✍ باران به آرامی روی پنجره خودنمایی میکرد. دختر جوانی کنار میزی پر از کاغذهای پراکنده نشسته بود و به دستگاهی فکر میکرد که هنوز ساخته نشده بود.
*نامش آدا لاولیس بود.*
در زمانی که کامپیوتری وجود نداشت، او برای «ماشین تحلیلی» چارلز ببیج مجموعهای از دستورالعملها نوشت؛ دستورالعملهایی که امروز آنها را نخستین برنامه کامپیوتری جهان میدانند. به همین دلیل، *_آدا لاولیس را نخستین برنامهنویس _ تاریخ میشناسند.*
اما اهمیت او فقط به نوشتن چند دستور خلاصه نمیشود.
بسیاری از همعصرانش ماشینها را صرفاً ابزار محاسبه میدیدند؛ آدا اما تصور میکرد روزی ماشینها بتوانند فراتر از اعداد عمل کنند. او پیشبینی کرده بود که این دستگاهها میتوانند با نمادها کار کنند، موسیقی تولید کنند و در خدمت خلاقیت انسان قرار بگیرند؛ تصوری شگفتانگیز برای قرنی که هنوز خبری از رایانه، اینترنت و دنیای دیجیتال نبود.
سالها بعد، وقتی جهان پر از صفحههای درخشان، وبسایتها و کدهای بیشمار شد، میلیونها طراح و برنامهنویس هر روز خطوطی از کد را کنار هم گذاشتند تا ایدههایشان را به زندگی بیاورند؛ بیآنکه بدانند زنی در قرن نوزدهم، بیش از یک قرن پیش از تولد رایانههای مدرن، نخستین گام را در این مسیر برداشته بود.
آن شب، آدا آخرین یادداشتش را روی کاغذ نوشت و شمع روی میز کمنورتر شد. شاید خودش هم نمیدانست رویای زنانه ریاضیگونهاش روزی دنیا را روی سر انگشتانس بچرخاند.
#مناسبت
به بهانه:
📅 31 می، روز جهانی طراحان وب
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
*نامش آدا لاولیس بود.*
در زمانی که کامپیوتری وجود نداشت، او برای «ماشین تحلیلی» چارلز ببیج مجموعهای از دستورالعملها نوشت؛ دستورالعملهایی که امروز آنها را نخستین برنامه کامپیوتری جهان میدانند. به همین دلیل، *_آدا لاولیس را نخستین برنامهنویس _ تاریخ میشناسند.*
اما اهمیت او فقط به نوشتن چند دستور خلاصه نمیشود.
بسیاری از همعصرانش ماشینها را صرفاً ابزار محاسبه میدیدند؛ آدا اما تصور میکرد روزی ماشینها بتوانند فراتر از اعداد عمل کنند. او پیشبینی کرده بود که این دستگاهها میتوانند با نمادها کار کنند، موسیقی تولید کنند و در خدمت خلاقیت انسان قرار بگیرند؛ تصوری شگفتانگیز برای قرنی که هنوز خبری از رایانه، اینترنت و دنیای دیجیتال نبود.
سالها بعد، وقتی جهان پر از صفحههای درخشان، وبسایتها و کدهای بیشمار شد، میلیونها طراح و برنامهنویس هر روز خطوطی از کد را کنار هم گذاشتند تا ایدههایشان را به زندگی بیاورند؛ بیآنکه بدانند زنی در قرن نوزدهم، بیش از یک قرن پیش از تولد رایانههای مدرن، نخستین گام را در این مسیر برداشته بود.
آن شب، آدا آخرین یادداشتش را روی کاغذ نوشت و شمع روی میز کمنورتر شد. شاید خودش هم نمیدانست رویای زنانه ریاضیگونهاش روزی دنیا را روی سر انگشتانس بچرخاند.
#مناسبت
به بهانه:
📅 31 می، روز جهانی طراحان وب
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
❤4
📒 یادداشتهای گاه و بیگاه:
🖋 تابآوری، آنطور که در کتابهای روانشناسی زرد میگویند، «ایستادگی در برابر طوفان» نیست. در واقعیت، تابآوری خیلی شبیه به همین ظرف شستنهای طولانی است؛ وقتی که بیکاری مثل بختک روی خانه افتاده و تو در حالی که داری چربی سمج ته قابلمه را میسابی، به این فکر میکنی که «فردا قراره چطور بگذره؟»
تابآوری یعنی همین که اجازه ندهی آن سکوت لعنتی ناشی از «نبودن صدای اساماس واریز»، بندبند خانه را از هم باز کند. یعنی نشستن کنار زنی که میدانی ته دلش آشوب است، اما دارد با دقت یک جراح، لکهی روی پیراهن قدیمیاش را پاک میکند تا فردا که میرود برای مصاحبه شغلی با نصف حقوق قبلش، «محترم» به نظر برسد.
اما ما فقط با نبودنها زندگی نمیکنیم؛ ما با «فکر کردن به نبودنها» زندگی میکنیم. و این دقیقاً همان جایی است که تابآوری به یک شکنجهی آرام تبدیل میشود. مثل وقتی که پدر خانواده، بعد از ماهها بیکاری، گوشهی پذیرایی مینشیند و به نقشههای فرش خیره میشود. دستهایش به هیچ کاری مشغول نیست، اما انگار دارد با تمام توانش، سقف خانه را که دارد روی سر رویاهایش آوار میشود، با نگاهش نگه میدارد.
