🍃لاوڪده ســارا🌧
5.42K subscribers
10.7K photos
39 videos
2.24K files
2.28K links


هر چه داریم از اوست ...

🎀 یه عالمه عکس و تکست عاشقانه 💞
Download Telegram
در حموم که بسته شد شونه هامو انداختم بالا و دوش اب و باز کردم. واقعا نیاز به یه دوش اب گرم داشتم

بعد از مدت ها به خونه ای که پر از ارامش بود برگشته بودمو این بهم حس خوبی میداد.

قطره های اب که رو شونه هام سر میخورد ارامش و به اعصاب بهم ریختم برمیگردوند.

سعی کردم به هیچی فکر نکنم و ازین لحظاتی که بدون تشنج بود لذت ببرم.

حدود نیم ساعت تو حموم بودم که با صدای پروانه به خودم اومدم:

_ به زور فرستادمت داخل. به زور هم باید درت بیارم؟؟ جِرم که نداری چیو میسابی دوساعته؟؟

بیا بیرون دیگه دیر شد.

کلافه نفسمو پرصدا دادم بیرون و با حرص گفتم:
_ باز من برگشتم و غر زدنای تو شروع شد. الان میام بیرون بابا.

ضربه ی دیگه ای به در زد و گفت:
_ زودتر...

و بعد از در دور شد. سریع حوله رو تنم کردمو بعد از خشک کردن بدنم لباسامو پوشیدم.

داشتم موهامو خشک میکردم که دوباره سر و کله ی خانوم پیدا شد.

اینبار مامان فاطمه هم باهاش بود. با دیدنش به سمتش پر کشیدم و اونم با آغوش باز پذیرای جسم و روح دلتنگم شد.

بوسه ای رو سرم زد و گفت:
_ دورت بگردم که بازم تو این خونه دیدمت..

لبخند رو لبام پر رنگ تر شد و جواب دادم:
_ خدا نکنه. منم خوشحالم که برگشتم.

مامان فاطمه محکم به خودش فشارم داد و رو به پروانه که اخمو نگامون میکرد گفت:

_ همه چی آمادس؟ مشکلی ندارین؟؟
پروانه اشاره ای بهمون کردو جواب داد:

_ اگه عشقولانه هاتون تموم شه بله. ماهم میتونیم به کارامون برسیم.

رو به مامان فاطمه کردمو پرسیدم:
_ کی میخواد بیاد که این دختره منو کچل کرده؟؟

_ توخودت کچل بودی. بی خود تقصیر من ننداز.
مامان با لحن اخطار آمیزی صداش زد:
_ پروااانه..

با حرص تو صداش گفت:
_ باشه اصن به من چه...

مامان فاطمه چشم غره ای بهش رفت و رو بهم گفت:

_ نمیدونی؟؟
شونه هامو انداختم بالا و جواب دادم:

_ نه والا‌. پری هم که لب باز نمیکنه.
لبخند محوی رو لباش نشست و جواب داد:

_ یعنی اون اقایی که داشت پاشنه در خونه رو از جا میکند تا جاتو پیدا کنه هم بهت چیزی نگفته؟؟

با یاد اوری حامی و طعنه ی کلام مامان فاطمه لپام رنگ گرفت و خجالت زده گفتم:

_ عه مامان... نه والا اونم چیزی نگفته..
ریز خندید و گفت:

_ مثل اینکه خیلی هوله. صبح قبل اینکه بیاد سراغت قول امشبو ازم گرفت.

درحالیکه به تته پته افتاده بودم پرسیدم:
_ قول چیو؟؟؟؟

مامان فاطمه چونمو تو دستاش گرفت و با مهربونی جواب داد:

_قول تورو...

خجالت زده لبامو به دندون گرفتم که گفت:
_ الان وقت خجالت نیست. خداروشکر نمردمو دارم خوشبختیتو میبینم.

برو زودتر اماده شو. چیزی تا شب نمونده. کلی کار دارم.

بعد منو سپرد دست پروانه و سریع از در زد بیرون.

نگاهم به چشمای پلیدش خورد. با شیطنت اشاره ای به صندلی کرد که نفسمو پر صدا دادم بیرون.

میدونستم که ول کن نیست... نشستم رو صندلی و اونم شروع کرد

_ تموم شد..
نگاهی به صورتم تو اینه انداختم و لبخند رو لبم نشست.

ارایش ملیحی رو صورتم کرده بود که عجیب بهم میومد.

هنوز باورم نشده بود که حامی داره امشب بخاطر من میاد.
حس میکردم یه جور بازیه...

یه جور هیجان و استرس و باهم داشتم.
نمیدونم چقدر تو آینه خیره بودم که پروانه گفت:

_ پاشو لباستو بپوش. الان میاداااا.

سرمو تکون دادمو از جام بلند شدم. لباسی که پروانه انتخاب کرده بود و پوشیدم.

وقتی خیالش از بابتم راحت شد از اتاقم رفت بیرون تا اماده بشه.

من موندم و یه دنیا فکر و خیال...
خدا میدونست قرار بود چی پیش بیاد

*
**
صدای آیفون که بلند شد قلبم ریخت تو دهنم.
استرس و اضطراب باهم به سراغم اومده بود.

میدونستم قرار نیست اتفاق بدی بیوفته ولی دلیل اینهمه بی قراری و نمیدونستم.

صدای سلام و احوالپرسی از بیرون اومد.
با شنیدن صدای اشنای سحر یکم دلم قرص شد‌

پس حامی تنها نیومده بود.
حتما تیام هم باهاشون بود.

خیلی نگذشت که پروانه اومد تو اتاق..
با دیدنم لبخندی زدو گفت:

_ نمیخوای بیای بیرون؟؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم:

_ الان میام.
بعد از جام بلند شدم و باهاش از در اتاق زدم بیرون.

ناخوداگاه سرمو انداختم‌پایین. شرم و حیا و خجالت چیزی بود که هر دختری تو شب

خواستگاریش تجربه میکرد. مخصوصا دخترایی با شرایط من... انقدر یهویی و بی مقدمه.

دیگه رسیده بودیم تو هال که پروانه گفت:
_ اینم از عروس خانوم.

