جنگ شد دخترم،
این خبر کوتاهی است با ردی بلند بر زندگی تو؛
پوریا عالمی
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
این خبر کوتاهی است با ردی بلند بر زندگی تو؛
پوریا عالمی
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤3🔥2👍1🤯1🍾1
⭐️ همه ما در زندگی به یک "کشیش شخصی" احتیاج داریم؛
کسی که روبهرویش بنشینیم، از اشتباهاتمان بگوییم و مطمئن باشیم که در انتهای این اعتراف، نه حکم قضاوت صادر میشود و نه نگاهی تغییر میکند.
دوست صمیمی، تنها کسی است که تمام داستانهای مگو را میداند و باز هم، ماندن را انتخاب میکند.
به سلامتی کشیشهای محبوب زندگیمان؛
دوستان صمیمی 🫂❤️
۸ جون، روز جهانی دوستان صمیمی
#مناسبت
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
کسی که روبهرویش بنشینیم، از اشتباهاتمان بگوییم و مطمئن باشیم که در انتهای این اعتراف، نه حکم قضاوت صادر میشود و نه نگاهی تغییر میکند.
دوست صمیمی، تنها کسی است که تمام داستانهای مگو را میداند و باز هم، ماندن را انتخاب میکند.
به سلامتی کشیشهای محبوب زندگیمان؛
دوستان صمیمی 🫂❤️
۸ جون، روز جهانی دوستان صمیمی
#مناسبت
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
❤5
روزشمار به زبان داستان ✍📆
⭐️ همه ما در زندگی به یک "کشیش شخصی" احتیاج داریم؛ کسی که روبهرویش بنشینیم، از اشتباهاتمان بگوییم و مطمئن باشیم که در انتهای این اعتراف، نه حکم قضاوت صادر میشود و نه نگاهی تغییر میکند. دوست صمیمی، تنها کسی است که تمام داستانهای مگو را میداند و باز هم،…
توی این روزهایی که همهامون بلاتکلیفی رو تجربه میکنیم حضور جمعهای دوستانه و امن توی زندگی همهامون خیلی مهمه.
این پست تقدیم به شما و برای رفقای صمیمیتان، برایشان بفرستید و از حضورشان تشکر کنید 😊❤️
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
این پست تقدیم به شما و برای رفقای صمیمیتان، برایشان بفرستید و از حضورشان تشکر کنید 😊❤️
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤5
📷✍️ عکسنوشت:
نقاش به دیوارنگارهاش نگاه کرد. الحق که دستمریزاد داشت. جزئیات دریا و آسمان را استادانه روی دیوار به تصویر کشیده بود و ناو غولپیکر را نیز. اما به یکباره احساس دردی در پاهایش پیچید. فکر کرد که از سرپا ایستادن زیاد است اما پایش خیس هم بود! نفهمیده بود. ناو روی دیوار به حرکت درآمده بود، آب را به بیرون پاشیده بود و از روی پاهایش رد میشد...
خواست چند قدم عقب بگذارد، اما انگار سایهی سنگین ناو، او را به داخل سیمان دیوار میکشید. ناو دیگر یک نقاشی نبود؛ یک حقیقت سخت و سرد بود که برای پیشروی، نیازی به دریا نداشت؛ او داشت از روی گوشت، پوست و استخوان نقاش خویش عبور میکرد.
نقاش به دستانش نگاه کرد؛ رنگهای آبی و طوسی از لای انگشتانش میچکید و با خون پاهایش یکی میشد. در آخرین ثانیه، وقتی بوی باروت و آهن زنگزده فضای پیادهرو را پر کرد، نقاش فهمید که اشتباه بزرگش کجا بوده: او چیزی را بیش از حد توان این دیوار، "واقعی" کشیده بود.
حالا پیادهرو خالی بود. فقط چند قوطی رنگ واژگون شده مانده بود و دیواری که انگار، همین چند لحظه پیش، یک آدم را با دهانش بلعیده بود.
مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
نقاش به دیوارنگارهاش نگاه کرد. الحق که دستمریزاد داشت. جزئیات دریا و آسمان را استادانه روی دیوار به تصویر کشیده بود و ناو غولپیکر را نیز. اما به یکباره احساس دردی در پاهایش پیچید. فکر کرد که از سرپا ایستادن زیاد است اما پایش خیس هم بود! نفهمیده بود. ناو روی دیوار به حرکت درآمده بود، آب را به بیرون پاشیده بود و از روی پاهایش رد میشد...
خواست چند قدم عقب بگذارد، اما انگار سایهی سنگین ناو، او را به داخل سیمان دیوار میکشید. ناو دیگر یک نقاشی نبود؛ یک حقیقت سخت و سرد بود که برای پیشروی، نیازی به دریا نداشت؛ او داشت از روی گوشت، پوست و استخوان نقاش خویش عبور میکرد.
نقاش به دستانش نگاه کرد؛ رنگهای آبی و طوسی از لای انگشتانش میچکید و با خون پاهایش یکی میشد. در آخرین ثانیه، وقتی بوی باروت و آهن زنگزده فضای پیادهرو را پر کرد، نقاش فهمید که اشتباه بزرگش کجا بوده: او چیزی را بیش از حد توان این دیوار، "واقعی" کشیده بود.
حالا پیادهرو خالی بود. فقط چند قوطی رنگ واژگون شده مانده بود و دیواری که انگار، همین چند لحظه پیش، یک آدم را با دهانش بلعیده بود.
مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
❤5👍1👏1
امروز، 20 خرداد روز ملی فرش در تقویم ایرانه. ❤️
فرش برای ما ایرانیها فقط یک زیرانداز نیست؛ قصهایه که بافته میشه.
به همین بهانه، امروز میخوام یک داستان سهقسمتی منتشر کنم. داستانی که از سه زاویه روایت میشه؛ از زبان سه زن که هرگز همدیگرو ندیدن، اما زندگیشون به یک فرش گره خورده.
قسمت اول: یک دختر قالیباف.
قسمت دوم: یک طراح نقشه فرش.
قسمت سوم: زنی در آن سوی دنیا 🧩
فرش برای ما ایرانیها فقط یک زیرانداز نیست؛ قصهایه که بافته میشه.
به همین بهانه، امروز میخوام یک داستان سهقسمتی منتشر کنم. داستانی که از سه زاویه روایت میشه؛ از زبان سه زن که هرگز همدیگرو ندیدن، اما زندگیشون به یک فرش گره خورده.
قسمت اول: یک دختر قالیباف.
قسمت دوم: یک طراح نقشه فرش.
قسمت سوم: زنی در آن سوی دنیا 🧩
👏3
قسمت اول، مینو: خرداد 1385
🖋 نمیدانم چطور باید از دلتنگی بنویسم.
