#تلنگر 📚
شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی
از دنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است . آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت
می رفت . در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود. استقبال از او
با تشریفات مناسب انجام نشد.
دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد .
در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد
هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود .
آن شخص وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و
یقه پطرس قدیس را گرفت پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه
شده است؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:
آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید
آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران
گوش می دهد.
در چشم هایشان نگاه می کند..به درد و دلشان می رسد حالا همه
دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند.
یکدیگر را در آغوش می کشند ومی بوسند. دوزخ جای این کارهانیست
بیایید و این مرد را پس بگیرید وقتی راوی قصه اش را تمام کرد
با مهربانی به من نگریست و گفت:
با چنان عشقی زندگی کن که
حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی
خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند
#پائولو_کوئلیو
@Library_Telegram
شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی
از دنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است . آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت
می رفت . در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود. استقبال از او
با تشریفات مناسب انجام نشد.
دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد .
در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد
هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود .
آن شخص وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و
یقه پطرس قدیس را گرفت پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه
شده است؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:
آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید
آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران
گوش می دهد.
در چشم هایشان نگاه می کند..به درد و دلشان می رسد حالا همه
دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند.
یکدیگر را در آغوش می کشند ومی بوسند. دوزخ جای این کارهانیست
بیایید و این مرد را پس بگیرید وقتی راوی قصه اش را تمام کرد
با مهربانی به من نگریست و گفت:
با چنان عشقی زندگی کن که
حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی
خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند
#پائولو_کوئلیو
@Library_Telegram
👍1
☕️ قطعهای از کتاب
دنیا دیگر ظرافت نمیشناسد، نکته سنج نیست.
آدمها نمیفهمند لحظه نشستن و برخاستن، نوشیدن یک لیوان آب یا باز کردن در یک قوطی توسط معشوق در چشم عاشق چقدر میتواند باشکوه، پر هیمنه و زیبا باشد.
اما برایشان مهم است که اسم معشوقشان چقدر دهان را پر میکند و چند دهان را میبندد.
دنیا جای ژستهای تهی، لحظههای تهی، مردمان تهی و نیازهای بیپایه و امیال قلابی است ...
📕 #عقاید_یک_دلقک
✍ #هاینریش_بل
@Library_Telegram
دنیا دیگر ظرافت نمیشناسد، نکته سنج نیست.
آدمها نمیفهمند لحظه نشستن و برخاستن، نوشیدن یک لیوان آب یا باز کردن در یک قوطی توسط معشوق در چشم عاشق چقدر میتواند باشکوه، پر هیمنه و زیبا باشد.
اما برایشان مهم است که اسم معشوقشان چقدر دهان را پر میکند و چند دهان را میبندد.
دنیا جای ژستهای تهی، لحظههای تهی، مردمان تهی و نیازهای بیپایه و امیال قلابی است ...
📕 #عقاید_یک_دلقک
✍ #هاینریش_بل
@Library_Telegram
❤1
ایده یارانه نقدی، به ایلان ماسک رسید.
ماسک میگوید با توجه به اینکه در آینده، بسیاری از مشاغل حساس توسط رباتها انجام خواهد شد [و مقدار تولید کالا و خدمات بدون دخالت انسان افزایش خواهد یافت و نیاز کمتری به کار انسان برای اداره جامعه وجود خواهد داشت]، میتوان یک درامد پایه همگانی و مساوی برای همه شهروندان در نظر گرفت تا ازین پس اشتغال و کار [نه یک اجبار برای زنده ماندن] بلکه یک انتخاب [برای زندگی ایدهآلتر و انجام فعالیتهای مورد علاقه] باشد.
حال این نوع نگاه را مقایسه کنید با نگاه چپها و کمونیستها که ماشینآلات صنعتی را عامل بیکاری کارگران توصیف میکردند و همواره با آن مخالف بودند.
در حالی که بکارگیری رباتها نه تهدید، که یک فرصت در جهت افزایش قدرت مصرف انسان با کار کمتر است.