و سر من بیشتر تو یقم فرو رفت..
صدای حاجی اومد که با مهربونی گفت:

_بیا کنارم بشین دخترم. بیا عزیزم.

با قدمای لرزون سمتشون رفتمون بین مامان فاطمه و حاجی نشستم.

از استرس زیاد مشغول بازی با انگشتام شدم که سحر شروع کرد به حرف زدن.

حتی سرمو بلند نکردم که ببینم کی با کی اومده.
سحر با لحن محترمانه ای گفت:

_ میدونم تو جمعی که بزرگترا هستن اینکه من بخوام حرف بزنم بی ادبیه.

امیدوارم این بی ادبیه منو ببخشید.

حاجی با مهربونی گفت:

_ این چه حرفیه. شما هم مثل دختر من. به هر حال باید سر حرف از یه جایی گرفته شه.

بگو دخترم....
جرئت کردم یکم سرمو اوردم بالا که با دیدن نگاه خیره حامی رو خودم بیشتر خجالت کشیدم.

چشمش که بهم افتاد چشاش از شیطنت برق زد طوری که بقیه نفهمن ریز چشمکی زد که تند رومو ازش گرفتم

قلبم محکم میکوبید.
مثل دختر بچه هایی که شیطنتای یواشکی انجام میدن شده بودم.

با صدای مامان فاطمه از اون دنیا اومدم بیرون و لب زدم:
_چی؟؟

_حواست کجاست مادر؟؟میگم با اقا حامی برید حرفاتونو بزنید.

سرمو انداختم پایین. انقدر تو فکر بودم که نفهمیدم چی گفتن و چیشد.

اروم از جام بلند شدم که پروانه گفت:
_ آمین جان برید تو اتاق من. اونجا راحت ترین.

باشه ای زیر لب گفتم و من جلو افتادم.

و حامی هم پشت سرم اومد.
انقدر متین رفتار میکرد که نمیتونستم اونهمه شیطنتشو پیش خودم هضم کنم.

وقتی وارد اتاق پروانه شدیم دوری تو اتاق زد و بعد خیلی ناگهانی خودشو پرت کرد رو تخت که سه متر پریدم.

با دیدن ترسم یهو زد زیر خنده که اخمام رفت توهم. اخمو پرسیدم:

_ چرا اینجوری میکنی؟؟
همونجوری که میخندید گفت:

_قیافت خیلی خنده دار شده بود.
انگشتمو گذاشتم رو بینیمو گفتم:

_ هیس.. میشنون.

شونه هاشو بیخیال انداخت بالا و گفت:
_ بشنون. مگه چی گفتم.

بی توجه به حرفش پرسیدم:
_ الان ما باید چی بگیم؟؟؟

با شیطنت گفت:
_ نمیدونم. ولی مثل اینکه باید مثل بقیه دختر پسرا یه حرفایی داشته باشیم...

لب ورچیدم و گفتم:
_ خوب مثلا چی؟؟

از جاش بلند شد و اومد سمتم. قدماش اروم بود. بهم نزدیک و نزدیک تر شد.

درست جلوم ایستاد و درحالیکه خیره بهم شده بود پرسید:

_لازمه حتما حرفام مثل بقیه پسرا باشه؟؟
آب دهنم قورت دادم و پرسیدم :
_ یعنی چی؟؟؟

سرشو کج کرد و گفت:
_ یعنی مثلا مثل بقیه باید تو این شب از علایقم

بگم و دلیل اینکه چرا ازدواج میکنم و چه انتظاراتی از همسر ایندم دارم؟؟؟

بی هوا و بدون فکر جواب دادم:
_ نه...

کم کم لبخند محوی رو لبش اومد. یکم نزدیک تر شد و گفت:

_ پس میتونم چیزای دیگم بگم؟؟؟
از نگاه خیرش گرمم شده بود.

اروم زیر لب پرسیدم:
_ مثلا چی؟؟

تارموی افتاده رو شونمو برداشت و دور انگشتاش پیچید.

نگاه خیرم به انگشتش ثابت موند.
چشماشو از موهام برداشت و زل زد تو چشمم.

نفسای گرمشو تو صورتم حس میکردم.
اروم زمزمه کرد:

_ مثلا بگم چقدر خوشگل تر شدی...
یا بگم دلم میخواد بخاطرت از جا در بیاد..

حجوم خون و تو صورتم حس میکردم.
انگار زده بود به سیم اخر ..

سرمو انداختم پایین که گفت:
_نگام کن..

تحکم تو صداش مجبورم کرد سرمو بلند کنم..
وقتی دید نگاهم بهشه اروم و شمرده گفت:

_ میدونم روزای خوبی نداشتی..
روزای خوبی نداشتیم.

پر از تلخی.. پر از استرس و اضطراب..
پر از غم و غصه و درد...

روزایی که شاید هیچکس فکر نکنه ممکنه واسش اتفاق بیوفته اما ما گذروندیمش..

نمیخوام بهت وعده های سرخرمن بدم.
نمیخوام چیزی بگم که شدنی نشه و بعدا تو ذهنت یه ادم بدقول بشم.

نفسسو پر صدا داد بیرون بعد اروم ادامه داد:
_ میخوام اروم باشی..

میخوام خوشحال باشی..
میخوام طوری باشم و کاری کنم که بقیه زندگیت تو خوشی و ارامش باشه.

که هر وقت به عقب نگاه میکنی
به جای غصه خوردن و افسوس؛

لبخند بیاد رو لبت و بگی؛
درسته اذیت شدم ولی به خوشبختی الانم می ارزید.

بغض داشتم. اما اینبار از سر شوق بود..

از سر حرفایی که شاید بار اول بود میشنیدم.
صادقانه گفته میشد

به دلم نشسته بود.
اب دهنمو قورت دادم تا از چشام سرازیر نشه.
_ داری گریه میکنی؟؟؟؟؟

زل زدم تو چشماشو نفسمو پر صدا دادم بیرون و گفتم:
_ نه نه.. یکم شوکه شدم از شنیدن حرفات.

