@lightwork1
علی اسکانیا،دیدار اول
یکشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۷:۵۶ ب.ظ | نوشته شده به دست : شهاب
این بار در این پست داستان یک خدا مرد واقعی به اسم علی آقا رو میخونیم ، من با این مرد در اتوبوس اسکانیایی که به مقصد تبریز میرفت همسفر شدم ، به همین علت اسمش رو تو گوشیم علی اسکانیا ذخیره کردم ، و اینجا هم این پست رو به اون اختصاص میدم ، علی اقا اهل تهران هستش و داستان آشنایی من با این فرد در پست دو تجربه ی بعد از مرگ به وضوح نوشته شده ، اما اینجا اشاره ی کوتاهی به موضوع میکنم تا یک یاد آوری بشه .
علی اسکانیا
@lightwork1
عمه ی دامادمون برای خواهرم تجربه ی مرگ خودش رو تعریف کرده بود و اینکه از بدن جدا میشه و به جهان دیگه ای منتقل میشه و اونجا از آسمان سیب هایی آویزون شده میبینه و از انسانی به اسم حاج آقا فضلی اجازه برای برگشت به جسم و زندگی دوباره دریافت میکنه ، در فاصله کوتاهی من برای مدارک باید به تبریز میرفتم و بلیط اتوبوس رو گرفتم و سوار اتوبوس شدم و بعد از چند دقیقه مردی تقریبا پنجاه ساله کنار من نشست ، قیافه عارفانه ای هم نداشت ، صورت تر تمیز و قدی متوسط و ظاهری پخته داشت ، کمی که گذشت و با هم آشنا شدیم بحث در مورد خدا و روح و این جور مسائل باز شد ، بعد علی اقا تجربه ی خروج از بدن و در اصل مرگ طبیعی خودش رو برام تعریف کرد و تجربه ی مرگ علی آقا دقیقا شبیه تجربه ی مرگ عمه ی دامادمون بود ، خیلی خیلی تعجب کردم و این موضوع رو هم برای علی آقا تعریف کردم ، علی آقا هم خودش تعجب کرد . بعد که کمی گذشت مدتی در مورد خواب و رویا صحبت کردیم ، و علی اقا وقتی متوجه شد که من هم طالب این جور بحث ها هستم خودش رو با من صمیمی دید ، گذشت تا بحث به سفیران روح رسید ، من گفتم اساتیدی هستند که انسان ها رو در خواب هدایت میکنند ، بعد در مورد سفر روح صحبت کردم و خیلی خیلی جور شدیم با هم .
بعد علی آقا گفت راستش شهاب جان من با چیزهایی که تو میگی آشنایی دارم ، تجربیات زیادی هم داشتم تو بیداری و خواب اما نمیدونستم اینا چی هست ، اولین باره که میشنوم این ها سفر روح هستش یا اساتید روح هستند ،
بعد من هم از روی کنجکاوی از علی آقا خواهش کردم تا تجربیات خودش رو واسم بگه ، علی آقا شروع به صحبت کرد ، گفت یک بار خونه نشسته بودم و به پشتی تکیه داده بودم و پاهامم دراز کرده بودم ، تلویزیون هم داشت تصویر مکه رو نشون میداد ، مردم داشتند دور مکه طواف میکردن ، من هم پیش خودم گفتم چی میشد اگه من هم الان تو مکه بودم ، در همون لحظه دیدم از جسم جدا شدم و نوری عظیم رو دیدم ، و بعد دیدم درست در خود مکه حاضر هستم و میبینم مردم دارن طواف میکنن ، من هم در کنار اونا نظاره گر مکه بودم و شروع به عبادت کردم ، و بعد از مدتی دوباره به صورت خیلی خیلی اروم به جسم برگشتم ، (من چون خودم تجربیاتی در سفر روح داشتم و با آدمای بسیاری صحبت کرده بودم به خوبی میتونم بفهمم کی دروغ میگه و کی درست میگه ، حرف های علی اقا چیزی جز حقیقت محض نبود ، ادامه ی مطالب رو بخونین براتون بیشتر و بیشتر غیر قابل باور میشه که انسان به چه مراتب بالایی میتونه برسه)
من فقط گوش میدادم ، و پرسیدم تجربه ی دیگه ای هم داشتین ؟
گفت نگم بهتره باور نمیکنی ، گفتم اتفاقا من خیلی خیلی از این مطالب شنیدم و عجیب تر از این ها رو هم دیدم ، بگین لطفا . باز علی آقا شروع به صحبت کرد : من یک خونه نزدیکای شاه عبدلعظیم دارم که نیمه کاره هست و مشغول ساختن اون هستم ، البته چون پولم زیاد نیست کم کم میسازمش ، من نزدیک ۴٫۵ میلیون تومن پول جمع کرده بودم تا بتونم خونه رو کمی جلو ببرم ، بعد از زنم شنیدم که دختری تو کوچه خودمون هست که میخواد ازدواج کنه و واسه خریدن جهیزیه مشکلانی دارن ، مرد خانوداه هم چند سال قبل فوت کرده و و دختره هم خیلی خیلی از این موضوع ناراحته ، من هم چیزی نگفتم و کمی خودم تحقیقات کردم دیدم حرف همسرم درسته و واقعا مشکل دارن ، بعد یک شب که از سر کار بر میگشتم اومدم خونه و کل پول رو برداشتم و یواشکی رفتم درب منزل اون خانواده و مادر دختر خانوم اومد دم درب ، از اونجایی که میدونستم این ها نمیتونن پول رو به من پرداخت کنن بسته رو به مادر دختره دادم و گفتم پیره مردی به من گفته که بیام این بسته رو به شما بدم تا مشکل شما حل بشه ، مادر دختره هم گفت کی ؟ چه کسی ؟ گفتم نمیدونم خانم فقط به من گفتن هر طور شده این بسته رو به شما بدم و برم ، این و از من قبول کنین که برای من مسئولیت داره ، مادره هم مونده بود که کی؟ آخه چرا ؟ بعد جلوی من بسته رو باز کرد دید پول توشه و گفت کی این و داده آقا ؟ چطور بهش برگردونم؟
من هم گفتم پیره مرده به من گفت لازم نیست برگردونه فقط سفارش کرد که این و به شما بدم تا مشکل شما حل بشه ، بسته رو دادم و اومدم و اون زن هم تا چند دقیقه دم درب منزل خشکش زده بود . بعد علی اقا میگفت : اون شب اومدم خونه و خیل
علی اسکانیا،دیدار اول
یکشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۷:۵۶ ب.ظ | نوشته شده به دست : شهاب
این بار در این پست داستان یک خدا مرد واقعی به اسم علی آقا رو میخونیم ، من با این مرد در اتوبوس اسکانیایی که به مقصد تبریز میرفت همسفر شدم ، به همین علت اسمش رو تو گوشیم علی اسکانیا ذخیره کردم ، و اینجا هم این پست رو به اون اختصاص میدم ، علی اقا اهل تهران هستش و داستان آشنایی من با این فرد در پست دو تجربه ی بعد از مرگ به وضوح نوشته شده ، اما اینجا اشاره ی کوتاهی به موضوع میکنم تا یک یاد آوری بشه .
علی اسکانیا
@lightwork1
عمه ی دامادمون برای خواهرم تجربه ی مرگ خودش رو تعریف کرده بود و اینکه از بدن جدا میشه و به جهان دیگه ای منتقل میشه و اونجا از آسمان سیب هایی آویزون شده میبینه و از انسانی به اسم حاج آقا فضلی اجازه برای برگشت به جسم و زندگی دوباره دریافت میکنه ، در فاصله کوتاهی من برای مدارک باید به تبریز میرفتم و بلیط اتوبوس رو گرفتم و سوار اتوبوس شدم و بعد از چند دقیقه مردی تقریبا پنجاه ساله کنار من نشست ، قیافه عارفانه ای هم نداشت ، صورت تر تمیز و قدی متوسط و ظاهری پخته داشت ، کمی که گذشت و با هم آشنا شدیم بحث در مورد خدا و روح و این جور مسائل باز شد ، بعد علی اقا تجربه ی خروج از بدن و در اصل مرگ طبیعی خودش رو برام تعریف کرد و تجربه ی مرگ علی آقا دقیقا شبیه تجربه ی مرگ عمه ی دامادمون بود ، خیلی خیلی تعجب کردم و این موضوع رو هم برای علی آقا تعریف کردم ، علی آقا هم خودش تعجب کرد . بعد که کمی گذشت مدتی در مورد خواب و رویا صحبت کردیم ، و علی اقا وقتی متوجه شد که من هم طالب این جور بحث ها هستم خودش رو با من صمیمی دید ، گذشت تا بحث به سفیران روح رسید ، من گفتم اساتیدی هستند که انسان ها رو در خواب هدایت میکنند ، بعد در مورد سفر روح صحبت کردم و خیلی خیلی جور شدیم با هم .
بعد علی آقا گفت راستش شهاب جان من با چیزهایی که تو میگی آشنایی دارم ، تجربیات زیادی هم داشتم تو بیداری و خواب اما نمیدونستم اینا چی هست ، اولین باره که میشنوم این ها سفر روح هستش یا اساتید روح هستند ،
بعد من هم از روی کنجکاوی از علی آقا خواهش کردم تا تجربیات خودش رو واسم بگه ، علی آقا شروع به صحبت کرد ، گفت یک بار خونه نشسته بودم و به پشتی تکیه داده بودم و پاهامم دراز کرده بودم ، تلویزیون هم داشت تصویر مکه رو نشون میداد ، مردم داشتند دور مکه طواف میکردن ، من هم پیش خودم گفتم چی میشد اگه من هم الان تو مکه بودم ، در همون لحظه دیدم از جسم جدا شدم و نوری عظیم رو دیدم ، و بعد دیدم درست در خود مکه حاضر هستم و میبینم مردم دارن طواف میکنن ، من هم در کنار اونا نظاره گر مکه بودم و شروع به عبادت کردم ، و بعد از مدتی دوباره به صورت خیلی خیلی اروم به جسم برگشتم ، (من چون خودم تجربیاتی در سفر روح داشتم و با آدمای بسیاری صحبت کرده بودم به خوبی میتونم بفهمم کی دروغ میگه و کی درست میگه ، حرف های علی اقا چیزی جز حقیقت محض نبود ، ادامه ی مطالب رو بخونین براتون بیشتر و بیشتر غیر قابل باور میشه که انسان به چه مراتب بالایی میتونه برسه)
من فقط گوش میدادم ، و پرسیدم تجربه ی دیگه ای هم داشتین ؟
گفت نگم بهتره باور نمیکنی ، گفتم اتفاقا من خیلی خیلی از این مطالب شنیدم و عجیب تر از این ها رو هم دیدم ، بگین لطفا . باز علی آقا شروع به صحبت کرد : من یک خونه نزدیکای شاه عبدلعظیم دارم که نیمه کاره هست و مشغول ساختن اون هستم ، البته چون پولم زیاد نیست کم کم میسازمش ، من نزدیک ۴٫۵ میلیون تومن پول جمع کرده بودم تا بتونم خونه رو کمی جلو ببرم ، بعد از زنم شنیدم که دختری تو کوچه خودمون هست که میخواد ازدواج کنه و واسه خریدن جهیزیه مشکلانی دارن ، مرد خانوداه هم چند سال قبل فوت کرده و و دختره هم خیلی خیلی از این موضوع ناراحته ، من هم چیزی نگفتم و کمی خودم تحقیقات کردم دیدم حرف همسرم درسته و واقعا مشکل دارن ، بعد یک شب که از سر کار بر میگشتم اومدم خونه و کل پول رو برداشتم و یواشکی رفتم درب منزل اون خانواده و مادر دختر خانوم اومد دم درب ، از اونجایی که میدونستم این ها نمیتونن پول رو به من پرداخت کنن بسته رو به مادر دختره دادم و گفتم پیره مردی به من گفته که بیام این بسته رو به شما بدم تا مشکل شما حل بشه ، مادر دختره هم گفت کی ؟ چه کسی ؟ گفتم نمیدونم خانم فقط به من گفتن هر طور شده این بسته رو به شما بدم و برم ، این و از من قبول کنین که برای من مسئولیت داره ، مادره هم مونده بود که کی؟ آخه چرا ؟ بعد جلوی من بسته رو باز کرد دید پول توشه و گفت کی این و داده آقا ؟ چطور بهش برگردونم؟
من هم گفتم پیره مرده به من گفت لازم نیست برگردونه فقط سفارش کرد که این و به شما بدم تا مشکل شما حل بشه ، بسته رو دادم و اومدم و اون زن هم تا چند دقیقه دم درب منزل خشکش زده بود . بعد علی اقا میگفت : اون شب اومدم خونه و خیل
ی خیلی خوشحال بودم ، باز نشستم تو پذیرایی و بچه ها و همسرم تو اشپزخونه بودن ، کانال های تلویزیون رو که عوض میکردم دیدم حرم امام رضا رو نشون میده ،
اون شب هم به خودم گفتم ای کاش من اونجا بودم ، باز دیدم همون حالت به وجود اومد و نا خواسته خودم رو تو حرم امام رضا دیدم و همینطور سرپا شروع به عبادت کردم .
گذشت تا بعد از یک هفته که یکی از همسایه ها من رو دید وگفت علی آقا سلام ، سلام علیک و حال و احوال پرسی کردیم بعد به من گفت شما چرا با ما نیومدین برگردیم ؟ گفتم برگردیم ؟ گفت بله ما با کاروان بودیم ، با هم تو حرم امام رضا صحبت کردیم ، گفتم ما با کاروان اومدیم بیاین با هم بر میگردیم ؟ شما هم گفتین که نه من خودم تنها بر میگردم ، بعد علی اقا گفت من حرم نبودم اشتباه میکنین ، و همسایه هم هی گیر داده بود که من خودم باهات تو حرم حال و احوال پرسی کردم ، تو حرم هم دیگه رو دیدیم و ….
تا اینکه یکی از هم محلی ها اومد و گفت بابا علی اقا این هفته کامل تهران بوده ، مشهد نبوده که ، و همسایه هم با کلی تعجب از من خداحافظی کرد . بعد علی اقا گفت نمیدونم چرا اون هم من رو در مشهد دیده بوده ، و بعد من براش توضیح دادم که انسان که به درجات بالای معنوی میرسه میتونه در چند مکان حاضر باشه .
بعد از علی آقا پرسیدم باز تجربه ی این جوری داشتین ؟ گفت اینطوری نه اما دوبار هم از امام زاده شاه عبدالعظیم حاجت گرفتم ، گفتم چطوری ؟ تعریف کنین لطفا :
گفت یک بار سی و پنج میلیون تومن چک داشتم و زمان وصول چک برای یک هفته بعد بود ، یکی از دوستام پولی که داشتم رو خورده بود و فقط سه ملیون و پانصد هزار تومن پول داشتم ، شب رفتم امام زاده عبدالعظیم و نشستم و کلی با خدا درد و دل کردم و همونطور کنار زری نشسته بودم ، بعد از چند ساعت فردی زد پشت شونم و گفت برو حاجتت رو گرفتی ، میگفت وقتی برگشتم کسی رو ندیدم ، گفتم شاید خیالاتی شدم ، بعد تا خونه پیاده رفتم و فردا صبحش رفتم بانک تا سه میلیون نیم رو به حساب بریزم که حسابم خالی نباشه ،
قبض رو نوشتم تحویل کارمند بانک دادم و پول رو از پلاستیک مشکی که دستم بود خارج کردم و به کارمند بانک دادم ، بعد دیدم هنوز پاکت سنگینه ، و به یک بار دیگه دیدم همون قدر پول توی پاکت هست ، این کار ادامه داشت تا سی پنج ملیون تومان به کارمند بانک تحویل دادم ، که کارمند بانک به من گفت آقا قبض رو اشتباه نوشتی ، پشت نویسش کن ، سی و پنج میلیون تومان درسته نه سه میلیون پانصد .
متاسفانه الان دومین باری که در امام زاده عبدالعظیم حاجت گرفته بود رو یادم نیست چیه ، چون این موضوع مربوط به دو سال پیشه .
من همینطور محو حرفای علی آقا بودم و میدونستم که داره درست میگه ، در ثانی تجربه ی معنوی بعد از مرگی که داشته درست مانند عمه ی دامادمون بود و یک مرد ۵۰ ساله برای یک شخص غریبه تو اتوبوس نیازی به دروغ گویی و خود نمایی نداره ، همینطور بحث ادامه داشت ، کمی من صحبت میکردم و کمی علی آقا ، و باز علی اقا کم کم که میدید من هم اطلاعاتی دارم اون هم حرف هاش و که سالها بود برای کسی نگفته بود رو برای من باز گوکرد .
علی آقا گفت من خواهری داشتم که چند سال پیش فوت کرد ، من قبل از اینکه خواهرم از دنیا بره رویاهایی میدیدم ، اما فکر نمیکردم که درست باشه ، تا اینکه بعد از یک هفته رویاهام به حقیقت پیوست و خواهرم به رحمت خدا رفت ، بعد علی آقا میگفت: چون میدونستم خواهرم خیلی خیلی انسان پاکی بوده و جایگاهش رو در اون دنیا دیده بودم به هیچ عنوان از مرگش ناراحت نبودم ، چون میدونستم در جای خوبی هستش ، علی آقا ادامه داد : آقا شهاب شاید حرفایی که بهت میزنم رو باور نکنی اما خدای من خودش شاهده که حرفام عین حقیقته ، و گفت که من حتی بعد از مرگ خواهرم ، خواهرم رو به عینه در بیداری میدیدم ، زمان هایی که کسی منزلمون نبود میمود به من سر میزد و با هم صحبت میکردیم و بچه ها میومدن خونه خدافظی میکرد و میرفت ، گذشت تا اینکه بعد از مدتی خواهرم به من گفت علی من میخوام پسرم رو هم با خودم ببرم ، اون تو این دنیا حیفه بمونه ، شاید اون هم با من بیاد ، و دوری نگذشت و تقریبا بعد از یک ماه خواهر زدم هم فوت کرد و از دنیا رفت .
از علی آقا پرسیدم که چطور این هارو دیدی ؟ به نظرت علتش چیه ؟ گفت راستش من ادم آنچنان مذهبی نیستم ، همین قدر که واجبات دینی خودم رو کامل انجام میدم ، نمازم رو سر وقت میخونم ، روزه میگیرم و انسان بی ازاری هستم ، اما شهاب چیزی که فکر کنم باعث شده رشد کنم اینه که هیچ چیز مثل کمک کردن به مردم بهم خوشحالی نمیده ، من تو بازار پارچه فروشا یک غرفه دارم و یک ماشین و یک خونه و یک زندگی ، در آمد مورد نیاز خانوادم رو کنار میذارم و هرچی اضافه تر در بیارم رو به اونایی که واقعا نیازمندن میدم ،
هیچ کسی هم نیمدونه که من این کارهارو میکنم ، خودم میدونم و خدای خودم ، حتی خانوادم هم از این ها بی خبرن ، ا
اون شب هم به خودم گفتم ای کاش من اونجا بودم ، باز دیدم همون حالت به وجود اومد و نا خواسته خودم رو تو حرم امام رضا دیدم و همینطور سرپا شروع به عبادت کردم .
گذشت تا بعد از یک هفته که یکی از همسایه ها من رو دید وگفت علی آقا سلام ، سلام علیک و حال و احوال پرسی کردیم بعد به من گفت شما چرا با ما نیومدین برگردیم ؟ گفتم برگردیم ؟ گفت بله ما با کاروان بودیم ، با هم تو حرم امام رضا صحبت کردیم ، گفتم ما با کاروان اومدیم بیاین با هم بر میگردیم ؟ شما هم گفتین که نه من خودم تنها بر میگردم ، بعد علی اقا گفت من حرم نبودم اشتباه میکنین ، و همسایه هم هی گیر داده بود که من خودم باهات تو حرم حال و احوال پرسی کردم ، تو حرم هم دیگه رو دیدیم و ….
تا اینکه یکی از هم محلی ها اومد و گفت بابا علی اقا این هفته کامل تهران بوده ، مشهد نبوده که ، و همسایه هم با کلی تعجب از من خداحافظی کرد . بعد علی اقا گفت نمیدونم چرا اون هم من رو در مشهد دیده بوده ، و بعد من براش توضیح دادم که انسان که به درجات بالای معنوی میرسه میتونه در چند مکان حاضر باشه .
بعد از علی آقا پرسیدم باز تجربه ی این جوری داشتین ؟ گفت اینطوری نه اما دوبار هم از امام زاده شاه عبدالعظیم حاجت گرفتم ، گفتم چطوری ؟ تعریف کنین لطفا :
گفت یک بار سی و پنج میلیون تومن چک داشتم و زمان وصول چک برای یک هفته بعد بود ، یکی از دوستام پولی که داشتم رو خورده بود و فقط سه ملیون و پانصد هزار تومن پول داشتم ، شب رفتم امام زاده عبدالعظیم و نشستم و کلی با خدا درد و دل کردم و همونطور کنار زری نشسته بودم ، بعد از چند ساعت فردی زد پشت شونم و گفت برو حاجتت رو گرفتی ، میگفت وقتی برگشتم کسی رو ندیدم ، گفتم شاید خیالاتی شدم ، بعد تا خونه پیاده رفتم و فردا صبحش رفتم بانک تا سه میلیون نیم رو به حساب بریزم که حسابم خالی نباشه ،
قبض رو نوشتم تحویل کارمند بانک دادم و پول رو از پلاستیک مشکی که دستم بود خارج کردم و به کارمند بانک دادم ، بعد دیدم هنوز پاکت سنگینه ، و به یک بار دیگه دیدم همون قدر پول توی پاکت هست ، این کار ادامه داشت تا سی پنج ملیون تومان به کارمند بانک تحویل دادم ، که کارمند بانک به من گفت آقا قبض رو اشتباه نوشتی ، پشت نویسش کن ، سی و پنج میلیون تومان درسته نه سه میلیون پانصد .
متاسفانه الان دومین باری که در امام زاده عبدالعظیم حاجت گرفته بود رو یادم نیست چیه ، چون این موضوع مربوط به دو سال پیشه .
من همینطور محو حرفای علی آقا بودم و میدونستم که داره درست میگه ، در ثانی تجربه ی معنوی بعد از مرگی که داشته درست مانند عمه ی دامادمون بود و یک مرد ۵۰ ساله برای یک شخص غریبه تو اتوبوس نیازی به دروغ گویی و خود نمایی نداره ، همینطور بحث ادامه داشت ، کمی من صحبت میکردم و کمی علی آقا ، و باز علی اقا کم کم که میدید من هم اطلاعاتی دارم اون هم حرف هاش و که سالها بود برای کسی نگفته بود رو برای من باز گوکرد .
علی آقا گفت من خواهری داشتم که چند سال پیش فوت کرد ، من قبل از اینکه خواهرم از دنیا بره رویاهایی میدیدم ، اما فکر نمیکردم که درست باشه ، تا اینکه بعد از یک هفته رویاهام به حقیقت پیوست و خواهرم به رحمت خدا رفت ، بعد علی آقا میگفت: چون میدونستم خواهرم خیلی خیلی انسان پاکی بوده و جایگاهش رو در اون دنیا دیده بودم به هیچ عنوان از مرگش ناراحت نبودم ، چون میدونستم در جای خوبی هستش ، علی آقا ادامه داد : آقا شهاب شاید حرفایی که بهت میزنم رو باور نکنی اما خدای من خودش شاهده که حرفام عین حقیقته ، و گفت که من حتی بعد از مرگ خواهرم ، خواهرم رو به عینه در بیداری میدیدم ، زمان هایی که کسی منزلمون نبود میمود به من سر میزد و با هم صحبت میکردیم و بچه ها میومدن خونه خدافظی میکرد و میرفت ، گذشت تا اینکه بعد از مدتی خواهرم به من گفت علی من میخوام پسرم رو هم با خودم ببرم ، اون تو این دنیا حیفه بمونه ، شاید اون هم با من بیاد ، و دوری نگذشت و تقریبا بعد از یک ماه خواهر زدم هم فوت کرد و از دنیا رفت .
از علی آقا پرسیدم که چطور این هارو دیدی ؟ به نظرت علتش چیه ؟ گفت راستش من ادم آنچنان مذهبی نیستم ، همین قدر که واجبات دینی خودم رو کامل انجام میدم ، نمازم رو سر وقت میخونم ، روزه میگیرم و انسان بی ازاری هستم ، اما شهاب چیزی که فکر کنم باعث شده رشد کنم اینه که هیچ چیز مثل کمک کردن به مردم بهم خوشحالی نمیده ، من تو بازار پارچه فروشا یک غرفه دارم و یک ماشین و یک خونه و یک زندگی ، در آمد مورد نیاز خانوادم رو کنار میذارم و هرچی اضافه تر در بیارم رو به اونایی که واقعا نیازمندن میدم ،
هیچ کسی هم نیمدونه که من این کارهارو میکنم ، خودم میدونم و خدای خودم ، حتی خانوادم هم از این ها بی خبرن ، ا
لانم این هارو به تو گفتم چون حس کردم تو هم چیزهایی میدونی و درکم میکنی ، خدا هم کم و بیش به من میرسونه روزیم رو .
بعد من به علی اقا تا اونجایی که اطلاعات داشتم کمکش کردم ، بهش در مورد اساتید گفتم ، قابلیت های روح و خواب های معنوی ، علت خواب های معنوی و علی آقا هم با این که دارای دنیایی تجربه دیداری بود حرفام رو گوش میکرد و من که اکثر تجربه هام تو اون زمان از مطالعاتم بود واسش مطالب رو شرح میدادم .
دیگه حرفی به میان نیومد و تو اتوبوس خوابمون برد و صبح که میخواستیم از هم جدا شیم من شماره موبایل علی آقا رو از ایشون گرفتم و کلی هم بهش تارف کردم که به منزل ما بیاد اما گفت که باید به پادگان زمان جبهش بره (لشکر ۲۱ حمزه تبریز) و از اونجا مدارکی رو لازم داره و از هم جدا شدیم .
زمان گذشت من تقریبا بعد از ۵ ماه دوباره به تهران رفتم تا چند تا از دوستای دوره ی کاردانی رو ببینم و کلی باهم حرف بزنیم ، دوستان رو دیدم و وقتی میخواستم برگردم ساعت ۵ بعد از ظهر بود و من چهارراه افسریه بودم ، گفتم بزار یک زنگ به علی آقا بزنم اگه شد ببینمش ، تماس رو گرفتم و با علی اقا صحبت کردم و قرار شد که برم بازار سبزه میدون و علی اقا رو ملاقات کنم ، رفتم و به علی اقا تماسی دوباره گرفتم و من و به غرفش راهنمایی کرد ، جلو غرفش که رسیدم دیدم تقریبا همه مغازه های پارچه فروشی اونجا ۶ متری و خیلی کوچیک هستند ، علی اقا هم در مغازه رو بست و باهم پیاده رفتیم تا پارکینگ ، ماشین رو از پارکینگ خارج کرد ، علی اقای ما یک تاکسی ار دی سبز رنگ داشت ، (تاکسی بی سیم). کلی باهم حال و احوال کردیم . گفتم راستش علی اقا دوست دارم باز درمورد اون بحث های تو اتوبوس با هم حرف بزنیم ،
گفت خب شما شروع کن و من گوش میدم ، کمی من حرف زدم و بعد گفت امشب برنامت چیه شهاب ؟ گفتم تا ساعت ۸ بیکار هستم و بعدش باید برم هشتگرد منزل خواهرم ، گفت چون من باید برم تا بیمارستان نمیخوام دیرت بشه ، گفتم بیمارستان چرا ؟ گفت : یک بنده خدایی چشماش رو عمل کرده الان تو بیمارستانه و میرم بهش سر بزنم ، گفت : البته تو که غریبه نیستی هزینه ی عمل چشمش با منه ، اما خب باید بهش سر بزنم ببینم چیزی کم و کسر نداشته باشه . پرسیدم این بابا کی هست حالا :
گفت یک ادم فقیریه ، یک مرد سن بالاست که چشماش آب مروارید آورده چند وقت پیش بهش بر خوردم کنار خیابون نشسته بود و ترازو جلوش بود و بعد متوجه شدم که آب مروارید داره چشماش و اگر عمل نکنه کور میشه ، الانم به طریق دیگه ای بردم چشماش رو عمل کنه و هنوزم نمیدونه که کی داره خرج عملش رو میده ، بهش سر بزنم خیالم راحت شه ببینم چیزی کم و کسری نداره ، بعد ازش پرسیدم چرا به خودش نگفتی که کی هستی؟ گفت نیازی نیست بدونه که ….
(پیش خودم گفتم نگاه کن ، رفته به یک پیره مرد فقیر گوشه خیابونی کمک کرده و چند میلیون خرج عملش کرده تازه مرده هم نمیدونه کی خرجش کرده ، اگر من بودم میرفتم به یک خانوم بیوه یا دختری کسی کمک میکردم و بعد از کمک کردن هم میرفتم میگفتم من بودم کمکتون کردم که اون خانواده هم از من تشکرکنن و پیش خودم کلی حال کنم و فکر کنم انسان معنوی هستم)
باز ازش پرسیدم علی اقا دیگه سفر روح نداشتی ؟ گفت نه دیگه مثل اون حالت رو تجربه نکردم ، اما یک شب یک خواب خیلی خیلی خوب و عجیب دیدم ، گفتم چی بود ؟ گفت بگم عیبی نداره ؟ گفتم نه بگو به حساب من ،( اینقدر که کنجکاو بودم )
گفت یک شب خواب دیدم که رو به روی یک نور خیلی خیلی عظیم قرار گرفتم ، قدرت نور خیلی خیلی بالا بود و به همه جا پخش می شد ، بعد از روبه روم صدایی اومد و گفت : من خدای تو هستم ، تو الان در پیشگاه من قرار داری ، چون در فلان روز فلان کار رو انجام دادی و در فلان جا دست بنده ی من رو گرفتی …. علی آقا میگفت تمام کارهای خوب من رو خدا دونه دونه برام بازگو کرد …. به خاطر این اعمالت الان در پیشگاه من حاضری ، از من چی میخوای ؟
علی آقا هم گفته بود: من از تو ثروت میخوام خدا ، ثروتی میخوام که بتونم هرچقد که میخوام به فقیرا کمک کنم و دستشون رو بگیرم ، خدا هم در برابرش گفته بود : من به تو چیزی رو دادم که از ثروت خیلی خیلی بالاتره ، تو اون رو گم کرده بودی ، اما حالا داری کم کم پیداش میکنی …. بعد از خواب بیدار شده بود .
من هم گفتم علی آقا شاید منظورش انسانیت و بزرگی بوده نه ؟ علی اقا گفت فکر کنم همین بوده .
بعداز کمی صحبت های دیگه من در میدان آزادی پیاده شدم و به راهم به سمت هشتگرد ادامه دادم و علی اقا هم رفت تا به بیمارستان بره ، از من خیلی خواهش کرد که باهاش تا بیمارستان برم و باهم صحبت هایی داشته باشیم اما خب وقت برای این کار جواب گو نبود .
اون روز من خیلی درس های بزرگی از علی اقا یاد گرفتم ، اینکه خدا مرد بودن به ریش و ظاهر نیست ، به صبح تا شب پای نماز بودن اما دریغ کردن از کمک به دیگران نیست ، به هزار ذکر در زیر کولر گازی نیست ،
بعد من به علی اقا تا اونجایی که اطلاعات داشتم کمکش کردم ، بهش در مورد اساتید گفتم ، قابلیت های روح و خواب های معنوی ، علت خواب های معنوی و علی آقا هم با این که دارای دنیایی تجربه دیداری بود حرفام رو گوش میکرد و من که اکثر تجربه هام تو اون زمان از مطالعاتم بود واسش مطالب رو شرح میدادم .
دیگه حرفی به میان نیومد و تو اتوبوس خوابمون برد و صبح که میخواستیم از هم جدا شیم من شماره موبایل علی آقا رو از ایشون گرفتم و کلی هم بهش تارف کردم که به منزل ما بیاد اما گفت که باید به پادگان زمان جبهش بره (لشکر ۲۱ حمزه تبریز) و از اونجا مدارکی رو لازم داره و از هم جدا شدیم .
زمان گذشت من تقریبا بعد از ۵ ماه دوباره به تهران رفتم تا چند تا از دوستای دوره ی کاردانی رو ببینم و کلی باهم حرف بزنیم ، دوستان رو دیدم و وقتی میخواستم برگردم ساعت ۵ بعد از ظهر بود و من چهارراه افسریه بودم ، گفتم بزار یک زنگ به علی آقا بزنم اگه شد ببینمش ، تماس رو گرفتم و با علی اقا صحبت کردم و قرار شد که برم بازار سبزه میدون و علی اقا رو ملاقات کنم ، رفتم و به علی اقا تماسی دوباره گرفتم و من و به غرفش راهنمایی کرد ، جلو غرفش که رسیدم دیدم تقریبا همه مغازه های پارچه فروشی اونجا ۶ متری و خیلی کوچیک هستند ، علی اقا هم در مغازه رو بست و باهم پیاده رفتیم تا پارکینگ ، ماشین رو از پارکینگ خارج کرد ، علی اقای ما یک تاکسی ار دی سبز رنگ داشت ، (تاکسی بی سیم). کلی باهم حال و احوال کردیم . گفتم راستش علی اقا دوست دارم باز درمورد اون بحث های تو اتوبوس با هم حرف بزنیم ،
گفت خب شما شروع کن و من گوش میدم ، کمی من حرف زدم و بعد گفت امشب برنامت چیه شهاب ؟ گفتم تا ساعت ۸ بیکار هستم و بعدش باید برم هشتگرد منزل خواهرم ، گفت چون من باید برم تا بیمارستان نمیخوام دیرت بشه ، گفتم بیمارستان چرا ؟ گفت : یک بنده خدایی چشماش رو عمل کرده الان تو بیمارستانه و میرم بهش سر بزنم ، گفت : البته تو که غریبه نیستی هزینه ی عمل چشمش با منه ، اما خب باید بهش سر بزنم ببینم چیزی کم و کسر نداشته باشه . پرسیدم این بابا کی هست حالا :
گفت یک ادم فقیریه ، یک مرد سن بالاست که چشماش آب مروارید آورده چند وقت پیش بهش بر خوردم کنار خیابون نشسته بود و ترازو جلوش بود و بعد متوجه شدم که آب مروارید داره چشماش و اگر عمل نکنه کور میشه ، الانم به طریق دیگه ای بردم چشماش رو عمل کنه و هنوزم نمیدونه که کی داره خرج عملش رو میده ، بهش سر بزنم خیالم راحت شه ببینم چیزی کم و کسری نداره ، بعد ازش پرسیدم چرا به خودش نگفتی که کی هستی؟ گفت نیازی نیست بدونه که ….
(پیش خودم گفتم نگاه کن ، رفته به یک پیره مرد فقیر گوشه خیابونی کمک کرده و چند میلیون خرج عملش کرده تازه مرده هم نمیدونه کی خرجش کرده ، اگر من بودم میرفتم به یک خانوم بیوه یا دختری کسی کمک میکردم و بعد از کمک کردن هم میرفتم میگفتم من بودم کمکتون کردم که اون خانواده هم از من تشکرکنن و پیش خودم کلی حال کنم و فکر کنم انسان معنوی هستم)
باز ازش پرسیدم علی اقا دیگه سفر روح نداشتی ؟ گفت نه دیگه مثل اون حالت رو تجربه نکردم ، اما یک شب یک خواب خیلی خیلی خوب و عجیب دیدم ، گفتم چی بود ؟ گفت بگم عیبی نداره ؟ گفتم نه بگو به حساب من ،( اینقدر که کنجکاو بودم )
گفت یک شب خواب دیدم که رو به روی یک نور خیلی خیلی عظیم قرار گرفتم ، قدرت نور خیلی خیلی بالا بود و به همه جا پخش می شد ، بعد از روبه روم صدایی اومد و گفت : من خدای تو هستم ، تو الان در پیشگاه من قرار داری ، چون در فلان روز فلان کار رو انجام دادی و در فلان جا دست بنده ی من رو گرفتی …. علی آقا میگفت تمام کارهای خوب من رو خدا دونه دونه برام بازگو کرد …. به خاطر این اعمالت الان در پیشگاه من حاضری ، از من چی میخوای ؟
علی آقا هم گفته بود: من از تو ثروت میخوام خدا ، ثروتی میخوام که بتونم هرچقد که میخوام به فقیرا کمک کنم و دستشون رو بگیرم ، خدا هم در برابرش گفته بود : من به تو چیزی رو دادم که از ثروت خیلی خیلی بالاتره ، تو اون رو گم کرده بودی ، اما حالا داری کم کم پیداش میکنی …. بعد از خواب بیدار شده بود .
من هم گفتم علی آقا شاید منظورش انسانیت و بزرگی بوده نه ؟ علی اقا گفت فکر کنم همین بوده .
بعداز کمی صحبت های دیگه من در میدان آزادی پیاده شدم و به راهم به سمت هشتگرد ادامه دادم و علی اقا هم رفت تا به بیمارستان بره ، از من خیلی خواهش کرد که باهاش تا بیمارستان برم و باهم صحبت هایی داشته باشیم اما خب وقت برای این کار جواب گو نبود .
اون روز من خیلی درس های بزرگی از علی اقا یاد گرفتم ، اینکه خدا مرد بودن به ریش و ظاهر نیست ، به صبح تا شب پای نماز بودن اما دریغ کردن از کمک به دیگران نیست ، به هزار ذکر در زیر کولر گازی نیست ،
به زندگی راحت و بی درد و سخنرانی برای دیگران نیست ، بلکه خدا مرد کسیه که قدمی هم برای خلق برداره ، کمک به افراد نا توان بکنه ، دست گیر باشه ، عبادت بکنه و نماز بخونه اما هر کلمه ای هم که در نماز و ذکرش میگه به اون کلمات ایمان داشته باشه ، وقتی میگه خدایا همه کاره تو هستی و تو بر هر کاری قادری به این حرف ایمان داشته باشه و دلش نلرزه از اینکه بخواد پانصد هزار تومن به فقیری کمک کنه ، یک جمله ی معروفی هم داریم که دستهایی که به خلق کمک میکنند از لب هایی که عبادت میکنند مقدس ترند ، اما این جمله به این معنی نیست که عبادت نکنیم ، اگر این دو با هم باشند یک محور محکم رو برای رشد معنوی حاصل میکنن ، در پست زندگی من هم خوندین که من بعد از اینکه از ته دل برای یکی از اطرافیانم طلب سلامتی از خدا کردم ، و از خدا خواستم که مریضی اون فرد رو برای من رقم بزنه و اون سلامتی خودش رو به دست بیاره همون شب اولین سفر روح رو تجربه کردم .
امیدوارم که این پست رو باور کرده باشین و یک انسانی رو که خالقی همچون خدا داره رو محدود و بی کمک و تنها فرض نکنین ، ما انسان هستیم و میتونیم به عرش کبریایی هم برسیم ، همونطور که محمد رسید ، همونطور که علی رسید، همونطور که شمس جسم و روح رو به پرواز در آورد و هزاران مثال دیگه ، اما کسب این معنویت مانند چیدن یک سیب از درخت نیست که شما با تمرینی خاص و یک ورد جادویی به این درجه برسین ، بلکه نیاز به تلاش و از خود گذشتگی و همت داره ، هر روز قدمی برای انسان بزرگی شدن بر دارین بدون اینکه بخواین در فامیل و آشنایان جار بزنین که قدمی برای خلق برداشتین اون وقته که شما هم از جمله یاران و جانان میشین . نظر ، انتقاد ، پیشنهادی داشتین در قسمت نظرات حتما بنویسین تا هم من و هم دیگران استفاده کنن ، این وبلاگ برای بالابردن بعد فکری شما نسبت به جهان و پیرامونه شماست، هدایت گر خداوند متعال است ،در پناه حق باشید .
منبع : http://sarzaminhayedoor.ir
کانال لایتورک، ریکی، خودشناسی👇🙌👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz22Zn2MAQqqz8BI4g
ادمین 👇
@reza809
امیدوارم که این پست رو باور کرده باشین و یک انسانی رو که خالقی همچون خدا داره رو محدود و بی کمک و تنها فرض نکنین ، ما انسان هستیم و میتونیم به عرش کبریایی هم برسیم ، همونطور که محمد رسید ، همونطور که علی رسید، همونطور که شمس جسم و روح رو به پرواز در آورد و هزاران مثال دیگه ، اما کسب این معنویت مانند چیدن یک سیب از درخت نیست که شما با تمرینی خاص و یک ورد جادویی به این درجه برسین ، بلکه نیاز به تلاش و از خود گذشتگی و همت داره ، هر روز قدمی برای انسان بزرگی شدن بر دارین بدون اینکه بخواین در فامیل و آشنایان جار بزنین که قدمی برای خلق برداشتین اون وقته که شما هم از جمله یاران و جانان میشین . نظر ، انتقاد ، پیشنهادی داشتین در قسمت نظرات حتما بنویسین تا هم من و هم دیگران استفاده کنن ، این وبلاگ برای بالابردن بعد فکری شما نسبت به جهان و پیرامونه شماست، هدایت گر خداوند متعال است ،در پناه حق باشید .
منبع : http://sarzaminhayedoor.ir
کانال لایتورک، ریکی، خودشناسی👇🙌👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz22Zn2MAQqqz8BI4g
ادمین 👇
@reza809
Forwarded from 🎼موسیقی های مقدس🎼
💮🕉ودیک چنتینگ - شاتارودریا🕉💮
@SacredMusic1
این چنتینگ بسیار قدرتمند شامل خواندن برخی از متون مقدس سنسکریت از جمله شاتارودریا یا شری رودرام می باشد که انرژی بسیار قدرتمندی می باشد و حتی گوش دادن به آن نیز باعث تبرک و پاکسازی می شود.
پخش کردن آن روی فضای محیط هم تاثیرات پاکسازی کننده دارد.
سایت جیوتی مارگا - راه نور
Www.jyoti-marga.in
کانال موسیقیهای مقدس👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz-fL7Cv5GF5MC1jXw
@SacredMusic1
این چنتینگ بسیار قدرتمند شامل خواندن برخی از متون مقدس سنسکریت از جمله شاتارودریا یا شری رودرام می باشد که انرژی بسیار قدرتمندی می باشد و حتی گوش دادن به آن نیز باعث تبرک و پاکسازی می شود.
پخش کردن آن روی فضای محیط هم تاثیرات پاکسازی کننده دارد.
سایت جیوتی مارگا - راه نور
Www.jyoti-marga.in
کانال موسیقیهای مقدس👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz-fL7Cv5GF5MC1jXw
Telegram
@lightwork1
#علی_اسکانیا
دیدار دوم👇
خوشبختانه در سفر کاری که به تهران داشتم موفق شدم یک بار دیگر هم این خدا مرد بزرگ رو ملاقات کنم ، منظورم علی اسکانیاست ، فردی که میتونه برای تک تک ما یک سرمشق باشه .
یک سر مشق در مسیر معنوی و یک الگو برای اینکه چگونه یک خدا مرد باشیم . همچنین در خوندن این مطالب این رو هم شاهد هستیم که خداوند چگونه در مشکلات پشت بنده های با ایمانش رو خالی نمی گذاره . دیدار دوم من با علی عزیز همراه با یکی از اعضای همین وبلاگ بود ، در صدق صحبت های گفته شده هیچ گونه شکی نیست ، چون حرف حقیقت مانند روشنایی روز خودش رو همیشه نمایان میکنه . با ما همراه باشید
علی اسکانیا
دیدار قبلی من با علی اسکانیا عزیز تقریبا در سه سال پیش بود . دیدار دوم من با علی اسکانیا در تاریخ ۹/۹/۹۲ بود. من با یکی از دوستانم ساعت ۵٫۳۰ جلو مغازه علی اسکانیا حاضر شدیم و با هم مغازه رو به سمت پارکینگ بازار طی کردیم . تو راه دوستم رو به علی آقا معرفی کردم و گفتم که دوستمون شما رو به اسم علی اسکانیا میشناسه . و این بار با من اومده که علی اسکانیا رو از نزدیک ببینه .
علی اقا هم گفت پس من شدم علی غصه خور . گفتیم چرا غصه خور ؟ علی اقا گفت :
قدیما همه از شهر های دور میومدن تا فردی به اسم علی غصه خور رو ببینن و ازش مطالبی یاد بگیرن ، یکی رفت پیشش گفت چرا به شما میگن علی غصه خور ؟ گفت همین که همه از شهرهای دور میان و میخوان من رو ببینن خودش برای من یک غصه است ، بعد علی آقا گفت : همینی که شما به دیدن من میاین خودش یک غصه تلقی میشه !!!
کمی با این حرف جا خوردم ،پیش خودم گفتم یعنی کار من اشتباست؟! خلاصه …
قبل از اینکه سوار ماشین شیم سه تا آب هویج و کیک با هم خوردیم و بعد سوار ماشین علی آقا شدیم … بعد از کمی سکوت من سر بحث رو باز کردم ، گفتم علی آقا من دیدار امروز رو در وبلاگم مینویسم ، بسم اللله ، شروع کنین ، برامون بگین ، بعد از اون ماجرا یی که نوری رو در رویا دیدین و بعد از اون کارها دیگه چه کارهایی کردین و چه اتفاق هایی افتاد ؟
علی : اتفاق ها که زیاد بوده ، مشکلات زیادی واسم پیش اومد و خدا رو شکر همشون هم حل شدن . اما اتفاقی که خیلی من رو به خودش مشغول کرده بود این بود : یکی از دوستان با من تماس گرفت و گفت انسان محتاجی در کاشان هست که میشناستش که مدتی هست که بیمار شده ، اگه مایلی بریم دیدنش ببینیم کاری میشه براش انجام داد ؟ من هم قبول کردم و رفتیم کاشان .
بیمار یک مرد لوله کش بود که سرپرست خانواده بود و وضع مالی مناسبی هم نداشت ، رفتیم کاشان و بیمار و خانوادش رو دیدیم بعد آزمایش های لازم رو انجام دادیم ، جواب آزمایش ها که اومد دکتر ها گفتن که سرطان ریه داره ، دیگه ما هم تصمیم گرفتیم بیمار رو بیاریم تهران ، دکتر ها مخالفت کردند اما به هر ترفندی این کار رو انجام دادیم ، تو راه که داشتیم میومدیم همش تو این فکر بودم که این رو کدوم بیمارستان ببرم ؟ خانمش همراهمون بود ، در همین حین که فکرم مشغول انتخاب بیمارستان بود دیدم گوشیم زنگ خورد. تماس از طرف یکی از بستگانمون بود که اهل اصفهان بود . سلام و حال و احوال پرسی ، بعد گفتم حاج مهدی چطور شد یادی از ما کردی ؟ گفت میخوام ببینمت ، منم گفتم اتفاقا منم مایل به دیدار شما هستم اما الان گرفتارم ، دارم یکی از دوستان رو میبرم بیمارستان و موندم کدوم بیمارستان ببرمش ، حاج مهدی گفت ناراحتیش چیه ؟ گفتم ناراحتی ریه داره . گفت خب ببرینش بیمارستان دانشوری ، دختر من اونجا دکتره ، رفتی بگو من از اقوام خانم دکتر … هستم .
ما رفتیم بیمارستان و با آشنایتی که دادیم موفق شدیم خانم دکتر رو ببینیم و بعد از دیدن آزمایش ها موفق شدیم همون ساعت بیمار رو به بخش منتقل کنیم .
(مکالمه ما با علی اسکانیا نزدیک به دو ساعت به طول کشید ، خیلی دوست دارم تمام صحبت هاش رو بنویسم اما فکر میکنم نزدیک به ده صفحه بشه . به ناچار مجبورم مطالب رو از اینجا به بعد خلاصه عنوان کنم )
خلاصه بیمار بستری شد و نوع بیماری این دوستمون از سرطان های بد خیم بود که این موضوع بعدآ مشخص شد ، نزدیک به شش ماه شیمی درمانی انجام دادیم ، که هزینه تمام شیمی درمانی ها رو خودم تقبل کردم ، نزدیک ۸۵ میلیون هزینه بیمارستان و دارو هاش شد ، هفته ای یک مرتبه شیمی درمانی میکرد ، نزدیک ۱۲ میلیون هزینه لیزر درمانیش شد .
تمام این شش ماه رو هم من شب ها کنارش میخوابیدم ، روزها هم خانمش کنارش بود .
در این فی ما بین یک روز دکترش براش داروهای قوی تری رو نوشت ، منم دیگه یه دونه یک تومنی هم برام باقی نمونده بود .
رفتم و به سه تا داروخانه سر زدم ، هر سه جا گفتن هزینه خرید داروها شش میلیون و پانصد میشه .
رفتم بیمارستان و خانمش من رو دید گفت علی آقا داروها چی شد ؟ گفتم هیچی ، پول همرام نبود نتونستم بخرم ، گفت چقدر میشه هزینشون ؟ گفتم چیز خاصی نیست ، گفت نه بگین ، گفتم ش
#علی_اسکانیا
دیدار دوم👇
خوشبختانه در سفر کاری که به تهران داشتم موفق شدم یک بار دیگر هم این خدا مرد بزرگ رو ملاقات کنم ، منظورم علی اسکانیاست ، فردی که میتونه برای تک تک ما یک سرمشق باشه .
یک سر مشق در مسیر معنوی و یک الگو برای اینکه چگونه یک خدا مرد باشیم . همچنین در خوندن این مطالب این رو هم شاهد هستیم که خداوند چگونه در مشکلات پشت بنده های با ایمانش رو خالی نمی گذاره . دیدار دوم من با علی عزیز همراه با یکی از اعضای همین وبلاگ بود ، در صدق صحبت های گفته شده هیچ گونه شکی نیست ، چون حرف حقیقت مانند روشنایی روز خودش رو همیشه نمایان میکنه . با ما همراه باشید
علی اسکانیا
دیدار قبلی من با علی اسکانیا عزیز تقریبا در سه سال پیش بود . دیدار دوم من با علی اسکانیا در تاریخ ۹/۹/۹۲ بود. من با یکی از دوستانم ساعت ۵٫۳۰ جلو مغازه علی اسکانیا حاضر شدیم و با هم مغازه رو به سمت پارکینگ بازار طی کردیم . تو راه دوستم رو به علی آقا معرفی کردم و گفتم که دوستمون شما رو به اسم علی اسکانیا میشناسه . و این بار با من اومده که علی اسکانیا رو از نزدیک ببینه .
علی اقا هم گفت پس من شدم علی غصه خور . گفتیم چرا غصه خور ؟ علی اقا گفت :
قدیما همه از شهر های دور میومدن تا فردی به اسم علی غصه خور رو ببینن و ازش مطالبی یاد بگیرن ، یکی رفت پیشش گفت چرا به شما میگن علی غصه خور ؟ گفت همین که همه از شهرهای دور میان و میخوان من رو ببینن خودش برای من یک غصه است ، بعد علی آقا گفت : همینی که شما به دیدن من میاین خودش یک غصه تلقی میشه !!!
کمی با این حرف جا خوردم ،پیش خودم گفتم یعنی کار من اشتباست؟! خلاصه …
قبل از اینکه سوار ماشین شیم سه تا آب هویج و کیک با هم خوردیم و بعد سوار ماشین علی آقا شدیم … بعد از کمی سکوت من سر بحث رو باز کردم ، گفتم علی آقا من دیدار امروز رو در وبلاگم مینویسم ، بسم اللله ، شروع کنین ، برامون بگین ، بعد از اون ماجرا یی که نوری رو در رویا دیدین و بعد از اون کارها دیگه چه کارهایی کردین و چه اتفاق هایی افتاد ؟
علی : اتفاق ها که زیاد بوده ، مشکلات زیادی واسم پیش اومد و خدا رو شکر همشون هم حل شدن . اما اتفاقی که خیلی من رو به خودش مشغول کرده بود این بود : یکی از دوستان با من تماس گرفت و گفت انسان محتاجی در کاشان هست که میشناستش که مدتی هست که بیمار شده ، اگه مایلی بریم دیدنش ببینیم کاری میشه براش انجام داد ؟ من هم قبول کردم و رفتیم کاشان .
بیمار یک مرد لوله کش بود که سرپرست خانواده بود و وضع مالی مناسبی هم نداشت ، رفتیم کاشان و بیمار و خانوادش رو دیدیم بعد آزمایش های لازم رو انجام دادیم ، جواب آزمایش ها که اومد دکتر ها گفتن که سرطان ریه داره ، دیگه ما هم تصمیم گرفتیم بیمار رو بیاریم تهران ، دکتر ها مخالفت کردند اما به هر ترفندی این کار رو انجام دادیم ، تو راه که داشتیم میومدیم همش تو این فکر بودم که این رو کدوم بیمارستان ببرم ؟ خانمش همراهمون بود ، در همین حین که فکرم مشغول انتخاب بیمارستان بود دیدم گوشیم زنگ خورد. تماس از طرف یکی از بستگانمون بود که اهل اصفهان بود . سلام و حال و احوال پرسی ، بعد گفتم حاج مهدی چطور شد یادی از ما کردی ؟ گفت میخوام ببینمت ، منم گفتم اتفاقا منم مایل به دیدار شما هستم اما الان گرفتارم ، دارم یکی از دوستان رو میبرم بیمارستان و موندم کدوم بیمارستان ببرمش ، حاج مهدی گفت ناراحتیش چیه ؟ گفتم ناراحتی ریه داره . گفت خب ببرینش بیمارستان دانشوری ، دختر من اونجا دکتره ، رفتی بگو من از اقوام خانم دکتر … هستم .
ما رفتیم بیمارستان و با آشنایتی که دادیم موفق شدیم خانم دکتر رو ببینیم و بعد از دیدن آزمایش ها موفق شدیم همون ساعت بیمار رو به بخش منتقل کنیم .
(مکالمه ما با علی اسکانیا نزدیک به دو ساعت به طول کشید ، خیلی دوست دارم تمام صحبت هاش رو بنویسم اما فکر میکنم نزدیک به ده صفحه بشه . به ناچار مجبورم مطالب رو از اینجا به بعد خلاصه عنوان کنم )
خلاصه بیمار بستری شد و نوع بیماری این دوستمون از سرطان های بد خیم بود که این موضوع بعدآ مشخص شد ، نزدیک به شش ماه شیمی درمانی انجام دادیم ، که هزینه تمام شیمی درمانی ها رو خودم تقبل کردم ، نزدیک ۸۵ میلیون هزینه بیمارستان و دارو هاش شد ، هفته ای یک مرتبه شیمی درمانی میکرد ، نزدیک ۱۲ میلیون هزینه لیزر درمانیش شد .
تمام این شش ماه رو هم من شب ها کنارش میخوابیدم ، روزها هم خانمش کنارش بود .
در این فی ما بین یک روز دکترش براش داروهای قوی تری رو نوشت ، منم دیگه یه دونه یک تومنی هم برام باقی نمونده بود .
رفتم و به سه تا داروخانه سر زدم ، هر سه جا گفتن هزینه خرید داروها شش میلیون و پانصد میشه .
رفتم بیمارستان و خانمش من رو دید گفت علی آقا داروها چی شد ؟ گفتم هیچی ، پول همرام نبود نتونستم بخرم ، گفت چقدر میشه هزینشون ؟ گفتم چیز خاصی نیست ، گفت نه بگین ، گفتم ش
ش میلیون و پانصد ، خانمش بنده خدا به من گفت انقد پول از کجا میخواین بیارین ؟ همین طوری نا خود آگاه گفتم خدا بزرگه ، من میرم مغازه ، یکی از مشتری هام زنگ زده جنس میخواد باید برم .
تمام حرفایی که تا اینجا گفتم یک طرف ، این حرف هم یک طرف . رفتم سر مغازه و تا کرکره رو زدم بالا دیدم یکی گفت علی آقا کجایی شما ما سه روز هستش منتظریم شما مغازه رو باز کنین . گفتم شما؟ گفت من رو یکی از دوستان معرفی کرده ، گفته فقط از علی آقا جنس بخر ، این بابا از ما اون روز خرید کرد و دوازده میلیون و پانصد کارت کشید و رفت. کارت رو ورداشتم و اومدم داروخانه و دارو رو خریدم و رفتم بیمارستان ، خانمش گفت از کجا جور کردین این همه پول رو ؟ گفتم خدا بزرگه ، میرسونه .
این روند ادامه داشت تا اینکه یک روز برای خرید آمپولش رفتم بیرون و بعد از اینکه به سه تا داروخونه سر زدم آمپولش رو پیدا کردم و برگشتم بیمارستان دیدم بنده خدا رفته تو کما و اکسیژن واسش گذاشتن و نوار قلبش رو دارن میگیرن و …. من خیلی ناراحت شدم ، و اومدم کنارش ، فشارش روی شش بود و تا صدای من رو شنید فشارش کم کم اومد روی دوازده و چشماش رو باز کرد ، دستای من رو تو دستاش سفت گرفت و با سر اشاره کرد که اومدی ؟ گفتم اره اومدم ، ناراحت نباش ، من اینجام ، چیزی نیست که ، ناراحت نباش ، بعد با سر چندین و چندین بار سرش رو به عنوان رضایت تکون داد و با دستاش سفت دستام رو فشار داد ، اون روز نزدیک ساعت شش و نیم تموم کرد و به رحمت خدا رفت .
برای تصفیه حساب اقدام کردم دیدم هزینه بیمارستان شده دوازده میلیون و من شش میلیون بیشتر نداشتم. رفتم پیش رییس بیمارستان ، چون نزدیک به یک سال بود که تو اون بیمارستان امد و رفت داشتم دیگه همه من رو میشناختن ، رییس بیمارستان هم نامه ای برای مدد کاری نوشت و دکتر های دیگه هم امضا کردند و خوشبختانه شش میلیون دیگه هم توسط مدد کاری پرداخت شد .
کارای ترخیصش رو انجام دادیم و این رو بردیم بهشت زهرا ، حالا کلی از فامیل هاشون هم اومده بودن و همه هم من رو بغل میکردن و از من تشکر میکردن ، چون دیده بودن که همیشه کنارش بودم . فرداش تا رفتیم بهشت زهرا ساعت شد ۲ بعد از ظهر ، نزدیک به چهل و پنج نفر هم جلوی ما نوبت داشتند و اون روز تا ساعت دو و نیم هم بیشتر جنازه نمیشستن ، من نمیتونستم اونجا صبر کنم ،
چون کلی از اقوامشون با من اومده بودن و کلی از اقوام دیگش هم کاشان منتظر بودند تا این مرد رو به خاک بسپارن ، گفتم خدایا خودت درستش کن ، این مرد امروز باید خاک بشه ، تو همین حین که دنبال راهی بودم دیدم مردی من رو صدا کرد و گفت علی آقا شما اینجا چی کار میکنی ؟ گفتم شما ؟ گفت اینجا چی کار میکنی ؟ گفتم راستش داستان اینه ، الانم خیلی ها جلوی ما هستن و ما هم باید این بنده خدا رو امروز به کاشان برسونیم ، گفت بیارش من درستش میکنم ،گفتم آخه چجوری ؟ گفت بیارش . رفتیم کارای شست و شو انجام شد و گفتم هزینش چقد شد ؟ گفت من خودم ریختم به حساب ، پرداخت شده ، فقط این رو زود ببر که دیر نشه . هر چی هم ازش پرسیدم من رو از کجا میشناسی چیزی نگفت . تا اینکه رفتیم کاشان و کارهاش انجام شد و …
بعد از کاشان برگشتم بهشت زهرا و هر چقد از کارکنان اونجا در مورد این مرد پرسیدم کسی این مرد رو نمیشناخت .
الان هم هر ماه بیست و هشتم و بیست و نهم به کاشان میرم و نیاز های خانوادش رو تامین میکنم.
شهاب : علی آقا ، سوالی که برای این دوستمون پیش اومده اینه که چرا یک انسان مریض میشه و چرا به عنوان مثال این فرد باید انقد زجر بکشه ؟
علی آقا : علت اول این مسائل خود آدم ها هستند ، آدم اگر جایی از بندش درد میکنه باید سریع به دکتر بره ، انسان باید مراقب بدنش باشه ، نه اینکه هر طور خواست رفتار کنه ، همه چیز بکشه و همه چیز بخوره و آخرش هم تقصیرات رو گردن خدا بندازه .
مورد دیگه اعمال ادم هاست ، اعمال یا باید تو این دنیا صاف بشه یا اون دنیا ،
مورد دیگه هم امتحان خداست ، خدا میخواد ببینه بنده تا چه حدی در تحمل سختی ها و زجر ها خدارو شاکره؟ یا تو این شرایط خدا رو فراموش میکنه و همه چیز رو گردن خدا میندازه یا قضا و قدر میدونه ؟
کتابی هست به اسم قصه الانبیاء که من این کتاب رو هشت باز خوندم ، اگر بتونین این کتاب رو پیدا کنین ، فکر کنم در کتاب فروشی های قدیمی قم پیدا بشه ، در این کتاب به خوبی شرح افرینش از پیدایش تا به آخرین پیامبرش نوشته شده . این کتاب خیلی به شما برای جواب این سوالات کمک میکنه.
شهاب: ما چطور میتونیم مثل شما باشیم ؟ و به دیگران کمک کنیم ؟
علی آقا : دیدین ادم ها میرن به جمکران و قم و جاهای زیارتی دیگه و برای استعجاب دعاشون پول بیشتری در صندوق های این مکان ها میریزن ؟ اون امام هیچ نیازی به پول شما نداره ، پول کس دیگه ای ور میداره و خرج جای دیگه ای میکنه ، به امام یا خدا نمی رسه ، اما اینجا باید بینش شما درست باشه ، شما از ه
تمام حرفایی که تا اینجا گفتم یک طرف ، این حرف هم یک طرف . رفتم سر مغازه و تا کرکره رو زدم بالا دیدم یکی گفت علی آقا کجایی شما ما سه روز هستش منتظریم شما مغازه رو باز کنین . گفتم شما؟ گفت من رو یکی از دوستان معرفی کرده ، گفته فقط از علی آقا جنس بخر ، این بابا از ما اون روز خرید کرد و دوازده میلیون و پانصد کارت کشید و رفت. کارت رو ورداشتم و اومدم داروخانه و دارو رو خریدم و رفتم بیمارستان ، خانمش گفت از کجا جور کردین این همه پول رو ؟ گفتم خدا بزرگه ، میرسونه .
این روند ادامه داشت تا اینکه یک روز برای خرید آمپولش رفتم بیرون و بعد از اینکه به سه تا داروخونه سر زدم آمپولش رو پیدا کردم و برگشتم بیمارستان دیدم بنده خدا رفته تو کما و اکسیژن واسش گذاشتن و نوار قلبش رو دارن میگیرن و …. من خیلی ناراحت شدم ، و اومدم کنارش ، فشارش روی شش بود و تا صدای من رو شنید فشارش کم کم اومد روی دوازده و چشماش رو باز کرد ، دستای من رو تو دستاش سفت گرفت و با سر اشاره کرد که اومدی ؟ گفتم اره اومدم ، ناراحت نباش ، من اینجام ، چیزی نیست که ، ناراحت نباش ، بعد با سر چندین و چندین بار سرش رو به عنوان رضایت تکون داد و با دستاش سفت دستام رو فشار داد ، اون روز نزدیک ساعت شش و نیم تموم کرد و به رحمت خدا رفت .
برای تصفیه حساب اقدام کردم دیدم هزینه بیمارستان شده دوازده میلیون و من شش میلیون بیشتر نداشتم. رفتم پیش رییس بیمارستان ، چون نزدیک به یک سال بود که تو اون بیمارستان امد و رفت داشتم دیگه همه من رو میشناختن ، رییس بیمارستان هم نامه ای برای مدد کاری نوشت و دکتر های دیگه هم امضا کردند و خوشبختانه شش میلیون دیگه هم توسط مدد کاری پرداخت شد .
کارای ترخیصش رو انجام دادیم و این رو بردیم بهشت زهرا ، حالا کلی از فامیل هاشون هم اومده بودن و همه هم من رو بغل میکردن و از من تشکر میکردن ، چون دیده بودن که همیشه کنارش بودم . فرداش تا رفتیم بهشت زهرا ساعت شد ۲ بعد از ظهر ، نزدیک به چهل و پنج نفر هم جلوی ما نوبت داشتند و اون روز تا ساعت دو و نیم هم بیشتر جنازه نمیشستن ، من نمیتونستم اونجا صبر کنم ،
چون کلی از اقوامشون با من اومده بودن و کلی از اقوام دیگش هم کاشان منتظر بودند تا این مرد رو به خاک بسپارن ، گفتم خدایا خودت درستش کن ، این مرد امروز باید خاک بشه ، تو همین حین که دنبال راهی بودم دیدم مردی من رو صدا کرد و گفت علی آقا شما اینجا چی کار میکنی ؟ گفتم شما ؟ گفت اینجا چی کار میکنی ؟ گفتم راستش داستان اینه ، الانم خیلی ها جلوی ما هستن و ما هم باید این بنده خدا رو امروز به کاشان برسونیم ، گفت بیارش من درستش میکنم ،گفتم آخه چجوری ؟ گفت بیارش . رفتیم کارای شست و شو انجام شد و گفتم هزینش چقد شد ؟ گفت من خودم ریختم به حساب ، پرداخت شده ، فقط این رو زود ببر که دیر نشه . هر چی هم ازش پرسیدم من رو از کجا میشناسی چیزی نگفت . تا اینکه رفتیم کاشان و کارهاش انجام شد و …
بعد از کاشان برگشتم بهشت زهرا و هر چقد از کارکنان اونجا در مورد این مرد پرسیدم کسی این مرد رو نمیشناخت .
الان هم هر ماه بیست و هشتم و بیست و نهم به کاشان میرم و نیاز های خانوادش رو تامین میکنم.
شهاب : علی آقا ، سوالی که برای این دوستمون پیش اومده اینه که چرا یک انسان مریض میشه و چرا به عنوان مثال این فرد باید انقد زجر بکشه ؟
علی آقا : علت اول این مسائل خود آدم ها هستند ، آدم اگر جایی از بندش درد میکنه باید سریع به دکتر بره ، انسان باید مراقب بدنش باشه ، نه اینکه هر طور خواست رفتار کنه ، همه چیز بکشه و همه چیز بخوره و آخرش هم تقصیرات رو گردن خدا بندازه .
مورد دیگه اعمال ادم هاست ، اعمال یا باید تو این دنیا صاف بشه یا اون دنیا ،
مورد دیگه هم امتحان خداست ، خدا میخواد ببینه بنده تا چه حدی در تحمل سختی ها و زجر ها خدارو شاکره؟ یا تو این شرایط خدا رو فراموش میکنه و همه چیز رو گردن خدا میندازه یا قضا و قدر میدونه ؟
کتابی هست به اسم قصه الانبیاء که من این کتاب رو هشت باز خوندم ، اگر بتونین این کتاب رو پیدا کنین ، فکر کنم در کتاب فروشی های قدیمی قم پیدا بشه ، در این کتاب به خوبی شرح افرینش از پیدایش تا به آخرین پیامبرش نوشته شده . این کتاب خیلی به شما برای جواب این سوالات کمک میکنه.
شهاب: ما چطور میتونیم مثل شما باشیم ؟ و به دیگران کمک کنیم ؟
علی آقا : دیدین ادم ها میرن به جمکران و قم و جاهای زیارتی دیگه و برای استعجاب دعاشون پول بیشتری در صندوق های این مکان ها میریزن ؟ اون امام هیچ نیازی به پول شما نداره ، پول کس دیگه ای ور میداره و خرج جای دیگه ای میکنه ، به امام یا خدا نمی رسه ، اما اینجا باید بینش شما درست باشه ، شما از ه
مینجا و از همین فاصله باید دلت با خدا باشه ، از همینجا باید خدا رو ببینی و از همینجا باید بهش اعتقاد قلبی داشته باشی ، که خدا هست ، که خدا بیداره، برای کمک کردن هم ، هر چقد که در توان داری خرج کن . آدم نباید برای حرف و دید دیگران زندگی کنه .
الان ما امروز چی خوردیم ؟ آب هویج و کیک . کی میدونه ما چی خوردیم ؟ آیا اصلا مهمه ؟ اینکه ما بیایم خوراک خودمون رو بیشتر و خوش رنگ و لعاب تر کنیم و بیایم در ظاهر و زندگی هم همین حفظ کنیم تا مردم در مورد ما خوب حرف بزنن که چی بشه ؟ انسان باید خودش زندگی کنه ، برای خداش زندگی کنه ، برای دلش و عشق به خداش زندگی کنه نه برای مردم .
زندگی ما آدم ها بی علت و دلیل نیست . الان ما سه نفر که اینجاییم ، من از شما یک چیزی یاد میگیرم و شما از من چیز دیگری یاد میگیرین ، یک انسان هر چقد هم بزرگ و عالم باشه نمی تونه تمام کارهاش رو خودش به تنهایی انجام بده ؛ الان یک لقمه نونی که شما میخورین ، میدونید از چه مراحلی گذشته تا به دست ما رسیده ؟ برای ما هم همینه …
برای اینکه ما به درجه ای برسیم ، به جایی برسیم ، هزاران مراحل باید طی بشه ، هزاران شخص باید سر راه آدم قرار بگیره . حالا این وسط کسی بیشتر میبره ، کسی کمتر . اما این وسط یک نکته نباید فراموش بشه !!! ما همه واسطه ای هستیم بین خداوند و بنده . این بنده میتونه خانواده آدم باشه ، میتونه یک انسان دیگه باشه ، همه ی ما واسطه هستیم .
انسان همیشه باید قلبآ کسی رو دوست داشته باشه ، بعضی ها میرن خود کشی میکنن تا خدا رو بشناسن ، از همین فاصله دور ، باید قلبت رو با خلوص به خدا بسپاری .
شهاب : علی آقا سوالی که برای بعضی از ما پیش اومده اینه: شما که انقد برای دیگران وقت میزارین آیا باعث نمیشه برای خانواده خودتون کم بذارین ؟
نه اصلا ، خانم من خیلی هم راضی هستش ، و هر ماه خودش به من میگه که مبادا فراموش کنی ؟ فردا باید بری کاشان ، حرفی که همیشه خانمم به من میزنه اینه : اگر میتونی دست کسی رو بگیری حتما بگیر ، اما اگر نمی تونی بی مورد اون فرد رو امید وار نکن ، چون اینطوری اون به امید تو از جاهای دیگه دست میکشه و اگر تو نتونی براش کاری انجام بدی اون رو عقب تر میکشی ….
این بود دیدار دوم من با علی اسکانیای عزیز ، خودم رو کمتر از این میدونم که بخوام توضیحی تکمیلی برای گفته های این خدا مرد ارائه بدم. بهتر اینه که ما به جای تشویق خدا مرد هایی همچون علی اسکانیا خودمون آستین ها رو بالا بزنیم و یک خدا مرد بشیم . هزینه های اضافی بسیار زیادی در زندگی های وجود داره که میتونه آرزوی دیگران باشه . یک مسیر معنوی تنها با مطالعه کتاب ها و حضور در نزد اساتید تحقق پیدا نمیکنه . بلکه انجام اعمال نیک و پسندیده ، کردار خداگونه و نگاهی پاک و دوستانه هم جز نکات اساسی هستند . که بدون این ها رشد معنوی به معنای واقعی خودش نمی رسه .
امید که مطالب این پست رو با چشم دل و به درستی دریافت کنیم. به طور حتم دیدار های دیگری هم با علی اسکانیا خواهیم داشت ، اما کی و چگونه مشخص نیست . اون رو زمان و تقدیر مشخص میکنه . امید که این پست نیز ذره ای به دانش معنوی شما اضافه کرده باشه . در پناه حق باشین.
