ᛃִ 𝟕𝟑 : 𝖯ᦅᥕᥱ𝗋 𝗂ડ 𝗀𝗂᥎ᥱ𝗇 ᦅ𝗇𝗅𝗒 𝗍᥆ 𝗍𝗁᥆𝗌ᥱ ᥕ𝗁᥆ 𝖽ᥲ𝗋ᥱ 𝗍᥆ 𝗅ᦅ𝗐ᥱ𝗋 𝗍𝗁ᥱ𝗆𝗌ᥱ𝗅᥎ᥱ𝗌 ᥲ𝗇𝖽 ρ𝗂ᥴ𝗄 𝗂𝗍 ᥙ𝗉. 🥂
آخــرین نامـهء او
︐ آسمانِ چشمانش آبی رنگست؛ آبی لاجوردی، که مثالش در هیچ تابلویِ به رنگ نشسته از نقّاشی یافت نمیشود و خانهاش جاییست میانِ امواجِ فراموش شدهی بیثباتی که سالهاست درونِ تُنگِ کوچکِ بینشانِ مغزش، به اسارت گرفته شدهاند. در خاطرش؛ خاطراتِ گمشدهی بسیاری را احساس میکند که نه تنها هرگز از بین نرفتهاند بلکه قادر به زیستن بدونِ یادآوریاند. پلکهای پف کرده از شبِ ملالت باری که گذراندهست؛ خبر از دلِ داغ دیدهاش میدهد، از نیستی بعد از پیدایشِ هستی. تمامِ وجودش درد میکند؛ حتی جای نداشتهی بالهایش، به پوستِ شبح مانندِ خود زل میزند که چگونه ورق ورق میشود و خون همچون یاقوتِ سرخ رنگی راهش را برای آزادی از لابهلایِ جنگلِ سفید پیدا میکند. از چیزی واهمه ندارد جز لبخندِ دروغینی که دقایقی دیگر به ناچار و به اجبار بر روی لبانش مینشیند. بالاخره پاکتِ نامهش آماده میشود و کاغذِ تزئین شده از خونش را با این مضمون؛ برای تنها دوستِ باقیماندهاش آلبر کامو پست میکند:
﹙کامو، بیگانهی من؛ تا زمانی که معشوقی برای عاشق ماندن و زندگیای برای دوست داشتن داشته باشی، محالست وجودت و هستیِ آغشته به عشقت، دنیایِ عشاق را به بازی بگیرد. وانگهی غیرِ محتمل نیست روزی بیاید که از دست دادن را یاد بگیری و دریچهی فلک زده از قلبِ ناآرامت را برای غم بگشایی، تنها آن زمانست که قطعههایی همچو؛ برای چه زندگی میکنم و مرگ چرا آنقدر معطل میکند؟ برایت جذاب میشود و تو را غرق در تفکرِ بیبازگشت میکند.﹚
میدانست وقتش رو به اتمامست، پاکتِ مهر شده را به آرامی از زیر در رد میکند، پرده کنار میرود و او حالا با آن لبخندِ دروغینی که به واقعیت تبدیل شدهست نمایشش را آغاز میکند.
࣪ آنـائیـل 𝟣𝟫𝟦𝟣
چهــارمِ جـولای ࣪
آخــرین نامـهء او
︐ آسمانِ چشمانش آبی رنگست؛ آبی لاجوردی، که مثالش در هیچ تابلویِ به رنگ نشسته از نقّاشی یافت نمیشود و خانهاش جاییست میانِ امواجِ فراموش شدهی بیثباتی که سالهاست درونِ تُنگِ کوچکِ بینشانِ مغزش، به اسارت گرفته شدهاند. در خاطرش؛ خاطراتِ گمشدهی بسیاری را احساس میکند که نه تنها هرگز از بین نرفتهاند بلکه قادر به زیستن بدونِ یادآوریاند. پلکهای پف کرده از شبِ ملالت باری که گذراندهست؛ خبر از دلِ داغ دیدهاش میدهد، از نیستی بعد از پیدایشِ هستی. تمامِ وجودش درد میکند؛ حتی جای نداشتهی بالهایش، به پوستِ شبح مانندِ خود زل میزند که چگونه ورق ورق میشود و خون همچون یاقوتِ سرخ رنگی راهش را برای آزادی از لابهلایِ جنگلِ سفید پیدا میکند. از چیزی واهمه ندارد جز لبخندِ دروغینی که دقایقی دیگر به ناچار و به اجبار بر روی لبانش مینشیند. بالاخره پاکتِ نامهش آماده میشود و کاغذِ تزئین شده از خونش را با این مضمون؛ برای تنها دوستِ باقیماندهاش آلبر کامو پست میکند:
﹙کامو، بیگانهی من؛ تا زمانی که معشوقی برای عاشق ماندن و زندگیای برای دوست داشتن داشته باشی، محالست وجودت و هستیِ آغشته به عشقت، دنیایِ عشاق را به بازی بگیرد. وانگهی غیرِ محتمل نیست روزی بیاید که از دست دادن را یاد بگیری و دریچهی فلک زده از قلبِ ناآرامت را برای غم بگشایی، تنها آن زمانست که قطعههایی همچو؛ برای چه زندگی میکنم و مرگ چرا آنقدر معطل میکند؟ برایت جذاب میشود و تو را غرق در تفکرِ بیبازگشت میکند.﹚
میدانست وقتش رو به اتمامست، پاکتِ مهر شده را به آرامی از زیر در رد میکند، پرده کنار میرود و او حالا با آن لبخندِ دروغینی که به واقعیت تبدیل شدهست نمایشش را آغاز میکند.