تابآوری، یعنی همین که در اوج استیصال، هنوز یادت بماند که گلدان کنج اتاق تشنه است. آب دادن به آن گلدان، وقتی خودت در حال غرق شدنی، شاید بیهودهترین کار دنیا باشد، اما همین بیهودگی است که ما را «انسان» نگه میدارد.
ما یاد گرفتهایم که زندگی، چیزی فراتر از بقاست؛ زندگی یعنی همین لجبازی معصومانه با واقعیتهای تلخ، در حالی که دستهایت به هیچ کاری مشغول نیست و داری به «چگونگی ادامهدادن» فکر میکنی...
#یادداشت
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
@Timewriter
🖋 تابآوری، آنطور که در کتابهای روانشناسی زرد میگویند، «ایستادگی در برابر طوفان» نیست. در واقعیت، تابآوری خیلی شبیه به همین ظرف شستنهای طولانی است؛ وقتی که بیکاری مثل بختک روی خانه افتاده و تو در حالی که داری چربی سمج ته قابلمه را میسابی، به این فکر میکنی که «فردا قراره چطور بگذره؟»
تابآوری یعنی همین که اجازه ندهی آن سکوت لعنتی ناشی از «نبودن صدای اساماس واریز»، بندبند خانه را از هم باز کند. یعنی نشستن کنار زنی که میدانی ته دلش آشوب است، اما دارد با دقت یک جراح، لکهی روی پیراهن قدیمیاش را پاک میکند تا فردا که میرود برای مصاحبه شغلی با نصف حقوق قبلش، «محترم» به نظر برسد.
اما ما فقط با نبودنها زندگی نمیکنیم؛ ما با «فکر کردن به نبودنها» زندگی میکنیم. و این دقیقاً همان جایی است که تابآوری به یک شکنجهی آرام تبدیل میشود. مثل وقتی که پدر خانواده، بعد از ماهها بیکاری، گوشهی پذیرایی مینشیند و به نقشههای فرش خیره میشود. دستهایش به هیچ کاری مشغول نیست، اما انگار دارد با تمام توانش، سقف خانه را که دارد روی سر رویاهایش آوار میشود، با نگاهش نگه میدارد.
تابآوری، یعنی همین که در اوج استیصال، هنوز یادت بماند که گلدان کنج اتاق تشنه است. آب دادن به آن گلدان، وقتی خودت در حال غرق شدنی، شاید بیهودهترین کار دنیا باشد، اما همین بیهودگی است که ما را «انسان» نگه میدارد.
ما یاد گرفتهایم که زندگی، چیزی فراتر از بقاست؛ زندگی یعنی همین لجبازی معصومانه با واقعیتهای تلخ، در حالی که دستهایت به هیچ کاری مشغول نیست و داری به «چگونگی ادامهدادن» فکر میکنی...
#یادداشت
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
@Timewriter
❤3👏1
💥مُرد دیگر، آدم ها میمیرند، سکته میکنند یا زیر ماشین میروند، گاهی حتی کسی عمدا از بالای صخرهای پرتشان میکند پایین. این ها، البته مهم است، ولی مهمتر همان نبودن آنهاست، این که آدم بیدار شود و ببیند که نیستش، کنار تو خالی است. بعد دیگر جای خالیشان میماند، روی بالش، حتی روی صندلی که آدم بعد مردنشان خریده است. آن وقت است که آدم حسابی گریهاش میگیرد، بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند.
📚 از رمان آینههای دردار، هوشنگ گلشیری، انتشارات نیلوفر
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
📚 از رمان آینههای دردار، هوشنگ گلشیری، انتشارات نیلوفر
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
🥰3❤1
🌄 عزیزترینم. زندگی به ما یاد داد که هر روز، غروبی دارد و هر شب، طلوعی. دیروز که این عکس را ثبت میکردم با خودم فکر کردم که غروب هم زیباست، همانگونه که شب. همانگونه که تاریکی. همانگونه که تو چراغها را خاموش میکنی و میگویی در تاریکی زیباتری.
عزیزترینم ما خسته شدیم از بسکه به دنبال پولمان دویدیم. خسته شدیم از بسکه خوردیم زمین و بلند شدیم. خسته شدیم از بس که آدمها یک روی دیگرشان را نشانمان دادند. یک روی بدجنس که در کودکی فقط در داستانها پیدایشان میشد و بعد به سزای عملشان میرسیدند. امروز آنها راست راست جلویمان راه میروند و به ما میخندند و سزا که هیچ، روز به روز با رفاه بیشتری زیست میکنند.
عزیزترینم اما نمیدانم که آنها کسی چون تو را دارند یا نه. میدانم اما که اگر تو باشی غروب هم زیباست. به همین زیبایی.
همانگونه که تو چراغها را خاموش میکنی و به من میگویی که تو، در تاریکی زیباتری...
