کل نفس ذائقه الموت ثم الینا ترجعون🏴🏴🏴🏴🏴🏴
#خانواده_معزای_رحمتی_پارسا و
#شیراوند!!
برادران عزیزم(ذبیح اله وشمس الدین) دکتر حامد پارسا،مهندس کیانوش،کیومرث،سیاوش و سلمان رحمتی و مهندس افشین شیراوند:
هرگاه کاروان مرگ،
خبر از کوچ عزیزی می دهد،خروش از قلبهابر می خیزند و ترنم دلنشین زندگی معنای حقیقی می یابد و از خاک،درخاک و برخاک
معنا می یابد و کل من علیها فان تفسیر واقعی مرگ میشود و قصه ی مرگ ،خروش از دلها بر می دارد و نبض حیات با ماتم زدگی و ترحیم مجالس عزیزان شروع می گردد و مجلس تسلیت ها رونق میابد و ترنم دلکش زندگی ،جلوه ی از ممات میگردد و سکوت سنگینی بر جانها حاکم میگردد و
مردان و زنان کتل پوش و سیه پوش مرگ عزیزان میگردند!
چه باید کرد؟
زندگی تفسیر کلمه ی ۳حرفی #مرگ است!
خوشنام کسی است که نام نیکش
با ؛خدایش بیامرزد همردیف گردد!
اما بشر موجودی است که
هجرت شقایق ها را در سرزمین
دردها تداعی می کند و برایش ترانه ی زندگی با نبض مرگ هم آواز می گردد و
کاروان داغدیدگان خبر از مرگ و
کل علیها فان می دهد و روح عزیزانش ثم علینا ترجعون می گردد و مرغ جانش از قفس مادی زندگی رهایی می یابد وروحش در نزد خالق خویش آرامش می یابد!
اینبار سفیر مرگ ،خانواده ی بزرگ
رحمتی را داغدار کرد و جناب #سرگرد_قدرت_اله_رحمتی رخ در نقاب خاک کشید و سر بر تیره تراب نهاد و ما بازماندگان را در ماتمی بزرگ فرو برد و قدرت الله رحمتی پس از #عمری_مجاهدت در جبهه های جنگ به برادر #شهیدش_هدایت_اله_رحمتی و
عمو و پسر عموهای شهیدش(صید حاتم نظری،عصمت اله ،محمد و علی نظری پیوست)
مرحوم قدرالله رحمتی سالهای سال لباس مقدس افسری ارتش برتن داشت و در ۸سال جنگ تحمیلی در مناطق جنگی از فرماندهان و طراحان جنگ و در پادگان رزمی مهندسی بروجردمسئولیت و حضور فعال داشت!
سرانجام مرغ جان این افسر ارتش به پرواز درامد و روحش اهورایی گردید و درجه ی نظامی اش در بایگانی تاریخ سکون یافت...
به خانواده ی معزایش تسلیت میگویم و ما را در غم خویش شریک بدانند!!
گروه هنام سرزمین فرهیختگان ،گروه نخبگان مطالبه گر ،انجمن اهل قلم و رقص قلم محمود نظری صبر بر مصیبت
برای بازماندگان خواستار است !!
روحش شاد ،یاد و نامش گرامی
◼️◼️◼️◼️◼️◼️◼️◼️◼️◼️
#خانواده_معزای_رحمتی_پارسا و
#شیراوند!!
برادران عزیزم(ذبیح اله وشمس الدین) دکتر حامد پارسا،مهندس کیانوش،کیومرث،سیاوش و سلمان رحمتی و مهندس افشین شیراوند:
هرگاه کاروان مرگ،
خبر از کوچ عزیزی می دهد،خروش از قلبهابر می خیزند و ترنم دلنشین زندگی معنای حقیقی می یابد و از خاک،درخاک و برخاک
معنا می یابد و کل من علیها فان تفسیر واقعی مرگ میشود و قصه ی مرگ ،خروش از دلها بر می دارد و نبض حیات با ماتم زدگی و ترحیم مجالس عزیزان شروع می گردد و مجلس تسلیت ها رونق میابد و ترنم دلکش زندگی ،جلوه ی از ممات میگردد و سکوت سنگینی بر جانها حاکم میگردد و
مردان و زنان کتل پوش و سیه پوش مرگ عزیزان میگردند!
چه باید کرد؟
زندگی تفسیر کلمه ی ۳حرفی #مرگ است!
خوشنام کسی است که نام نیکش
با ؛خدایش بیامرزد همردیف گردد!
اما بشر موجودی است که
هجرت شقایق ها را در سرزمین
دردها تداعی می کند و برایش ترانه ی زندگی با نبض مرگ هم آواز می گردد و
کاروان داغدیدگان خبر از مرگ و
کل علیها فان می دهد و روح عزیزانش ثم علینا ترجعون می گردد و مرغ جانش از قفس مادی زندگی رهایی می یابد وروحش در نزد خالق خویش آرامش می یابد!