هر بار که میخواهم از تو حرف بزنم، کلماتم گره میخورند. نه آن گرههایی که با عجله زده میشوند و با یک کشیدن باز میشوند؛ گرههایی محکم، که انگار قرار است سالها سر جای خود بمانند. 🪢
این روزها بیشتر از همیشه به این فکر میکنم که آدمها چطور وارد زندگی هم میشوند. بعضیها مثل نقشهای آمادهاند؛ از همان اول میفهمی قرار است کجای قصه بنشینند. بعضیها اما آهسته آهسته از راه میرسند، رنگ به رنگ، رج به رج، تا یک روز میبینی تمام نقشه زندگیات بدون حضور آنها ناقص است.
*و تو از همان دسته دومی.*
این روزها دارم بین رجها زندگی میکنم. هر وقت کارفرما سر میچرخاند، دستم میرود سمت کار اصلی و هر وقت حواسش نیست، آرام چند گره اضافه میکنم به چیزی که نباید وجود داشته باشد.
میگویند باید برای سفارشهای رسمی وقت بگذاری، برای نقشههایی که از قبل تایید شدهاند. اما من یک گوشهی پنهان برای خودم نگه داشتهام؛ یک قالیچه کوچک، نه برای فروش، نه برای نمایش. برای تو.
هر بار که نخ را از تار و پود رد میکنم، فکر میکنم اگر روزی این را زیر پاهایت پهن کنم، آیا میفهمی چقدر صبر در هر گرهاش جا گذاشتهام؟ چقدر اسم تو را بیصدا لابهلای نقشها کشیدهام؟
اگر روزی کسی پرسید این قالیچه از کجا آمد، نگو هدیه است.
بگو دختری آن را بافته که همیشه باید میان کارهای دیگر، عشقش را پنهان کند.
و من همان دختریام که هنوز هر شب، یک رج به تو نزدیکتر میشود. 💫
ادامه دارد...
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
🖋 نمیدانم چطور باید از دلتنگی بنویسم.
هر بار که میخواهم از تو حرف بزنم، کلماتم گره میخورند. نه آن گرههایی که با عجله زده میشوند و با یک کشیدن باز میشوند؛ گرههایی محکم، که انگار قرار است سالها سر جای خود بمانند. 🪢
این روزها بیشتر از همیشه به این فکر میکنم که آدمها چطور وارد زندگی هم میشوند. بعضیها مثل نقشهای آمادهاند؛ از همان اول میفهمی قرار است کجای قصه بنشینند. بعضیها اما آهسته آهسته از راه میرسند، رنگ به رنگ، رج به رج، تا یک روز میبینی تمام نقشه زندگیات بدون حضور آنها ناقص است.
*و تو از همان دسته دومی.*
این روزها دارم بین رجها زندگی میکنم. هر وقت کارفرما سر میچرخاند، دستم میرود سمت کار اصلی و هر وقت حواسش نیست، آرام چند گره اضافه میکنم به چیزی که نباید وجود داشته باشد.
میگویند باید برای سفارشهای رسمی وقت بگذاری، برای نقشههایی که از قبل تایید شدهاند. اما من یک گوشهی پنهان برای خودم نگه داشتهام؛ یک قالیچه کوچک، نه برای فروش، نه برای نمایش. برای تو.
هر بار که نخ را از تار و پود رد میکنم، فکر میکنم اگر روزی این را زیر پاهایت پهن کنم، آیا میفهمی چقدر صبر در هر گرهاش جا گذاشتهام؟ چقدر اسم تو را بیصدا لابهلای نقشها کشیدهام؟
اگر روزی کسی پرسید این قالیچه از کجا آمد، نگو هدیه است.
بگو دختری آن را بافته که همیشه باید میان کارهای دیگر، عشقش را پنهان کند.
و من همان دختریام که هنوز هر شب، یک رج به تو نزدیکتر میشود. 💫
ادامه دارد...
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤4👍1
قسمت دوم، لیلی: فروردین 1385
🖋 میدانی… بعضی چیزها قبل از اینکه ساخته شوند، باید کامل در ذهن خراب شوند.
من نقشهکشی فرش را همینطور یاد گرفتم؛ با حذف کردن، با پاک کردن، با دوباره کشیدن. هر خطی که مسیرش را اشتباه برود؛ یک امکان از دسترفته است.
تو هم قرار است بروی. از این کشور بروی دنبال رویاهای خودت.
و من از آن آدمهایی هستم که وقتی چیزی را از دست میدهند، سعی میکنند آن را روی کاغذ نگه دارند.
برای همین، این روزها بیشتر از همیشه نقشه میکشم.
میدانی؟ هر نقشه فرش از یک نقطه شروع میشود؛ از چند خط ساده که هنوز معلوم نیست قرار است به چه چیزی تبدیل شوند. طراح، پی همه چیز را میریزد، اما بعد دیگر همه چیز از دستش خارج میشود. نقشه راهی سفری میشود که خودش همراهش نیست. به دست بافنده میرسد، رنگ عوض میکند، گره میخورد، قد میکشد و آخر سر تبدیل میشود به چیزی که شاید با تصور اولش فرق داشته باشد.
درست مثل تو.
برایت یک قالیچه طراحی کردهام.
یک نقشه اختصاصی، با همه چیزهایی که دوست داشتم به تو بگویم و هیچوقت نگفتم. اما نمیخواهم آن را به تو بدهم.
میخواهم بفرستمش برای یک دختر قالیباف؛ دختری که نامزدش از او دور است. بگذار او ماهها روی این نقشه گره بزند، صبر کند، دلتنگ شود و آخر سر قالیچه را برای عشق خودش ببافد.
شاید نقشهها هم مثل آدمها باشند.
ما آنها را برای یک نفر میکشیم، اما سرنوشت جای دیگری پهنشان میکند. 🌠
ادامه دارد...
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
🖋 میدانی… بعضی چیزها قبل از اینکه ساخته شوند، باید کامل در ذهن خراب شوند.
من نقشهکشی فرش را همینطور یاد گرفتم؛ با حذف کردن، با پاک کردن، با دوباره کشیدن. هر خطی که مسیرش را اشتباه برود؛ یک امکان از دسترفته است.
تو هم قرار است بروی. از این کشور بروی دنبال رویاهای خودت.
و من از آن آدمهایی هستم که وقتی چیزی را از دست میدهند، سعی میکنند آن را روی کاغذ نگه دارند.
برای همین، این روزها بیشتر از همیشه نقشه میکشم.