لبخند مهربونی زد و گفت:
_ این همه حرف زدم که بگم دیگه نباید گریه کنی.

بعد تو همین اول شروع کردی به گریه کردن؟؟

دستی به چشمام کشیدم و گفتم:
_ نه گریه نمیکنم. یکم احساساتی شدم فقط.

بی توجه حرفم گفت:
_ میخوام دیگه گریه نکنی

میخوام همیشه بخندی..
میخوام به جبران تمام سختیایی که کشیدی خوشبختیو تجربه کنی...

با صدایی از سر شوق میلرزید گفتم:
_ میدونم... ممنونم...

زیر لب گفت:
_ من دوستت دارم آمین..

هرجور که بودی..
هرجور که باشی

هر چیزی که بوجود بیادکنارتم..
آمین میخوام باور کنی که تنهات نمیزارم...

تا وقتی که هستم
تا وقتی که زندم نمیزارم دیگه اذیت بشی.

به هر قیمتی..
فقط بهم اعتماد کن

بهم تکیه کن..
باورم کن که بد نیستم..

دوستت دارم..
خیلی دوستت دارم..

تپش قلبم غوغا کرده بود..
میترسیدم هر آن صداشو بشنوه و این ته مونده آبرومم بره...

سرشو اورد پایین خیره تو چشام پرسید:
_ فکر میکنی بتونی بهم اعتماد کنی که تکیه گاهت بشم؟؟؟

نگاش کردم. به مردی با تموم ظلمایی که در حقش کرده بودم بازم پام وایساده بود.

میشد به همچین مردی تکیه نکرد؟؟؟
میشد اعتماد نکرد؟؟؟

مگه میتونستم دل ندم به مردی که به وسعت اسمش حامی بود؟؟؟

صداش منو از دنیای افکارم اورد بیرون.
_جوابمو نمیدی؟؟؟

و جوابم لبخند گرمی بود که به صورتش پاشیدم و اونم از این لبخند نگاهش گرم شد..
سرشو به گوشم نزدیک کردو زیر گوشم لب زد:
_ قول میدم که خوشبختت کنم...

**
روزها پشت سر هم میگذشتن و حامی به همراه حاجی مشغول تدارک مراسم بودن.

پروانه و مامان فاطمه هم کولاک کرده بودن تو همین مدت کم برام جهزیه رو تهیه کردن.

هر چند حامی اصرار داشت که خونه تکمیله و نیازی به چیزی نیست اما حس مادرانه مامان

فاطمه اجازه نمیداد که منو همینجوری راهی خونه بخت کنه.

همه چی خوب پیش میرفت و حاجی هم برای اینکه بتونیم راحت تر به کارامون برسیم یه

صیغه کوتاه مدت بینمون خوند تا زمان عروسی برسه. همین باعث بوجود اومدن شیطنت گاه و

بی گاهش میشد. از شرم دخترانم غرق در لذت میشد. قرار بود که بیاد دنبالم تا منو به ارایشگاه ببره.

با اینکه دلم مراسم نمیخواست اما حامی و مامان فاطمه اصرار داشتن که حتما این جشن گرفته بشه.

البته فکر میکردم بیشتر برای بستن دهن مردم بود. کم حرف پشتم نزده بودن و به مامان حق

میدادم که بخواد یه جواب دندان شکن بهشون بده. صدای ایفون که بلند شد مامان گفت:

_ مادر پاشو حامی اومد.
از همون فاصله باشه ای گفتم و به سرعت به سمت در رفتم.

از پروانه هم خبری نبود. حتما اونم رفته بود ارایشگاه تا اماده بشه.

هرچی گفتم با خودم بیاد میگفت نه. فکرشم این بود که دو تا دختر زیر دست یه ارایشگر به یه

شکل در میان و جواب منم بهش چشم غره بود.
با دیدن حامی که تو ماشین نشسته بود لبخند رو

لبم نشست. دوبار چراغای ماشین و خاموش روشن کرد که لبخندم تبدیل به خنده ای ریز شد

سمت ماشین رفتم و سوار شدم. همین که نشستم گفت:
_ سلام آمین بانو. خوبی خااانوم؟؟؟

دستمو تو دستش که به سمتم دراز شده بود گذاشتمو با مهربونی جواب دادم:

_ سلام. من خوبم. تو حالت خوبه؟؟
یه تای ابروشو انداخت بالا و با شیطنت جواب داد:

_ مگه میشه آدم روز دامادیش خوب نباشه؟؟؟
اونم با داشتن عروسی مثل شما.

موهامو پشت گوشم زدمو با ناز جواب دادم:
_ صد البته...

صدای ریز خندش بلند شد. نگاش کردم که با مهربونی گفت:

_ نمیدونی وقتی شیطون میشی چه عشقی میکنم که...

با خجالت سرمو انداختم پایین که دستمو تو دستش گرفت و استارت زد.
سکوت کرده بود اما با کارهاش یه دنیا مهر و محبت به دلم سرازیر کرده بود.

بوسه های نرمی که پشت دستمو مینشوند دلمو زیر رو میکرد.

دروغ که نمیتونستم بگم. دخترونه هام عجیب جلوی این مرد کم اورده بود.

قلبم با همین محبتای کوچیکش به تپش افتاده بود.انگار امید دوباره داشت تو دلم‌جوونه میزد.

امید... همون‌چیزی که یه روزی به طور کامل از دستش داده بودم.

اما امروز...
این مرد دوباره تونسته بود به دلم برش گردونه..

نمیدونم چقدر خیره ی دستامون بودم که صدام زد. سرمو بلند کردم و زل زدم تو چشاش:

_ حواست کجاست؟؟

اروم گفتم:
_ همینجا..

_ چند بار صدات زدم انگار تو این دنیا نبودی.
لبخند رو لبم پر رنگ تر شد و جواب دادم:

_ اره یه لحظه حواسم‌پرت شد. چیشده حالا؟؟

اشاره ای به بیرون کرد و گفت:
_ رسیدیم.

نگاهی به ساختمون کردمو بعد کاور لباسو از پشت ماشین برداشتم. رو به حامی گفتم:

_ کاری نداری؟؟؟
_ کی بیام دنبالت؟؟؟؟

یکم فکر کردم و گفتم:
_ نمیدونم که. ولی یه نیم ساعت مونده تموم شه زنگ میزنم برات...

