همسر مقتول می تواند دیه وی را پیش از به ارث رسیدن به وراث توقیف کرده و ابتدا مهریه خود را برداشت کند.


@MRFSNN
در باورم یگانه ترین عشق دلکشی
روح مرا به عالم لاهوت میکشی

آیینه دار روشن اندیشه های ناب
تو لایق سپاس وثناو ستایشی

دردیده ات
شکوه غم عشق دیدنیست
هرگز
ندیده دیده ام اینسان نمایشی

بگذار
سیر سیر نگاهت کنم عزیز
دیگر ندارم از تو
جز این جمله خواهشی

تنها دلیل معصیتم چشمهای توست
آیا مرا به جرم همین عشق میکشی


@MRFSNN
این سرزمین نخواهد مرد
این باغ ها که ما برای بقایش
از راه های آبیمان سرمایه می دهیم
با خونمان برایش موسیقی می سازیم
و می نشانیم
بر سیم های سرد نسیمش
از نغمه ها، چکاوک مصلوب را ...
ما حق زندگیمان را
با مرگمان به دست می آوریم.

خواهیم مرد تا
روزی برای دیدن حافظ
نیازمند صدور گذرنامه نباشیم
خواهیم مرد، اما
ما روستای نیما را
آن سوی مرز خویش نمی خواهیم...
ما جز قرار بر سر این خاک
هیچ نداریم
ما حق خانه پدری را
با مرگمان به دست می آریم.


#محمدعلی_سپانلو
آنقدر نامت را میخوانم
تا بند بند دلت
در لالایی چشمانم...به خواب رود
آنقدر دلت را مینویسم
تا واژگان آبی احساست
زمزمه ی دلم را فریاد زنند...
آنقدر زلال نگاهت را میستایم
تا آسمان چشمانت
سهم مرا در آغوش دیدار کشد...
میبینی!
من تمام تو را آنقدر در آغوش دل گرفته ام
که تنها با تو سیراب باران می شوم...
اینجا بوته های نمناک عشق
آنقدر تو را میخوانند...تا شکوفه باران شوند
به لمس دستانت ..

@MRFSNN
ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ
ﮐﻪ ﻫﻮﺍ ﺳﻮﺯِ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺑﺪﻥ ﯾﺦ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ ﺣﺎﻝِ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ

ﻣﺜﻞ ﺑﯿﺪﯼ ﺗﻨﻢ
ﺍﺯ ﺳﻮﺯ ﻫﻮﺍ ﻣﯿﻠﺮﺯﺩ
ﺍﻣﺸﺐ
ﺁﻏﻮﺵ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻣﻬﺮ ﺗﻮ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ

ﻟﺐ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﻟﺐ
ﺳﺮﻣﺎ ﺯﺩﻩ ﯼ ﻣﻦ ﺑﮕﺬﺍﺭ
ﻟﺒﺖ
ﺍﻣﺸﺐ ﺑﺨﺪﺍ ﻣﺰّﻩ ﺩﻭ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ

ﺣﺴﺮﺕ
ﺩﺍﻏﯽِ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺑﯿﻤﺎﺭﻡ ﮐﺮﺩ
ﺗﺐ ﻣﻦ
ﺑﺎ ﻟﺐ ﺗﻮ ﭼﺎﺭﻩ ﻭ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ

ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﻮﻡ
ﺭﻭﺡ ﺳﺮﮔﺸﺘﻪ ﯼ ﻣﻦ
ﻣﯿﻞ ﺑﻪ ﻃﻐﯿﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ

ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ
ﺍﺯ ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺭ ﺷﻮﯼ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ
ﺑﯽ ﺗﻮ
ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺻﻼً ﻣﮕﺮ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ؟

ﻣﺜﻞ ﺁﺫﺭ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﮔﻢ ﺷﺪ
ﺑﻐﻠﻢ ﮐﻦ
ﮐﻪ ﻫﻮﺍ ﺳﻮﺯِ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ..

@MRFSNN
باز تنهایم و ...
احوال دلـــم ، غـمـگین است
بی تو بودن ، چه عذابی است ... عجب سنگین است !

دو سه روزی است ، سفر کرده ای از شهر و هنوز ،
خانه از عطر نفسهای تو عطر آگین است

باز در یــاد تو ، لـب می گـزم و مـی گریــم ،
مزه ی خاطره هم ، ...
مثل لبت شیرین است

بی تو این خاطره ، ...
خاکستری ِ کم رنگ است
تو که باشی ، ...
همه ابعاد جهان رنگین است

منتظر می شوم ! ، ...
ای کاش به من برگردی
"فکر" برگشت تو هم ، مثل خودت ... تسکین است

باز برگرد ، ...
به دور از هـمه آلـایــش ها
مثل شعرم ! ...
که سر و ساده و آهنگین است

@MRFSNN
سر بد عهدی تو
پیر شدم دم نزدم
جگرم سوخت
ولی مثل تو برهم نزدم

کرده ای با دل
من هر چه دلت خواست جفا
حرفیَ
اما منِ دلخسته ز مرهم نزدم

روز اول
که دو تا قهوه سفارش دادی
عاشقت بود
م و اصلن مژه برهم نزدم

آنچنان
محو تو بودم که دران قهوه تلخ
من شکر ریختَمَ
اما بخدا هم نزدم

جای یک سیب تو
با قهوه فریبم دادی
من چنین شد
که دگر طعنه به آدم نزدم

تو خودت
رانده ایَ از خویش مرا با این حال
شب به شب
حلقه در منزلتان کم نزدم

خطِّ لبهای تو
مرز وطنم بود و ببخش
من برای تو
اگر بیرق و پرچم نزدم

گر چه در قصر دلت
کاهگلی نا چیزم
من به عشق تو
فقط سالمم و نم نزدم

تقدیم به #خوبان_کانال


@MRFSNN
دختر ِ سعدی! هلاک ِ بوسه ای شیرازی ام
آنقدر مســـــــتم که حتا با لبی هم رازی ام

تا که بابا "مشــرف الدین" برنگشته زود باش
کمتر از اینها بده با خنده هـــــــایت بازی ام

مادرت من را نبیند پشــــــت ِ در، بد میشود
رویگردان از "اتابــــک خان" و حکم ِ قاضی ام

خنجر ابرو! چشمهـــــایت غارت ِ قوم ِ مغول
زخمی از ناز ِ تو و مغلــــوب ِ مژگان تازی ام

خانده ام رقص ِ تو را در بوستان ِ شیخ اجل
عاشق ِ پروانگی های ِ تو و طنــــــــازی ام

نیست همرنگ ِ لبانت در گلســـــــتان ِ انار
با فقط یک باب از بوسیــدنت هم راضی ام

مثل ِ بابای ِ تو من هم کار و بارم شاعری ست
تکه نانی دارم و اهـــــــل ِ غزلپـــــردازی ام

اهل ِ این دوره که نه، از قرن ِ دوری آمـــدم
ساکن ِ آینده و برگشـــته سوی ِ ماضی ام

من همین هستم که می بینی: زلال و ساده دل
خســـته از هرچه ریا و هرچه ظاهر سازی ام

این غزل تقدیم ِ تو، با من عروسی میکنی؟
ای فدااااااای ِ "بله" ی ِ تو دلبر ِ شیرازی ام!