از که دوری میکنی؟
از آنکه رویایش تویی؟
از دلی که زندگی و حال و فردایش تویی؟
با چه رویی میروی تا باز تنهایَش کنی؟
آه از این قلبی که عمری هست، رویایش تویی؛
از آنکه رویایش تویی؟
از دلی که زندگی و حال و فردایش تویی؟
با چه رویی میروی تا باز تنهایَش کنی؟
آه از این قلبی که عمری هست، رویایش تویی؛
درست برگشتم به اون نقطه از زندگیم
که آدما رو یکی پس از دیگری از خودم دور میکردم،
الان دوباره و دوباره و دوباره و دوباره
متوجه شدم که چرا اینکار از نظرم درست بود؛
که آدما رو یکی پس از دیگری از خودم دور میکردم،
الان دوباره و دوباره و دوباره و دوباره
متوجه شدم که چرا اینکار از نظرم درست بود؛
من تا یاد دارم از کسی نقص ندیدم
یا شاید « هیچوقت نخواستم که نقص ببینم»
یعنی اگر نقصی وجود داشت با زیبایی های ظاهری و باطنیاش پوشش میدادم
تا مبادا فقط اندکی دلش برای آن «نقص» بگیرد
من اینطور بوده ام ، اینطور بزرگ شدهام که عشق و محبت بدهم و زیبایی هایشان را به رخشان بکشم، چون میدانم دل آدمی نیاز دارد به لمس کردن این حقایق ، چون همیشه خودم هم همینطور میخواستم که با من رفتار شود
اما من چه؟!
چرا هیچوقت آن چیزی را که دادم پس نگرفتم؟
همه در اولین برخورد با نقص هایم ، یا بدخلقی هایم،
به من برچسب زدند.
بر شخصیتم کوبیدند.
بر جسمم لگد زدند و گذر کردند.
گویی هرگز انسان نبوده ام.
گویی هرگز قلب نداشته ام.
گویی هرگز مرا نشناخته اند.
مشکلی نیست زندگی در گذر است
و من هنوز هم بر این باورم که باید
نقصهای دیگران را با زیبایی هایشان پوشاند
باید «عشق داد ،باید محبت کرد، باید بخشید
و باید زلال بود»با وجود اینکه زندگی بارها به من فهماند که این نوع شخصیت آسیب پذیر است
و دیگران اینطور برایت نخواهند بود؛
یا شاید « هیچوقت نخواستم که نقص ببینم»
یعنی اگر نقصی وجود داشت با زیبایی های ظاهری و باطنیاش پوشش میدادم
تا مبادا فقط اندکی دلش برای آن «نقص» بگیرد
من اینطور بوده ام ، اینطور بزرگ شدهام که عشق و محبت بدهم و زیبایی هایشان را به رخشان بکشم، چون میدانم دل آدمی نیاز دارد به لمس کردن این حقایق ، چون همیشه خودم هم همینطور میخواستم که با من رفتار شود
اما من چه؟!
چرا هیچوقت آن چیزی را که دادم پس نگرفتم؟
همه در اولین برخورد با نقص هایم ، یا بدخلقی هایم،
به من برچسب زدند.
بر شخصیتم کوبیدند.
بر جسمم لگد زدند و گذر کردند.
گویی هرگز انسان نبوده ام.
گویی هرگز قلب نداشته ام.
گویی هرگز مرا نشناخته اند.
مشکلی نیست زندگی در گذر است
و من هنوز هم بر این باورم که باید
نقصهای دیگران را با زیبایی هایشان پوشاند
باید «عشق داد ،باید محبت کرد، باید بخشید
و باید زلال بود»با وجود اینکه زندگی بارها به من فهماند که این نوع شخصیت آسیب پذیر است
و دیگران اینطور برایت نخواهند بود؛