حجاج بن یوسف را قصهای دادند که از خدای تعالی بترس وبر مردمان جور مکن،حجاج به منبر شد و او به غایت فصیح بود
گفت ای مردمان خدای تعالی مرابرشما مسلط کرده،اگر من بمیرم، از پس من شما از جور نرهیدبا این فعل که شما راست!
وخدای تعالی راچون من بسیارند،
اگرمن نباشم یکی از من بتر بیاید
گفت ای مردمان خدای تعالی مرابرشما مسلط کرده،اگر من بمیرم، از پس من شما از جور نرهیدبا این فعل که شما راست!
وخدای تعالی راچون من بسیارند،
اگرمن نباشم یکی از من بتر بیاید
👑 نشان تمثال امیرالمؤمنین از جمله نشانهای سلطنتی دوره قاجار است. این نشان ویژه پادشاهان قاجار و شاهزادهها بودهاست. این نشان غالباً از یقه آویخته شده یا روی سینه نصب میشدهاست. نشان به صورت صفحه بیضی در مرکز با تصویر علی ابن ابیطالب، امام اول شیعیان، در حالت نشسته و شمشیر به دست است که دور آن را پرتوهای برلیاننشان فرا گرفته و در بالای نشان هم تاج قاجار مزین به برلیان قرار دارد.
در دوره پهلوی این نشان با نشان ذوالفقار جایگزین شد.
در دوره پهلوی این نشان با نشان ذوالفقار جایگزین شد.
«امروز باید به نجف اشرف رفت، صبح سوار شدیم به کالسکه راندیم. رو به جنوب، پنج فرسنگ راه است، پاشای بغداد، مشیرالدوله پیش رفته بودند.
خلاصه راندیم، راندیم دو فرسنگ مانده، گنبد و منارههای حرم حضرت علی ابن ابیطالب، اسدالله الغالب، صلوات الله علیه و آله نمایان شد. حالت غریبی دست داد.
همانطور راندیم. یعنی پیاده رفتیم تا به در صحن مبارک رسیدیم، داخل شدیم. در حقیقت به بهشت برین وارد شدیم. صحن گشاد با روحی از کاشی معرق از بناهای صفوی است.
گنبد و بارگاه حضرت در وسط ایوان طلا، منارههای طلا، اما بالای سردرب صحن اسم نادر شاه را نوشتهاند. میشود بنای صحن از نادر باشد. سه سمت صحن باز است. یک سمت صحن که رو به مشرق است بسته است به رواق حضرت و طاق زدهاند مثل دالان راه دارد، گنبد طلا که از کارهای نادر شاه است روحی داده بود.
داخل ضریح که شدیم مثل بهشت بود. روح و صفایی داشت که محال است هیچجای دنیا هیچ باغی به این صفا باشد. بنای گنبد، گویا از صفوی است. کاشی معرق غریبی توی گنبد کار کردهاند؛ که هیچ همچه کاشی در دنیا نمیشود...
قندیل طلا، نقره، شمعدان و… بسیار است، پردههای زیاد از اطراف آویزان، ضریح حضرت از نقره است گویا پیشکش صفویها باشد. فرشهای ابریشمی قالی که صفوی یعنی شاه عباس انداخته است...
ساعت دو به غروب مانده وارد شدیم بالای سر حضرت، نماز ظهر و عصر و نماز زیارت خوانده شد الحمدلله تعالی به این توفیق رسیدیم، شکر خدا را واقعاً حظی کردیم، که کمتر همچه چیزی نصیب میشود. بعد رفتم سر قبر آقا محمد شاه مرحوم».
⚜️ ناصرالدین شاه قاجار پیش از سفرهای فرنگ، در سال ۱۲۴۹ شمسی به زیارت عتبات عالیات نائل گشت.
خلاصه راندیم، راندیم دو فرسنگ مانده، گنبد و منارههای حرم حضرت علی ابن ابیطالب، اسدالله الغالب، صلوات الله علیه و آله نمایان شد. حالت غریبی دست داد.
همانطور راندیم. یعنی پیاده رفتیم تا به در صحن مبارک رسیدیم، داخل شدیم. در حقیقت به بهشت برین وارد شدیم. صحن گشاد با روحی از کاشی معرق از بناهای صفوی است.
گنبد و بارگاه حضرت در وسط ایوان طلا، منارههای طلا، اما بالای سردرب صحن اسم نادر شاه را نوشتهاند. میشود بنای صحن از نادر باشد. سه سمت صحن باز است. یک سمت صحن که رو به مشرق است بسته است به رواق حضرت و طاق زدهاند مثل دالان راه دارد، گنبد طلا که از کارهای نادر شاه است روحی داده بود.