میدانی؟ هر نقشه فرش از یک نقطه شروع میشود؛ از چند خط ساده که هنوز معلوم نیست قرار است به چه چیزی تبدیل شوند. طراح، پی همه چیز را میریزد، اما بعد دیگر همه چیز از دستش خارج میشود. نقشه راهی سفری میشود که خودش همراهش نیست. به دست بافنده میرسد، رنگ عوض میکند، گره میخورد، قد میکشد و آخر سر تبدیل میشود به چیزی که شاید با تصور اولش فرق داشته باشد.
درست مثل تو.
برایت یک قالیچه طراحی کردهام.
یک نقشه اختصاصی، با همه چیزهایی که دوست داشتم به تو بگویم و هیچوقت نگفتم. اما نمیخواهم آن را به تو بدهم.
میخواهم بفرستمش برای یک دختر قالیباف؛ دختری که نامزدش از او دور است. بگذار او ماهها روی این نقشه گره بزند، صبر کند، دلتنگ شود و آخر سر قالیچه را برای عشق خودش ببافد.
شاید نقشهها هم مثل آدمها باشند.
ما آنها را برای یک نفر میکشیم، اما سرنوشت جای دیگری پهنشان میکند. 🌠
ادامه دارد...
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤4👍1
قسمت سوم؛ شارلوت: فروردین 1404
🖋 عزیزم،
فرش رسید.
سه هفته از رفتنت میگذرد و هنوز گاهی صدای باز شدن در را که میشنوم، سرم را بلند میکنم.
یادت هست چند ماه قبل، آن فرش ایرانی را در اینترنت پیدا کردی؟
همان که فروشنده زیر عکسش نوشته بود: بافته شده از جنس عشق!
چند شب در موردش حرف زدی. گفتی چیزی در نقشهاش آشناست. عجیب است، چون من فکر میکردم همه فرشها برای تو آشنا هستند.
آخر سر خریدیاش. اما مثل خیلی از چیزهای دیگر، دیر رسید. امروز که پهنش کردم، برای اولین بار فهمیدم چرا آنقدر دوستش داشتی. کنار فرش، نامه کوتاهی از فروشنده بود.
نوشته بود همسرم این را بیست سال پیش برای من بافته بود؛ زمانی که نامزد بودیم. هیچوقت قرار نبود فروخته شود. اما حالا بیماری او، ما را وادار کرده از عزیزترین چیزی که داریم دل بکنیم، پس مواظبش باشید!
بعد از خواندن نامه، دوباره به فرش نگاه کردم.
نمیدانم چرا، اما احساس کردم این فرش بیشتر از یک فرش است. انگار آدمهای زیادی در آن زندگی کردهاند.
یکی نقشهاش را کشیده. یکی آن را بافته و سالها نگهش داشته. و حالا به خانه ما رسیده.
خانه مردی که تا آخرین روزهای زندگیاش گاهی در خواب، به زبان مادریاش حرف میزد و من فقط با کلمات مهاجرت و لیلی آشنا بودم. می دانم که مهاجرت، فارسی immigration است که مرا با تو آشنا کرد و لیلی نام یک زن است در تاریخ ادبیات ایران!
و من حالا به این فکر میکنم که شاید تو آن فرش را نخریده بودی؛
شاید فرش، بعد از سالها، راهش را پیدا کرده بود تا به تو برسد و تو بر روی آن آرام بگیری ولی حیف که باز هم دیر رسید! ✨
پایان...
۲۰ خردادماه، روز ملی فرش
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
🖋 عزیزم،
فرش رسید.
سه هفته از رفتنت میگذرد و هنوز گاهی صدای باز شدن در را که میشنوم، سرم را بلند میکنم.
یادت هست چند ماه قبل، آن فرش ایرانی را در اینترنت پیدا کردی؟
همان که فروشنده زیر عکسش نوشته بود: بافته شده از جنس عشق!
چند شب در موردش حرف زدی. گفتی چیزی در نقشهاش آشناست. عجیب است، چون من فکر میکردم همه فرشها برای تو آشنا هستند.
آخر سر خریدیاش. اما مثل خیلی از چیزهای دیگر، دیر رسید. امروز که پهنش کردم، برای اولین بار فهمیدم چرا آنقدر دوستش داشتی. کنار فرش، نامه کوتاهی از فروشنده بود.
نوشته بود همسرم این را بیست سال پیش برای من بافته بود؛ زمانی که نامزد بودیم. هیچوقت قرار نبود فروخته شود. اما حالا بیماری او، ما را وادار کرده از عزیزترین چیزی که داریم دل بکنیم، پس مواظبش باشید!
بعد از خواندن نامه، دوباره به فرش نگاه کردم.
نمیدانم چرا، اما احساس کردم این فرش بیشتر از یک فرش است. انگار آدمهای زیادی در آن زندگی کردهاند.
یکی نقشهاش را کشیده. یکی آن را بافته و سالها نگهش داشته. و حالا به خانه ما رسیده.
خانه مردی که تا آخرین روزهای زندگیاش گاهی در خواب، به زبان مادریاش حرف میزد و من فقط با کلمات مهاجرت و لیلی آشنا بودم. می دانم که مهاجرت، فارسی immigration است که مرا با تو آشنا کرد و لیلی نام یک زن است در تاریخ ادبیات ایران!
و من حالا به این فکر میکنم که شاید تو آن فرش را نخریده بودی؛
شاید فرش، بعد از سالها، راهش را پیدا کرده بود تا به تو برسد و تو بر روی آن آرام بگیری ولی حیف که باز هم دیر رسید! ✨
پایان...
۲۰ خردادماه، روز ملی فرش
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤3
✍ مامان گفته بود امروز روز شهربازی است. جعبه را داد دستش و گفت: «اینها را که فروختی، برو هر چقدر میخواهی بازی کن.» پسر قبول کرد؛ آخر مامان میگفت او مرد خانه است و باید سهمش را به زندگی ادا کند.
حالا فقط چند کاپکیک باقی مانده بود. کنار چرخوفلک ایستاد و به آدمهایی نگاه کرد که با عجله از دستگاهی به دستگاه دیگر میرفتند.
نگاهش روی دختربچهای ماند که سوار اسبهای گردان بود. اول فکر کرد او خوششانسترین آدم شهربازی است، اما بعد متوجه زنی شد که از پایین مدام دستور میداد: «دوباره! اینبار بلندتر بخند!» دخترک هر بار همان لبخند را تکرار میکرد.
کمی بعد، هر دو روی یک نیمکت سنگی کنار هم نشستند. دختر به جعبه نگاه کرد: «همه اینها مال توئه؟» پسر جواب داد: «نه، مال مشتریهاست.» بعد پرسید: «تو چرا دیگه بازی نمیکنی؟» دختر به زنی که موبایلش را از دور به سمت آنها گرفته بود اشاره کرد: «دارم بازی میکنم! مامانم بلاگره.»
