سه رویداد و سه دولتمرد.pdf
22.2 MB
📕 سه رویدا و سه دولتمرد
✍ هوشنگ نهاوندی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
@Library_Telegram
کتابهای رایگان بیشتر در⬆️
درخواست کتاب⬇️
@Library_Telegram_Bot
✍ هوشنگ نهاوندی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
@Library_Telegram
کتابهای رایگان بیشتر در⬆️
درخواست کتاب⬇️
@Library_Telegram_Bot
❤1
#حکایت
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده.
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ).
دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”
مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت.
خود را به خانه ایی درافکند.
زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ).
از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ).
خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.
جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد.
پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد.
او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “.
قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود.
چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .
نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست.
باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است.
به طلب قصاص او آمده ام.
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.
حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.
حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :مرا شکایتی نیست.
محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است
@Library_Telegram
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده.
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ).
دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”
مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت.
خود را به خانه ایی درافکند.
زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ).
از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ).
خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.
جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد.
پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد.
او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “.
قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود.
چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .
نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست.
باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است.
به طلب قصاص او آمده ام.
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.
حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.
حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :مرا شکایتی نیست.
محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است
@Library_Telegram
#یک_فنجان_تفکر ☕️
قانون ۱-۹-۹۰ (یک، نه، نود)
آلوین تافلر یکی از بزرگترین اقتصاددان های قرن اخیر در کتاب موج سوم میگويد وقتی یک موجی وارد یك کشوری میشود مردم به سهدسته تبدیل میشوند:
۱. دسته اول که همون یک درصد هستند با موج همراه و همسو میشوند و آنرا قبول میکنند و سود بسیار زیادی میبرند. این دسته افراد، ریسکپذیر هستند که همیشه موفقیتهای چشم گیری دارند.
۲. دسته دوم آن ۹ درصد افراد به اصطلاح زرنگ جامعه هستند که صبر میکنند ببیند آیا آن یک درصد سود میکنند یا نه؟
این افراد سود کمتری نسبت به اون یک درصد كسب ميكنند. این افراد در کل افرادی هستند که ریسکهای بزرگی نمیکنند و البته که سودهای کلانی هم نمیتوانند ببرند.
۳. دسته سوم ۹۰ درصد مابقی جامعه هستند که موج میآيد و از رويشان عبور ميكند و لهشان میکند، این افراد اگر ضرر نکنند هیچ سودی نصیبشان نمیشود. این افراد اصلا ریسک پذیر نیستند و افراد عادی جامعه رو تشکیل میدهند که همیشه از زندگی ناراضی هستند و همه افراد دسته ۱ رو مسخره میکنند!
@Library_Telegram
قانون ۱-۹-۹۰ (یک، نه، نود)
آلوین تافلر یکی از بزرگترین اقتصاددان های قرن اخیر در کتاب موج سوم میگويد وقتی یک موجی وارد یك کشوری میشود مردم به سهدسته تبدیل میشوند:
۱. دسته اول که همون یک درصد هستند با موج همراه و همسو میشوند و آنرا قبول میکنند و سود بسیار زیادی میبرند. این دسته افراد، ریسکپذیر هستند که همیشه موفقیتهای چشم گیری دارند.
۲. دسته دوم آن ۹ درصد افراد به اصطلاح زرنگ جامعه هستند که صبر میکنند ببیند آیا آن یک درصد سود میکنند یا نه؟
این افراد سود کمتری نسبت به اون یک درصد كسب ميكنند. این افراد در کل افرادی هستند که ریسکهای بزرگی نمیکنند و البته که سودهای کلانی هم نمیتوانند ببرند.
۳. دسته سوم ۹۰ درصد مابقی جامعه هستند که موج میآيد و از رويشان عبور ميكند و لهشان میکند، این افراد اگر ضرر نکنند هیچ سودی نصیبشان نمیشود. این افراد اصلا ریسک پذیر نیستند و افراد عادی جامعه رو تشکیل میدهند که همیشه از زندگی ناراضی هستند و همه افراد دسته ۱ رو مسخره میکنند!
@Library_Telegram
#یک_دقیقه_مطالعه
میپنداشتم که عشق،
هرگز دیگر به خانهی من نخواهد آمد...
میپنداشتم که شعر،
برای همیشه مرا ترک گفته است.
میپنداشتم که شادی، کبوتریست که دیگر به بام من نخواهد نشست.
میپنداشتم که تنهایی،
دیگر دست از جان من نخواهد کشید
و خستگی، دیگر روح مرا ترک نخواهد گفت...
تو طلوع کردی و عشق باز آمد،
شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بالزنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت.
من با توام و آینههای خالی
از تصویرهای مهر و امید سرشار میشوند.
کنار تو، خود را بازیافتهام، به زندگی برگشتهام و امیدهای بزرگ رویایی ترانههای شادمانه را به لبهای من باز آوردهاند.
هرگز هیچچیز در پیرامون من از تو عظیمتر نبوده است...!
📕 مثل خون در رگهای من
✍ #احمد_شاملو
@Library_Telegram
میپنداشتم که عشق،
هرگز دیگر به خانهی من نخواهد آمد...
میپنداشتم که شعر،
برای همیشه مرا ترک گفته است.
میپنداشتم که شادی، کبوتریست که دیگر به بام من نخواهد نشست.
میپنداشتم که تنهایی،
دیگر دست از جان من نخواهد کشید
و خستگی، دیگر روح مرا ترک نخواهد گفت...
تو طلوع کردی و عشق باز آمد،
شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بالزنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت.
من با توام و آینههای خالی
از تصویرهای مهر و امید سرشار میشوند.
کنار تو، خود را بازیافتهام، به زندگی برگشتهام و امیدهای بزرگ رویایی ترانههای شادمانه را به لبهای من باز آوردهاند.
هرگز هیچچیز در پیرامون من از تو عظیمتر نبوده است...!
📕 مثل خون در رگهای من
✍ #احمد_شاملو
@Library_Telegram
☕️ قطعه ای از کتاب
تنها جهان نیست که باید تغییر بپذیرد، انسان نیز باید دگرگون شود.
این انسان نو از کجا باید یکباره پدیدار گردد؟ نه ازبیرون!
رفیق! باید بتوانی او را در خود بیابی و همچنان که ازسنگ معدن فلزی ناب استخراج میکنند، تو نیز از خود او را، انسانی را که چشم انتظارش بودهای، بطلب.
او را در خود بیاب. یارای آن داشته باش که همان که هستی بشوی. مپندار که بتوانی بدین آسانی رهایی یابی. در هر موجودی امکاناتی شگفت انگیز هست. از نیرو و جوانی خویش مطمئن باش. بیاموز که پیوسته به خود بگویی: «این امر تنها به من بستگی دارد»
@Library_Telegram
تنها جهان نیست که باید تغییر بپذیرد، انسان نیز باید دگرگون شود.
این انسان نو از کجا باید یکباره پدیدار گردد؟ نه ازبیرون!
رفیق! باید بتوانی او را در خود بیابی و همچنان که ازسنگ معدن فلزی ناب استخراج میکنند، تو نیز از خود او را، انسانی را که چشم انتظارش بودهای، بطلب.
او را در خود بیاب. یارای آن داشته باش که همان که هستی بشوی. مپندار که بتوانی بدین آسانی رهایی یابی. در هر موجودی امکاناتی شگفت انگیز هست. از نیرو و جوانی خویش مطمئن باش. بیاموز که پیوسته به خود بگویی: «این امر تنها به من بستگی دارد»
@Library_Telegram
#سی_ثانیه_پای_صحبت_آقای_برایان_دایسون
مدیراجرائی اسبق در شرکت کوکاکولا
هیچ وقت از ریسک کردن نهراسیم، چرا که به ما این فرصت را خواهد داد تا شجاعت را یاد بگیریم.
فرض کنید زندگی همچون یک بازی است .
قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید
جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند
. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ،
اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.
او در ادامه میگوید :
آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده ، سلامتی ، دوستان و روح خودتان
و توپ لاستیکی همان کارتان است.
@Library_Telegram
مدیراجرائی اسبق در شرکت کوکاکولا
هیچ وقت از ریسک کردن نهراسیم، چرا که به ما این فرصت را خواهد داد تا شجاعت را یاد بگیریم.
فرض کنید زندگی همچون یک بازی است .
قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید
جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند
. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ،
اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.
او در ادامه میگوید :
آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده ، سلامتی ، دوستان و روح خودتان
و توپ لاستیکی همان کارتان است.
@Library_Telegram
Forwarded from همه چی، هیچی
سوال مهم عباس عبدی از ولایتی: میخواهید ایران را یمن کنید؟
عباس عبدی در واکنش به سخنان اخیر ولایتی در خصوص الگو قرار داد مردم یمن نوشت: آقای ولایتی محتاط سخن بگویید. بطور معمول دوست ندارم وارد موضوعات شخصی افراد شوم و شخصیت آنان را خطاب قرار دهم. ولی سخنان اخیر آقای ولایتی مثل تیر به قلب هر خوانندهای فرو میرود.
آخر آقای محترم! داشتن حداقلی از انصاف هم خوب چیزی است. هنوز گفتگوی ایشان در باره خانه هزارمتری کنار کاخ سعدآباد در یادها هست،و این که چگونه با رمل و اسطرلاب سعی شده بود که آن رانت بزرگ که اکنون دهها میلیارد ارزش دارد کم اهمیت جلوه داده شود.
بعدش درباره مدیریتهای متعدد خانوادگی نیز سکوت کردند حالا مردم رابه نان خشک خوردن دعوت میکنند؟ مردم نیازی به این توصیهها ندارند اگرلازم باشد آنقدر شرف دارندکه از خودشان دفاع کنند ولی این دفاع،منحصربه دفاع در برابر دشمنان خارجی نمیشود که باید وضعیت خیلیها را در داخل هم بررسی کرد.
اگر جایی بود که درباره افراد سوال میکردند و پاسخ میگرفتند؛ شاید امروز این قدر از کسانی نمیشنیدند که در عمرشان نه یک روز مبارزه کردهاند و نه جنگ. اگر منظورشان از این که گفتهاند وضعیت ما بهتر از دیگران است وضعیت خودشان است کاملا درست است.
ولی اگر منظورشان وضعیت مردم است شاید در مقایسه با یمن حرفشان درست باشد. نکند می خواهند ایران را یمن کنند؟ بعلاوه مردم با لُنگ زندگی کنند و سعودی ها از دست انان عاجز شوند که چه بشود؟ که ایشان دهها پست و مقام داشته باشد؟
@hychy
عباس عبدی در واکنش به سخنان اخیر ولایتی در خصوص الگو قرار داد مردم یمن نوشت: آقای ولایتی محتاط سخن بگویید. بطور معمول دوست ندارم وارد موضوعات شخصی افراد شوم و شخصیت آنان را خطاب قرار دهم. ولی سخنان اخیر آقای ولایتی مثل تیر به قلب هر خوانندهای فرو میرود.
آخر آقای محترم! داشتن حداقلی از انصاف هم خوب چیزی است. هنوز گفتگوی ایشان در باره خانه هزارمتری کنار کاخ سعدآباد در یادها هست،و این که چگونه با رمل و اسطرلاب سعی شده بود که آن رانت بزرگ که اکنون دهها میلیارد ارزش دارد کم اهمیت جلوه داده شود.
بعدش درباره مدیریتهای متعدد خانوادگی نیز سکوت کردند حالا مردم رابه نان خشک خوردن دعوت میکنند؟ مردم نیازی به این توصیهها ندارند اگرلازم باشد آنقدر شرف دارندکه از خودشان دفاع کنند ولی این دفاع،منحصربه دفاع در برابر دشمنان خارجی نمیشود که باید وضعیت خیلیها را در داخل هم بررسی کرد.
اگر جایی بود که درباره افراد سوال میکردند و پاسخ میگرفتند؛ شاید امروز این قدر از کسانی نمیشنیدند که در عمرشان نه یک روز مبارزه کردهاند و نه جنگ. اگر منظورشان از این که گفتهاند وضعیت ما بهتر از دیگران است وضعیت خودشان است کاملا درست است.
ولی اگر منظورشان وضعیت مردم است شاید در مقایسه با یمن حرفشان درست باشد. نکند می خواهند ایران را یمن کنند؟ بعلاوه مردم با لُنگ زندگی کنند و سعودی ها از دست انان عاجز شوند که چه بشود؟ که ایشان دهها پست و مقام داشته باشد؟
@hychy
🔴 حكايت اين روزهاي وعده هاي حكومت به ملت
روزی طلبکاری که مدتها سر دوانده شده بود برای وصول طلبش عزم جزم کرد و خنجر برهنه ای برداشت و به سراغ بدهکارش رفت تا طلبش را وصول کند. بدهکار چون وضع را وخیم دید گفت:
چه به موقع آمدی که هم اکنون در فکرت بودم تا کل بدهی را یکجا تقدیمت کنم.
چون طلبکار را با زبان کمی آرام کرد دستش را گرفت و گوسفندانی را که از جلوی خانه اش میگذشتند نشانش داد و گفت:
ببین در هر رفت و برگشت این گوسفندان، چیزی از پشمشان به خار و خاشاک دیوارهای کاه گلی این گذر گیر کرده و از همین امروز من شروع به جمع آوری آنها میکنم.
بقدر کفایت که رسید آنها را شسته و به رنگرز میدهم تا رنگ کند و بعد از آن زن و بچه ام را پای دار قالی مینشانم تا فرشی بافته و به بازار برده فروخته و وجه آن را دو دستی تقدیم تو میکنم.
طلبکار از شنیدن این مهملات از فرط خشم به خنده افتاد و بدهکار هم چون خنده او را دید گفت:
مرد حسابی طلب سوخته رو به این راحتی زنده کردی، تو نخندی من بخندم....؟
@Library_Telegram
روزی طلبکاری که مدتها سر دوانده شده بود برای وصول طلبش عزم جزم کرد و خنجر برهنه ای برداشت و به سراغ بدهکارش رفت تا طلبش را وصول کند. بدهکار چون وضع را وخیم دید گفت:
چه به موقع آمدی که هم اکنون در فکرت بودم تا کل بدهی را یکجا تقدیمت کنم.
چون طلبکار را با زبان کمی آرام کرد دستش را گرفت و گوسفندانی را که از جلوی خانه اش میگذشتند نشانش داد و گفت:
ببین در هر رفت و برگشت این گوسفندان، چیزی از پشمشان به خار و خاشاک دیوارهای کاه گلی این گذر گیر کرده و از همین امروز من شروع به جمع آوری آنها میکنم.
بقدر کفایت که رسید آنها را شسته و به رنگرز میدهم تا رنگ کند و بعد از آن زن و بچه ام را پای دار قالی مینشانم تا فرشی بافته و به بازار برده فروخته و وجه آن را دو دستی تقدیم تو میکنم.
طلبکار از شنیدن این مهملات از فرط خشم به خنده افتاد و بدهکار هم چون خنده او را دید گفت:
مرد حسابی طلب سوخته رو به این راحتی زنده کردی، تو نخندی من بخندم....؟
@Library_Telegram
#یک_دقیقه_مطالعه
🔆کاربرد عقل در امور همگانی
پس دعوت به روشنگری دعوت به #شجاعت است برای #اندیشیدن، نه اندیشیدن حسابگرانه برای پیشبرد منافع خویش، بلکه به گفتهی کانت در همانجا «کاربرد عقل خویش در امور همگانی به تمام و کمال». منظور از «امور همگانی» امور اجتماعی است. امروزه بر اثر پیشرفت آگاهی و دانش و رخنهی علم و فناوری در زیستجهان، حتا فقیهان نیز با دانشاندوزی صرف مخالفتی ندارند. کاربست سودآور دانش برای فردِ خود و برای نظام به شدت تشویق میشود.
آنچه برای اولیا وحشتانگیز است، نه کاربرد سادهی عقل، بلکه کاربرد آن در امور همگانی است. در زمان کانت با این کار مخالفت میکردند، امروز نیز میکنند. کانت پس از فراخواندن به کاربرد آزادانهی عقل در جامعه مینویسد: «اما از همه سو میشنوم که فریاد برمیدارند که عقل نورزید! نظامی میگوید: عقل نورزید! مشق بکنید! مدیر مالیه میگوید: عقل نورزید! پول بسُلفید! کشیش میگوید: عقل نورزید! ایمان بیاورید!»
@Library_Telegram
🔆کاربرد عقل در امور همگانی
پس دعوت به روشنگری دعوت به #شجاعت است برای #اندیشیدن، نه اندیشیدن حسابگرانه برای پیشبرد منافع خویش، بلکه به گفتهی کانت در همانجا «کاربرد عقل خویش در امور همگانی به تمام و کمال». منظور از «امور همگانی» امور اجتماعی است. امروزه بر اثر پیشرفت آگاهی و دانش و رخنهی علم و فناوری در زیستجهان، حتا فقیهان نیز با دانشاندوزی صرف مخالفتی ندارند. کاربست سودآور دانش برای فردِ خود و برای نظام به شدت تشویق میشود.
آنچه برای اولیا وحشتانگیز است، نه کاربرد سادهی عقل، بلکه کاربرد آن در امور همگانی است. در زمان کانت با این کار مخالفت میکردند، امروز نیز میکنند. کانت پس از فراخواندن به کاربرد آزادانهی عقل در جامعه مینویسد: «اما از همه سو میشنوم که فریاد برمیدارند که عقل نورزید! نظامی میگوید: عقل نورزید! مشق بکنید! مدیر مالیه میگوید: عقل نورزید! پول بسُلفید! کشیش میگوید: عقل نورزید! ایمان بیاورید!»
@Library_Telegram
⭕️ آیا موارد زیر مقاومت یمنی هستند؟
🔸موارد زیر بریده هایی از #خاطرات_هاشمی_رفسنجانی است. بیشتر این موارد در سالهای میانی و اواخر دهه شصت در سالهای جنگ ثبت شده است.
خاطرات رفسنجانی را مقایسه کنیم با اظهارات وزیر بهداشت که می گفت: بعضی از بیمارانی که طول عمرشان محدوده آیا ارزشش را داره هر ساله یک میلیارد تومان هزینه اینها بکنیم؟ و یا آقای ولایتی می گوید: از یمنیها مقاومت یاد بگیریم بجای لباس لنگ بپوشیم ونان خشک بخوریم. حال این سوال پیش می آید آیا اینها مقاومت یمنی هستند؟ 👇
🔹 آقاى عباس #واعظ_طبسى، [توليت آستان قدس رضوي] و فرزندش آمدند. از سفر به لندن و عمل جراحى پاياش راضى است. تحت تأثير نظم و پيشرفت آنها قرار گرفته است. 27 مهر 71
🔹 آقای #آذری [قمی] آمد و درخواست ارز برای معالجه پروستات در لندن داشت. برای آقای مهدوی [کنی] هم به خاطر کسالت قلبی، گفته شد در لندن جا رزرو کنند. 19 اذر 64
🔹آقای #دعاگو آمد. از کیفیت معالجهاش در لندن گفت. سرطان داشته و با شیمیدرمانی معالجه شده. راضی است. موهایش در اثر معالجه ریختهاست. از نتایج معالجه در مدت اقامت، پیشنهاد جلوگیری از اعزام دانشجو به خارج را داشت که ارز آن را صرف تأمین استاد در داخل کنیم.31خرداد 65
🔹شب درجلسه شورای مرکزی [جامعه] روحانیت مبارز شرکت نمودم. بیشتر صحبتها درباره بد اداره شدن جلسات روحانیت مبارز در دهه فجر بود. آقای #مهدوی_کنی که از لندن پس از معالجه برگشته، به خاطر خستگی نیامده بود. میخواستم ایشان را ببینم. 29 بهمن 64
🔹صبحانه را در خدمت آقای منتظری، در منزل ایشان صرف کردیم. پس ازخداحافظی به منزل آیتالله #نجفی_مرعشی رفتم. از اسپانیا برگشته بودند. برای معالجه چشم رفته بودند. 8 خرداد 60
🔹آقای #احمد_توکلی کهقبل از پیروزی انقلاب ممنوع الخروج بوده، برای گرفتن گذرنامه جهت سفر برای معالجه دردمفاصل احتیاج به نامه من به اداره گذرنامه داشت که نوشتم. 19 اردیبهشت 60
🔹شب تلفنى از #احمدآقا احوالپرسى كردم. از اسپانيا برگشته است. براى معالجه چشم رفته بود. در آنجا #همان_تشخيص_ايران را تاييد كردهاند. 27 اسفند 71
🔹 خانم شهید بهشتی به خانه ما آمد و با عفت به دیدن #همسرامام رفتند که برای معالجه چشممدتی به خارج رفته بودند. 18 مرداد 61
🔹ساعت هشت صبح آقاي #موسوي اردبيلي آمدند. عازم سفر به اروپا براي معالجه و چك آپ است. براي تسهيلات ارزي و تذكره [= گذرنامه] همراهان و حفاظت كمك خواستند. به دكتر ولايتي و ميرزاده دستور مقتضي را دادم. 29مرداد 68
🔹 شب، آقای [علی اکبر] #محتشمی [سفیر ایران در سوریه] آمد. مدتی در آلمان معالجه کردهاست؛ دست مصنوعی گذاشته و دوبار ، گوشها را عمل کرده و اکنون نسبتا سالم است. 5 آبان 63
🔹عصر آقاي [محمد علی] #رحماني مسئول بسيج آمد. پس از معالجه در خارج برگشته و از معالجه دكترهاي داخلي ناراضي است؛ #خدا_به_داد_مريضهاي_معمولي برسد. 25 مهر 66
🔹آقاى [علي اكبر] #آشتيانى، نماينده رهبرى در ژاندارمرى آمد. براى معالجه خود در خارج استمداد كرد. 8 دی 69
در بیمارستان به عیادت آقای #ربانیاملشی رفتم. قرار است فردا، برای معالجه به سوئیس برود. 8 اسفند 63
🔹آقاى [عبدالله] #نورى، [وزير كشور]، براى سفر جهت معالجه به آلمان، تلفنى خداحافظى كرد. 22 اسفند 71
🔹[آشیخ محمد] #هاشمیان که برای معالجه چشم به اسپانیا رفته بود راضی برگشته، درمنزل ما بودند. گفتند که درک مردم اسپانیا نسبت به مسائل انقلاب ایران بهتر شده است. 28 مرداد 61
🔹به ملاقات آیتالله سیدمحمدرضا #گلپایگانی رفتم. دیروز از لندن برگشتهاند؛ به احتمال سرطان کیسه صفرا، برای معالجه رفته بودند. 25 روز آنجا بودهاند.
ایشان و اطرافیانش با خوشحالی و نشاط از سفر انگلستان و استقبال مسلمانان آنجا تعریف میکردند. 9خرداد 66
🔹آقای [کاظم] #خوانساری سفیرمان در لیبی آمد. پیام آقای قذافی را آورد گه گفتهبوداگر نمیتوانید جنگ را تمام کنید برای ختم آن اقدام کنند. خبر داد که پدرش بیمار قلبی است و خوب است برای معالجه به لندن برود. عضو خبرگان است. ۱۸ خرداد ۶۵
@Library_Telegram
🔸موارد زیر بریده هایی از #خاطرات_هاشمی_رفسنجانی است. بیشتر این موارد در سالهای میانی و اواخر دهه شصت در سالهای جنگ ثبت شده است.
خاطرات رفسنجانی را مقایسه کنیم با اظهارات وزیر بهداشت که می گفت: بعضی از بیمارانی که طول عمرشان محدوده آیا ارزشش را داره هر ساله یک میلیارد تومان هزینه اینها بکنیم؟ و یا آقای ولایتی می گوید: از یمنیها مقاومت یاد بگیریم بجای لباس لنگ بپوشیم ونان خشک بخوریم. حال این سوال پیش می آید آیا اینها مقاومت یمنی هستند؟ 👇
🔹 آقاى عباس #واعظ_طبسى، [توليت آستان قدس رضوي] و فرزندش آمدند. از سفر به لندن و عمل جراحى پاياش راضى است. تحت تأثير نظم و پيشرفت آنها قرار گرفته است. 27 مهر 71
🔹 آقای #آذری [قمی] آمد و درخواست ارز برای معالجه پروستات در لندن داشت. برای آقای مهدوی [کنی] هم به خاطر کسالت قلبی، گفته شد در لندن جا رزرو کنند. 19 اذر 64
🔹آقای #دعاگو آمد. از کیفیت معالجهاش در لندن گفت. سرطان داشته و با شیمیدرمانی معالجه شده. راضی است. موهایش در اثر معالجه ریختهاست. از نتایج معالجه در مدت اقامت، پیشنهاد جلوگیری از اعزام دانشجو به خارج را داشت که ارز آن را صرف تأمین استاد در داخل کنیم.31خرداد 65
🔹شب درجلسه شورای مرکزی [جامعه] روحانیت مبارز شرکت نمودم. بیشتر صحبتها درباره بد اداره شدن جلسات روحانیت مبارز در دهه فجر بود. آقای #مهدوی_کنی که از لندن پس از معالجه برگشته، به خاطر خستگی نیامده بود. میخواستم ایشان را ببینم. 29 بهمن 64
🔹صبحانه را در خدمت آقای منتظری، در منزل ایشان صرف کردیم. پس ازخداحافظی به منزل آیتالله #نجفی_مرعشی رفتم. از اسپانیا برگشته بودند. برای معالجه چشم رفته بودند. 8 خرداد 60
🔹آقای #احمد_توکلی کهقبل از پیروزی انقلاب ممنوع الخروج بوده، برای گرفتن گذرنامه جهت سفر برای معالجه دردمفاصل احتیاج به نامه من به اداره گذرنامه داشت که نوشتم. 19 اردیبهشت 60
🔹شب تلفنى از #احمدآقا احوالپرسى كردم. از اسپانيا برگشته است. براى معالجه چشم رفته بود. در آنجا #همان_تشخيص_ايران را تاييد كردهاند. 27 اسفند 71
🔹 خانم شهید بهشتی به خانه ما آمد و با عفت به دیدن #همسرامام رفتند که برای معالجه چشممدتی به خارج رفته بودند. 18 مرداد 61
🔹ساعت هشت صبح آقاي #موسوي اردبيلي آمدند. عازم سفر به اروپا براي معالجه و چك آپ است. براي تسهيلات ارزي و تذكره [= گذرنامه] همراهان و حفاظت كمك خواستند. به دكتر ولايتي و ميرزاده دستور مقتضي را دادم. 29مرداد 68
🔹 شب، آقای [علی اکبر] #محتشمی [سفیر ایران در سوریه] آمد. مدتی در آلمان معالجه کردهاست؛ دست مصنوعی گذاشته و دوبار ، گوشها را عمل کرده و اکنون نسبتا سالم است. 5 آبان 63
🔹عصر آقاي [محمد علی] #رحماني مسئول بسيج آمد. پس از معالجه در خارج برگشته و از معالجه دكترهاي داخلي ناراضي است؛ #خدا_به_داد_مريضهاي_معمولي برسد. 25 مهر 66
🔹آقاى [علي اكبر] #آشتيانى، نماينده رهبرى در ژاندارمرى آمد. براى معالجه خود در خارج استمداد كرد. 8 دی 69
در بیمارستان به عیادت آقای #ربانیاملشی رفتم. قرار است فردا، برای معالجه به سوئیس برود. 8 اسفند 63
🔹آقاى [عبدالله] #نورى، [وزير كشور]، براى سفر جهت معالجه به آلمان، تلفنى خداحافظى كرد. 22 اسفند 71
🔹[آشیخ محمد] #هاشمیان که برای معالجه چشم به اسپانیا رفته بود راضی برگشته، درمنزل ما بودند. گفتند که درک مردم اسپانیا نسبت به مسائل انقلاب ایران بهتر شده است. 28 مرداد 61
🔹به ملاقات آیتالله سیدمحمدرضا #گلپایگانی رفتم. دیروز از لندن برگشتهاند؛ به احتمال سرطان کیسه صفرا، برای معالجه رفته بودند. 25 روز آنجا بودهاند.
ایشان و اطرافیانش با خوشحالی و نشاط از سفر انگلستان و استقبال مسلمانان آنجا تعریف میکردند. 9خرداد 66
🔹آقای [کاظم] #خوانساری سفیرمان در لیبی آمد. پیام آقای قذافی را آورد گه گفتهبوداگر نمیتوانید جنگ را تمام کنید برای ختم آن اقدام کنند. خبر داد که پدرش بیمار قلبی است و خوب است برای معالجه به لندن برود. عضو خبرگان است. ۱۸ خرداد ۶۵
@Library_Telegram
#سخن_بزرگان
این مردم، مرد ڪارهای بزرگ نیستند. پیش پای پهلوان زانو میزنند پهلوان را میپرستند اما خودشان پهلوان نیستند نمیتوانند پهلوان باشند این است ڪه همیشه خدا چشم و دهانشان باز است ڪه دیگری برایشان ڪاری بڪند برای همین است ڪه قدرتپرست هستند تفاوتی هم ندارد از ڪجا و ڪی و چی باشد فقط به دنبال این هستند که قدرتی پیدا ڪنند حتی قدرتی ڪه برای خود بسازند و بتراشند و بپرستند.
#محمود_دولت_آبادی
@Library_Telegram
این مردم، مرد ڪارهای بزرگ نیستند. پیش پای پهلوان زانو میزنند پهلوان را میپرستند اما خودشان پهلوان نیستند نمیتوانند پهلوان باشند این است ڪه همیشه خدا چشم و دهانشان باز است ڪه دیگری برایشان ڪاری بڪند برای همین است ڪه قدرتپرست هستند تفاوتی هم ندارد از ڪجا و ڪی و چی باشد فقط به دنبال این هستند که قدرتی پیدا ڪنند حتی قدرتی ڪه برای خود بسازند و بتراشند و بپرستند.
#محمود_دولت_آبادی
@Library_Telegram
🔴 چگونه جامعه بشری گرفتار جهل عده ای می شود؟
👈قاضی از قاتل انور السادت میپرسد چرا او را کشتی؟
قاتل جواب میدهد: ایشان یک سکولار است.
قاضی میگوید: آيا معنی سکولار را میدانید؟
قاتل میگوید: نه نمیدانم!
👈در ترور نافرجام نجیب محفوظ (برنده جایزه نوبل نویسنده مصری)
قاضی از تروریست میپرسد: چرا نجیب را با خنجر زدید؟
جانی میگوید: بدلیل نوشته های آن،خصوصا کتاب بچه های کوی ما.
قاضی میگوید: کتاب را خوانده ای؟
قاتل میگوید: خیر!
👈قاضی از قاتل فرج فوده، شاعر و نویسنده مصری میپرسد چرا او را کشتی؟
قاتل میگوید:او کافراست.
قاضی به قاتل میگوید: چطور به این نتیجه رسیدی؟
قاتل: از کتاب هایش.
قاضی میگوید: آیا کتابهایش را خوانده ای؟
قاتل جواب میدهد: خیر من اصلا سواد ندارم!
▪️اینگونه جامعه ی بشری ما تاوان جهل عده ای را داد و می دهد...
@Library_Telegram
👈قاضی از قاتل انور السادت میپرسد چرا او را کشتی؟
قاتل جواب میدهد: ایشان یک سکولار است.
قاضی میگوید: آيا معنی سکولار را میدانید؟
قاتل میگوید: نه نمیدانم!
👈در ترور نافرجام نجیب محفوظ (برنده جایزه نوبل نویسنده مصری)
قاضی از تروریست میپرسد: چرا نجیب را با خنجر زدید؟
جانی میگوید: بدلیل نوشته های آن،خصوصا کتاب بچه های کوی ما.
قاضی میگوید: کتاب را خوانده ای؟
قاتل میگوید: خیر!
👈قاضی از قاتل فرج فوده، شاعر و نویسنده مصری میپرسد چرا او را کشتی؟
قاتل میگوید:او کافراست.
قاضی به قاتل میگوید: چطور به این نتیجه رسیدی؟
قاتل: از کتاب هایش.
قاضی میگوید: آیا کتابهایش را خوانده ای؟
قاتل جواب میدهد: خیر من اصلا سواد ندارم!
▪️اینگونه جامعه ی بشری ما تاوان جهل عده ای را داد و می دهد...
@Library_Telegram
🌱تفاوت «واقعیت» و «حقیقت»
دنیای فیزیکی که در خارج از مغز ما وجود دارد و حواس پنجگانه و یا دستگاههای آزمایشگاهی وجود آنها را تبدیل به یکی از محرکات حواس پنجگانه میکند «واقعیت» هستند. آنچه که مغز از این حواس میسازد «پدیده» هستند که بصورت «حقیقت» به ادراک ما میرسند، و ارتباطی با واقعیت دنیای فیزیکی ندارد. در حقیقت میتوان گفت که در دنیای واقعی نه رنگ، نه بو، نه وزن، نه درد، نه سردی، نه گرمی، نه خوشی، نه غم و نه هیچ یک از ادراک ما آنطور که به آگاهی ما میرسند وجود ندارند.
ما در واقع در همان غارِ افلاطونی زندگی میکنیم و مغزمان با ایچاد نمایانگری از دنیای خارج از غار زندگی ما را اداره میکند. دنیای متافیزیکی یک درجه هم بیشتر از واقعیت دور است چون بدونِ محرک حواس ما ساخته شده و بطور مضاعفی از حقیقت هم دور است، چون با وسایل آزمایشگاهی هم نمی توان وجود آنها را ثابت کرد، مانند خدا، روح، زندگی بعد از مرگ، جهنم و بهشت.
- دکتر تقی کیمیاییاسدی(متخصص مغز و اعصاب)
@Library_Telegram
دنیای فیزیکی که در خارج از مغز ما وجود دارد و حواس پنجگانه و یا دستگاههای آزمایشگاهی وجود آنها را تبدیل به یکی از محرکات حواس پنجگانه میکند «واقعیت» هستند. آنچه که مغز از این حواس میسازد «پدیده» هستند که بصورت «حقیقت» به ادراک ما میرسند، و ارتباطی با واقعیت دنیای فیزیکی ندارد. در حقیقت میتوان گفت که در دنیای واقعی نه رنگ، نه بو، نه وزن، نه درد، نه سردی، نه گرمی، نه خوشی، نه غم و نه هیچ یک از ادراک ما آنطور که به آگاهی ما میرسند وجود ندارند.
ما در واقع در همان غارِ افلاطونی زندگی میکنیم و مغزمان با ایچاد نمایانگری از دنیای خارج از غار زندگی ما را اداره میکند. دنیای متافیزیکی یک درجه هم بیشتر از واقعیت دور است چون بدونِ محرک حواس ما ساخته شده و بطور مضاعفی از حقیقت هم دور است، چون با وسایل آزمایشگاهی هم نمی توان وجود آنها را ثابت کرد، مانند خدا، روح، زندگی بعد از مرگ، جهنم و بهشت.
- دکتر تقی کیمیاییاسدی(متخصص مغز و اعصاب)
@Library_Telegram
👍2
#یک_دقیقه_مطالعه
یک تشکیلاتی را تاسیس کنید که کارش چرخاندن مردم باشد. یا چرخاندن لقمه دور سر مردم.
رمز بقای مدیریت، انتخاب و انتصاب زیردستانی است که قدشان از شما کوتاه تر باشد.
وقتی که مردم، حال و حوصله یا همت یا انگیزه یا جربزه قیام و انقلاب ندارند از دست یک نویسنده ی یک لاقبا چه کاری بر مى آید.
یعنی یکی از اصلی ترین برنامه ها و تدابیر دموقراضه مشغول کردن مردم به گونه ای بوده است که کسی حال و حوصله و انگیزه و فرصت انقلاب کردن نداشته باشد.
انقدر چشم و گوش مردم را از حرفهایی راست بی ضرر و بی خاصيت پر کنید که مجال فکر کردن در مورد حقایق خطرناک را پیدا نکنند.
اگر ما اصل باور و اعتقاد مردم به هر چیزی را به رسميت بشناسیم و تقویت کنیم، باید منتظر روزی باشیم که این سلاح برنده به سمت خود ما برگردد و علیه خود ما به کار گرفته شود.
📕 دموکراسی یا دموقراضه
✍ #مهدی_شجاعی
@Library_Telegram
یک تشکیلاتی را تاسیس کنید که کارش چرخاندن مردم باشد. یا چرخاندن لقمه دور سر مردم.
رمز بقای مدیریت، انتخاب و انتصاب زیردستانی است که قدشان از شما کوتاه تر باشد.
وقتی که مردم، حال و حوصله یا همت یا انگیزه یا جربزه قیام و انقلاب ندارند از دست یک نویسنده ی یک لاقبا چه کاری بر مى آید.
یعنی یکی از اصلی ترین برنامه ها و تدابیر دموقراضه مشغول کردن مردم به گونه ای بوده است که کسی حال و حوصله و انگیزه و فرصت انقلاب کردن نداشته باشد.
انقدر چشم و گوش مردم را از حرفهایی راست بی ضرر و بی خاصيت پر کنید که مجال فکر کردن در مورد حقایق خطرناک را پیدا نکنند.
اگر ما اصل باور و اعتقاد مردم به هر چیزی را به رسميت بشناسیم و تقویت کنیم، باید منتظر روزی باشیم که این سلاح برنده به سمت خود ما برگردد و علیه خود ما به کار گرفته شود.
📕 دموکراسی یا دموقراضه
✍ #مهدی_شجاعی
@Library_Telegram
☕️ قطعه ای از کتاب
من دو بابا داشتم. یکی دارا یکی ندار. یکی بسیار درس خوانده و زیرک بود، مدرک دکترا داشت و دوره چهار ساله کارشناسی را دو ساله گذرانده بود. از سه دانشگاه معتبر استنفورد، شیکاگو و نورث وسترن با استفاده از بورس کامل مدرک عالی گرفته بود. بابای دیگر هرگز نتوانسته بود کلاس هشتم را هم به پایان برساند.
هر دو مرد سخت کوش و در کار و زندگی خود پیروز بودند. درآمد هر دو نفر رضایت بخش بود. ولی یکی از آنها در زمینه مالی پیوسته مشکل داشت. بابای دیگر از ثروتمندترین مردان ایالت هاوایی شد. یکی پس از مرگ خود میلیون ها دلار برای خانواده و دیگران به ارث گذاشت. از دیگری تنها صورت حساب هایی به جا ماند که میبایست پرداخت شوند.
هر دو به من اندرز هایی دادند، ولی اندرز های آنها متفاوت بود. هردو به درس خواندن سخت عقیده داشتند، ولی موضوعات یکسانی را توصیه نمیکردند.
📕 #پدر_پولدار_پدر_بی_پول
✍ #رابرت_کیوساکی
@Library_Telegram
من دو بابا داشتم. یکی دارا یکی ندار. یکی بسیار درس خوانده و زیرک بود، مدرک دکترا داشت و دوره چهار ساله کارشناسی را دو ساله گذرانده بود. از سه دانشگاه معتبر استنفورد، شیکاگو و نورث وسترن با استفاده از بورس کامل مدرک عالی گرفته بود. بابای دیگر هرگز نتوانسته بود کلاس هشتم را هم به پایان برساند.
هر دو مرد سخت کوش و در کار و زندگی خود پیروز بودند. درآمد هر دو نفر رضایت بخش بود. ولی یکی از آنها در زمینه مالی پیوسته مشکل داشت. بابای دیگر از ثروتمندترین مردان ایالت هاوایی شد. یکی پس از مرگ خود میلیون ها دلار برای خانواده و دیگران به ارث گذاشت. از دیگری تنها صورت حساب هایی به جا ماند که میبایست پرداخت شوند.
هر دو به من اندرز هایی دادند، ولی اندرز های آنها متفاوت بود. هردو به درس خواندن سخت عقیده داشتند، ولی موضوعات یکسانی را توصیه نمیکردند.
📕 #پدر_پولدار_پدر_بی_پول
✍ #رابرت_کیوساکی
@Library_Telegram
#یک_دقیقه_مطالعه
تمام دنیا مثل یک فاضلاب بزرگ است
که هرچقدر دست و پا بزنی
باز هم از روی تپههای کثیفش لیز میخوری
و به جای اولت باز میگردی؛
اما در دنیا
چیزی برجسته و مقدس وجود دارد،
آن هم یکی شدن دو موجود ناقص و بسیار بد است...
ما همیشه با عشق فریب میخوریم،
زخمی میشویم
و گاهی غم بر وجودمان چیره میشود،
اما باز هم عشق میورزیم
و زمانی که با مرگ دست و پنجه نرم میکنیم، به گذشته نگاه میکنیم و به خودمان میگوییم:
من بارها زجر کشیدم؛
گاهی اشتباه کردم،
اما همیشه عشق ورزیدم...!
📕 بیلی
✍ #آنا_گاوالدا
@Library_Telegram
تمام دنیا مثل یک فاضلاب بزرگ است
که هرچقدر دست و پا بزنی
باز هم از روی تپههای کثیفش لیز میخوری
و به جای اولت باز میگردی؛
اما در دنیا
چیزی برجسته و مقدس وجود دارد،
آن هم یکی شدن دو موجود ناقص و بسیار بد است...
ما همیشه با عشق فریب میخوریم،
زخمی میشویم
و گاهی غم بر وجودمان چیره میشود،
اما باز هم عشق میورزیم
و زمانی که با مرگ دست و پنجه نرم میکنیم، به گذشته نگاه میکنیم و به خودمان میگوییم:
من بارها زجر کشیدم؛
گاهی اشتباه کردم،
اما همیشه عشق ورزیدم...!
📕 بیلی
✍ #آنا_گاوالدا
@Library_Telegram
📕 #مردی_با_لباس_قهوه_ای
✍ #آگاتا_کریستی
#رمان_خارجی
زندگی دختر جوانی به نام آنی بدینگفلد پس از مرگ
پدرش که مردمشناس معروفی بوده با مشکل مواجه میشود. آنی از لحاظ مالی با تنگنای شدید روبرو شده. آقای بدینگفلد وکیل سابق نامه محبتآمیزی به آنی مینویسید و اعلام میکند که حاضر است به او مسکن مجانی بدهد، ولی آنی مایل نیست این پیشنهاد را قبول کند. در عوض او تصمیم دارد دور دنیا را بگردد و زندگی پرماجرایی در پیش گیرد.
دست تقدیر باعث میشود که وقتی آنی عازم ایستگاه مترو است مرد ریزنقشی را ببیند که ناگهان روی ریلها میافتد و دچار برقگرفتگی میشود. مردی با لباس قهوهای راهش را از میان جمعیت باز میکند و خودش را بالای سر قربانی میرساند و اعلام میکند که آن مرد فوت کرده. بعد با عجله دور میشود و تکه کاغذی از خود به جای میگذارد که روی آن نوشته "قلعه کیلموردن، 122-17" ...
@Library_Telegram
✍ #آگاتا_کریستی
#رمان_خارجی
زندگی دختر جوانی به نام آنی بدینگفلد پس از مرگ
پدرش که مردمشناس معروفی بوده با مشکل مواجه میشود. آنی از لحاظ مالی با تنگنای شدید روبرو شده. آقای بدینگفلد وکیل سابق نامه محبتآمیزی به آنی مینویسید و اعلام میکند که حاضر است به او مسکن مجانی بدهد، ولی آنی مایل نیست این پیشنهاد را قبول کند. در عوض او تصمیم دارد دور دنیا را بگردد و زندگی پرماجرایی در پیش گیرد.
دست تقدیر باعث میشود که وقتی آنی عازم ایستگاه مترو است مرد ریزنقشی را ببیند که ناگهان روی ریلها میافتد و دچار برقگرفتگی میشود. مردی با لباس قهوهای راهش را از میان جمعیت باز میکند و خودش را بالای سر قربانی میرساند و اعلام میکند که آن مرد فوت کرده. بعد با عجله دور میشود و تکه کاغذی از خود به جای میگذارد که روی آن نوشته "قلعه کیلموردن، 122-17" ...
@Library_Telegram
28124.pdf
4.2 MB
📕 #مردی_با_لباس_قهوه_ای
✍ #آگاتا_کریستی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
@Library_Telegram
کتابهای رایگان بیشتر در⬆️
درخواست کتاب⬇️
@Library_Telegram_Bot
✍ #آگاتا_کریستی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
@Library_Telegram
کتابهای رایگان بیشتر در⬆️
درخواست کتاب⬇️
@Library_Telegram_Bot
❤1
#داستانک
من بی حیا نیستم
عابد خداپرست در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا می کرد. آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا بالا رفته بود که خداوند هر شب به فرشتگانش امر می کرد تا از اطعمه بهشتی، برایش ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت، روزی خدا به فرشتگانش فرمود: امشب برای او چیزی نبرید؛ می خواهم او را امتحان کنم. آن شب عابد هر چه ماند، خبری نشد؛ تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد.
طاقتش تمام شد. از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت. از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد. سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد. سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت. مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت: ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟
به اذن خدای عز و جل، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال، سگ در خانه مردی هستم. شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...
@Library_Telegram
من بی حیا نیستم
عابد خداپرست در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا می کرد. آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا بالا رفته بود که خداوند هر شب به فرشتگانش امر می کرد تا از اطعمه بهشتی، برایش ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت، روزی خدا به فرشتگانش فرمود: امشب برای او چیزی نبرید؛ می خواهم او را امتحان کنم. آن شب عابد هر چه ماند، خبری نشد؛ تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد.
طاقتش تمام شد. از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت. از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد. سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد. سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت. مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت: ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟
به اذن خدای عز و جل، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال، سگ در خانه مردی هستم. شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...
@Library_Telegram
☕️ قطعه ای از کتاب
بیشتر ما با این ندا بزرگ شدیم:
دوستت دارم اگر...
دوستت دارم اگر...
دوستت دارم اگر نمره کارنامه ات خوب باشد.
دوستت دارم اگر دبیرستانت را تمام کنی.
اوه، چقدر دوست دارم مردم بگویند پسرش دکتر شده.
و بدین ترتیب ما عملا بتدریج باورمان می شود
که می توانیم با رفتار خوب محبت بخریم،
یا جایزه بگیریم،
یا هر چیز دیگری را به دست آوریم.
بعد هم با کسی ازدواج می کنیم که می گوید:
«دوستت دارم اگر فلان چیز را برایم بخری».
اگر ما بتوانیم کودکان خود و نسل آینده را
با محبت بدون قید و شرط و با انضباطی محکم و یکنواخت
و بدون تنبیه بزرگ کنیم،
این کودکان هرگز از زندگی یا مرگ نخواهند ترسید
و دیگر لازم نیست
بنشینیم کتاب هایی درباره مرگ و مردن بنویسیم ...
📕 ماندن در وضعیت آخر
✍ #تامس_هریس
@Library_Telegram
بیشتر ما با این ندا بزرگ شدیم:
دوستت دارم اگر...
دوستت دارم اگر...
دوستت دارم اگر نمره کارنامه ات خوب باشد.
دوستت دارم اگر دبیرستانت را تمام کنی.
اوه، چقدر دوست دارم مردم بگویند پسرش دکتر شده.
و بدین ترتیب ما عملا بتدریج باورمان می شود
که می توانیم با رفتار خوب محبت بخریم،
یا جایزه بگیریم،
یا هر چیز دیگری را به دست آوریم.
بعد هم با کسی ازدواج می کنیم که می گوید:
«دوستت دارم اگر فلان چیز را برایم بخری».
اگر ما بتوانیم کودکان خود و نسل آینده را
با محبت بدون قید و شرط و با انضباطی محکم و یکنواخت
و بدون تنبیه بزرگ کنیم،
این کودکان هرگز از زندگی یا مرگ نخواهند ترسید
و دیگر لازم نیست
بنشینیم کتاب هایی درباره مرگ و مردن بنویسیم ...
📕 ماندن در وضعیت آخر
✍ #تامس_هریس
@Library_Telegram
#تلنگر
اگر کسی را دیدید که از کوچکترین چیزها لذت می برد ؛
محو طبیعت می شود ؛
کمتر سخت می گیرد ؛
می بخشد ؛
می خندد ؛
می خنداند ؛
و با خودش در یک صلح درونی است
او نه بی مشکل است نه شیرین مغز...!
او طوفان های هولناکی را در زندگی پشت سر گذاشته و قدر آنچه امروز دارد را می داند
او یاد گرفته است که لحظه به لحظه ی زندگی را در آغوش بگیرد ...
@Library_Telegram
اگر کسی را دیدید که از کوچکترین چیزها لذت می برد ؛
محو طبیعت می شود ؛
کمتر سخت می گیرد ؛
می بخشد ؛
می خندد ؛
می خنداند ؛
و با خودش در یک صلح درونی است
او نه بی مشکل است نه شیرین مغز...!
او طوفان های هولناکی را در زندگی پشت سر گذاشته و قدر آنچه امروز دارد را می داند
او یاد گرفته است که لحظه به لحظه ی زندگی را در آغوش بگیرد ...
@Library_Telegram