📒 یادداشت های گاه و بی گاه:
🖋️ اینکه شب در اوج خستگی و سردرد به خاطر فکرهایی که در سرت میپیچد، تا صبح نتوانی بخوابی، و برای دمی رهایی از این فکر و خیال به کتابی محبوب پناه ببری. سمفونی مردگان را بازش کنی. بخوانی و به این جمله عباس معروفی برسی:
"دارم رفته رفته به آدمی تبدیل میشوم که به فکر کردن فکر میکند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. هدف شده. همهاش دلم میخواهد بنشینم و فکر کنم. مهم نیست که دستهام به چه کاری مشغولند."
مثل یک تفعل میماند. انگار که کائنات پیامی دارند برایت. انگار که میخواهد بگوید: غصه نخور، قبل از تو هم در این سرزمین برخی آنقدر فکر کردهاند، که در نهایت به فکر کردن فکر میکنند و تو آخری نیستی.
و بعد به یاد این جمله از کتاب عامهپسند بوکوفسکی میافتی: "اغلب بهترین قسمت های زندگی اوقاتی بودند که هیچ کاری نکردهای و فقط نشستهای و درباره زندگی فکر کردهای."
و بعد به این نتیجه میرسی که این تجربه زیسته چیست و این خاورمیانه کجاست که تاثیر فکر کردن هم در آن با جاهای دیگر فرق میکند که انگار خود عمل فکر کردن را نیز به تجربهای طاقتفرسا تبدیل میکند.
#یادداشت #ادبیات
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
🖋️ اینکه شب در اوج خستگی و سردرد به خاطر فکرهایی که در سرت میپیچد، تا صبح نتوانی بخوابی، و برای دمی رهایی از این فکر و خیال به کتابی محبوب پناه ببری. سمفونی مردگان را بازش کنی. بخوانی و به این جمله عباس معروفی برسی:
"دارم رفته رفته به آدمی تبدیل میشوم که به فکر کردن فکر میکند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. هدف شده. همهاش دلم میخواهد بنشینم و فکر کنم. مهم نیست که دستهام به چه کاری مشغولند."
مثل یک تفعل میماند. انگار که کائنات پیامی دارند برایت. انگار که میخواهد بگوید: غصه نخور، قبل از تو هم در این سرزمین برخی آنقدر فکر کردهاند، که در نهایت به فکر کردن فکر میکنند و تو آخری نیستی.
و بعد به یاد این جمله از کتاب عامهپسند بوکوفسکی میافتی: "اغلب بهترین قسمت های زندگی اوقاتی بودند که هیچ کاری نکردهای و فقط نشستهای و درباره زندگی فکر کردهای."
و بعد به این نتیجه میرسی که این تجربه زیسته چیست و این خاورمیانه کجاست که تاثیر فکر کردن هم در آن با جاهای دیگر فرق میکند که انگار خود عمل فکر کردن را نیز به تجربهای طاقتفرسا تبدیل میکند.
#یادداشت #ادبیات
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
✌️ او مردی خودساخته است. هیچ وقت از این آدمها خوشم نمیآمد. چند سالی است آدمهای خودساخته کلاسهای مهارتهای زندگی و چگونه موفق شویم ترتیب میدهند و مردم بدبخت را میچاپند.
جالب اینجاست که همیشه یکی دو نفر از این شاگردهای احمق به طرز مسخرهای موفق هم میشوند. غافل از اینکه عامل موفقیت چیزی نیست که در دستهای شما باشد ولی شما میتوانید روی موج موفقیت دیگران سواری کنید.
اگر شما پنج آدم موفق را با هزار فاکتور موفقیت به من نشان دهید، من میتوانم 95 آدم ناموفق را با همان هزار عامل به شما نشان دهم.
📚 از رمان محله انگلیسیهای لندن، عباس یزدی، انتشارات روزنه
#ادبیات
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
جالب اینجاست که همیشه یکی دو نفر از این شاگردهای احمق به طرز مسخرهای موفق هم میشوند. غافل از اینکه عامل موفقیت چیزی نیست که در دستهای شما باشد ولی شما میتوانید روی موج موفقیت دیگران سواری کنید.
اگر شما پنج آدم موفق را با هزار فاکتور موفقیت به من نشان دهید، من میتوانم 95 آدم ناموفق را با همان هزار عامل به شما نشان دهم.
📚 از رمان محله انگلیسیهای لندن، عباس یزدی، انتشارات روزنه
#ادبیات
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
✍️ دوم خرداد ۷۶؛ فقط شش سالم بود. خوب به یاد دارم که همهجا را شوری وصف ناشدنی فراگرفته بود. بزرگترها جوری به صفحهی تلویزیون زل زده بودند که انگار قرار است از پشت آن شیشهها، خوشبختی بیرون بیاید. آن روزها مردم فکر میکردند پنجرهها باز شدهاند و قرار است هوای تازه، تمام ریههایمان را پر کند.
