نمی دانم چرا تحملِ جمعیت را ندارم . چرا تحمل زندگیِ فامیلی را ندارم . من آن قدر به تنهاییِ خود عادت کردهام که در هر حالتِ دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می کنم . تا دور هستم دلم می خواهد نزدیک باشم و نزدیک که می شوم می بینم اصلاً استعدادش را ندارم!
[ از نامههای فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان ]
[ از نامههای فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان ]
او داشت مرا ترک میکرد،
من پشت سرش آب میریختم!
او قدم قدم از من دور میشد،
من با چشمانِ تار برایش ان یکاد میخواندم!
او میرفت و با هر قدمش من،
ویران میشدم
ویران میشدم
ویران میشدم...
#عطیه_احمدی
من پشت سرش آب میریختم!
او قدم قدم از من دور میشد،
من با چشمانِ تار برایش ان یکاد میخواندم!
او میرفت و با هر قدمش من،
ویران میشدم
ویران میشدم
ویران میشدم...
#عطیه_احمدی
به اطراف خود گام برمیدارم
لمس میکنم
میبویم
میشنوم
در پسِ هر قدمی که برمیدارم
هر ثانیه پژواکِ تنهاییِ من است
#یانیس_ریتسوس
لمس میکنم
میبویم
میشنوم
در پسِ هر قدمی که برمیدارم
هر ثانیه پژواکِ تنهاییِ من است
#یانیس_ریتسوس
زندگی قمار است، ماجراست، انسان یا میبرد یا میبازد، زندگی مثل معرکهایست که پایان ندارد وقتی صدای یک نفر کم کم ضعیف و خاموش شد، صدایی جوانتر و نیرومندتر رشته بقیه داستان را میگیرد و ادامه میدهد...!
#پر
#شارلوت_مری_ماتیسن
#پر
#شارلوت_مری_ماتیسن
آدمهای بهاری
چه میکنید با برگی که خزان دوست بدارد؟
چه میکنید با پروانهای که به آب افتد؟
از سر هر انگشت
پروانهای پریدهست.
پروانهی کدام انگشت تشنه بود؟
پروانهی کدام انگشت به آب میمیرد؟
من بارها اندیشیدهام
من خزان و برف را پیاده پیمودهام
پیشانی بر پای بهار سودهام
که معیار شما نیست.
آدمهای بهاری.
برگ خشک که از خود راندید
شاید عزیزترین برگ فصل باشد
بر این آب سپید
شاید آخرین امید پروانه باشد...
#بیژن_الهی
چه میکنید با برگی که خزان دوست بدارد؟
چه میکنید با پروانهای که به آب افتد؟
از سر هر انگشت
پروانهای پریدهست.
پروانهی کدام انگشت تشنه بود؟
پروانهی کدام انگشت به آب میمیرد؟
من بارها اندیشیدهام
من خزان و برف را پیاده پیمودهام
پیشانی بر پای بهار سودهام
که معیار شما نیست.
آدمهای بهاری.
برگ خشک که از خود راندید
شاید عزیزترین برگ فصل باشد
بر این آب سپید
شاید آخرین امید پروانه باشد...
#بیژن_الهی
دوستت دارم
مثل تشنه كه عبادت آب را
مثل ماه كه بركهء باران را
مثل كوه كه استعارهء دريا را
دوستت دارم
مثل خداوند
كه نخستين مخلوق خویش را
#سیدعلی_صالحی
مثل تشنه كه عبادت آب را
مثل ماه كه بركهء باران را
مثل كوه كه استعارهء دريا را
دوستت دارم
مثل خداوند
كه نخستين مخلوق خویش را
#سیدعلی_صالحی
آدمیزاد توی روابطش با دیگران پشت قیافهی ظاهرش قیافهی دیگری دارد که گاهی تا آخر هم آفتابی نمیشود!
#میخائیل_شولوخوف
.
#میخائیل_شولوخوف
.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میخواستم بمانم، رفتم!
میخواستم بروم،
ماندم.
نه رفتن مهم بود و نه ماندن،
مهم
من بودم
که نبـودم...!
گروس عبدالملکیان
میخواستم بروم،
ماندم.
نه رفتن مهم بود و نه ماندن،
مهم
من بودم
که نبـودم...!
گروس عبدالملکیان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست
نمیکنــــم اگـــر ای دوست، سهل و زود ، رهایت...
#حسين_منزوي
دكلمه: فرخ نعمتی
نمیکنــــم اگـــر ای دوست، سهل و زود ، رهایت...
#حسين_منزوي
دكلمه: فرخ نعمتی
🌸ســـایه روشن🌸
Photo
من تورا میخواهم برایِ سال هایِ بعد
بعد از خوابیدنِ تب و تاب هایِ این دوره
این روزها، جوانی ها، هوس ها، علاقه ها...