بخشی از یک داستان بلند که هیچوقت کامل نشد... 🗒
#ادبیات
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
عزیزترینم ما خسته شدیم از بسکه به دنبال پولمان دویدیم. خسته شدیم از بسکه خوردیم زمین و بلند شدیم. خسته شدیم از بس که آدمها یک روی دیگرشان را نشانمان دادند. یک روی بدجنس که در کودکی فقط در داستانها پیدایشان میشد و بعد به سزای عملشان میرسیدند. امروز آنها راست راست جلویمان راه میروند و به ما میخندند و سزا که هیچ، روز به روز با رفاه بیشتری زیست میکنند.
عزیزترینم اما نمیدانم که آنها کسی چون تو را دارند یا نه. میدانم اما که اگر تو باشی غروب هم زیباست. به همین زیبایی.
همانگونه که تو چراغها را خاموش میکنی و به من میگویی که تو، در تاریکی زیباتری...
بخشی از یک داستان بلند که هیچوقت کامل نشد... 🗒
#ادبیات
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
❤5
🏞 اگر اصفهانی باشید، یا حتی مدتی در اصفهان زندگی کرده باشید، احتمالاً عبارت «دنبال رودخونه» برایتان آشناست.
میپرسی: «شب کجا بریم؟» جواب میآید: «دنبال رودخونه.» میپرسی: «کدوم محله بهتره؟» میگویند: «دنبال رودخونه.»
🌊 انگار رودخانه فقط یک پدیده طبیعی نیست؛ جهت زندگی است. نقطهای که شهر خودش را با آن تعریف میکند.
برای همین، هر بار که عبارت «محیط زیست» را میشنوم، قبل از هر تعریف علمی، به معنای سادهی کلماتش فکر میکنم: محیطی برای زیستن.
جایی که رودخانه در آن جاری باشد، درخت در آن رشد کند، پرنده در آن بماند و انسان، برای دیدن آب در یک رودخانه، نیاز به خبر فوری نداشته باشد.
شاید بحران از همان جایی آغاز میشود که «محیط زیست»، آرامآرام از محیطی برای زیستن، به محیطی برای دوام آوردن تبدیل میشود.
این روزها زایندهرود دوباره جاری شده است و مردم خوشحالاند؛ حق هم دارند.
اما هیچ چیز به اندازهی این خوشحالی غمانگیز نیست.
اینکه برای چند روز جاری شدن یک رود، ذوق کنیم؛ در حالی که نامش از همان روز اول، وعدهی زندگی را داده است
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
میپرسی: «شب کجا بریم؟» جواب میآید: «دنبال رودخونه.» میپرسی: «کدوم محله بهتره؟» میگویند: «دنبال رودخونه.»
🌊 انگار رودخانه فقط یک پدیده طبیعی نیست؛ جهت زندگی است. نقطهای که شهر خودش را با آن تعریف میکند.
برای همین، هر بار که عبارت «محیط زیست» را میشنوم، قبل از هر تعریف علمی، به معنای سادهی کلماتش فکر میکنم: محیطی برای زیستن.
جایی که رودخانه در آن جاری باشد، درخت در آن رشد کند، پرنده در آن بماند و انسان، برای دیدن آب در یک رودخانه، نیاز به خبر فوری نداشته باشد.
شاید بحران از همان جایی آغاز میشود که «محیط زیست»، آرامآرام از محیطی برای زیستن، به محیطی برای دوام آوردن تبدیل میشود.
این روزها زایندهرود دوباره جاری شده است و مردم خوشحالاند؛ حق هم دارند.
اما هیچ چیز به اندازهی این خوشحالی غمانگیز نیست.
اینکه برای چند روز جاری شدن یک رود، ذوق کنیم؛ در حالی که نامش از همان روز اول، وعدهی زندگی را داده است
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
❤7
روزشمار به زبان داستان ✍📆
🏞 اگر اصفهانی باشید، یا حتی مدتی در اصفهان زندگی کرده باشید، احتمالاً عبارت «دنبال رودخونه» برایتان آشناست. میپرسی: «شب کجا بریم؟» جواب میآید: «دنبال رودخونه.» میپرسی: «کدوم محله بهتره؟» میگویند: «دنبال رودخونه.» 🌊 انگار رودخانه فقط یک پدیده طبیعی نیست؛…
به مناسبت ۵ جون، روز جهانی محیط زیست
❤1
✍ ۱۶ خردادماه در ادبیات داستانی ایران روز تلخی است. روزی که دو نویسنده با دو نگاه متفاوت به زندگی از دنیا رفتند.
🏴 هوشنگ گلشیری در ۱۶ خرداد ۱۳۷۹ از میان ما رفت؛ نویسندهای که انگار تمام عمرش را صرف کنار زدن پردهها کرد. او به جای آنکه جهان را آنگونه که دوست داشت ببیند، آن را آنگونه که بود، با ادبیات منحصر به فردش؛ با تمام ترکها، تردیدها و تاریکیهایش روایت میکرد. مرگ برای او یک حادثه تراژیک نبود؛ بخشی از حقیقت زندگی بود. حقیقتی که باید بیواسطه به آن نگاه کرد.
