Forwarded from جناب گاو
دغدغهمندی
خدمت تمام دوستانی که میخواهند دولت مقتدر ملی تشکیل دهند؛
خدمت تمام عزیزانی که میخواهند ایرانی بزرگ و قوی داشته باشند که در منطقه همپا و همتا نداشته باشد؛
خدمت تمام سرورانی که میخواهند شکوه باستانی ایران را به آن برگردانند؛
خدمت تمام برادرانی که میخواهند با قدرت ایران شیعه یا اسلام را در جهان سرافراز کنند؛
خدمت تمام رفقایی که میخواهند عدالت اجتماعی برقرار کنند؛
خدمت تمام اساتید و نخبگانی که میخواهند سکان را به دست گرفته، با مدیریت داهیانهی خود ایران را به شاهراههای توسعه هدایت کنند؛
خدمت تمام دلبندانی که میخواهند همهی اقلیتبازیهای فمینیستی و دیگرباشانه و امثال آن در ایران مثل اروپا و آمریکا جاری و ساری باشد؛
با سلام خدمت همهی شما! به خدمتتان عارضم که ایران مصرف شد، رفت! حکومت فعلی ایران را اداره نکرد، آن را مصرفِ ایدئولوژیهای خود کرد، که از قضا و برعکس تصور شما در خیلی از امور با ایدئولوژیهای شما دغدغهمندان و نخبگان عزیز همپوشانی هم داشت! خلاصه که دیگر چیزی برای مصرف ایدئولوژیک و طرحهای بزرگ و افتخارآفرین شما نمانده است.
از اینجا به بعد، یا راه به سوی عقل سلیم، تواضع واقعی در عرصهی داخلی و خارجی، کوچکسازی دولت، تمرکززدایی، آزاد گذاشتن مردمان و رفاه نسبی آنان است، یا راه به سوی جهنم!
@jenabegav
خدمت تمام دوستانی که میخواهند دولت مقتدر ملی تشکیل دهند؛
خدمت تمام عزیزانی که میخواهند ایرانی بزرگ و قوی داشته باشند که در منطقه همپا و همتا نداشته باشد؛
خدمت تمام سرورانی که میخواهند شکوه باستانی ایران را به آن برگردانند؛
خدمت تمام برادرانی که میخواهند با قدرت ایران شیعه یا اسلام را در جهان سرافراز کنند؛
خدمت تمام رفقایی که میخواهند عدالت اجتماعی برقرار کنند؛
خدمت تمام اساتید و نخبگانی که میخواهند سکان را به دست گرفته، با مدیریت داهیانهی خود ایران را به شاهراههای توسعه هدایت کنند؛
خدمت تمام دلبندانی که میخواهند همهی اقلیتبازیهای فمینیستی و دیگرباشانه و امثال آن در ایران مثل اروپا و آمریکا جاری و ساری باشد؛
با سلام خدمت همهی شما! به خدمتتان عارضم که ایران مصرف شد، رفت! حکومت فعلی ایران را اداره نکرد، آن را مصرفِ ایدئولوژیهای خود کرد، که از قضا و برعکس تصور شما در خیلی از امور با ایدئولوژیهای شما دغدغهمندان و نخبگان عزیز همپوشانی هم داشت! خلاصه که دیگر چیزی برای مصرف ایدئولوژیک و طرحهای بزرگ و افتخارآفرین شما نمانده است.
از اینجا به بعد، یا راه به سوی عقل سلیم، تواضع واقعی در عرصهی داخلی و خارجی، کوچکسازی دولت، تمرکززدایی، آزاد گذاشتن مردمان و رفاه نسبی آنان است، یا راه به سوی جهنم!
@jenabegav
Forwarded from سنت، مالکیت و بازار
اگر کل تاریخ را در نظر گیریم چه ایران و چه خارج یک اسطوره بسیار خودنمایی می کند و ان اسطوره عصر جاهلیت است. این اسطوره در فرهنگ ها و تاریخ های متفاوت ظهور پیدا کرده است و می کند. مصداق ان اسطوره عصر هخامنشیان و ظهور کوروش بزرگ است. دوران پیش از ورود هخامنشیان به ایران مصداق دوران تاریک و جاهلی است. روشنگران در دوران روشنگری اسطوره عصر جاهلیت خود را ایجاد کردند بنام دوران تاریک قرون وسطی. مشروطه خواهان نیز در تاریخ معاصر ایران اسطوره عصر جاهلیت خود را ابداع کردند. دوران تاریک و جاهلی ماقبل مشروطه به ویژه دوران قاجار. بنابراین طبق این اسطوره، عصر هخامنشی, عصر روشنگری و عصر مشروطه خواهی هر کدام دوران هایی است که ناگهان تاریخ رنگ عوض می کند و بشر از دوران تاریک و جاهلی وارد دوران غیر جاهلی و اگاهی می شود.
Forwarded from سنت، مالکیت و بازار
نمی دانم اگر ادیان نبودند بشر می توانست از زحمت کار و حرص بدست اوردن کمی خود را خلاصی بخشد و روزی را برای خود برای استراحت و عبادت اختصاص دهد. روزهای جمعه، شنبه و یک شنبه، همگی روزهای مذهبی هستند. در واقع این روزهای تعطیل، سنت به ارث رسیده از دنیای قدیم به عصر مدرن می باشند. عصری که کار و تولید شعار اساسی ان شد، این سنت کورسویی شد برای زنده نگه داشتن بشریت که بشریت به کار و تولید خلاصه نمی شود، هدف انسان است و کار و تولید برای بشریت او. هدف تولید برای تولید نیست بل کار و تولید برای بشر است. پیام روزهای تعطیل مذهبی به نظر چنین بود، کار کنید اما خود را در کار غرق نکنید. فراغت داشته باشید. عبادت کنید و به اقوام، خویشان و دوستان خود نیز سربزنید، چراکه کار برای این امور است و بدون این امور از تقدس کار چیزی باقی نمی ماند. بدون این امور کار برای کار و تولید برای تولید چیزی جز یک خودزنی و خودکشی فردی و جمعی نیست. شاید به تعبیر روانکاوی بتوان گفت کار برای کارچیزی نباشد جز پالایش یافته گرایش های مازوخیستی و سادیستی در بشر عصر جدید.
«نوع صحيح سياست، دخالت حداقلی است»
حكومتهايي كه سياست دخالت حداكثري را پيش ميگيرند، هر جايي كه وارد ميشوند زخمي ميكنند و موجب نگراني ميشوند. يكي از بدترين اين سياستها قيمتگذاري، سهميهبندي و توليت همه امور مردم شدن است. نوع صحيح سياست، دخالت حداقلي است.
گويند كه يك نفر كودكي را بغل كرده بود، او چهره ترسناكي داشت و كودك بيتابي و گريه ميكرد. هرچه كرد، نميتوانست او را آرام كند. نكتهسنجي به او گفت اگر كودك را بگذاري بر زمين آرام خواهد شد، از چهره تو هراسان و ترسيده است. ماجراي سياست نيز همين گونه است. نوعي از سياست داريم كه همه را نگران ميكند و هر جاي جامعه را زخمي كرده و تعادل آن را به هم ميزند. كافي است اين سياست اجرا نشود تا روند بهبودي غالب شود. نوع صحيح سياست، دخالت حداقلي است، زيرا مردم و جامعه خودشان ميدانند كه بر چه اساسي زندگي خود و امور را اداره كنند. حكومتهايي كه سياست دخالت حداكثري را پيش ميگيرند، هر جايي كه وارد ميشوند زخمي ميكنند و موجب نگراني ميشوند.
يكي از بدترين اين سياستها قيمتگذاري، سهميهبندي و توليت همه امور مردم شدن است. براساس اين سياست دخالت در امور با هدف مثلا عدالت و خدمترساني و… آغاز ميشود، ولي جز فساد و تباهي و رانت و خرد شدن اعصاب مردم و نارضايتي آنان نتيجه ديگري ندارد. از اين رو و در ادامه اين سياست به مرور و به ناچار منجر به غلبه قاعدهاي جديد در سياست ميشود. به قول يكي از جامعهشناسان، سياست در اين مرحله ناچار است كه به جاي انتخاب تامين رضايت براي شهروندان، كنترل نارضايتي آنان را پيشه كند و اين شيوه نتيجه نميدهد. چرا؟ چون از يك سو توان دولتها محدود است، اگر همه توان خود را صرف مهار نارضايتي كند، ديگر تواني براي خدمترساني و تامين رضايت باقي نميماند و از سوي ديگر نارضايتي را ممكن است بتوان در كوتاهمدت مهار كرد، ولي نميتوان آن را محو يا تبديل به رضايت كرد، بنابراين نارضايتي انباشته ميشود و هر چه جلوتر برويم، امكان مهار آن كمتر ميشود و مهار آن نيروي بيشتري را طلب ميكند و به مرحلهاي ميرسد كه سد نارضايتي شكسته ميشود. مهار مردم ايراد ديگري هم دارد كه دولتها را از ديدن و شناخت نارضايتي مردم محروم ميكند.
مثل درد كه ما را به وجود عفونت و بيماري آگاه ميكند، هر چه مسكن و مواد مخدر مصرف كنيم، طبعا درد را متوجه نميشويم، در مقابل متوجه بيماري و درمان آن نيز نميشويم. سياست مبتني بر مهار، حد يقفي ندارد. چون معطوف به جدايي حكومت و مردم است. در حالي كه اگر حكومت با مردم احساس جدايي نداشته باشد، هرگونه سياست مهار به نمايندگي از مردم و در چارچوب خواست آنان است و نه اضافه بر خواست و اراده مردم. بازدارندگي از سوي حكومت اصيل نیست، بلکه به نمايندگي از مردم است.