برای آن روزها و آن بوسه که میانِ جمعِ خانواده ات از پیشانی ام میگیری
بعد از آن روزهایی که تنمان هنوز تبِ علاقه دارد و دلمان با هر حرفِ محبت آمیزی، طورِ ویژه ای می تپد
سال ها بعد از آن روزی که دستانم را زیر میز نهار خوری، وقتی که دیگران گرمند به گفتگو، می گیری، آرام نوازش میکنی یعنی که"حواسم به تو هست، مبادا حسِ غریبی دلِ نازکت را بخراشد"...
تورامیخواهم برایِ سال هایِ بعد
میانِ آرامش
وسطِ دهه یِ سومِ زندگی ام
وقتی که نامم را با پسوندِ "خانم" می برند
وقتی که چروک های ریزی چشمانِ روشنم را گیراتر میکند
یا عمقِ خطِ خنده ام دیگران رامی فریبد که دخترِ شادی بوده ام و گونه های آفتاب سوخته ام زیبایی یک زنِ سی و چند ساله را تکمیل می کند....
تو را میخواهم برای سال هایِ گذر از هیجان
گذر از داغیِ عشق، تبِ تند علاقه، شورِ دوست داشتن را درآوردن
تو را میخواهم برایِ یک گرمیِ ملایمِ ابدی وسطِ سینه ام....
میخواهمت برایِ تابستان ها، پاییزها، فصل ها، ماه ها، سالیانی که دیگر جوان نیستیم
برای روزهایی که کفش های تیره یِ طبی ام جایِ پاشنه دار های قرمز و یشمی را می گیرند
روزهایی که تکرارِ هر سریالِ تکراری را میبینم و هربار با بغضِ بازیگرِ خانمش چشم هایم پر می شود و ته دلم می گویم"فقط یک زن حالی اش می شود..."
تو را می خواهم برای سال های بعد
سال هایی که آرامش را می یابیم، می سازیم
حالا نه
اینجا، این هیجان ها، این تب و تاب ها"دوست داشتن"ـِمان را می دزدند، له میکنند
اینجا علاقه سر به هواست
می پرد و شاید دیگر برنگردد، بلایی سرش بیاید، راهِ قلب هامان را گم کند....
میخواهمت برایِ سال های ماندن، سال هایِ"دیگر هیچ وقت نرفتن"...
میخواهمت اما
نه برای اینجا، امروز، این سال ها...
#فاطمه_صابری_نیا
بعد از خوابیدنِ تب و تاب هایِ این دوره
این روزها، جوانی ها، هوس ها، علاقه ها...
برای آن روزها و آن بوسه که میانِ جمعِ خانواده ات از پیشانی ام میگیری
بعد از آن روزهایی که تنمان هنوز تبِ علاقه دارد و دلمان با هر حرفِ محبت آمیزی، طورِ ویژه ای می تپد
سال ها بعد از آن روزی که دستانم را زیر میز نهار خوری، وقتی که دیگران گرمند به گفتگو، می گیری، آرام نوازش میکنی یعنی که"حواسم به تو هست، مبادا حسِ غریبی دلِ نازکت را بخراشد"...
تورامیخواهم برایِ سال هایِ بعد
میانِ آرامش
وسطِ دهه یِ سومِ زندگی ام
وقتی که نامم را با پسوندِ "خانم" می برند
وقتی که چروک های ریزی چشمانِ روشنم را گیراتر میکند
یا عمقِ خطِ خنده ام دیگران رامی فریبد که دخترِ شادی بوده ام و گونه های آفتاب سوخته ام زیبایی یک زنِ سی و چند ساله را تکمیل می کند....
تو را میخواهم برای سال هایِ گذر از هیجان
گذر از داغیِ عشق، تبِ تند علاقه، شورِ دوست داشتن را درآوردن
تو را میخواهم برایِ یک گرمیِ ملایمِ ابدی وسطِ سینه ام....
میخواهمت برایِ تابستان ها، پاییزها، فصل ها، ماه ها، سالیانی که دیگر جوان نیستیم
برای روزهایی که کفش های تیره یِ طبی ام جایِ پاشنه دار های قرمز و یشمی را می گیرند
روزهایی که تکرارِ هر سریالِ تکراری را میبینم و هربار با بغضِ بازیگرِ خانمش چشم هایم پر می شود و ته دلم می گویم"فقط یک زن حالی اش می شود..."
تو را می خواهم برای سال های بعد
سال هایی که آرامش را می یابیم، می سازیم
حالا نه
اینجا، این هیجان ها، این تب و تاب ها"دوست داشتن"ـِمان را می دزدند، له میکنند
اینجا علاقه سر به هواست
می پرد و شاید دیگر برنگردد، بلایی سرش بیاید، راهِ قلب هامان را گم کند....
میخواهمت برایِ سال های ماندن، سال هایِ"دیگر هیچ وقت نرفتن"...
میخواهمت اما
نه برای اینجا، امروز، این سال ها...
#فاطمه_صابری_نیا