گلشیری در داستانهایش کمتر به قهرمانان علاقه داشت و بیشتر به انسانهایی میپرداخت که زیر فشار تاریخ، قدرت و تنهایی تاب میآورند. شاید به همین دلیل است که در آینههای دردار مینویسد:
"مهم انتخاب لحظهای میان مرگ و زندگی نیست، مهم تاب آوردن است، آن هم به مدت طولانی..."
🏳 هشت سال بعد، در همین روز، نادر ابراهیمی نیز از دنیا رفت؛ نویسندهای که جهان را از پنجره دیگری میدید. اگر گلشیری پردهها را کنار میزد تا زخمها را نشان دهد، ابراهیمی دست خواننده را میگرفت تا راهی برای ادامه دادن پیدا کند. حتی وقتی از مرگ حرف میزد، نگاهش همچنان رو به زندگی بود. مینوشت:
«دلم ميخواست سياستمدار بشوم ، يك سياستمدار واقعي ؛ سياستمداري كه به مردم راست بگويد و به خاطر آزادي همانقدر بجنگد كه به خاطر رفاه ، به خاطر وطن همانقدر كه به خاطر اعتقاد . افسوس اما كه ديگر گذشته است و تابوتم را بر سر دست مي برند."
و در کلماتش نیز همیشه آرمان، آزادی و وطن حضور داشتند.
در جهان ابراهیمی، انسان موجودی بود که باید عاشق شود، بسازد، سفر کند و برای باورهایش بجنگد. در جهان گلشیری، انسان موجودی بود که باید حقیقت را ببیند، حتی وقتی حقیقت تلخ است.
شاید تفاوت این دو نویسنده را بتوان اینگونه خلاصه کرد:
گلشیری از تاب آوردن مینوشت.
ابراهیمی از ادامه دادن.
یکی به اعماق تاریکی خیره میشد تا حقیقت را پیدا کند.
دیگری به دوردست نگاه میکرد تا امید را از دست ندهد.
و چه تقارن عجیبی که هر دو در یک روز از تقویم رفتند؛
یکی راوی تردیدهای انسان،
و دیگری راوی ایمان او به زندگی. 🖤
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
🏴 هوشنگ گلشیری در ۱۶ خرداد ۱۳۷۹ از میان ما رفت؛ نویسندهای که انگار تمام عمرش را صرف کنار زدن پردهها کرد. او به جای آنکه جهان را آنگونه که دوست داشت ببیند، آن را آنگونه که بود، با ادبیات منحصر به فردش؛ با تمام ترکها، تردیدها و تاریکیهایش روایت میکرد. مرگ برای او یک حادثه تراژیک نبود؛ بخشی از حقیقت زندگی بود. حقیقتی که باید بیواسطه به آن نگاه کرد.
گلشیری در داستانهایش کمتر به قهرمانان علاقه داشت و بیشتر به انسانهایی میپرداخت که زیر فشار تاریخ، قدرت و تنهایی تاب میآورند. شاید به همین دلیل است که در آینههای دردار مینویسد:
"مهم انتخاب لحظهای میان مرگ و زندگی نیست، مهم تاب آوردن است، آن هم به مدت طولانی..."
🏳 هشت سال بعد، در همین روز، نادر ابراهیمی نیز از دنیا رفت؛ نویسندهای که جهان را از پنجره دیگری میدید. اگر گلشیری پردهها را کنار میزد تا زخمها را نشان دهد، ابراهیمی دست خواننده را میگرفت تا راهی برای ادامه دادن پیدا کند. حتی وقتی از مرگ حرف میزد، نگاهش همچنان رو به زندگی بود. مینوشت:
«دلم ميخواست سياستمدار بشوم ، يك سياستمدار واقعي ؛ سياستمداري كه به مردم راست بگويد و به خاطر آزادي همانقدر بجنگد كه به خاطر رفاه ، به خاطر وطن همانقدر كه به خاطر اعتقاد . افسوس اما كه ديگر گذشته است و تابوتم را بر سر دست مي برند."
و در کلماتش نیز همیشه آرمان، آزادی و وطن حضور داشتند.
در جهان ابراهیمی، انسان موجودی بود که باید عاشق شود، بسازد، سفر کند و برای باورهایش بجنگد. در جهان گلشیری، انسان موجودی بود که باید حقیقت را ببیند، حتی وقتی حقیقت تلخ است.
شاید تفاوت این دو نویسنده را بتوان اینگونه خلاصه کرد:
گلشیری از تاب آوردن مینوشت.
ابراهیمی از ادامه دادن.
یکی به اعماق تاریکی خیره میشد تا حقیقت را پیدا کند.
دیگری به دوردست نگاه میکرد تا امید را از دست ندهد.
و چه تقارن عجیبی که هر دو در یک روز از تقویم رفتند؛
یکی راوی تردیدهای انسان،
و دیگری راوی ایمان او به زندگی. 🖤
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤3👍3👏1
📖 ماه لیلی: ...همین ادبیات که این همه سنگش را به سینه میزنیم. زمانی که فرنگیها به سرودن پیسهای کریتیکال مشغولیت داشتند، ما چه میکردیم جز لغلغهٔ یک مشت لاطائلات در باب وصل و هجران و مجیز شاهان شکمچران شهوتران؟
فرامرزخان (پوزخندی میزند.): نکته اینجاست که چنین حرفهایی، درفشانِ زبانِ یک شازدهخانم قجری است.