࣪ آنـائیـل 𝟣𝟫𝟦𝟣
چهــارمِ جـولای ࣪
Telegram
attach 📎
1 27
﹙𝟥﹚ازدواجِ نابرابر اثرِ واسیلی پوکیرف؛ متعلق به سالِ 𝟣𝟪𝟨𝟤. در این اثر که مهمترین ویژگیِ آن نور پردازی بالقوه در خصوصِ شخصیتهای تشکیل شده میباشد، عروس با نوری روشنتر از دیگران به تصویر کشیده شده که دلالت بر پاکی و بیگناهی او دارد، همچنین نقاش برای آنکه عروس حسِ خوب و پاکی را به بیننده القا کند او را با اشکالی خمیده و نرم به تصویر در آوردهست که کاملا با دیگر اشخاصِ حاضر در تابلو متفاوتست، برای مثال همسرِ پیرِ اجباری او و کشیش حاضر در جمع با اشکالی تیره و تیز کشیده شدهاند تا به بیننده حسِ منزجر کننده و ناخوشایندی القا کنند. اگر با دقت به تصویر خیره شویم میتوانیم روحِ همسرِ سابق دامادِ پیر را ببینیم که چگونه با انزجار به او زل زدهست و دلالت بر این دارد که زندگیِ سخت و گریز ناپذیری در انتظارِ عروسِ معصومست، همچنین در سمتِ راست تابلو خودِ شخصِ نقاش را میبینیم که با دست به سینه شدن نشان میدهد که از این وصلت ناراضیست و از بیتفاوتیِ حضار و نگاهِ تجاریشان نسبت به این مراسمِ ازدواج اندوهگینست. در آخر به آخرین تحلیل میرسیم؛ در کنارِ نقاش مردی با چشمانِ درشت ایستادهست که با نگاهی قضاوتگر و سؤالی به ما که بینندهی اثر هستیم خیره شدهست و غیرِ محتمل نیست که سؤالش این باشد: ‹‹ آیا شماهم نسبت به این ازدواج بیتفاوت هستید؟ آیا شماهم در برابرِ ظلم سکوت میکنید؟! ››
࣪ 𝖳𝗁𝖾 𝖴𝗇𝖾𝗊𝗎𝖺𝗅 𝗆𝖺𝗋𝗋𝗂𝖺𝗀𝖾
𝖵𝖺𝗌𝗂𝗅𝗒 𝗉𝗎𝗄𝗂𝗋𝖾𝗏 ࣪
࣪ 𝖳𝗁𝖾 𝖴𝗇𝖾𝗊𝗎𝖺𝗅 𝗆𝖺𝗋𝗋𝗂𝖺𝗀𝖾
𝖵𝖺𝗌𝗂𝗅𝗒 𝗉𝗎𝗄𝗂𝗋𝖾𝗏 ࣪
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
︐آدمها تصور میکنند؛ یک شبه میتوانند به آدم دیگری تبدیل شوند، اما کذبست تنها میتوان گفت شبی که تغییر میکنند در حقیقت این ظرفیتِ درونیشانست که تمام میشود، آنها ناچارند که خواه یا ناخواه این تغییر را بپذیرند تا ظرفیتی جدید در درونشان برای تحملِ دوباره شکل بگیرد.
࣪ آنـائیلپـونزدهءجـ ـولای
دوهـ ـزاروبیسـتوسـه ࣪
︐آدمها تصور میکنند؛ یک شبه میتوانند به آدم دیگری تبدیل شوند، اما کذبست تنها میتوان گفت شبی که تغییر میکنند در حقیقت این ظرفیتِ درونیشانست که تمام میشود، آنها ناچارند که خواه یا ناخواه این تغییر را بپذیرند تا ظرفیتی جدید در درونشان برای تحملِ دوباره شکل بگیرد.
࣪ آنـائیلپـونزدهءجـ ـولای
دوهـ ـزاروبیسـتوسـه ࣪
1 30
◟ 🏛 ඵ ִ ﹫ꪫᥴꫀᥲꪀ ֺ 𝟣𝟫𝟫𝟪 ◝