داخل ضریح که شدیم مثل بهشت بود. روح و صفایی داشت که محال است هیچجای دنیا هیچ باغی به این صفا باشد. بنای گنبد، گویا از صفوی است. کاشی معرق غریبی توی گنبد کار کردهاند؛ که هیچ همچه کاشی در دنیا نمیشود...
قندیل طلا، نقره، شمعدان و… بسیار است، پردههای زیاد از اطراف آویزان، ضریح حضرت از نقره است گویا پیشکش صفویها باشد. فرشهای ابریشمی قالی که صفوی یعنی شاه عباس انداخته است...
ساعت دو به غروب مانده وارد شدیم بالای سر حضرت، نماز ظهر و عصر و نماز زیارت خوانده شد الحمدلله تعالی به این توفیق رسیدیم، شکر خدا را واقعاً حظی کردیم، که کمتر همچه چیزی نصیب میشود. بعد رفتم سر قبر آقا محمد شاه مرحوم».
⚜️ ناصرالدین شاه قاجار پیش از سفرهای فرنگ، در سال ۱۲۴۹ شمسی به زیارت عتبات عالیات نائل گشت.
Forwarded from خاطرات و خطرات
در سال ۱۳۱۱ همه را از هر نوع کسب و کار و تجارت محروم داشتند. صادرات و واردات عموماً انحصار دولت گردید. هر کس هر متاعی داشت بدون دردسر باید تحویل دولت نماید و الا قاچاق و مشمول جرائم و حبس میگردید. یکباره رشتهٔ زندگی مردم را قطع کردند. یک مشت دزد غارتگر از بین مردم اختیار کردند و در تحت قواعدی معین جواز دادند که فقط این دارندکان جواز، حقّ کسبوکار دارند ولی مالیات را بدون ملاحظه از همه گرفتند.
روزگار پهلوی اول
#عبدالرسول_شیرازی
Forwarded from خاطرات و خطرات
ما قدرت مطبوعات و جراید را گرفتهایم و هیچوقت پس نخواهیم داد و سیاست شاه[رضاخان] و دربار این است که روزنامهٔ قوی در ایران منتشر نشود.
عبدالحسین تیمورتاش-وزیر دربار
به نقل از خاطرات اسدالله رسا
#اسدالله_رسا
وقتی که سیمکشی برق سراسری یارانهای نبود که با فشردن یک کلید سرما و گرما را در محیط فراهم کند، و وقتی انقدر قدرت دستکاری در طبیعت وجود نداشت، نیاکان ما مجبور بودند خود را با محیط وفق دهند و با خرد و تجربه زیست محلیشان، هرجایی که هستند نیازهای خود را با امکانات همان محیط برآورده کنند. این است که میبینیم بدون هیچ مصرف انرژی، برای مثال از طریق حوض و بادگیر، خانه های کاهگلی، قنات و یخچال، خنکی و آب خود را تامین میکردند و در هرجایی مصالح و شکل خانه ها و اماکن متناسب با شرایط محیطی همانجا است. اما الان نه تنها کسی نیاز چندانی به صرفهجویی نمیبیند بلکه کافی است هرجا میرود یک کولر یا سیستم گرمایش نصب کند و برای همین الان اگر تصادفی عکس یک محله تازه ساخت در ایران را ببینید نمیتوانید تشخیص دهید تهران است یا مثلا ارومیه. خانه هایی کاملا شبیه به هم. خانههایی سنگی و شیشهای که برای گرم کردن آنها به کلی مصرف برق نیاز است و شبکه های گاز و برق سراسری و یارانهای دولتی و تکنولوژیهای مرتبط با آنها است که این حماقت، بیسلیقگی و بادسری در شهرهای بزرگ را پشتیبانی میکند
* تصویر: یخچال مهدی آباد در نزدیکی زرند ساوه
* تصویر: یخچال مهدی آباد در نزدیکی زرند ساوه
Forwarded from خاطرات و خطرات
پهلوی[اول]کسب و کار و زراعت را از دست همه گرفت. از طرفی همه روز به نام مالیات و عوارض تازه به مردم تحمیل شده، از طرفی به واسطهٔ انحصارهای روزمره یک عدّه بر عدّهٔ بیکاران افزود شده، از طرفی راه فرار را مسدود نمود. این تطاولات و تعدیات را هواخواهان او بنام اصلاح کشور معرفی میکردند.
#عبدالرسول_شیرازی
Forwarded from خاطرات و خطرات
رضاخان به جز چند بار که برای دیدار با اعلیحضرت احمدشاه به دربار رفته بود، هیچ اطلاعی از زندگی اشرافی و به طریق اولی پروتکلها، ضوابط و نحوهٔ رفتار یک پادشاه نداشت. بالطبع همسران، فرزندان و نزدیکان او هم نسبت به آداب معاشرت درباری آگاه نبودند. تیمورتاش بود که به او و نزدیکانش رفتار و سلوک سلطنتی[!] را آموخت. به زبان سادهتر، او به رضاخان یاد داد که چگونه مانند یک «پادشاه» رفتار کند نه یک قزاق!
