بعضی روزها آدم فقط دنبال یک پناه کوچک میگردد؛ 🫂
یک جمله 🗣
یک تکه داستان 📖
یا چند خط که بشود چند دقیقه در آن زندگی کرد. 👀
«روزشمار به زبان داستان» از همانجا شروع شد؛
از روزهایی که داستان، تنها مامن امن من بود.
اینجا برای هر مناسبت، بهجای تبریکهای تکراری، یک داستان کوتاه نوشته میشود؛
گاهی لطیف،
گاهی تلخ،
گاهی فقط یک تصویر از زندگی.
اگر فکر میکنی کلمات هنوز میتوانند حال آدم را کمی جابهجا کنند، اگر به دنبال یک متن خاص برای تبریک به عزیزی هستی، این کانال برای توست.
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
یک جمله 🗣
یک تکه داستان 📖
یا چند خط که بشود چند دقیقه در آن زندگی کرد. 👀
«روزشمار به زبان داستان» از همانجا شروع شد؛
از روزهایی که داستان، تنها مامن امن من بود.
اینجا برای هر مناسبت، بهجای تبریکهای تکراری، یک داستان کوتاه نوشته میشود؛
گاهی لطیف،
گاهی تلخ،
گاهی فقط یک تصویر از زندگی.
اگر فکر میکنی کلمات هنوز میتوانند حال آدم را کمی جابهجا کنند، اگر به دنبال یک متن خاص برای تبریک به عزیزی هستی، این کانال برای توست.
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
گریه نکن خواهرم. در خانهات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درخت در سرزمینت و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که میآمدی سحر را ندیدی؟
پایان رمان سووشون، سیمین دانشور 🌳📚
#ادبیات
روز شمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
پایان رمان سووشون، سیمین دانشور 🌳📚
#ادبیات
روز شمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
#داستانک
🖋️ همیشه عادت دارم در حین انجام کارهای مربوط به خانه و نظافت آن پادکستی، موزیکی، چیزی گوش کنم.
چون اگر نباشد هر ۵ دقیقه یکبار مینشینم و به مسائلی که زیر خروارها خاطرهی زودتر و زندهتر دفن شده فکر میکنم و این نشخوار فکری روحم را میخورد.
ولی وقتی به موسیقی گوش میکنم همه چیز تغییر میکند.
مثلا آرمان گرشاسبی میخواند " به تن تو پیوسته نشد دو دست عاشقم..." چنگال به وصل قاشق خود توی سبد قاشق و چنگالهای تمیز میرسد.
و یا وقتی همایون میگوید: "سیمای مسیحایی اندوه تو ای عشق، در قربت این مهلکه فریادرسم بود"، قاشق کثیفی که از روز قبل حلیم رویش خشک شده در مهلکه آب و اسکاچ، در حال رهایی با نفس مسیحایی ریکا است.
اشیا و خانه در عشق و شور برق میافتند اما وای به حال وقتی که موزیک قطع شود و موزیک بعدی وجود نداشته باشد! آن وقت است که این منم که حلیم را نمیتوانم از روی قاشق پاک کنم و این اصلا مثل همه زندگیام است.
کارها را به موقع انجام نمیدهم. و اصلا من و این قاشق چرا داریم زندگی میکنیم و ....
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
🖋️ همیشه عادت دارم در حین انجام کارهای مربوط به خانه و نظافت آن پادکستی، موزیکی، چیزی گوش کنم.
چون اگر نباشد هر ۵ دقیقه یکبار مینشینم و به مسائلی که زیر خروارها خاطرهی زودتر و زندهتر دفن شده فکر میکنم و این نشخوار فکری روحم را میخورد.
ولی وقتی به موسیقی گوش میکنم همه چیز تغییر میکند.
مثلا آرمان گرشاسبی میخواند " به تن تو پیوسته نشد دو دست عاشقم..." چنگال به وصل قاشق خود توی سبد قاشق و چنگالهای تمیز میرسد.