ماهلیلی (زیرکانه): غریبتر از مشروطهطلبیِ یک شازده پسر قجری نیست.
فرامرزخان (نیشدار): دستکم این شازده پسر قجری ماند و بهخاطر ملت انواع تحقیرها و توهینها را به جان خرید، نه اینکه کفتر دوبامه شود و پر بزند و برود.
ماهلیلی (نیشدار): بهخاطر ملت؟... بدبخت ملت که هر که هرچه منت دارد بر سرش آوار میکند.
📚 از نمایشنامه خواب در فنجان خالی، نغمه ثمینی، نشر نی
#ادبیات
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
فرامرزخان (پوزخندی میزند.): نکته اینجاست که چنین حرفهایی، درفشانِ زبانِ یک شازدهخانم قجری است.
ماهلیلی (زیرکانه): غریبتر از مشروطهطلبیِ یک شازده پسر قجری نیست.
فرامرزخان (نیشدار): دستکم این شازده پسر قجری ماند و بهخاطر ملت انواع تحقیرها و توهینها را به جان خرید، نه اینکه کفتر دوبامه شود و پر بزند و برود.
ماهلیلی (نیشدار): بهخاطر ملت؟... بدبخت ملت که هر که هرچه منت دارد بر سرش آوار میکند.
📚 از نمایشنامه خواب در فنجان خالی، نغمه ثمینی، نشر نی
#ادبیات
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
❤5
جنگ شد دخترم،
این خبر کوتاهی است با ردی بلند بر زندگی تو؛
پوریا عالمی
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
این خبر کوتاهی است با ردی بلند بر زندگی تو؛
پوریا عالمی
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤3🔥2👍1🤯1🍾1
⭐️ همه ما در زندگی به یک "کشیش شخصی" احتیاج داریم؛
کسی که روبهرویش بنشینیم، از اشتباهاتمان بگوییم و مطمئن باشیم که در انتهای این اعتراف، نه حکم قضاوت صادر میشود و نه نگاهی تغییر میکند.
دوست صمیمی، تنها کسی است که تمام داستانهای مگو را میداند و باز هم، ماندن را انتخاب میکند.
به سلامتی کشیشهای محبوب زندگیمان؛
دوستان صمیمی 🫂❤️
۸ جون، روز جهانی دوستان صمیمی
#مناسبت
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
کسی که روبهرویش بنشینیم، از اشتباهاتمان بگوییم و مطمئن باشیم که در انتهای این اعتراف، نه حکم قضاوت صادر میشود و نه نگاهی تغییر میکند.
دوست صمیمی، تنها کسی است که تمام داستانهای مگو را میداند و باز هم، ماندن را انتخاب میکند.
به سلامتی کشیشهای محبوب زندگیمان؛
دوستان صمیمی 🫂❤️
۸ جون، روز جهانی دوستان صمیمی
#مناسبت
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
❤5
روزشمار به زبان داستان ✍📆
⭐️ همه ما در زندگی به یک "کشیش شخصی" احتیاج داریم؛ کسی که روبهرویش بنشینیم، از اشتباهاتمان بگوییم و مطمئن باشیم که در انتهای این اعتراف، نه حکم قضاوت صادر میشود و نه نگاهی تغییر میکند. دوست صمیمی، تنها کسی است که تمام داستانهای مگو را میداند و باز هم،…
توی این روزهایی که همهامون بلاتکلیفی رو تجربه میکنیم حضور جمعهای دوستانه و امن توی زندگی همهامون خیلی مهمه.
این پست تقدیم به شما و برای رفقای صمیمیتان، برایشان بفرستید و از حضورشان تشکر کنید 😊❤️
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
این پست تقدیم به شما و برای رفقای صمیمیتان، برایشان بفرستید و از حضورشان تشکر کنید 😊❤️
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤5
📷✍️ عکسنوشت:
نقاش به دیوارنگارهاش نگاه کرد. الحق که دستمریزاد داشت. جزئیات دریا و آسمان را استادانه روی دیوار به تصویر کشیده بود و ناو غولپیکر را نیز. اما به یکباره احساس دردی در پاهایش پیچید. فکر کرد که از سرپا ایستادن زیاد است اما پایش خیس هم بود! نفهمیده بود. ناو روی دیوار به حرکت درآمده بود، آب را به بیرون پاشیده بود و از روی پاهایش رد میشد...
خواست چند قدم عقب بگذارد، اما انگار سایهی سنگین ناو، او را به داخل سیمان دیوار میکشید. ناو دیگر یک نقاشی نبود؛ یک حقیقت سخت و سرد بود که برای پیشروی، نیازی به دریا نداشت؛ او داشت از روی گوشت، پوست و استخوان نقاش خویش عبور میکرد.
