اروم از جام بلند شدم که همراهم بلند شد. پرسید:
_ کجا؟؟
اشاره ای به اتاقم کردم و جواب دادم:
_ میرم وسایلمو جمع کنم. مگه همینو نمیخواستی؟؟
چشمکی زد و شیطون گفت:
_ بله بله شما فقط عجله کن.
اولش تحویل مامانت بدم بعدش میام ازش تحویلت بگیرم.
گونه هام از خجالت رنگ گرفت..
حامی و اینهمه شیطنت؟؟؟
مگه اون همون پسر سرسخت چند ماه پیش نبود؟؟
همون که با اخمش میترسیدم.
پس الان چیشده که اینجوری شیطون شده؟؟؟
واقعا معجزه عشق همین بود؟؟؟
_ حواست کجاست آمین؟؟؟
از دنیای فکر و خیال بیرون اومدم و هول جواب دادم:
_ هیچی هیچی...
من برم سر وسایلام
اشاره ای به در کرد و گفت:
_ بیرون منتظرتم.
سرمو تکون دادم و سمت اتاقم رفتم.
وسایل زیادی نداشتم
یه مشت لباس که همشون تو یه ساک کوچیک جا میشد.
سریع جمع و جورشون کردمو زیپ ساک و بستم.
قطعا الان مامان فاطمه و پروانه منتظرم بودن
هرچند که این مدت اصلا حواسشون بهم نبود.
اما میدونستم که الان منتظرم هستن
وقتی کارم تموم شد از در زدم بیرون.
نگاهم به حامی خورد که به ماشین تکیه داده بود و با گوشیش ور میرفت
با شنیدن صدای در ویلا ؛ سرشو بالا اورد و نگام کرد.
کم کم رد لبخند رو لباش پیدا شد.
در ویلا رو بستم و رفتم سمتش..
ساک کوچیکمو از دستم گرفت گذاشت تو ماشین و بعد درشو باز کرد که من بشینم.
خیلی نگذشت که خودشم سوار شد و استارت زد...
_ کجا؟؟
اشاره ای به اتاقم کردم و جواب دادم:
_ میرم وسایلمو جمع کنم. مگه همینو نمیخواستی؟؟
چشمکی زد و شیطون گفت:
_ بله بله شما فقط عجله کن.
اولش تحویل مامانت بدم بعدش میام ازش تحویلت بگیرم.
گونه هام از خجالت رنگ گرفت..
حامی و اینهمه شیطنت؟؟؟
مگه اون همون پسر سرسخت چند ماه پیش نبود؟؟
همون که با اخمش میترسیدم.
پس الان چیشده که اینجوری شیطون شده؟؟؟
واقعا معجزه عشق همین بود؟؟؟
_ حواست کجاست آمین؟؟؟
از دنیای فکر و خیال بیرون اومدم و هول جواب دادم:
_ هیچی هیچی...
من برم سر وسایلام
اشاره ای به در کرد و گفت:
_ بیرون منتظرتم.
سرمو تکون دادم و سمت اتاقم رفتم.
وسایل زیادی نداشتم
یه مشت لباس که همشون تو یه ساک کوچیک جا میشد.
سریع جمع و جورشون کردمو زیپ ساک و بستم.
قطعا الان مامان فاطمه و پروانه منتظرم بودن
هرچند که این مدت اصلا حواسشون بهم نبود.
اما میدونستم که الان منتظرم هستن
وقتی کارم تموم شد از در زدم بیرون.
نگاهم به حامی خورد که به ماشین تکیه داده بود و با گوشیش ور میرفت
با شنیدن صدای در ویلا ؛ سرشو بالا اورد و نگام کرد.
کم کم رد لبخند رو لباش پیدا شد.
در ویلا رو بستم و رفتم سمتش..
ساک کوچیکمو از دستم گرفت گذاشت تو ماشین و بعد درشو باز کرد که من بشینم.
خیلی نگذشت که خودشم سوار شد و استارت زد...
ضبط ماشین و روشن کرد که آهنگ ارومی شروع به پخش شد.
نگاهی بهش کردم که جوابمو با لبخند داد. زیر لب گفت:
_ که به مامانت گفتی که یه مدت بگذره فکرت از سرم میپره؟؟؟؟
خیره نگاش کردم. فکر میکردم اینجوری بشه اما نشد. یعنی باورش سخت بود که اینجوری نشه.
اروم زمزمه کردم:
_ فکر میکردم یه مدت بگذره فراموشم میکنی.
حرفاتو گذاشتم پای احساساتت..
نمیدونستم که....
نزاشت حرفمو ادامه بدم. سریع گفت:
_ ازین به بعد یادت باشه که من یه حرفو از رو هوا نمیزنم
وقتیم که تو بیمارستان اون حرفو زدم کاملا جدی بودم.
اگه فرار نمیکردی الان تو خونه خودمون بودیم بانو..
سکوت کردم. دروغ بود اگه میگفتم که تو دلم کارخونه قند ونبات اب نشد.
فکر کردن به خونه ای که مال من باشه و کسی مرد اون خونه باشه که میدونم همیشه حواسش بهم هست..
باور اینکه بلاخره تموم شد.
عذاب چندین ساله..
غم و غصه...
از همه مهم تر یه سر نخ از پدر و مادرم..
پدری که هرچند ظلم کرده بود در حق رفیقش اما به هر حال پدرم بود..
شاید واقعا تو اون لحظه چاره ی دیگه ای نداشت.
شاید مجبور شد....
نمیدونم.. فقط اینو میدونستم که دلم میخواد برم دنبالشون...
با صدای حامی به خودم اومدم:
_ به چی فکر میکنی؟؟؟؟
صداش زدم:
_ حامی؟؟
_ جانم؟؟؟
تردید داشتم. نمیدونستم چه عکس العملی نشون میده اما میخواستم حتما بگم..
_ میشه یه چیزی بگم؟؟
لبخند مهربونی زد و گفت:
_ معلومه که میشه...
سرمو انداختم پایین و در حالیکه با انگشتای دستم بازی میکردم گفتم:
_ میخوام بگردم دنبال جایی که پدر و مادر واقعیم اونجان
نگاهی بهش کردم که جوابمو با لبخند داد. زیر لب گفت:
_ که به مامانت گفتی که یه مدت بگذره فکرت از سرم میپره؟؟؟؟
خیره نگاش کردم. فکر میکردم اینجوری بشه اما نشد. یعنی باورش سخت بود که اینجوری نشه.
اروم زمزمه کردم:
_ فکر میکردم یه مدت بگذره فراموشم میکنی.
حرفاتو گذاشتم پای احساساتت..
نمیدونستم که....
نزاشت حرفمو ادامه بدم. سریع گفت:
_ ازین به بعد یادت باشه که من یه حرفو از رو هوا نمیزنم
وقتیم که تو بیمارستان اون حرفو زدم کاملا جدی بودم.
اگه فرار نمیکردی الان تو خونه خودمون بودیم بانو..
سکوت کردم. دروغ بود اگه میگفتم که تو دلم کارخونه قند ونبات اب نشد.
فکر کردن به خونه ای که مال من باشه و کسی مرد اون خونه باشه که میدونم همیشه حواسش بهم هست..
باور اینکه بلاخره تموم شد.
عذاب چندین ساله..
غم و غصه...
از همه مهم تر یه سر نخ از پدر و مادرم..
پدری که هرچند ظلم کرده بود در حق رفیقش اما به هر حال پدرم بود..
شاید واقعا تو اون لحظه چاره ی دیگه ای نداشت.
شاید مجبور شد....
نمیدونم.. فقط اینو میدونستم که دلم میخواد برم دنبالشون...
با صدای حامی به خودم اومدم:
_ به چی فکر میکنی؟؟؟؟
صداش زدم:
_ حامی؟؟
_ جانم؟؟؟
تردید داشتم. نمیدونستم چه عکس العملی نشون میده اما میخواستم حتما بگم..
_ میشه یه چیزی بگم؟؟
لبخند مهربونی زد و گفت:
_ معلومه که میشه...
سرمو انداختم پایین و در حالیکه با انگشتای دستم بازی میکردم گفتم:
_ میخوام بگردم دنبال جایی که پدر و مادر واقعیم اونجان
برخلاف انتظارم لبخند مهربونی زد و جواب داد:
_ خوب اینکه خیلی خوبه.
کار سختی هم نیست.
با ذوق گفتم:
_ راست میگی؟؟؟
دنده رو جابه جا کرد و جواب داد:
_ چرا باید دروغ بگم؟؟؟
چشمات چرا قرمزه؟؟؟
دستی به چشام کشیدمو گفتم:
_ دیشب نتونستم بخوابم
با تعجب پرسید:
_ چرا ؟؟؟
بیخیال شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
_ نمیدونم. بی خوابیه دیگه.
گاهی پیش میاد.
صدای ضبط ماشین و کم کرد و گفت:
_ یکم بخواب. راه طولانیه خسته میشی
اوهومی زیر لب گفتم و چشامو رو هم گذاشتم.
با صدای خسته ای زیر لب گفتم:
_ اگه میشه قبل از اینکه برسیم بیدارم کن.
_ بخواب نگران نباش.
کم کم چشام گرم شد و نفهمیدم کی خوابم برد
*
صدای بوق ماشین که اومد یهو از خواب پریدم.
نگاهم به اخمای درهم حامی گره خورد
دستی به چشمام کشیدم و خوابالو گفتم:
_ چیشده؟؟
نگاهی بهم کرد و جواب داد:
_ چیزی نیست. یه نفر رد شد از کنارمون بوق زد.
فکر کنم مریض بود. ترسیدی؟؟
نفسمو پرصدا دادم بیرون و گفتم:
_نه. خوبم. کجاییم؟
دنده رو جا به جا کرد و گفت:
_ نزدیکیم.
_ میشه یه جا نگه داری یه اب به دست و صورتم بزنم؟؟؟
سرشو تکون داد و گفت:
_ اره بزار جا پیدا کنم میزنم کنار.
خیلی نگذشت که یه جا کنار جاده نگهداشت و گفت:
_ وایسا از صندوق ماشین اب و بیارم.
باشه ای گفتم که پیاده شدو بطری و از عقب ماشین اورد بیرون.
دستامو جلو اوردم که ابو تو دستم ریخت و منم پاشیدم تو صورتم.
احساس خنکی خوبی بهم دست داد
لبخند محوی رو لبم نشست.
با دیدن لبخندم گفت:
_ همیشه بخندی خانومی.
خیره شدم تو چشمای مهربونش.
دیگه مثل قبل بداخلاق و ترسناک نبود
سوار ماشین که شدیم زیر لب پرسیدم:
_ حامی میخوای چیکار کنی؟
_ چیو میخوام چیکار کنم؟؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:
_ میخوای منو ببری خونه مامان فاطمه؟؟
سرشو چرخوند سمتمو گفت:
_ دوست نداری بری؟؟؟
سرمو انداختم پایین و مشغول بازی کردن با انگشتام شدم
زیر لب گفتم:
_ نمیدونم
_ هرجور که تو دوست داری.
ولی اگه نری اونجا پس کجا بری؟
یهو به صورت غیر ارادی جواب دادم:
_ خونه خودمو پروانه.
لبخند محوی رو لبش نشست و گفت:
_ چرا اونجا؟
لب برچیدم و جواب دادم:
_ اخه از حاج اقا و مامان فاطمه خجالت میکشم.
یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت:
_ خجالت برای چی؟
_ خوب پاشم با تو برم اونجا اگه حاجی ببینه نمیگه تو کی هستی و من با تو چیکار میکنم؟
وجه خوبی نداره دیگه.
_ خوب اونا که خبر دارن..
سرمو تکون دادم و گفتم:
_ نه من سختمه.
_ خوب چیکار کنم عزیزم. تو بگو همون کارو میکنم.
سکوت کردم که ادامه داد:
_ میخوای زنگ بزنم پروانه بیاد دنبالت؟؟؟
نفسمو پر صدا دادم بیرون و گفتم:
_ نه ولش کن.
پروانه اگه بیاد انقدر سوال میپرسه کلافه میشم.
همون ترجیح میدم خودمون بریم.
کم کم خیابونا برام اشنا اومد
پیچید تو یه کوچه و گفت:
_دیگه داریم میرسیم.
_ مامانم در جریانه؟؟
سرشو تکون داد و گفت:
_ اره میدونه.
بعد یهو با شیطنت گفت:
_ شبم که مهمون دارین
با تعجب پرسیدم:
_ مهمون؟ کی میخواد بیاد؟
خندید و جواب داد:
_ دیگه دیگه. حالا خودت میفهمی...
با دیدن لبخندم گفت:
_ همیشه بخندی خانومی.
خیره شدم تو چشمای مهربونش.
دیگه مثل قبل بداخلاق و ترسناک نبود
سوار ماشین که شدیم زیر لب پرسیدم:
_ حامی میخوای چیکار کنی؟
_ چیو میخوام چیکار کنم؟؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:
_ میخوای منو ببری خونه مامان فاطمه؟؟
سرشو چرخوند سمتمو گفت:
_ دوست نداری بری؟؟؟
سرمو انداختم پایین و مشغول بازی کردن با انگشتام شدم
زیر لب گفتم:
_ نمیدونم
_ هرجور که تو دوست داری.
ولی اگه نری اونجا پس کجا بری؟
یهو به صورت غیر ارادی جواب دادم:
_ خونه خودمو پروانه.
لبخند محوی رو لبش نشست و گفت:
_ چرا اونجا؟
لب برچیدم و جواب دادم:
_ اخه از حاج اقا و مامان فاطمه خجالت میکشم.
یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت:
_ خجالت برای چی؟
_ خوب پاشم با تو برم اونجا اگه حاجی ببینه نمیگه تو کی هستی و من با تو چیکار میکنم؟
وجه خوبی نداره دیگه.
_ خوب اونا که خبر دارن..
سرمو تکون دادم و گفتم:
_ نه من سختمه.
_ خوب چیکار کنم عزیزم. تو بگو همون کارو میکنم.
سکوت کردم که ادامه داد:
_ میخوای زنگ بزنم پروانه بیاد دنبالت؟؟؟
نفسمو پر صدا دادم بیرون و گفتم:
_ نه ولش کن.
پروانه اگه بیاد انقدر سوال میپرسه کلافه میشم.
همون ترجیح میدم خودمون بریم.
کم کم خیابونا برام اشنا اومد
پیچید تو یه کوچه و گفت:
_دیگه داریم میرسیم.
_ مامانم در جریانه؟؟
سرشو تکون داد و گفت:
_ اره میدونه.
بعد یهو با شیطنت گفت:
_ شبم که مهمون دارین
با تعجب پرسیدم:
_ مهمون؟ کی میخواد بیاد؟
خندید و جواب داد:
_ دیگه دیگه. حالا خودت میفهمی...
یه تای ابرومو انداختم بالا و دیگه تا رسیدن به خونه مامان فاطمه حرفی بینمون رد و بدل نشد.
جلوی در زد رو ترمز و گفت:
_ خوب بفرمایید بانو.
لبخندی زدمو زیر لب تشکر کردم.
کیفمو از عقب ماشین برداشتمو پیاده شدم.
اونم پشت من از ماشین پیاده شد و گفت:
_ کاری با من نداری؟؟؟
بند ساکمو تو دستام فشار دادم و زیر لب گفتم:
_ نه مواظب خودت باش.
_ توام همین طور
سمت در رفتم و دستمو رو زنگ فشار دادم.
همون لحظه در با صدای تیکی باز شد.
قدم داخل گذاشتم. لحظه اخر نگاهم به لبخند رو لباش گره خورد.
وقتی درو بستم صدای لاستیکای ماشینش اومد.
نفسمو پر صدا دادم بیرون که همون لحظه تو یه حجم آغوش فرو رفتم..
برگشتم عقب که با دیدن چشمای خیس پروانه لبخند رو لبم نشست.
چند وقت بود که ندیده بودمش؟؟
دقیق نمیدونم اما این دختر عجیب بی وفایی کرده بود.
هرچند که از مامان شنیده بودم که ازم دلخوره.
صورتش و تو قاب دستام گرفتم و اروم گفتم:
_ گریه چرا؟؟
زل زد تو چشام و زمزمه کرد:
_ خیلی بی معرفتی..
ریز خندیدم و جواب دادم:
_ نه به بی معرفتی تو..نامرد نباید یه خبر میگرفتی؟؟
اخماشو کشید تو همو عصبانی گفت:
_ دست پیش میگیری پس نیوفتی؟؟؟
از وقتی برگشتی نکردی یه زنگی، پیامی، نامه ای، پیامرسانی با دودی، چیزی بفرستی برام.
بعد من بی معرفتم؟؟؟
دستشو فشار دادم و با مهربونی گفتم:
_ خودت که میدونی چقدر درگیر بودم.
_ چرا بهم نگفتی آمین؟ چرا ریختی تو خودت؟ یعنی من انقدر برات غریبه بودم؟؟؟
خواهر نبودم؟؟؟ یا شایدم منو در حد این نمیدونستی که بگی...
_ اینجوری نگو.. تو از هر خواهری برام خواهرتری. میدونی که جز شما کسی و ندارم.
اگه نگفتم فقط واسه این بود که به اندازه کافی بخاطرم ناراحت بودید.
نمیخواستم بیشتر از این بخاطرم غصه بخورید.
باید یاد میگرفتم که پای مشکلاتم وایسم..
جلوی در زد رو ترمز و گفت:
_ خوب بفرمایید بانو.
لبخندی زدمو زیر لب تشکر کردم.
کیفمو از عقب ماشین برداشتمو پیاده شدم.
اونم پشت من از ماشین پیاده شد و گفت:
_ کاری با من نداری؟؟؟
بند ساکمو تو دستام فشار دادم و زیر لب گفتم:
_ نه مواظب خودت باش.
_ توام همین طور
سمت در رفتم و دستمو رو زنگ فشار دادم.
همون لحظه در با صدای تیکی باز شد.
قدم داخل گذاشتم. لحظه اخر نگاهم به لبخند رو لباش گره خورد.
وقتی درو بستم صدای لاستیکای ماشینش اومد.
نفسمو پر صدا دادم بیرون که همون لحظه تو یه حجم آغوش فرو رفتم..
برگشتم عقب که با دیدن چشمای خیس پروانه لبخند رو لبم نشست.
چند وقت بود که ندیده بودمش؟؟
دقیق نمیدونم اما این دختر عجیب بی وفایی کرده بود.
هرچند که از مامان شنیده بودم که ازم دلخوره.
صورتش و تو قاب دستام گرفتم و اروم گفتم:
_ گریه چرا؟؟
زل زد تو چشام و زمزمه کرد:
_ خیلی بی معرفتی..
ریز خندیدم و جواب دادم:
_ نه به بی معرفتی تو..نامرد نباید یه خبر میگرفتی؟؟
اخماشو کشید تو همو عصبانی گفت:
_ دست پیش میگیری پس نیوفتی؟؟؟
از وقتی برگشتی نکردی یه زنگی، پیامی، نامه ای، پیامرسانی با دودی، چیزی بفرستی برام.
بعد من بی معرفتم؟؟؟
دستشو فشار دادم و با مهربونی گفتم:
_ خودت که میدونی چقدر درگیر بودم.
_ چرا بهم نگفتی آمین؟ چرا ریختی تو خودت؟ یعنی من انقدر برات غریبه بودم؟؟؟
خواهر نبودم؟؟؟ یا شایدم منو در حد این نمیدونستی که بگی...
_ اینجوری نگو.. تو از هر خواهری برام خواهرتری. میدونی که جز شما کسی و ندارم.
اگه نگفتم فقط واسه این بود که به اندازه کافی بخاطرم ناراحت بودید.
نمیخواستم بیشتر از این بخاطرم غصه بخورید.
باید یاد میگرفتم که پای مشکلاتم وایسم..
یه لحظه نمیدونم چیشد که دستی محکم پشت سرم خورد.
اخی گفتم و سرمو بلند کردم. که دیدم این دختره بیشعور باز احمق بازیش گل کرد.
عصبی گفتم:
_ چته بیشعور.
نیششو از هم باز کرد و با پرویی گفت:
_ اینو زدم که یادت باشه دیگه ازین غلطا نکنی.
بعد در حالیکه ادای منو در میاورد گفت:
_باید یاد میگرفتم که رو پای خودم وایسم.
نفسمو پر صدا دادم بیرون و گفتم:
_ ای خدا. منو بکش من از دست این بشر راحت بشم.
بی هوا دستمو کشید و گفت:
_ بیا انقدر غر نزن. کلی کار داریم..
همونجور که پشتش کشیده میشدم گفتم:
_ کجا میری؟
چیکار داری؟؟
صبر کن پروانه مامان فاطمه کجاست؟؟
وای چرا جواب نمیدی؟؟؟
کلافه گفت:
_ چقدر غررررر میزنی؟؟؟؟
بیا تو مامان فاطمه حمومه..
کلی کار داریم.
_ کار برای چی؟؟؟
یهو جوری ایستاد که چون تعادل نداشتم محکم برخورد کردم بهش.
دستمو به سرم گرفتم و خواستم فحش بدم که پرسید:
_ یعنی نمیدونی؟؟؟
عصبی پرسیدم:
_ درد بی درمون نگیری تو. چیو نمیدونم؟ چرا اینجوری حرف میزنی؟؟
یهو نگاهش رنگ شیطنت گرفت و گفت:
_ اهاااان. پس نمیدونی..
بهتر... حرف اضافه نزن و بدو فقط..
بعد بدون اینکه اجازه حرف زدن بهم بده منو کشید تو خونه.
انگار کسی خونه نبود. فقط صدای اب از حموم پایین میومد.
پروانه منو برد سمت اتاقای بالا و هولم داد تو حموم. اومدم لب باز کنم که دستشو رو بینیش گذاشت و گفت:
_ هییییش. بی حرف میری تو کاری که گفتمو میکنی.
میدونی که اعصاب ندارم. تا خودم لختت نکردم بدو عجله کن.
اخی گفتم و سرمو بلند کردم. که دیدم این دختره بیشعور باز احمق بازیش گل کرد.
عصبی گفتم:
_ چته بیشعور.
نیششو از هم باز کرد و با پرویی گفت:
_ اینو زدم که یادت باشه دیگه ازین غلطا نکنی.
بعد در حالیکه ادای منو در میاورد گفت:
_باید یاد میگرفتم که رو پای خودم وایسم.
نفسمو پر صدا دادم بیرون و گفتم:
_ ای خدا. منو بکش من از دست این بشر راحت بشم.
بی هوا دستمو کشید و گفت:
_ بیا انقدر غر نزن. کلی کار داریم..
همونجور که پشتش کشیده میشدم گفتم:
_ کجا میری؟
چیکار داری؟؟
صبر کن پروانه مامان فاطمه کجاست؟؟
وای چرا جواب نمیدی؟؟؟
کلافه گفت:
_ چقدر غررررر میزنی؟؟؟؟
بیا تو مامان فاطمه حمومه..
کلی کار داریم.
_ کار برای چی؟؟؟
یهو جوری ایستاد که چون تعادل نداشتم محکم برخورد کردم بهش.
دستمو به سرم گرفتم و خواستم فحش بدم که پرسید:
_ یعنی نمیدونی؟؟؟
عصبی پرسیدم:
_ درد بی درمون نگیری تو. چیو نمیدونم؟ چرا اینجوری حرف میزنی؟؟
یهو نگاهش رنگ شیطنت گرفت و گفت:
_ اهاااان. پس نمیدونی..
بهتر... حرف اضافه نزن و بدو فقط..
بعد بدون اینکه اجازه حرف زدن بهم بده منو کشید تو خونه.
انگار کسی خونه نبود. فقط صدای اب از حموم پایین میومد.
پروانه منو برد سمت اتاقای بالا و هولم داد تو حموم. اومدم لب باز کنم که دستشو رو بینیش گذاشت و گفت:
_ هییییش. بی حرف میری تو کاری که گفتمو میکنی.
میدونی که اعصاب ندارم. تا خودم لختت نکردم بدو عجله کن.
در حموم که بسته شد شونه هامو انداختم بالا و دوش اب و باز کردم. واقعا نیاز به یه دوش اب گرم داشتم
بعد از مدت ها به خونه ای که پر از ارامش بود برگشته بودمو این بهم حس خوبی میداد.
قطره های اب که رو شونه هام سر میخورد ارامش و به اعصاب بهم ریختم برمیگردوند.
سعی کردم به هیچی فکر نکنم و ازین لحظاتی که بدون تشنج بود لذت ببرم.
حدود نیم ساعت تو حموم بودم که با صدای پروانه به خودم اومدم:
_ به زور فرستادمت داخل. به زور هم باید درت بیارم؟؟ جِرم که نداری چیو میسابی دوساعته؟؟
بیا بیرون دیگه دیر شد.
کلافه نفسمو پرصدا دادم بیرون و با حرص گفتم:
_ باز من برگشتم و غر زدنای تو شروع شد. الان میام بیرون بابا.
ضربه ی دیگه ای به در زد و گفت:
_ زودتر...
و بعد از در دور شد. سریع حوله رو تنم کردمو بعد از خشک کردن بدنم لباسامو پوشیدم.
داشتم موهامو خشک میکردم که دوباره سر و کله ی خانوم پیدا شد.
اینبار مامان فاطمه هم باهاش بود. با دیدنش به سمتش پر کشیدم و اونم با آغوش باز پذیرای جسم و روح دلتنگم شد.
بوسه ای رو سرم زد و گفت:
_ دورت بگردم که بازم تو این خونه دیدمت..
لبخند رو لبام پر رنگ تر شد و جواب دادم:
_ خدا نکنه. منم خوشحالم که برگشتم.
مامان فاطمه محکم به خودش فشارم داد و رو به پروانه که اخمو نگامون میکرد گفت:
_ همه چی آمادس؟ مشکلی ندارین؟؟
پروانه اشاره ای بهمون کردو جواب داد:
_ اگه عشقولانه هاتون تموم شه بله. ماهم میتونیم به کارامون برسیم.
رو به مامان فاطمه کردمو پرسیدم:
_ کی میخواد بیاد که این دختره منو کچل کرده؟؟
_ توخودت کچل بودی. بی خود تقصیر من ننداز.
بعد از مدت ها به خونه ای که پر از ارامش بود برگشته بودمو این بهم حس خوبی میداد.
قطره های اب که رو شونه هام سر میخورد ارامش و به اعصاب بهم ریختم برمیگردوند.
سعی کردم به هیچی فکر نکنم و ازین لحظاتی که بدون تشنج بود لذت ببرم.
حدود نیم ساعت تو حموم بودم که با صدای پروانه به خودم اومدم:
_ به زور فرستادمت داخل. به زور هم باید درت بیارم؟؟ جِرم که نداری چیو میسابی دوساعته؟؟
بیا بیرون دیگه دیر شد.
کلافه نفسمو پرصدا دادم بیرون و با حرص گفتم:
_ باز من برگشتم و غر زدنای تو شروع شد. الان میام بیرون بابا.
ضربه ی دیگه ای به در زد و گفت:
_ زودتر...
و بعد از در دور شد. سریع حوله رو تنم کردمو بعد از خشک کردن بدنم لباسامو پوشیدم.
داشتم موهامو خشک میکردم که دوباره سر و کله ی خانوم پیدا شد.
اینبار مامان فاطمه هم باهاش بود. با دیدنش به سمتش پر کشیدم و اونم با آغوش باز پذیرای جسم و روح دلتنگم شد.
بوسه ای رو سرم زد و گفت:
_ دورت بگردم که بازم تو این خونه دیدمت..
لبخند رو لبام پر رنگ تر شد و جواب دادم:
_ خدا نکنه. منم خوشحالم که برگشتم.
مامان فاطمه محکم به خودش فشارم داد و رو به پروانه که اخمو نگامون میکرد گفت:
_ همه چی آمادس؟ مشکلی ندارین؟؟
پروانه اشاره ای بهمون کردو جواب داد:
_ اگه عشقولانه هاتون تموم شه بله. ماهم میتونیم به کارامون برسیم.
رو به مامان فاطمه کردمو پرسیدم:
_ کی میخواد بیاد که این دختره منو کچل کرده؟؟
_ توخودت کچل بودی. بی خود تقصیر من ننداز.
مامان با لحن اخطار آمیزی صداش زد:
_ پروااانه..
با حرص تو صداش گفت:
_ باشه اصن به من چه...
مامان فاطمه چشم غره ای بهش رفت و رو بهم گفت:
_ نمیدونی؟؟
شونه هامو انداختم بالا و جواب دادم:
_ نه والا. پری هم که لب باز نمیکنه.
لبخند محوی رو لباش نشست و جواب داد:
_ یعنی اون اقایی که داشت پاشنه در خونه رو از جا میکند تا جاتو پیدا کنه هم بهت چیزی نگفته؟؟
با یاد اوری حامی و طعنه ی کلام مامان فاطمه لپام رنگ گرفت و خجالت زده گفتم:
_ عه مامان... نه والا اونم چیزی نگفته..
ریز خندید و گفت:
_ مثل اینکه خیلی هوله. صبح قبل اینکه بیاد سراغت قول امشبو ازم گرفت.
درحالیکه به تته پته افتاده بودم پرسیدم:
_ قول چیو؟؟؟؟
مامان فاطمه چونمو تو دستاش گرفت و با مهربونی جواب داد:
_قول تورو...
خجالت زده لبامو به دندون گرفتم که گفت:
_ الان وقت خجالت نیست. خداروشکر نمردمو دارم خوشبختیتو میبینم.
برو زودتر اماده شو. چیزی تا شب نمونده. کلی کار دارم.
بعد منو سپرد دست پروانه و سریع از در زد بیرون.
نگاهم به چشمای پلیدش خورد. با شیطنت اشاره ای به صندلی کرد که نفسمو پر صدا دادم بیرون.
میدونستم که ول کن نیست... نشستم رو صندلی و اونم شروع کرد
_ تموم شد..
نگاهی به صورتم تو اینه انداختم و لبخند رو لبم نشست.
ارایش ملیحی رو صورتم کرده بود که عجیب بهم میومد.
هنوز باورم نشده بود که حامی داره امشب بخاطر من میاد.
حس میکردم یه جور بازیه...
یه جور هیجان و استرس و باهم داشتم.
نمیدونم چقدر تو آینه خیره بودم که پروانه گفت:
_ پاشو لباستو بپوش. الان میاداااا.
سرمو تکون دادمو از جام بلند شدم. لباسی که پروانه انتخاب کرده بود و پوشیدم.
وقتی خیالش از بابتم راحت شد از اتاقم رفت بیرون تا اماده بشه.
من موندم و یه دنیا فکر و خیال...
خدا میدونست قرار بود چی پیش بیاد
***
_ پروااانه..
با حرص تو صداش گفت:
_ باشه اصن به من چه...
مامان فاطمه چشم غره ای بهش رفت و رو بهم گفت:
_ نمیدونی؟؟
شونه هامو انداختم بالا و جواب دادم:
_ نه والا. پری هم که لب باز نمیکنه.
لبخند محوی رو لباش نشست و جواب داد:
_ یعنی اون اقایی که داشت پاشنه در خونه رو از جا میکند تا جاتو پیدا کنه هم بهت چیزی نگفته؟؟
با یاد اوری حامی و طعنه ی کلام مامان فاطمه لپام رنگ گرفت و خجالت زده گفتم:
_ عه مامان... نه والا اونم چیزی نگفته..
ریز خندید و گفت:
_ مثل اینکه خیلی هوله. صبح قبل اینکه بیاد سراغت قول امشبو ازم گرفت.
درحالیکه به تته پته افتاده بودم پرسیدم:
_ قول چیو؟؟؟؟
مامان فاطمه چونمو تو دستاش گرفت و با مهربونی جواب داد:
_قول تورو...
خجالت زده لبامو به دندون گرفتم که گفت:
_ الان وقت خجالت نیست. خداروشکر نمردمو دارم خوشبختیتو میبینم.
برو زودتر اماده شو. چیزی تا شب نمونده. کلی کار دارم.
بعد منو سپرد دست پروانه و سریع از در زد بیرون.
نگاهم به چشمای پلیدش خورد. با شیطنت اشاره ای به صندلی کرد که نفسمو پر صدا دادم بیرون.
میدونستم که ول کن نیست... نشستم رو صندلی و اونم شروع کرد
_ تموم شد..
نگاهی به صورتم تو اینه انداختم و لبخند رو لبم نشست.
ارایش ملیحی رو صورتم کرده بود که عجیب بهم میومد.
هنوز باورم نشده بود که حامی داره امشب بخاطر من میاد.
حس میکردم یه جور بازیه...
یه جور هیجان و استرس و باهم داشتم.
نمیدونم چقدر تو آینه خیره بودم که پروانه گفت:
_ پاشو لباستو بپوش. الان میاداااا.
سرمو تکون دادمو از جام بلند شدم. لباسی که پروانه انتخاب کرده بود و پوشیدم.
وقتی خیالش از بابتم راحت شد از اتاقم رفت بیرون تا اماده بشه.
من موندم و یه دنیا فکر و خیال...
خدا میدونست قرار بود چی پیش بیاد
***
صدای آیفون که بلند شد قلبم ریخت تو دهنم.
استرس و اضطراب باهم به سراغم اومده بود.
میدونستم قرار نیست اتفاق بدی بیوفته ولی دلیل اینهمه بی قراری و نمیدونستم.
صدای سلام و احوالپرسی از بیرون اومد.
با شنیدن صدای اشنای سحر یکم دلم قرص شد
پس حامی تنها نیومده بود.
حتما تیام هم باهاشون بود.
خیلی نگذشت که پروانه اومد تو اتاق..
با دیدنم لبخندی زدو گفت:
_ نمیخوای بیای بیرون؟؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
_ الان میام.
بعد از جام بلند شدم و باهاش از در اتاق زدم بیرون.
ناخوداگاه سرمو انداختمپایین. شرم و حیا و خجالت چیزی بود که هر دختری تو شب
خواستگاریش تجربه میکرد. مخصوصا دخترایی با شرایط من... انقدر یهویی و بی مقدمه.
دیگه رسیده بودیم تو هال که پروانه گفت:
_ اینم از عروس خانوم.
و سر من بیشتر تو یقم فرو رفت..
صدای حاجی اومد که با مهربونی گفت:
_بیا کنارم بشین دخترم. بیا عزیزم.
با قدمای لرزون سمتشون رفتمون بین مامان فاطمه و حاجی نشستم.
از استرس زیاد مشغول بازی با انگشتام شدم که سحر شروع کرد به حرف زدن.
حتی سرمو بلند نکردم که ببینم کی با کی اومده.
سحر با لحن محترمانه ای گفت:
_ میدونم تو جمعی که بزرگترا هستن اینکه من بخوام حرف بزنم بی ادبیه.
امیدوارم این بی ادبیه منو ببخشید.
حاجی با مهربونی گفت:
_ این چه حرفیه. شما هم مثل دختر من. به هر حال باید سر حرف از یه جایی گرفته شه.
بگو دخترم....
استرس و اضطراب باهم به سراغم اومده بود.
میدونستم قرار نیست اتفاق بدی بیوفته ولی دلیل اینهمه بی قراری و نمیدونستم.
صدای سلام و احوالپرسی از بیرون اومد.
با شنیدن صدای اشنای سحر یکم دلم قرص شد
پس حامی تنها نیومده بود.
حتما تیام هم باهاشون بود.
خیلی نگذشت که پروانه اومد تو اتاق..
با دیدنم لبخندی زدو گفت:
_ نمیخوای بیای بیرون؟؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
_ الان میام.
بعد از جام بلند شدم و باهاش از در اتاق زدم بیرون.
ناخوداگاه سرمو انداختمپایین. شرم و حیا و خجالت چیزی بود که هر دختری تو شب
خواستگاریش تجربه میکرد. مخصوصا دخترایی با شرایط من... انقدر یهویی و بی مقدمه.
دیگه رسیده بودیم تو هال که پروانه گفت:
_ اینم از عروس خانوم.
و سر من بیشتر تو یقم فرو رفت..
صدای حاجی اومد که با مهربونی گفت:
_بیا کنارم بشین دخترم. بیا عزیزم.
با قدمای لرزون سمتشون رفتمون بین مامان فاطمه و حاجی نشستم.
از استرس زیاد مشغول بازی با انگشتام شدم که سحر شروع کرد به حرف زدن.
حتی سرمو بلند نکردم که ببینم کی با کی اومده.
سحر با لحن محترمانه ای گفت:
_ میدونم تو جمعی که بزرگترا هستن اینکه من بخوام حرف بزنم بی ادبیه.
امیدوارم این بی ادبیه منو ببخشید.
حاجی با مهربونی گفت:
_ این چه حرفیه. شما هم مثل دختر من. به هر حال باید سر حرف از یه جایی گرفته شه.
بگو دخترم....
جرئت کردم یکم سرمو اوردم بالا که با دیدن نگاه خیره حامی رو خودم بیشتر خجالت کشیدم.
چشمش که بهم افتاد چشاش از شیطنت برق زد طوری که بقیه نفهمن ریز چشمکی زد که تند رومو ازش گرفتم
قلبم محکم میکوبید.
مثل دختر بچه هایی که شیطنتای یواشکی انجام میدن شده بودم.
با صدای مامان فاطمه از اون دنیا اومدم بیرون و لب زدم:
_چی؟؟
_حواست کجاست مادر؟؟میگم با اقا حامی برید حرفاتونو بزنید.
سرمو انداختم پایین. انقدر تو فکر بودم که نفهمیدم چی گفتن و چیشد.
اروم از جام بلند شدم که پروانه گفت:
_ آمین جان برید تو اتاق من. اونجا راحت ترین.
باشه ای زیر لب گفتم و من جلو افتادم.
و حامی هم پشت سرم اومد.
انقدر متین رفتار میکرد که نمیتونستم اونهمه شیطنتشو پیش خودم هضم کنم.
وقتی وارد اتاق پروانه شدیم دوری تو اتاق زد و بعد خیلی ناگهانی خودشو پرت کرد رو تخت که سه متر پریدم.
با دیدن ترسم یهو زد زیر خنده که اخمام رفت توهم. اخمو پرسیدم:
_ چرا اینجوری میکنی؟؟
همونجوری که میخندید گفت:
_قیافت خیلی خنده دار شده بود.
انگشتمو گذاشتم رو بینیمو گفتم:
_ هیس.. میشنون.
شونه هاشو بیخیال انداخت بالا و گفت:
_ بشنون. مگه چی گفتم.
بی توجه به حرفش پرسیدم:
_ الان ما باید چی بگیم؟؟؟
با شیطنت گفت:
_ نمیدونم. ولی مثل اینکه باید مثل بقیه دختر پسرا یه حرفایی داشته باشیم...
لب ورچیدم و گفتم:
_ خوب مثلا چی؟؟
از جاش بلند شد و اومد سمتم. قدماش اروم بود. بهم نزدیک و نزدیک تر شد.
درست جلوم ایستاد و درحالیکه خیره بهم شده بود پرسید:
_لازمه حتما حرفام مثل بقیه پسرا باشه؟؟
چشمش که بهم افتاد چشاش از شیطنت برق زد طوری که بقیه نفهمن ریز چشمکی زد که تند رومو ازش گرفتم
قلبم محکم میکوبید.
مثل دختر بچه هایی که شیطنتای یواشکی انجام میدن شده بودم.
با صدای مامان فاطمه از اون دنیا اومدم بیرون و لب زدم:
_چی؟؟
_حواست کجاست مادر؟؟میگم با اقا حامی برید حرفاتونو بزنید.
سرمو انداختم پایین. انقدر تو فکر بودم که نفهمیدم چی گفتن و چیشد.
اروم از جام بلند شدم که پروانه گفت:
_ آمین جان برید تو اتاق من. اونجا راحت ترین.
باشه ای زیر لب گفتم و من جلو افتادم.
و حامی هم پشت سرم اومد.
انقدر متین رفتار میکرد که نمیتونستم اونهمه شیطنتشو پیش خودم هضم کنم.
وقتی وارد اتاق پروانه شدیم دوری تو اتاق زد و بعد خیلی ناگهانی خودشو پرت کرد رو تخت که سه متر پریدم.
با دیدن ترسم یهو زد زیر خنده که اخمام رفت توهم. اخمو پرسیدم:
_ چرا اینجوری میکنی؟؟
همونجوری که میخندید گفت:
_قیافت خیلی خنده دار شده بود.
انگشتمو گذاشتم رو بینیمو گفتم:
_ هیس.. میشنون.
شونه هاشو بیخیال انداخت بالا و گفت:
_ بشنون. مگه چی گفتم.
بی توجه به حرفش پرسیدم:
_ الان ما باید چی بگیم؟؟؟
با شیطنت گفت:
_ نمیدونم. ولی مثل اینکه باید مثل بقیه دختر پسرا یه حرفایی داشته باشیم...
لب ورچیدم و گفتم:
_ خوب مثلا چی؟؟
از جاش بلند شد و اومد سمتم. قدماش اروم بود. بهم نزدیک و نزدیک تر شد.
درست جلوم ایستاد و درحالیکه خیره بهم شده بود پرسید:
_لازمه حتما حرفام مثل بقیه پسرا باشه؟؟
آب دهنم قورت دادم و پرسیدم :
_ یعنی چی؟؟؟
سرشو کج کرد و گفت:
_ یعنی مثلا مثل بقیه باید تو این شب از علایقم
بگم و دلیل اینکه چرا ازدواج میکنم و چه انتظاراتی از همسر ایندم دارم؟؟؟
بی هوا و بدون فکر جواب دادم:
_ نه...
کم کم لبخند محوی رو لبش اومد. یکم نزدیک تر شد و گفت:
_ پس میتونم چیزای دیگم بگم؟؟؟
از نگاه خیرش گرمم شده بود.
اروم زیر لب پرسیدم:
_ مثلا چی؟؟
تارموی افتاده رو شونمو برداشت و دور انگشتاش پیچید.
نگاه خیرم به انگشتش ثابت موند.
چشماشو از موهام برداشت و زل زد تو چشمم.
نفسای گرمشو تو صورتم حس میکردم.
اروم زمزمه کرد:
_ مثلا بگم چقدر خوشگل تر شدی...
یا بگم دلم میخواد بخاطرت از جا در بیاد..
حجوم خون و تو صورتم حس میکردم.
انگار زده بود به سیم اخر ..
سرمو انداختم پایین که گفت:
_نگام کن..
تحکم تو صداش مجبورم کرد سرمو بلند کنم..
وقتی دید نگاهم بهشه اروم و شمرده گفت:
_ میدونم روزای خوبی نداشتی..
روزای خوبی نداشتیم.
پر از تلخی.. پر از استرس و اضطراب..
پر از غم و غصه و درد...
روزایی که شاید هیچکس فکر نکنه ممکنه واسش اتفاق بیوفته اما ما گذروندیمش..
نمیخوام بهت وعده های سرخرمن بدم.
نمیخوام چیزی بگم که شدنی نشه و بعدا تو ذهنت یه ادم بدقول بشم.
نفسسو پر صدا داد بیرون بعد اروم ادامه داد:
_ میخوام اروم باشی..
میخوام خوشحال باشی..
میخوام طوری باشم و کاری کنم که بقیه زندگیت تو خوشی و ارامش باشه.
که هر وقت به عقب نگاه میکنی
به جای غصه خوردن و افسوس؛
لبخند بیاد رو لبت و بگی؛
درسته اذیت شدم ولی به خوشبختی الانم می ارزید.
بغض داشتم. اما اینبار از سر شوق بود..
از سر حرفایی که شاید بار اول بود میشنیدم.
صادقانه گفته میشد
به دلم نشسته بود.
اب دهنمو قورت دادم تا از چشام سرازیر نشه.
_ یعنی چی؟؟؟
سرشو کج کرد و گفت:
_ یعنی مثلا مثل بقیه باید تو این شب از علایقم
بگم و دلیل اینکه چرا ازدواج میکنم و چه انتظاراتی از همسر ایندم دارم؟؟؟
بی هوا و بدون فکر جواب دادم:
_ نه...
کم کم لبخند محوی رو لبش اومد. یکم نزدیک تر شد و گفت:
_ پس میتونم چیزای دیگم بگم؟؟؟
از نگاه خیرش گرمم شده بود.
اروم زیر لب پرسیدم:
_ مثلا چی؟؟
تارموی افتاده رو شونمو برداشت و دور انگشتاش پیچید.
نگاه خیرم به انگشتش ثابت موند.
چشماشو از موهام برداشت و زل زد تو چشمم.
نفسای گرمشو تو صورتم حس میکردم.
اروم زمزمه کرد:
_ مثلا بگم چقدر خوشگل تر شدی...
یا بگم دلم میخواد بخاطرت از جا در بیاد..
حجوم خون و تو صورتم حس میکردم.
انگار زده بود به سیم اخر ..
سرمو انداختم پایین که گفت:
_نگام کن..
تحکم تو صداش مجبورم کرد سرمو بلند کنم..
وقتی دید نگاهم بهشه اروم و شمرده گفت:
_ میدونم روزای خوبی نداشتی..
روزای خوبی نداشتیم.
پر از تلخی.. پر از استرس و اضطراب..
پر از غم و غصه و درد...
روزایی که شاید هیچکس فکر نکنه ممکنه واسش اتفاق بیوفته اما ما گذروندیمش..
نمیخوام بهت وعده های سرخرمن بدم.
نمیخوام چیزی بگم که شدنی نشه و بعدا تو ذهنت یه ادم بدقول بشم.
نفسسو پر صدا داد بیرون بعد اروم ادامه داد:
_ میخوام اروم باشی..
میخوام خوشحال باشی..
میخوام طوری باشم و کاری کنم که بقیه زندگیت تو خوشی و ارامش باشه.
که هر وقت به عقب نگاه میکنی
به جای غصه خوردن و افسوس؛
لبخند بیاد رو لبت و بگی؛
درسته اذیت شدم ولی به خوشبختی الانم می ارزید.
بغض داشتم. اما اینبار از سر شوق بود..
از سر حرفایی که شاید بار اول بود میشنیدم.
صادقانه گفته میشد
به دلم نشسته بود.
اب دهنمو قورت دادم تا از چشام سرازیر نشه.
_ داری گریه میکنی؟؟؟؟؟
زل زدم تو چشماشو نفسمو پر صدا دادم بیرون و گفتم:
_ نه نه.. یکم شوکه شدم از شنیدن حرفات.
لبخند مهربونی زد و گفت:
_ این همه حرف زدم که بگم دیگه نباید گریه کنی.
بعد تو همین اول شروع کردی به گریه کردن؟؟
دستی به چشمام کشیدم و گفتم:
_ نه گریه نمیکنم. یکم احساساتی شدم فقط.
بی توجه حرفم گفت:
_ میخوام دیگه گریه نکنی
میخوام همیشه بخندی..
میخوام به جبران تمام سختیایی که کشیدی خوشبختیو تجربه کنی...
با صدایی از سر شوق میلرزید گفتم:
_ میدونم... ممنونم...
زیر لب گفت:
_ من دوستت دارم آمین..
هرجور که بودی..
هرجور که باشی
هر چیزی که بوجود بیادکنارتم..
آمین میخوام باور کنی که تنهات نمیزارم...
تا وقتی که هستم
تا وقتی که زندم نمیزارم دیگه اذیت بشی.
به هر قیمتی..
فقط بهم اعتماد کن
بهم تکیه کن..
باورم کن که بد نیستم..
دوستت دارم..
خیلی دوستت دارم..
تپش قلبم غوغا کرده بود..
میترسیدم هر آن صداشو بشنوه و این ته مونده آبرومم بره...
سرشو اورد پایین خیره تو چشام پرسید:
_ فکر میکنی بتونی بهم اعتماد کنی که تکیه گاهت بشم؟؟؟
نگاش کردم. به مردی با تموم ظلمایی که در حقش کرده بودم بازم پام وایساده بود.
میشد به همچین مردی تکیه نکرد؟؟؟
میشد اعتماد نکرد؟؟؟
مگه میتونستم دل ندم به مردی که به وسعت اسمش حامی بود؟؟؟
صداش منو از دنیای افکارم اورد بیرون.
_جوابمو نمیدی؟؟؟
و جوابم لبخند گرمی بود که به صورتش پاشیدم و اونم از این لبخند نگاهش گرم شد..
زل زدم تو چشماشو نفسمو پر صدا دادم بیرون و گفتم:
_ نه نه.. یکم شوکه شدم از شنیدن حرفات.
لبخند مهربونی زد و گفت:
_ این همه حرف زدم که بگم دیگه نباید گریه کنی.
بعد تو همین اول شروع کردی به گریه کردن؟؟
دستی به چشمام کشیدم و گفتم:
_ نه گریه نمیکنم. یکم احساساتی شدم فقط.
بی توجه حرفم گفت:
_ میخوام دیگه گریه نکنی
میخوام همیشه بخندی..
میخوام به جبران تمام سختیایی که کشیدی خوشبختیو تجربه کنی...
با صدایی از سر شوق میلرزید گفتم:
_ میدونم... ممنونم...
زیر لب گفت:
_ من دوستت دارم آمین..
هرجور که بودی..
هرجور که باشی
هر چیزی که بوجود بیادکنارتم..
آمین میخوام باور کنی که تنهات نمیزارم...
تا وقتی که هستم
تا وقتی که زندم نمیزارم دیگه اذیت بشی.
به هر قیمتی..
فقط بهم اعتماد کن
بهم تکیه کن..
باورم کن که بد نیستم..
دوستت دارم..
خیلی دوستت دارم..
تپش قلبم غوغا کرده بود..
میترسیدم هر آن صداشو بشنوه و این ته مونده آبرومم بره...
سرشو اورد پایین خیره تو چشام پرسید:
_ فکر میکنی بتونی بهم اعتماد کنی که تکیه گاهت بشم؟؟؟
نگاش کردم. به مردی با تموم ظلمایی که در حقش کرده بودم بازم پام وایساده بود.
میشد به همچین مردی تکیه نکرد؟؟؟
میشد اعتماد نکرد؟؟؟
مگه میتونستم دل ندم به مردی که به وسعت اسمش حامی بود؟؟؟
صداش منو از دنیای افکارم اورد بیرون.
_جوابمو نمیدی؟؟؟
و جوابم لبخند گرمی بود که به صورتش پاشیدم و اونم از این لبخند نگاهش گرم شد..
سرشو به گوشم نزدیک کردو زیر گوشم لب زد:
_ قول میدم که خوشبختت کنم...
**
روزها پشت سر هم میگذشتن و حامی به همراه حاجی مشغول تدارک مراسم بودن.
پروانه و مامان فاطمه هم کولاک کرده بودن تو همین مدت کم برام جهزیه رو تهیه کردن.
هر چند حامی اصرار داشت که خونه تکمیله و نیازی به چیزی نیست اما حس مادرانه مامان
فاطمه اجازه نمیداد که منو همینجوری راهی خونه بخت کنه.
همه چی خوب پیش میرفت و حاجی هم برای اینکه بتونیم راحت تر به کارامون برسیم یه
صیغه کوتاه مدت بینمون خوند تا زمان عروسی برسه. همین باعث بوجود اومدن شیطنت گاه و
بی گاهش میشد. از شرم دخترانم غرق در لذت میشد. قرار بود که بیاد دنبالم تا منو به ارایشگاه ببره.
با اینکه دلم مراسم نمیخواست اما حامی و مامان فاطمه اصرار داشتن که حتما این جشن گرفته بشه.
البته فکر میکردم بیشتر برای بستن دهن مردم بود. کم حرف پشتم نزده بودن و به مامان حق
میدادم که بخواد یه جواب دندان شکن بهشون بده. صدای ایفون که بلند شد مامان گفت:
_ مادر پاشو حامی اومد.
از همون فاصله باشه ای گفتم و به سرعت به سمت در رفتم.
از پروانه هم خبری نبود. حتما اونم رفته بود ارایشگاه تا اماده بشه.
هرچی گفتم با خودم بیاد میگفت نه. فکرشم این بود که دو تا دختر زیر دست یه ارایشگر به یه
شکل در میان و جواب منم بهش چشم غره بود.
با دیدن حامی که تو ماشین نشسته بود لبخند رو
لبم نشست. دوبار چراغای ماشین و خاموش روشن کرد که لبخندم تبدیل به خنده ای ریز شد
سمت ماشین رفتم و سوار شدم. همین که نشستم گفت:
_ سلام آمین بانو. خوبی خااانوم؟؟؟
دستمو تو دستش که به سمتم دراز شده بود گذاشتمو با مهربونی جواب دادم:
_ سلام. من خوبم. تو حالت خوبه؟؟
یه تای ابروشو انداخت بالا و با شیطنت جواب داد:
_ مگه میشه آدم روز دامادیش خوب نباشه؟؟؟
اونم با داشتن عروسی مثل شما.
موهامو پشت گوشم زدمو با ناز جواب دادم:
_ صد البته...
صدای ریز خندش بلند شد. نگاش کردم که با مهربونی گفت:
_ نمیدونی وقتی شیطون میشی چه عشقی میکنم که...
با خجالت سرمو انداختم پایین که دستمو تو دستش گرفت و استارت زد.
_ قول میدم که خوشبختت کنم...
**
روزها پشت سر هم میگذشتن و حامی به همراه حاجی مشغول تدارک مراسم بودن.
پروانه و مامان فاطمه هم کولاک کرده بودن تو همین مدت کم برام جهزیه رو تهیه کردن.
هر چند حامی اصرار داشت که خونه تکمیله و نیازی به چیزی نیست اما حس مادرانه مامان
فاطمه اجازه نمیداد که منو همینجوری راهی خونه بخت کنه.
همه چی خوب پیش میرفت و حاجی هم برای اینکه بتونیم راحت تر به کارامون برسیم یه
صیغه کوتاه مدت بینمون خوند تا زمان عروسی برسه. همین باعث بوجود اومدن شیطنت گاه و
بی گاهش میشد. از شرم دخترانم غرق در لذت میشد. قرار بود که بیاد دنبالم تا منو به ارایشگاه ببره.
با اینکه دلم مراسم نمیخواست اما حامی و مامان فاطمه اصرار داشتن که حتما این جشن گرفته بشه.
البته فکر میکردم بیشتر برای بستن دهن مردم بود. کم حرف پشتم نزده بودن و به مامان حق
میدادم که بخواد یه جواب دندان شکن بهشون بده. صدای ایفون که بلند شد مامان گفت:
_ مادر پاشو حامی اومد.
از همون فاصله باشه ای گفتم و به سرعت به سمت در رفتم.
از پروانه هم خبری نبود. حتما اونم رفته بود ارایشگاه تا اماده بشه.
هرچی گفتم با خودم بیاد میگفت نه. فکرشم این بود که دو تا دختر زیر دست یه ارایشگر به یه
شکل در میان و جواب منم بهش چشم غره بود.
با دیدن حامی که تو ماشین نشسته بود لبخند رو
لبم نشست. دوبار چراغای ماشین و خاموش روشن کرد که لبخندم تبدیل به خنده ای ریز شد
سمت ماشین رفتم و سوار شدم. همین که نشستم گفت:
_ سلام آمین بانو. خوبی خااانوم؟؟؟
دستمو تو دستش که به سمتم دراز شده بود گذاشتمو با مهربونی جواب دادم:
_ سلام. من خوبم. تو حالت خوبه؟؟
یه تای ابروشو انداخت بالا و با شیطنت جواب داد:
_ مگه میشه آدم روز دامادیش خوب نباشه؟؟؟
اونم با داشتن عروسی مثل شما.
موهامو پشت گوشم زدمو با ناز جواب دادم:
_ صد البته...
صدای ریز خندش بلند شد. نگاش کردم که با مهربونی گفت:
_ نمیدونی وقتی شیطون میشی چه عشقی میکنم که...
با خجالت سرمو انداختم پایین که دستمو تو دستش گرفت و استارت زد.
سکوت کرده بود اما با کارهاش یه دنیا مهر و محبت به دلم سرازیر کرده بود.
بوسه های نرمی که پشت دستمو مینشوند دلمو زیر رو میکرد.
دروغ که نمیتونستم بگم. دخترونه هام عجیب جلوی این مرد کم اورده بود.
قلبم با همین محبتای کوچیکش به تپش افتاده بود.انگار امید دوباره داشت تو دلمجوونه میزد.
امید... همونچیزی که یه روزی به طور کامل از دستش داده بودم.
اما امروز...
این مرد دوباره تونسته بود به دلم برش گردونه..
نمیدونم چقدر خیره ی دستامون بودم که صدام زد. سرمو بلند کردم و زل زدم تو چشاش:
_ حواست کجاست؟؟
اروم گفتم:
_ همینجا..
_ چند بار صدات زدم انگار تو این دنیا نبودی.
لبخند رو لبم پر رنگ تر شد و جواب دادم:
_ اره یه لحظه حواسمپرت شد. چیشده حالا؟؟
اشاره ای به بیرون کرد و گفت:
_ رسیدیم.
نگاهی به ساختمون کردمو بعد کاور لباسو از پشت ماشین برداشتم. رو به حامی گفتم:
_ کاری نداری؟؟؟
_ کی بیام دنبالت؟؟؟؟
یکم فکر کردم و گفتم:
_ نمیدونم که. ولی یه نیم ساعت مونده تموم شه زنگ میزنم برات...
_ باشه...
چشامو ریز کردم و گفتم:
_ حالا برم؟؟؟
یکم نزدیکم شد. میدونستم میخواد چیکار کنه. کار همیشه اش بود.
دستاشو دور صورتم حلقه کرد و بوسه ای نرم رو پیشونیم نشوند.
انقدر لطیف که لطافتش رو لبام جا خوش کرد.
اروم زمزمه کرد:
_ برو.. مواظب خودتم باش...
با دلی که از شدت تپش در حال پرواز بود از ماشین پیاده شدم و سمت ارایشگاه رفتم..
دستمو رو زنگ فشار دادم که با دیدنم در با صدای تیکی باز شد.
همین که وارد شدم صدای چرخای ماشینش اومد.
چشامو اروم بستم..
قلب لعنتیم اروم نمیگرفت...
با صدای ارایشگر به خودم اومدم:
_ چرا نمیای تو عزیزم؟؟؟
نفسامو دادم بیرون. زیر لب بسم الهی گفتمو وارد شدم.
****
بوسه های نرمی که پشت دستمو مینشوند دلمو زیر رو میکرد.
دروغ که نمیتونستم بگم. دخترونه هام عجیب جلوی این مرد کم اورده بود.
قلبم با همین محبتای کوچیکش به تپش افتاده بود.انگار امید دوباره داشت تو دلمجوونه میزد.
امید... همونچیزی که یه روزی به طور کامل از دستش داده بودم.
اما امروز...
این مرد دوباره تونسته بود به دلم برش گردونه..
نمیدونم چقدر خیره ی دستامون بودم که صدام زد. سرمو بلند کردم و زل زدم تو چشاش:
_ حواست کجاست؟؟
اروم گفتم:
_ همینجا..
_ چند بار صدات زدم انگار تو این دنیا نبودی.
لبخند رو لبم پر رنگ تر شد و جواب دادم:
_ اره یه لحظه حواسمپرت شد. چیشده حالا؟؟
اشاره ای به بیرون کرد و گفت:
_ رسیدیم.
نگاهی به ساختمون کردمو بعد کاور لباسو از پشت ماشین برداشتم. رو به حامی گفتم:
_ کاری نداری؟؟؟
_ کی بیام دنبالت؟؟؟؟
یکم فکر کردم و گفتم:
_ نمیدونم که. ولی یه نیم ساعت مونده تموم شه زنگ میزنم برات...
_ باشه...
چشامو ریز کردم و گفتم:
_ حالا برم؟؟؟
یکم نزدیکم شد. میدونستم میخواد چیکار کنه. کار همیشه اش بود.
دستاشو دور صورتم حلقه کرد و بوسه ای نرم رو پیشونیم نشوند.
انقدر لطیف که لطافتش رو لبام جا خوش کرد.
اروم زمزمه کرد:
_ برو.. مواظب خودتم باش...
با دلی که از شدت تپش در حال پرواز بود از ماشین پیاده شدم و سمت ارایشگاه رفتم..
دستمو رو زنگ فشار دادم که با دیدنم در با صدای تیکی باز شد.
همین که وارد شدم صدای چرخای ماشینش اومد.
چشامو اروم بستم..
قلب لعنتیم اروم نمیگرفت...
با صدای ارایشگر به خودم اومدم:
_ چرا نمیای تو عزیزم؟؟؟
نفسامو دادم بیرون. زیر لب بسم الهی گفتمو وارد شدم.
****
_ تموم شد...
از جلوم رفت کنار من خیره ی دختر تو آینه شدم.
اروم از جام بلند شدم و زل زدم به خودم.
فکر نمیکردم با یکم ارایش انقدر تغییر کنم.
لبخند رو لبم نشست.
ارایشگر با دیدن لبخندم گفت:
_ انشالا خوشبخت بشی خوشگل خانوم.
زیر لب تشکر کردم و گفتم:
_ کجا میتونم لباسمو بپوشم؟؟
یکی از افراد حاضر تو ارایشگاه و صدا زد و گفت:
_ سوگل بیا عروس خانوم ببر تو اتاق پرو..
کمکش کن لباسشو بپوشه..
دختر ریزه میزه ای به سمتم اومد و با دیدنم گفت:
_ خوشبخت بشی..
_ ممنونم عزیزم.
به اتاقی اشاره کرد و گفت:
_ باید بریم اونجا
نگاهی به ساعت کردم و گفتم:
_ میشه قبلش به شوهرم زنگ بزنم؟ اخه باید بیاد دنبالم.
لبخند مهربونی به روم پاشید و گفت:
_ البته عزیزم. منتظر میمونم.
تشکر کردم و سمت کیفم رفتم تا بهش زنگ بزنم.
با یاد اینکه حامی و جلوی اون دختر سوگل
خطاب کرده بودم یه حس شیرین به دلم رخنه کرده بود. حسی که تا اون لحظه تجربش نکرده بودم
شاید چون هنوز باورم نشده بود که واقعا دارم باهاش ازدواج میکنم.
نفسمو پرصدا دادم بیرون تا از حجم اینهمه التهابم کم شه.
شمارشو گرفتم که به بوق دوم نرسیده جواب داد:
_ جانم..
لبخند محوی رو لبم نشست. تو دلم جانت بی بلایی و گفتم که دوباره گفت:
_ سلام.
_ سلام. خوبی حامی؟
با صدای پر انرژیش گفت:
_ معلومه که خوبم. اماده ای؟؟
_ اره زنگ زدم بگم که یه ربع دیگه میتونی بیای دنبالم.
صدای خنده ی مردونش از پشت تلفن اومد. با شیطنت گفت:
_ بی صبرانه منتظرم که عروسمو ببینم. باید خوشگل تر شده باشه...
از جلوم رفت کنار من خیره ی دختر تو آینه شدم.
اروم از جام بلند شدم و زل زدم به خودم.
فکر نمیکردم با یکم ارایش انقدر تغییر کنم.
لبخند رو لبم نشست.
ارایشگر با دیدن لبخندم گفت:
_ انشالا خوشبخت بشی خوشگل خانوم.
زیر لب تشکر کردم و گفتم:
_ کجا میتونم لباسمو بپوشم؟؟
یکی از افراد حاضر تو ارایشگاه و صدا زد و گفت:
_ سوگل بیا عروس خانوم ببر تو اتاق پرو..
کمکش کن لباسشو بپوشه..
دختر ریزه میزه ای به سمتم اومد و با دیدنم گفت:
_ خوشبخت بشی..
_ ممنونم عزیزم.
به اتاقی اشاره کرد و گفت:
_ باید بریم اونجا
نگاهی به ساعت کردم و گفتم:
_ میشه قبلش به شوهرم زنگ بزنم؟ اخه باید بیاد دنبالم.
لبخند مهربونی به روم پاشید و گفت:
_ البته عزیزم. منتظر میمونم.
تشکر کردم و سمت کیفم رفتم تا بهش زنگ بزنم.
با یاد اینکه حامی و جلوی اون دختر سوگل
خطاب کرده بودم یه حس شیرین به دلم رخنه کرده بود. حسی که تا اون لحظه تجربش نکرده بودم
شاید چون هنوز باورم نشده بود که واقعا دارم باهاش ازدواج میکنم.
نفسمو پرصدا دادم بیرون تا از حجم اینهمه التهابم کم شه.
شمارشو گرفتم که به بوق دوم نرسیده جواب داد:
_ جانم..
لبخند محوی رو لبم نشست. تو دلم جانت بی بلایی و گفتم که دوباره گفت:
_ سلام.
_ سلام. خوبی حامی؟
با صدای پر انرژیش گفت:
_ معلومه که خوبم. اماده ای؟؟
_ اره زنگ زدم بگم که یه ربع دیگه میتونی بیای دنبالم.
صدای خنده ی مردونش از پشت تلفن اومد. با شیطنت گفت:
_ بی صبرانه منتظرم که عروسمو ببینم. باید خوشگل تر شده باشه...
گلگون شدن گونه هامو حس میکردم. برای اینکه شیطنتش بیشتر از این فوران نکنه گفتم:
_ باید برم. صدام میزنن.
_ باشه عزیزم. منم کارم تموم شده. میام دنبالت.
_ مواظب خودت باش. خدافظ.
_ مبینمت..
تلفن و که قطع کردم لباسمو از اویز برداشتن و سمت اتاق رفتم.
سوگل جلوی در منتظرم بود. با دیدنم لبخندی زد و گفت:
_ بریم که الان شوهرتم میاد.
سرمو تکون دادم و باهاش وارد اتاق شدم. حدود ده دقیقه پوشیدنش طول کشید.
دیگه به نفس نفس زدن افتاده بودیم.
بلاخره اخرین بندشم بست و نفسشو داد بیرون:
_ تموم شد بلاخره.
نفس حبس شدمو ازاد کردم و گفتم:
_ وای فکر نمیکردم انقدر سخت باشه.
خندید و جواب داد:
_ واسه من که دیگه عادی شده.
خوبی ؟ توش راحتی؟؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
_ خوبم اما راحت....
اروم خندیدم و ادامه دادم:
_ اصلا...
اونم خندید و گفت:
_ دیگه امشبو باید تحمل کنی. راستی خیلی خوشگل شدی..
_ ممنونم..
اومد جواب بده که ارایشگرم گفت :
_ آمین خانوم اقا داماد منتظرته.
سوگل شنلمو سرم انداخت و گفت:
_ برو انشالا خوشبخت بشی.
_ ممنونم.
در و باز کرد و اروم از ارایشگاه زدم بیرون.
نگاهم بهش افتاد که با تیپ محشرش که نگاه هر
دختری و خیره میکرد به ماشینش تکیه داده بود.
چشمش که بهم افتاد لبخندی زد و اومد سمتم
دستشو به سمتم دراز کرد که دستشو گرفتم.
کمک کرد تا سوار ماشین شم و دنباله ی لباسمم گذاشت رو پام.
خودشم که سوار شد منتظر شدم حرکت کنه اما کاری نکرد.
متعجب سرمو اوردم بالا و گفتم:
_ نمیریم؟؟
یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت:
_ نه.
_ نه؟؟ چرا نه؟؟ دیر میشه ها.
_ نه تا وقتی که اولین نفر خودم نبینمت.
ضربان قلبم رفت بالا. میدونستم حسابی تغییر کردم و حامی از این قضیه برای شیطنت استفاده میکرد.
چیزی نگفتم که دستاشو اورد جلو. حرکت نکردم. اروم شنل و از سرم کشید پایین و خیره به صورتم شد.
سرم پایین بود اما سنگینی نگاهشو حس میکردم.
_ باید برم. صدام میزنن.
_ باشه عزیزم. منم کارم تموم شده. میام دنبالت.
_ مواظب خودت باش. خدافظ.
_ مبینمت..
تلفن و که قطع کردم لباسمو از اویز برداشتن و سمت اتاق رفتم.
سوگل جلوی در منتظرم بود. با دیدنم لبخندی زد و گفت:
_ بریم که الان شوهرتم میاد.
سرمو تکون دادم و باهاش وارد اتاق شدم. حدود ده دقیقه پوشیدنش طول کشید.
دیگه به نفس نفس زدن افتاده بودیم.
بلاخره اخرین بندشم بست و نفسشو داد بیرون:
_ تموم شد بلاخره.
نفس حبس شدمو ازاد کردم و گفتم:
_ وای فکر نمیکردم انقدر سخت باشه.
خندید و جواب داد:
_ واسه من که دیگه عادی شده.
خوبی ؟ توش راحتی؟؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
_ خوبم اما راحت....
اروم خندیدم و ادامه دادم:
_ اصلا...
اونم خندید و گفت:
_ دیگه امشبو باید تحمل کنی. راستی خیلی خوشگل شدی..
_ ممنونم..
اومد جواب بده که ارایشگرم گفت :
_ آمین خانوم اقا داماد منتظرته.
سوگل شنلمو سرم انداخت و گفت:
_ برو انشالا خوشبخت بشی.
_ ممنونم.
در و باز کرد و اروم از ارایشگاه زدم بیرون.
نگاهم بهش افتاد که با تیپ محشرش که نگاه هر
دختری و خیره میکرد به ماشینش تکیه داده بود.
چشمش که بهم افتاد لبخندی زد و اومد سمتم
دستشو به سمتم دراز کرد که دستشو گرفتم.
کمک کرد تا سوار ماشین شم و دنباله ی لباسمم گذاشت رو پام.
خودشم که سوار شد منتظر شدم حرکت کنه اما کاری نکرد.
متعجب سرمو اوردم بالا و گفتم:
_ نمیریم؟؟
یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت:
_ نه.
_ نه؟؟ چرا نه؟؟ دیر میشه ها.
_ نه تا وقتی که اولین نفر خودم نبینمت.
ضربان قلبم رفت بالا. میدونستم حسابی تغییر کردم و حامی از این قضیه برای شیطنت استفاده میکرد.
چیزی نگفتم که دستاشو اورد جلو. حرکت نکردم. اروم شنل و از سرم کشید پایین و خیره به صورتم شد.
سرم پایین بود اما سنگینی نگاهشو حس میکردم.
_ نگام کن...
سرم بیشتر تو یقم فرو رفت. دست خودم نبود.
نمیدونستم این خجالت لعنتی از کجا به سراغم اومده بود. دوباره صداشو شنیدم:
_ عزیزم نگام کن..
سرمو اوردم بالا.. زل زدم تو چشمای مهربونش.
لبخند رو لبش دلمو گرم میکرد. چند ثانیه بی حرف فقط نگام کرد.
نگاهی که نمیتونستم معنیش کنم.
بعد بی حرف شنلمو برگردوند سرمو استارت زد.
تو کل مسیر سکوت کرده بود و فکر من درگیر سکوتش..
چیشده بود که یهو تو فکر فرو رفت.
جلوی یه ساختمون نگه داشت که فهمیدم آتلیه اس.
بازم تو سکوت پیاده شد و دستمو گرفت تا پیاده شم.
تموم مدتی که عکاس داشت ازمون عکس میگرفت و بهم میگفت چه ژستایی بگیرم اصلا نفهمیدم چجوری گذشت.
من گیج بودم اما حامی انگار داشت بهش خوش میگذشت.
شیطنت نگاهش در کنار اون سکوتی که دچارش شده بود واقعا گیج کننده بود
وقتی کارمون تموم شد از اتلیه زدیم بیرون و دوباره سوار ماشین شدیم.
حامی دوباره مثل قبل شده بود.
با شیطنت گفت:
_ بریم تالار؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
_ اره دیگه. پس کجا بریم؟؟
خندید و گفت:
_ گفتم اگه پایه باشی فرار کنیم. بشیم عروس دوماد فراری..
چشام از حدقه زد بیرون. بادیدن قیافم یهو پخ زد زیر خنده.
با خنده گفت:
_ چرا قیافت شبیه سکته ایا شده؟
شوخی کردم دختر خوب.
نفسمو پر صدا دادم بیرون. با حرص گفتم:
_ اخرش از دستت سکته میکنم.
_خدا نکنه. ما تازه شروع کردیم سکته کنی چیه؟؟؟
_ حامی بریم انقدر شیطونی نکن. دیر شد زشته بخدا..
_ چشششم. هرچی خانومم بگه.
و بعد پاشو رو پدال گاز فشار داد به سمت تالار حرکت کرد.
حدود ده دقیقه تو راه بودیم که بلاخره رسیدیم.
سرم بیشتر تو یقم فرو رفت. دست خودم نبود.
نمیدونستم این خجالت لعنتی از کجا به سراغم اومده بود. دوباره صداشو شنیدم:
_ عزیزم نگام کن..
سرمو اوردم بالا.. زل زدم تو چشمای مهربونش.
لبخند رو لبش دلمو گرم میکرد. چند ثانیه بی حرف فقط نگام کرد.
نگاهی که نمیتونستم معنیش کنم.
بعد بی حرف شنلمو برگردوند سرمو استارت زد.
تو کل مسیر سکوت کرده بود و فکر من درگیر سکوتش..
چیشده بود که یهو تو فکر فرو رفت.
جلوی یه ساختمون نگه داشت که فهمیدم آتلیه اس.
بازم تو سکوت پیاده شد و دستمو گرفت تا پیاده شم.
تموم مدتی که عکاس داشت ازمون عکس میگرفت و بهم میگفت چه ژستایی بگیرم اصلا نفهمیدم چجوری گذشت.
من گیج بودم اما حامی انگار داشت بهش خوش میگذشت.
شیطنت نگاهش در کنار اون سکوتی که دچارش شده بود واقعا گیج کننده بود
وقتی کارمون تموم شد از اتلیه زدیم بیرون و دوباره سوار ماشین شدیم.
حامی دوباره مثل قبل شده بود.
با شیطنت گفت:
_ بریم تالار؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
_ اره دیگه. پس کجا بریم؟؟
خندید و گفت:
_ گفتم اگه پایه باشی فرار کنیم. بشیم عروس دوماد فراری..
چشام از حدقه زد بیرون. بادیدن قیافم یهو پخ زد زیر خنده.
با خنده گفت:
_ چرا قیافت شبیه سکته ایا شده؟
شوخی کردم دختر خوب.
نفسمو پر صدا دادم بیرون. با حرص گفتم:
_ اخرش از دستت سکته میکنم.
_خدا نکنه. ما تازه شروع کردیم سکته کنی چیه؟؟؟
_ حامی بریم انقدر شیطونی نکن. دیر شد زشته بخدا..
_ چشششم. هرچی خانومم بگه.
و بعد پاشو رو پدال گاز فشار داد به سمت تالار حرکت کرد.
حدود ده دقیقه تو راه بودیم که بلاخره رسیدیم.
صدای اهنگ حتی از این فاصله هم شنیده میشد
میدونستم کار پروانه ست. عشق بزن و بکوب داشت و این جشن هم براش یه جور خوش گذرونی حساب میشد.
حامی ماشین و تو حیاط پارک کرد که با صدای عروس و داماد اومدن ؛ همه از تالار ریختن بیرون.
صدای کل و دست و جیغ از همه طرف شنیده میشد.
مامان فاطمه با سینی که توش اسپند در حال دود شدن بود اومد سمتم.
چند پر از اسپند رو دور سرم چرخوند و توی آتیش ریخت.
با چشمای پر از اشک منو تو آغوش کشید و گفت:
_ الهی خوشبختت شی مادر.
گونشو بوسیدم و گفتم:
_ گریه نداشتیمااا. وگرنه منم گریه م میگیره.
دستی به صورت خیسش کشید و گفت:
_بیاین تو مادر. بیاین عزیزم.
دست تو دست حامی وارد تالار شدیم.
فامیلی که نداشتم. جز همکارای شرکت
و همکارای تو پرورشگاه بقیه جز فامیلای حامی بودن که من نمیشناختم..
تک به تک با همه سلام احوالپرسی کردیم و بعد سمت جایگاه عروس و داماد رفتیم.
همه تو پیست رقص مشغول بودن. حامی سرشو اورد زیر گوشمو گفت:
_ ماشالا ماشالا. نگاه چه بدنا اماده بوده.
چشم غره ای بهش رفتمو گفتم:
_ خوشت اومده؟؟
به حالت خنده داری لباشو گاز گرفت و گفت:
_ من غلط بکنم خوشم بیاد.
خندم گرفته بود اما خودمو کنترل میکردم تا حامی بیشتر اذیت نکنه.
مثل بچه ها شده بود. تخس و شیطون...
سحراومد سمتمونو گفت:
_ تبریک میگم..
لبخند مهربونی زدم و گفتم:
_ مرسی عزیزم.
_ نمیخواین برقصین؟؟؟
نگاهی به حامی انداختم. رقص؟؟ مگه بلد بود که برقصه؟؟؟
حامی یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت:
_ اگه شماها پیست و خالی کنین چرا که نه.
چسبیدین به زمین ول کنم نیستین که.
سحر چشم غره ای بهش رفت و گفت:
_ الان میگم دی جی خالی کنه. بعدش بیاین وسط
میدونستم کار پروانه ست. عشق بزن و بکوب داشت و این جشن هم براش یه جور خوش گذرونی حساب میشد.
حامی ماشین و تو حیاط پارک کرد که با صدای عروس و داماد اومدن ؛ همه از تالار ریختن بیرون.
صدای کل و دست و جیغ از همه طرف شنیده میشد.
مامان فاطمه با سینی که توش اسپند در حال دود شدن بود اومد سمتم.
چند پر از اسپند رو دور سرم چرخوند و توی آتیش ریخت.
با چشمای پر از اشک منو تو آغوش کشید و گفت:
_ الهی خوشبختت شی مادر.
گونشو بوسیدم و گفتم:
_ گریه نداشتیمااا. وگرنه منم گریه م میگیره.
دستی به صورت خیسش کشید و گفت:
_بیاین تو مادر. بیاین عزیزم.
دست تو دست حامی وارد تالار شدیم.
فامیلی که نداشتم. جز همکارای شرکت
و همکارای تو پرورشگاه بقیه جز فامیلای حامی بودن که من نمیشناختم..
تک به تک با همه سلام احوالپرسی کردیم و بعد سمت جایگاه عروس و داماد رفتیم.
همه تو پیست رقص مشغول بودن. حامی سرشو اورد زیر گوشمو گفت:
_ ماشالا ماشالا. نگاه چه بدنا اماده بوده.
چشم غره ای بهش رفتمو گفتم:
_ خوشت اومده؟؟
به حالت خنده داری لباشو گاز گرفت و گفت:
_ من غلط بکنم خوشم بیاد.
خندم گرفته بود اما خودمو کنترل میکردم تا حامی بیشتر اذیت نکنه.
مثل بچه ها شده بود. تخس و شیطون...
سحراومد سمتمونو گفت:
_ تبریک میگم..
لبخند مهربونی زدم و گفتم:
_ مرسی عزیزم.
_ نمیخواین برقصین؟؟؟
نگاهی به حامی انداختم. رقص؟؟ مگه بلد بود که برقصه؟؟؟
حامی یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت:
_ اگه شماها پیست و خالی کنین چرا که نه.
چسبیدین به زمین ول کنم نیستین که.
سحر چشم غره ای بهش رفت و گفت:
_ الان میگم دی جی خالی کنه. بعدش بیاین وسط
سحر که ازمون دور شد رو به حامی گفتم:
_ بلدی برقصی؟
ژست خنده داری به خودش گرفت و گفت:
_ منو دست کم گرفتیاااا. پس چی که بلدم.
یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتم:
_ ببینیمو تعریف کنیم
اهنگ لایتی که شروع به پخش شد حامی بلند شد و دستشو به سمتم گرفت.
لبخندی زدم و از جام بلند شدم و دستمو تو دستش گذاشتم.
باهم سمت سن رفتیم . دستشو دور کمرم پیچوند.
با گرمای دستش رو کمرم تمام وجودم گر گرفت.
تپش قلبم رو به هزار رفته بود.
اصلا متوجه نبودم که چه اهنگی داره پخش میشه.
خیره تو چشماش بودم. اونم زل زده بود بهم. انقدر محو شده بودم که تمام اختیارات منم اون تو دستاش گرفت.
سرشو اورد زیر گوشم و گفت:
_ بچرخ..
و من تا بفهمم چی گفته دست بعدیشم دور کمرم پیچید و یه دور تو هوا منو چرخوند.
صدای جیغ و سوت و دست از همه طرف شنیده میشد.
اروم منو گذاشت پایین.
قلبم داشت پرواز میکرد. نفسمو پرصدا دادم بیرون.
حتی متوجه نشدم که این چند دقیقه چجوری گذشت.
چند دقیقه بعد حامی از طرف خانوما رفت بیرون تا سمت اقایون هم بره.
منم رفتم سر جام نشستم و بقیه هم شروع کردن به رقص.
موقع شام بود که حامی برگشت پیشم.
صورتش سرخ بود.
کنارم که نشست زیر گوشش گفتم:
_ چرا قرمز شدی؟؟
ریز شروع کرد به خندیدن و گفت:
_ نمیدونی اونور چخبره. دارن میترکونن.
_ وا. خوب تو چرا قرمزی؟؟
با همون خنده گفت:
_ منم ترکوندم دیگه.
سرمو تکون دادم و گفتم:
_ از دست تو..
اومد جواب بده که یهو پروانه نزدیک شد و گفت:
_ پاشین شام بخورین. میزتون اون سمت سالنه.
_ بلدی برقصی؟
ژست خنده داری به خودش گرفت و گفت:
_ منو دست کم گرفتیاااا. پس چی که بلدم.
یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتم:
_ ببینیمو تعریف کنیم
اهنگ لایتی که شروع به پخش شد حامی بلند شد و دستشو به سمتم گرفت.
لبخندی زدم و از جام بلند شدم و دستمو تو دستش گذاشتم.
باهم سمت سن رفتیم . دستشو دور کمرم پیچوند.
با گرمای دستش رو کمرم تمام وجودم گر گرفت.
تپش قلبم رو به هزار رفته بود.
اصلا متوجه نبودم که چه اهنگی داره پخش میشه.
خیره تو چشماش بودم. اونم زل زده بود بهم. انقدر محو شده بودم که تمام اختیارات منم اون تو دستاش گرفت.
سرشو اورد زیر گوشم و گفت:
_ بچرخ..
و من تا بفهمم چی گفته دست بعدیشم دور کمرم پیچید و یه دور تو هوا منو چرخوند.
صدای جیغ و سوت و دست از همه طرف شنیده میشد.
اروم منو گذاشت پایین.
قلبم داشت پرواز میکرد. نفسمو پرصدا دادم بیرون.
حتی متوجه نشدم که این چند دقیقه چجوری گذشت.
چند دقیقه بعد حامی از طرف خانوما رفت بیرون تا سمت اقایون هم بره.
منم رفتم سر جام نشستم و بقیه هم شروع کردن به رقص.
موقع شام بود که حامی برگشت پیشم.
صورتش سرخ بود.
کنارم که نشست زیر گوشش گفتم:
_ چرا قرمز شدی؟؟
ریز شروع کرد به خندیدن و گفت:
_ نمیدونی اونور چخبره. دارن میترکونن.
_ وا. خوب تو چرا قرمزی؟؟
با همون خنده گفت:
_ منم ترکوندم دیگه.
سرمو تکون دادم و گفتم:
_ از دست تو..
اومد جواب بده که یهو پروانه نزدیک شد و گفت:
_ پاشین شام بخورین. میزتون اون سمت سالنه.
دوتایی سمت میز رفتیم و مشغول خوردن شدیم که سر و کله ی فیلم بردار پیدا شد.
من که عین خیالم نبود.
اما حامی از حرص رو به ترکیدن بود.
خندم گرفته بود ولی انقد حرص خوردن حامی شدید بود که میترسیدم خندمو بروز بدم.
بلاخره کار فیلم بردار تموم شد و رفت.
همین که رفت حامی نفسشو پر صدا داد بیرون و گفت:
_ چه گیری بود. ول نمیکرد.
لیوان نوشابه رو به لبام نزدیک کردمو گفتم:
_ سخت میگیری. اونم داشت کارشو میکرد دیگه.
سکوت کرد. سرمو بلند کردم که با نگاه خیره ی شیطونش مواجه شدم. با شیطنت گفت:
_ یعنی هرکی هر کاری که وظیفشه باید انجام بده؟
بی توجه به منظور حرفش گفتم:
_ اره دیگه.
سرشو نزدیکم اورد و زیر گوشم اروم گفت:
_ منم امشب خیلی کارا وظیفمه. انجام بدم دیگه؟؟
نوشابه پرید تو گلوم. سرفه امونم نمیداد.
فکرشم نمیکردم همچین چیزی و انقدر واضح بیان کنه.
از سرفه هام خندش گرفته بود و اروم پشتمو ماساژ میداد تا سرفم قطع شه.
با خنده گفت:
_ بابا خودت گفتی..
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_ خیلی بیتربیت شدی.
چشمکی زد و گفت:
_ دیر فهمیدی. سرت کلاه رفت.
سرمو تکون دادم و گفتم:
_ از دست تو..
دیگه تا اخر شب جفتمون مشغول دیدن بقیه و جواب دادن به تبریکاشون شدیم.
کم کم همه در حال رفتن بودن.
مامان فاطمه اومد سمتمونو گفت:
_ مامان جان دیگه باید بریم.
بلند شین راه بیوفتین.
حامی باشه ای گفت و باهم از جا بلند شدیم.
اروم گفتم:
_ حامی کجا میریم.
_ خونه خودمون دیگه.
من که عین خیالم نبود.
اما حامی از حرص رو به ترکیدن بود.
خندم گرفته بود ولی انقد حرص خوردن حامی شدید بود که میترسیدم خندمو بروز بدم.
بلاخره کار فیلم بردار تموم شد و رفت.
همین که رفت حامی نفسشو پر صدا داد بیرون و گفت:
_ چه گیری بود. ول نمیکرد.
لیوان نوشابه رو به لبام نزدیک کردمو گفتم:
_ سخت میگیری. اونم داشت کارشو میکرد دیگه.
سکوت کرد. سرمو بلند کردم که با نگاه خیره ی شیطونش مواجه شدم. با شیطنت گفت:
_ یعنی هرکی هر کاری که وظیفشه باید انجام بده؟
بی توجه به منظور حرفش گفتم:
_ اره دیگه.
سرشو نزدیکم اورد و زیر گوشم اروم گفت:
_ منم امشب خیلی کارا وظیفمه. انجام بدم دیگه؟؟
نوشابه پرید تو گلوم. سرفه امونم نمیداد.
فکرشم نمیکردم همچین چیزی و انقدر واضح بیان کنه.
از سرفه هام خندش گرفته بود و اروم پشتمو ماساژ میداد تا سرفم قطع شه.
با خنده گفت:
_ بابا خودت گفتی..
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_ خیلی بیتربیت شدی.
چشمکی زد و گفت:
_ دیر فهمیدی. سرت کلاه رفت.
سرمو تکون دادم و گفتم:
_ از دست تو..
دیگه تا اخر شب جفتمون مشغول دیدن بقیه و جواب دادن به تبریکاشون شدیم.
کم کم همه در حال رفتن بودن.
مامان فاطمه اومد سمتمونو گفت:
_ مامان جان دیگه باید بریم.
بلند شین راه بیوفتین.
حامی باشه ای گفت و باهم از جا بلند شدیم.
اروم گفتم:
_ حامی کجا میریم.
_ خونه خودمون دیگه.
در حالیکه صدام از شدت حرص میلرزید گفتم:
_ خیلی بیشعوری که نزاشتی خونمونو ببینم.
ریز خندید و گفت:
_ امشب میبینی خوب. سوپرایزه.
لبخند پلیدی رو لبم نشست. با اینکه استرسش تو دلم بود اما خوب میدونستم که شوکه میشه.
نگاه مشکوکی بهم انداخت و گفت:
_ چیزی شده؟؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
_ نه. باید چیزی شده باشه؟؟
جفت ابروهاش پرید بالا. با همون حالت مشکوکش گفت:
_ نمیدونم چرا یهو مشکوک شدی.
شنلمو سرم کردم و برای اینکه بیشتر از این شک نکنه جواب دادم:
_ داری اشتباه میکنی. چیزی نیست.
همون لحظه پروانه اومد نزدیکم. دستمو گرفت و چند قدم منو از حامی دور کرد و گفت:
_ خوبی دیگه؟؟
چشامو رو هم گذاشتم و گفتم:
_ آره.
با دلهره گفت:
_ کاش اینکارو نمیکردی. نمیدونم شوهرت چه عکس العملی نشون میده. مطمئنی عصبی نمیشه؟
_ پروانه صداشو در نیار دیگه. اینجوری رفتار میکنی میفهمه.
دستمو فشار داد و گفت:
_ نگرانتم. میترسم یه وقت...
به زور لبخندی زدم و گفتم:
_ چیزی نمیشه.
اما این واقعیت نداشت. ته دلم ترس و اضطراب خونه کرده بود.
بعد از اون اتفاق همیشه از این شب وحشت داشتم. و بعد کاری که کردم نمیدونستم از پسش برمیام یا نه.
با صدای حامی سریع به پروانه گفتم:
_ عادی باش.. میدونم نگرانی. ولی میخوام مثل همه دخترا باشم.
میخوام عادی باشم..
نمیخوام حس کنم فرق دارم.
میتونی درک کنی پروانه؟؟
لبخند غمگینی زد و گفت:
_ باشه عزیزم. برو حامی منتظره.
لحظه آخر فشاری به دستاش دادم و ازش جدا شدم.
دستام تو دستای گرم حامی قرار گرفت و سمت ماشین رفتیم.
تو کل راه صدای بوق ماشینا از پشت سرمون میومد.
_ خیلی بیشعوری که نزاشتی خونمونو ببینم.
ریز خندید و گفت:
_ امشب میبینی خوب. سوپرایزه.
لبخند پلیدی رو لبم نشست. با اینکه استرسش تو دلم بود اما خوب میدونستم که شوکه میشه.
نگاه مشکوکی بهم انداخت و گفت:
_ چیزی شده؟؟
شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
_ نه. باید چیزی شده باشه؟؟
جفت ابروهاش پرید بالا. با همون حالت مشکوکش گفت:
_ نمیدونم چرا یهو مشکوک شدی.
شنلمو سرم کردم و برای اینکه بیشتر از این شک نکنه جواب دادم:
_ داری اشتباه میکنی. چیزی نیست.
همون لحظه پروانه اومد نزدیکم. دستمو گرفت و چند قدم منو از حامی دور کرد و گفت:
_ خوبی دیگه؟؟
چشامو رو هم گذاشتم و گفتم:
_ آره.
با دلهره گفت:
_ کاش اینکارو نمیکردی. نمیدونم شوهرت چه عکس العملی نشون میده. مطمئنی عصبی نمیشه؟
_ پروانه صداشو در نیار دیگه. اینجوری رفتار میکنی میفهمه.
دستمو فشار داد و گفت:
_ نگرانتم. میترسم یه وقت...
به زور لبخندی زدم و گفتم:
_ چیزی نمیشه.
اما این واقعیت نداشت. ته دلم ترس و اضطراب خونه کرده بود.
بعد از اون اتفاق همیشه از این شب وحشت داشتم. و بعد کاری که کردم نمیدونستم از پسش برمیام یا نه.
با صدای حامی سریع به پروانه گفتم:
_ عادی باش.. میدونم نگرانی. ولی میخوام مثل همه دخترا باشم.
میخوام عادی باشم..
نمیخوام حس کنم فرق دارم.
میتونی درک کنی پروانه؟؟
لبخند غمگینی زد و گفت:
_ باشه عزیزم. برو حامی منتظره.
لحظه آخر فشاری به دستاش دادم و ازش جدا شدم.
دستام تو دستای گرم حامی قرار گرفت و سمت ماشین رفتیم.
تو کل راه صدای بوق ماشینا از پشت سرمون میومد.