دوم خرداد ۱۴۰۱؛ سازهای در قلب آبادان، نه بر اثر جنگ، که بر اثر طمع و ناکارآمدی فرو ریخت. متروپل، مزار ایستادهای شد برای آرزوهایی که فقط میخواستند نان حلال به خانه ببرند. صدای جیغ آهن و غبار سیمانی گلوی شهر را گرفت. جوانانی زیر سقف کافهای جا ماندند که قرار بود جای خندههایشان باشد؛ و مادرانی که روزها لبهی پیادهرو نشستند و به ویرانهای زل زدند که عزیزشان را بلعیده بود اما پس نمیداد. آن روز فهمیدیم که آوار، همیشه از آسمان نمیبارد؛ گاهی از بیوجدانیهاست که سقفها بر سرمان آوار میشوند.
دوم خرداد ۱۴۰۵؛ و حالا، کسی در بلاتکلیفی این نه جنگ و نه صلح، زیر سایه احتمال هر روزه جنگ، حواسش نیست که زمان چطور از لای انگشتانمان میسرد. حواسمان نیست که زیر سایهی سنگین انتظار، زندگی را روی تاقچه گذاشتهایم تا خاک بخورد. امروز کسی یادش نیست که تقویم، چقدر برای ما بیم و امید کنار گذاشته بود؛ ما فقط یاد گرفتهایم بمانیم، بیآنکه بدانیم کجای این تاریخ ایستادهایم.
📅 برای دوم خرداد،
به یاد از دست رفتگان متروپل
#مناسبت #دوم_خرداد
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
دوم خرداد ۱۴۰۱؛ سازهای در قلب آبادان، نه بر اثر جنگ، که بر اثر طمع و ناکارآمدی فرو ریخت. متروپل، مزار ایستادهای شد برای آرزوهایی که فقط میخواستند نان حلال به خانه ببرند. صدای جیغ آهن و غبار سیمانی گلوی شهر را گرفت. جوانانی زیر سقف کافهای جا ماندند که قرار بود جای خندههایشان باشد؛ و مادرانی که روزها لبهی پیادهرو نشستند و به ویرانهای زل زدند که عزیزشان را بلعیده بود اما پس نمیداد. آن روز فهمیدیم که آوار، همیشه از آسمان نمیبارد؛ گاهی از بیوجدانیهاست که سقفها بر سرمان آوار میشوند.
دوم خرداد ۱۴۰۵؛ و حالا، کسی در بلاتکلیفی این نه جنگ و نه صلح، زیر سایه احتمال هر روزه جنگ، حواسش نیست که زمان چطور از لای انگشتانمان میسرد. حواسمان نیست که زیر سایهی سنگین انتظار، زندگی را روی تاقچه گذاشتهایم تا خاک بخورد. امروز کسی یادش نیست که تقویم، چقدر برای ما بیم و امید کنار گذاشته بود؛ ما فقط یاد گرفتهایم بمانیم، بیآنکه بدانیم کجای این تاریخ ایستادهایم.
📅 برای دوم خرداد،
به یاد از دست رفتگان متروپل
#مناسبت #دوم_خرداد
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
🖋 🎂 هوا گرم بود و دو ماه و ۵ روز از سال بز گذشته بود که پرستار من رو سر و ته گرفت و چندتا زد به پشتم و من هم لابد گریه کردم. همون روز که هیچی، تا ۵، ۶ سال بعد از اون روز رو یادم نمیاد.
اما از ۸ سالگی، مداد رو مثل چوب جادوی هری پاتر، روی کاغذ حرکت میدادم، داستان مینوشتم و با این کارم جلب توجه میکردم و از خودم راضی بودم. همونجا بود که فهمیدم کلمات، جادوییترین دارایی من هستند.
این اشتیاق بیتوقف، منو به دنیای فیلمنامهنویسی و ادبیات نمایشی برد؛ جایی که یاد گرفتم چطور از هیچی، حادثه بسازم و به شخصیتها جون بدم.
حالا مدتیه که این توانایی رو به دنیای کپیرایتینگ (نویسندگی تبلیغات) آوردم تا در مرز باریک بین هنر و استراتژی، قصه برندها رو بنویسم و با کلمات ارزش برند رو به مخاطبش منتقل کنم.