_ باشه...
چشامو ریز کردم و گفتم:

_ حالا برم؟؟؟

یکم نزدیکم شد. میدونستم میخواد چیکار کنه. کار همیشه اش بود.

دستاشو دور صورتم حلقه کرد و بوسه ای نرم رو پیشونیم نشوند.

انقدر لطیف که لطافتش رو لبام جا خوش کرد.
اروم زمزمه کرد:

_ برو.. مواظب خودتم باش...

با دلی که از شدت تپش در حال پرواز بود از ماشین پیاده شدم و سمت ارایشگاه رفتم..

دستمو رو زنگ فشار دادم که با دیدنم در با صدای تیکی باز شد.

همین که وارد شدم صدای چرخای ماشینش اومد.
چشامو اروم بستم..

قلب لعنتیم اروم نمیگرفت...
با صدای ارایشگر به خودم اومدم:

_ چرا نمیای تو عزیزم؟؟؟
نفسامو دادم بیرون. زیر لب بسم الهی گفتمو وارد شدم.

****
_ تموم شد...

از جلوم رفت کنار من خیره ی دختر تو آینه شدم.
اروم از جام بلند شدم و زل زدم به خودم.

فکر نمیکردم با یکم ارایش انقدر تغییر کنم.
لبخند رو لبم نشست.

ارایشگر با دیدن لبخندم گفت:
_ انشالا خوشبخت بشی خوشگل خانوم.

زیر لب تشکر کردم و گفتم:
_ کجا میتونم لباسمو بپوشم؟؟

یکی از افراد حاضر تو ارایشگاه و صدا زد و گفت:

_ سوگل بیا عروس خانوم ببر تو اتاق پرو..
کمکش کن لباسشو بپوشه..

دختر ریزه میزه ای به سمتم اومد و با دیدنم گفت:

_ خوشبخت بشی..
_ ممنونم عزیزم.

به اتاقی اشاره کرد و گفت:
_ باید بریم اونجا

نگاهی به ساعت کردم و گفتم:
_ میشه قبلش به شوهرم زنگ بزنم؟ اخه باید بیاد دنبالم.

لبخند مهربونی به روم پاشید و گفت:
_ البته عزیزم. منتظر میمونم.

تشکر کردم و سمت کیفم رفتم تا بهش زنگ بزنم.
با یاد اینکه حامی و جلوی اون دختر سوگل

خطاب کرده بودم یه حس شیرین به دلم رخنه کرده بود. حسی که تا اون لحظه تجربش نکرده بودم

شاید چون هنوز باورم نشده بود که واقعا دارم باهاش ازدواج میکنم.

نفسمو پرصدا دادم بیرون تا از حجم اینهمه التهابم کم شه.

شمارشو گرفتم که به بوق دوم نرسیده جواب داد:

_ جانم..

لبخند محوی رو لبم نشست. تو دلم جانت بی بلایی و گفتم که دوباره گفت:

_ سلام.
_ سلام. خوبی حامی؟

با صدای پر انرژیش گفت:
_ معلومه که خوبم. اماده ای؟؟

_ اره زنگ زدم بگم که یه ربع دیگه میتونی بیای دنبالم.

صدای خنده ی مردونش از پشت تلفن اومد. با شیطنت گفت:

_ بی صبرانه منتظرم که عروسمو ببینم. باید خوشگل تر شده باشه...
گلگون شدن گونه هامو حس میکردم. برای اینکه شیطنتش بیشتر از این فوران نکنه گفتم:

_ باید برم. صدام میزنن.
_ باشه عزیزم. منم کارم تموم شده. میام دنبالت.

_ مواظب خودت باش. خدافظ.
_ مبینمت..

تلفن و که قطع کردم لباسمو از اویز برداشتن و سمت اتاق رفتم.

سوگل جلوی در منتظرم بود. با دیدنم لبخندی زد و گفت:
_ بریم که الان شوهرتم میاد.

سرمو تکون دادم و باهاش وارد اتاق شدم. حدود ده دقیقه پوشیدنش طول کشید.

دیگه به نفس نفس زدن افتاده بودیم.
بلاخره اخرین بندشم بست و نفسشو داد بیرون:

_ تموم شد بلاخره.
نفس حبس شدمو ازاد کردم و گفتم:

_ وای فکر نمیکردم انقدر سخت باشه.
خندید و جواب داد:

_ واسه من که دیگه عادی شده.
خوبی ؟ توش راحتی؟؟

شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
_ خوبم اما راحت....

اروم خندیدم و ادامه دادم:
_ اصلا...

اونم خندید و گفت:
_ دیگه امشبو باید تحمل کنی. راستی خیلی خوشگل شدی..

_ ممنونم..
اومد جواب بده که ارایشگرم گفت :
_ آمین خانوم اقا داماد منتظرته.

سوگل شنلمو سرم انداخت و گفت:
_ برو انشالا خوشبخت بشی.

_ ممنونم.

در و باز کرد و اروم از ارایشگاه زدم بیرون.
نگاهم بهش افتاد که با تیپ محشرش که نگاه هر

دختری و خیره میکرد به ماشینش تکیه داده بود.
چشمش که بهم افتاد لبخندی زد و اومد سمتم

دستشو به سمتم دراز کرد که دستشو گرفتم.
کمک کرد تا سوار ماشین شم و دنباله ی لباسمم گذاشت رو پام.

خودشم که سوار شد منتظر شدم حرکت کنه اما کاری نکرد.

متعجب سرمو اوردم بالا و گفتم:
_ نمیریم؟؟

یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت:
_ نه.

_ نه؟؟ چرا نه؟؟ دیر میشه ها.
_ نه تا وقتی که اولین نفر خودم نبینمت.

ضربان قلبم رفت بالا. میدونستم حسابی تغییر کردم و حامی از این قضیه برای شیطنت استفاده میکرد.

چیزی نگفتم که دستاشو اورد جلو. حرکت نکردم. اروم شنل و از سرم کشید پایین و خیره به صورتم شد.