اینبار سفیر مرگ ،خانواده ی بزرگ
رحمتی را داغدار کرد و جناب #سرگرد_قدرت_اله_رحمتی رخ در نقاب خاک کشید و سر بر تیره تراب نهاد و ما بازماندگان را در ماتمی بزرگ فرو برد و قدرت الله رحمتی پس از #عمری_مجاهدت در جبهه های جنگ به برادر #شهیدش_هدایت_اله_رحمتی و
عمو و پسر عموهای شهیدش(صید حاتم نظری،عصمت اله ،محمد و علی نظری پیوست)
مرحوم قدرالله رحمتی سالهای سال لباس مقدس افسری ارتش برتن داشت و در ۸سال جنگ تحمیلی در مناطق جنگی از فرماندهان و طراحان جنگ و در پادگان رزمی مهندسی بروجردمسئولیت و حضور فعال داشت!
سرانجام مرغ جان این افسر ارتش به پرواز درامد و روحش اهورایی گردید و درجه ی نظامی اش در بایگانی تاریخ سکون یافت...
به خانواده ی معزایش تسلیت میگویم و ما را در غم خویش شریک بدانند!!
گروه هنام سرزمین فرهیختگان ،گروه نخبگان مطالبه گر ،انجمن اهل قلم و رقص قلم محمود نظری صبر بر مصیبت
برای بازماندگان خواستار است !!
روحش شاد ،یاد و نامش گرامی
◼️◼️◼️◼️◼️◼️◼️◼️◼️◼️
خندههایم را دوامی نیست؛ وقتی نیستی
لحظههایم را مرامی نیست؛ وقتی نیستی
میشود آرامشم؛ میدانِ جنگِ خاطره
رشتههایم را کلامی نیست؛ وقتی نیستی
میزند زیر تمام ِ حرفهایش قولِ من
خشمهایم را نیامی نیست؛ وقتی نیستی
میپَرَد بغضم؛ میانِ گریههای خستهام
اخمهایم را سلامی نیست؛ وقتی نیستی
میخزد لایِ سکوتم؛ بیقراریهای من
اشکهایم را تمامی نیست؛ وقتی نیستی
میشوم بدبین به دنیا، زندگی،خورشید و ماه
شعرهایم را قوامی نیست؛ وقتی نیستی
ذوق بودن با تو دینم؛ را به بُردن میدهد
گفتههایم را پیامی نیست ؛وقتی نیستی
میکند در سرزمینِ قلبِ؛ من شورش، تپش
دردها را التیامی نیست؛ وقتی نیستی...
@MRFSNN
لحظههایم را مرامی نیست؛ وقتی نیستی
میشود آرامشم؛ میدانِ جنگِ خاطره
رشتههایم را کلامی نیست؛ وقتی نیستی
میزند زیر تمام ِ حرفهایش قولِ من
خشمهایم را نیامی نیست؛ وقتی نیستی
میپَرَد بغضم؛ میانِ گریههای خستهام
اخمهایم را سلامی نیست؛ وقتی نیستی
میخزد لایِ سکوتم؛ بیقراریهای من
اشکهایم را تمامی نیست؛ وقتی نیستی
میشوم بدبین به دنیا، زندگی،خورشید و ماه
شعرهایم را قوامی نیست؛ وقتی نیستی
ذوق بودن با تو دینم؛ را به بُردن میدهد
گفتههایم را پیامی نیست ؛وقتی نیستی
میکند در سرزمینِ قلبِ؛ من شورش، تپش
دردها را التیامی نیست؛ وقتی نیستی...
@MRFSNN
مبر پای قمار عشق
ای دیوانه!
هستت را
ندارم بیش از این تاب تماشای شکستت را
تو خار چشم بودی!
خانه ی یک عمر پا بر جا
که حالا شهر دارد جشن میگیرد نشستت را
نمازت را رها کن نصفه
از مسجد بزن بیرون
که میترسم کسی بو برده باشد چشم مستت را
تبر را بر زمین بگذار و نفرین کن دلِ خونم!
نه خود را خسته کن دیگر
نه قوم بت پرستت را..
@MRFSNN
ای دیوانه!
هستت را
ندارم بیش از این تاب تماشای شکستت را
تو خار چشم بودی!
خانه ی یک عمر پا بر جا
که حالا شهر دارد جشن میگیرد نشستت را
نمازت را رها کن نصفه
از مسجد بزن بیرون
که میترسم کسی بو برده باشد چشم مستت را
تبر را بر زمین بگذار و نفرین کن دلِ خونم!
نه خود را خسته کن دیگر
نه قوم بت پرستت را..
@MRFSNN
تو از اکتشافات من هستی
کشف شده ای در
#هاله_های_نور
در جعبه هایی که
نهان هستی
و در حال عبور
تو را در تو
من زیسته ام
عطر تن ات را
بی واهمه
من بوییده ام
تو را
مست شده ام
تو را در جان
بار ها رقصیده ام
چگونه خیال می شود
که تو از من
پنهان هستی
آنگاه که تو
دلیل بر این جان و یاد هستی ؟
مثل دست
وصل هستی به من
مثل قلب
دلیلی بر نبض
مثل هوا
در رگ و خون من چرخان هستی
مثل چشم
دلیل بر بینایی های
لذت بخشِ من هستی...
تو کشف شده ای
بنام عشق
گمان مبر که از من دوری از تیررس
که تو در من
هویدای زندگانی هستی
بی شک
بی ترس و مکث ..!