پینوشت:
طرح درامد پایه (ubi) یا همان «یارانه نقدی همگانی برابر»، چند سالی است بطور جدی در دستور کار دولتهای غربی قرار دارد.
@Library_Telegram
ماسک میگوید با توجه به اینکه در آینده، بسیاری از مشاغل حساس توسط رباتها انجام خواهد شد [و مقدار تولید کالا و خدمات بدون دخالت انسان افزایش خواهد یافت و نیاز کمتری به کار انسان برای اداره جامعه وجود خواهد داشت]، میتوان یک درامد پایه همگانی و مساوی برای همه شهروندان در نظر گرفت تا ازین پس اشتغال و کار [نه یک اجبار برای زنده ماندن] بلکه یک انتخاب [برای زندگی ایدهآلتر و انجام فعالیتهای مورد علاقه] باشد.
حال این نوع نگاه را مقایسه کنید با نگاه چپها و کمونیستها که ماشینآلات صنعتی را عامل بیکاری کارگران توصیف میکردند و همواره با آن مخالف بودند.
در حالی که بکارگیری رباتها نه تهدید، که یک فرصت در جهت افزایش قدرت مصرف انسان با کار کمتر است.
پینوشت:
طرح درامد پایه (ubi) یا همان «یارانه نقدی همگانی برابر»، چند سالی است بطور جدی در دستور کار دولتهای غربی قرار دارد.
@Library_Telegram
👍2
.این 👇👇خیلی جالبه
روزی حاکمی در قصر نشسته بود که از بیرون قصر صدای سیب فروش را شنید که فریاد میزد:
“سیب بخرید! سیب !!!”
حاکم بیرون را نگاه کرد و دید که مرد دهاتی، حاصلات باغش را بار الاغی نموده و روانهای بازار است.
حاکم میل و هوس سیب کرد و به وزیر دربارش گفت:
۵ سکه طلا از خزانه بردار و برایم سیب بیار!
- وزیر ۵ سکه را از خزانه برداشت و به دستیارش گفت:
-این ۴ سکه طلا را بگیر و سیب بیار!
دستیار وزیر فرمانده قصر صدا زد و گفت:
-این ۳ سکه طلا را بگیر و سیب بیار!
فرمانده قصر افسر دروازه قصر را صدا زد و گفت:
-این ۲ سکه طلا را بگیر و سیب بیار!
افسر عسگر را صدا کرد و گفت:
این ۱ سکه طلا را بگیر و سیب بیار!
عسگر دنبال مرد دست فروش رفته و از یقه اش گرفته گفت:
های مرد دهاتی! چرا اینقدر سر صدا میکنی؟ خبر نداری که اینجا قصر حاکم است و با صدای دلخراش ات خواب جناب عالی را اشفته کرده ای.اکنون به من دستور داه تا تو را زندانی کنم.
مردم باغدار به پاهای عسکر قصر افتاد و گفت:
اشتباه کردم قربان!
این بار الاغ حاصل یک سال زحمت من است، این را بگیرید، ولی از خیر زندانی کردن من بگذرید!
عسکر نصف بار سیب را برای خودش گرفت
و نصف ديگر را برای افسر برده و گفت:
-این هم این سیب ها با ۱ سکه طلا.
افسر نیمی از ان سیبها را به فرمانده قصر داده، گفت:
این سیب ها به قیمت ۲ سکه طلا!
فرمانده نیمی از سیبها را برای خود برداشت و نیمی به دستیار وزیر داد و گفت:
-این سیب ها به قیمت ۳ سکه طلا!
دستیار وزیر، نیمی از سیب ها را برداشت و نزد وزیر رفته و گفت:
-این سیب ها به قیمت ۴ سکه طلا!
وزیر نیمی از سیب ها را برای خود برداشت و بدین ترتیب تنها پنج عدد سیب ماند و نزد حاکم رفت و گفت:
- این هم ۵ عداد سیب به ارزش ۵ سکه طلا!