سرم پایین بود اما سنگینی نگاهشو حس میکردم.
_ نگام کن...
سرم بیشتر تو یقم فرو رفت. دست خودم نبود.

نمیدونستم این خجالت لعنتی از کجا به سراغم اومده بود. دوباره صداشو شنیدم:

_ عزیزم نگام کن..
سرمو اوردم بالا.. زل زدم تو چشمای مهربونش.

لبخند رو لبش دلمو گرم میکرد. چند ثانیه بی حرف فقط نگام کرد.

نگاهی که نمیتونستم معنیش کنم.
بعد بی حرف شنلمو برگردوند سرمو استارت زد.

تو کل مسیر سکوت کرده بود و فکر من درگیر سکوتش..

چیشده بود که یهو تو فکر فرو رفت.
جلوی یه ساختمون نگه داشت که فهمیدم آتلیه اس.

بازم تو سکوت پیاده شد و دستمو گرفت تا پیاده شم.

تموم مدتی که عکاس داشت ازمون عکس میگرفت و بهم میگفت چه ژستایی بگیرم اصلا نفهمیدم چجوری گذشت.

من گیج بودم اما حامی انگار داشت بهش خوش میگذشت.

شیطنت نگاهش در کنار اون سکوتی که دچارش شده بود واقعا گیج کننده بود

وقتی کارمون تموم شد از اتلیه زدیم بیرون و دوباره سوار ماشین شدیم.

حامی دوباره مثل قبل شده بود.
با شیطنت گفت:

_ بریم تالار؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم:

_ اره دیگه. پس کجا بریم؟؟

خندید و گفت:
_ گفتم اگه پایه باشی فرار کنیم. بشیم عروس دوماد فراری..

چشام از حدقه زد بیرون. بادیدن قیافم یهو پخ زد زیر خنده.

با خنده گفت:
_ چرا قیافت شبیه سکته ایا شده؟

شوخی کردم دختر خوب.
نفسمو پر صدا دادم بیرون. با حرص گفتم:

_ اخرش از دستت سکته میکنم.

_خدا نکنه. ما تازه شروع کردیم سکته کنی چیه؟؟؟

_ حامی بریم انقدر شیطونی نکن. دیر شد زشته بخدا..

_ چشششم. هرچی خانومم بگه.

و بعد پاشو رو پدال گاز فشار داد به سمت تالار حرکت کرد.
حدود ده دقیقه تو راه بودیم که بلاخره رسیدیم.
صدای اهنگ حتی از این فاصله هم شنیده میشد‌

میدونستم کار پروانه ست. عشق بزن و بکوب داشت و این جشن هم براش یه جور خوش گذرونی حساب میشد.

حامی ماشین و تو حیاط پارک کرد که با صدای عروس و داماد اومدن ؛ همه از تالار ریختن بیرون.

صدای کل و دست و جیغ از همه طرف شنیده میشد‌.

مامان فاطمه با سینی که توش اسپند در حال دود شدن بود اومد سمتم.

چند پر از اسپند رو دور سرم چرخوند و توی آتیش ریخت.

با چشمای پر از اشک منو تو آغوش کشید و گفت:
_ الهی خوشبختت شی مادر.

گونشو بوسیدم و گفتم:
_ گریه نداشتیمااا. وگرنه منم گریه م میگیره.

دستی به صورت خیسش کشید و گفت:
_بیاین تو مادر. بیاین عزیزم.

دست تو دست حامی وارد تالار شدیم.
فامیلی که نداشتم. جز همکارای شرکت

و همکارای تو پرورشگاه بقیه جز فامیلای حامی بودن که من نمیشناختم..

تک به تک با همه سلام احوالپرسی کردیم و بعد سمت جایگاه عروس و داماد رفتیم.

همه تو پیست رقص مشغول بودن. حامی سرشو اورد زیر گوشمو گفت:

_ ماشالا ماشالا. نگاه چه بدنا اماده بوده.

چشم غره ای بهش رفتمو گفتم:
_ خوشت اومده؟؟

به حالت خنده داری لباشو گاز گرفت و گفت:
_ من غلط بکنم خوشم بیاد.

خندم گرفته بود اما خودمو کنترل میکردم تا حامی بیشتر اذیت نکنه.

مثل بچه ها شده بود. تخس و شیطون...
سحراومد سمتمونو گفت:

_ تبریک میگم..

لبخند مهربونی زدم و گفتم:
_ مرسی عزیزم.

_ نمیخواین برقصین؟؟؟
نگاهی به حامی انداختم. رقص؟؟ مگه بلد بود که برقصه؟؟؟

حامی یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت:
_ اگه شماها پیست و خالی کنین چرا که نه.

چسبیدین به زمین ول کنم نیستین که.

سحر چشم غره ای بهش رفت و گفت:
_ الان میگم دی جی خالی کنه. بعدش بیاین وسط
سحر که ازمون دور شد رو به حامی گفتم:
_ بلدی برقصی؟

ژست خنده داری به خودش گرفت و گفت:
_ منو دست کم گرفتیاااا. پس چی که بلدم.

یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتم:
_ ببینیمو تعریف کنیم

اهنگ لایتی که شروع به پخش شد حامی بلند شد و دستشو به سمتم گرفت.

لبخندی زدم و از جام بلند شدم و دستمو تو دستش گذاشتم.

باهم سمت سن رفتیم . دستشو دور کمرم پیچوند.

با گرمای دستش رو کمرم تمام وجودم گر گرفت.
تپش قلبم رو به هزار رفته بود.

اصلا متوجه نبودم که چه اهنگی داره پخش میشه.

خیره تو چشماش بودم. اونم زل زده بود بهم. انقدر محو شده بودم که تمام اختیارات منم اون تو دستاش گرفت.

سرشو اورد زیر گوشم و گفت:
_ بچرخ..

و من تا بفهمم چی گفته دست بعدیشم دور کمرم پیچید و یه دور تو هوا منو چرخوند.

صدای جیغ و سوت و دست از همه طرف شنیده میشد.

اروم منو گذاشت پایین.
قلبم داشت پرواز میکرد. نفسمو پرصدا دادم بیرون.