حقیقت اینه که امروز در سالروز اون گریهی اول، فقط میتونم یک چیز بگم: تا وقتی کلمات هستند، من همیشه راهی برای زنده موندن پیدا خواهم کرد.... 😇
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
اما از ۸ سالگی، مداد رو مثل چوب جادوی هری پاتر، روی کاغذ حرکت میدادم، داستان مینوشتم و با این کارم جلب توجه میکردم و از خودم راضی بودم. همونجا بود که فهمیدم کلمات، جادوییترین دارایی من هستند.
این اشتیاق بیتوقف، منو به دنیای فیلمنامهنویسی و ادبیات نمایشی برد؛ جایی که یاد گرفتم چطور از هیچی، حادثه بسازم و به شخصیتها جون بدم.
حالا مدتیه که این توانایی رو به دنیای کپیرایتینگ (نویسندگی تبلیغات) آوردم تا در مرز باریک بین هنر و استراتژی، قصه برندها رو بنویسم و با کلمات ارزش برند رو به مخاطبش منتقل کنم.
حقیقت اینه که امروز در سالروز اون گریهی اول، فقط میتونم یک چیز بگم: تا وقتی کلمات هستند، من همیشه راهی برای زنده موندن پیدا خواهم کرد.... 😇
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
❤1
✍ این داستان: سال ۱۵۰۵ هجری شمسی!
👨🦳 نوههای عزیزم، امروز یعنی ششم خردادماه، در تقویم ما به نام روز ملی رهایی از خیره شدن به مودم نامگذاری شده است.
پدربزرگهای شما تعریف میکنند که قبل از این تاریخ، ایرانیان در دوران پارینهسنگی دیجیتال به سر میبردند. در آن سالها، گرفتن اینترنت از مردم عملاً مساوی با زندانی کردنشان در سلولهای انفرادی خانگی بود. آن زمان، مردم برای دیدن یک عکس، نذری میدادند و وقتی دایرهی چرخان لودینگ (Loading) را میدیدند، با آن مدیتیشن میکردند.
اما در ششم خرداد سال ۱۴۰۵، معجزه رخ داد! دروازههای اینترنت جهانی باز شد و مردم دوباره حق طبیعیشان را گرفتند.
اسناد تاریخی نشان میدهند در آن روز، ضریب هوشی گلدانهای خانگی به شدت افت کرد، چون آدمها بالاخره دست از حرف زدن با گل و گیاه برداشتند و دوباره به آغوش گرم اکسپلور بازگشتند.
مورخان میگویند در ساعت اول وصل شدن اینترنت، حجم "سلام، هستی؟"های ارسال شده در پیامرسانها به قدری زیاد بود که نوزادان دختر زیادی را در آن سال هستی نام نهادند!
این روز بزرگ را به شما تبریک میگویم؛ شمایی که نمیدانید "ارور ۴۰۴" یعنی چه و فکر میکنید اینترنت مثل اکسیژن، همیشه توی هوا هست.
قدر این فیبرهای نوری را بدانید که نیاکان شما برای هر کیلوبایتش، مو سفید کردند!
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
👨🦳 نوههای عزیزم، امروز یعنی ششم خردادماه، در تقویم ما به نام روز ملی رهایی از خیره شدن به مودم نامگذاری شده است.
پدربزرگهای شما تعریف میکنند که قبل از این تاریخ، ایرانیان در دوران پارینهسنگی دیجیتال به سر میبردند. در آن سالها، گرفتن اینترنت از مردم عملاً مساوی با زندانی کردنشان در سلولهای انفرادی خانگی بود. آن زمان، مردم برای دیدن یک عکس، نذری میدادند و وقتی دایرهی چرخان لودینگ (Loading) را میدیدند، با آن مدیتیشن میکردند.
اما در ششم خرداد سال ۱۴۰۵، معجزه رخ داد! دروازههای اینترنت جهانی باز شد و مردم دوباره حق طبیعیشان را گرفتند.
اسناد تاریخی نشان میدهند در آن روز، ضریب هوشی گلدانهای خانگی به شدت افت کرد، چون آدمها بالاخره دست از حرف زدن با گل و گیاه برداشتند و دوباره به آغوش گرم اکسپلور بازگشتند.
مورخان میگویند در ساعت اول وصل شدن اینترنت، حجم "سلام، هستی؟"های ارسال شده در پیامرسانها به قدری زیاد بود که نوزادان دختر زیادی را در آن سال هستی نام نهادند!
این روز بزرگ را به شما تبریک میگویم؛ شمایی که نمیدانید "ارور ۴۰۴" یعنی چه و فکر میکنید اینترنت مثل اکسیژن، همیشه توی هوا هست.