در اين صورت، صف مقدم مهاركنندگان مردم خواهند بود و نه حكومت. نمونه آن رييس فدراسيون فوتبال اسپانيا است كه يك بازيكن تيم ملي زنان را بوسيد كه ظاهرا با تصوري كه از غرب در ايران است، چندان رويداد عجيبي محسوب نميشود، ولي ميبينيم كه واكنش مدني و مردمي عليه او به تنهايي دهها و صدها برابر موثرتر از هر واكنش رسمي و حكومتي بود. مردم در برابر رفتارهايي واكنش نشان ميدهند كه خودشان آن را مذموم و مغاير با اخلاق ميدانند.
نكته جالب اين است كه اگر حكومت متولي اين برخوردها شود نه تنها اثرگذاري برخورد مردمي را ندارد، بلكه مهمتر اين است كه مردم را در واكنش نسبت به عموم مسائل ناهنجار منفعل ميكند و كمكم از اين عرصه كنار ميروند. برخوردهاي رسمي در بهترين حال دقيقا مثل ريختن آشغال زير فرش است كه آشغال را خارج نميكند، بلكه در بهترين حالت آن را پنهان ميكند و دير يا زود ديگر قابل پنهان كردن نخواهد شد، چرا كه پنهان نمودن ظرفيت محدودي دارد. برخوردهاي رسمي كه اين روزها و در موضوعات گوناگون با افراد ميشود جملگي بيانگر غلبه اين نوع از سياست بر اداره امور است. اگر دقت كنيم، مردم به معناي واقعي كلمه در اين برخوردها غايب هستند. البته حتما چند نفري يا حتي چند صد نفري حمايت ميكنند، ولي كو تا مصداق كلمه مردم شدن. از سوي ديگر اين برخوردها كاملا توان و قدرت بازدارندگي رسمي را مستهلك ميكند. نمونههايي از اين نوع در سياست جاري كشور فراوان است. بر فرض كه با افزايش هزينه بتوان نمود برخي رفتارها را در كوتاهمدت كم كرد، اگر آن رفتارها از سوي جامعه و مردم مذموم نباشد، همين مواجههها ميتواند به گسترش آنها منجر شود. آنچه براي هر ناظر اجتماعي و سياسي اهميت دارد و موجب تعجب ميشود، بيتوجهي مفرط سياستگذاران كنوني به اين بديهيات است.
حكومتهايي كه سياست دخالت حداكثري را پيش ميگيرند، هر جايي كه وارد ميشوند زخمي ميكنند و موجب نگراني ميشوند. يكي از بدترين اين سياستها قيمتگذاري، سهميهبندي و توليت همه امور مردم شدن است. نوع صحيح سياست، دخالت حداقلي است.
گويند كه يك نفر كودكي را بغل كرده بود، او چهره ترسناكي داشت و كودك بيتابي و گريه ميكرد. هرچه كرد، نميتوانست او را آرام كند. نكتهسنجي به او گفت اگر كودك را بگذاري بر زمين آرام خواهد شد، از چهره تو هراسان و ترسيده است. ماجراي سياست نيز همين گونه است. نوعي از سياست داريم كه همه را نگران ميكند و هر جاي جامعه را زخمي كرده و تعادل آن را به هم ميزند. كافي است اين سياست اجرا نشود تا روند بهبودي غالب شود. نوع صحيح سياست، دخالت حداقلي است، زيرا مردم و جامعه خودشان ميدانند كه بر چه اساسي زندگي خود و امور را اداره كنند. حكومتهايي كه سياست دخالت حداكثري را پيش ميگيرند، هر جايي كه وارد ميشوند زخمي ميكنند و موجب نگراني ميشوند.
يكي از بدترين اين سياستها قيمتگذاري، سهميهبندي و توليت همه امور مردم شدن است. براساس اين سياست دخالت در امور با هدف مثلا عدالت و خدمترساني و… آغاز ميشود، ولي جز فساد و تباهي و رانت و خرد شدن اعصاب مردم و نارضايتي آنان نتيجه ديگري ندارد. از اين رو و در ادامه اين سياست به مرور و به ناچار منجر به غلبه قاعدهاي جديد در سياست ميشود. به قول يكي از جامعهشناسان، سياست در اين مرحله ناچار است كه به جاي انتخاب تامين رضايت براي شهروندان، كنترل نارضايتي آنان را پيشه كند و اين شيوه نتيجه نميدهد. چرا؟ چون از يك سو توان دولتها محدود است، اگر همه توان خود را صرف مهار نارضايتي كند، ديگر تواني براي خدمترساني و تامين رضايت باقي نميماند و از سوي ديگر نارضايتي را ممكن است بتوان در كوتاهمدت مهار كرد، ولي نميتوان آن را محو يا تبديل به رضايت كرد، بنابراين نارضايتي انباشته ميشود و هر چه جلوتر برويم، امكان مهار آن كمتر ميشود و مهار آن نيروي بيشتري را طلب ميكند و به مرحلهاي ميرسد كه سد نارضايتي شكسته ميشود. مهار مردم ايراد ديگري هم دارد كه دولتها را از ديدن و شناخت نارضايتي مردم محروم ميكند.
مثل درد كه ما را به وجود عفونت و بيماري آگاه ميكند، هر چه مسكن و مواد مخدر مصرف كنيم، طبعا درد را متوجه نميشويم، در مقابل متوجه بيماري و درمان آن نيز نميشويم. سياست مبتني بر مهار، حد يقفي ندارد. چون معطوف به جدايي حكومت و مردم است. در حالي كه اگر حكومت با مردم احساس جدايي نداشته باشد، هرگونه سياست مهار به نمايندگي از مردم و در چارچوب خواست آنان است و نه اضافه بر خواست و اراده مردم. بازدارندگي از سوي حكومت اصيل نیست، بلکه به نمايندگي از مردم است.
در اين صورت، صف مقدم مهاركنندگان مردم خواهند بود و نه حكومت. نمونه آن رييس فدراسيون فوتبال اسپانيا است كه يك بازيكن تيم ملي زنان را بوسيد كه ظاهرا با تصوري كه از غرب در ايران است، چندان رويداد عجيبي محسوب نميشود، ولي ميبينيم كه واكنش مدني و مردمي عليه او به تنهايي دهها و صدها برابر موثرتر از هر واكنش رسمي و حكومتي بود. مردم در برابر رفتارهايي واكنش نشان ميدهند كه خودشان آن را مذموم و مغاير با اخلاق ميدانند.
نكته جالب اين است كه اگر حكومت متولي اين برخوردها شود نه تنها اثرگذاري برخورد مردمي را ندارد، بلكه مهمتر اين است كه مردم را در واكنش نسبت به عموم مسائل ناهنجار منفعل ميكند و كمكم از اين عرصه كنار ميروند. برخوردهاي رسمي در بهترين حال دقيقا مثل ريختن آشغال زير فرش است كه آشغال را خارج نميكند، بلكه در بهترين حالت آن را پنهان ميكند و دير يا زود ديگر قابل پنهان كردن نخواهد شد، چرا كه پنهان نمودن ظرفيت محدودي دارد. برخوردهاي رسمي كه اين روزها و در موضوعات گوناگون با افراد ميشود جملگي بيانگر غلبه اين نوع از سياست بر اداره امور است. اگر دقت كنيم، مردم به معناي واقعي كلمه در اين برخوردها غايب هستند. البته حتما چند نفري يا حتي چند صد نفري حمايت ميكنند، ولي كو تا مصداق كلمه مردم شدن. از سوي ديگر اين برخوردها كاملا توان و قدرت بازدارندگي رسمي را مستهلك ميكند. نمونههايي از اين نوع در سياست جاري كشور فراوان است. بر فرض كه با افزايش هزينه بتوان نمود برخي رفتارها را در كوتاهمدت كم كرد، اگر آن رفتارها از سوي جامعه و مردم مذموم نباشد، همين مواجههها ميتواند به گسترش آنها منجر شود. آنچه براي هر ناظر اجتماعي و سياسي اهميت دارد و موجب تعجب ميشود، بيتوجهي مفرط سياستگذاران كنوني به اين بديهيات است.
چه در مساله ورزشكاران و چه هنرمندان و چه در موضوع دانشگاهها و نيز زنان؛ شاهد اجراي اين نوع از سياست هستيم. مساله اين است كه اغلب ورزشكاران و هنرمندان و استادان و دانشجويان اينگونه فكر ميكنند و حتي در اين نحوه تفكر نيز به دليل برخوردهاي موجود تا حدي افراطي هم شدهاند، و الا چرا بايد كسي كه براي امام زمان سرود خوانده يا اذان ميگويد در مدت كوتاهي براي برداشتن روسري چنين شعري را بخواند.
✏️عباس عبدی
✏️عباس عبدی
.. . از حدود دو قرن پیش که حوزۀ علمیۀ نجف (در شکل جدیدش) با ظهور نخبگانی چون شیخ مرتضی انصاری و آخوند خراسانی به راه افتاد، و از حدود یک قرن پیش که حوزۀ علمیۀ قم را شیخ عبدالکریم حایری یزدی به شیوه امروزین دوباره تأسیس کرد و مشاهیری چون آیتالله حسین بروجردی در آن به تربیت عالمان دینی پرداختند، در میان دهها آیتالله صاحبرساله، حتی یک نفر هم معتقد به فعالیتهای انقلابی و برقراری حکومت نبود و نشد.
اقلیت جوان و میانسالی از این قوم که به این ایدهها رو کردند، بخش مهمی از عقاید و انگیزههای خود را از محافل روشنفکری چپگرا اخذ و اقتباس کرده بودند. چنانکه بزرگی از آنان از ماجرای دیدار خود با آلاحمد و خواندن کتاب غربزدگی خبر داد و دیگری در خطابههای خود از علی شریعتی، با عنوان «بهقول آن محقق بزرگ»، نقل قول میآورد. نیز اینان با محافلی چون کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور و حتی با گروههایی چون مجاهدین ارتباط داشتند.