حتی متوجه نشدم که این چند دقیقه چجوری گذشت.

چند دقیقه بعد حامی از طرف خانوما رفت بیرون تا سمت اقایون هم بره.

منم رفتم سر جام نشستم و بقیه هم شروع کردن به رقص.

موقع شام بود که حامی برگشت پیشم.
صورتش سرخ بود.

کنارم که نشست زیر گوشش گفتم:
_ چرا قرمز شدی؟؟

ریز شروع کرد به خندیدن و گفت:
_ نمیدونی اونور چخبره. دارن میترکونن.

_ وا. خوب تو چرا قرمزی؟؟

با همون خنده گفت:
_ منم ترکوندم دیگه.

سرمو تکون دادم و گفتم:
_ از دست تو..

اومد جواب بده که یهو پروانه نزدیک شد و گفت:
_ پاشین شام بخورین. میزتون اون سمت سالنه.
دوتایی سمت میز رفتیم و مشغول خوردن شدیم که سر و کله ی فیلم بردار پیدا شد.

من که عین خیالم نبود.
اما حامی از حرص رو به ترکیدن بود.

خندم گرفته بود ولی انقد حرص خوردن حامی شدید بود که میترسیدم خندمو بروز بدم.

بلاخره کار فیلم بردار تموم شد و رفت.

همین که رفت حامی نفسشو پر صدا داد بیرون و گفت:

_ چه گیری بود. ول نمیکرد.
لیوان نوشابه رو به لبام نزدیک کردمو گفتم:

_ سخت میگیری. اونم داشت کارشو میکرد دیگه.

سکوت کرد. سرمو بلند کردم که با نگاه خیره ی شیطونش مواجه شدم. با شیطنت گفت:

_ یعنی هرکی هر کاری که وظیفشه باید انجام بده؟

بی توجه به منظور حرفش گفتم:
_ اره دیگه.

سرشو نزدیکم اورد و زیر گوشم اروم گفت:
_ منم امشب خیلی کارا وظیفمه. انجام بدم دیگه؟؟

نوشابه پرید تو گلوم. سرفه امونم نمیداد.
فکرشم نمیکردم همچین چیزی و انقدر واضح بیان کنه.

از سرفه هام خندش گرفته بود و اروم پشتمو ماساژ میداد تا سرفم قطع شه.

با خنده گفت:
_ بابا خودت گفتی..

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_ خیلی بیتربیت شدی.

چشمکی زد و گفت:
_ دیر فهمیدی. سرت کلاه رفت.

سرمو تکون دادم و گفتم:
_ از دست تو..

دیگه تا اخر شب جفتمون مشغول دیدن بقیه و جواب دادن به تبریکاشون شدیم.

کم کم همه در حال رفتن بودن.
مامان فاطمه اومد سمتمونو گفت:

_ مامان جان دیگه باید بریم.
بلند شین راه بیوفتین.

حامی باشه ای گفت و باهم از جا بلند شدیم.
اروم گفتم:

_ حامی کجا میریم.
_ خونه خودمون دیگه.
در حالیکه صدام از شدت حرص میلرزید گفتم:
_ خیلی بیشعوری که نزاشتی خونمونو ببینم.

ریز خندید و گفت:
_ امشب میبینی خوب. سوپرایزه.

لبخند پلیدی رو لبم نشست. با اینکه استرسش تو دلم بود اما خوب میدونستم که شوکه میشه.

نگاه مشکوکی بهم انداخت و گفت:
_ چیزی شده؟؟

شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
_ نه. باید چیزی شده باشه؟؟

جفت ابروهاش پرید بالا. با همون حالت مشکوکش گفت:

_ نمیدونم چرا یهو مشکوک شدی.
شنلمو سرم کردم و برای اینکه بیشتر از این شک نکنه جواب دادم:

_ داری اشتباه میکنی. چیزی نیست.

همون لحظه پروانه اومد نزدیکم. دستمو گرفت و چند قدم منو از حامی دور کرد و گفت:

_ خوبی دیگه؟؟
چشامو رو هم گذاشتم و گفتم:
_ آره.

با دلهره گفت:
_ کاش اینکارو نمیکردی. نمیدونم شوهرت چه عکس العملی نشون میده. مطمئنی عصبی نمیشه؟

_ پروانه صداشو در نیار دیگه. اینجوری رفتار میکنی میفهمه.

دستمو فشار داد و گفت:
_ نگرانتم. میترسم یه وقت...

به زور لبخندی زدم و گفتم:
_ چیزی نمیشه.

اما این واقعیت نداشت. ته دلم ترس و اضطراب خونه کرده بود.

بعد از اون اتفاق همیشه از این شب وحشت داشتم. و بعد کاری که کردم نمیدونستم از پسش برمیام یا نه.

با صدای حامی سریع به پروانه گفتم:
_ عادی باش.. میدونم نگرانی. ولی میخوام مثل همه دخترا باشم.

میخوام عادی باشم..
نمیخوام حس کنم فرق دارم.

میتونی درک کنی پروانه؟؟

لبخند غمگینی زد و گفت:
_ باشه عزیزم. برو حامی منتظره.

لحظه آخر فشاری به دستاش دادم و ازش جدا شدم.

دستام تو دستای گرم حامی قرار گرفت و سمت ماشین رفتیم.

تو کل راه صدای بوق ماشینا از پشت سرمون میومد.
یهو حامی سرعت ماشینو زیاد کرد.
انقدر زیاد که پشت سریامون ناپدید شدن.

بعدش پیچید تو یه کوچه.
با ترس گفتم:

_ این چه کاری بود؟
چرا دیوونه بازی در میاری؟؟؟

کم کم رد خنده رو لباش ظاهر شد.
با شیطنت گفت:

_ اگه اینکارو نمیکردم تا خود خونه ول کن نبودن که. بعدش باید یه ساعت جلوی در خونه معطل میشدیم.

از فکر شیطونی که به سرش زده بود خندم گرفت.
انگار دیگه واقعا حال معطل شدن نداشت.

