ادمینهای گرامی؛ این پیام رو فوروارد کنید و کاملا دلی و صادقانه برای اعضایِ دیلیتون، دلیلِ دیلی زدنتون و همچنین نگه داشتنِ دیلیتون رو توضیح بدید.
—﹙🎞﹚: مه به آرامی شیشههایِ عمارت را در آغوش گرفت؛ مانند مادری که بچهی گمشدهاش را پس از سالیان درازی مییابد و حائلی میشود میانِ من، باد و باران. به نامههای زهوار در رفتهی کاهی خیره میشوم؛ نوشتههایم توصیفی ناچیز از دَوَرانِ روزگار و معشوقهام را برای من بازگو میکنند، گویا برای همیشه قرار است خوانده شوند. لباسی مندرس و کهنه به تن دارم؛ با اینحال خانهام تالاریست طلایی با شمعدانیهایِ گرانقیمت. برای منی که سالها در اندیشههای دیگران زیستهام، همه چیز خسته کننده است و نه آنکه خسته کننده به نظر برسد؛ اشتباه نکنید من ابدا خود را یک آنارشیستی که در مفهومِ نیهیلیسم غرق شده باشد نمیدانم و یا حتی خود را مسخ شدهی مفهومِ اگزیستانسیالیسم نمیبینم؛ اما تصورش را بکنید که روزنامهها، دوربینها و انسانهای دیگر تا وقتی شما معنایی برایِ آنها نیابید و یا بهتر است بگویم نسازید، معنا پیدا نمیکنند با این حال ایگو را نفی میکند و ارزش را به مساوات مانندِ رابینهودی در پوستهی پادشاه بر سر مردم پخش میکند؛ صرف از نظر آنکه خوب و بدی وجود داشته باشد. پس از جنگِ جهانی دوم و گذشت یک دهه با شروعِ جنگ ویتنام در سال ۱۹۵۵ فرقهی نیهیلیسم گسترشی کاملا صعودی داشت، ناامیدی و فحشا بیشتر از پیش به جانِ مردم افتاد و طبیعتِ خوی انسان از توازن و تعادلش خارج شد. همانطور که من مانده بودم و شمارش سوالهایِ بی جوابم رفته رفته بیشتر میشد؛ دست کشیدم و حافظهام را به باد فراموشی سپردم تا شاید از آن غوطه ور ماندنهای بی اساس جانِ سالم به در برم. حالا دیگر خستهام و چشم به انتظار درِ خانه؛ منتظرِ نگاه پرمعنایش و دستانِ زندگی بخشش، چه اهمیتی دارد زیستن برای دیگران به چه معناست آنهم وقتی من میتوانم ساعتها پشت بومِ نقاشیم بنشینم و بدنِ برهنه اما بی نقصِ الههام را از نظر بگذرانم و اثری ماندگارش کنم. سکوت شکست؛ صدای خش خش در، او را از نوشتن باز داشت. زندگیش پشتِ آن در بود.
— آنـائـیل؛ 𝟣𝟫𝟪𝟢 دوازده مـی.
— آنـائـیل؛ 𝟣𝟫𝟪𝟢 دوازده مـی.
Telegram
attach 📎
1 25
ᛃִ 𝟕𝟑 : 𝖯ᦅᥕᥱ𝗋 𝗂ડ 𝗀𝗂᥎ᥱ𝗇 ᦅ𝗇𝗅𝗒 𝗍᥆ 𝗍𝗁᥆𝗌ᥱ ᥕ𝗁᥆ 𝖽ᥲ𝗋ᥱ 𝗍᥆ 𝗅ᦅ𝗐ᥱ𝗋 𝗍𝗁ᥱ𝗆𝗌ᥱ𝗅᥎ᥱ𝗌 ᥲ𝗇𝖽 ρ𝗂ᥴ𝗄 𝗂𝗍 ᥙ𝗉. 🥂