دقایقی از ترن هوایی و دستگاههایی که جرأت سوار شدنش را نداشتند حرف زدند. بعد صدای زن آمد: «عزیزم! بیا اینطرف. جوری بخند که انگار خیلی خوش میگذره، باشه؟» دختر بلند شد. پسر گفت: «من اینها که تموم بشه، میرم سراغ ترن هوایی. تو چی؟» دختر نگاهی به موبایل مادرش انداخت، شانهای بالا انداخت و رفت.
پسر تا غروب او را همهجا دید؛ روی ماشینهای برقی، جلوی بستنیفروشی... دختر همهجا میخندید، اما پسر نمیدانست چرا لبخندهای او به نظرش واقعی نمیآید؛ درست مثل لبخندهای خودش به مشتریها وقتی میگفت: «شیرینی تازه! شیرینی خانگی!»
به مناسبت ۱۲ ژوئن، روز جهانی مبارزه با کار کودکان
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
حالا فقط چند کاپکیک باقی مانده بود. کنار چرخوفلک ایستاد و به آدمهایی نگاه کرد که با عجله از دستگاهی به دستگاه دیگر میرفتند.
نگاهش روی دختربچهای ماند که سوار اسبهای گردان بود. اول فکر کرد او خوششانسترین آدم شهربازی است، اما بعد متوجه زنی شد که از پایین مدام دستور میداد: «دوباره! اینبار بلندتر بخند!» دخترک هر بار همان لبخند را تکرار میکرد.
کمی بعد، هر دو روی یک نیمکت سنگی کنار هم نشستند. دختر به جعبه نگاه کرد: «همه اینها مال توئه؟» پسر جواب داد: «نه، مال مشتریهاست.» بعد پرسید: «تو چرا دیگه بازی نمیکنی؟» دختر به زنی که موبایلش را از دور به سمت آنها گرفته بود اشاره کرد: «دارم بازی میکنم! مامانم بلاگره.»
دقایقی از ترن هوایی و دستگاههایی که جرأت سوار شدنش را نداشتند حرف زدند. بعد صدای زن آمد: «عزیزم! بیا اینطرف. جوری بخند که انگار خیلی خوش میگذره، باشه؟» دختر بلند شد. پسر گفت: «من اینها که تموم بشه، میرم سراغ ترن هوایی. تو چی؟» دختر نگاهی به موبایل مادرش انداخت، شانهای بالا انداخت و رفت.
پسر تا غروب او را همهجا دید؛ روی ماشینهای برقی، جلوی بستنیفروشی... دختر همهجا میخندید، اما پسر نمیدانست چرا لبخندهای او به نظرش واقعی نمیآید؛ درست مثل لبخندهای خودش به مشتریها وقتی میگفت: «شیرینی تازه! شیرینی خانگی!»
به مناسبت ۱۲ ژوئن، روز جهانی مبارزه با کار کودکان
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤3🔥1
🖤 بعضی آدمها را نه با چهرهشان، که با صدایشان به خاطر میآوریم.
پسری که در زمستان ۱۳۲۶ در یزد به دنیا آمد، سالها بعد قرار بود شبهای میلیونها ایرانی را همراهی کند. خانوادهاش به تهران آمدند و او در میان کتابها، شعرها و واژهها بزرگ شد. هنوز جوان بود که وارد رادیو شد؛ جایی که خانه اصلی او شد و نزدیک به شش دهه در آن ماند.
بهروز رضوی از آن صداهایی بود که عجله نداشتند. آرام و شمرده میآمدند و انگار از جایی میان خاطره و ملکوت به گوش میرسیدند؛ صداهایی که نه فقط شنیده، که به خاطر سپرده میشدند.
از برنامههای ادبی و معرفی کتاب گرفته تا روایت مستندها، دوبله، بازیگری و مهمتر از همه «کتاب شب»؛ مردم صدای او شنیدند و به خواب رفتند.
میگویند بعضی صداها پیر نمیشوند. فقط روزی صاحبشان میرود و صدا در حافظه جمعی مردم میماند.
شامگاه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، بهروز رضوی پس از یک دوره بیماری از میان ما رفت. اما برای بسیاری از ما، هنوز همان مردی است که در تاریکی شب کتابی را باز میکند، لحظهای مکث میکند و با همان صدای آشنا برایمان کتاب میخواند.
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
پسری که در زمستان ۱۳۲۶ در یزد به دنیا آمد، سالها بعد قرار بود شبهای میلیونها ایرانی را همراهی کند. خانوادهاش به تهران آمدند و او در میان کتابها، شعرها و واژهها بزرگ شد. هنوز جوان بود که وارد رادیو شد؛ جایی که خانه اصلی او شد و نزدیک به شش دهه در آن ماند.
بهروز رضوی از آن صداهایی بود که عجله نداشتند. آرام و شمرده میآمدند و انگار از جایی میان خاطره و ملکوت به گوش میرسیدند؛ صداهایی که نه فقط شنیده، که به خاطر سپرده میشدند.
از برنامههای ادبی و معرفی کتاب گرفته تا روایت مستندها، دوبله، بازیگری و مهمتر از همه «کتاب شب»؛ مردم صدای او شنیدند و به خواب رفتند.
میگویند بعضی صداها پیر نمیشوند. فقط روزی صاحبشان میرود و صدا در حافظه جمعی مردم میماند.
شامگاه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، بهروز رضوی پس از یک دوره بیماری از میان ما رفت. اما برای بسیاری از ما، هنوز همان مردی است که در تاریکی شب کتابی را باز میکند، لحظهای مکث میکند و با همان صدای آشنا برایمان کتاب میخواند.
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
💔3
🏟 با این وصف آموختهاید توپ به ندرت از جایی که انتظارش را میکشید ظاهر میشود. چیزی که کمک فراوانی در زندگی به شما کرده است. آبدیدهتان ساخته. پوست کلفتترتان کرده. با همین منطق برابر زهر نومیدی مقاومت خواهید کرد. تسلیم نخواهید شد. آدمیزاد است و امید. امید به فرداها، آمیخته به چاشنی خوشخیالی از نوع فوتبالی... همهی اینها در این بازی، بازی بعد و بعدترها سرشار از زندگی خواهند بود. گاه و بیگاه از ورطهی بزرگسالی فاصله گرفته و به دنیای خردسالی برخواهید گشت. میدانید جادهها و کوچهها با خاطرههای فوتبالی امتداد خواهند یافت. بلندتر خواهند شد، درازتر و شما بیدار خواهید ماند.