همون لحظه بود که گوشیم زنگ خورد.
اروم از تو کیفم در اوردم و با دیدن تاچش گفتم:

_ مامان فاطمس.
_ بگو رسیدیم خونه.

_ زشته حامی...
حامی جفت ابروهاشو انداخت بالا و گفت:

_ خودش در جریانه.

چشم غره ای بهش رفتم و جواب دادم:
_ الو مامان

_ سلام‌مادر رسیدین خونه؟؟؟
_ اره نگران نباشین.

_ آمین خوبی مادر؟؟؟
زیر چشمی نگاهی به حامی انداختم و گفتم:
_ بله.

یکم من من کرد. میدونستم نگران چیه. قبل اینکه حرفی بزنه گفتم:

_ طوری نمیشه مامان.
_ نگرانتم مادر.

نفسمو پرصدا دادم بیرون. حق داشت. خودم هم نگران بودم ولی به روی خودم نمیاوردم.

_ مامان اینجوری نکن دیگه.

با صدایی که بغض توش معلوم بود گفت:
_ من بیدارم اگه یه وقت..

نزاشتم ادامه بده:
_ مامان لطفا بخواب. خواهش میکنم.

یکم مکث کرد. سکوت پشت سکوت. اروم صداش زدم:

_ مامان..
_ باشه مادر مواظب خودتون باشید.

_ چشم. خداحافظ
_ خدا همرات مادر.

تلفن و قطع کردم. حامی هم چیزی نپرسید.
یکم دیگه رفت و بعد جلوی خونه زد رو ترمز.

لبخند مهربونی زد و گفت:
_ رسیدیم خااانوم.
دستم سمت دستگیره در رفت و بازش کردم. با اون لباس حرکت واقعا سخت بود.

اروم پیاده شدم.
حامی پشت سرم پیاده شد و به سمتم اومد.

دستامو تو دستش گرفت و فشار داد.
خیره به خونه بودم که لبخند رو لبم‌نشست.

کنار گوشم زمزمه کرد:
_ بریم؟

لبامو از هم باز کردم و گفتم:
_ بریم.

پابه پای مردی که الان همسرم بود سمت خونه ای رفتیم که قرار بود با عشق توش زندگی کنیم.

خونه ای که رنگ و بوی محبت داشته باشه.
دیگه اثری از غم توش نباشه

کلیدو تو در چرخوند و صبر کرد که اول من وارد شم.
خودش پشت سرم اومد و درو بست.

کفشامو از پام در اوردم. نگاهم که به خونه خورد تو دلم ذوق عجیبی و حس کردم.

تمام وجودم پر از هیجان بود.
دیگه در به دری تموم شده بود.

دیگه قرار نبود درگیر هیچ مشکلی باشم.
با ذوق داشتم به خونم نگاه میکردم.

یهو سنگینی چیزیو رو شونه هام حس کردم.
سر که چرخوندم دیدم چونشو رو شونم گذاشته

و مثل من به خونه نگاه میکرد:
_ خوشت اومد؟

_ عالیه. خیلی خوب شده.
_خوشحالم که خوشت اومده.

اروم چرخیدم سمتش که دستشو دور کمرم پیچید.

ضربان قلبم بالا رفته بود.
زل زده بود تو چشمم.

هیجان تو تمام وجودم در جریان بود و من هیچ کنترلی رو خودم نداشتم.

اب دهنم و قورت دادم و بازم نگاش کردم.
سرشو خم کرد و بوسه ای نرم رو گونم نشوند.

با صدای خش داری گفت:
_ برو اتاق اخری لباساتو عوض کن.

_ تو کجا میری؟؟
_ تا یه دوش بگیری منم لباسامو عوض میکنم.
اروم گفتم:

_ تو دوش نمیگیری؟
لبخند مهربونی زد و گفت:

_ نه عزیزم. نمیخوام دوش بگیرم.
باشه ای گفتم و سمت اتاقی که گفته بود رفتم.

همونجا موند و نیومد.
تو اتاق لباسمو در اوردم که یهو تقی به در خورد.

قلبم اومد تو دهنم. داشت درو باز میکرد که جیغ زدم:

_ نیا تووو..
صدای ریز خندش اومد. با خنده گفت:

_ باشه جیغ نزن. نمیام.
سریع حوله و لباسامو برداشتم و پریدم تو حموم.

همون لحظه که وارد حموم شدم بلند گفتم:
_ حالا میخوای بیا تو

صدای در اتاق اومد که منم سریع در حموم و بستم.

شیر اب و باز کردم و بعد از تنظیم دوش، رفتم زیرش..

گرمای اب رو بدنم تمام خستگی هام و میشست.
استرس داشتم.

نمیدونستم که باید چیکار کنم یا چه عکس العملی نشون بدم.

سعی کردم با چند تا نفس عمیق خودمو اروم کنم.
وقتی قشنگ همه ی موهام تمیز شد حوله رو دورم پیچیدم و خودمو خشک کردم.

حدس میزدم که حامی تو اتاق باشه.
لباسامو تو حموم پوشیدم و حوله رو دور موهام پیچیدم تا خشک بشه.

از حموم زدم بیرون.
چشمم بهش خورد که رو تخت خوابیده بود.

دستش رو چشاش بود و نفساش منظم بود.
اروم و بی سرو صدا سمت دیگه تخت رفتم که

با سرو صدا بیدارش نکنم.
تو همون حال موهامم خشک میکردم.

یکم که از نمش گرفته شد حوله رو انداختم کنار و رو تخت دراز کشیدم.

چشامو رو هم گذاشتم تا بتونم بخوابم.
ولی مگه خوابم میبرد؟

یکم تو تخت اینور اونور شدم که یهو با پیچیده شدن دستاش دور کمرم یکه خوردم و جیغ خفیفی کشیدم.

_ هیس.. چرا میترسی منم؟

با صدای لرزونم گفتم:
_ نترسیدم فقط انتظارشو نداشتم.
بیشتر بهم‌نزدیک شد و لباشو چسبوند به لاله ی گوشم و نرم بوسید.ضربان قلبم رسید به هزار. اب دهنمو قورت دادم و سعی کردم اروم باشم.حلقه ی دستاش و دورم محکم تر کرد
سرمو چرخوندم سمتش. چشاشو بسته بود و نفسای عمیق میکشید. زل زد بهم و نگاهش تو چشام ثابت موند.پیشونیشو چسبوند به پیشونیمو و اروم گفت:
_آمین..
اب دهنمو قورت دادمو جواب دادم:
_ جانم..

