من قدرتمندتر از خورشیدم ، قدرتمند تر از آدم ها و بهارم اما خاطره ای که هروقت بخواهد می آید و فرار از آن شدنی نیست قدرتمند تر از من است ..
#آرتور_شنیتسلر
@Lighting
#آرتور_شنیتسلر
@Lighting
آنان که
میرقصند
در چشم کسانی که
صدای آهنگ را نمیشنوند
همیشه دیوانه به نظر میآیند !
[ نیچه ]
@Lighting
میرقصند
در چشم کسانی که
صدای آهنگ را نمیشنوند
همیشه دیوانه به نظر میآیند !
[ نیچه ]
@Lighting
➰
مﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﺍﺻﻞ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺍﺳﺖ
ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮐﻤﮑﯽ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ،
ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺭﻡ...
[ﭘﺎﺋﻮﻟﻮ_ﮐﻮئلیو]
مﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﺍﺻﻞ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺍﺳﺖ
ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮐﻤﮑﯽ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ،
ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺭﻡ...
[ﭘﺎﺋﻮﻟﻮ_ﮐﻮئلیو]
گفتند:
دیگر اتفاقی نخواهد افتاد و شب است که میآید
اصلاً آمد و
ابتدا تکهای از خورشید را بر دهان گذاشت
و بعد هم
یکسره بلعیدش...
گفتند:
دیگر اتفاقی نخواهد افتاد و نمایش تمام شد
اما نگاه کنید!
آسمان دوباره دارد میدرخشد
چرا که هماره
مشتی ستاره
به شب خیانت میکنند.
ولادیمیر مایاکوفسکی
دیگر اتفاقی نخواهد افتاد و شب است که میآید
اصلاً آمد و
ابتدا تکهای از خورشید را بر دهان گذاشت
و بعد هم
یکسره بلعیدش...
گفتند:
دیگر اتفاقی نخواهد افتاد و نمایش تمام شد
اما نگاه کنید!
آسمان دوباره دارد میدرخشد
چرا که هماره
مشتی ستاره
به شب خیانت میکنند.
ولادیمیر مایاکوفسکی
@PDFsCom روانشناسی تصویر ذهنی.pdf
53.6 MB
📕 کتاب: روانشناسی تصویر ذهن
✍🏻 اثر: #ماکسول_مالتز
✍🏻 اثر: #ماکسول_مالتز
کوچ بنفشه ها
فرهادمهراد
#فرهاد_مهراد
#کوچ_بنفشه_ها
در روزهای آخر اسفند،
در نیمروز روشن،
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
ای کاش آدمی،
وطناش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست!
در روشنایی باران،
در آفتاب پاک،
در روزهای آخر اسفند،
در نیمروز روشن،
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
ای کاش آدمی،
وطناش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
#محمد_رضا_شفيعي_كدكني
#کوچ_بنفشه_ها
در روزهای آخر اسفند،
در نیمروز روشن،
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
ای کاش آدمی،
وطناش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست!
در روشنایی باران،
در آفتاب پاک،
در روزهای آخر اسفند،
در نیمروز روشن،
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
ای کاش آدمی،
وطناش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
#محمد_رضا_شفيعي_كدكني
ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ
ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺟﺸﻦ ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ ﺩﯾﺪﻡ
ﺟﻼﺩﯼ
ﺭﺥ ﺑﻪ ﺭﺥ
ﺑﺎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﯽرﻗﺼﯿﺪ
ﻭ ﺁﺯﺍﺩﯼ
ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭﺷﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﺷﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪ!
ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ
ﺳﺮِ ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻧﯿﺰﻩﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻣﯽبﺮﺩﻧﺪ ﻭ
ﺳﺮِ ﺑﯽکس ﺭﺍ ﺑﺮ ﻧﯿﺰﻩﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻣﯽﺁﻭﺭﺩﻧﺪ.
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺷﺐ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪﻩﯼ ﻣﺮﺍ
ﺑﺮ ﺳﺮ ﺳﻔﺮﻩﯼ ﻻﺷﺨﻮﺭﺍﻥ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
«ﺷﯿﺮﮐﻮ ﺑﯽﮐﺲ»
ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺟﺸﻦ ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ ﺩﯾﺪﻡ
ﺟﻼﺩﯼ
ﺭﺥ ﺑﻪ ﺭﺥ
ﺑﺎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﯽرﻗﺼﯿﺪ
ﻭ ﺁﺯﺍﺩﯼ
ﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭﺷﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﺷﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪ!
ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ
ﺳﺮِ ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻧﯿﺰﻩﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻣﯽبﺮﺩﻧﺪ ﻭ
ﺳﺮِ ﺑﯽکس ﺭﺍ ﺑﺮ ﻧﯿﺰﻩﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻣﯽﺁﻭﺭﺩﻧﺪ.
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺷﺐ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪﻩﯼ ﻣﺮﺍ
ﺑﺮ ﺳﺮ ﺳﻔﺮﻩﯼ ﻻﺷﺨﻮﺭﺍﻥ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
«ﺷﯿﺮﮐﻮ ﺑﯽﮐﺲ»