و یا وقتی همایون میگوید: "سیمای مسیحایی اندوه تو ای عشق، در قربت این مهلکه فریادرسم بود"، قاشق کثیفی که از روز قبل حلیم رویش خشک شده در مهلکه آب و اسکاچ، در حال رهایی با نفس مسیحایی ریکا است.
اشیا و خانه در عشق و شور برق میافتند اما وای به حال وقتی که موزیک قطع شود و موزیک بعدی وجود نداشته باشد! آن وقت است که این منم که حلیم را نمیتوانم از روی قاشق پاک کنم و این اصلا مثل همه زندگیام است.
کارها را به موقع انجام نمیدهم. و اصلا من و این قاشق چرا داریم زندگی میکنیم و ....
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
👊 دستهایم را روی میز قفل میکنم تا اگر شیبانی توی نقطهی نامعلومی از اتاق، مثلا کنار لامپ یا توی سوراخهای پریز برق، دوربین کار گذاشته باشد، همین اول کار دستهای گرد و قلمبهام را ببیند و خیالش راحت شود و بهم اعتماد کند.
دستها همهکارهاند، برعکس پا که کبریت بیخطر است. شست پا گندهتر از آن است که توی سوراخ دماغ برود. آن هم دماغهای این دوره که آنقدر ریز و ظریف شده که سوراخشان را فقط اندازه رد شدن انگشت کوچیکه دست درست میکنند.
کسی پامالی نمیشود،همه دستمالی میشوند.
دستها خفت میکنند، خفه میکنند، جرواجر میدهند.
این است که دستهایم را میگذارم روی میز.
📚 از رمان گشنگی، کتایون سنگستانی، نشر چشمه
#ادبیات
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
دستها همهکارهاند، برعکس پا که کبریت بیخطر است. شست پا گندهتر از آن است که توی سوراخ دماغ برود. آن هم دماغهای این دوره که آنقدر ریز و ظریف شده که سوراخشان را فقط اندازه رد شدن انگشت کوچیکه دست درست میکنند.
کسی پامالی نمیشود،همه دستمالی میشوند.
دستها خفت میکنند، خفه میکنند، جرواجر میدهند.
این است که دستهایم را میگذارم روی میز.
📚 از رمان گشنگی، کتایون سنگستانی، نشر چشمه
#ادبیات
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
🔥1
📒 یادداشت های گاه و بی گاه:
🖋️ شاید فکر کنید دیوانه شدهام اما امروز صبح که از خواب بیدار شدم چند لحظه خودم را نمیشناختم، نه فقط امروز، خیلی این اتفاق برایم می افتد!
فکر می کنم این منم که از خواب بیدار شدهام!؟ بعد به خودم میآیم و همه چیز روتین میشود.
اما انگار که در طول شب آدم دیگری بودهام و زندگی دیگری را از سر گذراندهام. انگار یک دانای کل هستم که از بالا خودم را نگاه میکنم طوری که گویی به دیگری مینگرم!
بعد از چند ثانیه به خودم میآیم و همه چیز دوباره عادی میشود، اما احساس میکنم که بخشی از من هنوز در آن دنیای دیگر مانده است. انگار که شبها به یک دنیای موازی میروم و صبحها به اینجا برمیگردم، ولی هیچ وقت از تغییرات عمیق درونی که در طول شب تجربه کردهام باخبر نمیشوم.
شاید این حالت، بازتابی از چیزی باشد که همیشه در جستجویش بودهام: پاسخهایی به سوالات ناتمام در ذهنم.
شاید ما همیشه در حال زندگی کردن در نقشهای مختلفی هستیم، نقشی که از آن بیخبریم و فقط گاهی لحظاتی از آن را درک میکنیم.
نمیدانم. شاید واقعا دیوانه شدهام! 🪃
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
🖋️ شاید فکر کنید دیوانه شدهام اما امروز صبح که از خواب بیدار شدم چند لحظه خودم را نمیشناختم، نه فقط امروز، خیلی این اتفاق برایم می افتد!
