عزیزِ جانم سلام صدای خستهام را چون کبوتری سپید از عمق این تاریکی وهمناک برای تو میفرستم پرسیدی چگونهای؟ گفتگویی ندارد، میدانی! از خانه پرسیدی خانه سرپاست و به تو سلام میرساند به من میگوید روزی میآیی و در باغچهاش گل میکاری و ما بیدغدغهی فردا، چای مینوشیم!