بیدار... بیدار... بیدار... میخواهید باور کنید این همان خوشبختی است که کنار دیگران پیدا میکنید.
خوشبختی... خوشبختی... خوشبختی
به بهانه جام جهانی ⚽️
📚 از کتاب پسری روی سکوها، حمیدرضا صدر، نشر چشمه
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
بیدار... بیدار... بیدار... میخواهید باور کنید این همان خوشبختی است که کنار دیگران پیدا میکنید.
خوشبختی... خوشبختی... خوشبختی
به بهانه جام جهانی ⚽️
📚 از کتاب پسری روی سکوها، حمیدرضا صدر، نشر چشمه
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
❤1👏1🏆1
✍ قبل از جلسه، چند بار اسلایدها را مرور کرد. قرار مهمی بود؛ ماهها دنبالش دویده بود و اگر همه چیز خوب پیش میرفت، شاید مسیر کاریاش عوض میشد.
نیم ساعت زودتر به کافه رسید. قرار بود در فضای باز بنشینند. لپتاپش را روی میز گذاشت و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد متوجه شد چیزی عجیب است.
بوی نامطبوعی در هوا میپیچید. چند متر آنطرفتر، کیسههای زباله کنار جوی آب رها شده بودند. لیوانهای یکبار مصرف و زبالههای پراکنده روی پیادهرو با باد جابهجا میشدند. مشتریها مدام میزهایشان را عوض میکردند و گارسون با عذرخواهی از این میز به آن میز میرفت.
مهمانش که رسید، اولین جملهای که گفت درباره قرارداد نبود.
گفت: «اینجا همیشه اینقدر شلوغه و بههمریخته است؟»
صاحب کافه که حرفشان را شنید، آهی کشید و گفت: «نه. فقط دیشب رفتگر محله نیامده بود.»
همین.
نه قطعی برق بود. نه سیل آمده بود. نه حادثهای رخ داده بود.
فقط یک نفر سر کارش حاضر نشده بود.
او همان لحظه فهمید بعضی شغلها آنقدر در تار و پود زندگی ما تنیده شدهاند که تا وقتی هر روز انجام میشوند، کسی متوجهشان نیست.
جلسه برگزار شد. قرارداد هم امضا شد.
اما وقتی از کافه بیرون آمد، بیشتر از هر چیز به همان جمله فکر میکرد:
«فقط دیشب رفتگر محله نیامده بود.»
ناگهان فهمید شهرها را فقط مهندسان، معماران و مدیران و حتی مردم نمیسازند...
برای رفتگران شریف؛ آدمهایی که اگر یک شب نباشند، همه متوجه میشوند زندگی شهری چقدر به حضورشان وابسته است.
به مناسبت ۱۷ جون، #روز_جهانی_رفتگران
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
نیم ساعت زودتر به کافه رسید. قرار بود در فضای باز بنشینند. لپتاپش را روی میز گذاشت و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد متوجه شد چیزی عجیب است.
بوی نامطبوعی در هوا میپیچید. چند متر آنطرفتر، کیسههای زباله کنار جوی آب رها شده بودند. لیوانهای یکبار مصرف و زبالههای پراکنده روی پیادهرو با باد جابهجا میشدند. مشتریها مدام میزهایشان را عوض میکردند و گارسون با عذرخواهی از این میز به آن میز میرفت.
مهمانش که رسید، اولین جملهای که گفت درباره قرارداد نبود.
گفت: «اینجا همیشه اینقدر شلوغه و بههمریخته است؟»
صاحب کافه که حرفشان را شنید، آهی کشید و گفت: «نه. فقط دیشب رفتگر محله نیامده بود.»
همین.
نه قطعی برق بود. نه سیل آمده بود. نه حادثهای رخ داده بود.
فقط یک نفر سر کارش حاضر نشده بود.
او همان لحظه فهمید بعضی شغلها آنقدر در تار و پود زندگی ما تنیده شدهاند که تا وقتی هر روز انجام میشوند، کسی متوجهشان نیست.
جلسه برگزار شد. قرارداد هم امضا شد.
اما وقتی از کافه بیرون آمد، بیشتر از هر چیز به همان جمله فکر میکرد:
«فقط دیشب رفتگر محله نیامده بود.»
ناگهان فهمید شهرها را فقط مهندسان، معماران و مدیران و حتی مردم نمیسازند...
برای رفتگران شریف؛ آدمهایی که اگر یک شب نباشند، همه متوجه میشوند زندگی شهری چقدر به حضورشان وابسته است.
به مناسبت ۱۷ جون، #روز_جهانی_رفتگران
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤3
✍ عزیزم،
امروز دقیقاً دو ماه و سه روز از روزی میگذرد که تو را ترک کردم؛
تو را،
وطنم را،
خانوادهام را
و دوستانم را.
عجیب نیست؛ آرام نیستم. مثل کارآگاهی که سالها دنبال حقیقت دویده ولی هنوز راز جنایت را کشف نکرده است.
ترک خانه برای من شورش علیه استبداد بود.
اما گاهی از خودم میپرسم: آیا همزمان جنگی علیه خودم هم بود؟ هنوز نمیدانم.
شاید تا وقتی از این اقامتگاه پناهجویان بیرون نرفتهام و دوباره طعم یک زندگی معمولی را نچشیدهام، نتوانم دربارهاش حرف بزنم. میدانم اینجا مدالی در انتظارم نیست. به کسی برای نافرمانی جایزه نمیدهند.
اما امیدوارم تو به من افتخار کنی.
همیشه فکر میکردم اگر دوستم داشتی، بخشی از آن به خاطر همین سرکشیهایم بود؛
به خاطر ایستادن در برابر چیزی که هر دوی ما از آن نفرت داشتیم.
از احساس امروزت خبر ندارم. فقط میدانم روزی دوستم داشتی. نمیدانم در این ماهها دلت برایم تنگ شده یا نه.
اما عزیزم،
خاورمیانه جای عجیبی است. سرزمین پیامبران است، اما انگار راه رستگاری را گم کرده است.
هر روز حادثهای تازه از راه میرسد، انگار کسی مسابقهای بیپایان ترتیب داده و هر ساعت مانعی تازه پیش پای مردم میگذارد و مردم، قهرمانانه از آنها عبور میکنند.
من اما هرگز به اندازه تو قهرمان نبودم. زندگی این را به من ثابت کرد. برای همین از تو میخواهم در دادگاه دلت مرا ببخشی؛
برای رفتنم،
برای نماندنم،
برای همه احساساتی که ناچار شبیه خیانت به نظر میرسند.
گاهی یاد حکایتی میافتم:
پیرزنی از قصابی پرسید:
چرا گوشتها را با این تیغه کند میبری؟
قصاب گفت:
برای اینکه گوسفند کمتر درد بکشد.