کشف شده ای در
#هاله_های_نور
در جعبه هایی که
نهان هستی
و در حال عبور
تو را در تو
من زیسته ام
عطر تن ات را
بی واهمه
من بوییده ام
تو را
مست شده ام
تو را در جان
بار ها رقصیده ام
چگونه خیال می شود
که تو از من
پنهان هستی
آنگاه که تو
دلیل بر این جان و یاد هستی ؟
مثل دست
وصل هستی به من
مثل قلب
دلیلی بر نبض
مثل هوا
در رگ و خون من چرخان هستی
مثل چشم
دلیل بر بینایی های
لذت بخشِ من هستی...
تو کشف شده ای
بنام عشق
گمان مبر که از من دوری از تیررس
که تو در من
هویدای زندگانی هستی
بی شک
بی ترس و مکث ..!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تقدیم به
بزرگان کانال
بزرگان کانال
چشمم
به چشمِ مردمانِ شهر
شک دارد
لعنت به هر کس
با تو حرف مشترک دارد
روزی که از چشم تو افتادم
یقین کردم
چشمِ تمام مردمِ شهرم
نمک دارد
حتی به چشمان خودم
بی اعتمادم چون ...
آیینه
هم گاهی درون خود تَرَک دارد
پای تو وقتی
در میان باشد تمام من ...
با عالم و آدم نبردی تک به تک دارد
از "وان یکاد و چهار قُل تا آیه الکرسی"
تنها خدا در حفظ تو
قصد کمک دارد
من سیب سرخت بودم
و از چشمت افتادم
لعنت به هر کس گفته
سیبِ سرخ لک دارد
داغ تو بر دل دارم
و نفرین بر آنکس که ...
از داغ جانسوزِ دلم قلبی خُنَک دارد
@MRFSNN
به چشمِ مردمانِ شهر
شک دارد
لعنت به هر کس
با تو حرف مشترک دارد
روزی که از چشم تو افتادم
یقین کردم
چشمِ تمام مردمِ شهرم
نمک دارد
حتی به چشمان خودم
بی اعتمادم چون ...
آیینه
هم گاهی درون خود تَرَک دارد
پای تو وقتی
در میان باشد تمام من ...
با عالم و آدم نبردی تک به تک دارد
از "وان یکاد و چهار قُل تا آیه الکرسی"
تنها خدا در حفظ تو
قصد کمک دارد
من سیب سرخت بودم
و از چشمت افتادم
لعنت به هر کس گفته
سیبِ سرخ لک دارد
داغ تو بر دل دارم
و نفرین بر آنکس که ...
از داغ جانسوزِ دلم قلبی خُنَک دارد
@MRFSNN
Arayeshe Ghaliz 2
Homayoun Shajarian & Sohrab Pournazeri
#همایون_شجریان
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بیپایان شود بیآب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
#مولانا
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بیپایان شود بیآب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
#مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گلونی
فیلم گلونی
فیلم گلونی
VID-20210430-WA0120.mp4
14.2 MB
فیلم نوحه خوانی
برای سردار سلیمانی
تقدیم به تمام اعضای کانال
برای سردار سلیمانی
تقدیم به تمام اعضای کانال
تبریک روز معلم به ""معلمان"" عزیزم
✍ محمود نظری
بنام خدا.
بنام بابا آب داد.
بنام او در باران آمد.
بنام معلم،بنام دوشیزه ی الهام بخش دانایی که معانی را متواتر کرد و روح و جان عطشانم را سیراب از معانی کرد و در وجودم
کالای نادانی را زدود و دانایی بر وجودم جاری کرد و گفت :
بخوان،بخوان بنام آگاهی،بخوان بنام دانایی!!
آری ...معلم عصاره ی تمام دانایی هاست و شمع وجودش انگاره های
نادانی را در وجودم جلا بخشید
و عاشقانه خمخانه ی تاریک درونم را شمع دانایی روشن نمود و وجودم را پر از خیر و برکت کرد
و من از گوشه ی چشمانش،
زندگی را شروع کردم و زادگاه من
روان شدن وتهجی در خیابان وجودش بود و اینکونه بود،
من راه و رسم زندگی را آموختم
و معلمان من ،شمع شبستان تاریک وجودم شدند و راه پر فراز و نشیب زندگی ،از خیابان وجود آنان گذشت و من پای در عرصه ی وجود نهادم و متولد شدم...
صحرای دل تشنه ام ،لب فروبسته بو و بازخورد سخنان معلم ،اقیانوس قلب ها و جانهای تشنه را حریص آموختن کرده بود..
آنچه صحرای دلها را سیراب میکند، مدارای ملموس معلم با دانش آموزان و آموختن قامت "آب"به دانش آموزان است ،باد از دوردستها پیغام آور شادی ها گشته و چلچله ها سفیران مهربانی شده اند و وجود معلمان نازنین مرا فرایادگر شده اند و در کومه دلها و جانها قامت نیلوفران جوان،شیفته ی آموختن شده است و زیباترین کلمه در ذهن دانش آموزان نقش
بسته و قامت بابا راست شده و
"بابا نان داد"و"بابا آب داد"بر تخته سیاه قلب نوآموزان درخشیدن آغاز کرده و چهره های معصوم با غرور میخوانند""بابا آب داد""
و در این بین نواحی ناشناخته ی ادراک دانش آموزان چنان به پویای رسیده و چنان بر الفبا مسلط شده اندکه "بابا نان داد""
را فریاد میزند...