مهمتر و کلیتر از اینموارد اینکه، اقلیت مزبور، اغلب، درسهای حوزه را خوانده و نخوانده از آن فاصله گرفته و با آموزههای انقلابی در سطح منطقه و حتی جهان و فکر و فضای سیاسی مسلط آن دوره انس گرفته و در فرایند تولید نوعی سوسیالیسم مساهمت میکردند؛ سوسیالیسمی که تلاش میشد از اسطورههای آیینی، زیر نامهای عدالتخواهی، ظلمستیزی، درافتادن با طاغوت و استکبار و نظایر اینها، پشتوانههایی برای آن دستوپا شود. بهعبارتی، کمتر کسی، ابتدا به ساکن، در ادبیات آیینی، به برابری و مبارزه و انقلاب و ... برخورده بود. عموماً، ابتدا در فرهنگ سیاسی مارکسیستی زمانه با این مفاهیم آشنا شده و سپس، بسا به دلایل تاکتیکی، به تطبیق آن با آیین رو کردند.
روحانیت سنتی علاقهای نداشت که دم و دستگاه مسجد و محراب و منبر خود را همچون یک شبکۀ سازمانی در اختیار اقلیت روحانی سیاسی (یا بهتعبیری، سیاسیِ ملبسشده) قرار دهد، که هر کدام دیگری را خارج از صراط مستقیم میدانست. ولی با گسترش ناگهانی عقاید انقلابی در میان مردم، خصوصاً جوانان، اینان پشتوانهای پیدا کردند و روحانیتِ سنتیِ نامعتقد به انقلاب و انقلابیگری را، تقریباً به زور، از مساجد بیرون راندند یا ساکت کردند و خود بر امور مسلط شدند. مساجد، مرکز انقلاب نبود، به وسیله جوانان انقلابی و اقلیت کوچک طلاب سیاسی تسخیر شد. بخش مهمی از روحانیت سنتی، حتی پس از ۵۷ هم با آن چندان از در آشتی درنیامد و کموبیش حاشیهنشین شد، ولی بخشی هم این روایت جدید از آیین را همچون یک واقعیت پذیرفت و حتی کوشید از نمد آن کلاهی هم برای سر خود بسازد.
اشتباه نکنید درپی تکرار آن توضیح نیستم که دو روایت از آیین هست، یکی بد و دیگری خوب. مطلقاً. آیین هرچه بود، بود؛ اما نسبتی با انقلابيگری، تشکیل حکومت، ضدیت با امپریالیسم، و وحدت با روسیه و چین نداشت.
شیخ مرتضی انصاری ولایت سیاسی را انکار کرد. آخوند خراسانی وجود فقها در مجلس شورا را پذیرفت، ولی دادن حق وتو به آنان را ناروا دانست. سید ابوالحسن اصفهانی (رییس حوزۀ نجف) دستور داد نواب صفوی را از عراق بیرون کرده، سوار ماشین کرده و در مرز ایران پیاده کنند. شیخ عبدالکریم حائری در خصوص رفتار تند رضاشاه در قم (در برخورد با یک معمم) فتوا داد حرام است کسی کلمهای راجع به آن صحبت کند. سید حسین بروجردی امر کرد نواب و یارانش را به زخم چوب از فیضیه بیرون انداختند، و با دربار ارتباطی مسالمتآمیز داشت. سید ابوالقاسم خویی (مرجع شیعه) برای شاه انگشتر متبرک فرستاد. با توجه به اینموارد، به گمانم سخت نیست پذیرفتن این که از چنین نهادی، انقلاب و حکومت آیینی بیرون نمیآمد ... و دانشجویان چپ مذهبی، که برای جلو زدن در چپیّت، از چپهای لامذهب، سفارت امریکا را اشغال کردند.
مهمترین دانشگاه فنی ایران به نام یک چریک چپگرای مذهبی است. در تهران دو اتوبان به نام نواب صفوی و فداییان اسلام وجود دارد و حتی خیابانهایی به نام پاتریس لومومبا (مبارز چپگرای افریقایی) و سیمون بولیوار (انقلابی امریکای جنوبی) وجود دارد، ولی خیابانی به نام هیچیک از مراجع بزرگ شیعی که گفتیم در تهران نیست.
این موارد گویای چیزی در خصوص ماهیت اصالتاً چپ ۵۷ نیست؟
اقلیت جوان و میانسالی از این قوم که به این ایدهها رو کردند، بخش مهمی از عقاید و انگیزههای خود را از محافل روشنفکری چپگرا اخذ و اقتباس کرده بودند. چنانکه بزرگی از آنان از ماجرای دیدار خود با آلاحمد و خواندن کتاب غربزدگی خبر داد و دیگری در خطابههای خود از علی شریعتی، با عنوان «بهقول آن محقق بزرگ»، نقل قول میآورد. نیز اینان با محافلی چون کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور و حتی با گروههایی چون مجاهدین ارتباط داشتند.
مهمتر و کلیتر از اینموارد اینکه، اقلیت مزبور، اغلب، درسهای حوزه را خوانده و نخوانده از آن فاصله گرفته و با آموزههای انقلابی در سطح منطقه و حتی جهان و فکر و فضای سیاسی مسلط آن دوره انس گرفته و در فرایند تولید نوعی سوسیالیسم مساهمت میکردند؛ سوسیالیسمی که تلاش میشد از اسطورههای آیینی، زیر نامهای عدالتخواهی، ظلمستیزی، درافتادن با طاغوت و استکبار و نظایر اینها، پشتوانههایی برای آن دستوپا شود. بهعبارتی، کمتر کسی، ابتدا به ساکن، در ادبیات آیینی، به برابری و مبارزه و انقلاب و ... برخورده بود. عموماً، ابتدا در فرهنگ سیاسی مارکسیستی زمانه با این مفاهیم آشنا شده و سپس، بسا به دلایل تاکتیکی، به تطبیق آن با آیین رو کردند.
روحانیت سنتی علاقهای نداشت که دم و دستگاه مسجد و محراب و منبر خود را همچون یک شبکۀ سازمانی در اختیار اقلیت روحانی سیاسی (یا بهتعبیری، سیاسیِ ملبسشده) قرار دهد، که هر کدام دیگری را خارج از صراط مستقیم میدانست. ولی با گسترش ناگهانی عقاید انقلابی در میان مردم، خصوصاً جوانان، اینان پشتوانهای پیدا کردند و روحانیتِ سنتیِ نامعتقد به انقلاب و انقلابیگری را، تقریباً به زور، از مساجد بیرون راندند یا ساکت کردند و خود بر امور مسلط شدند. مساجد، مرکز انقلاب نبود، به وسیله جوانان انقلابی و اقلیت کوچک طلاب سیاسی تسخیر شد. بخش مهمی از روحانیت سنتی، حتی پس از ۵۷ هم با آن چندان از در آشتی درنیامد و کموبیش حاشیهنشین شد، ولی بخشی هم این روایت جدید از آیین را همچون یک واقعیت پذیرفت و حتی کوشید از نمد آن کلاهی هم برای سر خود بسازد.
اشتباه نکنید درپی تکرار آن توضیح نیستم که دو روایت از آیین هست، یکی بد و دیگری خوب. مطلقاً. آیین هرچه بود، بود؛ اما نسبتی با انقلابيگری، تشکیل حکومت، ضدیت با امپریالیسم، و وحدت با روسیه و چین نداشت.
شیخ مرتضی انصاری ولایت سیاسی را انکار کرد. آخوند خراسانی وجود فقها در مجلس شورا را پذیرفت، ولی دادن حق وتو به آنان را ناروا دانست. سید ابوالحسن اصفهانی (رییس حوزۀ نجف) دستور داد نواب صفوی را از عراق بیرون کرده، سوار ماشین کرده و در مرز ایران پیاده کنند. شیخ عبدالکریم حائری در خصوص رفتار تند رضاشاه در قم (در برخورد با یک معمم) فتوا داد حرام است کسی کلمهای راجع به آن صحبت کند. سید حسین بروجردی امر کرد نواب و یارانش را به زخم چوب از فیضیه بیرون انداختند، و با دربار ارتباطی مسالمتآمیز داشت. سید ابوالقاسم خویی (مرجع شیعه) برای شاه انگشتر متبرک فرستاد. با توجه به اینموارد، به گمانم سخت نیست پذیرفتن این که از چنین نهادی، انقلاب و حکومت آیینی بیرون نمیآمد ... و دانشجویان چپ مذهبی، که برای جلو زدن در چپیّت، از چپهای لامذهب، سفارت امریکا را اشغال کردند.
مهمترین دانشگاه فنی ایران به نام یک چریک چپگرای مذهبی است. در تهران دو اتوبان به نام نواب صفوی و فداییان اسلام وجود دارد و حتی خیابانهایی به نام پاتریس لومومبا (مبارز چپگرای افریقایی) و سیمون بولیوار (انقلابی امریکای جنوبی) وجود دارد، ولی خیابانی به نام هیچیک از مراجع بزرگ شیعی که گفتیم در تهران نیست.
این موارد گویای چیزی در خصوص ماهیت اصالتاً چپ ۵۷ نیست؟
علمای سنتی میگفتند نماز بهجماعت و در مسجد آنقدر سفارش شده است که مگر کسی مثلاً بیمار یا فرتوت باشد که در آن شرکت نکند. بعد بلافاصله اضافه میکردند که ولی این در اصل برای مردها است. احتیاط در آن است که زنان، بهویژه زنان جوان، در خانه بمانند و دور از چشمها، نماز به فُرادا بگذارند، و بسا که از این بابت ثواب بیشتری هم ببرند.
به این فکر نکنید که چنین طرز فکری برای ما چه مایه غریب و باورنکردنی و منشأ چه خلافها و خطاهایی بوده است. عجالتاً و برای موضوع بحث ما، به این تأمل کنید که چقدر محتمل است که چنین نگاهی به زن، بتواند او را به شکلی انبوه به خیابانها بفرستد تا، چنانکه در پارچهنوشته تصویر منظم میبینید، شعار «مرگ بر امریکا» را فریاد بزند!
ممکن است بگویید اینکه چیزی نیست، نان به نرخ لحظه خوردن امر تازه ای نبوده. زمانی برای اعتراض به شرکت زنان در انتخابات، قیام خونین بهپا کردند و چند سال بعد، برای مقاصد انقلابی و حکومتی انبوه میلیونی آنان را، گاه به کمک چیزی شبیه فتوای دینی، به خیابانها کشاندند. آری، این راست است. ولی، ولی، برای آن دسته (در ابتدا اقلیتی کوچک ولی رو به رشد) از آنان که در میانۀ راهِ الاحوط، به تور دیسکورس جا انداخته شده حزب توده، مصدقیها، چریکها، و روشنفکران (از نویسنده و شاعر و خطیب تا استاد و دانشجو و دبیر) کمونیست و سوسیالیست و ضدامپریالیست و جهانسومیست نیفتاده بودند، و آیین را در پای آن سر نبریده بودند. اصلاً یکی از اعتراضات جریان اصلی و سنتی علما به اقلیتِ انقلابیون مذهبی همین بود که چرا زنان را به تظاهرات میبرید، این خلاف شرع است.
نظریهپردازان چپ در ایران دهههای ۴۰ و ۵۰ به این نتیجه رسیدند که باید از پتانسیلهای فرهنگ بومی برای تقویت ایدۀ مبارزه و انقلاب استفاده کرد. اگر جامعۀ ایران یک جامعۀ آیینی است پس بگردید و برای برابری و مبارزه و خشونت و کشتن و کشتهشدن و انقلاب و امپریالیسم و طبقۀ گارگر و فلان و فلان معادلهایی در آیین و اسطوره پیدا کنید. که شد، عدل و جهاد و شهادت و استکبار و طاغوت و مستضعف و غیره. این سو هم کسانی که نسبتی با آیین داشتند ولی بیشتر آن را در خدمت خود میخواستند تا بهعکس، و اسیر مد زمانه بودند که همانا منسوب کردن ریشه تمامی مشکلات عالم، از هابیل و قابیل الی یومناهذا، به حکومتهای غیرکمونیستی بود (که به تأسی از روزنامه پراودا و رادیو مسکو سگهای زنجیری امپریالیسم نامیده بودندشان)، و مقادیری هم روحیۀ ماجرا داشتند، مثل دو قطب ظاهرا ناهمنام هم را جذب کردند. یک طرف آلاحمد و شریعتی و حنیفنژاد و امثالهم و طرف دیگر هم نواب صفوی و برخی دیگر.
این دو دست در دست هم گذاشتند و چنان کردند که اگر کسانی از مردم بهصرف غریزۀ حسادت هنوز گرایشهای کمونیستی درشان قوام نیامده، با اسطورههای آیینی عقلشان را بدزدند و بگویند ابوذر یک سوسیالیست بود و شد آنچه شد.
🖌 مرتضی مردیها
به این فکر نکنید که چنین طرز فکری برای ما چه مایه غریب و باورنکردنی و منشأ چه خلافها و خطاهایی بوده است. عجالتاً و برای موضوع بحث ما، به این تأمل کنید که چقدر محتمل است که چنین نگاهی به زن، بتواند او را به شکلی انبوه به خیابانها بفرستد تا، چنانکه در پارچهنوشته تصویر منظم میبینید، شعار «مرگ بر امریکا» را فریاد بزند!
ممکن است بگویید اینکه چیزی نیست، نان به نرخ لحظه خوردن امر تازه ای نبوده. زمانی برای اعتراض به شرکت زنان در انتخابات، قیام خونین بهپا کردند و چند سال بعد، برای مقاصد انقلابی و حکومتی انبوه میلیونی آنان را، گاه به کمک چیزی شبیه فتوای دینی، به خیابانها کشاندند. آری، این راست است. ولی، ولی، برای آن دسته (در ابتدا اقلیتی کوچک ولی رو به رشد) از آنان که در میانۀ راهِ الاحوط، به تور دیسکورس جا انداخته شده حزب توده، مصدقیها، چریکها، و روشنفکران (از نویسنده و شاعر و خطیب تا استاد و دانشجو و دبیر) کمونیست و سوسیالیست و ضدامپریالیست و جهانسومیست نیفتاده بودند، و آیین را در پای آن سر نبریده بودند. اصلاً یکی از اعتراضات جریان اصلی و سنتی علما به اقلیتِ انقلابیون مذهبی همین بود که چرا زنان را به تظاهرات میبرید، این خلاف شرع است.
نظریهپردازان چپ در ایران دهههای ۴۰ و ۵۰ به این نتیجه رسیدند که باید از پتانسیلهای فرهنگ بومی برای تقویت ایدۀ مبارزه و انقلاب استفاده کرد. اگر جامعۀ ایران یک جامعۀ آیینی است پس بگردید و برای برابری و مبارزه و خشونت و کشتن و کشتهشدن و انقلاب و امپریالیسم و طبقۀ گارگر و فلان و فلان معادلهایی در آیین و اسطوره پیدا کنید. که شد، عدل و جهاد و شهادت و استکبار و طاغوت و مستضعف و غیره. این سو هم کسانی که نسبتی با آیین داشتند ولی بیشتر آن را در خدمت خود میخواستند تا بهعکس، و اسیر مد زمانه بودند که همانا منسوب کردن ریشه تمامی مشکلات عالم، از هابیل و قابیل الی یومناهذا، به حکومتهای غیرکمونیستی بود (که به تأسی از روزنامه پراودا و رادیو مسکو سگهای زنجیری امپریالیسم نامیده بودندشان)، و مقادیری هم روحیۀ ماجرا داشتند، مثل دو قطب ظاهرا ناهمنام هم را جذب کردند. یک طرف آلاحمد و شریعتی و حنیفنژاد و امثالهم و طرف دیگر هم نواب صفوی و برخی دیگر.
این دو دست در دست هم گذاشتند و چنان کردند که اگر کسانی از مردم بهصرف غریزۀ حسادت هنوز گرایشهای کمونیستی درشان قوام نیامده، با اسطورههای آیینی عقلشان را بدزدند و بگویند ابوذر یک سوسیالیست بود و شد آنچه شد.
🖌 مرتضی مردیها
امام علی(ع) خطاب به فرزندش امام حسن مجتبی(ع) میفرماید: «فرزندم کسیکه به فقر دچار شود به چهار خصلت مبتلا میشود، ضعف در یقین، نقصان در عقل، سستی در دین، کمحیایی در چهره، پس از فقر به خدا پناه میبریم».
_ در مذمت فقر و ستایش نعمات الهی و نه مجوزی برای سوسیالیسم
_ در مذمت فقر و ستایش نعمات الهی و نه مجوزی برای سوسیالیسم
Forwarded from پژوهشگاه مالکیّت و بازار
راه انقلاب فرانسه فرجامی جز شکست ندارد.
⚜️هانا آرنت⚜️
🔶 @IIFOM_CO
🌐 iifom.com
⚫️ instagram.com/iifom.co
⚜️هانا آرنت⚜️
🔶 @IIFOM_CO
🌐 iifom.com
⚫️ instagram.com/iifom.co
Forwarded from پژوهشگاه مالکیّت و بازار
با سلام و درود خدمت مخاطبین و همراهان گرامی، و سپاس از حضور و همراهی عزیزان. شرایط پیشخرید نسخهٔ چاپی شمارهٔ چهارم(فصل زمستان) فصلنامهٔ«مالکیّت و بازار» تقدیم میگردد. امید که تلاش دوستان ما در پژوهشگاه مالکیّت و بازار مورد پسند مخاطبین و همراهان گرامی این مجموعه قرار گیرد.
🔶 @IIFOM_CO
🌐 iifom.com
⚫️ instagram.com/iifom.co
🔶 @IIFOM_CO
🌐 iifom.com
⚫️ instagram.com/iifom.co
آیت الله راستی کاشانی معتقد بود آقای دکتر بهشتی دچار التقاط است و در فضای حوزه تنفس نکرده است و بیشتر با مجامع روشنفکری ارتباط داشته بنابراین افکارش خالص نیست.
این دیدگاه البته درباره آقای مشکینی هم وجود داشت آقای راستی می گفت «ایشان دارای ثبات رای نیست و زود تحت تاثیر قرار می گیرد.»
آقای مشکینی دیدگاه های نویی داشت. ایشان قبل از انقلاب در منبرهایش از نظریه تکامل داروین دفاع می کرد. و آن را سازگار با آیات آفرینش انسان در قرآن میدانست. یکی از سه فقیهی بود که امام او را در کنار آقایان منتظری و بهشتی برای طرح اصلاحات ارضی انتخاب کرده بود.
آقای مشکینی و آیت الله منتظری به سبب دفاع از کتاب شهیدجاوید مرحوم صالحی نجف آبادی مورد حمله سنتی ها قرار گرفتند.
ایشان در پاسخ ما به دیداری که مرحوم بهشتی برای توجیه جامعه مدرسین داشت اشاره کرد و گفت: در آن جلسه آقای آذری قمی به بهشتی متذکر شد که «اگر ما شما را در مقابل بنی صدر تایید می کنیم از باب دفع افسد به فاسد است.»
آقای راستی در مخالفت با اصلاحات ارضی و سیاستهای دستوری رفع محرومیت میگفت «شما لازم نیست در کار خدا دخالت کنید.»
به نظر آیت الله راستی طرح اصلاحات ارضی مشروع نبود.
🪓 محسن آرمین
این دیدگاه البته درباره آقای مشکینی هم وجود داشت آقای راستی می گفت «ایشان دارای ثبات رای نیست و زود تحت تاثیر قرار می گیرد.»
آقای مشکینی دیدگاه های نویی داشت. ایشان قبل از انقلاب در منبرهایش از نظریه تکامل داروین دفاع می کرد. و آن را سازگار با آیات آفرینش انسان در قرآن میدانست. یکی از سه فقیهی بود که امام او را در کنار آقایان منتظری و بهشتی برای طرح اصلاحات ارضی انتخاب کرده بود.
آقای مشکینی و آیت الله منتظری به سبب دفاع از کتاب شهیدجاوید مرحوم صالحی نجف آبادی مورد حمله سنتی ها قرار گرفتند.
ایشان در پاسخ ما به دیداری که مرحوم بهشتی برای توجیه جامعه مدرسین داشت اشاره کرد و گفت: در آن جلسه آقای آذری قمی به بهشتی متذکر شد که «اگر ما شما را در مقابل بنی صدر تایید می کنیم از باب دفع افسد به فاسد است.»
آقای راستی در مخالفت با اصلاحات ارضی و سیاستهای دستوری رفع محرومیت میگفت «شما لازم نیست در کار خدا دخالت کنید.»
به نظر آیت الله راستی طرح اصلاحات ارضی مشروع نبود.
🪓 محسن آرمین
Forwarded from On Liberty | دربارهی آزادی
📃 مقدمهای بر دموکراسی: خدایی که شکست خورد | ✍🏻 هانس هرمان هوپ
➣ @Notes_On_Liberty
نمونههایی از منظور من از نظریّهی پیشینی: هیچچیز مادّی نمیتواند همزمان در دو مکان باشد. هیچ دو شیء نمیتوانند یک مکان را اشغال کنند. خطّ مستقیم کوتاهترین خطّ بین دو نقطه است. هیچ دو خطّ مستقیمی نمیتوانند یک فضا را در بر بگیرند. هر شیئی که سرتاسر آن قرمز است نمیتواند سراسر سبز (آبی، زرد و غیره) باشد. هر شیئی که رنگی باشد مطوّل نیز هست. هر جسمی که شکل داشته باشد اندازه هم دارد. اگر الف بخشی از ب و ب بخشی از پ باشد، الف بخشی از پ است. ۱ + ۳ = ۴. مواردی همچون ۶ = ۲ غیرقابلقبولاند و تجربهگرایان باید چنین گزارههایی را بهعنوان قراردادهای زبانی-نحوی بدون محتوای تجربی، یعنی همانگوییهای «پوچ»، بد بدانند و خوار بشمرند. در مقابل این دیدگاه و مطابق با عقل سلیم، من همین گزارهها را بیان برخی حقایق ساده ولی بنیادین دربارهی ساختار واقعیّت میدانم. و بر پایهی عقل سلیم، کسی را که میخواهد این گزارهها را «بیازماید»، یا «حقایقی» را در تضاد یا برای تخطّی از آنها گزارش کند، سردرگم و گیج میدانم. نظریّهی پیشینی بر تجربه غلبه کرده و آن را تصحیح میکند (و منطق بر مشاهده غلبه میکند)، و نه برعکس.
مهمتر از اینها، نمونههای نظریّهی پیشینی در علوم اجتماعی، بهویژه در زمینههای اقتصاد سیاسی و فلسفه فراوان است: کنش انسانی، تعقیب هدفمند اهداف ارزشمند توسّط یک کنشگر با ابزار کمیاب است. هیچکس نمیتواند تعمّداً کنش نکند. هدف هر کنشی بهبود رفاه ذهنی کنشگر، فراتر از رفاهی که در صورت عدم کنش میبود، است. مقدار بیشتری از یک کالا ارزش بیشتری نسبت به مقدار کمتر همان کالا دارد. رضایت و خشنودی زودتر بر خشنودی دیرتر ارجحیّت دارد. تولید باید از مصرف ناشی شود. آنچه اکنون مصرف میشود در آینده قابلمصرف نیست. اگر قیمت یک کالا کاهش یابد، یا همان مقدار یا مقدار بیشتر خریداری میشود. تثبیت قیمتها پایینتر از قیمتهای شفّاف بازار به کمبود پایدار خواهد انجامید. بدون مالکیّت خصوصی عوامل تولید، قیمت نهادههای تولید وجود ندارد، و بدون قیمت نهادهها، محاسبهی هزینه غیرممکن است. مالیات اجحافی در حقّ تولیدکنندگان و/یا صاحبان ثروت است و تولید و/یا ثروت را از آنچه که در صورت عدم مالیات میبود، پایینتر میآورد و آن را کاهش میدهد. تعارض بینفردی تنها در صورتی و تا آنجایی امکانپذیر است که چیزها کمیاب باشند. هیچچیز یا بخشی از یک چیز نمیتواند منحصراً در اختیار بیش از یک نفر در یک زمان باشد. دموکراسی (حکومت اکثریّت) با مالکیّت خصوصی (مالکیّت و حکومت فرد) ناسازگار است. هیچ شکلی از مالیات نمیتواند یکنواخت (برابر) باشد، ولی هر مالیاتی متضمّن ایجاد دو طبقهی متمایز و نابرابر از مالیاتدهندگان، در مقابل مالیاتگیرندگان و مصرفکنندگان [مالیات] است. مالکیّت و عناوین مالکیّتی، موجودیّتهای مجزّایی هستند و افزایش دومی بدون افزایش متناظر اوّلی، ثروت اجتماعی را افزایش نمیدهد، بلکه منجر به بازتوزیع ثروت موجود میشود...
...
میزس و روتبارد در آثار کاربردی خود بیشتر مسائل و رویدادهای عمدهی اقتصادی و سیاسی سدهی بیستم را مورد بحث قرار دادند: سوسیالیسم در برابر سرمایهداری، انحصار در برابر رقابت، مالکیّت خصوصی در برابر مالکیّت دولتی و عمومی، تولید و تجارت در برابر مالیات، مقرّرات و بازتوزیع، و غیره؛ و هر دو گزارش مفصّلی از رشد سریع قدرت دولت در درازای سدهی بیستم ارائه کردند و پیامدهای زیانبار اقتصادی و اخلاقی آن را توضیح دادند. با اینحال، در حالیکه آنها در این تلاشها (بهویژه در مقایسه با همتایان تجربهگرا-پوزیتیویست خود) بسیار فهیم و دوراندیش نمود یافتهاند، نه میزس و نه روتبارد تلاشی نظاممند برای جستوجوی علّت افول اندیشهی لیبرال کلاسیک و سرمایهداری لسهفر و ظهور همزمان ایدئولوژیهای سیاسی دولتگرایانه و ضدّ سرمایهداری در درازای سدهی بیستم نکردند. مسلّماً آنها دموکراسی را علّت این امر نمیدانستند. در واقع، اگرچه میزس و روتبارد از کمبودهای اقتصادی و اخلاقی دموکراسی آگاه بودند، ولی هر دو در برابر دموکراسی نرمش نشان میدادند و تمایل داشتند که گذار از سلطنت به دموکراسی را پیشرفت بدانند. در مقابل، من رشد سریع قدرت دولتی را در درازای سدهی بیستم بهعنوان پیامد نظاممند دموکراسی و ذهنیّت دموکراتیک، یعنی اعتقاد (اشتباه) به کارآمدی و/یا عدالت مالکیّت عمومی حکومت عمومی (اکثریّت)، توضیح خواهم داد، که میزس و روتبارد از آن غفلت ورزیدهاند.
🖇 متن کامل: مقدمهای بر دموکراسی: خدایی که شکست خورد ۲
#دولت #دموکراسی #پادشاهی
#اندیشه_سیاسی #نظریه_پیشینی
#مالکیت #آنارکوکاپیتالیسم #حق
➣ @Notes_On_Liberty
➣ @Notes_On_Liberty
نمونههایی از منظور من از نظریّهی پیشینی: هیچچیز مادّی نمیتواند همزمان در دو مکان باشد. هیچ دو شیء نمیتوانند یک مکان را اشغال کنند. خطّ مستقیم کوتاهترین خطّ بین دو نقطه است. هیچ دو خطّ مستقیمی نمیتوانند یک فضا را در بر بگیرند. هر شیئی که سرتاسر آن قرمز است نمیتواند سراسر سبز (آبی، زرد و غیره) باشد. هر شیئی که رنگی باشد مطوّل نیز هست. هر جسمی که شکل داشته باشد اندازه هم دارد. اگر الف بخشی از ب و ب بخشی از پ باشد، الف بخشی از پ است. ۱ + ۳ = ۴. مواردی همچون ۶ = ۲ غیرقابلقبولاند و تجربهگرایان باید چنین گزارههایی را بهعنوان قراردادهای زبانی-نحوی بدون محتوای تجربی، یعنی همانگوییهای «پوچ»، بد بدانند و خوار بشمرند. در مقابل این دیدگاه و مطابق با عقل سلیم، من همین گزارهها را بیان برخی حقایق ساده ولی بنیادین دربارهی ساختار واقعیّت میدانم. و بر پایهی عقل سلیم، کسی را که میخواهد این گزارهها را «بیازماید»، یا «حقایقی» را در تضاد یا برای تخطّی از آنها گزارش کند، سردرگم و گیج میدانم. نظریّهی پیشینی بر تجربه غلبه کرده و آن را تصحیح میکند (و منطق بر مشاهده غلبه میکند)، و نه برعکس.
مهمتر از اینها، نمونههای نظریّهی پیشینی در علوم اجتماعی، بهویژه در زمینههای اقتصاد سیاسی و فلسفه فراوان است: کنش انسانی، تعقیب هدفمند اهداف ارزشمند توسّط یک کنشگر با ابزار کمیاب است. هیچکس نمیتواند تعمّداً کنش نکند. هدف هر کنشی بهبود رفاه ذهنی کنشگر، فراتر از رفاهی که در صورت عدم کنش میبود، است. مقدار بیشتری از یک کالا ارزش بیشتری نسبت به مقدار کمتر همان کالا دارد. رضایت و خشنودی زودتر بر خشنودی دیرتر ارجحیّت دارد. تولید باید از مصرف ناشی شود. آنچه اکنون مصرف میشود در آینده قابلمصرف نیست. اگر قیمت یک کالا کاهش یابد، یا همان مقدار یا مقدار بیشتر خریداری میشود. تثبیت قیمتها پایینتر از قیمتهای شفّاف بازار به کمبود پایدار خواهد انجامید. بدون مالکیّت خصوصی عوامل تولید، قیمت نهادههای تولید وجود ندارد، و بدون قیمت نهادهها، محاسبهی هزینه غیرممکن است. مالیات اجحافی در حقّ تولیدکنندگان و/یا صاحبان ثروت است و تولید و/یا ثروت را از آنچه که در صورت عدم مالیات میبود، پایینتر میآورد و آن را کاهش میدهد. تعارض بینفردی تنها در صورتی و تا آنجایی امکانپذیر است که چیزها کمیاب باشند. هیچچیز یا بخشی از یک چیز نمیتواند منحصراً در اختیار بیش از یک نفر در یک زمان باشد. دموکراسی (حکومت اکثریّت) با مالکیّت خصوصی (مالکیّت و حکومت فرد) ناسازگار است. هیچ شکلی از مالیات نمیتواند یکنواخت (برابر) باشد، ولی هر مالیاتی متضمّن ایجاد دو طبقهی متمایز و نابرابر از مالیاتدهندگان، در مقابل مالیاتگیرندگان و مصرفکنندگان [مالیات] است. مالکیّت و عناوین مالکیّتی، موجودیّتهای مجزّایی هستند و افزایش دومی بدون افزایش متناظر اوّلی، ثروت اجتماعی را افزایش نمیدهد، بلکه منجر به بازتوزیع ثروت موجود میشود...
...
میزس و روتبارد در آثار کاربردی خود بیشتر مسائل و رویدادهای عمدهی اقتصادی و سیاسی سدهی بیستم را مورد بحث قرار دادند: سوسیالیسم در برابر سرمایهداری، انحصار در برابر رقابت، مالکیّت خصوصی در برابر مالکیّت دولتی و عمومی، تولید و تجارت در برابر مالیات، مقرّرات و بازتوزیع، و غیره؛ و هر دو گزارش مفصّلی از رشد سریع قدرت دولت در درازای سدهی بیستم ارائه کردند و پیامدهای زیانبار اقتصادی و اخلاقی آن را توضیح دادند. با اینحال، در حالیکه آنها در این تلاشها (بهویژه در مقایسه با همتایان تجربهگرا-پوزیتیویست خود) بسیار فهیم و دوراندیش نمود یافتهاند، نه میزس و نه روتبارد تلاشی نظاممند برای جستوجوی علّت افول اندیشهی لیبرال کلاسیک و سرمایهداری لسهفر و ظهور همزمان ایدئولوژیهای سیاسی دولتگرایانه و ضدّ سرمایهداری در درازای سدهی بیستم نکردند. مسلّماً آنها دموکراسی را علّت این امر نمیدانستند. در واقع، اگرچه میزس و روتبارد از کمبودهای اقتصادی و اخلاقی دموکراسی آگاه بودند، ولی هر دو در برابر دموکراسی نرمش نشان میدادند و تمایل داشتند که گذار از سلطنت به دموکراسی را پیشرفت بدانند. در مقابل، من رشد سریع قدرت دولتی را در درازای سدهی بیستم بهعنوان پیامد نظاممند دموکراسی و ذهنیّت دموکراتیک، یعنی اعتقاد (اشتباه) به کارآمدی و/یا عدالت مالکیّت عمومی حکومت عمومی (اکثریّت)، توضیح خواهم داد، که میزس و روتبارد از آن غفلت ورزیدهاند.
🖇 متن کامل: مقدمهای بر دموکراسی: خدایی که شکست خورد ۲
#دولت #دموکراسی #پادشاهی
#اندیشه_سیاسی #نظریه_پیشینی
#مالکیت #آنارکوکاپیتالیسم #حق
➣ @Notes_On_Liberty
Telegraph
مقدمهای بر دموکراسی: خدایی که شکست خورد
مقدمهای بر دموکراسی: خدایی که شکست خورد | هانس هرمان هوپ نمونههایی از منظور من از نظریّهی پیشینی: هیچچیز مادّی نمیتواند همزمان در دو مکان باشد. هیچ دو شیء نمیتوانند یک مکان را اشغال کنند. خطّ مستقیم کوتاهترین خطّ بین دو نقطه است. هیچ دو خطّ مستقیمی…
تاریخ بنیاسرائیل یوست، نخستین تاریخ یهود که در عصر جدید نگاشته شده، در روزگار خود چندان مشهور نبود و تصادفی نیست که این اثر هرگز به زبانهای دیگر، حتی به عبری، ترجمه نشد. با این که این کتاب با دیدگاه روشنفکران آلمانی-یهودی دنیاگرا یا غیر آن که در جنبش آزادی شرکت داشتند سازگار بود، بیشتر این روشنفکران نمیخواستند در دوران باستان مهآلود به دنبال ریشههای خود بگردند. آنان خود را آلمانی میپنداشتند و تا آنجا که به خدا و مشیت الهی باور داشتند خود را عضو دین موسی میشمردند و از جریان پر جنبوجوش اصلاحات حمایت میکردند. از نظر بیشتر وارثان باسواد عصر روشناندیشی در اروپای مرکزی و غربی، قوم یهود جامعهای دینی بود و یقینا نه مردمی آواره یا ملتی بیگانه.
📘 اختراع قوم یهود از شلومو زند
برگردان: احد علیقلیان
📘 اختراع قوم یهود از شلومو زند
برگردان: احد علیقلیان
Forwarded from جناب گاو
نادر
ناسیونالیسم (ملیگرایی) معمولاً کاری به مردم واقعی که آنها را ذیل نام یک ملت میآورد ندارد. برای ناسیونالیستها "ملت" یا "وطن" مفهومی انتزاعی است که آخرالامر خود را در حکومت بروز و تجلی خواهد داد! از این روست که سرفرازی ملت، یعنی اقتدار حکومت، حتی اگر این اقتدار توام با فلاکت آن مردم واقعی باشد.
این نکته را به خوبی در پرستش نادرشاه که در میان ناسیونالیستهای ایرانی رایج است میتوان دید. برای مردم ایران در زمان نادر، حکومت او یکی از بدترین و شومترین دورانها بود. او به یاری سربازانی که اکثراً ترکمن و ازبک بودند و خیلی خود را ایرانی نمیدانستند، افغانها را (که خود را بیشتر ایرانی میدانستند!) بیرون کرد و در جنگهای زیادی پیروز شد، ولی چنان بلایی سر مردم آورد، چنان مالیاتهای بالایی برای جنگهای تمامنشدنیاش وضع کرد، که مردم بچههای خود را از درد فلاکت به سربازان ترکمن و ازبک او میفروختند. در اصفهان، مردم چنان به بیچارگی افتاده بودند که دوران افغانها را آرزو میکردند. تمام شورشهایی را، که فلاکت ناشی از جنگها و مالیاتش به وجود آورده بود، با بیرحمی هرچه تمامتر سرکوب کرد. سیطره و حکومتی مبتنی بر ترس و وحشت راه انداخت که با کشته شدن خودش یک شبه کلّاً از هم پاشید و ایران را وارد دورهای دیگر از جنگهای داخلی کرد.
ولی چون خوب جنگ کرد و به هند لشگر کشید، ناسیونالیست ایرانی مجذوب اوست! برای ناسیونالیست ایرانی، همین که قدرت مرکزی اقتدار داشته باشد، برای پرستیدنش کفایت میکند.
@jenabegav
ناسیونالیسم (ملیگرایی) معمولاً کاری به مردم واقعی که آنها را ذیل نام یک ملت میآورد ندارد. برای ناسیونالیستها "ملت" یا "وطن" مفهومی انتزاعی است که آخرالامر خود را در حکومت بروز و تجلی خواهد داد! از این روست که سرفرازی ملت، یعنی اقتدار حکومت، حتی اگر این اقتدار توام با فلاکت آن مردم واقعی باشد.
این نکته را به خوبی در پرستش نادرشاه که در میان ناسیونالیستهای ایرانی رایج است میتوان دید. برای مردم ایران در زمان نادر، حکومت او یکی از بدترین و شومترین دورانها بود. او به یاری سربازانی که اکثراً ترکمن و ازبک بودند و خیلی خود را ایرانی نمیدانستند، افغانها را (که خود را بیشتر ایرانی میدانستند!) بیرون کرد و در جنگهای زیادی پیروز شد، ولی چنان بلایی سر مردم آورد، چنان مالیاتهای بالایی برای جنگهای تمامنشدنیاش وضع کرد، که مردم بچههای خود را از درد فلاکت به سربازان ترکمن و ازبک او میفروختند. در اصفهان، مردم چنان به بیچارگی افتاده بودند که دوران افغانها را آرزو میکردند. تمام شورشهایی را، که فلاکت ناشی از جنگها و مالیاتش به وجود آورده بود، با بیرحمی هرچه تمامتر سرکوب کرد. سیطره و حکومتی مبتنی بر ترس و وحشت راه انداخت که با کشته شدن خودش یک شبه کلّاً از هم پاشید و ایران را وارد دورهای دیگر از جنگهای داخلی کرد.
ولی چون خوب جنگ کرد و به هند لشگر کشید، ناسیونالیست ایرانی مجذوب اوست! برای ناسیونالیست ایرانی، همین که قدرت مرکزی اقتدار داشته باشد، برای پرستیدنش کفایت میکند.
@jenabegav
Forwarded from جناب گاو
یک نکتهی کاملاً بدیهی، که البته بسیاری از روشنفکران از فهمیدنش عاجزند: وقتی نهادی، به مددِ قانون یا حکم حکومتی، کاملاً انحصاری یا متمرکز شد، دیگر نمیتواند مستقل از حکومت باشد! غیرممکن است که باشد!
چه "اتاق بازرگانی" باشد، چه "بانک مرکزی"، و چه "قوه قضائیه"!
آنهایی که از یک طرف ایجاد یک دستگاه دادگستری کاملاً متمرکز و انحصاری (صد البته از طرف "مستبدان منور") را میستایند و برایش هورا میکشند، و از طرف دیگر از عدم استقلال قوهی قضائیه و سیاسی بودن احکام قضایی مینالند، باید کمی به عقل سلیم خود مراجعه کنند، البته اگر چیزی مانده باشد!
مطلب مرتبط
#الاشارات_و_التنبیهات
@jenabegav
چه "اتاق بازرگانی" باشد، چه "بانک مرکزی"، و چه "قوه قضائیه"!
آنهایی که از یک طرف ایجاد یک دستگاه دادگستری کاملاً متمرکز و انحصاری (صد البته از طرف "مستبدان منور") را میستایند و برایش هورا میکشند، و از طرف دیگر از عدم استقلال قوهی قضائیه و سیاسی بودن احکام قضایی مینالند، باید کمی به عقل سلیم خود مراجعه کنند، البته اگر چیزی مانده باشد!
مطلب مرتبط
#الاشارات_و_التنبیهات
@jenabegav
تجربۀ کیبوتص
چامسکی از واقعیت دموکراسی اشتراکی در اسرائیل میگوید
پرسش: این الگویی که [در زمینۀ دموکراسی] دنبالش هستید، به نظرم چیزی است شبیه به الگوی کیبوتصها [اجتماعات کشاورزی اشتراکی در اسرائیل]
چامسکی: بله. فکر میکنم کیبوتص نزدیکترین نمونه به یک دموکراسی تام است. درواقع، من مدتی در یکی از این کیبوتصها زندگی کردهام و درست به همین دلایل تصمیم داشتم همانجا بمانم. اما به هر حال زندگی پر از طعنه و کنایه است. واقعیت، واقعیتی که درک کردنش برای من حتی بیشتر از آنکه فکر میکردم طول کشید، این است که هرچند کیبوتصها از لحاظ ساختار درونی، دموکراسیهایی شدیداً اصیل و ناب هستند، اما مسائل زشت و زنندۀ بسیاری هم دربارهشان وجود دارد. یکی از آنها اینکه، کیبوتصها بهشدت نژادگرا هستند: فکر نمیکنم حتی یک عرب هم در تمام کیبوتصهای اسرائیل وجود داشته باشد و بعدتر فهمیدم تعداد بسیار زیادی از آنها از کیبوتصها بیرون انداخته شدهاند. علاوهبراین، اگر یکی از اعضای یهودی یک کیبوتص با یک عرب ازدواج کند، باید از کیبوتص برود و در روستای آن عرب زندگی کند.
نکتۀ دیگر دربارۀ کیبوتصها این است که آنها روابط بهشدت نامطلوبی با دولتشان دارند که من تا همین اواخر از آن خبر نداشتم، هرچند سالهای سال است که اوضاع به همین منوال است. ببینید، یکی از دلایل موفقیت اقتصادی کیبوتصها این است که آنها یارانههای سنگینی از دولتشان دریافت میکنند و در ازای این کمکها، کیبوتصها تأمینکنندۀ افسران مورد نیاز برای واحدهای برگزیدۀ ارتش اسرائیل هستند. پس اگر میخواهید بدانید چه کسانی به مدارس خلبانی نیروی هوایی یا تکاوران ارتش یا دیگر واحدهای مشابه آن میروند، جوابتان بچههای کیبوتصهاست. این یک معامله است: حکومت به آنها یارانه میدهد، مادامیکه آنها هم واحدهای افسری ارتش را تربیت میکنند. علاوهبراین، فکر میکنم این تربیت کردن واحدهای افسری پایان منطقی آموزشهایی است که در کیبوتصها ارائه میشود. اینها چیزهایی است که افرادی مثل من، که به ایدههای رهاییبخش ایمان دارند، باید نگران آنها باشند.
میبینید، ساختار آزادیخواهانه کیبوتصها هم نکات خیلی اقتدارگرایانهای دارد. من هم در حقیقت زمانی توانستم به این مسأله پی ببرم که مدتی آنجا زندگی کردم. فشار گروهی وحشتناکی برای تبعیت از جمع به افراد وارد میشود. نفهمیدم چطور چنین چیزی ممکن است، اما در عمل میتوانید هیچوقت دقیقاً آن را بهروشنی ببینید: ترس از طرد شدن بسیار شدید است. نه طرد شدن به این معنی که نتوانید وارد سالن غذاخوری بشوید یا چیزی شبیه به این؛ طرد شدن به این معنا که یکجورهایی دیگر بخشی از اتفاقات و رویدادهای کیبوتص به حساب نمیآیید. مثلاً به شما اجازه میدهند با دیگران سر یک میز بنشینید، اما هیچکس با شما حرف نمیزند. این احساس، واقعاً ویرانگر است. نمیتوانید از آن جان سالم به در ببرید. چنین چیزی در این اجتماعات جریان دارد.
ندیدهام کسی در این مورد تحقیقی کرده باشد، اما اگر بزرگشدن بچههای کیبوتص را دیده باشید، میفهمید چرا سراغ برنامههای آموزش خلبانی و تکاوری میروند یا کماندو میشوند. از همان ابتدا، یک فشار مردانه (ماچو) هراسناک روی آنهاست که به آنان میگوید بهقدر کافی خوب نیستند، مگر اینکه بتوانند وارد دورۀ آموزشی تکاوران دریایی بشوند و حرامزادههای قلدری از آب دربیایند. این فشارها خیلی زود هم شروع میشوند و فکر میکنم بچهها اگر از پس این دورهها برنیایند، دچار آسیب و تروما میشوند: این اوضاع از لحاظ روانشناختی بسیار دشوار است.
نتایج آن هم بسیار تکاندهنده است. برای مثال، جنبشی اعتراضی [یِش گوول] در اسرائیل ایجاد شده از کسانی که حاضر به خدمت نظامی در اراضی اشغالی نیستند؛ اما هیچ بچهای از کیبوتصها در آن نیست. اصولاً از این جنبش در کیبوتص خبری نیست. بچههای کیبوتص معروفاند که بهاصطلاح «سربازهای خوبی» هستند؛ این یعنی آدمهای خوبی نیستند: مأمور و معذور. اینها همه روی دیگر کیبوتص است. تمام این اتفاقات هم تقریباً بدون اعمال زور یا اقتدار صورت میگیرد؛ فقط بهدلیل سازوکارهای کانفورمیستی که بهغایت قدرتمندند.
کیبوتصی که من در آن زندگی میکردم، از افرادی تحصیلکرده تشکیل شده بود. آنان مهاجرانی آلمانی بودند و بسیاریشان مدرک دانشگاهی هم داشتند. اما تمام آدمهای کیبوتص یک روزنامۀ واحد را میخواندند. البته هیچ قانونی برخلاف این ایده وجود نداشت که شما میتوانید یک روزنامۀ دیگر را بخوانید، اما در عمل نمیتوانستید: شما عضوی از این شاخۀ جنبش کیبوتص هستید، پس این روزنامهای است که باید بخوانید.
از فصل «گزیدههای از کتاب درک قدرت»
نوام چامسکی
برگردان رضا اسکندری
چامسکی از واقعیت دموکراسی اشتراکی در اسرائیل میگوید
پرسش: این الگویی که [در زمینۀ دموکراسی] دنبالش هستید، به نظرم چیزی است شبیه به الگوی کیبوتصها [اجتماعات کشاورزی اشتراکی در اسرائیل]
چامسکی: بله. فکر میکنم کیبوتص نزدیکترین نمونه به یک دموکراسی تام است. درواقع، من مدتی در یکی از این کیبوتصها زندگی کردهام و درست به همین دلایل تصمیم داشتم همانجا بمانم. اما به هر حال زندگی پر از طعنه و کنایه است. واقعیت، واقعیتی که درک کردنش برای من حتی بیشتر از آنکه فکر میکردم طول کشید، این است که هرچند کیبوتصها از لحاظ ساختار درونی، دموکراسیهایی شدیداً اصیل و ناب هستند، اما مسائل زشت و زنندۀ بسیاری هم دربارهشان وجود دارد. یکی از آنها اینکه، کیبوتصها بهشدت نژادگرا هستند: فکر نمیکنم حتی یک عرب هم در تمام کیبوتصهای اسرائیل وجود داشته باشد و بعدتر فهمیدم تعداد بسیار زیادی از آنها از کیبوتصها بیرون انداخته شدهاند. علاوهبراین، اگر یکی از اعضای یهودی یک کیبوتص با یک عرب ازدواج کند، باید از کیبوتص برود و در روستای آن عرب زندگی کند.
نکتۀ دیگر دربارۀ کیبوتصها این است که آنها روابط بهشدت نامطلوبی با دولتشان دارند که من تا همین اواخر از آن خبر نداشتم، هرچند سالهای سال است که اوضاع به همین منوال است. ببینید، یکی از دلایل موفقیت اقتصادی کیبوتصها این است که آنها یارانههای سنگینی از دولتشان دریافت میکنند و در ازای این کمکها، کیبوتصها تأمینکنندۀ افسران مورد نیاز برای واحدهای برگزیدۀ ارتش اسرائیل هستند. پس اگر میخواهید بدانید چه کسانی به مدارس خلبانی نیروی هوایی یا تکاوران ارتش یا دیگر واحدهای مشابه آن میروند، جوابتان بچههای کیبوتصهاست. این یک معامله است: حکومت به آنها یارانه میدهد، مادامیکه آنها هم واحدهای افسری ارتش را تربیت میکنند. علاوهبراین، فکر میکنم این تربیت کردن واحدهای افسری پایان منطقی آموزشهایی است که در کیبوتصها ارائه میشود. اینها چیزهایی است که افرادی مثل من، که به ایدههای رهاییبخش ایمان دارند، باید نگران آنها باشند.
میبینید، ساختار آزادیخواهانه کیبوتصها هم نکات خیلی اقتدارگرایانهای دارد. من هم در حقیقت زمانی توانستم به این مسأله پی ببرم که مدتی آنجا زندگی کردم. فشار گروهی وحشتناکی برای تبعیت از جمع به افراد وارد میشود. نفهمیدم چطور چنین چیزی ممکن است، اما در عمل میتوانید هیچوقت دقیقاً آن را بهروشنی ببینید: ترس از طرد شدن بسیار شدید است. نه طرد شدن به این معنی که نتوانید وارد سالن غذاخوری بشوید یا چیزی شبیه به این؛ طرد شدن به این معنا که یکجورهایی دیگر بخشی از اتفاقات و رویدادهای کیبوتص به حساب نمیآیید. مثلاً به شما اجازه میدهند با دیگران سر یک میز بنشینید، اما هیچکس با شما حرف نمیزند. این احساس، واقعاً ویرانگر است. نمیتوانید از آن جان سالم به در ببرید. چنین چیزی در این اجتماعات جریان دارد.
ندیدهام کسی در این مورد تحقیقی کرده باشد، اما اگر بزرگشدن بچههای کیبوتص را دیده باشید، میفهمید چرا سراغ برنامههای آموزش خلبانی و تکاوری میروند یا کماندو میشوند. از همان ابتدا، یک فشار مردانه (ماچو) هراسناک روی آنهاست که به آنان میگوید بهقدر کافی خوب نیستند، مگر اینکه بتوانند وارد دورۀ آموزشی تکاوران دریایی بشوند و حرامزادههای قلدری از آب دربیایند. این فشارها خیلی زود هم شروع میشوند و فکر میکنم بچهها اگر از پس این دورهها برنیایند، دچار آسیب و تروما میشوند: این اوضاع از لحاظ روانشناختی بسیار دشوار است.
نتایج آن هم بسیار تکاندهنده است. برای مثال، جنبشی اعتراضی [یِش گوول] در اسرائیل ایجاد شده از کسانی که حاضر به خدمت نظامی در اراضی اشغالی نیستند؛ اما هیچ بچهای از کیبوتصها در آن نیست. اصولاً از این جنبش در کیبوتص خبری نیست. بچههای کیبوتص معروفاند که بهاصطلاح «سربازهای خوبی» هستند؛ این یعنی آدمهای خوبی نیستند: مأمور و معذور. اینها همه روی دیگر کیبوتص است. تمام این اتفاقات هم تقریباً بدون اعمال زور یا اقتدار صورت میگیرد؛ فقط بهدلیل سازوکارهای کانفورمیستی که بهغایت قدرتمندند.
کیبوتصی که من در آن زندگی میکردم، از افرادی تحصیلکرده تشکیل شده بود. آنان مهاجرانی آلمانی بودند و بسیاریشان مدرک دانشگاهی هم داشتند. اما تمام آدمهای کیبوتص یک روزنامۀ واحد را میخواندند. البته هیچ قانونی برخلاف این ایده وجود نداشت که شما میتوانید یک روزنامۀ دیگر را بخوانید، اما در عمل نمیتوانستید: شما عضوی از این شاخۀ جنبش کیبوتص هستید، پس این روزنامهای است که باید بخوانید.
از فصل «گزیدههای از کتاب درک قدرت»
نوام چامسکی
برگردان رضا اسکندری
امروز؛ اعتراض شدید حضرت استاد نائیجی نسبت به تخریب قبر آقای الهی قمشه ای
🔹روبروی مدرسه گلپایگانی قبرستانی که بزرگان دفن بودند همه را خراب کردند و اینجا را تجارت خانه ساخته اند. مقبره علی بن ابراهیم فقط مانده. اگر من وکالت بلد بودم و وکیل بودم می رفتم شکایت می کردم که این قبرستان وقفی هست شما چرا...؟!
🔹 داعش این کار را نمی کند! البته در مدینه آل سعود این کار را کردند. آتاتورک آمده گذشته ترکیه عثمانی ها را صفر کرده، حالا اگر مال مولوی و قونوی را هم آدم های بی عقلی بیایند صاف کنند، ترکیه ای دیگر وجود ندارد. آیا می خواهند ما را هم بی اصل و نسب کنند؟
🔹 غربی ها خانه گوته را نگه داشتند.می گویند این خودکار گوته است که نوشته، این خانه هگل است. یه آدمی تو فرانسه بوده قبرش را برداشته اند آورده اند توی رشت!
🔹 حالا قبرستان خاک فرج بهترین شاعر ما آقای الهی قمشه ای مقبره اش را خراب کردند. شما چجور آدمایی هستید؟
🔹 چرا به عنوان شهردار و استاندار بولدوزر می اندازید؟! ما بی ریشه و بی فرهنگ نیستیم... فقط بلدند که بولدوزر بندازند و صاف کنند...
🔹 از اینجا تا کویر لوت طبس بروید راه دارید.اینور تا اصفهان راه دارید.تا تهران راه دارید. چرا چشم تان به همین فرهنگ ما افتاده که می زنید خراب می کنید؟
کشتی دل همی رود از پی موج و شوق من
چشم گشوده هر طرف نیست نـشـان ز ساحـلـم
شب هـمه شـب خـیـال مـن دور زنـد بــزلــف اوب کاشی
تـا بـه تـسـلــسلـش کـنـد حــل هــزار مـشـکـلـــم
📘 دیوان اشعار آیت الله مهدی الهی قمشه ای
هم چنین تخریب آرامستان کهن بابویه و سنگ قبرهای تاریخی و منحصر به فرد، کتیبه های امامزاده عبدالله و منطقه تاریخی شیراز، تخریب کاشی های قاجاری حرم حضرت معصومه س و .. ما در رقابت شدید با دولت صهیونیستی در تخریب آثار تاریخی مسیحی و مندایی و سامری و اسلامی در غزه و فلسطین هستیم و البته ما رقیب بسیار قدر تر و قوی تری در این مورد هستیم.
🔹روبروی مدرسه گلپایگانی قبرستانی که بزرگان دفن بودند همه را خراب کردند و اینجا را تجارت خانه ساخته اند. مقبره علی بن ابراهیم فقط مانده. اگر من وکالت بلد بودم و وکیل بودم می رفتم شکایت می کردم که این قبرستان وقفی هست شما چرا...؟!
🔹 داعش این کار را نمی کند! البته در مدینه آل سعود این کار را کردند. آتاتورک آمده گذشته ترکیه عثمانی ها را صفر کرده، حالا اگر مال مولوی و قونوی را هم آدم های بی عقلی بیایند صاف کنند، ترکیه ای دیگر وجود ندارد. آیا می خواهند ما را هم بی اصل و نسب کنند؟
🔹 غربی ها خانه گوته را نگه داشتند.می گویند این خودکار گوته است که نوشته، این خانه هگل است. یه آدمی تو فرانسه بوده قبرش را برداشته اند آورده اند توی رشت!
🔹 حالا قبرستان خاک فرج بهترین شاعر ما آقای الهی قمشه ای مقبره اش را خراب کردند. شما چجور آدمایی هستید؟
🔹 چرا به عنوان شهردار و استاندار بولدوزر می اندازید؟! ما بی ریشه و بی فرهنگ نیستیم... فقط بلدند که بولدوزر بندازند و صاف کنند...
🔹 از اینجا تا کویر لوت طبس بروید راه دارید.اینور تا اصفهان راه دارید.تا تهران راه دارید. چرا چشم تان به همین فرهنگ ما افتاده که می زنید خراب می کنید؟
کشتی دل همی رود از پی موج و شوق من
چشم گشوده هر طرف نیست نـشـان ز ساحـلـم
شب هـمه شـب خـیـال مـن دور زنـد بــزلــف اوب کاشی
تـا بـه تـسـلــسلـش کـنـد حــل هــزار مـشـکـلـــم
📘 دیوان اشعار آیت الله مهدی الهی قمشه ای
هم چنین تخریب آرامستان کهن بابویه و سنگ قبرهای تاریخی و منحصر به فرد، کتیبه های امامزاده عبدالله و منطقه تاریخی شیراز، تخریب کاشی های قاجاری حرم حضرت معصومه س و .. ما در رقابت شدید با دولت صهیونیستی در تخریب آثار تاریخی مسیحی و مندایی و سامری و اسلامی در غزه و فلسطین هستیم و البته ما رقیب بسیار قدر تر و قوی تری در این مورد هستیم.
Forwarded from ♟Liberty 🍃new idea (Matin(Aedan))
سوسیالیستها به مردم بهعنوان مواد خامی که به صورت ترکیبات اجتماعی شکل داده میشوند، مینگرند. این مسئله بهقدری صحیح است که اگر بهحسب اتفاق سوسیالیستها شکّی در موفقیت این ترکیبات داشته باشند، خواهند خواست که بخش کوچکی از مردم برای آزمایش بر روی آنها کنار گذاشته شوند. عقيدهی محبوب «همهی سیستمها را امتحان کنید» مشهور است.
✍🏻 فردریک باستیا
♟ #liberty
🗽 @andishee_noo 🍃
✍🏻 فردریک باستیا
♟ #liberty
🗽 @andishee_noo 🍃