پیرزن خندید و گفت:
گوسفند که دیگر مرده است.
و قصاب جواب داد:
از کجا معلوم؟ ما که نمیدانیم بعد از مرگ چه بر سر گوسفند میآید.
من هم نمیدانم بعد از مرگ چه چیزی در انتظار ماست. شاید خدا قصابی باشد که زیر ردای خود مهربانی را پنهان کرده است. شاید اول ما را بکشد و بعد به ما پناه بدهد.
شاید روزی،
جایی آن سوی همه این مرزها،
دوباره همدیگر را پیدا کنیم.
کنار دریا.
در حالی که صدای موجها میآید.
و هیچکس دیگر از ما نپرسد از کجا آمدهایم.
#مناسبت
برای 20 جون روز جهانی پناهندگان
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
امروز دقیقاً دو ماه و سه روز از روزی میگذرد که تو را ترک کردم؛
تو را،
وطنم را،
خانوادهام را
و دوستانم را.
عجیب نیست؛ آرام نیستم. مثل کارآگاهی که سالها دنبال حقیقت دویده ولی هنوز راز جنایت را کشف نکرده است.
ترک خانه برای من شورش علیه استبداد بود.
اما گاهی از خودم میپرسم: آیا همزمان جنگی علیه خودم هم بود؟ هنوز نمیدانم.
شاید تا وقتی از این اقامتگاه پناهجویان بیرون نرفتهام و دوباره طعم یک زندگی معمولی را نچشیدهام، نتوانم دربارهاش حرف بزنم. میدانم اینجا مدالی در انتظارم نیست. به کسی برای نافرمانی جایزه نمیدهند.
اما امیدوارم تو به من افتخار کنی.
همیشه فکر میکردم اگر دوستم داشتی، بخشی از آن به خاطر همین سرکشیهایم بود؛
به خاطر ایستادن در برابر چیزی که هر دوی ما از آن نفرت داشتیم.
از احساس امروزت خبر ندارم. فقط میدانم روزی دوستم داشتی. نمیدانم در این ماهها دلت برایم تنگ شده یا نه.
اما عزیزم،
خاورمیانه جای عجیبی است. سرزمین پیامبران است، اما انگار راه رستگاری را گم کرده است.
هر روز حادثهای تازه از راه میرسد، انگار کسی مسابقهای بیپایان ترتیب داده و هر ساعت مانعی تازه پیش پای مردم میگذارد و مردم، قهرمانانه از آنها عبور میکنند.
من اما هرگز به اندازه تو قهرمان نبودم. زندگی این را به من ثابت کرد. برای همین از تو میخواهم در دادگاه دلت مرا ببخشی؛
برای رفتنم،
برای نماندنم،
برای همه احساساتی که ناچار شبیه خیانت به نظر میرسند.
گاهی یاد حکایتی میافتم:
پیرزنی از قصابی پرسید:
چرا گوشتها را با این تیغه کند میبری؟
قصاب گفت:
برای اینکه گوسفند کمتر درد بکشد.
پیرزن خندید و گفت:
گوسفند که دیگر مرده است.
و قصاب جواب داد:
از کجا معلوم؟ ما که نمیدانیم بعد از مرگ چه بر سر گوسفند میآید.
من هم نمیدانم بعد از مرگ چه چیزی در انتظار ماست. شاید خدا قصابی باشد که زیر ردای خود مهربانی را پنهان کرده است. شاید اول ما را بکشد و بعد به ما پناه بدهد.
شاید روزی،
جایی آن سوی همه این مرزها،
دوباره همدیگر را پیدا کنیم.
کنار دریا.
در حالی که صدای موجها میآید.
و هیچکس دیگر از ما نپرسد از کجا آمدهایم.
#مناسبت
برای 20 جون روز جهانی پناهندگان
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
👏2❤1
✍️ در ۳۱ خرداد ۱۳۰۳، پسری در محله سنگلج تهران به دنیا آمد که بعدها قرار بود «آقای بازیگر» لقب بگیرد؛ عزتالله انتظامی.
اما داستان او از سینما شروع نشد.
🎭 عزت نوجوان عاشق تئاتر بود. آنقدر که گاهی از دیوار تماشاخانهها بالا میرفت تا بتواند نمایشها را رایگان ببیند. پول بلیت نداشت، اما رویای صحنه را داشت. شبها بازیگران را تماشا میکرد و در راه بازگشت، دیالوگهایشان را زیر لب تکرار میکرد.
سالها بعد برای تحصیل بازیگری راهی آلمان شد. وقتی برگشت، نه ستارهای مشهور بود و نه کسی منتظرش بود. دوباره از نقطه صفر شروع کرد؛ روی صحنههای کوچک، در نمایشهای رادیویی و نقشهای کوتاه.
تا اینکه یک روز گاوی مُرد.
البته نه در واقعیت؛ در فیلم گاو. 🎬
انتظامی در نقش «مش حسن» آنقدر درخشان ظاهر شد که بسیاری از تماشاگران فراموش کردند او بازیگر است. مردی که پس از مرگ تنها گاوش، آرامآرام خود را گاو تصور میکند. فیلم به یکی از مهمترین آثار تاریخ سینمای ایران تبدیل شد و نام عزتالله انتظامی را جاودانه کرد.
اما شهرت، او را تغییر نداد.
میگویند سالها بعد، وقتی مردم در خیابان او را میدیدند، با احترام میگفتند: «آقای انتظامی.» و او تقریباً همیشه با لبخند و مکثی کوتاه پاسخ میداد: «بفرمایید؟»
گویی هنوز همان جوان سنگلجی بود که پشت درِ تماشاخانهها ایستاده بود و آرزو داشت روزی روی صحنه برود.
او دهها نقش ماندگار بازی کرد؛ از هامون تا اجارهنشینها و مادر. اما شاید بزرگترین نقش زندگیاش این بود که به چند نسل از بازیگران نشان داد هنر فقط استعداد نیست؛ صبر، عشق و احترام به مخاطب هم هست.
وقتی در سال ۱۳۹۷ از دنیا رفت، بسیاری احساس کردند فقط یک بازیگر را از دست ندادهاند؛ انگار بخشی از تاریخ معاصر ایران از صحنه خارج شده است.
و شاید به همین دلیل است که هنوز هم وقتی نام عزتالله انتظامی میآید، خیلیها ناخودآگاه همان لقب قدیمی را تکرار میکنند:
آقای بازیگر. 🎭
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
اما داستان او از سینما شروع نشد.
