‌ ‌‌ 𝁨 𝚶ᥴ‌ꫀᥲꪀ ‌ ‌ ֺ ﹙گالـرے هنر﹚
7.5K subscribers
108 photos
48 links
ㅤ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝖧𝖾 / 𝗁𝗂𝗆 — 𝖨𝖭𝖳𝖩 ٫ 𝖳𝖺𝗎𝗋𝗎𝗌 ٫ 𝖠𝗋𝗍𝗂𝗌𝗍 ׄ
﹙روحِ پیرِ خسته، تکرارِ اجباراتِ زندگی، نامه‌های کوچکِ اقیانوس، هنرمندی که خود اثر است، دهه هفتاد میلادی﹚
Download Telegram
‍ ‍ —﹙🎞﹚: مه به آرامی شیشه‌‌هایِ عمارت‌ را در آغوش گرفت؛ مانند مادری که بچه‌ی گمشده‌اش را پس از سالیان درازی می‌یابد و حائلی می‌شود میانِ من، باد و باران. به نامه‌های زهوار در رفته‌ی کاهی خیره می‌شوم؛ نوشته‌هایم توصیفی ناچیز از دَوَرانِ روزگار و معشوقه‌ام را برای من بازگو می‌کنند، گویا برای همیشه قرار است خوانده شوند. لباسی مندرس و کهنه به تن دارم؛ با این‌حال خانه‌ام تالاریست طلایی با شمعدانی‌هایِ گران‌قیمت. برای منی که سال‌ها در اندیشه‌های دیگران زیسته‌ام، همه‌ چیز خسته کننده است و نه آنکه خسته کننده به نظر برسد؛ اشتباه نکنید من ابدا خود را یک آنارشیستی که در مفهومِ نیهیلیسم غرق شده باشد نمی‌دانم و یا حتی خود را مسخ شده‌‌ی مفهومِ اگزیستانسیالیسم نمی‌بینم؛ اما تصورش را بکنید که روزنامه‌ها، دوربین‌ها و انسان‌های دیگر تا وقتی شما معنایی برای‌ِ آن‌ها نیابید و یا بهتر است بگویم نسازید، معنا پیدا نمی‌کنند با این‌ حال ایگو را نفی می‌کند و ارزش را به مساوات مانندِ رابین‌هودی در پوسته‌‌ی پادشاه بر سر مردم پخش می‌کند؛ صرف از نظر آن‌که خوب و بدی وجود داشته باشد. پس از جنگِ جهانی دوم و گذشت یک دهه با شروعِ جنگ ویتنام در سال ۱۹۵۵ فر‌قه‌ی نیهیلیسم گسترشی کاملا صعودی داشت، نا‌امیدی و فحشا بیشتر از پیش به جانِ مردم افتاد و طبیعتِ خوی انسان از توازن و تعادلش خارج شد. همانطور که من مانده بودم و شمارش سوال‌هایِ بی جوابم رفته رفته بیشتر می‌شد؛ دست کشیدم و حافظه‌ام را به باد فراموشی سپردم تا شاید از آن غوطه ور ماندن‌های بی اساس جانِ سالم به در برم. حالا دیگر خسته‌ام و چشم به انتظار درِ خانه؛ منتظرِ نگاه پرمعنایش و دستانِ زندگی بخشش، چه اهمیتی دارد زیستن برای دیگران به چه معناست آن‌هم وقتی من می‌توانم ساعت‌ها پشت بومِ نقاشیم بنشینم و بدنِ برهنه اما بی نقصِ الهه‌ام را از نظر بگذرانم و اثری ماندگارش کنم. سکوت شکست؛ صدای خش خش در، او را از نوشتن باز داشت. زندگیش پشتِ آن در بود.

— آنـائـیل؛ 𝟣𝟫𝟪𝟢 دوازده مـی.
125
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ⋆ ‌﹙🎬﹚: 𝖲ᥱ𝗍𝗁﹐ thᥱ 𝗀᥆𝖽 ᦅf wᥲ𝗋  ִ࣪ 𖠗 ִ ۫  𓊔 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
153
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
18
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ᛃִ 𝟕𝟑 ‌ ‌‌ : 𝖯ᦅᥕᥱ𝗋 𝗂ડ 𝗀𝗂᥎ᥱ𝗇 ᦅ𝗇𝗅𝗒 𝗍᥆ 𝗍𝗁᥆𝗌ᥱ ᥕ𝗁᥆ 𝖽ᥲ𝗋ᥱ 𝗍᥆ 𝗅ᦅ𝗐ᥱ𝗋 𝗍𝗁ᥱ𝗆𝗌ᥱ𝗅᥎ᥱ𝗌 ᥲ𝗇𝖽 ρ𝗂ᥴ‌𝗄 𝗂𝗍 ᥙ𝗉. 🥂
26
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
13
‍ ‌
‌                                       آخــرین نامـه‌ء‌ او
 
︐ آسمانِ چشمانش آبی رنگ‌ست؛ آبی لاجوردی، که مثالش در هیچ تابلویِ به رنگ نشسته‌ از نقّاشی یافت نمی‌شود و خانه‌‌اش‌ جایی‌ست میانِ امواجِ فراموش شده‌ی بی‌ثباتی که سال‌هاست درونِ تُنگِ کوچکِ بی‌نشانِ مغزش، به اسارت گرفته شده‌اند. در خاطرش؛ خاطراتِ گم‌شده‌ی بسیاری را احساس می‌کند که نه تنها هرگز از بین نرفته‌اند بلکه قادر به زیستن بدونِ یادآوری‌اند. پلک‌های پف کرده از شبِ ملالت باری که گذرانده‌ست؛ خبر از دلِ داغ دیده‌اش می‌دهد، از نیستی بعد از پیدایشِ هستی. تمامِ وجودش درد می‌کند؛ حتی جای نداشته‌ی بال‌هایش، به پوستِ شبح مانندِ خود زل می‌زند که چگونه ورق ورق می‌شود و خون همچون یاقوتِ سرخ رنگی راهش را برای آزادی از لابه‌لایِ جنگلِ سفید پیدا می‌کند. از چیزی واهمه ندارد جز لبخندِ دروغینی که دقایقی دیگر به ناچار و به اجبار بر روی لبانش می‌نشیند. بالاخره پاکتِ نامه‌ش آماده می‌شود و کاغذِ تزئین شده از خونش را با این مضمون؛ برای تنها دوستِ باقی‌مانده‌اش آلبر کامو پست می‌کند:

﹙کامو، بیگانه‌ی من؛ تا زمانی که معشوقی برای عاشق ماندن و زندگی‌ای برای دوست داشتن داشته باشی، محال‌ست وجودت و هستیِ آغشته به عشقت، دنیایِ عشاق را به بازی بگیرد. وانگهی غیرِ محتمل نیست روزی بیاید که از دست دادن را یاد بگیری و دریچه‌ی فلک زده از قلبِ ناآرامت را برای غم بگشایی، تنها آن زمان‌ست که قطعه‌هایی همچو؛ برای چه زندگی می‌کنم و مرگ چرا آنقدر معطل می‌کند؟ برایت جذاب می‌‌شود و تو را غرق در تفکرِ بی‌بازگشت می‌کند.﹚

می‌دانست وقتش رو به اتمام‌ست، پاکتِ مهر شده را به آرامی از زیر در رد می‌کند، پرده کنار می‌رود و او حالا با آن لبخندِ دروغینی که به واقعیت تبدیل شده‌‌ست نمایشش را آغاز می‌کند.

‌                  ‌    ࣪ ‌ آنـائیـل 𝟣𝟫𝟦𝟣
      ‌     ‌      ‌ ‌ ‌ ‌        ‌  ‌‌چهــارمِ جـولای ࣪ ‌
127