قدر این فیبرهای نوری را بدانید که نیاکان شما برای هر کیلوبایتش، مو سفید کردند!
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
❤4
👩🦳 هرگز قادر نیستم اتفاقی را که در رم افتاد فراموش کنم، و دیگر به خودم نیز نمیاندیشم. زیرا آن روز این من نبودم که تو با تازیانه، خشم خود را بر سرم فرود آوردی. عالیجناب، آن زن حوا بود، مظهر تمام زنان. و آن کس که بر یک نفر ظلم کند، تهدیدی است برای بسیار...
📚 از رمان زندگی کوتاه است، نامهای به قدیس آوگوستین، یوستین گوردر، نشر فرزان
#ادبیات
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
📚 از رمان زندگی کوتاه است، نامهای به قدیس آوگوستین، یوستین گوردر، نشر فرزان
#ادبیات
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
❤5
✍ باران به آرامی روی پنجره خودنمایی میکرد. دختر جوانی کنار میزی پر از کاغذهای پراکنده نشسته بود و به دستگاهی فکر میکرد که هنوز ساخته نشده بود.
*نامش آدا لاولیس بود.*
در زمانی که کامپیوتری وجود نداشت، او برای «ماشین تحلیلی» چارلز ببیج مجموعهای از دستورالعملها نوشت؛ دستورالعملهایی که امروز آنها را نخستین برنامه کامپیوتری جهان میدانند. به همین دلیل، *_آدا لاولیس را نخستین برنامهنویس _ تاریخ میشناسند.*
اما اهمیت او فقط به نوشتن چند دستور خلاصه نمیشود.
بسیاری از همعصرانش ماشینها را صرفاً ابزار محاسبه میدیدند؛ آدا اما تصور میکرد روزی ماشینها بتوانند فراتر از اعداد عمل کنند. او پیشبینی کرده بود که این دستگاهها میتوانند با نمادها کار کنند، موسیقی تولید کنند و در خدمت خلاقیت انسان قرار بگیرند؛ تصوری شگفتانگیز برای قرنی که هنوز خبری از رایانه، اینترنت و دنیای دیجیتال نبود.
سالها بعد، وقتی جهان پر از صفحههای درخشان، وبسایتها و کدهای بیشمار شد، میلیونها طراح و برنامهنویس هر روز خطوطی از کد را کنار هم گذاشتند تا ایدههایشان را به زندگی بیاورند؛ بیآنکه بدانند زنی در قرن نوزدهم، بیش از یک قرن پیش از تولد رایانههای مدرن، نخستین گام را در این مسیر برداشته بود.
آن شب، آدا آخرین یادداشتش را روی کاغذ نوشت و شمع روی میز کمنورتر شد. شاید خودش هم نمیدانست رویای زنانه ریاضیگونهاش روزی دنیا را روی سر انگشتانس بچرخاند.
#مناسبت
به بهانه:
📅 31 می، روز جهانی طراحان وب
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
*نامش آدا لاولیس بود.*
در زمانی که کامپیوتری وجود نداشت، او برای «ماشین تحلیلی» چارلز ببیج مجموعهای از دستورالعملها نوشت؛ دستورالعملهایی که امروز آنها را نخستین برنامه کامپیوتری جهان میدانند. به همین دلیل، *_آدا لاولیس را نخستین برنامهنویس _ تاریخ میشناسند.*
اما اهمیت او فقط به نوشتن چند دستور خلاصه نمیشود.
بسیاری از همعصرانش ماشینها را صرفاً ابزار محاسبه میدیدند؛ آدا اما تصور میکرد روزی ماشینها بتوانند فراتر از اعداد عمل کنند. او پیشبینی کرده بود که این دستگاهها میتوانند با نمادها کار کنند، موسیقی تولید کنند و در خدمت خلاقیت انسان قرار بگیرند؛ تصوری شگفتانگیز برای قرنی که هنوز خبری از رایانه، اینترنت و دنیای دیجیتال نبود.
سالها بعد، وقتی جهان پر از صفحههای درخشان، وبسایتها و کدهای بیشمار شد، میلیونها طراح و برنامهنویس هر روز خطوطی از کد را کنار هم گذاشتند تا ایدههایشان را به زندگی بیاورند؛ بیآنکه بدانند زنی در قرن نوزدهم، بیش از یک قرن پیش از تولد رایانههای مدرن، نخستین گام را در این مسیر برداشته بود.
آن شب، آدا آخرین یادداشتش را روی کاغذ نوشت و شمع روی میز کمنورتر شد. شاید خودش هم نمیدانست رویای زنانه ریاضیگونهاش روزی دنیا را روی سر انگشتانس بچرخاند.
#مناسبت
به بهانه:
📅 31 می، روز جهانی طراحان وب
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
❤4
📒 یادداشتهای گاه و بیگاه:
🖋 تابآوری، آنطور که در کتابهای روانشناسی زرد میگویند، «ایستادگی در برابر طوفان» نیست. در واقعیت، تابآوری خیلی شبیه به همین ظرف شستنهای طولانی است؛ وقتی که بیکاری مثل بختک روی خانه افتاده و تو در حالی که داری چربی سمج ته قابلمه را میسابی، به این فکر میکنی که «فردا قراره چطور بگذره؟»
تابآوری یعنی همین که اجازه ندهی آن سکوت لعنتی ناشی از «نبودن صدای اساماس واریز»، بندبند خانه را از هم باز کند. یعنی نشستن کنار زنی که میدانی ته دلش آشوب است، اما دارد با دقت یک جراح، لکهی روی پیراهن قدیمیاش را پاک میکند تا فردا که میرود برای مصاحبه شغلی با نصف حقوق قبلش، «محترم» به نظر برسد.
اما ما فقط با نبودنها زندگی نمیکنیم؛ ما با «فکر کردن به نبودنها» زندگی میکنیم. و این دقیقاً همان جایی است که تابآوری به یک شکنجهی آرام تبدیل میشود. مثل وقتی که پدر خانواده، بعد از ماهها بیکاری، گوشهی پذیرایی مینشیند و به نقشههای فرش خیره میشود. دستهایش به هیچ کاری مشغول نیست، اما انگار دارد با تمام توانش، سقف خانه را که دارد روی سر رویاهایش آوار میشود، با نگاهش نگه میدارد.
تابآوری، یعنی همین که در اوج استیصال، هنوز یادت بماند که گلدان کنج اتاق تشنه است. آب دادن به آن گلدان، وقتی خودت در حال غرق شدنی، شاید بیهودهترین کار دنیا باشد، اما همین بیهودگی است که ما را «انسان» نگه میدارد.
ما یاد گرفتهایم که زندگی، چیزی فراتر از بقاست؛ زندگی یعنی همین لجبازی معصومانه با واقعیتهای تلخ، در حالی که دستهایت به هیچ کاری مشغول نیست و داری به «چگونگی ادامهدادن» فکر میکنی...
#یادداشت
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
@Timewriter
🖋 تابآوری، آنطور که در کتابهای روانشناسی زرد میگویند، «ایستادگی در برابر طوفان» نیست. در واقعیت، تابآوری خیلی شبیه به همین ظرف شستنهای طولانی است؛ وقتی که بیکاری مثل بختک روی خانه افتاده و تو در حالی که داری چربی سمج ته قابلمه را میسابی، به این فکر میکنی که «فردا قراره چطور بگذره؟»
تابآوری یعنی همین که اجازه ندهی آن سکوت لعنتی ناشی از «نبودن صدای اساماس واریز»، بندبند خانه را از هم باز کند. یعنی نشستن کنار زنی که میدانی ته دلش آشوب است، اما دارد با دقت یک جراح، لکهی روی پیراهن قدیمیاش را پاک میکند تا فردا که میرود برای مصاحبه شغلی با نصف حقوق قبلش، «محترم» به نظر برسد.
اما ما فقط با نبودنها زندگی نمیکنیم؛ ما با «فکر کردن به نبودنها» زندگی میکنیم. و این دقیقاً همان جایی است که تابآوری به یک شکنجهی آرام تبدیل میشود. مثل وقتی که پدر خانواده، بعد از ماهها بیکاری، گوشهی پذیرایی مینشیند و به نقشههای فرش خیره میشود. دستهایش به هیچ کاری مشغول نیست، اما انگار دارد با تمام توانش، سقف خانه را که دارد روی سر رویاهایش آوار میشود، با نگاهش نگه میدارد.
تابآوری، یعنی همین که در اوج استیصال، هنوز یادت بماند که گلدان کنج اتاق تشنه است. آب دادن به آن گلدان، وقتی خودت در حال غرق شدنی، شاید بیهودهترین کار دنیا باشد، اما همین بیهودگی است که ما را «انسان» نگه میدارد.
ما یاد گرفتهایم که زندگی، چیزی فراتر از بقاست؛ زندگی یعنی همین لجبازی معصومانه با واقعیتهای تلخ، در حالی که دستهایت به هیچ کاری مشغول نیست و داری به «چگونگی ادامهدادن» فکر میکنی...
#یادداشت
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
@Timewriter
❤3👏1
💥مُرد دیگر، آدم ها میمیرند، سکته میکنند یا زیر ماشین میروند، گاهی حتی کسی عمدا از بالای صخرهای پرتشان میکند پایین. این ها، البته مهم است، ولی مهمتر همان نبودن آنهاست، این که آدم بیدار شود و ببیند که نیستش، کنار تو خالی است. بعد دیگر جای خالیشان میماند، روی بالش، حتی روی صندلی که آدم بعد مردنشان خریده است. آن وقت است که آدم حسابی گریهاش میگیرد، بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند.
📚 از رمان آینههای دردار، هوشنگ گلشیری، انتشارات نیلوفر
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
📚 از رمان آینههای دردار، هوشنگ گلشیری، انتشارات نیلوفر
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
🥰3❤1
🌄 عزیزترینم. زندگی به ما یاد داد که هر روز، غروبی دارد و هر شب، طلوعی. دیروز که این عکس را ثبت میکردم با خودم فکر کردم که غروب هم زیباست، همانگونه که شب. همانگونه که تاریکی. همانگونه که تو چراغها را خاموش میکنی و میگویی در تاریکی زیباتری.
عزیزترینم ما خسته شدیم از بسکه به دنبال پولمان دویدیم. خسته شدیم از بسکه خوردیم زمین و بلند شدیم. خسته شدیم از بس که آدمها یک روی دیگرشان را نشانمان دادند. یک روی بدجنس که در کودکی فقط در داستانها پیدایشان میشد و بعد به سزای عملشان میرسیدند. امروز آنها راست راست جلویمان راه میروند و به ما میخندند و سزا که هیچ، روز به روز با رفاه بیشتری زیست میکنند.
عزیزترینم اما نمیدانم که آنها کسی چون تو را دارند یا نه. میدانم اما که اگر تو باشی غروب هم زیباست. به همین زیبایی.
همانگونه که تو چراغها را خاموش میکنی و به من میگویی که تو، در تاریکی زیباتری...
بخشی از یک داستان بلند که هیچوقت کامل نشد... 🗒
#ادبیات
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
عزیزترینم ما خسته شدیم از بسکه به دنبال پولمان دویدیم. خسته شدیم از بسکه خوردیم زمین و بلند شدیم. خسته شدیم از بس که آدمها یک روی دیگرشان را نشانمان دادند. یک روی بدجنس که در کودکی فقط در داستانها پیدایشان میشد و بعد به سزای عملشان میرسیدند. امروز آنها راست راست جلویمان راه میروند و به ما میخندند و سزا که هیچ، روز به روز با رفاه بیشتری زیست میکنند.
عزیزترینم اما نمیدانم که آنها کسی چون تو را دارند یا نه. میدانم اما که اگر تو باشی غروب هم زیباست. به همین زیبایی.
همانگونه که تو چراغها را خاموش میکنی و به من میگویی که تو، در تاریکی زیباتری...
بخشی از یک داستان بلند که هیچوقت کامل نشد... 🗒
#ادبیات
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
❤5
🏞 اگر اصفهانی باشید، یا حتی مدتی در اصفهان زندگی کرده باشید، احتمالاً عبارت «دنبال رودخونه» برایتان آشناست.
میپرسی: «شب کجا بریم؟» جواب میآید: «دنبال رودخونه.» میپرسی: «کدوم محله بهتره؟» میگویند: «دنبال رودخونه.»
🌊 انگار رودخانه فقط یک پدیده طبیعی نیست؛ جهت زندگی است. نقطهای که شهر خودش را با آن تعریف میکند.
برای همین، هر بار که عبارت «محیط زیست» را میشنوم، قبل از هر تعریف علمی، به معنای سادهی کلماتش فکر میکنم: محیطی برای زیستن.
جایی که رودخانه در آن جاری باشد، درخت در آن رشد کند، پرنده در آن بماند و انسان، برای دیدن آب در یک رودخانه، نیاز به خبر فوری نداشته باشد.
شاید بحران از همان جایی آغاز میشود که «محیط زیست»، آرامآرام از محیطی برای زیستن، به محیطی برای دوام آوردن تبدیل میشود.
این روزها زایندهرود دوباره جاری شده است و مردم خوشحالاند؛ حق هم دارند.
اما هیچ چیز به اندازهی این خوشحالی غمانگیز نیست.
اینکه برای چند روز جاری شدن یک رود، ذوق کنیم؛ در حالی که نامش از همان روز اول، وعدهی زندگی را داده است
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
میپرسی: «شب کجا بریم؟» جواب میآید: «دنبال رودخونه.» میپرسی: «کدوم محله بهتره؟» میگویند: «دنبال رودخونه.»
🌊 انگار رودخانه فقط یک پدیده طبیعی نیست؛ جهت زندگی است. نقطهای که شهر خودش را با آن تعریف میکند.
برای همین، هر بار که عبارت «محیط زیست» را میشنوم، قبل از هر تعریف علمی، به معنای سادهی کلماتش فکر میکنم: محیطی برای زیستن.
جایی که رودخانه در آن جاری باشد، درخت در آن رشد کند، پرنده در آن بماند و انسان، برای دیدن آب در یک رودخانه، نیاز به خبر فوری نداشته باشد.
شاید بحران از همان جایی آغاز میشود که «محیط زیست»، آرامآرام از محیطی برای زیستن، به محیطی برای دوام آوردن تبدیل میشود.
این روزها زایندهرود دوباره جاری شده است و مردم خوشحالاند؛ حق هم دارند.
اما هیچ چیز به اندازهی این خوشحالی غمانگیز نیست.
اینکه برای چند روز جاری شدن یک رود، ذوق کنیم؛ در حالی که نامش از همان روز اول، وعدهی زندگی را داده است
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
❤7
روزشمار به زبان داستان ✍📆
🏞 اگر اصفهانی باشید، یا حتی مدتی در اصفهان زندگی کرده باشید، احتمالاً عبارت «دنبال رودخونه» برایتان آشناست. میپرسی: «شب کجا بریم؟» جواب میآید: «دنبال رودخونه.» میپرسی: «کدوم محله بهتره؟» میگویند: «دنبال رودخونه.» 🌊 انگار رودخانه فقط یک پدیده طبیعی نیست؛…
به مناسبت ۵ جون، روز جهانی محیط زیست
❤1
✍ ۱۶ خردادماه در ادبیات داستانی ایران روز تلخی است. روزی که دو نویسنده با دو نگاه متفاوت به زندگی از دنیا رفتند.
🏴 هوشنگ گلشیری در ۱۶ خرداد ۱۳۷۹ از میان ما رفت؛ نویسندهای که انگار تمام عمرش را صرف کنار زدن پردهها کرد. او به جای آنکه جهان را آنگونه که دوست داشت ببیند، آن را آنگونه که بود، با ادبیات منحصر به فردش؛ با تمام ترکها، تردیدها و تاریکیهایش روایت میکرد. مرگ برای او یک حادثه تراژیک نبود؛ بخشی از حقیقت زندگی بود. حقیقتی که باید بیواسطه به آن نگاه کرد.
گلشیری در داستانهایش کمتر به قهرمانان علاقه داشت و بیشتر به انسانهایی میپرداخت که زیر فشار تاریخ، قدرت و تنهایی تاب میآورند. شاید به همین دلیل است که در آینههای دردار مینویسد:
"مهم انتخاب لحظهای میان مرگ و زندگی نیست، مهم تاب آوردن است، آن هم به مدت طولانی..."
🏳 هشت سال بعد، در همین روز، نادر ابراهیمی نیز از دنیا رفت؛ نویسندهای که جهان را از پنجره دیگری میدید. اگر گلشیری پردهها را کنار میزد تا زخمها را نشان دهد، ابراهیمی دست خواننده را میگرفت تا راهی برای ادامه دادن پیدا کند. حتی وقتی از مرگ حرف میزد، نگاهش همچنان رو به زندگی بود. مینوشت:
«دلم ميخواست سياستمدار بشوم ، يك سياستمدار واقعي ؛ سياستمداري كه به مردم راست بگويد و به خاطر آزادي همانقدر بجنگد كه به خاطر رفاه ، به خاطر وطن همانقدر كه به خاطر اعتقاد . افسوس اما كه ديگر گذشته است و تابوتم را بر سر دست مي برند."
و در کلماتش نیز همیشه آرمان، آزادی و وطن حضور داشتند.
در جهان ابراهیمی، انسان موجودی بود که باید عاشق شود، بسازد، سفر کند و برای باورهایش بجنگد. در جهان گلشیری، انسان موجودی بود که باید حقیقت را ببیند، حتی وقتی حقیقت تلخ است.
شاید تفاوت این دو نویسنده را بتوان اینگونه خلاصه کرد:
گلشیری از تاب آوردن مینوشت.
ابراهیمی از ادامه دادن.
یکی به اعماق تاریکی خیره میشد تا حقیقت را پیدا کند.
دیگری به دوردست نگاه میکرد تا امید را از دست ندهد.