فکر می کنم این منم که از خواب بیدار شدهام!؟ بعد به خودم میآیم و همه چیز روتین میشود.
اما انگار که در طول شب آدم دیگری بودهام و زندگی دیگری را از سر گذراندهام. انگار یک دانای کل هستم که از بالا خودم را نگاه میکنم طوری که گویی به دیگری مینگرم!
بعد از چند ثانیه به خودم میآیم و همه چیز دوباره عادی میشود، اما احساس میکنم که بخشی از من هنوز در آن دنیای دیگر مانده است. انگار که شبها به یک دنیای موازی میروم و صبحها به اینجا برمیگردم، ولی هیچ وقت از تغییرات عمیق درونی که در طول شب تجربه کردهام باخبر نمیشوم.
شاید این حالت، بازتابی از چیزی باشد که همیشه در جستجویش بودهام: پاسخهایی به سوالات ناتمام در ذهنم.
شاید ما همیشه در حال زندگی کردن در نقشهای مختلفی هستیم، نقشی که از آن بیخبریم و فقط گاهی لحظاتی از آن را درک میکنیم.
نمیدانم. شاید واقعا دیوانه شدهام! 🪃
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
📒 یادداشت های گاه و بی گاه:
🖋️ اینکه شب در اوج خستگی و سردرد به خاطر فکرهایی که در سرت میپیچد، تا صبح نتوانی بخوابی، و برای دمی رهایی از این فکر و خیال به کتابی محبوب پناه ببری. سمفونی مردگان را بازش کنی. بخوانی و به این جمله عباس معروفی برسی:
"دارم رفته رفته به آدمی تبدیل میشوم که به فکر کردن فکر میکند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. هدف شده. همهاش دلم میخواهد بنشینم و فکر کنم. مهم نیست که دستهام به چه کاری مشغولند."
مثل یک تفعل میماند. انگار که کائنات پیامی دارند برایت. انگار که میخواهد بگوید: غصه نخور، قبل از تو هم در این سرزمین برخی آنقدر فکر کردهاند، که در نهایت به فکر کردن فکر میکنند و تو آخری نیستی.
و بعد به یاد این جمله از کتاب عامهپسند بوکوفسکی میافتی: "اغلب بهترین قسمت های زندگی اوقاتی بودند که هیچ کاری نکردهای و فقط نشستهای و درباره زندگی فکر کردهای."
و بعد به این نتیجه میرسی که این تجربه زیسته چیست و این خاورمیانه کجاست که تاثیر فکر کردن هم در آن با جاهای دیگر فرق میکند که انگار خود عمل فکر کردن را نیز به تجربهای طاقتفرسا تبدیل میکند.
#یادداشت #ادبیات
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
🖋️ اینکه شب در اوج خستگی و سردرد به خاطر فکرهایی که در سرت میپیچد، تا صبح نتوانی بخوابی، و برای دمی رهایی از این فکر و خیال به کتابی محبوب پناه ببری. سمفونی مردگان را بازش کنی. بخوانی و به این جمله عباس معروفی برسی:
"دارم رفته رفته به آدمی تبدیل میشوم که به فکر کردن فکر میکند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. هدف شده. همهاش دلم میخواهد بنشینم و فکر کنم. مهم نیست که دستهام به چه کاری مشغولند."
مثل یک تفعل میماند. انگار که کائنات پیامی دارند برایت. انگار که میخواهد بگوید: غصه نخور، قبل از تو هم در این سرزمین برخی آنقدر فکر کردهاند، که در نهایت به فکر کردن فکر میکنند و تو آخری نیستی.
و بعد به یاد این جمله از کتاب عامهپسند بوکوفسکی میافتی: "اغلب بهترین قسمت های زندگی اوقاتی بودند که هیچ کاری نکردهای و فقط نشستهای و درباره زندگی فکر کردهای."
و بعد به این نتیجه میرسی که این تجربه زیسته چیست و این خاورمیانه کجاست که تاثیر فکر کردن هم در آن با جاهای دیگر فرق میکند که انگار خود عمل فکر کردن را نیز به تجربهای طاقتفرسا تبدیل میکند.
#یادداشت #ادبیات
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
✌️ او مردی خودساخته است. هیچ وقت از این آدمها خوشم نمیآمد. چند سالی است آدمهای خودساخته کلاسهای مهارتهای زندگی و چگونه موفق شویم ترتیب میدهند و مردم بدبخت را میچاپند.
جالب اینجاست که همیشه یکی دو نفر از این شاگردهای احمق به طرز مسخرهای موفق هم میشوند. غافل از اینکه عامل موفقیت چیزی نیست که در دستهای شما باشد ولی شما میتوانید روی موج موفقیت دیگران سواری کنید.
اگر شما پنج آدم موفق را با هزار فاکتور موفقیت به من نشان دهید، من میتوانم 95 آدم ناموفق را با همان هزار عامل به شما نشان دهم.
📚 از رمان محله انگلیسیهای لندن، عباس یزدی، انتشارات روزنه
#ادبیات
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
جالب اینجاست که همیشه یکی دو نفر از این شاگردهای احمق به طرز مسخرهای موفق هم میشوند. غافل از اینکه عامل موفقیت چیزی نیست که در دستهای شما باشد ولی شما میتوانید روی موج موفقیت دیگران سواری کنید.
اگر شما پنج آدم موفق را با هزار فاکتور موفقیت به من نشان دهید، من میتوانم 95 آدم ناموفق را با همان هزار عامل به شما نشان دهم.
📚 از رمان محله انگلیسیهای لندن، عباس یزدی، انتشارات روزنه
#ادبیات
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
✍️ دوم خرداد ۷۶؛ فقط شش سالم بود. خوب به یاد دارم که همهجا را شوری وصف ناشدنی فراگرفته بود. بزرگترها جوری به صفحهی تلویزیون زل زده بودند که انگار قرار است از پشت آن شیشهها، خوشبختی بیرون بیاید. آن روزها مردم فکر میکردند پنجرهها باز شدهاند و قرار است هوای تازه، تمام ریههایمان را پر کند.
دوم خرداد ۱۴۰۱؛ سازهای در قلب آبادان، نه بر اثر جنگ، که بر اثر طمع و ناکارآمدی فرو ریخت. متروپل، مزار ایستادهای شد برای آرزوهایی که فقط میخواستند نان حلال به خانه ببرند. صدای جیغ آهن و غبار سیمانی گلوی شهر را گرفت. جوانانی زیر سقف کافهای جا ماندند که قرار بود جای خندههایشان باشد؛ و مادرانی که روزها لبهی پیادهرو نشستند و به ویرانهای زل زدند که عزیزشان را بلعیده بود اما پس نمیداد. آن روز فهمیدیم که آوار، همیشه از آسمان نمیبارد؛ گاهی از بیوجدانیهاست که سقفها بر سرمان آوار میشوند.
دوم خرداد ۱۴۰۵؛ و حالا، کسی در بلاتکلیفی این نه جنگ و نه صلح، زیر سایه احتمال هر روزه جنگ، حواسش نیست که زمان چطور از لای انگشتانمان میسرد. حواسمان نیست که زیر سایهی سنگین انتظار، زندگی را روی تاقچه گذاشتهایم تا خاک بخورد. امروز کسی یادش نیست که تقویم، چقدر برای ما بیم و امید کنار گذاشته بود؛ ما فقط یاد گرفتهایم بمانیم، بیآنکه بدانیم کجای این تاریخ ایستادهایم.