نقاش به دستانش نگاه کرد؛ رنگهای آبی و طوسی از لای انگشتانش میچکید و با خون پاهایش یکی میشد. در آخرین ثانیه، وقتی بوی باروت و آهن زنگزده فضای پیادهرو را پر کرد، نقاش فهمید که اشتباه بزرگش کجا بوده: او چیزی را بیش از حد توان این دیوار، "واقعی" کشیده بود.
حالا پیادهرو خالی بود. فقط چند قوطی رنگ واژگون شده مانده بود و دیواری که انگار، همین چند لحظه پیش، یک آدم را با دهانش بلعیده بود.
مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
نقاش به دیوارنگارهاش نگاه کرد. الحق که دستمریزاد داشت. جزئیات دریا و آسمان را استادانه روی دیوار به تصویر کشیده بود و ناو غولپیکر را نیز. اما به یکباره احساس دردی در پاهایش پیچید. فکر کرد که از سرپا ایستادن زیاد است اما پایش خیس هم بود! نفهمیده بود. ناو روی دیوار به حرکت درآمده بود، آب را به بیرون پاشیده بود و از روی پاهایش رد میشد...
خواست چند قدم عقب بگذارد، اما انگار سایهی سنگین ناو، او را به داخل سیمان دیوار میکشید. ناو دیگر یک نقاشی نبود؛ یک حقیقت سخت و سرد بود که برای پیشروی، نیازی به دریا نداشت؛ او داشت از روی گوشت، پوست و استخوان نقاش خویش عبور میکرد.
نقاش به دستانش نگاه کرد؛ رنگهای آبی و طوسی از لای انگشتانش میچکید و با خون پاهایش یکی میشد. در آخرین ثانیه، وقتی بوی باروت و آهن زنگزده فضای پیادهرو را پر کرد، نقاش فهمید که اشتباه بزرگش کجا بوده: او چیزی را بیش از حد توان این دیوار، "واقعی" کشیده بود.
حالا پیادهرو خالی بود. فقط چند قوطی رنگ واژگون شده مانده بود و دیواری که انگار، همین چند لحظه پیش، یک آدم را با دهانش بلعیده بود.
مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
❤5👍1👏1
امروز، 20 خرداد روز ملی فرش در تقویم ایرانه. ❤️
فرش برای ما ایرانیها فقط یک زیرانداز نیست؛ قصهایه که بافته میشه.
به همین بهانه، امروز میخوام یک داستان سهقسمتی منتشر کنم. داستانی که از سه زاویه روایت میشه؛ از زبان سه زن که هرگز همدیگرو ندیدن، اما زندگیشون به یک فرش گره خورده.
قسمت اول: یک دختر قالیباف.
قسمت دوم: یک طراح نقشه فرش.
قسمت سوم: زنی در آن سوی دنیا 🧩
فرش برای ما ایرانیها فقط یک زیرانداز نیست؛ قصهایه که بافته میشه.
به همین بهانه، امروز میخوام یک داستان سهقسمتی منتشر کنم. داستانی که از سه زاویه روایت میشه؛ از زبان سه زن که هرگز همدیگرو ندیدن، اما زندگیشون به یک فرش گره خورده.
قسمت اول: یک دختر قالیباف.
قسمت دوم: یک طراح نقشه فرش.
قسمت سوم: زنی در آن سوی دنیا 🧩
👏3
قسمت اول، مینو: خرداد 1385
🖋 نمیدانم چطور باید از دلتنگی بنویسم.
هر بار که میخواهم از تو حرف بزنم، کلماتم گره میخورند. نه آن گرههایی که با عجله زده میشوند و با یک کشیدن باز میشوند؛ گرههایی محکم، که انگار قرار است سالها سر جای خود بمانند. 🪢
این روزها بیشتر از همیشه به این فکر میکنم که آدمها چطور وارد زندگی هم میشوند. بعضیها مثل نقشهای آمادهاند؛ از همان اول میفهمی قرار است کجای قصه بنشینند. بعضیها اما آهسته آهسته از راه میرسند، رنگ به رنگ، رج به رج، تا یک روز میبینی تمام نقشه زندگیات بدون حضور آنها ناقص است.
*و تو از همان دسته دومی.*
این روزها دارم بین رجها زندگی میکنم. هر وقت کارفرما سر میچرخاند، دستم میرود سمت کار اصلی و هر وقت حواسش نیست، آرام چند گره اضافه میکنم به چیزی که نباید وجود داشته باشد.
میگویند باید برای سفارشهای رسمی وقت بگذاری، برای نقشههایی که از قبل تایید شدهاند. اما من یک گوشهی پنهان برای خودم نگه داشتهام؛ یک قالیچه کوچک، نه برای فروش، نه برای نمایش. برای تو.
هر بار که نخ را از تار و پود رد میکنم، فکر میکنم اگر روزی این را زیر پاهایت پهن کنم، آیا میفهمی چقدر صبر در هر گرهاش جا گذاشتهام؟ چقدر اسم تو را بیصدا لابهلای نقشها کشیدهام؟
اگر روزی کسی پرسید این قالیچه از کجا آمد، نگو هدیه است.
بگو دختری آن را بافته که همیشه باید میان کارهای دیگر، عشقش را پنهان کند.
و من همان دختریام که هنوز هر شب، یک رج به تو نزدیکتر میشود. 💫
ادامه دارد...