حاکم پیش خود فکر کرده و پنداشت که مردم واقعا در قلمرو تحت حاکمیت او پولدار و مرفعه هستند. که کشاورزش پنج عدد سیب را به پنج سکه طلا می فروشد هر سیب یک سکه طلا
و مردم هم یک عدد سیب را به یک سکه طلا میخرد! یعنی ثروتمندند
پس بهتر است ماليات را افزايش دهم و خزانه قصر پرتر بسازم.
در نتيجه مردم فقیر تر شدند و
شریکان حلقه فساد قصر سرمایه دار تر .
شریکان حلقه فساد سرمایه دار تر
@Library_Telegram
روزی حاکمی در قصر نشسته بود که از بیرون قصر صدای سیب فروش را شنید که فریاد میزد:
“سیب بخرید! سیب !!!”
حاکم بیرون را نگاه کرد و دید که مرد دهاتی، حاصلات باغش را بار الاغی نموده و روانهای بازار است.
حاکم میل و هوس سیب کرد و به وزیر دربارش گفت:
۵ سکه طلا از خزانه بردار و برایم سیب بیار!
- وزیر ۵ سکه را از خزانه برداشت و به دستیارش گفت:
-این ۴ سکه طلا را بگیر و سیب بیار!
دستیار وزیر فرمانده قصر صدا زد و گفت:
-این ۳ سکه طلا را بگیر و سیب بیار!
فرمانده قصر افسر دروازه قصر را صدا زد و گفت:
-این ۲ سکه طلا را بگیر و سیب بیار!
افسر عسگر را صدا کرد و گفت:
این ۱ سکه طلا را بگیر و سیب بیار!
عسگر دنبال مرد دست فروش رفته و از یقه اش گرفته گفت:
های مرد دهاتی! چرا اینقدر سر صدا میکنی؟ خبر نداری که اینجا قصر حاکم است و با صدای دلخراش ات خواب جناب عالی را اشفته کرده ای.اکنون به من دستور داه تا تو را زندانی کنم.
مردم باغدار به پاهای عسکر قصر افتاد و گفت:
اشتباه کردم قربان!
این بار الاغ حاصل یک سال زحمت من است، این را بگیرید، ولی از خیر زندانی کردن من بگذرید!
عسکر نصف بار سیب را برای خودش گرفت
و نصف ديگر را برای افسر برده و گفت:
-این هم این سیب ها با ۱ سکه طلا.
افسر نیمی از ان سیبها را به فرمانده قصر داده، گفت:
این سیب ها به قیمت ۲ سکه طلا!
فرمانده نیمی از سیبها را برای خود برداشت و نیمی به دستیار وزیر داد و گفت:
-این سیب ها به قیمت ۳ سکه طلا!
دستیار وزیر، نیمی از سیب ها را برداشت و نزد وزیر رفته و گفت:
-این سیب ها به قیمت ۴ سکه طلا!
وزیر نیمی از سیب ها را برای خود برداشت و بدین ترتیب تنها پنج عدد سیب ماند و نزد حاکم رفت و گفت:
- این هم ۵ عداد سیب به ارزش ۵ سکه طلا!
حاکم پیش خود فکر کرده و پنداشت که مردم واقعا در قلمرو تحت حاکمیت او پولدار و مرفعه هستند. که کشاورزش پنج عدد سیب را به پنج سکه طلا می فروشد هر سیب یک سکه طلا
و مردم هم یک عدد سیب را به یک سکه طلا میخرد! یعنی ثروتمندند
پس بهتر است ماليات را افزايش دهم و خزانه قصر پرتر بسازم.
در نتيجه مردم فقیر تر شدند و
شریکان حلقه فساد قصر سرمایه دار تر .
شریکان حلقه فساد سرمایه دار تر
@Library_Telegram
👍4❤1
☕️ قطعهای از کتاب
از اشتباهات بیپایه مردم یکی این است که خیال میکنند هر کس دارای خصوصیاتی است تغییرناپذیر. یکی بد است و دیگری خوب، این هشیار است و آن احمق؛ این فعال است و آن تنبل. حال آن که اینجور نیست، آدمها مثل رودخانهاند، اگر چه همه یکشکل و یکجورند ولی رودخانه را که دیدهاید، همچنانکه پیش میرود، گاهی آهسته حرکت میکند، گاهی تند، گاه که به کوهسار میرسد، باریک میشود، گاهی که به دشت میرسد، پهن میشود و وسعت پیدا میکند؛ در جایی آبش سرد است و چند فرسنگ آن طرفتر آبش گرم میشود؛ یک زمان آرام است و یک زمان طغیان میکند. هر انسانی در خود عناصر خوب و بد را دارد، گاهی روی خوبش را نشان میدهد و گاهی روی بدش را...
📕 #رستاخیز
✍ #تولستوی
@Library_Telegram
از اشتباهات بیپایه مردم یکی این است که خیال میکنند هر کس دارای خصوصیاتی است تغییرناپذیر. یکی بد است و دیگری خوب، این هشیار است و آن احمق؛ این فعال است و آن تنبل. حال آن که اینجور نیست، آدمها مثل رودخانهاند، اگر چه همه یکشکل و یکجورند ولی رودخانه را که دیدهاید، همچنانکه پیش میرود، گاهی آهسته حرکت میکند، گاهی تند، گاه که به کوهسار میرسد، باریک میشود، گاهی که به دشت میرسد، پهن میشود و وسعت پیدا میکند؛ در جایی آبش سرد است و چند فرسنگ آن طرفتر آبش گرم میشود؛ یک زمان آرام است و یک زمان طغیان میکند. هر انسانی در خود عناصر خوب و بد را دارد، گاهی روی خوبش را نشان میدهد و گاهی روی بدش را...
📕 #رستاخیز
✍ #تولستوی
@Library_Telegram
👍1
وقتی از من میپرسند چه شد فيلمساز شدی؟
من میگويم تصادفی!
ولی قضيه خيلی هم تصادفی نبود و بيشتر شرايط فراهم شد. من کنکور هنرهای زيبا را دادم و رد شدم.
بعد در ادارهی پليسراه استخدام شدم.
سال آيندهاش بهکلی اين قضيه را فراموش کرده بودم
که به سراغ يکی از دوستانم به نام عباس کهنداری که کتابفروشی و خرازی داشت رفتم.
او به من پيشنهاد کرد برويم سر پل تجريش
ولی من گيوه پام بود و نمیتوانستم همراه او بروم.
بعد کفشهای او را پوشيدم و با هم رفتيم.
سر پل يکی از دوستانم را ديدم و او پيشنهاد کرد با هم به خانهی فرهاد اشتری شاعر برويم.
به اتفاق رفتيم، در خانهی اشتری يک آقای نقاشی بود
که وقتی فهميد من در کنکور رد شدهام، از من پرسيد کلاس رفتی يا نه؟!
او به من توصيه کرد در کلاس طراحی اسمم را بنويسم و سال بعد کنکور شرکت کنم. من در رودربايستی که داشتم
در آن کلاس اسم نوشتم.
سال بعد کنکور دادم و قبول شدم.
بعد نقاشی تبليغاتی کردم.
بعد فيلم تبليغاتی ساختم و به همين طريق با مکانيزم دوربين آشنا شدم و...
حالا فکر میکنم اگر کفش های دوستم به پای من نخورده بود من الان بازنشستهی وزارت راه بودم!
گاهی زندگی آدم به چيزهايی مانند مو بستگی دارد.
👤 #عباس_كيارستمی
@Library_Telegram
من میگويم تصادفی!
ولی قضيه خيلی هم تصادفی نبود و بيشتر شرايط فراهم شد. من کنکور هنرهای زيبا را دادم و رد شدم.
بعد در ادارهی پليسراه استخدام شدم.
سال آيندهاش بهکلی اين قضيه را فراموش کرده بودم
که به سراغ يکی از دوستانم به نام عباس کهنداری که کتابفروشی و خرازی داشت رفتم.
او به من پيشنهاد کرد برويم سر پل تجريش
ولی من گيوه پام بود و نمیتوانستم همراه او بروم.
بعد کفشهای او را پوشيدم و با هم رفتيم.
سر پل يکی از دوستانم را ديدم و او پيشنهاد کرد با هم به خانهی فرهاد اشتری شاعر برويم.
به اتفاق رفتيم، در خانهی اشتری يک آقای نقاشی بود
که وقتی فهميد من در کنکور رد شدهام، از من پرسيد کلاس رفتی يا نه؟!
او به من توصيه کرد در کلاس طراحی اسمم را بنويسم و سال بعد کنکور شرکت کنم. من در رودربايستی که داشتم
در آن کلاس اسم نوشتم.
سال بعد کنکور دادم و قبول شدم.
بعد نقاشی تبليغاتی کردم.
بعد فيلم تبليغاتی ساختم و به همين طريق با مکانيزم دوربين آشنا شدم و...
حالا فکر میکنم اگر کفش های دوستم به پای من نخورده بود من الان بازنشستهی وزارت راه بودم!
گاهی زندگی آدم به چيزهايی مانند مو بستگی دارد.
👤 #عباس_كيارستمی
@Library_Telegram
👍1
📕 روحانیون بزرگ عصر ساسان
✍ دکتر علاء الدین آذری
اهميت مقام موبد و نقش آنان در عصر ساساني ـ معرفي سه گروه روحانيون زردشتي و وظائفي كه هريك برعهده داشتهاند ـ شرحي درباره "تنسر" روحاني زمان اردشير و ترجمه نامه مشهور او به گشنسب شاه، معرفي چهارتن از موبدان بزرگ گه در نوشتههاي مورخان اسلامي اسامي آنها ذكر شده است ـ "كرتير" موبر و نقش او در اذيت و آزار رمانويان، شرحي بر زندگي"آذربد" و رواياتي درباره او ـ شرح زندگي "مهروراژومهراكاويد" ، "آذربوذي" ، "زرواندار" ،"مهرشاپور" ، "همگدين" ، دادفر، فرخان موبدان موبد يزدگرد شهريار.
@Library_Telegram
✍ دکتر علاء الدین آذری
اهميت مقام موبد و نقش آنان در عصر ساساني ـ معرفي سه گروه روحانيون زردشتي و وظائفي كه هريك برعهده داشتهاند ـ شرحي درباره "تنسر" روحاني زمان اردشير و ترجمه نامه مشهور او به گشنسب شاه، معرفي چهارتن از موبدان بزرگ گه در نوشتههاي مورخان اسلامي اسامي آنها ذكر شده است ـ "كرتير" موبر و نقش او در اذيت و آزار رمانويان، شرحي بر زندگي"آذربد" و رواياتي درباره او ـ شرح زندگي "مهروراژومهراكاويد" ، "آذربوذي" ، "زرواندار" ،"مهرشاپور" ، "همگدين" ، دادفر، فرخان موبدان موبد يزدگرد شهريار.
@Library_Telegram
روحانیون بزرگ عصر ساسانی.pdf
718.8 KB
📕 روحانیون بزرگ عصر ساسان
✍ دکتر علاء الدین آذری
➖➖➖➖➖➖➖➖
@Library_Telegram
کتابهای رایگان بیشتر در⬆️
درخواست کتاب⬇️
@Library_Telegram_Bot
✍ دکتر علاء الدین آذری
➖➖➖➖➖➖➖➖
@Library_Telegram
کتابهای رایگان بیشتر در⬆️
درخواست کتاب⬇️
@Library_Telegram_Bot
سکوت، همراهی و گوش دادن ...
شما به چیزی نیاز ندارید که درمان اندوهتان باشد چون گاهی این احساس قرار نیست درمان بشود، توفانی است که درون شما و زندگیتان را بههم ریخته، اما میگذرد و همهی ما در این روزها و لحظهها، تنها به همراهی و سکوت و فهمیدن خودمان نیاز داریم.
📕 #وقتی_غصه_در_خانهات_را_میزند
✍ #ایوا_ایلند
@Library_Telegram
شما به چیزی نیاز ندارید که درمان اندوهتان باشد چون گاهی این احساس قرار نیست درمان بشود، توفانی است که درون شما و زندگیتان را بههم ریخته، اما میگذرد و همهی ما در این روزها و لحظهها، تنها به همراهی و سکوت و فهمیدن خودمان نیاز داریم.