🎭 عزت نوجوان عاشق تئاتر بود. آنقدر که گاهی از دیوار تماشاخانهها بالا میرفت تا بتواند نمایشها را رایگان ببیند. پول بلیت نداشت، اما رویای صحنه را داشت. شبها بازیگران را تماشا میکرد و در راه بازگشت، دیالوگهایشان را زیر لب تکرار میکرد.
سالها بعد برای تحصیل بازیگری راهی آلمان شد. وقتی برگشت، نه ستارهای مشهور بود و نه کسی منتظرش بود. دوباره از نقطه صفر شروع کرد؛ روی صحنههای کوچک، در نمایشهای رادیویی و نقشهای کوتاه.
تا اینکه یک روز گاوی مُرد.
البته نه در واقعیت؛ در فیلم گاو. 🎬
انتظامی در نقش «مش حسن» آنقدر درخشان ظاهر شد که بسیاری از تماشاگران فراموش کردند او بازیگر است. مردی که پس از مرگ تنها گاوش، آرامآرام خود را گاو تصور میکند. فیلم به یکی از مهمترین آثار تاریخ سینمای ایران تبدیل شد و نام عزتالله انتظامی را جاودانه کرد.
اما شهرت، او را تغییر نداد.
میگویند سالها بعد، وقتی مردم در خیابان او را میدیدند، با احترام میگفتند: «آقای انتظامی.» و او تقریباً همیشه با لبخند و مکثی کوتاه پاسخ میداد: «بفرمایید؟»
گویی هنوز همان جوان سنگلجی بود که پشت درِ تماشاخانهها ایستاده بود و آرزو داشت روزی روی صحنه برود.
او دهها نقش ماندگار بازی کرد؛ از هامون تا اجارهنشینها و مادر. اما شاید بزرگترین نقش زندگیاش این بود که به چند نسل از بازیگران نشان داد هنر فقط استعداد نیست؛ صبر، عشق و احترام به مخاطب هم هست.
وقتی در سال ۱۳۹۷ از دنیا رفت، بسیاری احساس کردند فقط یک بازیگر را از دست ندادهاند؛ انگار بخشی از تاریخ معاصر ایران از صحنه خارج شده است.
و شاید به همین دلیل است که هنوز هم وقتی نام عزتالله انتظامی میآید، خیلیها ناخودآگاه همان لقب قدیمی را تکرار میکنند:
آقای بازیگر. 🎭
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤2
https://www.aparat.com/v/l36wu7b
این فیلم فقط یک خاطره بامزه نیست؛ انگار تکهای از تاریخ سینمای ایران است که اتفاقی روی دوربین ثبت شده.
روی صحنه، عزتالله انتظامی با همان شیرینی و طنازی همیشگی، خاطرهای تعریف میکند و در حضور داریوش مهرجویی ادایش را درمیآورد. چند لحظه بعد، مهرجویی پشت میکروفون میآید و تلافی میکند؛ او هم ادای انتظامی را درمیآورد و سالن غرق خنده میشود. در میان این صحنه، علی معلم نیز حضور دارد؛ مردی که سالها روایتگر و ثبتکننده خاطرات سینمای ایران بود.
امروز که به این ویدئو نگاه میکنیم، میدانیم هر سه نفر از قاب زندگی بیرون رفتهاند؛ یکی به دلیل کهولت، یکی ناگهانی در میانه راه، و دیگری در پایانی تلخ و ناباورانه. اما همین چند دقیقه، چیزی فراتر از یک شوخی دوستانه را ثبت کرده است؛ تصویری از رفاقت، احترام و عشق مشترک به سینما. گویی دوربین، بیآنکه بداند، لحظهای را برای همیشه حفظ کرده که حالا ارزشش چند برابر شده است. سه نام بزرگ، سه چهره ماندگار، و یک خاطره که هنوز لبخند بر لب میآورد. ❤️🎬
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
این فیلم فقط یک خاطره بامزه نیست؛ انگار تکهای از تاریخ سینمای ایران است که اتفاقی روی دوربین ثبت شده.
روی صحنه، عزتالله انتظامی با همان شیرینی و طنازی همیشگی، خاطرهای تعریف میکند و در حضور داریوش مهرجویی ادایش را درمیآورد. چند لحظه بعد، مهرجویی پشت میکروفون میآید و تلافی میکند؛ او هم ادای انتظامی را درمیآورد و سالن غرق خنده میشود. در میان این صحنه، علی معلم نیز حضور دارد؛ مردی که سالها روایتگر و ثبتکننده خاطرات سینمای ایران بود.
امروز که به این ویدئو نگاه میکنیم، میدانیم هر سه نفر از قاب زندگی بیرون رفتهاند؛ یکی به دلیل کهولت، یکی ناگهانی در میانه راه، و دیگری در پایانی تلخ و ناباورانه. اما همین چند دقیقه، چیزی فراتر از یک شوخی دوستانه را ثبت کرده است؛ تصویری از رفاقت، احترام و عشق مشترک به سینما. گویی دوربین، بیآنکه بداند، لحظهای را برای همیشه حفظ کرده که حالا ارزشش چند برابر شده است. سه نام بزرگ، سه چهره ماندگار، و یک خاطره که هنوز لبخند بر لب میآورد. ❤️🎬
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
ادای داریوش مهرجویی توسط استاد عزت الله انتظامی و...
ادای داریوش مهرجویی توسط استاد عزت الله انتظامی و...
استاد انتظامی در خاطره ای ادای داریوش مهرجویی رو در میارند و داریوش مهرجویی هم برای اولین بار در تاریخ سینما نقش استاد انتظامی رو برای چند ثانیه بازی میکنه.
استاد انتظامی در خاطره ای ادای داریوش مهرجویی رو در میارند و داریوش مهرجویی هم برای اولین بار در تاریخ سینما نقش استاد انتظامی رو برای چند ثانیه بازی میکنه.
❤1🤗1
🍒 زندگی یعنی اینکه *طعم گیلاس* را بچشی؛
در سادهترین لحظهها دلیلی برای ادامه پیدا کنی.
یعنی توی یک تاکسی بنشینی و بگویی:
آقا یه توت ما رو نجات داد!
🏡 یعنی وقتی کسی به کمک تو نیاز دارد، بیآنکه بدانی راه به کجا میرسد، به دنبال *خانه دوست* روانه شوی.
یعنی آنقدر به آدمها نزدیک شوی که هیچکس برایت فقط یک چهره نباشد؛ همه را در یک *کلوزآپ* بزرگ ببینی، با ترسها، آرزوها و ضعفهایشان.
زندگی یعنی پرده سینما روشن باشد. بعضیها بخندند، بعضیها اشک بریزند. و داستان *شیرین* را از اشکها و لبخندهای زنان زندگی کنی!