📅 برای دوم خرداد،
به یاد از دست رفتگان متروپل
#مناسبت #دوم_خرداد
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
دوم خرداد ۱۴۰۱؛ سازهای در قلب آبادان، نه بر اثر جنگ، که بر اثر طمع و ناکارآمدی فرو ریخت. متروپل، مزار ایستادهای شد برای آرزوهایی که فقط میخواستند نان حلال به خانه ببرند. صدای جیغ آهن و غبار سیمانی گلوی شهر را گرفت. جوانانی زیر سقف کافهای جا ماندند که قرار بود جای خندههایشان باشد؛ و مادرانی که روزها لبهی پیادهرو نشستند و به ویرانهای زل زدند که عزیزشان را بلعیده بود اما پس نمیداد. آن روز فهمیدیم که آوار، همیشه از آسمان نمیبارد؛ گاهی از بیوجدانیهاست که سقفها بر سرمان آوار میشوند.
دوم خرداد ۱۴۰۵؛ و حالا، کسی در بلاتکلیفی این نه جنگ و نه صلح، زیر سایه احتمال هر روزه جنگ، حواسش نیست که زمان چطور از لای انگشتانمان میسرد. حواسمان نیست که زیر سایهی سنگین انتظار، زندگی را روی تاقچه گذاشتهایم تا خاک بخورد. امروز کسی یادش نیست که تقویم، چقدر برای ما بیم و امید کنار گذاشته بود؛ ما فقط یاد گرفتهایم بمانیم، بیآنکه بدانیم کجای این تاریخ ایستادهایم.
📅 برای دوم خرداد،
به یاد از دست رفتگان متروپل
#مناسبت #دوم_خرداد
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
🖋 🎂 هوا گرم بود و دو ماه و ۵ روز از سال بز گذشته بود که پرستار من رو سر و ته گرفت و چندتا زد به پشتم و من هم لابد گریه کردم. همون روز که هیچی، تا ۵، ۶ سال بعد از اون روز رو یادم نمیاد.
اما از ۸ سالگی، مداد رو مثل چوب جادوی هری پاتر، روی کاغذ حرکت میدادم، داستان مینوشتم و با این کارم جلب توجه میکردم و از خودم راضی بودم. همونجا بود که فهمیدم کلمات، جادوییترین دارایی من هستند.
این اشتیاق بیتوقف، منو به دنیای فیلمنامهنویسی و ادبیات نمایشی برد؛ جایی که یاد گرفتم چطور از هیچی، حادثه بسازم و به شخصیتها جون بدم.
حالا مدتیه که این توانایی رو به دنیای کپیرایتینگ (نویسندگی تبلیغات) آوردم تا در مرز باریک بین هنر و استراتژی، قصه برندها رو بنویسم و با کلمات ارزش برند رو به مخاطبش منتقل کنم.
حقیقت اینه که امروز در سالروز اون گریهی اول، فقط میتونم یک چیز بگم: تا وقتی کلمات هستند، من همیشه راهی برای زنده موندن پیدا خواهم کرد.... 😇
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
اما از ۸ سالگی، مداد رو مثل چوب جادوی هری پاتر، روی کاغذ حرکت میدادم، داستان مینوشتم و با این کارم جلب توجه میکردم و از خودم راضی بودم. همونجا بود که فهمیدم کلمات، جادوییترین دارایی من هستند.
این اشتیاق بیتوقف، منو به دنیای فیلمنامهنویسی و ادبیات نمایشی برد؛ جایی که یاد گرفتم چطور از هیچی، حادثه بسازم و به شخصیتها جون بدم.
حالا مدتیه که این توانایی رو به دنیای کپیرایتینگ (نویسندگی تبلیغات) آوردم تا در مرز باریک بین هنر و استراتژی، قصه برندها رو بنویسم و با کلمات ارزش برند رو به مخاطبش منتقل کنم.
حقیقت اینه که امروز در سالروز اون گریهی اول، فقط میتونم یک چیز بگم: تا وقتی کلمات هستند، من همیشه راهی برای زنده موندن پیدا خواهم کرد.... 😇
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
❤1