#ملکالشعرا
Forwarded from خاطرات و خطرات
دولت پهلوی مامور بود مداخلات در تمام جهات وسایل معیشت ما نماید که یکی از مهمترین وسایل حیاتی ما زراعت بود، در آنهم مداخله نمود. دستور داده شد که کلیهٔ زرّاع باید به آنچه مامور شوند، زراعت نمایند نه آنکه خود میخواهند. هر زارع و مالکی باید قبلاً اظهارنامه تقدیم ادارهٔ کشاورزی نماید که من میخواهم در ملک خود زراعت نمایم تا آنها آمده، که آنها معاینه نمایند این محل قابل چه بذر و زراعتی است؟ بعد باید به قیمتی معین که غالباً به ضرر مالک و رعیت تمام میشد به دولت بفروشند یا مالیاتی به حساب بذر به او بسته میشد که اگر اصل عمل را هم تقدیم میکرد باز چیزی مدیون بود!
#عبدالرسول_شیرازی
سر در میدان مشق، طهران قاجاری
بخشی از محوطه ی ایلخانیِ بسطام
مسجد نوساز چهار راه ولی عصرِ تهران
کتابخانه ی تازه سازِ دانشگاه سمنان
روح هر زمان، در معماری آن دوران متجلی ست.
بخشی از محوطه ی ایلخانیِ بسطام
مسجد نوساز چهار راه ولی عصرِ تهران
کتابخانه ی تازه سازِ دانشگاه سمنان
روح هر زمان، در معماری آن دوران متجلی ست.
Forwarded from پژوهشگاه مالکیّت و بازار
⚜️سوسیالیسم؛ طغیان انسان⚜️
مردم اغلب سوسیالیسم را یک دین مینامند. در واقع، این دینْ نوعی خودْخداپنداری است. آنگونه که برنامهریزان از آن صحبت میکنند این خدا، دولت یا همان حکومت است. از نظر ملیگرایان، خدا همان «ملّت» است، از دید مارکسیستها «جامعه» همان خداست و از نظر پوزیتویستهایی چون اگوست کُنت «انسانیت» همان خداست و اینها همگی نامهایی برای خدا در این دین جدید هستند. اما همگی این بتها صرفاً استعارهای از ارادهٔ خود فردِ اصلاحگر هستند. او همهٔ آنچه را که متألهین در وصف خدا بیان میکنند به خدای خویش نسبت داده و نفس متورم خویش را تجلیل میکند.
✍🏼 لودویگ فون میزس
📚 کنش انسانی
🟡➣ @IIFOM_CO
⚫️➣ instagram.com/iifom.co
🌐➣ iifom.com
مردم اغلب سوسیالیسم را یک دین مینامند. در واقع، این دینْ نوعی خودْخداپنداری است. آنگونه که برنامهریزان از آن صحبت میکنند این خدا، دولت یا همان حکومت است. از نظر ملیگرایان، خدا همان «ملّت» است، از دید مارکسیستها «جامعه» همان خداست و از نظر پوزیتویستهایی چون اگوست کُنت «انسانیت» همان خداست و اینها همگی نامهایی برای خدا در این دین جدید هستند. اما همگی این بتها صرفاً استعارهای از ارادهٔ خود فردِ اصلاحگر هستند. او همهٔ آنچه را که متألهین در وصف خدا بیان میکنند به خدای خویش نسبت داده و نفس متورم خویش را تجلیل میکند.
✍🏼 لودویگ فون میزس
📚 کنش انسانی
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬🟡➣ @IIFOM_CO
⚫️➣ instagram.com/iifom.co
🌐➣ iifom.com
🪓 ششم بهمن سالروز اصلاحات(غصب) ارضی
آیت الله بروجردی درباره لایحه اصلاحات ارضیِ مجلس، به شاه اعتراض کرد و گفت: "این کار شما خلاف شرع است" شاه عقبنشینی کرد و لایحهای بییال و دم در مجلس تصویب شد که اول بروند همه زمینها را مساحی کنند و از نظر زمینشناسی بررسی شود، یعنی محترمانه همه را دنبال نخود سیاه فرستادند. در دولت امینی، در اردیبهشت ۱۳۴۰، موضوع اصلاحات ارضی دوباره مطرح شد و اینبار هم مجدداً همه روحانیون، مخالفت کردند. به حدیث "الناس مسلطون علی اموالهم و انفسهم" استناد میکردند که مالکیت مردم را نمیتوان از آنها سلب کرد.
آیت الله بروجردی درباره لایحه اصلاحات ارضیِ مجلس، به شاه اعتراض کرد و گفت: "این کار شما خلاف شرع است" شاه عقبنشینی کرد و لایحهای بییال و دم در مجلس تصویب شد که اول بروند همه زمینها را مساحی کنند و از نظر زمینشناسی بررسی شود، یعنی محترمانه همه را دنبال نخود سیاه فرستادند. در دولت امینی، در اردیبهشت ۱۳۴۰، موضوع اصلاحات ارضی دوباره مطرح شد و اینبار هم مجدداً همه روحانیون، مخالفت کردند. به حدیث "الناس مسلطون علی اموالهم و انفسهم" استناد میکردند که مالکیت مردم را نمیتوان از آنها سلب کرد.
Forwarded from چرا ملتها شکست میخورند؟
سلطنتِ انقلابی
فرح دیبا زمانی که در اواخر دهه ۱۳۳۰ در پاریس مشغول تحصیل بود، دوستانِ کمونیست بسیاری داشت. یکی از آنان "لیلی امیرارجمند" بود که در سال ۱۳۴۴ با تاسیس "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" مدیریت آن را بر عهده گرفت. دوست قدیمیِ فرح دیبا، این کانون را تبدیل به قطبی برای روشنفکرانِ چپگرای شاغل در حکومت کرد. فعالیت اصلی کانون، یعنی انتشار کتاب، تحت نظر "فیروز شیروانلو"، از فعالان دانشجویی سابقاً مارکسیست قرار داشت که قبلاً به اتهام مشارکت در نقشهء ترور شاه محکوم به اعدام شده بود! شیروانلو که با وساطتِ فرح تبرئه و بخشیده شد، در کانون به استخدام نویسندگان، شاعران و مترجمان چپگرا پرداخت. مثلاً کانون در سال ۱۳۴۸، کتاب "ماهی سیاه کوچولو"، داستانی برای کودکان با پیام انقلابی که به مبارزهء مسلحانه فرامیخواند، اثر نویسندهء مارکسیست "صمد بهرنگی" را منتشر کرد! مضاف بر استخدام جریان فرهنگی چپ در بنیادها و سازمانهای دولتی، رضا قطبی، پسردایی فرح دیبا و از چپگرایان سابق، ریاست رادیو و تلویزیون ملّی ایران را بر عهده داشت. در خلال دههء ۱۳۵۰، رادیو و تلویزیون، قویترین ابزار تشکیل "فرهنگ" محسوب میشد. معاونت قطبی نیز بر عهدهء محمود جعفریان از مارکسیستهای توّاب بود. ساواک در اواخر دهه چهل به شاه هشدار داده بود که رادیو و تلویزیون در حال تبدیل شدن به مامنی برای چپگرایان است اما شاه این هشدار را جدی نگرفت. یکی دیگر از مفسرین و تحلیگران ارشد اخبار تلویزیون، "پرویز نیکخواه" دانشجوی مائویست سابق بود که در طرح ترور شاه در ۱۳۴۴ نقش داشت اما مورد عفو قرار گرفت. تماشا-مجلهء رسمی رادیو و تلویزیون ایران- نیز توسط "ایرج گرگین" فعالِ چپگرا، ویرایش میشد که در سرمقالهها، برای شاه به زبان شبهمارکسیستی تبلیغات میکرد. در واقع این گفتمان، شاه را بعنوان یک رهبر انقلابیِ قدرتمند ستایش میکرد! در اواسط دهه پنجاه، کمونیستهای توّابی همچون جعفریان و نیکخواه نظریهپردازان اصلی پروژهء تک حزبی رستاخیز هم شدند. در واقع اسامی شخصیتهای کلیدی حزبِ رستاخیز، حضور پُر رنگ کمونیستهای سابق را نشان میدهد. یکی از این افراد کورش لاشایی، کمونیست سابق و دبیرکل حزب رستاخیز در سال ۱۳۵۵ بود که از طراحان سیاست "نه شرقی، نه غربی" حزب به شمار میرفت! تلاش پهلوی دوم برای ارائه نوعی ایدئولوژیِ التقاطیِ ملّیگراییِ شاهنشاهی هیچ مشروعیت روشنفکریای برای رژیم او به ارمغان نیاورد. طی دو دههء چهل و پنجاه رژیم شاه با اقتباس از گفتمان و برنامههای چپگرایان به ظاهر سلطهء خود را تقویت کرد اما شکست در چنین قمار احمقانهای منجر به پدید آمدن بدیل انقلابی آن شد. پهلوی، با دزدیدن و بههم دوختنِ تکهپارههای اصلی از پیکرههای ایدئولوژیهای مارکسیستی، ملّیگرایی، اسلامگرایی و بومیگرایی توانست هیولای سیاسی و روشنفکری غیرقابل کنترلی خلق کند. ج.ا، مانند نظامهای پساانقلابی، اقتدار سیاسی جدیدی ابداع کرد ولی این کار را الزاماً با استفاده از مصالح و شالودههای فرهنگی قبلاً مستقر شده انجام داد. ایدئولوژی اسلامیِ انقلاب تنها نفس زندگی را وارد کالبد سیاسی بیجانی کرد که پهلوی خلق کرده بود. شباهتهای بین ایدئولوژی انقلاب۵۷ با ایدئولوژی رسمی پهلوی همچون شباهت بین اصل و رونوشت جعل شدهء آن است.
فرح دیبا زمانی که در اواخر دهه ۱۳۳۰ در پاریس مشغول تحصیل بود، دوستانِ کمونیست بسیاری داشت. یکی از آنان "لیلی امیرارجمند" بود که در سال ۱۳۴۴ با تاسیس "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" مدیریت آن را بر عهده گرفت. دوست قدیمیِ فرح دیبا، این کانون را تبدیل به قطبی برای روشنفکرانِ چپگرای شاغل در حکومت کرد. فعالیت اصلی کانون، یعنی انتشار کتاب، تحت نظر "فیروز شیروانلو"، از فعالان دانشجویی سابقاً مارکسیست قرار داشت که قبلاً به اتهام مشارکت در نقشهء ترور شاه محکوم به اعدام شده بود! شیروانلو که با وساطتِ فرح تبرئه و بخشیده شد، در کانون به استخدام نویسندگان، شاعران و مترجمان چپگرا پرداخت. مثلاً کانون در سال ۱۳۴۸، کتاب "ماهی سیاه کوچولو"، داستانی برای کودکان با پیام انقلابی که به مبارزهء مسلحانه فرامیخواند، اثر نویسندهء مارکسیست "صمد بهرنگی" را منتشر کرد! مضاف بر استخدام جریان فرهنگی چپ در بنیادها و سازمانهای دولتی، رضا قطبی، پسردایی فرح دیبا و از چپگرایان سابق، ریاست رادیو و تلویزیون ملّی ایران را بر عهده داشت. در خلال دههء ۱۳۵۰، رادیو و تلویزیون، قویترین ابزار تشکیل "فرهنگ" محسوب میشد. معاونت قطبی نیز بر عهدهء محمود جعفریان از مارکسیستهای توّاب بود. ساواک در اواخر دهه چهل به شاه هشدار داده بود که رادیو و تلویزیون در حال تبدیل شدن به مامنی برای چپگرایان است اما شاه این هشدار را جدی نگرفت. یکی دیگر از مفسرین و تحلیگران ارشد اخبار تلویزیون، "پرویز نیکخواه" دانشجوی مائویست سابق بود که در طرح ترور شاه در ۱۳۴۴ نقش داشت اما مورد عفو قرار گرفت. تماشا-مجلهء رسمی رادیو و تلویزیون ایران- نیز توسط "ایرج گرگین" فعالِ چپگرا، ویرایش میشد که در سرمقالهها، برای شاه به زبان شبهمارکسیستی تبلیغات میکرد. در واقع این گفتمان، شاه را بعنوان یک رهبر انقلابیِ قدرتمند ستایش میکرد! در اواسط دهه پنجاه، کمونیستهای توّابی همچون جعفریان و نیکخواه نظریهپردازان اصلی پروژهء تک حزبی رستاخیز هم شدند. در واقع اسامی شخصیتهای کلیدی حزبِ رستاخیز، حضور پُر رنگ کمونیستهای سابق را نشان میدهد. یکی از این افراد کورش لاشایی، کمونیست سابق و دبیرکل حزب رستاخیز در سال ۱۳۵۵ بود که از طراحان سیاست "نه شرقی، نه غربی" حزب به شمار میرفت! تلاش پهلوی دوم برای ارائه نوعی ایدئولوژیِ التقاطیِ ملّیگراییِ شاهنشاهی هیچ مشروعیت روشنفکریای برای رژیم او به ارمغان نیاورد. طی دو دههء چهل و پنجاه رژیم شاه با اقتباس از گفتمان و برنامههای چپگرایان به ظاهر سلطهء خود را تقویت کرد اما شکست در چنین قمار احمقانهای منجر به پدید آمدن بدیل انقلابی آن شد. پهلوی، با دزدیدن و بههم دوختنِ تکهپارههای اصلی از پیکرههای ایدئولوژیهای مارکسیستی، ملّیگرایی، اسلامگرایی و بومیگرایی توانست هیولای سیاسی و روشنفکری غیرقابل کنترلی خلق کند. ج.ا، مانند نظامهای پساانقلابی، اقتدار سیاسی جدیدی ابداع کرد ولی این کار را الزاماً با استفاده از مصالح و شالودههای فرهنگی قبلاً مستقر شده انجام داد. ایدئولوژی اسلامیِ انقلاب تنها نفس زندگی را وارد کالبد سیاسی بیجانی کرد که پهلوی خلق کرده بود. شباهتهای بین ایدئولوژی انقلاب۵۷ با ایدئولوژی رسمی پهلوی همچون شباهت بین اصل و رونوشت جعل شدهء آن است.
Forwarded from پژوهشگاه مالکیّت و بازار
⚜️خودپرستی توده؛ ابداع خدایان⚜️
استعدادِ جامعه در رساندن خویش به مقام خدایی یا در ایجاد خدایان، هیچ جا بیش از نخستین سالهای انقلاب فرانسه دیدنی نبود. در این سالها در واقع زیر تأثیر شوق عمومی، اموری که طبعاً از امور ناسوتی محض بودند توسط افکار عمومی به صورت امور لاهوتی درآمدند، مانند: میهن، آزادی و عقل. بدین سان مذهبی خودانگیخته پدید آمد که اصول جزمیِ نمادها، محرابها و اعیاد خاص خویش را دارا بود. پرستش «عقل» و «وجود برتر» در رژیم انقلابی در واقع اقدامی برای خشنودی رسمی همین تمایلات خودانگیخته به شمار میرفت. البته این ابداعِ مذهبی دوامی چندان نداشت لکن علتش آن بود که شوق میهندوستانه که در ابتدا برانگیزندهٔ تودهها بود بتدریج سستی گرفت و با از میان رفتن علت، معلول نیز نمیتوانست دوامی داشته باشد.
✍🏼امیل دورکیم
📚در صور بنیانی حیات دینی
🟡➣ @IIFOM_CO
⚫️➣ instagram.com/iifom.co
🌐➣ iifom.com
استعدادِ جامعه در رساندن خویش به مقام خدایی یا در ایجاد خدایان، هیچ جا بیش از نخستین سالهای انقلاب فرانسه دیدنی نبود. در این سالها در واقع زیر تأثیر شوق عمومی، اموری که طبعاً از امور ناسوتی محض بودند توسط افکار عمومی به صورت امور لاهوتی درآمدند، مانند: میهن، آزادی و عقل. بدین سان مذهبی خودانگیخته پدید آمد که اصول جزمیِ نمادها، محرابها و اعیاد خاص خویش را دارا بود. پرستش «عقل» و «وجود برتر» در رژیم انقلابی در واقع اقدامی برای خشنودی رسمی همین تمایلات خودانگیخته به شمار میرفت. البته این ابداعِ مذهبی دوامی چندان نداشت لکن علتش آن بود که شوق میهندوستانه که در ابتدا برانگیزندهٔ تودهها بود بتدریج سستی گرفت و با از میان رفتن علت، معلول نیز نمیتوانست دوامی داشته باشد.
✍🏼امیل دورکیم
📚در صور بنیانی حیات دینی
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬🟡➣ @IIFOM_CO
⚫️➣ instagram.com/iifom.co
🌐➣ iifom.com
Forwarded from چرا ملتها شکست میخورند؟
🗽منشا ناسیونالیسم موهومی در ایران
⚜محمدعلی کاتوزیان
در آغاز قرن بیستم هنوز بسیاری از ایرانیان، اگر نه غالب آنها، به روستا، شهر یا ولایت خود "وطن" میگفتند و منظورشان از آن، زادگاهشان بود. احساس اشتراک فرهنگی-ادبیات فارسی- و اشتراک در چیزهای دیگر مانند عقاید و علایق مذهبی وجود داشت. ولی ناسیونالیسم در ایران وجود نداشت مگر در میان مُشتی از روشنفکران و تحصیلکردگان که تحت تاثیر مستقیم اروپا شروع به ایجاد و ترویج آن کرده بودند. دو نمونهء برجسته از اینان، در دو نسل متوالی، فتحعلی آخوندزاده[آخوندوف] و میرزا آقاخان کرمانی بودند، اگرچه شاید بتوان گفت که اولی در ناسیونالیسم و تجددخواهیش از دومی هم تندروتر بود...گاه گمان میرود که پیش از غلبهء اسلام، ناسیونالیسمی در ایران وجود داشته که فاتحان عرب سرکوبش کردند. شاهدی که عنوان میگردد شاهنامه است...چگونه میتوان شاهنامه را در مفهوم جدید ناسیونالیسم شاهد مثال گرفت، در حالیکه هر قوم باستانی در اساطیر و حکایتهای تاریخیش دربارهء پیروزیهای نظامی خود لاف میزند و از دشمنانش بد میگوید. اینکار هر قوم قبیلهای بوده است از زمانهای دور در چهار گوشهء جهان...این ادعا که شاهنامه سند ناسیونالیسم در ایران باستان است، همان قدر بیپایه است که افسانهء ساخت نازیها بر اینکه ریشه افکار و احساسات آنها به اقوام ژرمنی باستان میرسد.
در حالی که فارسی زبان دیوان و فرهنگ فاخر بود، زبانها و گویشهای ایرانی و غیرایرانی دیگری هم در ولایات رواج داشت. ادبیات ممتاز تقریباً بدون استثنا به فارسی بود و این زبان وسیلهء اصلی ارتباط در سرزمینهای بسیار دور از یکدیگر-از سمرقند و بخارا تا اصفهان و فارس، از قفقاز تا لاهور-بود...با این همه تا پیش از قرن بیستم در ایران اثری از "پانایرانیسم" نظری و عملی که کیش رسمی دوران پهلوی شد، نبود...در چند دههء نخست قرن بیستم پرشورترین وطنیات نه برای شهر یا ولایت زادگاه شاعر[مانند شیراز حافظ] بلکه برای ایران سروده شدند که در تاریخ ادبیات فارسی کمتر سابقه داشت...این ناسیونالیسم به ناگهان در آغاز مشروطه پدید آمد و روشنیبخش دلهای بسیاری از جوانان تحصیلکردهء آشنا با اروپا شد. بزرگترین مبلغان آن مردانی بودند مانند میرزا آقاخان کرمانی که خود بسیار متاثر از آخوندوف منتقد ادبی و اجتماعی دورانساز بود. در نوشتههای آخوندوف کمابیش همه عناصر ناسیونالیسم ایرانی به چشم میخورد:
۱.گرامیداشت شورانگیز ایران باستان
۲.شوقِ یک شبه اروپاییشدن
۳.احساسات تند ضدعربی و اسلامی
۴.استهزای ادبیات قدیم فارسی و...
بیگمان ناسیونالیسم ایرانی دستکم از زمان آخوندوف که در سال ۱۲۵۷ شمسی درگذشت از اروپا سرچشمه گرفته بود و ناسیونالیسم او حتی جامعتر و آشتیناپذیرتر از ناسیونالیسمِ پیروانش بود...از نظر احساسات رمانتیک محض و احساس برتری ملی، تفاوت چندانی بین ناسیونالیسم ایرانی و ترکی و عربی نبود. ولی آریاییگری اروپایی که در پایان قرن نوزدهم پدید آمد و به جاهای دیگر نیز رسید، دستکم برای عربها و ترکها موهن بود اما همین آریاییگری بهترین دستاویز ناسیونالیسمِ رمانتیکِ ایرانی و پانایرانیسم شد: برتری ملت ایران نه تنها به سبب مجد و عظمت-واقعی و خیالی- پیشیناش، بلکه بیش از آن به دلیل تعلقش به نژاد برتر اروپا بود که تمدن جدید را با آن همه دستاورد به بار آورده بود! و ناخرسندی، چه بسا افسردگی، روشنفکران ناسیونالیست ایرانی موقعی بیشتر میشد که عقبماندگی ایران را با پیشرفتهای اروپایی مقایسه میکردند و مقصر را بیشتر-اگر نه فقط- عربها و سپس ترکها و اسلام میدیدند! اسکندر و یونانیان هم از نکوهش به خاطر انحطاط ایران بینصیب نمیماندند اما جز در کتابهای تاریخ زود از آن معاف شدند زیرا هم اروپایی بودند و هم دیگر همسایهء ایران نبودند. رکگوترین شاعرِ بیانگرِ این ناسیونالیسم در ایران "عارف قزوینی" بود...ناسیونالیسم رسمی پهلوی، که از نیمهء دههء ۱۳۰۰ آغاز شد، چندان مایهای به شالودهء فکری این احساسات نیافزود. دولتهای دو پهلوی، تنها با تحمیل فراگیر این احساسات، توانستند این ناسیونالیسم را در جامعه بگسترانند.
⚜محمدعلی کاتوزیان
در آغاز قرن بیستم هنوز بسیاری از ایرانیان، اگر نه غالب آنها، به روستا، شهر یا ولایت خود "وطن" میگفتند و منظورشان از آن، زادگاهشان بود. احساس اشتراک فرهنگی-ادبیات فارسی- و اشتراک در چیزهای دیگر مانند عقاید و علایق مذهبی وجود داشت. ولی ناسیونالیسم در ایران وجود نداشت مگر در میان مُشتی از روشنفکران و تحصیلکردگان که تحت تاثیر مستقیم اروپا شروع به ایجاد و ترویج آن کرده بودند. دو نمونهء برجسته از اینان، در دو نسل متوالی، فتحعلی آخوندزاده[آخوندوف] و میرزا آقاخان کرمانی بودند، اگرچه شاید بتوان گفت که اولی در ناسیونالیسم و تجددخواهیش از دومی هم تندروتر بود...گاه گمان میرود که پیش از غلبهء اسلام، ناسیونالیسمی در ایران وجود داشته که فاتحان عرب سرکوبش کردند. شاهدی که عنوان میگردد شاهنامه است...چگونه میتوان شاهنامه را در مفهوم جدید ناسیونالیسم شاهد مثال گرفت، در حالیکه هر قوم باستانی در اساطیر و حکایتهای تاریخیش دربارهء پیروزیهای نظامی خود لاف میزند و از دشمنانش بد میگوید. اینکار هر قوم قبیلهای بوده است از زمانهای دور در چهار گوشهء جهان...این ادعا که شاهنامه سند ناسیونالیسم در ایران باستان است، همان قدر بیپایه است که افسانهء ساخت نازیها بر اینکه ریشه افکار و احساسات آنها به اقوام ژرمنی باستان میرسد.
در حالی که فارسی زبان دیوان و فرهنگ فاخر بود، زبانها و گویشهای ایرانی و غیرایرانی دیگری هم در ولایات رواج داشت. ادبیات ممتاز تقریباً بدون استثنا به فارسی بود و این زبان وسیلهء اصلی ارتباط در سرزمینهای بسیار دور از یکدیگر-از سمرقند و بخارا تا اصفهان و فارس، از قفقاز تا لاهور-بود...با این همه تا پیش از قرن بیستم در ایران اثری از "پانایرانیسم" نظری و عملی که کیش رسمی دوران پهلوی شد، نبود...در چند دههء نخست قرن بیستم پرشورترین وطنیات نه برای شهر یا ولایت زادگاه شاعر[مانند شیراز حافظ] بلکه برای ایران سروده شدند که در تاریخ ادبیات فارسی کمتر سابقه داشت...این ناسیونالیسم به ناگهان در آغاز مشروطه پدید آمد و روشنیبخش دلهای بسیاری از جوانان تحصیلکردهء آشنا با اروپا شد. بزرگترین مبلغان آن مردانی بودند مانند میرزا آقاخان کرمانی که خود بسیار متاثر از آخوندوف منتقد ادبی و اجتماعی دورانساز بود. در نوشتههای آخوندوف کمابیش همه عناصر ناسیونالیسم ایرانی به چشم میخورد:
۱.گرامیداشت شورانگیز ایران باستان
۲.شوقِ یک شبه اروپاییشدن
۳.احساسات تند ضدعربی و اسلامی
۴.استهزای ادبیات قدیم فارسی و...
بیگمان ناسیونالیسم ایرانی دستکم از زمان آخوندوف که در سال ۱۲۵۷ شمسی درگذشت از اروپا سرچشمه گرفته بود و ناسیونالیسم او حتی جامعتر و آشتیناپذیرتر از ناسیونالیسمِ پیروانش بود...از نظر احساسات رمانتیک محض و احساس برتری ملی، تفاوت چندانی بین ناسیونالیسم ایرانی و ترکی و عربی نبود. ولی آریاییگری اروپایی که در پایان قرن نوزدهم پدید آمد و به جاهای دیگر نیز رسید، دستکم برای عربها و ترکها موهن بود اما همین آریاییگری بهترین دستاویز ناسیونالیسمِ رمانتیکِ ایرانی و پانایرانیسم شد: برتری ملت ایران نه تنها به سبب مجد و عظمت-واقعی و خیالی- پیشیناش، بلکه بیش از آن به دلیل تعلقش به نژاد برتر اروپا بود که تمدن جدید را با آن همه دستاورد به بار آورده بود! و ناخرسندی، چه بسا افسردگی، روشنفکران ناسیونالیست ایرانی موقعی بیشتر میشد که عقبماندگی ایران را با پیشرفتهای اروپایی مقایسه میکردند و مقصر را بیشتر-اگر نه فقط- عربها و سپس ترکها و اسلام میدیدند! اسکندر و یونانیان هم از نکوهش به خاطر انحطاط ایران بینصیب نمیماندند اما جز در کتابهای تاریخ زود از آن معاف شدند زیرا هم اروپایی بودند و هم دیگر همسایهء ایران نبودند. رکگوترین شاعرِ بیانگرِ این ناسیونالیسم در ایران "عارف قزوینی" بود...ناسیونالیسم رسمی پهلوی، که از نیمهء دههء ۱۳۰۰ آغاز شد، چندان مایهای به شالودهء فکری این احساسات نیافزود. دولتهای دو پهلوی، تنها با تحمیل فراگیر این احساسات، توانستند این ناسیونالیسم را در جامعه بگسترانند.