—﹙📜﹚: سنگریزههایِ بلورین، غروبِ ناگریزِ خورشید و بویِ سبزهزارِ پژمرده؛ خبر از رسیدن به صخرهی مرگ میدادند، سکویِ بلندی که بارها و بارها جلویِ دیدگانِ طلاییِ او را میگرفت و چشمانش را تیره و تار میکرد. به واژههایِ تو خالی فکر کرد، به آدمهاییِ که برایِ نقابِ همیشگیشان، احساساتِ جاری و سیالشان را به اعماقِ قلبِ خود میفرستادند تا بتوانند قولهایِ دروغین خود را در قالبِ مشتی واژه و کلمه به خوردِ این و آن دهند هرچه نباشد قدرت قضیهیِ مهمیست و آنها برایِ نقابی که درست کردهاند هزینهیِ گزافی پرداختهاند، چه بسا که میدانند روزی میآید که تاوانِ این هزینه را نیز باید بپردازند، حتی به قیمتِ از بین رفتنِ هرچه که میشناختند و حالا او میانِ تمامیِ نقابها و واژههایِ بیمعنی گیر افتاده بود، آدمی در کار نبود. به درّه خیره شد؛ سیاهی او و احساساتِ جاری بر زبانِ قلبش را احاطه کرده بود، علت و معلولی در کار نبود، تا به لمسِ حس میرسید مجهولیت را توأم با ابهام، با فشار زیادی بر روحِ خستهیِ خود احساس میکرد، دیگر به دنبالِ چرا نبود؛ حتی دیگر نمیخواست اسمیِ از رسمِ روزگار بشنود، اگر به تصمیم و انتخاب او بود درِ تمامیِ رسمِ روزگارها را به گِل میگرفت و بدون هیچِ چرایی به زندگیاش ادامه میداد اما طاقتش طاق شده بود، دیگر تحملِ این چیزها را نداشت، به استیصال و درماندگی روی آورده بود و هر لحظه و هر اندک زمانی را به تفکر و ناامیدی میگذراند، صدایِ لغزیدنِ سنگریزهها و استشمامِ بویِ غمگینِ طبیعت به او این اجازه را میداد که به دامانِ تاریکی رود و خود را از همهچیز برهاند، سقوطی برایِ به آغوش گرفتنِ خود در تاریکی، جایی که از هیچچیز خبری نبود.
— آنائیل، بیست و هشتِ مارسِ﹙𝟤𝟢𝟤𝟥﹚
— آنائیل، بیست و هشتِ مارسِ﹙𝟤𝟢𝟤𝟥﹚
Telegram
attach 📎
1 25
﹙𝟣﹚ تابلوی طوفان در دریای جلیل؛ اثرِ رامبرانت، سالِ 𝟣𝟨𝟥𝟥. این اثرِ هنری که تنها نقاشی رامبرانت از دریاست، صحنهای از آرام کردنِ طوفانِ دریای جلیل توسط حضرت مسیح است. نکتهی جالبی که در خصوصِ این تابلو وجود دارد، اینست که این تابلو به همراهِ 𝟣𝟤 اثرِ دیگر، بیش از 𝟥𝟢 سال پیش از موزه ربوده شده و هنوز پیدا نشدهاند.
🍓29
همیشههم گریه کردن نشونهٔ احساس داشتن نیست، یه جاهایی تو زندگیت هست که میفهمی پشتِ اون چشمهای بیحس و کم فروغت، احساساتِ دفن شدهٔ زیادی هست که تو، کیلومتر ها باهاشون فاصله داری.
/ 🪐 ٫ صدایِ لغزیدنِ هستیام را میشنوید؟ کالبدِ بی جانِ به سخره گرفتهام را به واسطهی مرگ نمیگویم؛ عواطفِ انسانی به کارم نمیآیند. زمان معنایِ حقیقیاش را پیدا کردهست؛ وجود نداشتن! مضحک و مایهی شرمساری نیست اگر بگویم وجود نداشتن؛ گاه دلیلی بر معنا داشتن است. تاریخچهی مرگِ هر انسانی آغازگرِ پایانِ احساساتیست که با قلبی که دیگر نمیتپد میمیرند. با خود میگویید این چرندیات چیست؟ حتما خود را در صفحاتِ کتابی گم میکنید که نسل در نسلتان آن را میخوانند و یا در قابِ عکسهای زهوار درفتهی کهنه مییابید که لبخندی دروغین و کشداری به لبانِ خود چسباندهاید تا مبادا دچارِ لغزش شود و از دهانتان پایین بیوفتد اما حقیقت کتمان نشدنیست؛ میشوید نقطهای بی رنگ در لابهلایِ اقیانوسی عظیم از ستارگان که به انتظارِ مرگ روبهرویتان نشستهاند و چشمک پرانی میکنند بدونِ آنکه دیگر به دنبالِ مفهومی پشتِ این پردهی سیاه رنگِ ابدی باشید. تنها حضور داشتنست که باقی میماند و شاید این تعریفی باشد که من؛ نامِ آنرا منطق میگذارم.
— آنائیل؛ بیست و ششِ آوریل﹙𝟤𝟢𝟤𝟥﹚
— آنائیل؛ بیست و ششِ آوریل﹙𝟤𝟢𝟤𝟥﹚
Telegram
attach 📎
1 21
𝁨 𝚶ᥴꫀᥲꪀ ֺ ﹙گالـرے هنر﹚
𝖳𝗁𝖾 𝖭𝖾𝗂𝗀𝗁𝖻𝗈𝗎𝗋𝗁𝗈𝗈𝖽 – 𝖱𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌.
— 2:54 𝖠𝗇𝖽 𝗒𝗈𝗎 𝗌𝖺𝗏𝖾 𝗆𝖾, 𝗐𝖾 𝗐𝖾𝗋𝖾 𝗍𝗈𝗈 𝖼𝗅𝗈𝗌𝖾 𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗍𝖺𝗋𝗌. 𝖨 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝗄𝗇𝖾𝗐 𝗌𝗈𝗆𝖾𝖻𝗈𝖽𝗒 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝗌𝗈𝗆𝖾𝖻𝗈𝖽𝗒, 𝖿𝖺𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀 𝗃𝗎𝗌𝗍 𝖺𝗌 𝗁𝖺𝗋𝖽. 𝖨'𝖽 𝗋𝖺𝗍𝗁𝖾𝗋 𝗅𝗈𝗌𝖾 𝗌𝗈𝗆𝖾𝖻𝗈𝖽𝗒 𝗍𝗁𝖺𝗇 𝗎𝗌𝖾 𝗌𝗈𝗆𝖾𝖻𝗈𝖽𝗒 𝗆𝖺𝗒𝖻𝖾 𝗂𝗍'𝗌 𝖺 𝖻𝗅𝖾𝗌𝗌𝗂𝗇𝗀 𝗂𝗇 𝖽𝗂𝗌𝗀𝗎𝗂𝗌𝖾, 𝗂 𝗌𝖾𝖾 𝗆𝗒 𝗋𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇 𝗂𝗇 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖾𝗒𝖾𝗌. 𝖸𝖾𝖺𝗁 𝗂 𝖻𝗋𝗈𝗎𝗀𝗁𝗍 𝗌𝖺𝗆𝖾 𝗈𝗇𝖾𝗌 𝗍𝗈𝗈, 𝗂 𝗄𝗇𝗈𝗐 𝗒𝗈𝗎'𝗋𝖾 𝗍𝗂𝗋𝖾𝖽, 𝖨 𝗄𝗇𝗈𝗐 𝗒𝗈𝗎'𝗋𝖾 𝗍𝗂𝗋𝖾𝖽.𝖩𝗎𝗌𝗍 𝗌𝖺𝗒 𝗂𝗍, 𝖨 𝖺𝗀𝗋𝖾𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗒𝗈𝗎, 𝗌𝗂𝖼𝗄 𝗈𝖿 𝖺𝗅𝗅 𝗍𝗁𝖾 𝗉𝗈𝗂𝗌𝗈𝗇 𝗂𝗇 𝗆𝖾. 𝖶𝗁𝖺𝗍 𝖽𝗂𝖽 𝖨 𝖽𝗈 𝗐𝗋𝗈𝗇𝗀 𝖿𝗈𝗋 𝗆𝖾, 𝖻𝖺𝖻𝖾? 𝖴𝗁 𝗂 𝗌𝖾𝖾 𝗆𝗒𝗌𝖾𝗅𝖿 𝗂𝗇 𝗒𝗈𝗎, 𝖨 𝗌𝖾𝖾 𝗆𝗒𝗌𝖾𝗅𝖿 𝗂𝗇 𝗒𝗈𝗎 𝖻𝖺𝖻𝗒. › !
﹙𝟤﹚تابلویِ ترور مارا؛ اثر جین جوزف ویرتز، متعلق به سال 𝟣𝟪𝟪𝟢. این تابلو که صحنهای تاریخی در انقلابِ کبیرِ فرانسه را به تصویر کشیدهست، قتل ژان پل مارا را نشان میدهد که یکی از رهبران ژاکوبنهاست که سالها بعد از این قتل، دورهی خونینِ عصر وحشت را رقم زدند. قاتل؛ دختری اشراف زاده و جوان به نام شارلوت کوردیست که با چندین ضربهی چاقو، مارا را در حمام به قتل رساندهست. شارلوت در روز محاکمهاش ادعا کرد: ‹برای نجاتِ هزاران نفر، یک نفر را کشتم.› او چهار روز بعد از این محاکمه، در سن 𝟤𝟦 سالگی با گیوتین اعدام شد.
لطفا رک بودن رو با بیشعوری و گستاخیتون یکی ندونین؛ به شعورِ مخاطب توهین میشه.
ادمینهای گرامی؛ این پیام رو فوروارد کنید و کاملا دلی و صادقانه برای اعضایِ دیلیتون، دلیلِ دیلی زدنتون و همچنین نگه داشتنِ دیلیتون رو توضیح بدید.
—﹙🎞﹚: مه به آرامی شیشههایِ عمارت را در آغوش گرفت؛ مانند مادری که بچهی گمشدهاش را پس از سالیان درازی مییابد و حائلی میشود میانِ من، باد و باران. به نامههای زهوار در رفتهی کاهی خیره میشوم؛ نوشتههایم توصیفی ناچیز از دَوَرانِ روزگار و معشوقهام را برای من بازگو میکنند، گویا برای همیشه قرار است خوانده شوند. لباسی مندرس و کهنه به تن دارم؛ با اینحال خانهام تالاریست طلایی با شمعدانیهایِ گرانقیمت. برای منی که سالها در اندیشههای دیگران زیستهام، همه چیز خسته کننده است و نه آنکه خسته کننده به نظر برسد؛ اشتباه نکنید من ابدا خود را یک آنارشیستی که در مفهومِ نیهیلیسم غرق شده باشد نمیدانم و یا حتی خود را مسخ شدهی مفهومِ اگزیستانسیالیسم نمیبینم؛ اما تصورش را بکنید که روزنامهها، دوربینها و انسانهای دیگر تا وقتی شما معنایی برایِ آنها نیابید و یا بهتر است بگویم نسازید، معنا پیدا نمیکنند با این حال ایگو را نفی میکند و ارزش را به مساوات مانندِ رابینهودی در پوستهی پادشاه بر سر مردم پخش میکند؛ صرف از نظر آنکه خوب و بدی وجود داشته باشد. پس از جنگِ جهانی دوم و گذشت یک دهه با شروعِ جنگ ویتنام در سال ۱۹۵۵ فرقهی نیهیلیسم گسترشی کاملا صعودی داشت، ناامیدی و فحشا بیشتر از پیش به جانِ مردم افتاد و طبیعتِ خوی انسان از توازن و تعادلش خارج شد. همانطور که من مانده بودم و شمارش سوالهایِ بی جوابم رفته رفته بیشتر میشد؛ دست کشیدم و حافظهام را به باد فراموشی سپردم تا شاید از آن غوطه ور ماندنهای بی اساس جانِ سالم به در برم. حالا دیگر خستهام و چشم به انتظار درِ خانه؛ منتظرِ نگاه پرمعنایش و دستانِ زندگی بخشش، چه اهمیتی دارد زیستن برای دیگران به چه معناست آنهم وقتی من میتوانم ساعتها پشت بومِ نقاشیم بنشینم و بدنِ برهنه اما بی نقصِ الههام را از نظر بگذرانم و اثری ماندگارش کنم. سکوت شکست؛ صدای خش خش در، او را از نوشتن باز داشت. زندگیش پشتِ آن در بود.
— آنـائـیل؛ 𝟣𝟫𝟪𝟢 دوازده مـی.
— آنـائـیل؛ 𝟣𝟫𝟪𝟢 دوازده مـی.
Telegram
attach 📎
1 25