‌ ‌‌ 𝁨 𝚶ᥴ‌ꫀᥲꪀ ‌ ‌ ֺ ﹙گالـرے هنر﹚
7.49K subscribers
109 photos
47 links
ㅤ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝖧𝖾 / 𝗁𝗂𝗆 — 𝖨𝖭𝖳𝖩 ٫ 𝖳𝖺𝗎𝗋𝗎𝗌 ٫ 𝖠𝗋𝗍𝗂𝗌𝗍 ׄ
﹙روحِ پیرِ خسته، تکرارِ اجباراتِ زندگی، نامه‌های کوچکِ اقیانوس، هنرمندی که خود اثر است، دهه هفتاد میلادی﹚
Download Telegram
‍ ٫ ✉️ ٫/ دلبرِ زیبایِ من؛ اگر این نامه را اکنون می‌خوانی، می‌دانم که مُرده‌ام، می‌دانم پرنده‌ات بالاخره به خانه‌اش‌ برگشته‌ست. شب‌های سختی را پشت سر گذاشتم و بیشتر از همیشه جویایِ حقیقت در این زندگی بودم، این را خوب می‌دانستم که من، دیگر به هیچ چیز اطمینان ندارم. آدم‌های بی‌شماری را دیدم که برای خود، راه‌های صحیح و غلط زیادی را تجویز می‌کنند و به خیالِ خود فکر می‌کنند راهِ درستی را در پیش گرفته‌اند اما اگر برگردی و راهت را به سمتِ‌شان کج کنی، چشمانِ تو خالی‌ِشان لب به سخن باز می‌کنند و گواهِ قلبِ دلخورشان می‌شوند. اما من راهِ کوچکی را که همانند روزنه‌ای از نور در میان صخره‌ها به صورتِ دردمند‌م می‌تابید یافتم، قلبِ آلوده از تاریکی‌ام را به زندگی فروختم تا پاهایم رقصیدن را یاد بگیرند، تا دستانم لمس کردن را بیاموزند و بدنم مانندِ هالهٔ سفید رنگی که قلبی سیاه را به همراه خود دارد، چرخیدن را یاد بگیرد. با هر اشکی می‌چرخم، با هر لبخندی پاهایم را به گردش در می‌آورم و با هر دردی پرواز می‌کنم، اهمیتی ندارد چه شود، من مهمانِ ماه تمام شب را می‌رقصم و میگذارم مرگ، رقصِ تمام نشدنی من را نظاره‌گر باشد.

— آنائیل؛ بیست و دو مارسِ﹙𝟤𝟢𝟤𝟥﹚
148
‍ ٫/ کیم ولنتاین؛
ملقب به سایه‌ی شب، 𝟥𝟩 ساله از شهرِ لندن، حیوانِ درون﹙ببر﹚تفریحاتِ سالمِ وی﹙ورزش، کتاب خواندن، حل کردنِ پرونده‌ی قتل﹚ تفریحاتِ ناسالمِ وی﹙آشنا شدن با لیدی‌های مختلف ٫ کرم ریزی و بهم ریختنِ وسایل عتیقه﹚عاشقِ﹙همسر، قهوه و عصا﹚اخلاقِ وی﹙مؤدب، خوش مشرب، جنتلمن و قابلِ اعتماد﹚اعتماد به نفس 𝟣𝟢𝟢%.
1💋35
به گمانم آدم‌ها تا وقتی هستند، خانه‌ی‌ِشان قلبِ توست و وقتی ترکت می‌کنند خانه‌یِ‌شان می‌شود ذهنِ تو.
40
فکت: پروفایل رنگی > پروفایل دارک.
41
⎯⎯🗞 ! به او قولی داده بودم تا منزلت خویش را برای خودم حفظ کنم، اما افسوس؛ چشمانم خیس می‌شوند، نفسم به شماره می‌افتد و دیدگانم تار می‌شود، مانند پیری که می‌داند نفس های آخرش کِی به اتمام می‌رسند. من نیز می‌دانستم که چیزی در من مرده است که دردِ تراوش شده از ذهنم، دلِ بی جانِ همیشه سرکشم را گریان می‌کند.