و شاید برای همین است که که ژان-لوک گدار گفته:
سینما با گریفیث آغاز میشود و با کیارستمی پایان مییابد. 🎬
اما گاهی با خودم فکر میکنم:
اگر عباس کیارستمی امروز اینجا بود، جهان را چگونه میدید؟
آیا هنوز هم در هیاهوی این روزها، میشد طعم گیلاسی پیدا کرد که آدم را به زندگی امیدوار کند؟
به بهانه یکم تیرماه سالروز تولد عباس کیارستمی
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
در سادهترین لحظهها دلیلی برای ادامه پیدا کنی.
یعنی توی یک تاکسی بنشینی و بگویی:
آقا یه توت ما رو نجات داد!
🏡 یعنی وقتی کسی به کمک تو نیاز دارد، بیآنکه بدانی راه به کجا میرسد، به دنبال *خانه دوست* روانه شوی.
یعنی آنقدر به آدمها نزدیک شوی که هیچکس برایت فقط یک چهره نباشد؛ همه را در یک *کلوزآپ* بزرگ ببینی، با ترسها، آرزوها و ضعفهایشان.
زندگی یعنی پرده سینما روشن باشد. بعضیها بخندند، بعضیها اشک بریزند. و داستان *شیرین* را از اشکها و لبخندهای زنان زندگی کنی!
و شاید برای همین است که که ژان-لوک گدار گفته:
سینما با گریفیث آغاز میشود و با کیارستمی پایان مییابد. 🎬
اما گاهی با خودم فکر میکنم:
اگر عباس کیارستمی امروز اینجا بود، جهان را چگونه میدید؟
آیا هنوز هم در هیاهوی این روزها، میشد طعم گیلاسی پیدا کرد که آدم را به زندگی امیدوار کند؟
به بهانه یکم تیرماه سالروز تولد عباس کیارستمی
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
🥰3❤2
✍️ فلاش دوربینها یکییکی خاموش شدند.
مأمورها هنوز کنار کیسههای سفید ایستاده بودند؛ انگار کنار شکار بزرگی عکس یادگاری میگرفتند.
خبرنگار آنجا ایستاده بود،
«چند تُن مواد مخدر کشف و امحا شد...»
جمله را آنقدر شنیده بود که دیگر شبیه خبر نبود؛ شبیه تیتراژ فیلمی بود که پایانش را از قبل میدانست.
از انبار بیرون آمد. بیاختیار یاد برادرش افتاد. عجیب بود... برادرش هیچوقت داخل چنین انباری نبود. هیچوقت قاچاقچی نبود. فقط یک روز، یک نفر به او گفته بود: «فقط یک بار.»
بعد انگار تمام شهر، دست به دست هم داده بود تا آن «یک بار» تکرار شود.
خبرنگار ایستاد.
با خودش فکر کرد اگر تمام این کیسهها هفت سال زودتر کشف شده بودند، برادرش زنده میماند؟
نه...
برادرش با این کیسهها نمرده بود.
با آن دستی مرده بود که همیشه زودتر از همه، بسته بعدی را پیدا میکرد.
صدای بستن درِ انبار آمد. همهچیز تمام شده بود.
یا شاید تازه شروع شده بود.
فردا دوباره عدهای میکارند. عدهای میسازند. عدهای حمل میکنند. عدهای چشم میبندند. عدهای هم با افتخار، جلوی دوربینها از مبارزه حرف میزنند.
و جایی، پسری یا دختری برای اولین بار خواهد شنید: «فقط یک بار...»
خبرنگار گوشیاش را از جیبش بیرون آورد.
تیتر آماده بود:
«چند تُن مواد مخدر کشف و امحا شد.»
اما دستش روی دکمه انتشار ماند. با خودش فکر کرد:
اگر قرار بود برادرم با کشف این محمولهها نجات پیدا کند... باید هفت سال پیش زنده میشد.
صفحه را بست.
پشت سرش، مأمورها مشغول جمع کردن بنر «مبارزه با مواد مخدر» بودند.
فردا، بنر دیگری نصب میشد. خبر دیگری نوشته میشد. محموله دیگری کشف میشد.
و احتمالاً... یک نفر دیگر، برای اولین بار، میشنید:
«فقط یک بار...»
📆 به مناسبت، ۲۶ جون، روز جهانی مبارزه با مواد مخدر
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
مأمورها هنوز کنار کیسههای سفید ایستاده بودند؛ انگار کنار شکار بزرگی عکس یادگاری میگرفتند.
خبرنگار آنجا ایستاده بود،
«چند تُن مواد مخدر کشف و امحا شد...»
جمله را آنقدر شنیده بود که دیگر شبیه خبر نبود؛ شبیه تیتراژ فیلمی بود که پایانش را از قبل میدانست.
از انبار بیرون آمد. بیاختیار یاد برادرش افتاد. عجیب بود... برادرش هیچوقت داخل چنین انباری نبود. هیچوقت قاچاقچی نبود. فقط یک روز، یک نفر به او گفته بود: «فقط یک بار.»
بعد انگار تمام شهر، دست به دست هم داده بود تا آن «یک بار» تکرار شود.
خبرنگار ایستاد.
با خودش فکر کرد اگر تمام این کیسهها هفت سال زودتر کشف شده بودند، برادرش زنده میماند؟
نه...
برادرش با این کیسهها نمرده بود.
با آن دستی مرده بود که همیشه زودتر از همه، بسته بعدی را پیدا میکرد.
صدای بستن درِ انبار آمد. همهچیز تمام شده بود.
یا شاید تازه شروع شده بود.
فردا دوباره عدهای میکارند. عدهای میسازند. عدهای حمل میکنند. عدهای چشم میبندند. عدهای هم با افتخار، جلوی دوربینها از مبارزه حرف میزنند.
و جایی، پسری یا دختری برای اولین بار خواهد شنید: «فقط یک بار...»
خبرنگار گوشیاش را از جیبش بیرون آورد.
تیتر آماده بود:
«چند تُن مواد مخدر کشف و امحا شد.»
اما دستش روی دکمه انتشار ماند. با خودش فکر کرد:
اگر قرار بود برادرم با کشف این محمولهها نجات پیدا کند... باید هفت سال پیش زنده میشد.
صفحه را بست.
پشت سرش، مأمورها مشغول جمع کردن بنر «مبارزه با مواد مخدر» بودند.
فردا، بنر دیگری نصب میشد. خبر دیگری نوشته میشد. محموله دیگری کشف میشد.
و احتمالاً... یک نفر دیگر، برای اولین بار، میشنید:
«فقط یک بار...»
📆 به مناسبت، ۲۶ جون، روز جهانی مبارزه با مواد مخدر
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤5