لایت ورک، ریکی، خود شناسی
1.29K subscribers
1.29K photos
369 videos
196 files
1.19K links
#لایت_ورک به تمامی سیستمهای کار با نور بر پایه ریکی گفته میشود.
#ریکی یک روش ساده ولی قدرتمند #درمان کل نگر است.


آموزش و همسویی بیش از ۱۰۰ سیستم نورانی
با ۱۵ سال تجربه

ادمین :
@reza809
Download Telegram
  نحوه حرکت شاکتی (کندالینی) و ترتیب شکوفایی چاکراها تا رسیدن به مرکز تاج.
به حرکت دقت کنید تا کندالینی درچاکرای خورشیدی شکوفا (مستقر) نشده بارها ممکن است شاکتی نزول و صعود داشته باشد.
@kundalini_iran
@Lightwork1
تعريف و بيان علمي مودرا :
کلمه مودرا در زبان سانسکریت از ریشه مود (mud) می باشد و به معنی حال خوش ، خوشحالی و سرور است . بنابر اين مودرا ، تمرينات سرور آور يا لذت بخش معنی می گردد . معنای دیگر کلمه مودرا ، حالات ، اشاره ، فداکاری و . . . بوده و در حکمت های علمي ـ عملي و شاخه های نظری یوگا به معنای جریان پرانیک است . مودراها حرکات ظریفی هستند که سطح آگاهی و هوشیاری را توسعه می دهند و باعث می شوند که تمرکز فکر در کاری که مشغول انجام آن هستیم ، افزايش يابد . از مودرا به مفهوم مهر و موم کردن فکر و ذهن جهت کسب رازهای پنهان نیز ياد شده است .
بکار بستن مودراها فکر را قفل کرده و در واقع به فکر اجازه نمی دهد که از طریق اعضای حسی به سمت خارج و محسوسات کشیده شود ، بلکه فکر را به درون رجعت داده و آن را در قلب ، ثابت نگه می دارد . مبدأ پیدایش مودراها دقيقاً مشخص نیست . بررسی هاي انجام شده ، نشانگر آنست که مودراها مخصوص به منطقه اي خاص نبوده و در تمام دنيا وجود داشته است ، اما در برخی از مناطق کره زمین بیشتر مورد توجه بوده است . مثلاً در هندوستان مودراها جزء ثابت تمام اعمال مذهبی و آداب روزمره مانند سلام کردن ، ادای احترام و . . . محسوب می گردد . بکارگيري مودراها همچنین در رقص های هندی نيز کاملاً مشخص و شناخته شده می باشد . برخی از نقش و نگارها و پیکره های بجا مانده در مشرق زمین ، قدمت مودراها را به قرن هاي اول و دوم قبل از میلاد مسيح می رساند .
يوگي هاي باستاني اين زبان سمبليک را در تمرينات مودرا برای اشاره به سطح هشیاري استفاده می کردند .
در دانش يوگا از مودراها پس از کسب مهارت در آساناها ، بانداها ، پراناياما (تمرينات تنفسی) و همچنين بعد از برطرف شدن انرژي هاي بلوکه شده در بدن استفاده مي گردد . مودراها با فکر در ارتباط هستند و تمرين مودراها موجب ثابت شدن فکر بر روي يک نقطه خاص می شود و به همين جهت تمرين مودراها تمرکز را افزايش می دهد و اين امر در مديريت ذهن نقش مؤثری را ايفا می نمايد .
کانال لایتورک👇🙌👇
کانال لایتورک، ریکی، خودشناسی👇🙌👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz22Zn2MAQqqz8BI4g
انداختن گناه بیمار شدن شما به گردن
ویروس و میکروب و باکتری

انداختن گناه بیمار شدن شما به گردن طلسم و جادو و جن

تنها به نفع
داروساز و دارو فروش و مافیاست
تنها به نفع
رمال و دعانویس و جن گیر است

آگاه باش از نفست
هوشیار شو با نفست
بیدار شو با نفست

درد در توست
درمان نیز هم
کانال لایتورک👇🙌👇
کانال لایتورک، ریکی، خودشناسی👇🙌👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz22Zn2MAQqqz8BI4g
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
کلیپ آموزشی شناخت چاکراها
رنگ چاکراها
غدد و اعضا تحت تاثیر
محل چاکراها
موارد قوت و ضعف چاکراها
با ما همراه باشید
کانال لایتورک، ریکی، خودشناسی👇🙌👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz22Zn2MAQqqz8BI4g
سلام روز خوش
هفته ای پر از سلامتی، شادی و موفقیت برای همه عزیزان آرزومندم
ساعت 8.30 برنامه روزانه ارسال انرژی برای شفای کره زمین و همه ساکنانش
با ما همراه شوید👇
@lightwork1
من ........................آنم
درسی از نیمه تاریک وجود- اثر دبی فورد
دردی که از مشاهده ی کاستیهایمان عارض ما میشود ؛ وادارمان می نماید تا آنها را پنهان سازیم و برای جبران جنبه هایی که در خود نفی می کنیم ؛ نقطه ی مقابل آنها شویم ؛ سپس نقابهای شخصیتی برای خود بوجود می آوریم تا به خودمان و دیگران بقبولانیم که " آن نیستیم "
* هنگامیکه تلاش میکنیم تا " چیزی نباشیم " درواقع منابع درونی خود را به هدر میدهیم .
ما در اینجا هستیم تا از تمامی جنبه های وجودمان یاد بگیریم و با آنها آشتی کنیم
برای آنکه حقیقتا افرادی اصیل باشیم ؛ باید بگذاریم آن جنبه ای که دوست داریم و می پذیریم با تمامی جنبه هایی که محکوم می کنیم و اشتباه می پنداریم ؛ کنارِ هم در وجودمان زندگی کنند .
* هنگامیکه بتوانیم عاشقانه به این خصایل به یک چشم نگاه کنیم و هیچگونه پیش داوری در باره ی آنها نداشته باشیم ؛ آنگاه وجود ما خود به خود یکپارچه می شود .
در این حالت می توانیم " نقابهای " خود را برداریم و اطمینان داشته باشیم که یکایک ما در هستی با ( طرحی الهی ) آفریده شده ایم .
* در اینصورت می توانیم سربلند باشیم و جهان درون را در آغوش بگیریم .
🌺🌺
کانال لایتورک👇🙌👇
کانال لایتورک، ریکی، خودشناسی👇🙌👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz22Zn2MAQqqz8BI4g
"خود بالاتر" کیست؟
"خود بالاتر" که به آن "خود اتری " هم میگویند همان شما هستید. خود واقعی‌ شما، آگاهی‌ روحانی شما. شمایی که روی زمین زندگی‌ می‌کنید فقط تصویر و طرحی از خود حقیقی‌ هستید. خود حقیقی‌ ( خود بالاتر) تکمیل تر از شماست.ورژنی است که تحت حجاب فراموشی قرار نگرفته، همه چیز را از زندگی‌‌های قبلی‌ و حافظه ژنتیکی ما به یاد دارد و فراموش نکرده که از کجا آمده ایم. خود حقیقی‌ ما کتاب راهنمای زندگی‌ ما را دارد چون از نقشه‌های زندگی‌ ما به خوبی‌ آگاه است.
خود بالاتر در اتر ساکن است اما کاملا کانال اتصال خود را با شما که روی زمین هستید حفظ کرده و به افکار، تمایلات، خواسته ها، اهداف و برنامه‌های شما دسترسی دارد. اتر مایه شفافیست که تصور میشود کائنات از آن پوشیده شده و امواج و دسته‌های نور را از خود عبور میدهد و پخش می‌کند.
"خود بالاتر" همیشه در حال مشاهده شماست، با شماست و کمک شماست تا شما را به همان مسیری هدایت کند که طبق قرار داد روحانی شما قبل از ورود به این دنیا توسط شما امضاشده.میداند نقشه چیست، کجا باید بروید و با چه کسانی ، چه زمانی‌ باید ملاقات کنید. قبل از اینکه شما جسم بپوشید خود بالاتر با راهنماهای روحانی شما جمع میشود و نقشه زندگی‌ شما توضیح داده میشود. از آنها می‌خواهد که وقتی‌ شما جسم پوشیدید و روی زمین آمدید به شما از محیط اتری کمک کنند تا بتوانید نقشه‌های ریخته شده را به نتیجه برسانید. به محض اینکه به دنیا می‌‌آیید اگرچه با خود اتری در ارتباط هستید اما از نقشه‌ها چیزی به یاد نمیاورید، در نتیجه با "اراده آزاد" زندگی‌ پازل در هم ریخته یی میشود که گاها از مسیر خارج میشود.فراموش نکنید که شما همیشه به " خود بالاتر" کانکت هستید اما مهم این هست که تمرین کنیم آگاهانه با "خود اتری" ارتباط بگیریم. در اینصورت به نقشه‌های زندگیمان دسترسی پیدا می‌کنیم و مسیر را تشخیص میدهیم.

چگونه با "خود بالاتر" ارتباط بگیریم؟
ارتباط با خود بالاتر نتیجه تمرینات مداوم و روزانه است. اما اول باید باور کنیم که " خود بالاتر" وجود دارد و بعد روزانه تلاش کنیم تا ارتباطمان را قویتر کنیم. همانطور که برای رسیدن به اهداف مختلف تلاش می‌کنیم و برنامه ریزی داریم و پیشرفت خود را کنترل می‌کنیم ، موفق شدن در این ارتباط گیری هم باید هدف باشد و پیشرفت روزانه خود را درج کنیم. بهتر است تمرین کنیم که اول " خود بالاتر" را بشنویم. شاید بعضا تجربه کرده اید که یک ندای درونی‌ با شما صحبت می‌کند.گاهی‌ ما را آگاه می‌کند. گاهًا بعضی‌ شاید مثل صدای مادرشان این ندا را بشنوند. شاید خیلی‌ وقت‌ها شده که با خود می‌گوئیم یک کسی‌ به من گفت اینکار را بکن یا نکن و من به آن توجهی‌ نکردم.
برای شروع بهتر است که در تنهایی‌ شروع کنید. در جایی‌ آرام و بی‌صدا ، لازم نیست کار خاصی‌ انجام دهید فقط در سکوت باشید. چون زمانیکه در شلوغی هستیم دیگر فضای خالی‌ برای "خود بالاتر" نیست و ما قادر به تمرکز نیستیم. زمان بدهید تا "خود اتری" بتواند شنیده شود. تمرینات تنهایی را روزانه انجام دهید. یک صدایی خودش شروع به شنیده شدن می‌کند.
اگر فکر می‌کنید قادر به شنیدن نیستید میتوانید دیدن را تمرین کنید. چشمانتان را در تنهایی و سکوت ببندید و وارد دنیای تصورات و رویاها شوید. مدیتیشن‌های روزانه همراه با موزیک و شمع بسیار کمک کننده هستند.
هنگام مدیتیشن میتوانید یک توپ طلایی و یا نورانی در قفسه سینه خود تصور کنید که از آنجا به همه بدن انرژی شفا بخش و نور میفرستد تا نوک انگشتان دست‌ها و پا ها. بعد از آن به ذهنتان اجازه پرواز دهید، باغی‌ را که دوست دارید آنجا باشید تصور کنید و ببینید اولین کسی‌ که با شما در آنجا ملاقات می‌کند کیست. با هم چای بخورید، حرف بزنید. یا در کنار ساحل قدم بزنید.....بعد کم کم شروع به پرسیدن سوال‌هایتان کنید. بدون شک اول فقط تصورات شما به شما جواب میدهند، اما کم کم جواب‌ها مفهوم پیدا میکنند و هوشمندانه میشوند. این سوال و جواب‌ها را در یک دفترچه یاد داشت کنید. اگر هر روز با باور این کار را انجام دهید کم کم جواب‌هایی‌ که لازم دارید را دریافت می‌کنید و حتا میتوانید درستی‌ آنها را تست کنید.
کانال لایتورک👇🙌👇
کانال لایتورک، ریکی، خودشناسی👇🙌👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz22Zn2MAQqqz8BI4g
مراحل کامل انرژی دادن به دیگران
کانال لایتورک، ریکی، خودشناسی👇🙌👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz22Zn2MAQqqz8BI4g
#سمبل_شانتی
کانال لایتورک، ریکی، خودشناسی👇🙌👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz22Zn2MAQqqz8BI4g
کانال لایتورک، ریکی، خودشناسی👇🙌👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz22Zn2MAQqqz8BI4g
@lightwork1
تمام هنر زندگی‌ در این است که در من چه می‌گذرد...

آن زمان که جهان در گذر است......
#علی_اسکانیا
روایتی حقیقی از یک اتفاق👇👇👇👇
@lightwork1
@lightwork1

علی اسکانیا،دیدار اول
یکشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۷:۵۶ ب.ظ | نوشته ‌شده به دست : شهاب
این بار در این پست داستان یک خدا مرد واقعی به اسم علی آقا رو میخونیم ، من با این مرد در اتوبوس اسکانیایی که به مقصد تبریز میرفت همسفر شدم ، به همین علت اسمش رو تو گوشیم علی اسکانیا ذخیره کردم ، و اینجا هم این پست رو به اون اختصاص میدم ، علی اقا اهل تهران هستش و داستان آشنایی من با این فرد در پست دو تجربه ی بعد از مرگ به وضوح نوشته شده ، اما اینجا اشاره ی کوتاهی به موضوع میکنم تا یک یاد آوری بشه .

علی اسکانیا

@lightwork1
عمه ی دامادمون برای خواهرم تجربه ی مرگ خودش رو تعریف کرده بود و اینکه از بدن جدا میشه و به جهان دیگه ای منتقل میشه و اونجا از آسمان سیب هایی آویزون شده میبینه و از انسانی به اسم حاج آقا فضلی اجازه برای برگشت به جسم و زندگی دوباره دریافت میکنه ، در فاصله کوتاهی من برای مدارک باید به تبریز میرفتم و بلیط اتوبوس رو گرفتم و سوار اتوبوس شدم و بعد از چند دقیقه مردی تقریبا پنجاه ساله کنار من نشست ، قیافه عارفانه ای هم نداشت ، صورت تر تمیز و قدی متوسط و ظاهری پخته داشت ، کمی که گذشت و با هم آشنا شدیم بحث در مورد خدا و روح و این جور مسائل باز شد ، بعد علی اقا تجربه ی خروج از بدن و در اصل مرگ طبیعی خودش رو برام تعریف کرد و تجربه ی مرگ علی آقا دقیقا شبیه تجربه ی مرگ عمه ی دامادمون بود ، خیلی خیلی تعجب کردم و این موضوع رو هم برای علی آقا تعریف کردم ، علی آقا هم خودش تعجب کرد . بعد که کمی گذشت مدتی در مورد خواب و رویا صحبت کردیم ، و علی اقا وقتی متوجه شد که من هم طالب این جور بحث ها هستم خودش رو با من صمیمی دید ، گذشت تا بحث به سفیران روح رسید ، من گفتم اساتیدی هستند که انسان ها رو در خواب هدایت میکنند ، بعد در مورد سفر روح صحبت کردم و خیلی خیلی جور شدیم با هم .

بعد علی آقا گفت راستش شهاب جان من با چیزهایی که تو میگی آشنایی دارم ، تجربیات زیادی هم داشتم تو بیداری و خواب اما نمیدونستم اینا چی هست ، اولین باره که میشنوم این ها سفر روح هستش یا اساتید روح هستند ،

بعد من هم از روی کنجکاوی از علی آقا خواهش کردم تا تجربیات خودش رو واسم بگه ، علی آقا شروع به صحبت کرد ، گفت یک بار خونه نشسته بودم و به پشتی تکیه داده بودم و پاهامم دراز کرده بودم ، تلویزیون هم داشت تصویر مکه رو نشون میداد ، مردم داشتند دور مکه طواف میکردن ، من هم پیش خودم گفتم چی میشد اگه من هم الان تو مکه بودم ، در همون لحظه دیدم از جسم جدا شدم و نوری عظیم رو دیدم ، و بعد دیدم درست در خود مکه حاضر هستم و میبینم مردم دارن طواف میکنن ، من هم در کنار اونا نظاره گر مکه بودم و شروع به عبادت کردم ، و بعد از مدتی دوباره به صورت خیلی خیلی اروم به جسم برگشتم ، (من چون خودم تجربیاتی در سفر روح داشتم و با آدمای بسیاری صحبت کرده بودم به خوبی میتونم بفهمم کی دروغ میگه و کی درست میگه ، حرف های علی اقا چیزی جز حقیقت محض نبود ، ادامه ی مطالب رو بخونین براتون بیشتر و بیشتر غیر قابل باور میشه که انسان به چه مراتب بالایی میتونه برسه)

من فقط گوش میدادم ، و پرسیدم تجربه ی دیگه ای هم داشتین ؟

گفت نگم بهتره باور نمیکنی ، گفتم اتفاقا من خیلی خیلی از این مطالب شنیدم و عجیب تر از این ها رو هم دیدم ، بگین لطفا . باز علی آقا شروع به صحبت کرد : من یک خونه نزدیکای شاه عبدلعظیم دارم که نیمه کاره هست و مشغول ساختن اون هستم ، البته چون پولم زیاد نیست کم کم میسازمش ، من نزدیک ۴٫۵ میلیون تومن پول جمع کرده بودم تا بتونم خونه رو کمی جلو ببرم ، بعد از زنم شنیدم که دختری تو کوچه خودمون هست که میخواد ازدواج کنه و واسه خریدن جهیزیه مشکلانی دارن ، مرد خانوداه هم چند سال قبل فوت کرده و و دختره هم خیلی خیلی از این موضوع ناراحته ، من هم چیزی نگفتم و کمی خودم تحقیقات کردم دیدم حرف همسرم درسته و واقعا مشکل دارن ، بعد یک شب که از سر کار بر میگشتم اومدم خونه و کل پول رو برداشتم و یواشکی رفتم درب منزل اون خانواده و مادر دختر خانوم اومد دم درب ، از اونجایی که میدونستم این ها نمیتونن پول رو به من پرداخت کنن بسته رو به مادر دختره دادم و گفتم پیره مردی به من گفته که بیام این بسته رو به شما بدم تا مشکل شما حل بشه ، مادر دختره هم گفت کی ؟ چه کسی ؟ گفتم نمیدونم خانم فقط به من گفتن هر طور شده این بسته رو به شما بدم و برم ، این و از من قبول کنین که برای من مسئولیت داره ، مادره هم مونده بود که کی؟ آخه چرا ؟ بعد جلوی من بسته رو باز کرد دید پول توشه و گفت کی این و داده آقا ؟ چطور بهش برگردونم؟

من هم گفتم پیره مرده به من گفت لازم نیست برگردونه فقط سفارش کرد که این و به شما بدم تا مشکل شما حل بشه ، بسته رو دادم و اومدم و اون زن هم تا چند دقیقه دم درب منزل خشکش زده بود . بعد علی اقا میگفت : اون شب اومدم خونه و خیل
ی خیلی خوشحال بودم ، باز نشستم تو پذیرایی و بچه ها و همسرم تو اشپزخونه بودن ، کانال های تلویزیون رو که عوض میکردم دیدم حرم امام رضا رو نشون میده ،

اون شب هم به خودم گفتم ای کاش من اونجا بودم ، باز دیدم همون حالت به وجود اومد و نا خواسته خودم رو تو حرم امام رضا دیدم و همینطور سرپا شروع به عبادت کردم .

گذشت تا بعد از یک هفته که یکی از همسایه ها من رو دید وگفت علی آقا سلام ، سلام علیک و حال و احوال پرسی کردیم بعد به من گفت شما چرا با ما نیومدین برگردیم ؟ گفتم برگردیم ؟ گفت بله ما با کاروان بودیم ، با هم تو حرم امام رضا صحبت کردیم ، گفتم ما با کاروان اومدیم بیاین با هم بر میگردیم ؟ شما هم گفتین که نه من خودم تنها بر میگردم ، بعد علی اقا گفت من حرم نبودم اشتباه میکنین ، و همسایه هم هی گیر داده بود که من خودم باهات تو حرم حال و احوال پرسی کردم ، تو حرم هم دیگه رو دیدیم و ….

تا اینکه یکی از هم محلی ها اومد و گفت بابا علی اقا این هفته کامل تهران بوده ، مشهد نبوده که ، و همسایه هم با کلی تعجب از من خداحافظی کرد . بعد علی اقا گفت نمیدونم چرا اون هم من رو در مشهد دیده بوده ، و بعد من براش توضیح دادم که انسان که به درجات بالای معنوی میرسه میتونه در چند مکان حاضر باشه .

بعد از علی آقا پرسیدم باز تجربه ی این جوری داشتین ؟ گفت اینطوری نه اما دوبار هم از امام زاده شاه عبدالعظیم حاجت گرفتم ، گفتم چطوری ؟ تعریف کنین لطفا :

گفت یک بار سی و پنج میلیون تومن چک داشتم و زمان وصول چک برای یک هفته بعد بود ، یکی از دوستام پولی که داشتم رو خورده بود و فقط سه ملیون و پانصد هزار تومن پول داشتم ، شب رفتم امام زاده عبدالعظیم و نشستم و کلی با خدا درد و دل کردم و همونطور کنار زری نشسته بودم ، بعد از چند ساعت فردی زد پشت شونم و گفت برو حاجتت رو گرفتی ، میگفت وقتی برگشتم کسی رو ندیدم ، گفتم شاید خیالاتی شدم ، بعد تا خونه پیاده رفتم و فردا صبحش رفتم بانک تا سه میلیون نیم رو به حساب بریزم که حسابم خالی نباشه ،

قبض رو نوشتم تحویل کارمند بانک دادم و پول رو از پلاستیک مشکی که دستم بود خارج کردم و به کارمند بانک دادم ، بعد دیدم هنوز پاکت سنگینه ، و به یک بار دیگه دیدم همون قدر پول توی پاکت هست ، این کار ادامه داشت تا سی پنج ملیون تومان به کارمند بانک تحویل دادم ، که کارمند بانک به من گفت آقا قبض رو اشتباه نوشتی ، پشت نویسش کن ، سی و پنج میلیون تومان درسته نه سه میلیون پانصد .

متاسفانه الان دومین باری که در امام زاده عبدالعظیم حاجت گرفته بود رو یادم نیست چیه ، چون این موضوع مربوط به دو سال پیشه .

من همینطور محو حرفای علی آقا بودم و میدونستم که داره درست میگه ، در ثانی تجربه ی معنوی بعد از مرگی که داشته درست مانند عمه ی دامادمون بود و یک مرد ۵۰ ساله برای یک شخص غریبه تو اتوبوس نیازی به دروغ گویی و خود نمایی نداره ، همینطور بحث ادامه داشت ، کمی من صحبت میکردم و کمی علی آقا ، و باز علی اقا کم کم که میدید من هم اطلاعاتی دارم اون هم حرف هاش و که سالها بود برای کسی نگفته بود رو برای من باز گوکرد .

علی آقا گفت من خواهری داشتم که چند سال پیش فوت کرد ، من قبل از اینکه خواهرم از دنیا بره رویاهایی میدیدم ، اما فکر نمیکردم که درست باشه ، تا اینکه بعد از یک هفته رویاهام به حقیقت پیوست و خواهرم به رحمت خدا رفت ، بعد علی آقا میگفت: چون میدونستم خواهرم خیلی خیلی انسان پاکی بوده و جایگاهش رو در اون دنیا دیده بودم به هیچ عنوان از مرگش ناراحت نبودم ، چون میدونستم در جای خوبی هستش ، علی آقا ادامه داد : آقا شهاب شاید حرفایی که بهت میزنم رو باور نکنی اما خدای من خودش شاهده که حرفام عین حقیقته ، و گفت که من حتی بعد از مرگ خواهرم ، خواهرم رو به عینه در بیداری میدیدم ، زمان هایی که کسی منزلمون نبود میمود به من سر میزد و با هم صحبت میکردیم و بچه ها میومدن خونه خدافظی میکرد و میرفت ، گذشت تا اینکه بعد از مدتی خواهرم به من گفت علی من میخوام پسرم رو هم با خودم ببرم ، اون تو این دنیا حیفه بمونه ، شاید اون هم با من بیاد ، و دوری نگذشت و تقریبا بعد از یک ماه خواهر زدم هم فوت کرد و از دنیا رفت .

از علی آقا پرسیدم که چطور این هارو دیدی ؟ به نظرت علتش چیه ؟ گفت راستش من ادم آنچنان مذهبی نیستم ، همین قدر که واجبات دینی خودم رو کامل انجام میدم ، نمازم رو سر وقت میخونم ، روزه میگیرم و انسان بی ازاری هستم ، اما شهاب چیزی که فکر کنم باعث شده رشد کنم اینه که هیچ چیز مثل کمک کردن به مردم بهم خوشحالی نمیده ، من تو بازار پارچه فروشا یک غرفه دارم و یک ماشین و یک خونه و یک زندگی ، در آمد مورد نیاز خانوادم رو کنار میذارم و هرچی اضافه تر در بیارم رو به اونایی که واقعا نیازمندن میدم ،

هیچ کسی هم نیمدونه که من این کارهارو میکنم ، خودم میدونم و خدای خودم ، حتی خانوادم هم از این ها بی خبرن ، ا
لانم این هارو به تو گفتم چون حس کردم تو هم چیزهایی میدونی و درکم میکنی ، خدا هم کم و بیش به من میرسونه روزیم رو .

بعد من به علی اقا تا اونجایی که اطلاعات داشتم کمکش کردم ، بهش در مورد اساتید گفتم ، قابلیت های روح و خواب های معنوی ، علت خواب های معنوی و علی آقا هم با این که دارای دنیایی تجربه دیداری بود حرفام رو گوش میکرد و من که اکثر تجربه هام تو اون زمان از مطالعاتم بود واسش مطالب رو شرح میدادم .

دیگه حرفی به میان نیومد و تو اتوبوس خوابمون برد و صبح که میخواستیم از هم جدا شیم من شماره موبایل علی آقا رو از ایشون گرفتم و کلی هم بهش تارف کردم که به منزل ما بیاد اما گفت که باید به پادگان زمان جبهش بره (لشکر ۲۱ حمزه تبریز) و از اونجا مدارکی رو لازم داره و از هم جدا شدیم .

زمان گذشت من تقریبا بعد از ۵ ماه دوباره به تهران رفتم تا چند تا از دوستای دوره ی کاردانی رو ببینم و کلی باهم حرف بزنیم ، دوستان رو دیدم و وقتی میخواستم برگردم ساعت ۵ بعد از ظهر بود و من چهارراه افسریه بودم ، گفتم بزار یک زنگ به علی آقا بزنم اگه شد ببینمش ، تماس رو گرفتم و با علی اقا صحبت کردم و قرار شد که برم بازار سبزه میدون و علی اقا رو ملاقات کنم ، رفتم و به علی اقا تماسی دوباره گرفتم و من و به غرفش راهنمایی کرد ، جلو غرفش که رسیدم دیدم تقریبا همه مغازه های پارچه فروشی اونجا ۶ متری و خیلی کوچیک هستند ، علی اقا هم در مغازه رو بست و باهم پیاده رفتیم تا پارکینگ ، ماشین رو از پارکینگ خارج کرد ، علی اقای ما یک تاکسی ار دی سبز رنگ داشت ، (تاکسی بی سیم). کلی باهم حال و احوال کردیم . گفتم راستش علی اقا دوست دارم باز درمورد اون بحث های تو اتوبوس با هم حرف بزنیم ،

گفت خب شما شروع کن و من گوش میدم ، کمی من حرف زدم و بعد گفت امشب برنامت چیه شهاب ؟ گفتم تا ساعت ۸ بیکار هستم و بعدش باید برم هشتگرد منزل خواهرم ، گفت چون من باید برم تا بیمارستان نمیخوام دیرت بشه ، گفتم بیمارستان چرا ؟ گفت : یک بنده خدایی چشماش رو عمل کرده الان تو بیمارستانه و میرم بهش سر بزنم ، گفت : البته تو که غریبه نیستی هزینه ی عمل چشمش با منه ، اما خب باید بهش سر بزنم ببینم چیزی کم و کسر نداشته باشه . پرسیدم این بابا کی هست حالا :

گفت یک ادم فقیریه ، یک مرد سن بالاست که چشماش آب مروارید آورده چند وقت پیش بهش بر خوردم کنار خیابون نشسته بود و ترازو جلوش بود و بعد متوجه شدم که آب مروارید داره چشماش و اگر عمل نکنه کور میشه ، الانم به طریق دیگه ای بردم چشماش رو عمل کنه و هنوزم نمیدونه که کی داره خرج عملش رو میده ، بهش سر بزنم خیالم راحت شه ببینم چیزی کم و کسری نداره ، بعد ازش پرسیدم چرا به خودش نگفتی که کی هستی؟ گفت نیازی نیست بدونه که ….

(پیش خودم گفتم نگاه کن ، رفته به یک پیره مرد فقیر گوشه خیابونی کمک کرده و چند میلیون خرج عملش کرده تازه مرده هم نمیدونه کی خرجش کرده ، اگر من بودم میرفتم به یک خانوم بیوه یا دختری کسی کمک میکردم و بعد از کمک کردن هم میرفتم میگفتم من بودم کمکتون کردم که اون خانواده هم از من تشکرکنن و پیش خودم کلی حال کنم و فکر کنم انسان معنوی هستم)

باز ازش پرسیدم علی اقا دیگه سفر روح نداشتی ؟ گفت نه دیگه مثل اون حالت رو تجربه نکردم ، اما یک شب یک خواب خیلی خیلی خوب و عجیب دیدم ، گفتم چی بود ؟ گفت بگم عیبی نداره ؟ گفتم نه بگو به حساب من ،( اینقدر که کنجکاو بودم )

گفت یک شب خواب دیدم که رو به روی یک نور خیلی خیلی عظیم قرار گرفتم ، قدرت نور خیلی خیلی بالا بود و به همه جا پخش می شد ، بعد از روبه روم صدایی اومد و گفت : من خدای تو هستم ، تو الان در پیشگاه من قرار داری ، چون در فلان روز فلان کار رو انجام دادی و در فلان جا دست بنده ی من رو گرفتی …. علی آقا میگفت تمام کارهای خوب من رو خدا دونه دونه برام بازگو کرد …. به خاطر این اعمالت الان در پیشگاه من حاضری ، از من چی میخوای ؟

علی آقا هم گفته بود: من از تو ثروت میخوام خدا ، ثروتی میخوام که بتونم هرچقد که میخوام به فقیرا کمک کنم و دستشون رو بگیرم ، خدا هم در برابرش گفته بود : من به تو چیزی رو دادم که از ثروت خیلی خیلی بالاتره ، تو اون رو گم کرده بودی ، اما حالا داری کم کم پیداش میکنی …. بعد از خواب بیدار شده بود .

من هم گفتم علی آقا شاید منظورش انسانیت و بزرگی بوده نه ؟ علی اقا گفت فکر کنم همین بوده .

بعداز کمی صحبت های دیگه من در میدان آزادی پیاده شدم و به راهم به سمت هشتگرد ادامه دادم و علی اقا هم رفت تا به بیمارستان بره ، از من خیلی خواهش کرد که باهاش تا بیمارستان برم و باهم صحبت هایی داشته باشیم اما خب وقت برای این کار جواب گو نبود .

اون روز من خیلی درس های بزرگی از علی اقا یاد گرفتم ، اینکه خدا مرد بودن به ریش و ظاهر نیست ، به صبح تا شب پای نماز بودن اما دریغ کردن از کمک به دیگران نیست ، به هزار ذکر در زیر کولر گازی نیست ،
به زندگی راحت و بی درد و سخنرانی برای دیگران نیست ، بلکه خدا مرد کسیه که قدمی هم برای خلق برداره ، کمک به افراد نا توان بکنه ، دست گیر باشه ، عبادت بکنه و نماز بخونه اما هر کلمه ای هم که در نماز و ذکرش میگه به اون کلمات ایمان داشته باشه ، وقتی میگه خدایا همه کاره تو هستی و تو بر هر کاری قادری به این حرف ایمان داشته باشه و دلش نلرزه از اینکه بخواد پانصد هزار تومن به فقیری کمک کنه ، یک جمله ی معروفی هم داریم که دستهایی که به خلق کمک میکنند از لب هایی که عبادت میکنند مقدس ترند ، اما این جمله به این معنی نیست که عبادت نکنیم ، اگر این دو با هم باشند یک محور محکم رو برای رشد معنوی حاصل میکنن ، در پست زندگی من هم خوندین که من بعد از اینکه از ته دل برای یکی از اطرافیانم طلب سلامتی از خدا کردم ، و از خدا خواستم که مریضی اون فرد رو برای من رقم بزنه و اون سلامتی خودش رو به دست بیاره همون شب اولین سفر روح رو تجربه کردم .

امیدوارم که این پست رو باور کرده باشین و یک انسانی رو که خالقی همچون خدا داره رو محدود و بی کمک و تنها فرض نکنین ، ما انسان هستیم و میتونیم به عرش کبریایی هم برسیم ، همونطور که محمد رسید ، همونطور که علی رسید، همونطور که شمس جسم و روح رو به پرواز در آورد و هزاران مثال دیگه ، اما کسب این معنویت مانند چیدن یک سیب از درخت نیست که شما با تمرینی خاص و یک ورد جادویی به این درجه برسین ، بلکه نیاز به تلاش و از خود گذشتگی و همت داره ، هر روز قدمی برای انسان بزرگی شدن بر دارین بدون اینکه بخواین در فامیل و آشنایان جار بزنین که قدمی برای خلق برداشتین اون وقته که شما هم از جمله یاران و جانان میشین . نظر ، انتقاد ، پیشنهادی داشتین در قسمت نظرات حتما بنویسین تا هم من و هم دیگران استفاده کنن ، این وبلاگ برای بالابردن بعد فکری شما نسبت به جهان و پیرامونه شماست، هدایت گر خداوند متعال است ،در پناه حق باشید .

منبع : http://sarzaminhayedoor.ir

کانال لایتورک، ریکی، خودشناسی👇🙌👇
https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz22Zn2MAQqqz8BI4g
 ادمین 👇
@reza809
💮🕉ودیک چنتینگ - شاتارودریا🕉💮
@SacredMusic1
این چنتینگ بسیار قدرتمند شامل خواندن برخی از متون مقدس سنسکریت از جمله شاتارودریا یا شری رودرام می باشد که انرژی بسیار قدرتمندی می باشد و حتی گوش دادن به آن نیز باعث تبرک و پاکسازی می شود.
پخش کردن آن روی فضای محیط هم تاثیرات پاکسازی کننده دارد.
سایت جیوتی مارگا - راه نور
Www.jyoti-marga.in
کانال موسیقیهای مقدس👇

 https://telegram.me/joinchat/Ce3cpz-fL7Cv5GF5MC1jXw
#علی_اسکانیا
دیدار دوم
روایتی حقیقی از یک اتفاق👇👇👇👇
@lightwork1
@lightwork1
#علی_اسکانیا
دیدار دوم👇
خوشبختانه در سفر کاری که به تهران داشتم موفق شدم یک بار دیگر هم این خدا مرد بزرگ رو ملاقات کنم ، منظورم علی اسکانیاست ، فردی که میتونه برای تک تک ما یک سرمشق باشه .

یک سر مشق در مسیر معنوی و یک الگو برای اینکه چگونه یک خدا مرد باشیم . همچنین در خوندن این مطالب این رو هم شاهد هستیم که خداوند چگونه در مشکلات پشت بنده های با ایمانش رو خالی نمی گذاره . دیدار دوم من با علی عزیز همراه با یکی از اعضای همین وبلاگ بود ، در صدق صحبت های گفته شده هیچ گونه شکی نیست ، چون حرف حقیقت مانند روشنایی روز خودش رو همیشه نمایان میکنه . با ما همراه باشید

علی اسکانیا


دیدار قبلی من با علی اسکانیا عزیز تقریبا در سه سال پیش بود . دیدار دوم من با علی اسکانیا در تاریخ ۹/۹/۹۲ بود. من با یکی از دوستانم ساعت ۵٫۳۰ جلو مغازه علی اسکانیا حاضر شدیم و با هم مغازه رو به سمت پارکینگ بازار طی کردیم . تو راه دوستم رو به علی آقا معرفی کردم و گفتم که دوستمون شما رو به اسم علی اسکانیا میشناسه . و این بار با من اومده که علی اسکانیا رو از نزدیک ببینه .

علی اقا هم گفت پس من شدم علی غصه خور . گفتیم چرا غصه خور ؟ علی اقا گفت :

قدیما همه از شهر های دور میومدن تا فردی به اسم علی غصه خور رو ببینن و ازش مطالبی یاد بگیرن ، یکی رفت پیشش گفت چرا به شما میگن علی غصه خور ؟ گفت همین که همه از شهرهای دور میان و میخوان من رو ببینن خودش برای من یک غصه است ، بعد علی آقا گفت : همینی که شما به دیدن من میاین خودش یک غصه تلقی میشه !!!

کمی با این حرف جا خوردم ،پیش خودم گفتم یعنی کار من اشتباست؟! خلاصه …

قبل از اینکه سوار ماشین شیم سه تا آب هویج و کیک با هم خوردیم و بعد سوار ماشین علی آقا شدیم … بعد از کمی سکوت من سر بحث رو باز کردم ، گفتم علی آقا من دیدار امروز رو در وبلاگم مینویسم ، بسم اللله ، شروع کنین ، برامون بگین ، بعد از اون ماجرا یی که نوری رو در رویا دیدین و بعد از اون کارها دیگه چه کارهایی کردین و چه اتفاق هایی افتاد ؟

علی : اتفاق ها که زیاد بوده ، مشکلات زیادی واسم پیش اومد و خدا رو شکر همشون هم حل شدن . اما اتفاقی که خیلی من رو به خودش مشغول کرده بود این بود : یکی از دوستان با من تماس گرفت و گفت انسان محتاجی در کاشان هست که میشناستش که مدتی هست که بیمار شده ، اگه مایلی بریم دیدنش ببینیم کاری میشه براش انجام داد ؟ من هم قبول کردم و رفتیم کاشان .

بیمار یک مرد لوله کش بود که سرپرست خانواده بود و وضع مالی مناسبی هم نداشت ، رفتیم کاشان و بیمار و خانوادش رو دیدیم بعد آزمایش های لازم رو انجام دادیم ، جواب آزمایش ها که اومد دکتر ها گفتن که سرطان ریه داره ، دیگه ما هم تصمیم گرفتیم بیمار رو بیاریم تهران ، دکتر ها مخالفت کردند اما به هر ترفندی این کار رو انجام دادیم ، تو راه که داشتیم میومدیم همش تو این فکر بودم که این رو کدوم بیمارستان ببرم ؟ خانمش همراهمون بود ، در همین حین که فکرم مشغول انتخاب بیمارستان بود دیدم گوشیم زنگ خورد. تماس از طرف یکی از بستگانمون بود که اهل اصفهان بود . سلام و حال و احوال پرسی ، بعد گفتم حاج مهدی چطور شد یادی از ما کردی ؟ گفت میخوام ببینمت ، منم گفتم اتفاقا منم مایل به دیدار شما هستم اما الان گرفتارم ، دارم یکی از دوستان رو میبرم بیمارستان و موندم کدوم بیمارستان ببرمش ، حاج مهدی گفت ناراحتیش چیه ؟ گفتم ناراحتی ریه داره . گفت خب ببرینش بیمارستان دانشوری ، دختر من اونجا دکتره ، رفتی بگو من از اقوام خانم دکتر … هستم .

ما رفتیم بیمارستان و با آشنایتی که دادیم موفق شدیم خانم دکتر رو ببینیم و بعد از دیدن آزمایش ها موفق شدیم همون ساعت بیمار رو به بخش منتقل کنیم .

(مکالمه ما با علی اسکانیا نزدیک به دو ساعت به طول کشید ، خیلی دوست دارم تمام صحبت هاش رو بنویسم اما فکر میکنم نزدیک به ده صفحه بشه . به ناچار مجبورم مطالب رو از اینجا به بعد خلاصه عنوان کنم )

خلاصه بیمار بستری شد و نوع بیماری این دوستمون از سرطان های بد خیم بود که این موضوع بعدآ مشخص شد ، نزدیک به شش ماه شیمی درمانی انجام دادیم ، که هزینه تمام شیمی درمانی ها رو خودم تقبل کردم ، نزدیک ۸۵ میلیون هزینه بیمارستان و دارو هاش شد ، هفته ای یک مرتبه شیمی درمانی میکرد ، نزدیک ۱۲ میلیون هزینه لیزر درمانیش شد .

تمام این شش ماه رو هم من شب ها کنارش میخوابیدم ، روزها هم خانمش کنارش بود .

در این فی ما بین یک روز دکترش براش داروهای قوی تری رو نوشت ، منم دیگه یه دونه یک تومنی هم برام باقی نمونده بود .

رفتم و به سه تا داروخانه سر زدم ، هر سه جا گفتن هزینه خرید داروها شش میلیون و پانصد میشه .

رفتم بیمارستان و خانمش من رو دید گفت علی آقا داروها چی شد ؟ گفتم هیچی ، پول همرام نبود نتونستم بخرم ، گفت چقدر میشه هزینشون ؟ گفتم چیز خاصی نیست ، گفت نه بگین ، گفتم ش
ش میلیون و پانصد ، خانمش بنده خدا به من گفت انقد پول از کجا میخواین بیارین ؟ همین طوری نا خود آگاه گفتم خدا بزرگه ، من میرم مغازه ، یکی از مشتری هام زنگ زده جنس میخواد باید برم .

تمام حرفایی که تا اینجا گفتم یک طرف ، این حرف هم یک طرف . رفتم سر مغازه و تا کرکره رو زدم بالا دیدم یکی گفت علی آقا کجایی شما ما سه روز هستش منتظریم شما مغازه رو باز کنین . گفتم شما؟ گفت من رو یکی از دوستان معرفی کرده ، گفته فقط از علی آقا جنس بخر ، این بابا از ما اون روز خرید کرد و دوازده میلیون و پانصد کارت کشید و رفت. کارت رو ورداشتم و اومدم داروخانه و دارو رو خریدم و رفتم بیمارستان ، خانمش گفت از کجا جور کردین این همه پول رو ؟ گفتم خدا بزرگه ، میرسونه .

این روند ادامه داشت تا اینکه یک روز برای خرید آمپولش رفتم بیرون و بعد از اینکه به سه تا داروخونه سر زدم آمپولش رو پیدا کردم و برگشتم بیمارستان دیدم بنده خدا رفته تو کما و اکسیژن واسش گذاشتن و نوار قلبش رو دارن میگیرن و …. من خیلی ناراحت شدم ، و اومدم کنارش ، فشارش روی شش بود و تا صدای من رو شنید فشارش کم کم اومد روی دوازده و چشماش رو باز کرد ، دستای من رو تو دستاش سفت گرفت و با سر اشاره کرد که اومدی ؟ گفتم اره اومدم ، ناراحت نباش ، من اینجام ، چیزی نیست که ، ناراحت نباش ، بعد با سر چندین و چندین بار سرش رو به عنوان رضایت تکون داد و با دستاش سفت دستام رو فشار داد ، اون روز نزدیک ساعت شش و نیم تموم کرد و به رحمت خدا رفت .

برای تصفیه حساب اقدام کردم دیدم هزینه بیمارستان شده دوازده میلیون و من شش میلیون بیشتر نداشتم. رفتم پیش رییس بیمارستان ، چون نزدیک به یک سال بود که تو اون بیمارستان امد و رفت داشتم دیگه همه من رو میشناختن ، رییس بیمارستان هم نامه ای برای مدد کاری نوشت و دکتر های دیگه هم امضا کردند و خوشبختانه شش میلیون دیگه هم توسط مدد کاری پرداخت شد .

کارای ترخیصش رو انجام دادیم و این رو بردیم بهشت زهرا ، حالا کلی از فامیل هاشون هم اومده بودن و همه هم من رو بغل میکردن و از من تشکر میکردن ، چون دیده بودن که همیشه کنارش بودم . فرداش تا رفتیم بهشت زهرا ساعت شد ۲ بعد از ظهر ، نزدیک به چهل و پنج نفر هم جلوی ما نوبت داشتند و اون روز تا ساعت دو و نیم هم بیشتر جنازه نمیشستن ، من نمیتونستم اونجا صبر کنم ،

چون کلی از اقوامشون با من اومده بودن و کلی از اقوام دیگش هم کاشان منتظر بودند تا این مرد رو به خاک بسپارن ، گفتم خدایا خودت درستش کن ، این مرد امروز باید خاک بشه ، تو همین حین که دنبال راهی بودم دیدم مردی من رو صدا کرد و گفت علی آقا شما اینجا چی کار میکنی ؟ گفتم شما ؟ گفت اینجا چی کار میکنی ؟ گفتم راستش داستان اینه ، الانم خیلی ها جلوی ما هستن و ما هم باید این بنده خدا رو امروز به کاشان برسونیم ، گفت بیارش من درستش میکنم ،گفتم آخه چجوری ؟ گفت بیارش . رفتیم کارای شست و شو انجام شد و گفتم هزینش چقد شد ؟ گفت من خودم ریختم به حساب ، پرداخت شده ، فقط این رو زود ببر که دیر نشه . هر چی هم ازش پرسیدم من رو از کجا میشناسی چیزی نگفت . تا اینکه رفتیم کاشان و کارهاش انجام شد و …

بعد از کاشان برگشتم بهشت زهرا و هر چقد از کارکنان اونجا در مورد این مرد پرسیدم کسی این مرد رو نمیشناخت .

الان هم هر ماه بیست و هشتم و بیست و نهم به کاشان میرم و نیاز های خانوادش رو تامین میکنم.

شهاب : علی آقا ، سوالی که برای این دوستمون پیش اومده اینه که چرا یک انسان مریض میشه و چرا به عنوان مثال این فرد باید انقد زجر بکشه ؟

علی آقا : علت اول این مسائل خود آدم ها هستند ، آدم اگر جایی از بندش درد میکنه باید سریع به دکتر بره ، انسان باید مراقب بدنش باشه ، نه اینکه هر طور خواست رفتار کنه ، همه چیز بکشه و همه چیز بخوره و آخرش هم تقصیرات رو گردن خدا بندازه .

مورد دیگه اعمال ادم هاست ، اعمال یا باید تو این دنیا صاف بشه یا اون دنیا ،

مورد دیگه هم امتحان خداست ، خدا میخواد ببینه بنده تا چه حدی در تحمل سختی ها و زجر ها خدارو شاکره؟ یا تو این شرایط خدا رو فراموش میکنه و همه چیز رو گردن خدا میندازه یا قضا و قدر میدونه ؟

کتابی هست به اسم قصه الانبیاء که من این کتاب رو هشت باز خوندم ، اگر بتونین این کتاب رو پیدا کنین ، فکر کنم در کتاب فروشی های قدیمی قم پیدا بشه ، در این کتاب به خوبی شرح افرینش از پیدایش تا به آخرین پیامبرش نوشته شده . این کتاب خیلی به شما برای جواب این سوالات کمک میکنه.

شهاب: ما چطور میتونیم مثل شما باشیم ؟ و به دیگران کمک کنیم ؟

علی آقا : دیدین ادم ها میرن به جمکران و قم و جاهای زیارتی دیگه و برای استعجاب دعاشون پول بیشتری در صندوق های این مکان ها میریزن ؟ اون امام هیچ نیازی به پول شما نداره ، پول کس دیگه ای ور میداره و خرج جای دیگه ای میکنه ، به امام یا خدا نمی رسه ، اما اینجا باید بینش شما درست باشه ، شما از ه
مینجا و از همین فاصله باید دلت با خدا باشه ، از همینجا باید خدا رو ببینی و از همینجا باید بهش اعتقاد قلبی داشته باشی ، که خدا هست ، که خدا بیداره، برای کمک کردن هم ، هر چقد که در توان داری خرج کن . آدم نباید برای حرف و دید دیگران زندگی کنه .

الان ما امروز چی خوردیم ؟ آب هویج و کیک . کی میدونه ما چی خوردیم ؟ آیا اصلا مهمه ؟ اینکه ما بیایم خوراک خودمون رو بیشتر و خوش رنگ و لعاب تر کنیم و بیایم در ظاهر و زندگی هم همین حفظ کنیم تا مردم در مورد ما خوب حرف بزنن که چی بشه ؟ انسان باید خودش زندگی کنه ، برای خداش زندگی کنه ، برای دلش و عشق به خداش زندگی کنه نه برای مردم .

زندگی ما آدم ها بی علت و دلیل نیست . الان ما سه نفر که اینجاییم ، من از شما یک چیزی یاد میگیرم و شما از من چیز دیگری یاد میگیرین ، یک انسان هر چقد هم بزرگ و عالم باشه نمی تونه تمام کارهاش رو خودش به تنهایی انجام بده ؛ الان یک لقمه نونی که شما میخورین ، میدونید از چه مراحلی گذشته تا به دست ما رسیده ؟ برای ما هم همینه …

برای اینکه ما به درجه ای برسیم ، به جایی برسیم ، هزاران مراحل باید طی بشه ، هزاران شخص باید سر راه آدم قرار بگیره . حالا این وسط کسی بیشتر میبره ، کسی کمتر . اما این وسط یک نکته نباید فراموش بشه !!! ما همه واسطه ای هستیم بین خداوند و بنده . این بنده میتونه خانواده آدم باشه ، میتونه یک انسان دیگه باشه ، همه ی ما واسطه هستیم .

انسان همیشه باید قلبآ کسی رو دوست داشته باشه ، بعضی ها میرن خود کشی میکنن تا خدا رو بشناسن ، از همین فاصله دور ، باید قلبت رو با خلوص به خدا بسپاری .



شهاب : علی آقا سوالی که برای بعضی از ما پیش اومده اینه: شما که انقد برای دیگران وقت میزارین آیا باعث نمیشه برای خانواده خودتون کم بذارین ؟

نه اصلا ، خانم من خیلی هم راضی هستش ، و هر ماه خودش به من میگه که مبادا فراموش کنی ؟ فردا باید بری کاشان ، حرفی که همیشه خانمم به من میزنه اینه : اگر میتونی دست کسی رو بگیری حتما بگیر ، اما اگر نمی تونی بی مورد اون فرد رو امید وار نکن ، چون اینطوری اون به امید تو از جاهای دیگه دست میکشه و اگر تو نتونی براش کاری انجام بدی اون رو عقب تر میکشی ….

این بود دیدار دوم من با علی اسکانیای عزیز ، خودم رو کمتر از این میدونم که بخوام توضیحی تکمیلی برای گفته های این خدا مرد ارائه بدم. بهتر اینه که ما به جای تشویق خدا مرد هایی همچون علی اسکانیا خودمون آستین ها رو بالا بزنیم و یک خدا مرد بشیم . هزینه های اضافی بسیار زیادی در زندگی های وجود داره که میتونه آرزوی دیگران باشه . یک مسیر معنوی تنها با مطالعه کتاب ها و حضور در نزد اساتید تحقق پیدا نمیکنه . بلکه انجام اعمال نیک و پسندیده ، کردار خداگونه و نگاهی پاک و دوستانه هم جز نکات اساسی هستند . که بدون این ها رشد معنوی به معنای واقعی خودش نمی رسه .

امید که مطالب این پست رو با چشم دل و به درستی دریافت کنیم. به طور حتم دیدار های دیگری هم با علی اسکانیا خواهیم داشت ، اما کی و چگونه مشخص نیست . اون رو زمان و تقدیر مشخص میکنه . امید که این پست نیز ذره ای به دانش معنوی شما اضافه کرده باشه . در پناه حق باشین.