درست برگشتم به اون نقطه از زندگیم
که آدما رو یکی پس از دیگری از خودم دور میکردم،
الان دوباره و دوباره و دوباره و دوباره
متوجه شدم که چرا اینکار از نظرم درست بود؛
که آدما رو یکی پس از دیگری از خودم دور میکردم،
الان دوباره و دوباره و دوباره و دوباره
متوجه شدم که چرا اینکار از نظرم درست بود؛
من تا یاد دارم از کسی نقص ندیدم
یا شاید « هیچوقت نخواستم که نقص ببینم»
یعنی اگر نقصی وجود داشت با زیبایی های ظاهری و باطنیاش پوشش میدادم
تا مبادا فقط اندکی دلش برای آن «نقص» بگیرد
من اینطور بوده ام ، اینطور بزرگ شدهام که عشق و محبت بدهم و زیبایی هایشان را به رخشان بکشم، چون میدانم دل آدمی نیاز دارد به لمس کردن این حقایق ، چون همیشه خودم هم همینطور میخواستم که با من رفتار شود
اما من چه؟!
چرا هیچوقت آن چیزی را که دادم پس نگرفتم؟
همه در اولین برخورد با نقص هایم ، یا بدخلقی هایم،
به من برچسب زدند.
بر شخصیتم کوبیدند.
بر جسمم لگد زدند و گذر کردند.
گویی هرگز انسان نبوده ام.
گویی هرگز قلب نداشته ام.
گویی هرگز مرا نشناخته اند.
مشکلی نیست زندگی در گذر است
و من هنوز هم بر این باورم که باید
نقصهای دیگران را با زیبایی هایشان پوشاند
باید «عشق داد ،باید محبت کرد، باید بخشید
و باید زلال بود»با وجود اینکه زندگی بارها به من فهماند که این نوع شخصیت آسیب پذیر است
و دیگران اینطور برایت نخواهند بود؛
یا شاید « هیچوقت نخواستم که نقص ببینم»
یعنی اگر نقصی وجود داشت با زیبایی های ظاهری و باطنیاش پوشش میدادم
تا مبادا فقط اندکی دلش برای آن «نقص» بگیرد
من اینطور بوده ام ، اینطور بزرگ شدهام که عشق و محبت بدهم و زیبایی هایشان را به رخشان بکشم، چون میدانم دل آدمی نیاز دارد به لمس کردن این حقایق ، چون همیشه خودم هم همینطور میخواستم که با من رفتار شود
اما من چه؟!
چرا هیچوقت آن چیزی را که دادم پس نگرفتم؟
همه در اولین برخورد با نقص هایم ، یا بدخلقی هایم،
به من برچسب زدند.
بر شخصیتم کوبیدند.
بر جسمم لگد زدند و گذر کردند.
گویی هرگز انسان نبوده ام.
گویی هرگز قلب نداشته ام.
گویی هرگز مرا نشناخته اند.
مشکلی نیست زندگی در گذر است
و من هنوز هم بر این باورم که باید
نقصهای دیگران را با زیبایی هایشان پوشاند
باید «عشق داد ،باید محبت کرد، باید بخشید
و باید زلال بود»با وجود اینکه زندگی بارها به من فهماند که این نوع شخصیت آسیب پذیر است
و دیگران اینطور برایت نخواهند بود؛