الان ما امروز چی خوردیم ؟ آب هویج و کیک . کی میدونه ما چی خوردیم ؟ آیا اصلا مهمه ؟ اینکه ما بیایم خوراک خودمون رو بیشتر و خوش رنگ و لعاب تر کنیم و بیایم در ظاهر و زندگی هم همین حفظ کنیم تا مردم در مورد ما خوب حرف بزنن که چی بشه ؟ انسان باید خودش زندگی کنه ، برای خداش زندگی کنه ، برای دلش و عشق به خداش زندگی کنه نه برای مردم .
زندگی ما آدم ها بی علت و دلیل نیست . الان ما سه نفر که اینجاییم ، من از شما یک چیزی یاد میگیرم و شما از من چیز دیگری یاد میگیرین ، یک انسان هر چقد هم بزرگ و عالم باشه نمی تونه تمام کارهاش رو خودش به تنهایی انجام بده ؛ الان یک لقمه نونی که شما میخورین ، میدونید از چه مراحلی گذشته تا به دست ما رسیده ؟ برای ما هم همینه …
برای اینکه ما به درجه ای برسیم ، به جایی برسیم ، هزاران مراحل باید طی بشه ، هزاران شخص باید سر راه آدم قرار بگیره . حالا این وسط کسی بیشتر میبره ، کسی کمتر . اما این وسط یک نکته نباید فراموش بشه !!! ما همه واسطه ای هستیم بین خداوند و بنده . این بنده میتونه خانواده آدم باشه ، میتونه یک انسان دیگه باشه ، همه ی ما واسطه هستیم .
انسان همیشه باید قلبآ کسی رو دوست داشته باشه ، بعضی ها میرن خود کشی میکنن تا خدا رو بشناسن ، از همین فاصله دور ، باید قلبت رو با خلوص به خدا بسپاری .
شهاب : علی آقا سوالی که برای بعضی از ما پیش اومده اینه: شما که انقد برای دیگران وقت میزارین آیا باعث نمیشه برای خانواده خودتون کم بذارین ؟
نه اصلا ، خانم من خیلی هم راضی هستش ، و هر ماه خودش به من میگه که مبادا فراموش کنی ؟ فردا باید بری کاشان ، حرفی که همیشه خانمم به من میزنه اینه : اگر میتونی دست کسی رو بگیری حتما بگیر ، اما اگر نمی تونی بی مورد اون فرد رو امید وار نکن ، چون اینطوری اون به امید تو از جاهای دیگه دست میکشه و اگر تو نتونی براش کاری انجام بدی اون رو عقب تر میکشی ….
این بود دیدار دوم من با علی اسکانیای عزیز ، خودم رو کمتر از این میدونم که بخوام توضیحی تکمیلی برای گفته های این خدا مرد ارائه بدم. بهتر اینه که ما به جای تشویق خدا مرد هایی همچون علی اسکانیا خودمون آستین ها رو بالا بزنیم و یک خدا مرد بشیم . هزینه های اضافی بسیار زیادی در زندگی های وجود داره که میتونه آرزوی دیگران باشه . یک مسیر معنوی تنها با مطالعه کتاب ها و حضور در نزد اساتید تحقق پیدا نمیکنه . بلکه انجام اعمال نیک و پسندیده ، کردار خداگونه و نگاهی پاک و دوستانه هم جز نکات اساسی هستند . که بدون این ها رشد معنوی به معنای واقعی خودش نمی رسه .
امید که مطالب این پست رو با چشم دل و به درستی دریافت کنیم. به طور حتم دیدار های دیگری هم با علی اسکانیا خواهیم داشت ، اما کی و چگونه مشخص نیست . اون رو زمان و تقدیر مشخص میکنه . امید که این پست نیز ذره ای به دانش معنوی شما اضافه کرده باشه . در پناه حق باشین.
لایت ورکر:
✨پکیجها و همسوییهای آماده عناصر روح✨
تنظیم و کانالینگ : ماهاچیتا باهوروچی
ارائه : سایت جیوتی مارگا - راه نور
Www.jyoti-marga.in
💮💮💮💮💮💮💮💮💮💮💮💮💮💮
عناصر روح که شامل چهار عنصر طبیعت (عناصر اربعه) نیز می شوند یک سری همسویی و جلسات انرژی هستند که به صورت سری، یکی یکی به این مجموعه اضافه خواهند شد، این جلسات رو دست کم نگیرید انرژی و اثر فوق العاده ای دارند!
برای دریافت هرکدام از این جلسات انرژی مطابق معمول خود را کاملا ریلکس کنید و در حالت مدیتشن قرار بگیرید و یا اگر در نشستن روی زمین مشکل دارید به حالت دریافت روی مبل، صندلی، قرار بگیرید و سپس دعای کوتاهی بکنید و درخواست کنید که همسویی و انرژی مورد نظر را دریافت کنید.
همسویی عنصر آب
اولین همسویی و نقطه آغاز این سری "همسویی عنصر آب" نام دارد، که کمک به گسترش آگاهی و انعطاف وجود ما می کند ، عنصر آب را با شما یکپارچه کرده و شما را به عنصر آب و روح طبیعت آن همسو می کند ، همچنین کمک به تجربه ، به سطح آمدن و رها شدن سریع هر یک از احساسات بی نظم / نا متعادل شما می کند تا به طور کامل رها شوند
برای دریافت :
"اکنون من درخواست می کنم که "همسویی عنصر آب" را که توسط ماهاچیتا باهوروچی برای من آماده شده به صورت کامل دریافت کنم.انجام شد.متشکرم "
همسویی عنصر خاک (زمین)
همسویی دوم "همسویی عنصر خاک" نام دارد و کمک می کند که از محدودیت ها و نقاط ارجاع کهنه خود فرا تر برویم، در سطح احساسی کمک به ثبات بیشتر در روابط و ثبات بیشتر در احساسات و روابط می کند.
برای دریافت :
"اکنون من درخواست می کنم که "همسویی عنصر خاک" را که توسط ماهاچیتا باهوروچی برای من آماده شده به صورت کامل دریافت کنم.انجام شد.متشکرم "
همسویی عنصر آتش
همسویی عنصر آتش ارتباط قدرتمندی با زمانهای نخستین پیدایش خرد بر زمین دارد. این همسویی می تواند افراد را به روی مقدس ترین منشا کهنشان بگشاید. و به روی زمانی که روح هدف زندگی اش را برای این تجسد انتخاب کرده. این همسویی کمک به گشودن مقدسترین بخش وجود فرد می کند. و کمک به آشکارسازی یکی از رازها و دانش کهنی که فرد در واقع داشته و در این زندگی در اختیار اوست می کند ( توضیح: کمک به فرد برای گشودن پتانسیلهای پنهان روحی / معنوی )
برای دریافت :
"اکنون من درخواست می کنم که "همسویی عنصر آتش" را که توسط ماهاچیتا باهوروچی آماده شده، به صورت کامل دریافت کنم.انجام شد.متشکرم "
همسویی عنصر هوا
همسویی عنصر هوا به فرد کمک می کند تا توان و کیفیت او برای سفر گسترده تر در عوالم ،ابعاد و سطوح روحی افزایش بیابد. و دارای توان آوردن روحانیت شخص به والاترین مرتبه شوق و یکپارچگیست. و یک همسویی فوق العاده برای افرادیست که دچار استرس و آسب روحی بوده اند (یا هستند). همسویی عنصر هوا فرد را یاری می کند تا زمانی که تصمیم می گیرد بین یک انتخاب عقلانی و احساس تعادل برقرار کند. و قدرت تبعیض و فر ق گذاری (بین درست وغلط) می بخشد.
برای دریافت :
"اکنون من درخواست می کنم که "همسویی عنصر هوا" را که توسط ماهاچیتا باهوروچی آماده شده، به صورت کامل دریافت کنم.انجام شد.متشکرم "
همسویی خود والاتر
همسویی خود والاتر، انرژی والاترین سطح وجودی فرد را کانال کرده و وارد هسته فرد می کند و از آنجا این انرژی شروع به درخشش و توسعه جدی می کند. همسویی خود والاتر کمک می کند تا از آنچه ورای تجربه فیزیکی هست آگاه شویم و به منشا خرد و دانش کهن متصل گردیم. این همسویی همچنین می تواند موجب گشوده شدن درهای ابعاد والاتر شود و مارا در وارد شدن به حقیقت آنها یاری کند.
"اکنون من درخواست می کنم که "همسویی خود والاتر" را که توسط ماهاچیتا باهوروچی آماده شده، به صورت کامل دریافت کنم.انجام شد.متشکرم "
همسویی
همسویی دِویک "Devic" به شما کمک می کند که به یاد آورید چرا اینجا هستید. و اگر می دانید چرا اینجا هستید انگیزه پیروی از هدف زندگی خود را داشته باشید. کمک می کند که ما در سطح روحی مراقب خودمان باشیم و در ما یک تغذیه روحانی عرفانی ایجاد می کند که برای خودمان و دیگران مفید است. آن به ما کمک می کند که قدرت نظارت، قضاوت، مسئولیت پذیری، حفاظت، اهمیت دادن و عشق ورزی را در زندگی افزایش دهیم.
"اکنون من درخواست می کنم که "همسویی دِویک" را که توسط ماهاچیتا باهوروچی آماده شده، به صورت کامل دریافت کنم.انجام شد.متشکرم "
⚛⚛⚛⚛⚛⚛⚛⚛⚛⚛⚛⚛⚛⚛
توجه این همسویی ها نوعی جلسات انرژی هستند و نمی توانید آنها را به دیگران منتقل کنید ، تکرار هر کدام از آنها موجب تقویت اثراتش شده و محدودیتی برای تکرارشان نیست.
همسویی های بعدی اضافه خواهند شد.
سایت جیوتی مارگا ـ راه نور
www.jyoti-marga.in
کانال لایتورک، ریکی، خودشناسی👇🙌👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz22Zn2MAQqqz8BI4g
✨پکیجها و همسوییهای آماده عناصر روح✨
تنظیم و کانالینگ : ماهاچیتا باهوروچی
ارائه : سایت جیوتی مارگا - راه نور
Www.jyoti-marga.in
💮💮💮💮💮💮💮💮💮💮💮💮💮💮
عناصر روح که شامل چهار عنصر طبیعت (عناصر اربعه) نیز می شوند یک سری همسویی و جلسات انرژی هستند که به صورت سری، یکی یکی به این مجموعه اضافه خواهند شد، این جلسات رو دست کم نگیرید انرژی و اثر فوق العاده ای دارند!
برای دریافت هرکدام از این جلسات انرژی مطابق معمول خود را کاملا ریلکس کنید و در حالت مدیتشن قرار بگیرید و یا اگر در نشستن روی زمین مشکل دارید به حالت دریافت روی مبل، صندلی، قرار بگیرید و سپس دعای کوتاهی بکنید و درخواست کنید که همسویی و انرژی مورد نظر را دریافت کنید.
همسویی عنصر آب
اولین همسویی و نقطه آغاز این سری "همسویی عنصر آب" نام دارد، که کمک به گسترش آگاهی و انعطاف وجود ما می کند ، عنصر آب را با شما یکپارچه کرده و شما را به عنصر آب و روح طبیعت آن همسو می کند ، همچنین کمک به تجربه ، به سطح آمدن و رها شدن سریع هر یک از احساسات بی نظم / نا متعادل شما می کند تا به طور کامل رها شوند
برای دریافت :
"اکنون من درخواست می کنم که "همسویی عنصر آب" را که توسط ماهاچیتا باهوروچی برای من آماده شده به صورت کامل دریافت کنم.انجام شد.متشکرم "
همسویی عنصر خاک (زمین)
همسویی دوم "همسویی عنصر خاک" نام دارد و کمک می کند که از محدودیت ها و نقاط ارجاع کهنه خود فرا تر برویم، در سطح احساسی کمک به ثبات بیشتر در روابط و ثبات بیشتر در احساسات و روابط می کند.
برای دریافت :
"اکنون من درخواست می کنم که "همسویی عنصر خاک" را که توسط ماهاچیتا باهوروچی برای من آماده شده به صورت کامل دریافت کنم.انجام شد.متشکرم "
همسویی عنصر آتش
همسویی عنصر آتش ارتباط قدرتمندی با زمانهای نخستین پیدایش خرد بر زمین دارد. این همسویی می تواند افراد را به روی مقدس ترین منشا کهنشان بگشاید. و به روی زمانی که روح هدف زندگی اش را برای این تجسد انتخاب کرده. این همسویی کمک به گشودن مقدسترین بخش وجود فرد می کند. و کمک به آشکارسازی یکی از رازها و دانش کهنی که فرد در واقع داشته و در این زندگی در اختیار اوست می کند ( توضیح: کمک به فرد برای گشودن پتانسیلهای پنهان روحی / معنوی )
برای دریافت :
"اکنون من درخواست می کنم که "همسویی عنصر آتش" را که توسط ماهاچیتا باهوروچی آماده شده، به صورت کامل دریافت کنم.انجام شد.متشکرم "
همسویی عنصر هوا
همسویی عنصر هوا به فرد کمک می کند تا توان و کیفیت او برای سفر گسترده تر در عوالم ،ابعاد و سطوح روحی افزایش بیابد. و دارای توان آوردن روحانیت شخص به والاترین مرتبه شوق و یکپارچگیست. و یک همسویی فوق العاده برای افرادیست که دچار استرس و آسب روحی بوده اند (یا هستند). همسویی عنصر هوا فرد را یاری می کند تا زمانی که تصمیم می گیرد بین یک انتخاب عقلانی و احساس تعادل برقرار کند. و قدرت تبعیض و فر ق گذاری (بین درست وغلط) می بخشد.
برای دریافت :
"اکنون من درخواست می کنم که "همسویی عنصر هوا" را که توسط ماهاچیتا باهوروچی آماده شده، به صورت کامل دریافت کنم.انجام شد.متشکرم "
همسویی خود والاتر
همسویی خود والاتر، انرژی والاترین سطح وجودی فرد را کانال کرده و وارد هسته فرد می کند و از آنجا این انرژی شروع به درخشش و توسعه جدی می کند. همسویی خود والاتر کمک می کند تا از آنچه ورای تجربه فیزیکی هست آگاه شویم و به منشا خرد و دانش کهن متصل گردیم. این همسویی همچنین می تواند موجب گشوده شدن درهای ابعاد والاتر شود و مارا در وارد شدن به حقیقت آنها یاری کند.
"اکنون من درخواست می کنم که "همسویی خود والاتر" را که توسط ماهاچیتا باهوروچی آماده شده، به صورت کامل دریافت کنم.انجام شد.متشکرم "
همسویی
همسویی دِویک "Devic" به شما کمک می کند که به یاد آورید چرا اینجا هستید. و اگر می دانید چرا اینجا هستید انگیزه پیروی از هدف زندگی خود را داشته باشید. کمک می کند که ما در سطح روحی مراقب خودمان باشیم و در ما یک تغذیه روحانی عرفانی ایجاد می کند که برای خودمان و دیگران مفید است. آن به ما کمک می کند که قدرت نظارت، قضاوت، مسئولیت پذیری، حفاظت، اهمیت دادن و عشق ورزی را در زندگی افزایش دهیم.
"اکنون من درخواست می کنم که "همسویی دِویک" را که توسط ماهاچیتا باهوروچی آماده شده، به صورت کامل دریافت کنم.انجام شد.متشکرم "
⚛⚛⚛⚛⚛⚛⚛⚛⚛⚛⚛⚛⚛⚛
توجه این همسویی ها نوعی جلسات انرژی هستند و نمی توانید آنها را به دیگران منتقل کنید ، تکرار هر کدام از آنها موجب تقویت اثراتش شده و محدودیتی برای تکرارشان نیست.
همسویی های بعدی اضافه خواهند شد.
سایت جیوتی مارگا ـ راه نور
www.jyoti-marga.in
کانال لایتورک، ریکی، خودشناسی👇🙌👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz22Zn2MAQqqz8BI4g
@lightwork1
امروز باران مي باريد خودم را ديدم در انتظار من
و آنگاه بياد آوردم
كه هنوز متولد نشده ام
تا امروز تنها گمان ميكردم، كه سالهاست به اين دنيا آمده ام و زندگي را از سر گرفته ام
گرچه در اعماق وجودم هميشه ميدانستم كه هنوز تا تولد راه زيادي دارم
آري ...باوركنيم كه ما هنوز به دنيا نيامده ايم
در جايي نه چندان دور بي صبرانه انتظار خودمان را ميكشيم تا متولد شويم
بايد از درون خود به دنيا بياييم
بايد كمك كنيم تا خودمان را به دنيا بياوريم
و اين عظيم ترين امكان است
آغاز اينجاست آغازي بي پايان
به سمت و سوي بيكرانگي
مرجانا
امروز باران مي باريد خودم را ديدم در انتظار من
و آنگاه بياد آوردم
كه هنوز متولد نشده ام
تا امروز تنها گمان ميكردم، كه سالهاست به اين دنيا آمده ام و زندگي را از سر گرفته ام
گرچه در اعماق وجودم هميشه ميدانستم كه هنوز تا تولد راه زيادي دارم
آري ...باوركنيم كه ما هنوز به دنيا نيامده ايم
در جايي نه چندان دور بي صبرانه انتظار خودمان را ميكشيم تا متولد شويم
بايد از درون خود به دنيا بياييم
بايد كمك كنيم تا خودمان را به دنيا بياوريم
و اين عظيم ترين امكان است
آغاز اينجاست آغازي بي پايان
به سمت و سوي بيكرانگي
مرجانا
Telegram
attach 📎
خرد فقط زمانی شكوفا می شود كه بدانی چگونه تنها باشی. خرد طبيعت وجود توست. آنگاه كه تو كاملا تنهايی و همه عالم را فراموش كرده ای، آنگاه كه فقط خودت هستی، در درون خودت خوش و خرمی و هيچ نيازی به ديگری و هيچ ميل و هوسی برای هيچ چيز ديگر نداری، در آن آرامش خلوت با خويش، خرد شكوفا می شود. خرد به معنای دانش نيست. خرد يعنی بصيرت، يعنی روشنی. خرد به معنای معلومات نيست، بلكه به معنای دگرگونی است. خرد يعنی نگريستن به زندگی به شيوهای كاملا تازه. بياموز كه تنها باشی و بگذار تا خرد از عمق وجودت به سطح آيد. آنگاه می توانی در دنيا زندگی كنی اما در عين حال حتی در ميان جمع نيز تنها، بیتفاوت و تاثير ناپذير خواهي ماند. تو در دنيا خواهی بود نه از دنيا. و تو قابليت تشخيص درست از نادرست را خواهی يافت. ديگر به احكام و دستورات بيرونی تكيه نخواهی كرد. ديگر بر انجيل و .... تكيه نخواهی كرد. تو كتاب مقدس خود را يافتهای. صدای خدا را از درون قلبت شنيدهای. ديگر نيازی به اطلاعات درجه دوم و دست دوم نداری. اينك تو يك خط مستقيم تماس با خدا داری...
@lightworkers
@lightwork1
@lightworkers
@lightwork1
Telegram
attach 📎
سلام
هرکسی بتونه در یک جمله بگه که چه چیزی در برخی از درمانگرها باعث میشه که قدرت بیشتری داشته باشند و بهتر نتیجه بگیرند. یک جایزه پیش من داره!
این یک توانایی کلیدی و مهمه که برخی دارند و در شفا بخشی ازش استفاده می کنند. حتی در روشهای دیگری غیر از ریکی. (منظور از توانایی قدرت ماورایی نیست، بلکه چیزیه که همه دارند ولی پرورشش ندادند)
چیزی که دنبالشم بگین رو میخوام که حتما خیلی مستقیم بهش اشاره کنید. و خوب توضیحش بدین ولی فقط یک چیزه، اگر چندتا چیز رو توضیح بدین قابل قبول نیست! پس در توضبح دادنتون دقت کنید.
راهنمایی: چیزیه که از نظر علمی اثراتش ثابت شده و قابل سنجشه!
پیشنهاد می کنم از شهودتون استفاده کنید.
پاسخ سوال و برندگان رو تو چند روز آینده اعلام می کنم.
توجه: این هدیه فقط به اعضای لایتورکرز داده میشه، در صورتی که هنوز عضو نیستید ولی جواب بدین می تونید پس از ورود درخواست کنید تا بهتون بدم.
---------------------------
مسابقه به اتمام رسید، مشاهده پاسخ در این پست:
http://www.jyoti-marga.in/forum/thread-1406-post-12415.html#pid12415
@lightwork1
هرکسی بتونه در یک جمله بگه که چه چیزی در برخی از درمانگرها باعث میشه که قدرت بیشتری داشته باشند و بهتر نتیجه بگیرند. یک جایزه پیش من داره!
این یک توانایی کلیدی و مهمه که برخی دارند و در شفا بخشی ازش استفاده می کنند. حتی در روشهای دیگری غیر از ریکی. (منظور از توانایی قدرت ماورایی نیست، بلکه چیزیه که همه دارند ولی پرورشش ندادند)
چیزی که دنبالشم بگین رو میخوام که حتما خیلی مستقیم بهش اشاره کنید. و خوب توضیحش بدین ولی فقط یک چیزه، اگر چندتا چیز رو توضیح بدین قابل قبول نیست! پس در توضبح دادنتون دقت کنید.
راهنمایی: چیزیه که از نظر علمی اثراتش ثابت شده و قابل سنجشه!
پیشنهاد می کنم از شهودتون استفاده کنید.
پاسخ سوال و برندگان رو تو چند روز آینده اعلام می کنم.
توجه: این هدیه فقط به اعضای لایتورکرز داده میشه، در صورتی که هنوز عضو نیستید ولی جواب بدین می تونید پس از ورود درخواست کنید تا بهتون بدم.
---------------------------
مسابقه به اتمام رسید، مشاهده پاسخ در این پست:
http://www.jyoti-marga.in/forum/thread-1406-post-12415.html#pid12415
@lightwork1
Telegram
attach 📎
@lightwork1
نظر یکی از اعضای محترم انجمن👇
با سلام
طبق چیزی که تا به حال چه در مورد درمان شدنم توسط ِ فردی دیگر ، و چه درباره ی نقش ِ درمانگری ِ خودم برای فردی دیگر تجربه کرده ام ، به این دریافتها رسیده ام .
در مورد خودم در ابتدای کار با یک درمانگر که فقط با ریکی اسویی کار میکرد ، وارد یک گفتگوی دوستانه شدیم که به من در قبل نیز پیشنهاد ِ درمان داده بود ، ولی چون من از ریکی و امور ِ معنوی ِ اینچنینی ، اطلاعاتی نداشتم ، جلسه ی اول را با ترس و یا اکراهی ناشناخته آغاز کردم و در حین ِ دریافت ِ نور و بعد پس از اولین جلسه ی دریافت ِ ریکی زندگی ِ من بسیار متحول شد ! زیرا به ادراکات مبهوت کننده ای رسیدم ... و پس از آن ، رشد ِ روحی ام دچار ِ پیشرفتی سریع گشت ، بنابراین گفته ی دوستمان را که در بالا آمده در مورد ِ خود صادق نمیبینم چرا که نه تنها من به ریکی برای درمانِ دردی که پزشکان نتوانسته بودند با داروها رفعش کنند ایمان نداشتم و آن را با دیده ی ترس و شک نگاه میکردم ، بلکه از ریکی انتظار ِ تحول ِ روحی را که اصلا نداشتم ! پس از اولین جلسه که بسیار متحولم کرد ، بیست و هشت جلسه درمان ِ پیاپی از راه نزدیک دریافت کردم که باعث شد من به مسیری برای آشنایی با پدیده های متفاوتی از شفای جسم و روح و ذهن کشیده شوم ، که این شفایی ممتاز را در حق ِ من ایفا کرد یعنی نه تنها شفای جسم را در زمینه های اولیه دریافت کردم که با دیگر پدیده های موثر برای درمان ِ خود و دیگران نیز ادراکاتی جالب حاصل کردم . نتیجه گیری من این بود که درمانگری که با من کار میکرد به قدری به شفادرمانیش و همینطور اعجاز ِ ریکی ، ایمان داشت که بر منفیات و شکیات ِ من توانست غلبه کند . و این را به عنوان مهمترین مسئله در درمان قبول دارم : ایمان ِ فرد ِ درمانگر به اقتدار ِ ریکی و قبول داشتن ِ خود در برقراری این ارتباط با بدن ِ فرد ِ دریافت کننده ی نور اولین حرف را میزند.
بی شک فردی که ریکی را برای درمان از ما میپذیرد ، خود تا حدودی بر روی نور باز است وگرنه قرار نیست اول ، کسی را به درمان با ریکی متقاعد کنیم و سپس شروع به کار با او کنیم . فردی که چیزی را از ریشه و بن قبول ندارد حاضر نیست زیر ِ دست ِ من ِ نوعی بنشیند ؛ پس همان ذره ای از تمایل که او را به سمت ِ درمان با نور میکشاند از نظر ِ من کافیست . فرد ِ درمان شونده با نور ِ ریکی در مرحله ی اول دچار تحول ِ درمان میشود ولی مسئله این است که اگر فردی مثبت نباشد و نداند باید از چه جنبه های ذهنی و روحی یی استفاده ببرد تا دوباره برای ِ خود مشکلاتی جدید با افکاری منفی نسازد ، بدون شک به مریضی های مشابه یا عود کردن ِ همان درد دوباره و دوباره دچار میشود و این مشکل ساز است نه ایمان نداشتن ِ زیاد ِ فرد ِ درمان شونده به ریکی .
مسئله ی دیگر اینکه من بارها در لحظاتی که بیمار کودک بوده یا شخصی در کما رفته ، با اجازه ی خودبرتر فرد ، برایش انرژی فرستاده ام تا در صورتی که خودبرترش دریافت انرژی را به صلاح و خیر میداند ، انرژی در دنیای ِ او فعال شود وگرنه به شفای زمین منتقل شود ، و با اینکه فرد ِ بیمار دارای قدرت ِ تصمیم گیری نبوده و پزشکان تقریبا از او دست شسته بودند و فقط وقوع معجزه را برای زنده ماندنش اقرار میکردند ، باز هم جوابی مثبت از درمان گرفته ام . کودک ِ سرطانی ِ شفا یافته ، و فرد ِ از کما درآمده . البته در مواردی نیز با اینکه فرد در کما بوده و خانواده اش اجازه ی درمان را داده بودند ولی جوابی مبنی بر شفای جسمی عارض نشد که این را متاثر از تشخیص ِ خودبرتر ِ فرد میدانم و مرا با نتیجه ی ظاهری کاری نیست . پس در این مورد هم نقش ِ درمانگر و ایمان داشتن به قدرت ِ اعجاز ِ ریکی را خود تجربه کرده ام .
با یک جمع بندی میتوانم اقرار کنم که معجزه هایی که از ریکی دریافت کرده ام ، بستگی به بیمار نداشته بلکه بسته به ایمان ِ فرستنده ی انرژی نسبت به اعجاز ریکی بوده . برعکس ادامه ی درمان و رفع ِ عوامل ِ مشکل ساز که دوباره فرد با اندیشه هایی نامطلوب ، برای خود بیماری ِ جدید و مشابه نسازد بستگی به خود ِ بیمار دارد و تضمینی برای عود نکردن و یا برگشت ِ یک بیماری از طرف ِ درمانگر ، مطلقا وجود ندارد .
خیر پیش و در پناه حق
جویا
@lightwork1
برای به اشتراک گذاری تجربیات و نظرات خود میتوانید به آیدی زیز پیام ارسال فرمایید👇
🆔 @reza809
نظر یکی از اعضای محترم انجمن👇
با سلام
طبق چیزی که تا به حال چه در مورد درمان شدنم توسط ِ فردی دیگر ، و چه درباره ی نقش ِ درمانگری ِ خودم برای فردی دیگر تجربه کرده ام ، به این دریافتها رسیده ام .
در مورد خودم در ابتدای کار با یک درمانگر که فقط با ریکی اسویی کار میکرد ، وارد یک گفتگوی دوستانه شدیم که به من در قبل نیز پیشنهاد ِ درمان داده بود ، ولی چون من از ریکی و امور ِ معنوی ِ اینچنینی ، اطلاعاتی نداشتم ، جلسه ی اول را با ترس و یا اکراهی ناشناخته آغاز کردم و در حین ِ دریافت ِ نور و بعد پس از اولین جلسه ی دریافت ِ ریکی زندگی ِ من بسیار متحول شد ! زیرا به ادراکات مبهوت کننده ای رسیدم ... و پس از آن ، رشد ِ روحی ام دچار ِ پیشرفتی سریع گشت ، بنابراین گفته ی دوستمان را که در بالا آمده در مورد ِ خود صادق نمیبینم چرا که نه تنها من به ریکی برای درمانِ دردی که پزشکان نتوانسته بودند با داروها رفعش کنند ایمان نداشتم و آن را با دیده ی ترس و شک نگاه میکردم ، بلکه از ریکی انتظار ِ تحول ِ روحی را که اصلا نداشتم ! پس از اولین جلسه که بسیار متحولم کرد ، بیست و هشت جلسه درمان ِ پیاپی از راه نزدیک دریافت کردم که باعث شد من به مسیری برای آشنایی با پدیده های متفاوتی از شفای جسم و روح و ذهن کشیده شوم ، که این شفایی ممتاز را در حق ِ من ایفا کرد یعنی نه تنها شفای جسم را در زمینه های اولیه دریافت کردم که با دیگر پدیده های موثر برای درمان ِ خود و دیگران نیز ادراکاتی جالب حاصل کردم . نتیجه گیری من این بود که درمانگری که با من کار میکرد به قدری به شفادرمانیش و همینطور اعجاز ِ ریکی ، ایمان داشت که بر منفیات و شکیات ِ من توانست غلبه کند . و این را به عنوان مهمترین مسئله در درمان قبول دارم : ایمان ِ فرد ِ درمانگر به اقتدار ِ ریکی و قبول داشتن ِ خود در برقراری این ارتباط با بدن ِ فرد ِ دریافت کننده ی نور اولین حرف را میزند.
بی شک فردی که ریکی را برای درمان از ما میپذیرد ، خود تا حدودی بر روی نور باز است وگرنه قرار نیست اول ، کسی را به درمان با ریکی متقاعد کنیم و سپس شروع به کار با او کنیم . فردی که چیزی را از ریشه و بن قبول ندارد حاضر نیست زیر ِ دست ِ من ِ نوعی بنشیند ؛ پس همان ذره ای از تمایل که او را به سمت ِ درمان با نور میکشاند از نظر ِ من کافیست . فرد ِ درمان شونده با نور ِ ریکی در مرحله ی اول دچار تحول ِ درمان میشود ولی مسئله این است که اگر فردی مثبت نباشد و نداند باید از چه جنبه های ذهنی و روحی یی استفاده ببرد تا دوباره برای ِ خود مشکلاتی جدید با افکاری منفی نسازد ، بدون شک به مریضی های مشابه یا عود کردن ِ همان درد دوباره و دوباره دچار میشود و این مشکل ساز است نه ایمان نداشتن ِ زیاد ِ فرد ِ درمان شونده به ریکی .
مسئله ی دیگر اینکه من بارها در لحظاتی که بیمار کودک بوده یا شخصی در کما رفته ، با اجازه ی خودبرتر فرد ، برایش انرژی فرستاده ام تا در صورتی که خودبرترش دریافت انرژی را به صلاح و خیر میداند ، انرژی در دنیای ِ او فعال شود وگرنه به شفای زمین منتقل شود ، و با اینکه فرد ِ بیمار دارای قدرت ِ تصمیم گیری نبوده و پزشکان تقریبا از او دست شسته بودند و فقط وقوع معجزه را برای زنده ماندنش اقرار میکردند ، باز هم جوابی مثبت از درمان گرفته ام . کودک ِ سرطانی ِ شفا یافته ، و فرد ِ از کما درآمده . البته در مواردی نیز با اینکه فرد در کما بوده و خانواده اش اجازه ی درمان را داده بودند ولی جوابی مبنی بر شفای جسمی عارض نشد که این را متاثر از تشخیص ِ خودبرتر ِ فرد میدانم و مرا با نتیجه ی ظاهری کاری نیست . پس در این مورد هم نقش ِ درمانگر و ایمان داشتن به قدرت ِ اعجاز ِ ریکی را خود تجربه کرده ام .
با یک جمع بندی میتوانم اقرار کنم که معجزه هایی که از ریکی دریافت کرده ام ، بستگی به بیمار نداشته بلکه بسته به ایمان ِ فرستنده ی انرژی نسبت به اعجاز ریکی بوده . برعکس ادامه ی درمان و رفع ِ عوامل ِ مشکل ساز که دوباره فرد با اندیشه هایی نامطلوب ، برای خود بیماری ِ جدید و مشابه نسازد بستگی به خود ِ بیمار دارد و تضمینی برای عود نکردن و یا برگشت ِ یک بیماری از طرف ِ درمانگر ، مطلقا وجود ندارد .
خیر پیش و در پناه حق
جویا
@lightwork1
برای به اشتراک گذاری تجربیات و نظرات خود میتوانید به آیدی زیز پیام ارسال فرمایید👇
🆔 @reza809
✳️ استاد ماهاچیتا باهوروچی کیست؟✳️
@lightwork1
شاید این سوال برای خیلی از کسانی که در ایران در وادی انرژی، ریکی و لایتورک
فعالیت میکنن پیش اومده باشه
که این شخص که چندین سال هست که مطالب، مقالات و انرژیهایی کانال و تنظیم میکند چه کسیست و چه عقاید... دارد.
ادمین: ماهاچیتا باهوروچی نام مستعار و روحی فردیست ایرانی
در مکاتب و سنن مختلف مثل شمنیسم و تصوف ... به شاگرد یا شخص پرتوجو نامهایی داده میشود
ماهاچیتا باهوروچی نام روحی استاد عزیزی ایرانیست که بنا بدلایل شخصی تصمیم گرفته است که فقط با این نام روحی که توسط اساتید یا گروو ایشون داده شده است قعالیت نماید
(بعضی از سایتها و کانالها اینطور احساس کردن که ایشون هندی یا پاکستانی هستن)
در ادامه شاهد متنی قرار داده شده است که تا حدودی بتوان با اخلاقیات و عقاید ایشون آشنا شد👇
برای همه عزیزان که در زمینه آگاه کردن انسانها به عشق و حقیقت الهی قدمی بر میدارند آرزوی تعادل و تعالی دارم🙏😊
ارادتمند @reza809
🔵
کد اخلاقی اعتقادی آموزشهای جیوتی مارگا
این یک کد اخلاقی برای تمام افرادی که از این آموزشها پیروی می کنند می باشد. و توصیه می کنم همه از آن پیروی کنند تا تکامل خویشت به سوی خود حقیقی و پیشرفت روحی خود را تسریع کنند. گرچه، من نه استاد اخلاقیات هستم نه خودم دارای اخلاقیات کامل هستم و این فقط یک توصیه برای بهبود زندگی شماست.
من اعتقاد کامل به خداوند (خالق هر آنچه هست، منشاء، روح کیهانی) دارم که ابتدا و انتها و ورای هر چیز است. منشاء و مبداء وجود من و تمام هستیست.
شفا دهنده فقط و فقط اوست و بدون اراده او اتمی حرکت نخواهد کرد، من فقط یک کانال برای انرژی هستم.
من اعتقاد کامل به این دارم که همه چیز انرژیست و همه چیز تغییر می کند و قابل تغییر است.
من نظرم را به دیگران تحمیل نمی کنم. و نیازی به اثبات چیزی به دیگران نمی بینم. آنان که در پی اثبات خود یا نظرات خود به دیگران هستند از خرد کیهانی به دور هستند.
من به مذهب و اعتقادات فردی دیگران احترام می گذارم و به تمام مذاهب احترام می گذارم.
من همیشه دیگران را ترغیب به زندگی سالم، رعایت اخلاقیات و انسانیت، رعایت رژیم غذایی سالم و روش زندگی سالم از جمله استراحت مناسب و ورزش مناسب می کنم.
من در اراده و انتخاب فردی دیگران دخالت نمی کنم.
من به هیچ شکل و روشی از دانش آموز سوء استفاده نمی کنم
من هرگز بدون اجازه برای فردی تغییرات انرژیک (درمان و...) انجام نمی دهم. چرا که این دخالت در اراده آزاد فرد محسوب می شود.
من به عنوان درمانگر هرگز از موقیعت سوء استفاده نمی کنم، خصوصا از لحاظ فیزیکی. و بدون اجازه بدن فردی را لمس نمی کنم.
من سعی می کنم که با راستی و صداقت زندگی کنم و نه به صورت ذهنی، نه به صورت جسمی به هیچ کس آسیب نرسانم.
من در مورد دانسته های خود و تعالیم ادعای کذب نکرده و ناراستی به زبان نمی آورم.
من به حریم شخصی دیگران احترام می گذارم و برای آنها مزاحمت ایجاد نمی کنم.
من به هیچ کس قول و وعده تغییر (از جمله درمان شدن) نمی دهم، در حالی که بهترین تلاش خود را برای تغییر ذهنیت آنها برای بهتر شدن و افزایش باور مثبت آنها می کنم.
من به هیچ عنوان به فرد تحت در مان توصیه های پزشکی، درمانی نمی کنم و در دانش و کار تخصصی پزشکان دخالت نمی کنم.
من هرگز فردی را ترغیب به کنار گذاشتن درمان پزشکی یا جایگزین کردن آن با روش درمان با انرژی نمی کنم.
من همیشه با عشق و شفقت نسبت به تمام انسانها خصوصا کسانی که به من مراجعه می کنند زندگی می کنم. و صرف نظر از ذهن افراد، جوهره یکسان الهی را در همه می بینم و به آن احترام می گذارم.
این اصول همه اصول نیستند و من مهمترین آنها را که در ذهن داشتم نوشتم.
با آروزی تعادل و تعالی
سایت جیوتی مارگا ـ راه نور
www.jyoti-marga.in
کانال لایتورک، ریکی، خودشناسی👇🙌👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz22Zn2MAQqqz8BI4g
@lightwork1
شاید این سوال برای خیلی از کسانی که در ایران در وادی انرژی، ریکی و لایتورک
فعالیت میکنن پیش اومده باشه
که این شخص که چندین سال هست که مطالب، مقالات و انرژیهایی کانال و تنظیم میکند چه کسیست و چه عقاید... دارد.
ادمین: ماهاچیتا باهوروچی نام مستعار و روحی فردیست ایرانی
در مکاتب و سنن مختلف مثل شمنیسم و تصوف ... به شاگرد یا شخص پرتوجو نامهایی داده میشود
ماهاچیتا باهوروچی نام روحی استاد عزیزی ایرانیست که بنا بدلایل شخصی تصمیم گرفته است که فقط با این نام روحی که توسط اساتید یا گروو ایشون داده شده است قعالیت نماید
(بعضی از سایتها و کانالها اینطور احساس کردن که ایشون هندی یا پاکستانی هستن)
در ادامه شاهد متنی قرار داده شده است که تا حدودی بتوان با اخلاقیات و عقاید ایشون آشنا شد👇
برای همه عزیزان که در زمینه آگاه کردن انسانها به عشق و حقیقت الهی قدمی بر میدارند آرزوی تعادل و تعالی دارم🙏😊
ارادتمند @reza809
🔵
کد اخلاقی اعتقادی آموزشهای جیوتی مارگا
این یک کد اخلاقی برای تمام افرادی که از این آموزشها پیروی می کنند می باشد. و توصیه می کنم همه از آن پیروی کنند تا تکامل خویشت به سوی خود حقیقی و پیشرفت روحی خود را تسریع کنند. گرچه، من نه استاد اخلاقیات هستم نه خودم دارای اخلاقیات کامل هستم و این فقط یک توصیه برای بهبود زندگی شماست.
من اعتقاد کامل به خداوند (خالق هر آنچه هست، منشاء، روح کیهانی) دارم که ابتدا و انتها و ورای هر چیز است. منشاء و مبداء وجود من و تمام هستیست.
شفا دهنده فقط و فقط اوست و بدون اراده او اتمی حرکت نخواهد کرد، من فقط یک کانال برای انرژی هستم.
من اعتقاد کامل به این دارم که همه چیز انرژیست و همه چیز تغییر می کند و قابل تغییر است.
من نظرم را به دیگران تحمیل نمی کنم. و نیازی به اثبات چیزی به دیگران نمی بینم. آنان که در پی اثبات خود یا نظرات خود به دیگران هستند از خرد کیهانی به دور هستند.
من به مذهب و اعتقادات فردی دیگران احترام می گذارم و به تمام مذاهب احترام می گذارم.
من همیشه دیگران را ترغیب به زندگی سالم، رعایت اخلاقیات و انسانیت، رعایت رژیم غذایی سالم و روش زندگی سالم از جمله استراحت مناسب و ورزش مناسب می کنم.
من در اراده و انتخاب فردی دیگران دخالت نمی کنم.
من به هیچ شکل و روشی از دانش آموز سوء استفاده نمی کنم
من هرگز بدون اجازه برای فردی تغییرات انرژیک (درمان و...) انجام نمی دهم. چرا که این دخالت در اراده آزاد فرد محسوب می شود.
من به عنوان درمانگر هرگز از موقیعت سوء استفاده نمی کنم، خصوصا از لحاظ فیزیکی. و بدون اجازه بدن فردی را لمس نمی کنم.
من سعی می کنم که با راستی و صداقت زندگی کنم و نه به صورت ذهنی، نه به صورت جسمی به هیچ کس آسیب نرسانم.
من در مورد دانسته های خود و تعالیم ادعای کذب نکرده و ناراستی به زبان نمی آورم.
من به حریم شخصی دیگران احترام می گذارم و برای آنها مزاحمت ایجاد نمی کنم.
من به هیچ کس قول و وعده تغییر (از جمله درمان شدن) نمی دهم، در حالی که بهترین تلاش خود را برای تغییر ذهنیت آنها برای بهتر شدن و افزایش باور مثبت آنها می کنم.
من به هیچ عنوان به فرد تحت در مان توصیه های پزشکی، درمانی نمی کنم و در دانش و کار تخصصی پزشکان دخالت نمی کنم.
من هرگز فردی را ترغیب به کنار گذاشتن درمان پزشکی یا جایگزین کردن آن با روش درمان با انرژی نمی کنم.
من همیشه با عشق و شفقت نسبت به تمام انسانها خصوصا کسانی که به من مراجعه می کنند زندگی می کنم. و صرف نظر از ذهن افراد، جوهره یکسان الهی را در همه می بینم و به آن احترام می گذارم.
این اصول همه اصول نیستند و من مهمترین آنها را که در ذهن داشتم نوشتم.
با آروزی تعادل و تعالی
سایت جیوتی مارگا ـ راه نور
www.jyoti-marga.in
کانال لایتورک، ریکی، خودشناسی👇🙌👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz22Zn2MAQqqz8BI4g
Forwarded from 🎼موسیقی های مقدس🎼
Audio
🔹🔶 Water Of Mystery China Concert 🔶🔹
#بیکلام
#آرامش_بخش
#موزیک_مدیتیشن
سایت جیوتی مارگا - راه نور
Www.jyoti-marga.in
کانال موسیقیهای مقدس👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz-fL7Cv5GF5MC1jXw
#بیکلام
#آرامش_بخش
#موزیک_مدیتیشن
سایت جیوتی مارگا - راه نور
Www.jyoti-marga.in
کانال موسیقیهای مقدس👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz-fL7Cv5GF5MC1jXw