📕 #وقتی_غصه_در_خانهات_را_میزند
✍ #ایوا_ایلند
@Library_Telegram
📕ششلول بندها را بکشید
✍ جان بیل
🔄 پرویز قاضی سعید
اضطراب چون خون در رگهای شهر میدوید. جز صدای قهقهه های مستانه ای که از درون تنها میخانه شهر بگوش میرسد، صدای دیگری سکوت وحشت افزای شهر کوچک را نمی شکست. پنجره ها همه بسته بود و چنین بنظر میرسید که ساکنان شهر دیر زمانی است آنجا را ترک گفته اند. (کان) سوار بر اسب خسته اش در حالیکه آفتاب راست و مستقیم توی صورتش میتابید. وارد شهر شد چیزی در درونش همهمه میکرد. نگاهش چون نگاه عقابی تیزپر روی پنجره های بسته روی گاریهای شکسته روی آثار گلوله ای که بر دیوارهای چوبی خطی به یادگار گذاشته بود میدوید. زیر لب زمزمه کرد, چه اتفاقی افتاده است. جلو دفترکار کلانتر رسید. زمان درازی بود که کلانتر را میشناخت و برای دیدن او بی تاب بود ...
@Library_Telegram
✍ جان بیل
🔄 پرویز قاضی سعید
اضطراب چون خون در رگهای شهر میدوید. جز صدای قهقهه های مستانه ای که از درون تنها میخانه شهر بگوش میرسد، صدای دیگری سکوت وحشت افزای شهر کوچک را نمی شکست. پنجره ها همه بسته بود و چنین بنظر میرسید که ساکنان شهر دیر زمانی است آنجا را ترک گفته اند. (کان) سوار بر اسب خسته اش در حالیکه آفتاب راست و مستقیم توی صورتش میتابید. وارد شهر شد چیزی در درونش همهمه میکرد. نگاهش چون نگاه عقابی تیزپر روی پنجره های بسته روی گاریهای شکسته روی آثار گلوله ای که بر دیوارهای چوبی خطی به یادگار گذاشته بود میدوید. زیر لب زمزمه کرد, چه اتفاقی افتاده است. جلو دفترکار کلانتر رسید. زمان درازی بود که کلانتر را میشناخت و برای دیدن او بی تاب بود ...
@Library_Telegram
ششلول-بندها-را-بکشید.pdf
2 MB
📕ششلول بندها را بکشید
✍ جان بیل
🔄 پرویز قاضی سعید
➖➖➖➖➖➖➖➖
@Library_Telegram
کتابهای رایگان بیشتر در⬆️
درخواست کتاب⬇️
@Library_Telegram_Bot
✍ جان بیل
🔄 پرویز قاضی سعید
➖➖➖➖➖➖➖➖
@Library_Telegram
کتابهای رایگان بیشتر در⬆️
درخواست کتاب⬇️
@Library_Telegram_Bot
❤1
📕 من نامه
✍ محمدرضا اکبری دستجردی
اگر میخواهید این کتاب را بخوانید باید تا پایان ادامه دهید، وگرنه شاید در نیمه ها، درونِ تاریکی هایی که من نیز بودم بمانید و خودتان را پوچ ببینید. اگر در این نوشته ها چیزی جز نیکخواهیِ من برای آدمیان
و آزادگی دیدید و تا پایانش پاسخی برای آن نیافتید دیگر مرا دنبال نکنید و نامم را مبرید که شاید واژگان من برای راهنمایی شما کژتابی داشته باشند.
این نوشتار و واژگانش، نخست برای کاستن خشم درونم بر روی
برگها کاشته شدند تا یادگاری باشد برای فرزندانم (که نمیدانم باشم و داشته باشمشان یا اگر بودم به آنها ستم روا میدارم و پایشان را به
این جهان باز میکنم؟) و کسانی
که شاید در بیراهه های زندگی،
خودشان را که پرارزشترین پدیده جهان هستند گم کرده باشند.
با نوشتن هر شماره از این نوشتار آرمان هایم را نیز درونش
میگنجاندم و سرآغازشان از تابستان سال ۹۴ خورشیدی بود که پس از فراز و نشیب های بسیار و دست و پنجه نرم کردن با روزگار و اهریمن درون که در همه آدمها لانه دارد، سرانجام در پنجم آبان ماه سال ۹۷ خورشیدی پایان یافت.
✍ محمدرضا اکبری دستجردی
اگر میخواهید این کتاب را بخوانید باید تا پایان ادامه دهید، وگرنه شاید در نیمه ها، درونِ تاریکی هایی که من نیز بودم بمانید و خودتان را پوچ ببینید. اگر در این نوشته ها چیزی جز نیکخواهیِ من برای آدمیان
و آزادگی دیدید و تا پایانش پاسخی برای آن نیافتید دیگر مرا دنبال نکنید و نامم را مبرید که شاید واژگان من برای راهنمایی شما کژتابی داشته باشند.
این نوشتار و واژگانش، نخست برای کاستن خشم درونم بر روی
برگها کاشته شدند تا یادگاری باشد برای فرزندانم (که نمیدانم باشم و داشته باشمشان یا اگر بودم به آنها ستم روا میدارم و پایشان را به
این جهان باز میکنم؟) و کسانی
که شاید در بیراهه های زندگی،
خودشان را که پرارزشترین پدیده جهان هستند گم کرده باشند.
با نوشتن هر شماره از این نوشتار آرمان هایم را نیز درونش
میگنجاندم و سرآغازشان از تابستان سال ۹۴ خورشیدی بود که پس از فراز و نشیب های بسیار و دست و پنجه نرم کردن با روزگار و اهریمن درون که در همه آدمها لانه دارد، سرانجام در پنجم آبان ماه سال ۹۷ خورشیدی پایان یافت.
👍2
من نامه.pdf
2.3 MB
📕 من نامه
✍ محمدرضا اکبری دستجردی
➖➖➖➖➖➖➖➖
@Library_Telegram
کتابهای رایگان بیشتر در⬆️
درخواست کتاب⬇️
@Library_Telegram_Bot
✍ محمدرضا اکبری دستجردی
➖➖➖➖➖➖➖➖
@Library_Telegram
کتابهای رایگان بیشتر در⬆️
درخواست کتاب⬇️
@Library_Telegram_Bot
#کتاب_صوتی
📕 بیست و سه سال #ممنوعه
✍علی دشتی
بیست و سه سال، کتابی دربارهٔ زندگی محمد پیامبر اسلام نوشتهٔ علی دشتی، نویسنده و پژوهشگر ایرانی است. این کتاب در سال ۱۹۷۳ میلادی نوشته شدهاست اما به دلایلی بدون ذکر نام نویسنده در سال ۱۹۷۴ در بیروت انتشار یافتهاست.
علی دشتی پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران، در حالی که در میانهٔ دههٔ هشتاد زندگیاش بود، دستگیر، زندانی و در دادگاه انقلاب به اتهام نوشتن کتاب بیست و سه سال و نقد اسلام، به اعدام محکوم شد. دشتی نوشتههای خود را توسط گروههای زیر زمینی مخالف دولت ایران منتشر ساخت. این کتاب از کتابهای ممنوعه در ایران بشمار میآید.
@Library_Telegram
📕 بیست و سه سال #ممنوعه
✍علی دشتی
بیست و سه سال، کتابی دربارهٔ زندگی محمد پیامبر اسلام نوشتهٔ علی دشتی، نویسنده و پژوهشگر ایرانی است. این کتاب در سال ۱۹۷۳ میلادی نوشته شدهاست اما به دلایلی بدون ذکر نام نویسنده در سال ۱۹۷۴ در بیروت انتشار یافتهاست.
علی دشتی پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران، در حالی که در میانهٔ دههٔ هشتاد زندگیاش بود، دستگیر، زندانی و در دادگاه انقلاب به اتهام نوشتن کتاب بیست و سه سال و نقد اسلام، به اعدام محکوم شد. دشتی نوشتههای خود را توسط گروههای زیر زمینی مخالف دولت ایران منتشر ساخت. این کتاب از کتابهای ممنوعه در ایران بشمار میآید.
@Library_Telegram
👏8👍5❤3