و چه تقارن عجیبی که هر دو در یک روز از تقویم رفتند؛
یکی راوی تردیدهای انسان،
و دیگری راوی ایمان او به زندگی. 🖤
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
🏴 هوشنگ گلشیری در ۱۶ خرداد ۱۳۷۹ از میان ما رفت؛ نویسندهای که انگار تمام عمرش را صرف کنار زدن پردهها کرد. او به جای آنکه جهان را آنگونه که دوست داشت ببیند، آن را آنگونه که بود، با ادبیات منحصر به فردش؛ با تمام ترکها، تردیدها و تاریکیهایش روایت میکرد. مرگ برای او یک حادثه تراژیک نبود؛ بخشی از حقیقت زندگی بود. حقیقتی که باید بیواسطه به آن نگاه کرد.
گلشیری در داستانهایش کمتر به قهرمانان علاقه داشت و بیشتر به انسانهایی میپرداخت که زیر فشار تاریخ، قدرت و تنهایی تاب میآورند. شاید به همین دلیل است که در آینههای دردار مینویسد:
"مهم انتخاب لحظهای میان مرگ و زندگی نیست، مهم تاب آوردن است، آن هم به مدت طولانی..."
🏳 هشت سال بعد، در همین روز، نادر ابراهیمی نیز از دنیا رفت؛ نویسندهای که جهان را از پنجره دیگری میدید. اگر گلشیری پردهها را کنار میزد تا زخمها را نشان دهد، ابراهیمی دست خواننده را میگرفت تا راهی برای ادامه دادن پیدا کند. حتی وقتی از مرگ حرف میزد، نگاهش همچنان رو به زندگی بود. مینوشت:
«دلم ميخواست سياستمدار بشوم ، يك سياستمدار واقعي ؛ سياستمداري كه به مردم راست بگويد و به خاطر آزادي همانقدر بجنگد كه به خاطر رفاه ، به خاطر وطن همانقدر كه به خاطر اعتقاد . افسوس اما كه ديگر گذشته است و تابوتم را بر سر دست مي برند."
و در کلماتش نیز همیشه آرمان، آزادی و وطن حضور داشتند.
در جهان ابراهیمی، انسان موجودی بود که باید عاشق شود، بسازد، سفر کند و برای باورهایش بجنگد. در جهان گلشیری، انسان موجودی بود که باید حقیقت را ببیند، حتی وقتی حقیقت تلخ است.
شاید تفاوت این دو نویسنده را بتوان اینگونه خلاصه کرد:
گلشیری از تاب آوردن مینوشت.
ابراهیمی از ادامه دادن.
یکی به اعماق تاریکی خیره میشد تا حقیقت را پیدا کند.
دیگری به دوردست نگاه میکرد تا امید را از دست ندهد.
و چه تقارن عجیبی که هر دو در یک روز از تقویم رفتند؛
یکی راوی تردیدهای انسان،
و دیگری راوی ایمان او به زندگی. 🖤
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤3👍3👏1
📖 ماه لیلی: ...همین ادبیات که این همه سنگش را به سینه میزنیم. زمانی که فرنگیها به سرودن پیسهای کریتیکال مشغولیت داشتند، ما چه میکردیم جز لغلغهٔ یک مشت لاطائلات در باب وصل و هجران و مجیز شاهان شکمچران شهوتران؟
فرامرزخان (پوزخندی میزند.): نکته اینجاست که چنین حرفهایی، درفشانِ زبانِ یک شازدهخانم قجری است.
ماهلیلی (زیرکانه): غریبتر از مشروطهطلبیِ یک شازده پسر قجری نیست.
فرامرزخان (نیشدار): دستکم این شازده پسر قجری ماند و بهخاطر ملت انواع تحقیرها و توهینها را به جان خرید، نه اینکه کفتر دوبامه شود و پر بزند و برود.
ماهلیلی (نیشدار): بهخاطر ملت؟... بدبخت ملت که هر که هرچه منت دارد بر سرش آوار میکند.
📚 از نمایشنامه خواب در فنجان خالی، نغمه ثمینی، نشر نی
#ادبیات
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
فرامرزخان (پوزخندی میزند.): نکته اینجاست که چنین حرفهایی، درفشانِ زبانِ یک شازدهخانم قجری است.
ماهلیلی (زیرکانه): غریبتر از مشروطهطلبیِ یک شازده پسر قجری نیست.
فرامرزخان (نیشدار): دستکم این شازده پسر قجری ماند و بهخاطر ملت انواع تحقیرها و توهینها را به جان خرید، نه اینکه کفتر دوبامه شود و پر بزند و برود.
ماهلیلی (نیشدار): بهخاطر ملت؟... بدبخت ملت که هر که هرچه منت دارد بر سرش آوار میکند.
📚 از نمایشنامه خواب در فنجان خالی، نغمه ثمینی، نشر نی
#ادبیات
روزشمار به زبان داستان
https://t.me/MAtimewriter
❤5