﹙𝟤﹚تابلویِ ترور مارا؛ اثر جین جوزف ویرتز، متعلق به سال 𝟣𝟪𝟪𝟢. این تابلو که صحنهای تاریخی در انقلابِ کبیرِ فرانسه را به تصویر کشیدهست، قتل ژان پل مارا را نشان میدهد که یکی از رهبران ژاکوبنهاست که سالها بعد از این قتل، دورهی خونینِ عصر وحشت را رقم زدند. قاتل؛ دختری اشراف زاده و جوان به نام شارلوت کوردیست که با چندین ضربهی چاقو، مارا را در حمام به قتل رساندهست. شارلوت در روز محاکمهاش ادعا کرد: ‹برای نجاتِ هزاران نفر، یک نفر را کشتم.› او چهار روز بعد از این محاکمه، در سن 𝟤𝟦 سالگی با گیوتین اعدام شد.
لطفا رک بودن رو با بیشعوری و گستاخیتون یکی ندونین؛ به شعورِ مخاطب توهین میشه.
ادمینهای گرامی؛ این پیام رو فوروارد کنید و کاملا دلی و صادقانه برای اعضایِ دیلیتون، دلیلِ دیلی زدنتون و همچنین نگه داشتنِ دیلیتون رو توضیح بدید.
—﹙🎞﹚: مه به آرامی شیشههایِ عمارت را در آغوش گرفت؛ مانند مادری که بچهی گمشدهاش را پس از سالیان درازی مییابد و حائلی میشود میانِ من، باد و باران. به نامههای زهوار در رفتهی کاهی خیره میشوم؛ نوشتههایم توصیفی ناچیز از دَوَرانِ روزگار و معشوقهام را برای من بازگو میکنند، گویا برای همیشه قرار است خوانده شوند. لباسی مندرس و کهنه به تن دارم؛ با اینحال خانهام تالاریست طلایی با شمعدانیهایِ گرانقیمت. برای منی که سالها در اندیشههای دیگران زیستهام، همه چیز خسته کننده است و نه آنکه خسته کننده به نظر برسد؛ اشتباه نکنید من ابدا خود را یک آنارشیستی که در مفهومِ نیهیلیسم غرق شده باشد نمیدانم و یا حتی خود را مسخ شدهی مفهومِ اگزیستانسیالیسم نمیبینم؛ اما تصورش را بکنید که روزنامهها، دوربینها و انسانهای دیگر تا وقتی شما معنایی برایِ آنها نیابید و یا بهتر است بگویم نسازید، معنا پیدا نمیکنند با این حال ایگو را نفی میکند و ارزش را به مساوات مانندِ رابینهودی در پوستهی پادشاه بر سر مردم پخش میکند؛ صرف از نظر آنکه خوب و بدی وجود داشته باشد. پس از جنگِ جهانی دوم و گذشت یک دهه با شروعِ جنگ ویتنام در سال ۱۹۵۵ فرقهی نیهیلیسم گسترشی کاملا صعودی داشت، ناامیدی و فحشا بیشتر از پیش به جانِ مردم افتاد و طبیعتِ خوی انسان از توازن و تعادلش خارج شد. همانطور که من مانده بودم و شمارش سوالهایِ بی جوابم رفته رفته بیشتر میشد؛ دست کشیدم و حافظهام را به باد فراموشی سپردم تا شاید از آن غوطه ور ماندنهای بی اساس جانِ سالم به در برم. حالا دیگر خستهام و چشم به انتظار درِ خانه؛ منتظرِ نگاه پرمعنایش و دستانِ زندگی بخشش، چه اهمیتی دارد زیستن برای دیگران به چه معناست آنهم وقتی من میتوانم ساعتها پشت بومِ نقاشیم بنشینم و بدنِ برهنه اما بی نقصِ الههام را از نظر بگذرانم و اثری ماندگارش کنم. سکوت شکست؛ صدای خش خش در، او را از نوشتن باز داشت. زندگیش پشتِ آن در بود.
— آنـائـیل؛ 𝟣𝟫𝟪𝟢 دوازده مـی.
— آنـائـیل؛ 𝟣𝟫𝟪𝟢 دوازده مـی.
Telegram
attach 📎
1 25