در تمامِ فروپاشی های زندگیم ایستادهام
چشم در چشم،
اما این روزا برای گیر کردن لباسم به دستیگره
در هم گریه میکنم؛
چشم در چشم،
اما این روزا برای گیر کردن لباسم به دستیگره
در هم گریه میکنم؛
از که دوری میکنی؟
از آنکه رویایش تویی؟
از دلی که زندگی و حال و فردایش تویی؟
با چه رویی میروی تا باز تنهایَش کنی؟
آه از این قلبی که عمری هست، رویایش تویی؛
از آنکه رویایش تویی؟
از دلی که زندگی و حال و فردایش تویی؟
با چه رویی میروی تا باز تنهایَش کنی؟
آه از این قلبی که عمری هست، رویایش تویی؛
درست برگشتم به اون نقطه از زندگیم
که آدما رو یکی پس از دیگری از خودم دور میکردم،
الان دوباره و دوباره و دوباره و دوباره
متوجه شدم که چرا اینکار از نظرم درست بود؛
که آدما رو یکی پس از دیگری از خودم دور میکردم،
الان دوباره و دوباره و دوباره و دوباره
متوجه شدم که چرا اینکار از نظرم درست بود؛