کوچ بنفشه ها
فرهادمهراد
#فرهاد_مهراد
#کوچ_بنفشه_ها
در روزهای آخر اسفند،
در نیمروز روشن،
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
ای کاش آدمی،
وطناش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست!
در روشنایی باران،
در آفتاب پاک،
در روزهای آخر اسفند،
در نیمروز روشن،
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
ای کاش آدمی،
وطناش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
#محمد_رضا_شفيعي_كدكني
#کوچ_بنفشه_ها
در روزهای آخر اسفند،
در نیمروز روشن،
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
ای کاش آدمی،
وطناش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست!
در روشنایی باران،
در آفتاب پاک،
در روزهای آخر اسفند،
در نیمروز روشن،
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
ای کاش آدمی،
وطناش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
#محمد_رضا_شفيعي_كدكني
ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ
ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺟﺸﻦ ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ ﺩﯾﺪﻡ
ﺟﻼﺩﯼ
ﺭﺥ ﺑﻪ ﺭﺥ
ﺑﺎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﯽرﻗﺼﯿﺪ
ﻭ ﺁﺯﺍﺩﯼ
ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭﺷﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﺷﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪ!
ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ
ﺳﺮِ ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻧﯿﺰﻩﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻣﯽبﺮﺩﻧﺪ ﻭ
ﺳﺮِ ﺑﯽکس ﺭﺍ ﺑﺮ ﻧﯿﺰﻩﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻣﯽﺁﻭﺭﺩﻧﺪ.
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺷﺐ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪﻩﯼ ﻣﺮﺍ
ﺑﺮ ﺳﺮ ﺳﻔﺮﻩﯼ ﻻﺷﺨﻮﺭﺍﻥ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
«ﺷﯿﺮﮐﻮ ﺑﯽﮐﺲ»
ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺟﺸﻦ ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ ﺩﯾﺪﻡ
ﺟﻼﺩﯼ
ﺭﺥ ﺑﻪ ﺭﺥ
ﺑﺎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﯽرﻗﺼﯿﺪ
ﻭ ﺁﺯﺍﺩﯼ
ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭﺷﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﺷﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪ!
ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ
ﺳﺮِ ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻧﯿﺰﻩﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻣﯽبﺮﺩﻧﺪ ﻭ
ﺳﺮِ ﺑﯽکس ﺭﺍ ﺑﺮ ﻧﯿﺰﻩﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻣﯽﺁﻭﺭﺩﻧﺪ.
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺷﺐ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪﻩﯼ ﻣﺮﺍ
ﺑﺮ ﺳﺮ ﺳﻔﺮﻩﯼ ﻻﺷﺨﻮﺭﺍﻥ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
«ﺷﯿﺮﮐﻮ ﺑﯽﮐﺲ»
برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور کنند یا نکنند! فقط می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم..
#صادق_هدایت
#صادق_هدایت
➰
اگر خواستی زنی را بدرستی بشناسی
تناش را بچش. تن عطر روح است.
در تن زن
ترانهای است زمینی
که آسمان میخواندش بی پایان
و تن هرگز شناخته نشود
مگر به تن
"آدونیس"
اگر خواستی زنی را بدرستی بشناسی
تناش را بچش. تن عطر روح است.
در تن زن
ترانهای است زمینی
که آسمان میخواندش بی پایان
و تن هرگز شناخته نشود
مگر به تن
"آدونیس"
آنقدر نگذاشتی ببوسمت که بوسیدن را هم ممنوع کردند!
و حالا که نفس هامان هم به شماره افتاده،مثل عشق سال های وبا!
لعنت به تو..لعنت به من..لعنت به همه ی ما.. بخاطر همه ی بوسه هایی که از هم دریغ کردیم..
اگر زنده ماندی از طرف من به تمام مردم دنیا بگو
" تا میتوانید همدیگر را ببوسید "
نسل ما همه مردند در عصر یخبندان..
عصری که بوسیدن حکم جام شوکران را داشت و چکاندن ماشه در دهان خویش!
به همه ی دنیا بگو مارا نامهربانی ها کشت نه جنگ های صلیبی و طاعون و سل!
-گابریل گارسیا مارکز
و حالا که نفس هامان هم به شماره افتاده،مثل عشق سال های وبا!
لعنت به تو..لعنت به من..لعنت به همه ی ما.. بخاطر همه ی بوسه هایی که از هم دریغ کردیم..
اگر زنده ماندی از طرف من به تمام مردم دنیا بگو
" تا میتوانید همدیگر را ببوسید "
نسل ما همه مردند در عصر یخبندان..
عصری که بوسیدن حکم جام شوکران را داشت و چکاندن ماشه در دهان خویش!
به همه ی دنیا بگو مارا نامهربانی ها کشت نه جنگ های صلیبی و طاعون و سل!
-گابریل گارسیا مارکز
Mon ami la Rose- Francoise Hardy
<unknown>
ما خيلي کوچک هستيم
و دوست من گل سرخ
امروز صبح اين را به من ميگفت
سپيده که زد متولد شدم
با شبنم، غسل تعميدم دادند
شکفته شدم
سعادتمند و عاشق
در پرتو نور خورشيد
شب که شد بسته شدم
چشم که باز کردم پير شده بودم
ولي من خيلي زيبا بودم
بله من زيباترين بودم
ميان گلهاي باغچه تو
ما خيلي کوچک هستيم
و دوست من گل سرخ
امروز صبح اين را به من ميگفت
ببين خدايي که مرا آفريد
سر مرا چطور خم کرده
و من حس ميکنم که دارم ميافتم
قلبم لخت و عريان شده
پايم لب گور است
چقدر زود نابود شدهام
همين ديروز بود که تو تحسينم ميکردي
و من غباري بيش نخواهم بود
فردا، تا ابد
ما خيلي کوچک هستيم
و دوست من گل سرخ
امروز صبح مرد
ديشب ماه
بر بالينش نشسته بود
من توي خواب ديدمش
فريبا و عريان بود
روحش داشت ميرقصيد
بالاتر از آنجا که چشم کار ميکرد
و او به من ميخنديد
ايمان بياور به کسي که ميتواند ايمان بياورد
من به اميد احتياج دارم
و گرنه هيچ نيستم
ما چقدر کوچک هستيم
اين را دوست من گل سرخ
ديروز صبح به من ميگفت ...
دوست_من_گل_سرخ
فرانسوا_هاردی
و دوست من گل سرخ
امروز صبح اين را به من ميگفت
سپيده که زد متولد شدم
با شبنم، غسل تعميدم دادند
شکفته شدم
سعادتمند و عاشق
در پرتو نور خورشيد
شب که شد بسته شدم
چشم که باز کردم پير شده بودم
ولي من خيلي زيبا بودم
بله من زيباترين بودم
ميان گلهاي باغچه تو
ما خيلي کوچک هستيم
و دوست من گل سرخ
امروز صبح اين را به من ميگفت
ببين خدايي که مرا آفريد
سر مرا چطور خم کرده
و من حس ميکنم که دارم ميافتم
قلبم لخت و عريان شده
پايم لب گور است
چقدر زود نابود شدهام
همين ديروز بود که تو تحسينم ميکردي
و من غباري بيش نخواهم بود
فردا، تا ابد
ما خيلي کوچک هستيم
و دوست من گل سرخ
امروز صبح مرد
ديشب ماه
بر بالينش نشسته بود
من توي خواب ديدمش
فريبا و عريان بود
روحش داشت ميرقصيد
بالاتر از آنجا که چشم کار ميکرد
و او به من ميخنديد
ايمان بياور به کسي که ميتواند ايمان بياورد
من به اميد احتياج دارم
و گرنه هيچ نيستم
ما چقدر کوچک هستيم
اين را دوست من گل سرخ
ديروز صبح به من ميگفت ...
دوست_من_گل_سرخ
فرانسوا_هاردی
نمی دانم چرا تحملِ جمعیت را ندارم . چرا تحمل زندگیِ فامیلی را ندارم . من آن قدر به تنهاییِ خود عادت کردهام که در هر حالتِ دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می کنم . تا دور هستم دلم می خواهد نزدیک باشم و نزدیک که می شوم می بینم اصلاً استعدادش را ندارم!
[ از نامههای فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان ]
[ از نامههای فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان ]
او داشت مرا ترک میکرد،
من پشت سرش آب میریختم!
او قدم قدم از من دور میشد،
من با چشمانِ تار برایش ان یکاد میخواندم!
او میرفت و با هر قدمش من،
ویران میشدم
ویران میشدم
ویران میشدم...
#عطیه_احمدی
من پشت سرش آب میریختم!
او قدم قدم از من دور میشد،
من با چشمانِ تار برایش ان یکاد میخواندم!
او میرفت و با هر قدمش من،
ویران میشدم
ویران میشدم
ویران میشدم...
#عطیه_احمدی
به اطراف خود گام برمیدارم
لمس میکنم
میبویم
میشنوم
در پسِ هر قدمی که برمیدارم
هر ثانیه پژواکِ تنهاییِ من است
#یانیس_ریتسوس
لمس میکنم
میبویم
میشنوم
در پسِ هر قدمی که برمیدارم
هر ثانیه پژواکِ تنهاییِ من است
#یانیس_ریتسوس