قطره های درشت عرق رو پیشونیش نشسته بود.خدا میدونست تو دلم چخبر بود‌.سکوت کرده بود و تو سکوتش یه دنیا حرف بود.
اروم گفتم:
_ چی میخواستی بگی؟؟؟
پلکاشو رو هم گذاشت. انگار واسه گفتنش تردید داشت.شاید میترسید. یکم ازم فاصله گرفت و تو چند سانتی متریم ایستاد.
بازم اب دهنشو قورت داد و گفت:
_ م..یشه...؟؟؟؟
گیج زل زدم بهش. منظورش چی بود؟ انگار نگاهم داشت داد میزد که منظورشو نفهمیدم.
نفسشو پرصدا داد بیرون و گفت:
_ آمین میشه؟؟؟؟
نگاه تب دارش که به چشمام خورد تازه فهمیدم چی میگه. خون به سرعت به گونه هام حجوم اورد. سکوت کرده بودم و اون سکوتمو پای نارضایتیم گذاشت. بوسه ای نرم رو پیشونیم زد و همونجوری که بغلم کرده بود ازم فاصله گرفت و چشاشو بست. نمیتونستم اونهمه هیجانش و نادیده بگیرم.یکم رو دستم بلند شدم و از بالا زل زدم به صورتش.انگار سنگینی نگاهمو حس کرد. چشاشو باز کرد و نگام کرد.
خواهش،
نیاز،
تمنا...
همه ی چیزهایی بود که تو نگاهش میدیدم.
یکم جرئت به خرج دادم. چشامو بستم و سرمو بردم پایین و واسه اولین بار خودم بوسه ای رو لباش کاشتم.اولش شوکه شد اما این شوکه شدنش چند ثانیه بیشتر طول نکشید.نفساش دوباره نامنظم شده بود.
اروم ازم فاصله گرفت و گفت:
_اگه... اگه الان نمیتونی.... اگه...
انگشتمو رو لباش گذاشتم و گفتم:
_ هیسسسسسس...
چند ثانیه نگام کرد و همون لحظه بوسه ای رو گردنم نشوند و گفت:
_ دوستت دارم...
*
درد تو کل بدنم پیچیده بود.تو دلم هزار بار خودمو بابت کاری که کرده بودم نفرین میکردم و فحش میدادم. کم کم رد لبخند رو لباش پیدا شد. پیشونیشو چسبوند به پیشونیمو گفت:
_ چیکار کردی دیوونه؟؟؟ترمیم چرا؟
اب دهنمو قورت دادم و گفتم:
_ فقط خواستم عادی باشم.. مثل بقیه.‌
در حالیکه موهامو نوازش میکرد گفت:
_ کی گفته تو عادی نیستی؟. چرا بهم نگفتی آمین.اذیتت کردم.
پلکامو رو هم فشار دادم و گفتم:
_ اذیت نشدم.
کنارم دراز کشید و دستاشو دور کمرم پیچید.
کم کم خواب مهمون چشمام شد.
پلکام سنگین شد و نفهمیدم کی خوابم برد
*
**
با صدای زنگ تلفن پلکام تکون خورد.
حس کردم حامی به سرعت از کنارم فاصله گرفته

چند ثانیه بعد صدای الوی ریزش اومد.
انقدر خوابم میومد که چشامو باز نکردم.

از رو حرفاش متوجه شدم که با مامان فاطمه حرف میزنه.

حدس اینکه چه حرفایی داشت بینشون رد و بدل میشد سخت نبود.

تنبلی و گذاشتم کنار و از جا بلند شدم.میخواستم برم دوش بگیرم.

نگاه سنگین حامی رو روخودم حس میکردم اما سرم همچنان پایین بود.

حوله رو برداشتم و وارد حموم شدم.
زیر دوش اب گرم ایستادم و دوره کردم..

شبی و که با بی رحمی تمام به روحم تجاوز شد و من بعد از اون شب تبدیل به مرده متحرک شدم.

اومدن حامی تو زندگیم؛؛
جنگ و دعواهامون و ما بین این جنگ ها حمایتای زیر پوستیش...

محبتایی که کم کم منِ مُرده رو زنده کرد.
و دیشب....

با یاد دیشب لبخند محوی رو لبم نشست.

فکر میکردم بعد اون تجاوز دیگه هیچوقت نتونم از پس یه رابطه بربیام.

همش ترس تو دلم بود.
استرس و اضطراب...

اما دیشب... یه حس متفاوت بود.
یه حس ناب...

شاید چون حامی ترس و ازم دور کرده بود.
شاید چون تونسته بودم دوباره اعتماد کنم.

لبخند رو لبام پر رنگ تر شد.
تقی به در حموم خورد.

اروم جواب دادم:
_ بله؟؟؟

_ آمین خانوم نمیای بیرون؟؟؟بیا ببین چه صبحونه ای چیدم

ریز خندیدم و گفتم:
_ دستت درد نکنه. الان میام.

بعد سریع دوش و بستم و حولمو تنم کردم.
قطره های اب رو صورتم سر میخورد.

از حموم زدم بیرون.
حامی اومد سمتم و با مهربونی گفت:

_ عافیت باشه عزیزم.
_ سلامت باشی.

اشاره ای به میز اشپزخونه کرد و گفت:
_ بیا صبحونه بخوریم.

دستمو گرفت و منو سمت میز برد.
نشستم و خودشم کنارم نشست.

با مهربونی ، انگار که من بچش باشم برام لقمه میگرفت و دستم میداد.

دیگه رو به انفجار بودم که گفتم:
_ وای دیگه نمیخورم.

خندید و جواب داد:
_ باشه عزیزم. پس تو تا یه چمدون کوچیک برامون ببندی منم یه دوش میگیرم.

با تعجب پرسیدم:
_ چمدون؟؟