❀─ּ┄─݀─۫━
Zleepyfred – Last Leaves of Autumn
0:49
Now she's falling. Falling like the last leaves of autumn. So cold, so cold, and I can't find a way to bring her home. 'Cause my love keeps falling
Now she's falling. Falling like the last leaves of autumn. So cold, so cold, and I can't find a way to bring her home. 'Cause my love keeps falling
🕊3
𝒜nswers
𝒻or dear @lightlessDevotee Being in a relationship with him is experiencing a partner who is a quiet, stoic force of nature, a man whose towering presence and stern exterior conceal a heart that beats with unwavering loyalty and a sense of duty so profound…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍾2😭1
بهترین نوع ابراز علاقه، ابراز یه هنرمنده. شماها نمیدونید اونا چه شاهکارایی براتون خلق میکنن3:
😭7🕊1
نور ملایم و آسمان خاکستری سحرگاه بر تن شهر سایه انداخته بود. فرم بر تنش سنگینی میکرد. خستگی هفتهی گذشته بر روان و اندامش تاثیر گذاشته بود. روزها تکراری بودند، لحظات، آدمها، حتی گذر یک گربهی تنها در خیابان.
کلافه، با یک دست کلاه را گرفت و با دستی میان موهایش کشید. باد پاییزی، به دست لجاجت، دوباره آنها را به هم ریخت. اخم ریزی روی پیشانیاش بود، گویی به آن وضعیت فلاکتبار خیابانها عادت کرده بود.
درون ماشین وسایلش به صورت پراکنده افتاده بود، هزار و یک نوع نگاه، هزار و یک اتفاق، هزار و یک انتظار.
تکرار
تکرار
تکرار
حتی یکبار نیز اتفاقات تازهای نیفتاده بود، تنها بار مسئولیت بود، تنها خستگی پیدرپی و باز نیز تکرار.
کودکی همراه مادرش درحال گذر بودند، او فرم یک پلیس بر تن داشت، کودک فرم مدرسه. هردو به نوع خود گرفتار بودند.
نگاههایشان با هم تلاقی کرد. کودک دست مادرش را کشید و با صدایی معصومانه گفت: «مامان، من که کار بدی نکردم پلیس بخواد ببرتم؟»
و سپس سکوت.
برق تمسخر و نومیدی در چشمهایش موج زد، کاش میتوانست دخالت کند، حرفی بزند، دفاع کند! اما هیچ نگفت. پوزخندی بر لب نشاند و نگاهش را دوباره به سنگفرش های جلوی پایش دوخت.
کودکان نیز چنین دیدگاهی داشتند. چه عالی! حتی نمیتوانست واکنشی داشته باشد.
صدای خندهی سرباز جوان به گوش میرسید، صدای پرندگان، صدای دشنامهای رانندگان، صدای مدارس. صدای زندگی.
اما گویی دچار کمشنوایی شده بود. گویی آن چرخهی "تکرار" از هر فشاری، بدتر روانش را آزار میداد.
رشتههای اعصابش در مرز پارگی قرار داشتند. در مرز قدم گذاشتن در کلانتری و تقدیم نشانش، منتظر آخرین تیر خلاص بود.
بوی دود ریههایش را چنان پر کرده بود که فرقی با فردی که سالها دخانیات مصرف کرده بود نداشت. احساس توهین میکرد، در جایجایِ قلبش، حرف آن کودک رخنه کرده بود. چشمانش میسوخت، نه از دود، نه از باد پاییزی، از آن احساسات درونی.
رویش را برگرداند. دستی به لباسهایش کشید و در را باز کرد تا در ماشین بنشیند. صدایی با باد همراه شد، گویی زمزمهای از نقطهی دیگر جهان.
«ببخشید؟»
صدایی نازک، ریز، آن نیز کودکانه بود. سرباز جوان لبخند بزرگی روی لب نشاند و قدمی به جلو برداشت. کلاه را روی سرش صاف کرد و به دخترِ حدوداً ده سالهی مقابلش خیره شد. زودتر از او حرف زد: «کمکی از دستم برمیاد دختر خانم؟»
بالاخره برگشت، نگاهش آن فرم کوچک را گرفت. دختری با لبخندی درخشان، با امیدی که در چشمها و تکتک اعضای صورتش حس میشد. لحظهای به آن حس حسادت کرد، سپس چشمانش دو قاصدک در دستهای دختر را پیدا کرد. کمی خم شد تا همسطح او شود.
«اتفاقی افتاده؟»
دخترک گونههایش گلگون شد، سریع قاصدکها را سمت او گرفت: «برای شما!»
تا قاصدکها را از آن دستان کوچک گرفت، صدای دویدنش را شنید.
دور شد، و او هنوز به قاصدکها خیره بود.
دور شد، و او لبخندی کوچک بر لبانش نشست.
دور شد، و روز یک مرد را چنان به سادگی ساخت که فرشتگان نیز نمیتوانستند.
کلافه، با یک دست کلاه را گرفت و با دستی میان موهایش کشید. باد پاییزی، به دست لجاجت، دوباره آنها را به هم ریخت. اخم ریزی روی پیشانیاش بود، گویی به آن وضعیت فلاکتبار خیابانها عادت کرده بود.
درون ماشین وسایلش به صورت پراکنده افتاده بود، هزار و یک نوع نگاه، هزار و یک اتفاق، هزار و یک انتظار.
تکرار
تکرار
تکرار
حتی یکبار نیز اتفاقات تازهای نیفتاده بود، تنها بار مسئولیت بود، تنها خستگی پیدرپی و باز نیز تکرار.
کودکی همراه مادرش درحال گذر بودند، او فرم یک پلیس بر تن داشت، کودک فرم مدرسه. هردو به نوع خود گرفتار بودند.
نگاههایشان با هم تلاقی کرد. کودک دست مادرش را کشید و با صدایی معصومانه گفت: «مامان، من که کار بدی نکردم پلیس بخواد ببرتم؟»
و سپس سکوت.
برق تمسخر و نومیدی در چشمهایش موج زد، کاش میتوانست دخالت کند، حرفی بزند، دفاع کند! اما هیچ نگفت. پوزخندی بر لب نشاند و نگاهش را دوباره به سنگفرش های جلوی پایش دوخت.
کودکان نیز چنین دیدگاهی داشتند. چه عالی! حتی نمیتوانست واکنشی داشته باشد.
صدای خندهی سرباز جوان به گوش میرسید، صدای پرندگان، صدای دشنامهای رانندگان، صدای مدارس. صدای زندگی.
اما گویی دچار کمشنوایی شده بود. گویی آن چرخهی "تکرار" از هر فشاری، بدتر روانش را آزار میداد.
رشتههای اعصابش در مرز پارگی قرار داشتند. در مرز قدم گذاشتن در کلانتری و تقدیم نشانش، منتظر آخرین تیر خلاص بود.
بوی دود ریههایش را چنان پر کرده بود که فرقی با فردی که سالها دخانیات مصرف کرده بود نداشت. احساس توهین میکرد، در جایجایِ قلبش، حرف آن کودک رخنه کرده بود. چشمانش میسوخت، نه از دود، نه از باد پاییزی، از آن احساسات درونی.
رویش را برگرداند. دستی به لباسهایش کشید و در را باز کرد تا در ماشین بنشیند. صدایی با باد همراه شد، گویی زمزمهای از نقطهی دیگر جهان.
«ببخشید؟»
صدایی نازک، ریز، آن نیز کودکانه بود. سرباز جوان لبخند بزرگی روی لب نشاند و قدمی به جلو برداشت. کلاه را روی سرش صاف کرد و به دخترِ حدوداً ده سالهی مقابلش خیره شد. زودتر از او حرف زد: «کمکی از دستم برمیاد دختر خانم؟»
بالاخره برگشت، نگاهش آن فرم کوچک را گرفت. دختری با لبخندی درخشان، با امیدی که در چشمها و تکتک اعضای صورتش حس میشد. لحظهای به آن حس حسادت کرد، سپس چشمانش دو قاصدک در دستهای دختر را پیدا کرد. کمی خم شد تا همسطح او شود.
«اتفاقی افتاده؟»
دخترک گونههایش گلگون شد، سریع قاصدکها را سمت او گرفت: «برای شما!»
تا قاصدکها را از آن دستان کوچک گرفت، صدای دویدنش را شنید.
دور شد، و او هنوز به قاصدکها خیره بود.
دور شد، و او لبخندی کوچک بر لبانش نشست.
دور شد، و روز یک مرد را چنان به سادگی ساخت که فرشتگان نیز نمیتوانستند.
— پرستشگرِ بیفروغ
🍾15🕊4😭4
Forwarded from ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ 𝖺нгел ͏
فضای خیلی مینیمال و مرموز داره و حتی تزئیناتش هم خیلی ظریف و خاص انتخاب شده
بیشتر از شلوغی روی جزئیات و حالوهوای ناشناخته خودش تمرکز داره
یه جور زیبایی تاریک و رمزآلود داره که با اسم «Lightless Devotee» هم خیلی خوب جور درمیاد.
https://t.me/LightlessDevotee
بیشتر از شلوغی روی جزئیات و حالوهوای ناشناخته خودش تمرکز داره
یه جور زیبایی تاریک و رمزآلود داره که با اسم «Lightless Devotee» هم خیلی خوب جور درمیاد.
https://t.me/LightlessDevotee
😭3