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
🖋 نمیدانم چطور باید از دلتنگی بنویسم.
هر بار که میخواهم از تو حرف بزنم، کلماتم گره میخورند. نه آن گرههایی که با عجله زده میشوند و با یک کشیدن باز میشوند؛ گرههایی محکم، که انگار قرار است سالها سر جای خود بمانند. 🪢
این روزها بیشتر از همیشه به این فکر میکنم که آدمها چطور وارد زندگی هم میشوند. بعضیها مثل نقشهای آمادهاند؛ از همان اول میفهمی قرار است کجای قصه بنشینند. بعضیها اما آهسته آهسته از راه میرسند، رنگ به رنگ، رج به رج، تا یک روز میبینی تمام نقشه زندگیات بدون حضور آنها ناقص است.
*و تو از همان دسته دومی.*
این روزها دارم بین رجها زندگی میکنم. هر وقت کارفرما سر میچرخاند، دستم میرود سمت کار اصلی و هر وقت حواسش نیست، آرام چند گره اضافه میکنم به چیزی که نباید وجود داشته باشد.
میگویند باید برای سفارشهای رسمی وقت بگذاری، برای نقشههایی که از قبل تایید شدهاند. اما من یک گوشهی پنهان برای خودم نگه داشتهام؛ یک قالیچه کوچک، نه برای فروش، نه برای نمایش. برای تو.
هر بار که نخ را از تار و پود رد میکنم، فکر میکنم اگر روزی این را زیر پاهایت پهن کنم، آیا میفهمی چقدر صبر در هر گرهاش جا گذاشتهام؟ چقدر اسم تو را بیصدا لابهلای نقشها کشیدهام؟
اگر روزی کسی پرسید این قالیچه از کجا آمد، نگو هدیه است.
بگو دختری آن را بافته که همیشه باید میان کارهای دیگر، عشقش را پنهان کند.
و من همان دختریام که هنوز هر شب، یک رج به تو نزدیکتر میشود. 💫
ادامه دارد...
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤4👍1
قسمت دوم، لیلی: فروردین 1385
🖋 میدانی… بعضی چیزها قبل از اینکه ساخته شوند، باید کامل در ذهن خراب شوند.
من نقشهکشی فرش را همینطور یاد گرفتم؛ با حذف کردن، با پاک کردن، با دوباره کشیدن. هر خطی که مسیرش را اشتباه برود؛ یک امکان از دسترفته است.
تو هم قرار است بروی. از این کشور بروی دنبال رویاهای خودت.
و من از آن آدمهایی هستم که وقتی چیزی را از دست میدهند، سعی میکنند آن را روی کاغذ نگه دارند.
برای همین، این روزها بیشتر از همیشه نقشه میکشم.
میدانی؟ هر نقشه فرش از یک نقطه شروع میشود؛ از چند خط ساده که هنوز معلوم نیست قرار است به چه چیزی تبدیل شوند. طراح، پی همه چیز را میریزد، اما بعد دیگر همه چیز از دستش خارج میشود. نقشه راهی سفری میشود که خودش همراهش نیست. به دست بافنده میرسد، رنگ عوض میکند، گره میخورد، قد میکشد و آخر سر تبدیل میشود به چیزی که شاید با تصور اولش فرق داشته باشد.
درست مثل تو.
برایت یک قالیچه طراحی کردهام.
یک نقشه اختصاصی، با همه چیزهایی که دوست داشتم به تو بگویم و هیچوقت نگفتم. اما نمیخواهم آن را به تو بدهم.
میخواهم بفرستمش برای یک دختر قالیباف؛ دختری که نامزدش از او دور است. بگذار او ماهها روی این نقشه گره بزند، صبر کند، دلتنگ شود و آخر سر قالیچه را برای عشق خودش ببافد.
شاید نقشهها هم مثل آدمها باشند.
ما آنها را برای یک نفر میکشیم، اما سرنوشت جای دیگری پهنشان میکند. 🌠
ادامه دارد...
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
🖋 میدانی… بعضی چیزها قبل از اینکه ساخته شوند، باید کامل در ذهن خراب شوند.
من نقشهکشی فرش را همینطور یاد گرفتم؛ با حذف کردن، با پاک کردن، با دوباره کشیدن. هر خطی که مسیرش را اشتباه برود؛ یک امکان از دسترفته است.
تو هم قرار است بروی. از این کشور بروی دنبال رویاهای خودت.
و من از آن آدمهایی هستم که وقتی چیزی را از دست میدهند، سعی میکنند آن را روی کاغذ نگه دارند.
برای همین، این روزها بیشتر از همیشه نقشه میکشم.
میدانی؟ هر نقشه فرش از یک نقطه شروع میشود؛ از چند خط ساده که هنوز معلوم نیست قرار است به چه چیزی تبدیل شوند. طراح، پی همه چیز را میریزد، اما بعد دیگر همه چیز از دستش خارج میشود. نقشه راهی سفری میشود که خودش همراهش نیست. به دست بافنده میرسد، رنگ عوض میکند، گره میخورد، قد میکشد و آخر سر تبدیل میشود به چیزی که شاید با تصور اولش فرق داشته باشد.