آری معلم کسی است که در آئینه ی مشیت ذهنش ،اقیانوسی از مهربانی ها و دلسوزی ها روشن گردیده اند و
نون و القلم ما یسطرون را در بایگانی و کتابخانه ی ذهنها طبقه بندی نموده اندو در بهار شکفتن
نوگلان زندگی مان،سطوح سبز ذهنشان را آبیاری الفبا و تفکر و سبک زندگی نموده و دروس و مهارتهای زندگی را با پشتوانه ای از اخلاق ،انسانیت و آزادی و احترام به قانون و قانونمداری را درسکوت و آرامش به نوگلان باغ زندگی مان آموزش داده اند و
شریف ترین انسانها را آماده ی
تحویل گرفتن پست ها و مشاغل کرده و میکنند و افراها و تاک ها را بوجود می آورد و قامت پرشکوه ترین سرو را در برابر عظمت نام معلم به کرنش وا میدارد و هنگامیکه معلم عزیز من ،مرغ سخن را به پرواز در می آورد ،
مرثیه خوان و خالق ناب ترین
شعر ودرسهای زندگی زندگی می گردندو اینگونه نوگلان باغ وجودمان پذیرای نور میگردند...
آری ...من یک معلم هستم و هنگامیکه در محضر دانش آموزان
قرار میگیرم،خودمیشکنم و میدانم آئینه شکستن بزرگترین خطاست...
منیک معلمم و به احترام آبها،
خالق آبشارها میشوم و در فقیر ترین محله ی واژه های ذهنم فریاد میرنم :
یا صاحب کل نجوا
و نجواگر آزادی،برابری و برادری
و احترام به نام والای #ایران
میشوم و خون عدالت در کلامم
ویرانگر کاخ های زر و زور خواهد شد و در تاریکخانه ی ذهنها،نور جاری میکنم و لالایی و لبخند
و آموزش بزرگترین ارثیه ی ازلی و ابدی منست و به عمامه ی خونین شهید مطهری قسم یاد میکنم که انسانیت تراوش ذهن و یادم گردد و هیچگاه از مسیر آگاهی و آموزش خارج نشوم ودر ویترین ذهنم :
آموزش بزرگترین رهاورد باشد و هیچگاه نگذارم اشتهای حقیقت از وجودم زدوده گرد و دکه ی ذهنم
پر از ترکش های نادانی و ظلمت گردد و هماره فریاد میزنم که نگذارم اطاق مونتاژ بعضی ذهنها جولانگاه
مگس های نشسته بر نادانی گردد و بعنوان یک معلم همیشه منادی حقیقت و واقعیت باشم و هماره با آموختن اندیشه ها دنیای ذهنها را متحول کنم.
به بهانه ی روز و هفته ی معلم،
تمام قد و خبردار به احترام تمام
آموزگاران،دبیران،معلمان و اساتید دانشگاهم خبردار می ایستم و سر
خم میکنم و بر دستان حقیقت بین
تمام معلمان بوسه میزنم و به احترام این پدران معنوی ام،
برای روان معلمانی که اهورایی شده اند فاتحه ای قرائتگر میشوم
و به قداست و شرافت معلمان سرزمینم،به عفت و پاکی نام معلم قسم یاد میکنم که تا خون در بدن دارم،میراث دار دانایی و آموختن باشم و بزرگترین دشمن جهالت و نادانی باشم...
معلمان عزیزم:
به پاکی و شرافت نامتان سوگند میخورم،که از شما معنا یافتم و در هندسه ی نگاه شما ""بودن""یافتم و تا زنده ام مجذوری از نگاه پر مهرتان باشم و هیچگاه قصر اندیشه را خالی نکنم و عاشق آموختن و مطالبه گری باشم...
✍ محمود نظری
بنام خدا.
بنام بابا آب داد.
بنام او در باران آمد.
بنام معلم،بنام دوشیزه ی الهام بخش دانایی که معانی را متواتر کرد و روح و جان عطشانم را سیراب از معانی کرد و در وجودم
کالای نادانی را زدود و دانایی بر وجودم جاری کرد و گفت :
بخوان،بخوان بنام آگاهی،بخوان بنام دانایی!!
آری ...معلم عصاره ی تمام دانایی هاست و شمع وجودش انگاره های
نادانی را در وجودم جلا بخشید
و عاشقانه خمخانه ی تاریک درونم را شمع دانایی روشن نمود و وجودم را پر از خیر و برکت کرد
و من از گوشه ی چشمانش،
زندگی را شروع کردم و زادگاه من
روان شدن وتهجی در خیابان وجودش بود و اینکونه بود،
من راه و رسم زندگی را آموختم
و معلمان من ،شمع شبستان تاریک وجودم شدند و راه پر فراز و نشیب زندگی ،از خیابان وجود آنان گذشت و من پای در عرصه ی وجود نهادم و متولد شدم...
صحرای دل تشنه ام ،لب فروبسته بو و بازخورد سخنان معلم ،اقیانوس قلب ها و جانهای تشنه را حریص آموختن کرده بود..
آنچه صحرای دلها را سیراب میکند، مدارای ملموس معلم با دانش آموزان و آموختن قامت "آب"به دانش آموزان است ،باد از دوردستها پیغام آور شادی ها گشته و چلچله ها سفیران مهربانی شده اند و وجود معلمان نازنین مرا فرایادگر شده اند و در کومه دلها و جانها قامت نیلوفران جوان،شیفته ی آموختن شده است و زیباترین کلمه در ذهن دانش آموزان نقش
بسته و قامت بابا راست شده و
"بابا نان داد"و"بابا آب داد"بر تخته سیاه قلب نوآموزان درخشیدن آغاز کرده و چهره های معصوم با غرور میخوانند""بابا آب داد""
و در این بین نواحی ناشناخته ی ادراک دانش آموزان چنان به پویای رسیده و چنان بر الفبا مسلط شده اندکه "بابا نان داد""
را فریاد میزند...
آری معلم کسی است که در آئینه ی مشیت ذهنش ،اقیانوسی از مهربانی ها و دلسوزی ها روشن گردیده اند و
نون و القلم ما یسطرون را در بایگانی و کتابخانه ی ذهنها طبقه بندی نموده اندو در بهار شکفتن
نوگلان زندگی مان،سطوح سبز ذهنشان را آبیاری الفبا و تفکر و سبک زندگی نموده و دروس و مهارتهای زندگی را با پشتوانه ای از اخلاق ،انسانیت و آزادی و احترام به قانون و قانونمداری را درسکوت و آرامش به نوگلان باغ زندگی مان آموزش داده اند و
شریف ترین انسانها را آماده ی
تحویل گرفتن پست ها و مشاغل کرده و میکنند و افراها و تاک ها را بوجود می آورد و قامت پرشکوه ترین سرو را در برابر عظمت نام معلم به کرنش وا میدارد و هنگامیکه معلم عزیز من ،مرغ سخن را به پرواز در می آورد ،
مرثیه خوان و خالق ناب ترین
شعر ودرسهای زندگی زندگی می گردندو اینگونه نوگلان باغ وجودمان پذیرای نور میگردند...
آری ...من یک معلم هستم و هنگامیکه در محضر دانش آموزان
قرار میگیرم،خودمیشکنم و میدانم آئینه شکستن بزرگترین خطاست...
منیک معلمم و به احترام آبها،
خالق آبشارها میشوم و در فقیر ترین محله ی واژه های ذهنم فریاد میرنم :
یا صاحب کل نجوا
و نجواگر آزادی،برابری و برادری
و احترام به نام والای #ایران
میشوم و خون عدالت در کلامم
ویرانگر کاخ های زر و زور خواهد شد و در تاریکخانه ی ذهنها،نور جاری میکنم و لالایی و لبخند
و آموزش بزرگترین ارثیه ی ازلی و ابدی منست و به عمامه ی خونین شهید مطهری قسم یاد میکنم که انسانیت تراوش ذهن و یادم گردد و هیچگاه از مسیر آگاهی و آموزش خارج نشوم ودر ویترین ذهنم :
آموزش بزرگترین رهاورد باشد و هیچگاه نگذارم اشتهای حقیقت از وجودم زدوده گرد و دکه ی ذهنم
پر از ترکش های نادانی و ظلمت گردد و هماره فریاد میزنم که نگذارم اطاق مونتاژ بعضی ذهنها جولانگاه
مگس های نشسته بر نادانی گردد و بعنوان یک معلم همیشه منادی حقیقت و واقعیت باشم و هماره با آموختن اندیشه ها دنیای ذهنها را متحول کنم.
به بهانه ی روز و هفته ی معلم،
تمام قد و خبردار به احترام تمام
آموزگاران،دبیران،معلمان و اساتید دانشگاهم خبردار می ایستم و سر
خم میکنم و بر دستان حقیقت بین
تمام معلمان بوسه میزنم و به احترام این پدران معنوی ام،
برای روان معلمانی که اهورایی شده اند فاتحه ای قرائتگر میشوم
و به قداست و شرافت معلمان سرزمینم،به عفت و پاکی نام معلم قسم یاد میکنم که تا خون در بدن دارم،میراث دار دانایی و آموختن باشم و بزرگترین دشمن جهالت و نادانی باشم...
معلمان عزیزم:
به پاکی و شرافت نامتان سوگند میخورم،که از شما معنا یافتم و در هندسه ی نگاه شما ""بودن""یافتم و تا زنده ام مجذوری از نگاه پر مهرتان باشم و هیچگاه قصر اندیشه را خالی نکنم و عاشق آموختن و مطالبه گری باشم...
در من
آسمان برپاست
در من
حصار محال است
مگر
به جنایت ها
در من
خانه ی هر پرنده ی عشق است
در من ،
ابدیت به تقسیم می رَود
شاید
گستردگی های این کیهان
خلاصه
به طعمِ تو بود ،نبود ؟
جاری است در من ، هر آنکه
ردِ پای تو را دارا می بود
که سر ، منزلگهِ شور است
و دل ،
به یاد تو ،
آرام ..!
آرام نشسته ام
و جهان
به محورِ نگاهِ من می چرخد
اما آگاهی دارم که جهان
بی تو
قبرستانِ یخ زده ای بود
که هزاران قطب ،
در آن یخ می بست ..!
در من ،
کیهان می چرخد
بی وقفه ،
بی محدوده و ایست !
آسمان برپاست
در من
حصار محال است
مگر
به جنایت ها
در من
خانه ی هر پرنده ی عشق است
در من ،
ابدیت به تقسیم می رَود
شاید
گستردگی های این کیهان
خلاصه
به طعمِ تو بود ،نبود ؟
جاری است در من ، هر آنکه
ردِ پای تو را دارا می بود
که سر ، منزلگهِ شور است
و دل ،
به یاد تو ،
آرام ..!
آرام نشسته ام
و جهان
به محورِ نگاهِ من می چرخد
اما آگاهی دارم که جهان
بی تو
قبرستانِ یخ زده ای بود
که هزاران قطب ،
در آن یخ می بست ..!
در من ،
کیهان می چرخد
بی وقفه ،
بی محدوده و ایست !
در سکوت سنگین ثانیه ها و دقایق زمین چه مقتدانه بر مدار با اصالت خویش میچرخد و چه با صلابت ، در این چرخش ،خالق شب و روز میگردد..
زمین به گرد خویش میچرخد
تا محو کند
پلیدی ها را و بوجود آورد
صبح ها نازنین و دلکش را.
بگذار،
بگذریم از گذشتن شب و روز
که پیدایش شب و روز
بزرگترین
و اصلی ترین هدف زمین است.
از گردش زمین
خون می چکد و زمین
نعش سیاهی ها را
به تبر سپیدی ها میسپارد و
سیاهی و تیرگی
چه مقتدرانه جای هم را میگیرند و
در قلب تاریخ خالق
ثانیه ها،ساعت ها و دقیقه ها میگردند و زمین
مقتدرانه فریادگر
اصالت ها میشود و
موجودیت و ادراک خویش را به رخ پلیدی ها میکشد
و تاریکی گریزان
اعلام مناظره با سفیدی میکند و عقل در حیرت اسیر می ماند که
راز این
تواتر چیست؟؟
کلمات با تواتر موسیقی شب و روز
میرقصند و حکیمان
پی به راز این حقیقت برده اند
که توالی شب و روز
قدرت یدالهی پروردگار جانهاست
ودر دهلیز زمین
افسانه ها درین توالی شب و روز
است...
محمود نظری
@MRFSNN
زمین به گرد خویش میچرخد
تا محو کند
پلیدی ها را و بوجود آورد
صبح ها نازنین و دلکش را.
بگذار،
بگذریم از گذشتن شب و روز
که پیدایش شب و روز
بزرگترین
و اصلی ترین هدف زمین است.
از گردش زمین
خون می چکد و زمین
نعش سیاهی ها را
به تبر سپیدی ها میسپارد و
سیاهی و تیرگی
چه مقتدرانه جای هم را میگیرند و
در قلب تاریخ خالق
ثانیه ها،ساعت ها و دقیقه ها میگردند و زمین
مقتدرانه فریادگر
اصالت ها میشود و
موجودیت و ادراک خویش را به رخ پلیدی ها میکشد
و تاریکی گریزان
اعلام مناظره با سفیدی میکند و عقل در حیرت اسیر می ماند که
راز این
تواتر چیست؟؟
کلمات با تواتر موسیقی شب و روز
میرقصند و حکیمان
پی به راز این حقیقت برده اند
که توالی شب و روز
قدرت یدالهی پروردگار جانهاست
ودر دهلیز زمین
افسانه ها درین توالی شب و روز
است...
محمود نظری
@MRFSNN
در این محنت کده
تو اشک عاشقان را دیده ای؟؟
هنگامی که عاشقان
در خیابان حقیقت
قدم زنان پیش میروند
وهنگامی که آب ها برای ابرها
خطابه ی فامیلی میخوانند
و
باران
حاصل ازدواج مشروع
بخار میگردد
نبض حقیقت به تندی میزند
و کارخانه ی حقیقت
افتتاح مهربانی ها میشود..
@MRFSNN
تو اشک عاشقان را دیده ای؟؟
هنگامی که عاشقان
در خیابان حقیقت
قدم زنان پیش میروند
وهنگامی که آب ها برای ابرها
خطابه ی فامیلی میخوانند
و
باران
حاصل ازدواج مشروع
بخار میگردد
نبض حقیقت به تندی میزند
و کارخانه ی حقیقت
افتتاح مهربانی ها میشود..
@MRFSNN
محبوب من
کاش میدیدی
هنگامی که سینه سرخ خوش خبر
مهربانی
چگونه شمع آشتی روشن مینمود
هنگامی که
دریاچه ی وجود
از تلالو دلکش نامهربانی ها
زرد میگشت و
تاریخ تازیانه بر نامهربانی ها
میکوبید و
روز شلاق ثانیه هایش
بر گرده ی شب مینواخت
آنگاه که
من و تو
ما نشده بودیم
و در دره ی سوخته ی بدبختی هایمان
به انتظار مال بار ایل
نشسته بودیم
ودر خاک بازی های دنیا
ناباورانه شرکت میکردیم
و مجلس ترحیم
برای خنده و شادی میگرفتیم!!!
@MRFSNN
کاش میدیدی
هنگامی که سینه سرخ خوش خبر
مهربانی
چگونه شمع آشتی روشن مینمود
هنگامی که
دریاچه ی وجود
از تلالو دلکش نامهربانی ها
زرد میگشت و
تاریخ تازیانه بر نامهربانی ها
میکوبید و
روز شلاق ثانیه هایش
بر گرده ی شب مینواخت
آنگاه که
من و تو
ما نشده بودیم
و در دره ی سوخته ی بدبختی هایمان
به انتظار مال بار ایل
نشسته بودیم
ودر خاک بازی های دنیا
ناباورانه شرکت میکردیم
و مجلس ترحیم
برای خنده و شادی میگرفتیم!!!
@MRFSNN
شیرینی و
تو ایه ی امید وصالی
هرچند که
#ممنوع_ترین_میوه_مایی
دلم ؛ همیشه
غیر ممکنها را میخواست
آغوشت
لبانت
گرمی ِ تن ِ عریانت
دلم تو را میخواستو
میدانستم
#هم_آغوش_دیگری_هستی
دلم ممنوعہ را میخواهد
جهنمی،ام خواهد کرد
اما دل است ، سیب سرخ را میخواهد
دلم
تو را خواست که مال من نیستی ..!!
تو ایه ی امید وصالی
هرچند که
#ممنوع_ترین_میوه_مایی
دلم ؛ همیشه
غیر ممکنها را میخواست
آغوشت
لبانت
گرمی ِ تن ِ عریانت
دلم تو را میخواستو
میدانستم
#هم_آغوش_دیگری_هستی
دلم ممنوعہ را میخواهد
جهنمی،ام خواهد کرد
اما دل است ، سیب سرخ را میخواهد
دلم
تو را خواست که مال من نیستی ..!!
جمعه آمد
آسمان شد نمنم اشک خدا
بغض غربت
هم نشسته در دل آدینهها
جمعه یعنی
آه الغوث الامان پیچیده است
در فراق
مهدی صاحب الزمان تا ناکجا
بار الها
خود رسان آن معنی امن یجیت
که جهان مضطر
شده داغی به دل از این جفا
بند بند این دل
#بیتاب تب کرده غمی
بارالها
تو رسان مرهم که درمان با شما
گفتهاند
که یک نفر مانده از اهل بیت عشق
که جهان هم
چشم به راهش مانده تا روز جزا
چون شب تاریکِ دلگیری
شده جان و جهان
بارالها
میشود روشن به نورش چشم ما؟
@MRFSNN
آسمان شد نمنم اشک خدا
بغض غربت
هم نشسته در دل آدینهها
جمعه یعنی
آه الغوث الامان پیچیده است
در فراق
مهدی صاحب الزمان تا ناکجا
بار الها
خود رسان آن معنی امن یجیت
که جهان مضطر
شده داغی به دل از این جفا
بند بند این دل
#بیتاب تب کرده غمی
بارالها
تو رسان مرهم که درمان با شما
گفتهاند
که یک نفر مانده از اهل بیت عشق
که جهان هم
چشم به راهش مانده تا روز جزا
چون شب تاریکِ دلگیری
شده جان و جهان
بارالها
میشود روشن به نورش چشم ما؟
@MRFSNN
خسته از شهر نامهربانی با خیالاتی از جنس درد ،
گریزان از آدمها بر چهار راه حادثه ها گیج و مبهوت در سکوتی سنگین نشسته بودم و
از عبور مبهم خیالات در ذهن پریشانم نا امید به هر سو مینگریدم که ناگهان یادی از تو روان خسته ام را امیدی دوباره بخشید،پریشان سر بلند نمودم و در
خلوتی از جنس شور و شیدایی،نشسته بر دلم ...
آری نشسته بر دلم
هزاران یاد از روزهای خوش
و ناگه در دهن خواندم..
همین حالا بفکر سرنوشت عشق باید بود/که فرداهای ما بازیچه ی
تقدیر خواهد شد
دم به دم بارانی از شور و عشق
در ذهن تنها و حیرانم جان میگرفت و شور زندگی
غوغا بر پا میکرد که
دوباره یادم امد:
دلم بعد از تو
از جان خودش هم سیر خواهد شد
بیا کاری کن حالا
که فردا دیر خواهد شد
بر دو بال زخمی ام حس پر پرواز عشق
آسمان را دیدم و هر دم پشیمان
میشوم
ابر دل، فریاد بغضم را شنید و گریه کرد
چتری از لالایی غمگین باران می شوم
ناگهان یاد بابونه ها
افتادم و در خیابان احساس با
سرعتی سرسام آور
گاز غرور را گرفتم و بر
زندگی تاختم و ناگه در ذهنم
جرقه ای زده شد:
سرپیچ سبقت مگیر
جانا مگر دیوانه ای
ادامه دارد....
@MRFSNN
گریزان از آدمها بر چهار راه حادثه ها گیج و مبهوت در سکوتی سنگین نشسته بودم و
از عبور مبهم خیالات در ذهن پریشانم نا امید به هر سو مینگریدم که ناگهان یادی از تو روان خسته ام را امیدی دوباره بخشید،پریشان سر بلند نمودم و در
خلوتی از جنس شور و شیدایی،نشسته بر دلم ...
آری نشسته بر دلم
هزاران یاد از روزهای خوش
و ناگه در دهن خواندم..
همین حالا بفکر سرنوشت عشق باید بود/که فرداهای ما بازیچه ی
تقدیر خواهد شد
دم به دم بارانی از شور و عشق
در ذهن تنها و حیرانم جان میگرفت و شور زندگی
غوغا بر پا میکرد که
دوباره یادم امد:
دلم بعد از تو
از جان خودش هم سیر خواهد شد
بیا کاری کن حالا
که فردا دیر خواهد شد
بر دو بال زخمی ام حس پر پرواز عشق
آسمان را دیدم و هر دم پشیمان
میشوم
ابر دل، فریاد بغضم را شنید و گریه کرد
چتری از لالایی غمگین باران می شوم
ناگهان یاد بابونه ها
افتادم و در خیابان احساس با
سرعتی سرسام آور
گاز غرور را گرفتم و بر
زندگی تاختم و ناگه در ذهنم
جرقه ای زده شد:
سرپیچ سبقت مگیر
جانا مگر دیوانه ای
ادامه دارد....
@MRFSNN
می تازند و تازیانه می کوبند
بر جنازه ی باد کرده ی احساسم و
چه بیشرمانه لکد کوب میکنند
پاکی های
مهر وموم شده به شرافت
انسانی ام را....
آنان میخواهند
مسموم بسازندواژه واژه ی حقیقت را و با تبر بی انصافی
بر بت غرور ضربه زنند تا
تخریب گردانند چهره ی حقیقی
خیال را در
کالبد انسانی وجودم را
و من با تبر ابراهیم
به جنگ نابرابری ها میروم
تا مخدوش نگردد ،سیمای
حقیقت و
ویران نشود کومه ی خیال
و جنازه مومیایی فرعون غرور
پس بدان...
چیزی که انسان را
خلیفه الله و
محبوب و زنده نگه می دارد
شرافت است!!
شرافت است و
#شرافت_است!!!
و شرافت
در قلبِ زمان جا باز کرده و میوه ی حقیقت و واقعیت گردیده ،
شرافت جان دارد !
شرافت دکترین دارد!!
شرافت
زیبایی ، آراسته به مهر حقیقت است و
جز این نیست که اگر می پندارید
شیاطین از زیباترین ها بوده اند .
حقیقتی محض است و
شیطان رانده شده و رجیم
درگاه پروردگار زیبایی ها بود و
فرشتگان
رسالتشان نوربود و تابیدن
که تاریکی ها را روشن کنند ، دگردیسی ایجاد نمایند و بیاموزند
که انسان مقرب درگاه پروردگار است و مرتبه و کرسی اش
خلیفه الهی شدن است و
ا هویدا نمودن حقایق ....
پس بدان خلقتِ فرشتگان نور است و نور است و نور خواهد بود..
جهل و نادانی ها هیچ جایگاهی را
پس از مرگ نخواهند داشت
هرآنچه که در زیستن ،
هرگز و هرگز
خوشبختی را تجربه
نخواهند کرد
مگر آمیخته به توهماتی ویرانگر
که نور ، تاریکی ، شیاطین ،
دگردیسی ها و خدا
در ما به حضور هستند
و جهان ، در تنِ پروانه می رقصد
بدان ..!
پس پاک بمان
ای خلیفه ی خدا در زمین..
@MRFSNN
بر جنازه ی باد کرده ی احساسم و
چه بیشرمانه لکد کوب میکنند
پاکی های
مهر وموم شده به شرافت
انسانی ام را....
آنان میخواهند
مسموم بسازندواژه واژه ی حقیقت را و با تبر بی انصافی
بر بت غرور ضربه زنند تا
تخریب گردانند چهره ی حقیقی
خیال را در
کالبد انسانی وجودم را
و من با تبر ابراهیم
به جنگ نابرابری ها میروم
تا مخدوش نگردد ،سیمای
حقیقت و
ویران نشود کومه ی خیال
و جنازه مومیایی فرعون غرور
پس بدان...
چیزی که انسان را
خلیفه الله و
محبوب و زنده نگه می دارد
شرافت است!!
شرافت است و
#شرافت_است!!!
و شرافت
در قلبِ زمان جا باز کرده و میوه ی حقیقت و واقعیت گردیده ،
شرافت جان دارد !
شرافت دکترین دارد!!
شرافت
زیبایی ، آراسته به مهر حقیقت است و
جز این نیست که اگر می پندارید
شیاطین از زیباترین ها بوده اند .
حقیقتی محض است و
شیطان رانده شده و رجیم
درگاه پروردگار زیبایی ها بود و
فرشتگان
رسالتشان نوربود و تابیدن
که تاریکی ها را روشن کنند ، دگردیسی ایجاد نمایند و بیاموزند
که انسان مقرب درگاه پروردگار است و مرتبه و کرسی اش
خلیفه الهی شدن است و
ا هویدا نمودن حقایق ....
پس بدان خلقتِ فرشتگان نور است و نور است و نور خواهد بود..
جهل و نادانی ها هیچ جایگاهی را
پس از مرگ نخواهند داشت
هرآنچه که در زیستن ،
هرگز و هرگز
خوشبختی را تجربه
نخواهند کرد
مگر آمیخته به توهماتی ویرانگر
که نور ، تاریکی ، شیاطین ،
دگردیسی ها و خدا
در ما به حضور هستند
و جهان ، در تنِ پروانه می رقصد
بدان ..!
پس پاک بمان
ای خلیفه ی خدا در زمین..
@MRFSNN