— آنائیل، بیست و پنجِ مارسِ﹙𝟤𝟢𝟤𝟥﹚
1💋34
دنیایی رو نمی‌خوام که توش موسیقی نباشه.
45
‍ ‍ —﹙📜﹚: سنگ‌ریزه‌هایِ بلورین، غروبِ ناگریزِ خورشید و بویِ سبزه‌زارِ پژمرده؛ خبر از رسیدن به صخره‌ی مرگ می‌دادند، سکویِ بلندی که بار‌ها و بار‌ها جلویِ دیدگانِ طلاییِ او را می‌گرفت و چشمانش را تیره و تار می‌کرد. به واژه‌هایِ تو خالی فکر کرد، به آدم‌هاییِ که برایِ نقابِ همیشگی‌شان، احساساتِ جاری و سیال‌شان را به اعماقِ قلبِ خود می‌فرستادند تا بتوانند قول‌هایِ دروغین خود را در قالبِ مشتی واژه و کلمه به خوردِ این و آن دهند هرچه نباشد قدرت قضیه‌یِ مهمی‌ست و آن‌ها برایِ نقابی که درست کرده‌اند هزینه‌یِ گزافی پرداخته‌اند، چه بسا که می‌دانند روزی می‌آید که تاوانِ این هزینه‌ را نیز باید بپردازند، حتی به قیمتِ از بین رفتنِ هرچه که می‌شناختند و حالا او میانِ تمامیِ نقاب‌ها و واژه‌هایِ بی‌معنی گیر افتاده بود، آدمی در کار نبود. به درّه خیره شد؛ سیاهی او و احساساتِ جاری بر زبانِ قلبش را احاطه کرده‌ بود، علت و معلولی در کار نبود، تا به لمسِ حس می‌رسید مجهولیت را توأم با ابهام، با فشار زیادی بر روحِ خسته‌‌یِ خود احساس می‌کرد، دیگر به دنبالِ چرا نبود؛ حتی دیگر نمی‌خواست اسمیِ از رسمِ روزگار بشنود، اگر به تصمیم و انتخاب او بود درِ تمامیِ رسمِ روزگار‌ها را به گِل می‌گرفت و بدون هیچِ چرایی به زندگی‌اش ادامه می‌داد اما طاقتش طاق شده بود، دیگر تحملِ این چیز‌ها را نداشت، به استیصال و درماندگی روی آورده بود و هر لحظه و هر اندک زمانی را به تفکر و ناامیدی می‌گذراند، صدایِ لغزیدنِ سنگ‌ریزه‌ها و استشمامِ بویِ غمگینِ طبیعت به او این اجازه را می‌داد که به دامانِ تاریکی رود و خود را از همه‌چیز برهاند، سقوطی برایِ به آغوش گرفتنِ خود در تاریکی، جایی که از هیچ‌چیز خبری نبود.

— آنائیل، بیست و هشتِ مارسِ﹙𝟤𝟢𝟤𝟥﹚
125
﹙𝟣﹚ تابلوی طوفان در دریای جلیل؛ اثرِ رامبرانت، سالِ 𝟣𝟨𝟥𝟥. این اثرِ هنری که تنها نقاشی رامبرانت از دریا‌ست، صحنه‌ای از آرام کردنِ طوفانِ دریای جلیل توسط حضرت مسیح است. نکته‌ی جالبی که در خصوصِ این تابلو وجود دارد، این‌ست که این تابلو به همراهِ 𝟣𝟤 اثرِ دیگر، بیش از 𝟥𝟢 سال پیش از موزه ربوده شده و هنوز پیدا نشده‌اند.
🍓29
همیشه‌هم گریه‌ کردن نشونهٔ احساس داشتن نیست، یه جاهایی تو زندگیت هست که می‌فهمی پشتِ اون چشم‌های بی‌حس و کم فروغت، احساساتِ دفن شدهٔ زیادی هست که تو، کیلومتر ها باهاشون فاصله داری.
35
‍ / 🪐 ٫ صدایِ لغزیدنِ هستی‌ام را می‌شنوید؟ کالبدِ بی جانِ به سخره گرفته‌ام را به واسطه‌ی مرگ نمی‌گویم؛ عواطفِ انسانی به کارم نمی‌آیند. زمان معنایِ حقیقی‌‌اش را پیدا کرده‌ست؛ وجود نداشتن! مضحک و مایه‌ی شرمساری نیست اگر بگویم وجود نداشتن؛ گاه دلیلی بر معنا داشتن است. تاریخچه‌ی مرگِ هر انسانی آغازگرِ پایانِ احساساتی‌ست که با قلبی که دیگر نمی‌تپد می‌میرند. با خود می‌گویید این چرندیات چیست؟ حتما خود را در صفحاتِ کتابی گم می‌کنید که نسل در نسل‌تان آن را می‌خوانند و یا در قابِ عکس‌های زهوار درفته‌ی کهنه می‌یابید که لبخندی دروغین و کش‌داری به لبانِ خود چسبانده‌اید تا مبادا دچارِ لغزش شود و از دهانتان پایین بیو‌فتد اما حقیقت کتمان نشدنی‌ست؛ می‌شوید نقطه‌ای بی رنگ در لابه‌لایِ اقیانوسی عظیم از ستارگان که به انتظارِ مرگ روبه‌روی‌تان نشسته‌اند و چشمک پرانی می‌کنند بدونِ آن‌که دیگر به دنبالِ مفهومی پشتِ این پرده‌ی سیاه رنگِ ابدی باشید. تنها حضور داشتن‌ست که باقی می‌ماند و شاید این تعریفی باشد که من؛ نامِ آن‌را منطق می‌گذارم.

— آنائیل؛ بیست و ششِ آوریل﹙𝟤𝟢𝟤𝟥﹚
121