درست مثل تو.
برایت یک قالیچه طراحی کردهام.
یک نقشه اختصاصی، با همه چیزهایی که دوست داشتم به تو بگویم و هیچوقت نگفتم. اما نمیخواهم آن را به تو بدهم.
میخواهم بفرستمش برای یک دختر قالیباف؛ دختری که نامزدش از او دور است. بگذار او ماهها روی این نقشه گره بزند، صبر کند، دلتنگ شود و آخر سر قالیچه را برای عشق خودش ببافد.
شاید نقشهها هم مثل آدمها باشند.
ما آنها را برای یک نفر میکشیم، اما سرنوشت جای دیگری پهنشان میکند. 🌠
ادامه دارد...
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤4👍1
قسمت سوم؛ شارلوت: فروردین 1404
🖋 عزیزم،
فرش رسید.
سه هفته از رفتنت میگذرد و هنوز گاهی صدای باز شدن در را که میشنوم، سرم را بلند میکنم.
یادت هست چند ماه قبل، آن فرش ایرانی را در اینترنت پیدا کردی؟
همان که فروشنده زیر عکسش نوشته بود: بافته شده از جنس عشق!
چند شب در موردش حرف زدی. گفتی چیزی در نقشهاش آشناست. عجیب است، چون من فکر میکردم همه فرشها برای تو آشنا هستند.
آخر سر خریدیاش. اما مثل خیلی از چیزهای دیگر، دیر رسید. امروز که پهنش کردم، برای اولین بار فهمیدم چرا آنقدر دوستش داشتی. کنار فرش، نامه کوتاهی از فروشنده بود.
نوشته بود همسرم این را بیست سال پیش برای من بافته بود؛ زمانی که نامزد بودیم. هیچوقت قرار نبود فروخته شود. اما حالا بیماری او، ما را وادار کرده از عزیزترین چیزی که داریم دل بکنیم، پس مواظبش باشید!
بعد از خواندن نامه، دوباره به فرش نگاه کردم.
نمیدانم چرا، اما احساس کردم این فرش بیشتر از یک فرش است. انگار آدمهای زیادی در آن زندگی کردهاند.
یکی نقشهاش را کشیده. یکی آن را بافته و سالها نگهش داشته. و حالا به خانه ما رسیده.
خانه مردی که تا آخرین روزهای زندگیاش گاهی در خواب، به زبان مادریاش حرف میزد و من فقط با کلمات مهاجرت و لیلی آشنا بودم. می دانم که مهاجرت، فارسی immigration است که مرا با تو آشنا کرد و لیلی نام یک زن است در تاریخ ادبیات ایران!
و من حالا به این فکر میکنم که شاید تو آن فرش را نخریده بودی؛
شاید فرش، بعد از سالها، راهش را پیدا کرده بود تا به تو برسد و تو بر روی آن آرام بگیری ولی حیف که باز هم دیر رسید! ✨
پایان...
۲۰ خردادماه، روز ملی فرش
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
🖋 عزیزم،
فرش رسید.
سه هفته از رفتنت میگذرد و هنوز گاهی صدای باز شدن در را که میشنوم، سرم را بلند میکنم.
یادت هست چند ماه قبل، آن فرش ایرانی را در اینترنت پیدا کردی؟
همان که فروشنده زیر عکسش نوشته بود: بافته شده از جنس عشق!
چند شب در موردش حرف زدی. گفتی چیزی در نقشهاش آشناست. عجیب است، چون من فکر میکردم همه فرشها برای تو آشنا هستند.
آخر سر خریدیاش. اما مثل خیلی از چیزهای دیگر، دیر رسید. امروز که پهنش کردم، برای اولین بار فهمیدم چرا آنقدر دوستش داشتی. کنار فرش، نامه کوتاهی از فروشنده بود.
نوشته بود همسرم این را بیست سال پیش برای من بافته بود؛ زمانی که نامزد بودیم. هیچوقت قرار نبود فروخته شود. اما حالا بیماری او، ما را وادار کرده از عزیزترین چیزی که داریم دل بکنیم، پس مواظبش باشید!
بعد از خواندن نامه، دوباره به فرش نگاه کردم.
نمیدانم چرا، اما احساس کردم این فرش بیشتر از یک فرش است. انگار آدمهای زیادی در آن زندگی کردهاند.
یکی نقشهاش را کشیده. یکی آن را بافته و سالها نگهش داشته. و حالا به خانه ما رسیده.
خانه مردی که تا آخرین روزهای زندگیاش گاهی در خواب، به زبان مادریاش حرف میزد و من فقط با کلمات مهاجرت و لیلی آشنا بودم. می دانم که مهاجرت، فارسی immigration است که مرا با تو آشنا کرد و لیلی نام یک زن است در تاریخ ادبیات ایران!
و من حالا به این فکر میکنم که شاید تو آن فرش را نخریده بودی؛
شاید فرش، بعد از سالها، راهش را پیدا کرده بود تا به تو برسد و تو بر روی آن آرام بگیری ولی حیف که باز هم دیر رسید! ✨
پایان...
۲۰ خردادماه، روز ملی فرش
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤3